داستان شراکت
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آن‌ها در میان زوج‌های جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند. بسیاری از آنان، زوج سال‌خورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوش‌بختند.»
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه‌ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب‌زمینی‌ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آن‌ها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالاً آن قدر فقیــر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب‌زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیرمرد قبول نکرد و گفت:
«همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.»
مردم کم‌کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آن‌ها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیرزن توضیح داد: «ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت:
«می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد:
«بفرمایید.»
- چرا شما چیزی نمی‌خورید؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟»
پیرزن جواب داد:
«منتظر دندان‌ها!»
 
سگ خنگ
قصاب با دیدن سگی که به مغازه‌اش نزدیک می‌شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود:
«لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین.»
۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده‌بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه راگرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده‌بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به‌دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط‌کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلوی حرکت اتوبوس‌ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره‌ی آن را نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد. دوباره شماره‌ی آن را چک کرد. اتوبوس درست بود! سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه‌ی شهر بود و سگ منظره‌ی بیرون را تماشا می‌کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد و قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه‌ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه‌ی باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد:
«چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش‌ترین سگی هست که من تا به‌حال دیده‌ام.»
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت:
«تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار توی این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می‌کنه!»
 
زمان محبت
پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم.
زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
زن دیگری که همسرم از من می‌خواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم.
آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه‌ی یک خبر بد می‌دانست.
به او گفتم:
به‌نظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشیم.
او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد ....
آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش می‌رفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود.
با چهره‌ای روشن هم چون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین می‌شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می‌روم و آن‌ها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته‌اند و نمی‌توانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود.
دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رئیس جمهور بود.
پس از این که نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره‌ی مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یادآوری خاطرات گذشته به من می‌نگرد و به من گفت یادش می‌آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می رفتیم او بود که منوی رستوران را می‌خواند.
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.
هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبت‌ها پیرامون وقایع جاری بود و آن قدر حرف زدیم که سینما را از دست دادیم.
وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط این که او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.
وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟
من هم در جواب گفتم خیلی بیش تر از آن چه که می توانستم تصور کنم.
***
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله‌ی قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریع‌تر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.
کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آن جا غذا خوردیم بدستم رسید.
یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود:
«نمی‌دانم که آیا در آن‌جا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده‌ام. یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم ....»
در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم. و زمانی که شایسته‌ی آن هاست به آن‌ها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهم‌تر از خدا و خانواده نیست. زمانی که شایسته‌ی عزیزانتان است به آن‌ها اختصاص دهید. زیرا هرگز نمی‌توان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.
 
دوستی همیشگی
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود.
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت:
اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه؟دوستت احتمالا دیگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی!
حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اینطور تشخیص داد که باید به نجات دوستش برود.
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند.
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت:
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببین این دوستت مرده!
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!
سرباز در جواب گفت: قربان البته که ارزشش را داشت.
افسر گفت: منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس می کشید، اون حتی با من حرف زد!
من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم.
اون گفت: جیم ... من می دانستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی!!!
ازت متشکرم دوست همیشگی من!!!
 
غروری بزرگ در جسمی کوچک
با اینکه چند روزی از آن اتفاق نمی گذشت اما بسیار فکرم را درگیر خودش کرده بود. همین دو سه روز پیش بود، داشتم از خیابان 24 متری به سمت فرودگاه می رفتم. با دوستم بودم، سوار بر یک زانتیا. در مسیر داشتیم در ارتباط با فقر گفتمان می کردیم، دوستم پول را وسیله ای برای رسیدن به فرهنگ می دانست و میگفت که پول هر چه قدر بد باشه اما در این جامعه پول از نظر اهمیت هم رده اکسیژن است، نمیدونم شاید دوستم درست میگفت اما زیاد موافق حرفاش نبودم.
همینطور که گرم صحبت بودیم به چراغ راهنمای عامری (سی متری) رسیدیم. شیشه ماشین رو پایین کشیده بودم آفتاب تیزی به صورتم میزد، صدای موسیقی ماشین بغلی خیلی بلند بود و با صدای بوق و آژیر پلیس در آمیخته بود و موسیقیه خشنی را در فضا پخش می کرد.
توی همین لحظه بود که چند تا پسر با صورت های لطیف آفتاب سوخته با موهای فر به سمت ماشین ها هجوم آوردن و می خواستن که زود کاکائوهاشون رو بفروشن، یکی از کاکائو فروش ها که قامت کوچیک و صورت سبزه داشت به سمت من اومد و گفت: آقا کاکائو ببر 3 تا هزار تومن. بیشتر از هزار تومن باهام نبود، گفتم کمتر حساب کن که ببرم، گفت: نمیشه. گفتم 2 تا بده که کمتر بشه من پوله زیاد همراهم نیست گفت: چی میگی عمو ماشینتون از این گرون هاست، پول نداری؟
نمی دونستم چطور بگم که باورش بشه.
دوستم داشت با موبایل صحبت می کرد، پسر کاکائو فروش هم سرش توی ماشین بود و داشت برانداز می کرد همه جا رو، مثل اینکه سرش رو برده بود توی شهر فرنگ.خواستم دست از سرم بر داره گفتم: بگیر پسر این پونصد تومن اصلا کاکائو هم نمی خوام.
مثل اینکه بدترین خبر دنیا رو به کوچولوی کاکائو فروش داده بودم صورت و سیرتش سرخ شد گفت: برو عمو مگه من گدام؟ چیزی نگفتم ،چکار باید میکردم ؟چطور باید بهش میفهموندم بابا منم زیاد وضعم از تو بهتر نیست.
یه لحظه توی صورت کوچولوی کاکائو فروش نیگا کردم. با صورتی سرخ مایل به سبزه به من خیره شده بود. گویی چشمهای کوچیک و معصومش سکته کرده بودند بر روی چشمهای من.
دوستش صداش کرد علاوی بیا بیا اینجا اینا مشتری نیستن. تا به خودم اومدم چراغ سبز شد و دوستم زد توی دنده. همینطور که آروم آروم ماشین حرکت کرد پسر با چشمهاش منو دنبال کرد. بند وصل نگاهمون رو قطع کردم و جلو رو نگاه کردم که یه هو یک کاکائو پرت شد و خورد بالای شیشه ماشین و آروم آروم اومد پایین و گیر کرد روی برف پاک کن شیشه جلو. نگاه به پسر کردم و زود نگاهش رو برگردوند و با دو به کنار خیابون رفت.
رویم رو برگردوندم و همینطور که به کاکائوی گیر کرده به برف پاکن خیره شده بودم بغضم همراه با سرعت گرفتن ماشین در گلویم ترکید و اشک هایم در چشمانم حلقه زدند خیلی سعی کردم اشک هایم را در چشمانم پنهان کنم اما ......
 
قانون بازگشت
مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت، که به چوپان پیری برخورد.
غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند.
بعد صحبت به وجود خدا رسید.
مرد گفت: اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسئول هیچ کدام از اعمالم نیستم زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد... چوپان ناگهان و بی مقدمه زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند!
بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کسی!!! صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت.
سپس چوپان گفت: زندگی همین دره است، آن کوهها، آگاهی پروردگارند؛ و آوای انسان، سرنوشت او.
آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم، اما هر کاری که می کنیم، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد.
خداوند پژواک کردار ماست...
آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
 
زنجیر محبت
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود .
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم .
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟ "
و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی .
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه !"
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت:
"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..."
به دیگران کمک کنیم بلاخره یک جا یکی به ما کمک
میکنه و قول بدیم که نگذاریم هیچ وقت زنجیر عشق به ما ختم بشه
 
وفادارترین مرد
از شیوانا عارف بزرگ پرسیدند وفادارترین مــــردی که دیدی که بود؟ او گفت: جوانـــی که هنوز ازدواج نکـــــرده بود و هنوز نمی دانست همســــــرش کیست و چه شکل و قیافه ای خواهد داشت ،اما با این وجود هــــرگاه با دختـــــری جوان برخورد می کرد شــــرم و حیا پیشه مـــی کرد و خود را کنار می کشید. او وفادار تــــرین مـــردی بود که در تمام عمــــــرم دیده بـــــودم!!
 
معنای واقعی دوست داشتن
شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و وقتی به استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند. همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شیوانا بودند. یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می شد. اما آن دیگری همراه شیوانا و شاگردانش و بسیاری دیگر از کاروانیان از گروه جدا نمی شد. یک روز در حین پیاده روی یکی , از شاگردان شیوانا از او سوالی در مورد معنای واقعی عشق پرسید. همسفر خوشگذران این سوال را شنید و خود را علاقه مند نشان داد و گفت:" عشق یعنی برخورد من با زندگی! تجربه های شیرین زندگی را برخودم حرام نمی کنم. همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما یا بقیه خبردار شد با خرید هدیه ای او را راضی به چشم پوشی می کنم. به هر صورت وقتی که به دهکده برگردم او چاره ای جز بخشیدن من ندارد. بنابراین من از هیچ تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با خرید هدایای فراوان عشق همسرم را حفظ کردم. این می شود معنای واقعی عشق!"
شیوانا رو به شاگرد کرد و گفت:" این دوست ما از یک لحاظ حق دارد. عشق یعنی انجام کارهایی که محبوب را خوشحال می کند. اما این همه عشق نیست. بلکه چیزی مهم تر از آن هست که این رفیق دوم ما که در طول سفر به همسر خود وفادار است و حتی در غیبت او خیانت هم نمی کند، دارد به آن عمل می کند. بیائید از او بپرسیم چرا همچون همکارش پی عیاشی و عشرت نمی رود؟"
مرد دوم که سربه زیر و پابند اخلاقیات بود تبسمی کرد و گفت:" به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی که محبوب را خوشایند است انجام دهیم. بلکه معنای آن این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و آزردگی خاطر محبوب می شود دوری جوئیم. من چون می دانم که انجام حرکتی زشت از سوی من ، حتی اگر همسرم هم خبردار نشود، می تواند روزی روزگاری موجب آزردگی خاطر او شود و چه بسا این روزی روزگار در آن دنیا و پس از مرگ باشد، بازهم دلم نمی آید خاطر او را مکدر سازم و به همین خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقی را در مورد خودم اجرا می کنم و نسبت به آن سخت گیر هستم. "
شیوانا سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت:" دقیقا این معنای عشق است. مهم نیست که برای ربودن دل محبوب چقدر از خودت مایه می گذاری و چقدر زحمت می کشی و چه کارهای متنوعی را انجام می دهی تا خود را برای او دلپذیر سازی و سمت نگاهش را به سوی خود بگردانی. بلکه عشق یعنی مواظب رفتار و حرکات خود باشی و عملی مرتکب نشوی که محبوب ناراحت شود. این معنای واقعی دوست داشتن است
 
متفاوت باش !؟
جوانی نجار نزد شیوانا آمد و از استادش گله کرد. شیوانا جویای ماجرا شد. جوان گفت:" به استاد گفتم برای کارم پول بیشتری نسبت به بقیه کارگران می خواهم و اگر او این حقوق بیشتر را به من ندهد او را ترک می کنم و دیگر برایش کار نمی کنم."
شیوانا پرسید:" تو چرا حقوق بیشتری طلب می کردی، مگر کارت از بقیه بهتر بود؟"
جوان گفت:" نه چندان! اما بیشتر از بقیه برای کار وقت می گذاشتم و وقتی بقیه به منزل می رفتند من ساعت ها در کارگاه می ماندم و اضافه کار می کردم. البته استاد پول اضافه کارم را می داد ، اما من این حق را داشتم که به خاطر دلسوزی و وقت گذاشتن پول بیشتری بگیرم ، اینطور نیست؟"
شیوانا لبخندی زد و پرسید:" و وقتی تو به استاد گفتی که دیگر برایش کار نمی کنی او چه گفت؟"
جوان غمگین و افسرده پاسخ داد:" هیچ! گفت برو بسلامت! همین!"
شیوانا سری تکان داد و گفت:" اگر به جای خیلی کار کردن سعی می کردی خوب‏تر کار کنی و کاری متفاوت و برجسته تر نسبت به بقیه از خودت نشان دهی آنگاه منحصر به فرد می شدی و آن زمان این استادت بود که خداخدامی کرد تو را از دست ندهد. چرا که می دانست تو با این هنر برجسته هرجا روی خواهان داری. اما تو فقط مثل بقیه معمولی کار کردی و به جای ایجاد تمایز بین کارخودت و دیگران سعی کردی با کاربیشتر خودت را عزیز و استاد را وابسته کنی! در حالی که استاد اگر می خواست محصول معمولی بیشتری داشته باشد خوب چرا به تو پول اضافی بدهد. آن رابه دو کارگر معمولی و تازه نفس دیگر می داد.
از من برای تو کاری ساخته نیست. تو یک فرد معمولی هستی و مانند تو زیاد پیدا می شود. این را باید موقعی که درخواست اخراج می کردی در نظر می گرفتی. برو و جایی دیگر کاری جدید برای خودت پیدا کن با این تفاوت که اینبار سعی کن متفاوت و برجسته تر از بقیه کاری متمایز و شاخص عرضه کنی. آن زمان کار خودش تورا نگاه خواهد داشت."
 
هیچ کس مرا را دوست ندارد
روزی مردی نزد شیوانا عارف بزرگ آمدو نزد او گله کرد که هیچ کس او را دوست ندارد و از این تنهایی رنج می برد .
شیوانا تبسمی کرد و از او پرسید: آیا در طول این هفته کسی به تو گفته است مواظب خودت باش !
مرد با تعجب گفت : " آری ! هر وقت نزد مادر پیر و بیمارم می روم موقعی که ترکش می کنم می گوید مواظب خودت باش . هر روز صبح دختر باغبان نیز می گوید مواظب خودتان باشید . بعضی از دوستانم نیز گهگاه از من می خواهند که مواظب سلامتی خود باشم . خوب این چه معنایی می دهد."
شیوانا با تبسم گفت : " تو تنها نیستی! مادری داری که برای مواظبت از تو کاری از دستش بر نمی آید و از تو می خواهد که خودت مواظب خودت باشی ! دوستانی دارند که می بینند تو به خاطر خودخوری و افسردگی در حال سوختن هستی و از تو می خواهند خودت برای خودت کاری بکنی ! و از همه مهم تر زنی وجود دارد که علاقمند است تو را سالم و سلامت ببیند . با این همه دوست و همراه تو تنها نیستی!"
 
پسر فقیر
پسر فقیری که برای ادامه تحصیل خود دست فروشی میکرد، یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک گلاس آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک گلاس شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را نوشید و آهست...ه گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرم به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که یاسین نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. چندی قبل او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد ولی نظرش تغیر کرد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری شدید گرفتار شد. داکتران از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. داکتر یاسین برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک گلاس شیر پرداخته شده است. امضا داکتر یاسین. زن جوان حیران ماند. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک گلاس آب در خانه او صدا زد و او در عوض برایش یک گلاس شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد. آرزویت رل ازخدابخواه و خداوند از راه های مختلف برای شما کمک میکند.
v    جوانی با چاقو وارد مسجد شد! گفت : بین شما کسی هست، مسلمان باشد ؟! همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، پیرمردی ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا! پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندا گفت بیا که این ها را در راه خدا قربان کنیم پیرمرد شروع کرد به ذبح کردن انان و از جوان خواهش نمود که دوباره مسجد برود و چند تن دیگر را نیز به کمک بخواهد جوان با کارد خون الود به مسجد امد و گفت کسی دیگر هم مسلمان هست در میان تان همه که کارد خون الود را در دست وی دیدن سر خم نمودن امام مسجد گفت به عیسی مسیحی قسم که من مسلمان نیستم.