عزت خانم متخلص به مشعل سلیمی

عزت خانم متخلص به مشعل سلیمی

عزت خانم متخلص به مشعل سلیمی بنت مولاداد  در سال 1351 خورشیدی در ولسوالی شغنان ولایت بدخشان تولد شده  وی  فارغ التحصیل لیسه حضرت ولسوالی زیباک بوده و از سال ۷۷ الی ۱۳۸۰ به صفت معلم در لیسه نسوان زیباک و از ۸۰ تا ۱۳۸۲ بحیث کارمند امور اجتماعی موسسه افغان اید، و از سال ۱۳۸۲ تا بحال کارمند امور اجتماعی در موسسه بنیادآغاخان. سرایش شعر را در دوران مکتب آغاز،  و تا به اکنون حدود سی قطعه شعرسروده اند. او صنف شش مکتب بود که روی شاعری آورد، وی صنف دهم مکتب بود که تن به ازدواج داد و به گفتۀ وی این ازدواج مانع ادامۀ آموزش‌های عالی شد و دیگر نتوانست، بالاتر از صنف دوازدهم قدم بگذارد و افزون بر آن، گیرافتادن در دام زندگی مشترک و دغدغۀ پرورش کودکان، او را نسبت به گردآوری و بسته ‌بندی شعرهایش بی‌علاقه ساخت و تا هنوز که هنوز است، محصول ۲۴ سال سرایش‌ گری را به گونۀ منظم در اختیار ندارد.

عزت‌ خانم یگانه زن است که بشمول خودش 5 تن از یک خانواده شاعر میباشد چهار دخترش نیز بنام های  نظیفه سلیمی، آمنه سلیمی، نیلوفر سلیمی و حلیمه سلیمی چهار شاعر و چهار دخترعزت‌ خانم اند که دو تن آنان دانش‌ آموز مکتب و دو تن دیگر دانشگاهی اند. آمنه دانش‌ جوی دانشکدۀ زبان و ادبیات دانشگاه کابل و حلیمه دانش ‌جوی دانشکدۀ اقتصاد دانشگاه بدخشان می‌باشد و دو خواهر دیگر( نیلوفر و نظیفه) دانش‌آموزان مکتب می‌باشند.

 

سروده های خانم مشعل سلیمی عمدتاً در رابطه  به آزادی، وطندوستی، صلح و عرفان میباشد.

نمونه از کلام مشعل سلیمی

انوار حقیقت

خدا لطف گرکند  از خشت عرفان  خانه میسازم

اصول  زنده گی بر اهل  دون  افســـانه میسازم

جهان  گرصحنه تمثیل  باشــــــــــد  در  فنا بهتر

ازین  رو در  سرای آخرت کاشانه میســــــــازم

ز راه  و طرز خاموشان  نیامد  مطلـــبی بر کف

طریق  نطق  و صحبت  من آزادانه  میســـــازم

ز بزم  شاعران  و خرمن  اشعار محــــــــرومم

ولی شادم  که ازیک خوشه اش من دانه میسازم

وفا  بر  رسم  و  آیین  ستمگاران  خطا  باشـــــد

پیام   مستمندان   درج   این   رسانه  میســــــازم

بدست  آرم  اگر  من  ساغری  از معرفت این دم

مزین  خانۀ  قلبم  از  این   میـــــــــخانه  میسازم

چو  وحدت  همدم  رشد  و تمدن  در  وطن باشد

نهادش   در   میان   خلق   مشتـــــاقانه   میسازم

مرام  من  همیشه  خدمت   خلق  است  در  میهن

صفا و صلح  را  در هر دعا  وردانه میســــــازم

نشاید   داشتن   منزل  به  تهداب  حباب  از عمر

بنای   حجله   دل    را  خردمندانه  میســــــــازم

مرا مقصد ازطاعت، جنت و دوزخ نخواهــد بود

به  اکرام  خداوندی  از  آن   شکرانه  میســـازم

چو  انوار حقیقت محو سازد  ظلـــــــــمت طبعم

فروزد “مشعل” ازفیضش چوعشرتخانه میسازم 

*******

 چه  بلا  فگنده  بر  ما  رخ  همچو مهتابت

چه قیامتیست امروز، که به پاست انقلابت

بدل ازرخت رقم شد، همه زنده گی الم شد

چه مهیب پیچ و خم شد، نرسد اگر جوابت

نه توان وتاب مانده، زشیوع رغم ورغبت

به  امید  آنکه  باشم  خدم  حسن جذابــــت

همه دم  د ر اضطرابم، همه عمردرعذابم

بخیال آنکه روزی،  شود این همه اجابـت

ز همه کشم  ندامت،  به هوای مهر خامت

به تلاطم  تخیل ز دو زلف پیچ و تابـــــت

ز صفا  و صدق قایم،  همه  التجاست دایم

تو  ببخشی  از جرایم،  ز چنین بود ثوابت

ز صفای طلعت  او،  به حضوررحمت او

همه  ظلمتست  “مشعل”  ز فروغ  آفتابت

******

 

 

چشم مستت به نگاهی دلم آسان گیرد

به تبسم لب لعل تو زمن جان گیرد

خوب داند که مرا تاب ترشرویی نیست

هر چه گیرد زکفم با لب خندان گیرد

باج از مردم آباد ستانند ولی

چشم مست تو خراج از دل ویران گیرد

به زر نقد به من باده کسی نفروشد

محتسب وام می از باده فروشان گیرد

روی از مردم افتاده نمی گردانی

رخ تو پند اگر از سیلی دوران گیرد

در فن عشق فلاطون به همه دانایی

با خبر باش که درس از من نادان گیرد

نخلم هرگز نکشد ناز چمن پیرا را

ریشه ام آب خود از چشمهٔ ایوان گیرد

۳ نومبر ۲۰۱۹

انوشه عارف

انوشه عارف

، شاعر چشم به راه...

انوشه عارف بانوی سخنور بدخشانی که نامش هنوز در پشت هفت پرده ی انزوا نفس می کشد، دست کم نیمه ی زنده گی خود را با شعر و شاعری زیسته است! بیشتر غزل می سراید که در سال های پسین به حس و زبان تازه‌یی در غزل دست یافته است. در سال 1370 خورشیدی بود در شهر فیض آباد بدخشان چشم به جهان گشود، انوشه خود جایی گفته است که او به تشویق خانواده در راه شعر و شاعری گام گذاشته است. در آغاز با دشواری های وزنی دست و گریبان بود، این امر هنوز گاه گاهی شعر های او را دنبال می کند. نمی دانم چه دعای پیر رفته است که شاعران بدخشان چه از بانوان و چه از مردان همیشه از درد سکته های وزنی رنج می برند. من خود نیز یکی از آنانم که در سروده های نخستینم باربار سکته ی وزنی کرده ام.

غزل های انوشه حس و عاطفه ی امروزین دارد، او جهان ذهنی خود را بیان می کند، شعر های او هر گونه پیوندش را با شعر سنتی و زبان شعر گذشته ی بدخشان بریده است، گویی شعر های او جدا از آن فضای سنتی ادبی حاکم در بدخشان بالیده است. او در یکی دو سال اخیر تلاش کرده تا از سیم خاردار افاعیل عروضی آن سوتر گام بر دارد و برسد به شعر آزاد عروضی ، او در این زمینه سروده هایی نیز دارد، البته مدت زمانی کار است تا با فن فوت شعر آزاد عروضی بیشتر و بیشتر آشنا شود. من باور دارم که چنین خواهد شد!

انوشته در زنده گی کوتاه خویش سالهای دردناکی را پشت سر گذاشته است. سال های تهدید ، سال های دود و انفجار، سال های فقر و گرسنه گی، سال های آواره گی خانواده ها و دوستان؛ سال های گسترش واژه اندوه ناک مهاجرت، سال های که گویی این واژه روی بام هر خانه یی خیمه بر افراشته است. سال های بدرود و سال های جدایی سال های که گویی که حس و عاطفه ی انسان ها نیز کوچ کرده و مهاجر شده است:

نگاهی گرم وخاموشت زچشمانم مهاجرشد

دو دستان سپیدی تو ز دستانم مهاجر شد

تمام شامگاهانی که عطر یاسمن دارند

تو گوی نیست در من دل، که یارانم مهاجرشد

دو دستم را فشردی و خداحافظ هم گفتی

از آن روزی که رفتی دیده از جانم مهاجرشد

با این همه در این سال ها خانواده ها همه چشم به راه بودند، خانواده و نزدیکان همیشه چشم به راه ماندند تا آواره گان شان از چهار گوشه ی جهان بر گردند که گاهی بر نگشتند. انوشه نیز چشم به راه است:

پس از یک انتظار دور می آیی ، نمیدانم

پس از ترک منی رنجور می آیی، نمیدانم

و شاید روزها هم انتظارهیچ می مانم

به درمان منی منفور می آیی، نمیدانم

و شاید عمر دیگر انتظارت را کشد این دل

در این دنیا سراغ خانه بی نورمی آیی، نمیدانم

هنوز آن نیروی بزرگ شاعری که در انوشه وجود دارد، آن گونه که باید که آزاد شود، آزاد نشده است. او از تخیل و عاطفآ گسترده یی بر خوردار است، امید بتواند این تخیل بلند و این عاطفه ی فورانی را با تجربه های بزرگ زنده گی و آگاهی های ادبی وفرهنگی در هم آمیزد. اگر چنین شود من باور دارم تا چند سال دیگر بانوی سخنوری از بدخشان قامت بلند می کند با نام گسترده در همه حوزه های ادبی کشور!

 اگر گفته اند که شعر سفری‌است به سرزمین های نا شناخته، به پندار من بیشتراین سخن از این جا بر می خیزد که دریافت انسان ها از زنده گی رنگارنگ و دگرگونه است. می توان گفت که هر انسانی جهانی ذهنی خود را دارد. حال هر شاعری از جهان ذهنی خود سخن می گوید. اگر شاعری از جهان ذهنی و عاطفی دیگری سخن گوید در حقیقت جز تقلیدکار دیگری نکرده است. با این حال مسایل و رویداد های مشترکی مانند زبان و فرهنگ مشترک، باور داشت های اجتماعی و فرهنگی مشترک وضعیت اجتماعی و سیاسی مشترک حتا نا خود آگاه مشترک، وجود دارد که گاهی سبب می شود تا همگونی های در چگونه گی آفرینشی شاعران پدید آید، چنین چیزی گاهی حتا در میان شاعران که سروده های یک دیگر را نخوانده نیز دیده می شود. من با نگاهی که به شعر های کریمه شبرنگ، خجسته الهام و نازی شریفی داشتم؛ همگونی های را در آفرینش های شعری آنان دریافتم که می خواهم به گونه ی فشرده به آن ها اشاره کنم.

نخست سخن این که این ها شاعران پسا طالبانی اند. شخصیت شاعرانه آن ها در همین کمابیش یک دهه ی گذشته شکل گرفته است. در این دهه نه تنها شعر بدخشان؛ بلکه در کلیت شعر افغانستان دستخوش تحول گسترده و چشم گیری شده است. شماری از جوانان شگرد ها تازه ی افرینش شعر ی وارد شعر کرده اند. در فرم کلاسیک عمدتا در غزل تحول چشم گیری پدید آمده و غزل امروزافغانستان چه از نظر زبان و چه از نظر موضوع دگرگونی های گسترده یی یافته است. بدون تردید این شاعر بانوان که شخصیت فرهنگی آن ها در چنین شرایطی شکل گرفته است. این وضعیت کشترک می تواند همگونی هایی را در آفرینش شعری آنان سبب شود.

آن چه که بیشتر از همه برای من در کار این شاعران مهم به نظر می آید، این است که نگاه آن ها به هستی نگاه تازه و نگاه خود آن هاست. آن ها از تجربه های خود می گویند و این تجربه ها تخیل آنان را قوت بیشتری می بخشد. من امید وارم که این شاعران عزیز بتوانند بیشتر از گذشته پیوند شان را بر جریان های ادبی کشور استوار نگهدارند. دگرگونی هایی را که در شعر مدرن افغانستان پدید آمده است بهتر درک کنند و بر کاستی های زبانی شعر خود بیشتر غلبه کنند تا بتوانند دامنه ی خواننده گان خود را گسترش بیشتری دهند. حال شاید کسانی باشند که به خواننده گان اهمیتی ندهند، اما در هر حال این طیف گسترده ی خواننده‌گان و دیدگاه‌ها آنان است که می تواند آفرینشگر را بسیار بسیار یاری رساند. آفرینشگر است که می آفریند و بعد اثر خود را می فرستد به خواننده‌گان در میان خواننده‌گان شماری هم می پردازند به اندیشه پردازی و نقد و این نقد می رسد به آفرینشگر و خواننده گان. آفرینشگر در آیینه گفته های خواننده‌گان و نوشته ها منتقد است که می تواند سیمای اثر خود را و ارزش کار خود را تما شما کند، در یک چنین وضعیتی است که می توان به رشد و توسعه ی ادبیات دل بست.

خجسته الهام

خجسته الهام

 

دست هایم را امانت نمی دهم!

خجسته الهام، ذهن و روانش از کودکی با عوالم شعر و شاعری آشنا است. پدرش محمد موسای حلیم نام دارد، آشنا با کتاب و قلم که هرازگاهی شعری می سراید. مادرش نیز زنی بوده با سواد و آگاه ، الهام در چنین خانواده یی در واپسین روزهای 1366 خورشیدی به دنیا آمد در شهر فیض آباد مرکز بدخشان. الهام پیش از آن که جهت آموزش های رسمی روانه ی مکتب شود، مادر پاره یی از آموزش های سنتی را برایش یاد داده بود.

آن گونه که خود جایی گفته است، صنف چهارم مکتب بود که نخستین بار واژه هایی را کنار هم گذاشت و احساس کرد که گویا شعری سروده است. به هر حال همین حادثه ی کوچک در ذهن او گونه‌یی بیداری شاعرانه را بر انگیخت و این حس زیبای کودکانه برای او نیرو می بخشید که گام در جهان شعر و شاعری بگذارد.

نخستین شاعری که خجسته الهام در کودکی با او آشنا شد، صوفی عشقری است. هرچند دریافت پاره یی از مفاهم شعرهای عشقری برای او در آن روزگار دشوار می نمود با این حال او از خواندن شعرهای عشقری لذت می برد و این شعرها پنجره های ذهن او را رو به سوی خیالات شاعرانه می گشود!

صنف دوازدهم مکتب بود که نخستین شعر الهام در نشریه ی «صدای آزادی» به نشر رسید. این امر چنان رویدادی بزرگی گونه یی حس اعتماد را در او پدید آورد. پس از آن رادیو « آمو» پیوسته شعر ها و نوشته ای او را به نشر می رساند.

به دانشگاه کابل که راه یافت، رفت به دانشکده ی علوم اجتماعی! محیط فرهنگی و اجتماعی دانشگاه و دست رسی به کتاب و کتاب‌خانه‌ها دگرگونی های را ذهنیت شاعرانه ی او سبب گردید. نوشته‌ها و شعرهایش در شماری از نشریه های شهرکابل اقبال نشر یافتند؛ اما مجله ی «جامعه ی مدنی» با معرفی و نشر شماری از شعرها و نوشته های خجسته الهام او را به حوزه های گسترده ی فرهنگ و ادبیات کشور در کابل و ولایات معرفی کرد. ، وی متاهل بوده و در یکی از ارگان دولتی وظیفه نیز دارد.

شعرهایش با حس و نگاه زنانه رنگ می گیرد. به زبان دیگر نگاه او به هستی نگاه زنانه است و این امر یست نیکو برای زنان سخنور. در شعرهایش گاهی گونه یی از پرخاش شاعرانه در برابر وضعیت حاکم اجتماعی رنگ می گیرد؛ اما این پرخاشگری بیشتر با نوع بد بینی می آمیزد. چنین است گاهی حتا گاهی نجوای ریزش باران نیز در گوش ‌های به پژواک خوشی نمی رسد. وقتی انسان در دورن خود نا آرامی دارد و از وضعیت خسته است، هستی و جهان را نیز خسته می بیند. ما در سال های پسین شاهد سنگسار زنان بوده ایم ؛ اما الهام از سنگسار روان سخن می گوید

نمونه از شعر سپید الهام

« حتا صداي باران هم نازيباست

وقتي روحت را با صداقتش سنگسار مي كنند

فلسفه هاي ناگفته ي باران

صيقل دردهايم نيست

مرا به جهنم فرا بخوان اي مرگ

زنده گي خود جهنمي است كه فقط آتشش نامريست...»

در شعر کمتر شاعری است که ستاره یی چشمک نزند، گاهی در نماد یک عشق ، گاهی در نماد یک آرزو . گاهی هم در نماد زیبایی معشوق و چیز های دیگر ؛ اما الهام در هوای بوسیدن یک کهکشان ستاره است برای آن که این ستاره ها مفهوم عشق دز دریافته اند و بدینگونه او در نماد این ستاره می خواهد برعشق بوسه بزند!

« چقدر دلم می خواهد اوج بگیرم

و چقدر دلم می خواهد ستاره ها را بوسه بزنم

تمام کهکشان من

در ابدیت یک عشق نهفته است

ترا به خدا سوگند

ستاره ها مفهومت را از کجا دانسته اند؟ »

در ادبیات گذشته و حتا در ادبیات معاصر زنان بیشتر از پنجره های حس و بینش مردان به هستی دیده اند. گویی هراس داشته اند تا عواطف زنانه ی خود در شعر بیان کنند. یعنی یک جامعه به زن اجازه نمی دهد تا از عشق سخن گوید. به زبان دیگر در چنین جامعه یی زن در عشق سهمی ندارد. اگر عشقی به سراغ زن می آید باید بی درنگ به خاطرمی آورد که او یک زن است و در چنین جامعه ی زن نباید از عشق سخن گوید.

« به درخت كنار خانه مان بوسه زدم

انگار فراموش كرده بودم كه من زنم

و دستان درختان

نيز در چشمهاي كنجكاوي پسر همسايه مردودم خواهد كرد

و فردا تمام محله گوش به گوش آگه خواهند شد كه

من گناه كرده ام!

انگار فراموش كرده بودم كه من زنم

و زن نميتواند كنار جویبار به بال مرغابی های عاشق

دست نوازش بكشد...»

با این همه زن در پناه عشق خود هستی می یاید، او نبودن دوست را بو می کشد تا به بودن او برسد.

« وقتی که نیستی

بو میکشم

تمام نبودنت را...»

گاهی چند سطر نخستین در شعر های او خود یک شعر کامل است، اما او باز هم ادامه می دهد. شاید باور نمی کند که شعر او در چند سر کوتاه تمام شده است.

« و...چی دلتنگ میشوم

وقتی‌که سبزه ها دیگر نمی رویند

و شاه پرک ها بال های شان را قفل می زنند...»

حال الهام بیشتر درعوالم شعر سپید سفر می کند، اما باید گفت که او با سروده های کوتاه خود توانست که چنین پنجره یی را به رخ خود بگشاید. او با این کوتاه سرایی به سوی شعر های بلند گام بر داشت که گاهی شعر های کوتاه او موفق تر از شعر های بلند اوست. با این حال هنوز هوای سرایش غزل و مثنوی او رها نکرده و هر از گاهی در قالب های کلاسیک نیز می سراید که بیشتر حال وهوای امروزین دارد.

نخستین گزینه ی شعر های الهام در خزان سال 1391 خورشیدی زیر نام «دست هایم را امانت نمی دهم » در شهر کابل انتشار یافت که شهرتی برای شاعر به همراه داشت. او افزون بر شاعری هر از گاهی به پژوهش های ادبی نیز دست می زند. چنان که هم اکنون کتابی دارد در پیوند به فلکلور یا دانش های عامیانه ی بدخشان که آماده ی نشر است.

گذشته ازین او به داستان نویسی نیز علاقه مند است و تا کنون داستان هایی نیز نوشته است و انتظار می رود تا در آینده ی نزدیک کتاب داستان ها و پژوهش های ادبی او انتشار یابند. خجسته الهام بدون تردید یکی ازاستعداد های در حال شگوفایی است که می توان چشم آنتطار آینده ی درخشان او بود. او از تخیل، حس و عاطفه ی یی قابل توجهی بر خوردار است که پیوسته در تلاش است تا بینش شاعرانه گی خود را داشته و به بیان خود بپردازد. چند سال پیش که من نخستین سروده های کلاسیک نشر نا شده ی او را خواندم، کمتر می توانستم باور کنم که بتواند ظرف چند سال آینده به یک چنین زبان ،  بیان و نگرش مدرن در شعر دست یابد. البته هنوز شعر الهام با مشکلاتی دست و گریبان است که بخش بیشتر این مشکلات به چگونه گی زبان شعری او بر می گردد. چنان که موجودیت سطر های اضافی، واژه گان اضافی سبب پراگنده تصویر در شعر شده و جلو فشرده گی زبان را می گیرد. الهام بیشتر از هر چیز نیازمند به پرورش زبان شعری خود است. شاعران جوان گاهی چنان دلباخته ی تصویرپردازی در شعر می شوند که بخش های مهم دیگرشعر را از یاد می برند. یکی از این اجزا ی مهم همانا زبان درشعر است. همه چیز در شعر بر بنیاد زبان شکل می گیرد. شاعری که زبان نا استواری داشته باشد، بدون تردید تصویر در شعر او نیز نا استوار و غیر فشرده خواهد بود.

کریمه شبرنگ

کریمه شبرنگ

 

کریمه شبرنگ شاعر زبر دست در سال 1365 در پیشاور پاکستان متولد شده است وی از پدر و مادر بدخشانی بوده و مکتب  در بدخشان تمام نموده در سال 1382 شامل دانشکده زبان و ادبیات دری در دانشگاه کابل شده و در سال 1385 فارغ گردید و هویت خود را در صدای خود که همان شعر اوست جستجو می کند. گویی او بیرون ازاین صدا هویتی ندارد. اوبا تمام هستی به شعر خود چسبیده و گویی می خواهد دنیای دیگری برای زیستن خود ایجاد کند. سال 1389 خورشیدی بود که انجمن قلم افغانستان نخستین گزینه ی شعری او را زیر نام « فراسوی بدنامی» به نشر رساند، این گزینه شهرتی خوبی برای  شاعر به بار آورد و در پیوند به چگونه‌گی شاعری او در کابل بحث هایی در میان شاعران نسل جوان که گاهی با مشکل پسندی های نیز دست و گریبانند، به راه افتاد. من در پیوند به این گزینه ی شعری شبرنگ نوشته ی جداگانه‌یی دارم که دوستان اگر می خواهند می توانند به این نشانی آن را دریابند.

با این حال سروده های شبرنگ زمانی که به بدخشان رسید گروهی که در هرزمینه یی حتا در زمینه ها ادبی و فرهنگی با هرگونه تغییری سر سازگاری ندارند، هرچه از واژگان نفرت و نفرنی در انبان داشتند، چنان پاره سنگی در فلاخن کردند و کوبیدند بر سر و روی شاعر! آن هایی که می پندارند که تمام حقیقت و تمام زیبایی تنها در دایره ی ذهنیت محدود آن ها نفس می کشد کمتر می توانند اندیشه های دگرگونه ی دیگران را بپذیرند. با دریغ که گزینه ی « فراسوی بدنامی » در بدخشان با استقبالی رو به رو نه شد. این هراس وجود داشت که شبرنگ لب از سرایش فرو بندد؛ اما خوشبختانه چنین نشد ؛ بلکه او بیشتر از گذشته با عشق و دلبسته‌گی به شاعری خود ادامه داد؛ اما این بار با پرخاش بیشتر و اعتراض بیشتر.

شبرنگ درگزینه ی شعری « پله های گنه آلود» در همان خط فکری، عاطفی با همان ویژه گی های زبانی که در گزینه ی نخستین « فراسوی بدنامی» داشت به پیش می رود. از این نقطه گویی شاعر در چگونه گی آفرینش خویش پیشرفت چشم گیری نداشته است. اگر او خود زنده گی را تکرار افسانه ی می داند و پیوسته از این تکرار خسته است، باید به این نکته توجه کند که تکرار این همه بد بینی ، دلتنگی، بیزاری از زنده‌گی، بیان پوچی هستی و ناجوانمردی در بیشتر شعر های او خود به افسانه ی دیگر است بدل می شود که برای خواننده می توانند دلتنگ کننده باشد. از این نقطه نظر پله های گنه آلود ادامه ی همان فراسوی بدنامی است و نمی توان ویژه گی های تازه‌یی بر آن برشمرد. این در حالی ست در هر دو گزینه تاثیر پذیری های را از شمار شاعران معاصر ایران و کشور به چشم می خورد، چیزی که انتظار می رفت تا در گزینه ی « پله های گنه آلود» یا از میان می رفت و یا هم به پیمانه ی زیادی کاهش می یافت که با دریغ چنین نشده است. امید شبرنگ در گزینه ی سوم بر چنین چیز های غلبه یابد و بتواند این همه سایه های تکرار و تاثیر پذیری ها را از سرزمین شعر و سرود های خود بیرون براند، تا خوانند در هر شعر بتواند به سر زمین تازه یی سفری داشته باشد! سخن آخر این که شبرنگ در کلیت شاعری است آگاه که آرمانگرایانه می سراید، که محور این آرامانگرایی را آزادی زن و برابری انسان تشکیل می دهد. او در جستجوی یک جهان آرمانی رنگین و زیباییست و در هوای رسیدن به چنان جهانیی می زید. شبرنگ از تخیل بلندی برخوردار است که با این توانایی ها او می تواند به قله های بلند و بلند تری از افرینش های ادبی دست یابد. شبرنگ از هم اکنون یک نام آشنا و موفق در شعرمدرن فارسی دری در افغانستان است.

نتیجه ی این همه مبارزه و استواری گزینه ی دوم شعری اوست که زیر نام « پله های گنه الود» به وسیله ی انتشارات برگ در 1991 خورشیدی به نشر رسیده است. او بخش بیشتر این شعرها را در بدخشان سروده است. در سال های که گویی او خود در زادگاه خود در انزوا و تبعید به سر می برد:

« روزگاری اگر بدخشان آمدی

مرا از پشت هفت‌کوه سیاه صدا کن

اگر رابطه ‌ات با خدا سرد بود

نشانی‌ام را از مهتاب بپرس

مهتابی که هرشب سر می‌زند از روزنه ‌ی خانه‌ ی من

بدبینی از و‌یژه‌گی شعر های شبرنگ است. بد بینی آمیخته با نوع زبان پرخاش و اعتراض و عصیان. گویی با همه چیز در جنگ است. گاهی با خدا در مناظره است و گاهی با خویشتن خویش در ستیز. درشعر او پرسشهایی در برابر هویت انسانی زن وجود دارد. گاهی از منظرگاه غریزه به زنده‌گیی نگاه می کند؛ اما بعداً این نگاه با مسایل و موضوعات زنده‌گی خصوصی و اجتماعی شاعر در می آمیزد. زنان در شعر او سرنوشتی ندارند، اگر دارند سرنوشتی است سیاه و یا هم در اختیار مردان. زن محکوم سر نوشت است، سر نوشتی که دیگران برایش رقم زده اند. در گزینه ی فراسوی بدنامی می خوانیم:

« برادرم

چایی را می نوشد شبیه خودش

همیشه سبز

همیشه صفا

من اما

شبیه سرنوشت چه کسی

که همیشه تلخ

که همیشه سیاه »

جامعه یی که او توصیف می کند جامعه ی مرد سالار و بیرحم است و هنوز این جامعه نپذیرفته است که زنان نیم هستی جامعه را می سازند و دارای عشق ، عاطفه و اندیشه اند و می توانند برسرنوشت خود حاکم باشند. چنین است که او چنین جامعه یی را به گذرگاه یک شام تاریک همانند که باید جنازه ی تقدیر خود را در آن جا بخواند:

« این شام تلخ عجیبی ست!

شام اعدام ترانه

شام بلعیدن فریاد

شام بستن روشنایی

این شام تلخ

شام عجیبی ست

من در گذرگاه یک شام تلخ

جنازه ی تقدیر خویش را خواهم خواند»

شبرنگ پس از نشر کتابش تحت عنوان « فراسوی بدنامی » کتاب دیگری از اشعارش تحت عنوان  «پله های گنه آلود» نیز به نشر رسیده است. شاید این پله ها پله های عشق اند؛ ولی جامعه عشق را برای زن گناه می داند و زن در یک جامعه ی مرد سالار نه حق عشق ورزیدن را دارد و نه هم حق عاشق شدن را سخن گفتن از عشق برای زن در چنین جامعه یی خود گناه است. من می پندرام که این گونه نام گذاری ها خود نوع عصیان اجتماعی است و در حقیقت شاعر می خواهد بگوید که این جامعه است که خود از پله های گناه و بیداد به بالا می رود.

نمونه های از کلام شبرنگ

عادت باید کرد

به بالا رفتن از پله‌های گناه‌ آلود زمان

درد من همه از دست بلند و بی‌مایه‌ی روزگار است.

چگونه می‌توانم زنده باشم؟

وقتی آزادی پروانه‌یی را که با عطر گیاه آمیزش عجیبی دارد

در چار راه بزرگی به دار می‌آویزند.»

شعر هایم را پر گناه می گویند
زمانه مهر طعنه بر رخم می زند
بگذار زاهدان نقابی شهر سنگسارم کنند
و داغترین موضوع روزنامه ها
تکفیر من باشد
من زنم، زن آزاده
زن عریان و بوسه خواه
شاید روح زندانی دختران شهر را آرامش می بخشم
بگذار زمانۀ نا محرم جار بزند
شعر هایم پر گناه است

ای خدا!
از تماشای حکمتت دلگیرم
یا بشکن « قرارداد » خویش را
تا رها شوم از قید
نه
آزاده گی هم حتا تکرار
چقدر تکرار
و چقدر دلخستگی
و در شعر دیگر:
ما همان نطفه های بیهوده ی بودیم
که تکرار شدیم تا امروز
بی آن که بدانیم، صدایی می شنویم
بی آن که بخواهیم می رویم

بگذار
راز چشمهای دردمندت را تفسیر کنم
در مسیر کهکشان ها و ابر های دلگیر
بگذار آسمان بگرید به سرنوشت من
به سر نوشت تو
بگذار دکمه های پیرهنت باز باشد
و نگذار روزه دار بمانم گرمی آغوشت را

بگذار دکمه های پیراهنت باز باشد
بگذاربه چشم هایت نگاه کنم
بعد کمی پایین تر
وسعت گرمای خورشید را در آغوشت تفسیر کنم
راز آلوده تر می شوم
وقتی به چشمهایت می اندیشم
چشمهای از جنس عسل
چشم های فراتر از دید گاه بشر
که حادثه اش را می نوشم هر نفس

آری می شود به بیهوده گی تن داد
وبا کسی که باورش نداری
در انتهای اتاق نشست
ساعت ها گیسوانت را روی دستانش گذاشت
در فشار بازوانش مرد

 

نازی شریفی

نازی شریفی

نازی شریفی  در روز سیزدهم حمل 1365 خورشیدی در شهر تالقان در ولایت تخار چشم به جهان گشوده است، اما پدر و نیاکانش همه از بدخشان اند. وی مکتب را در شهر فیض آباد تمام نموده و دوران مکتب به شعر و شاعری روی آورد است.

شعر های نازی شریفی هم حس و عاطفه بر انگیز است و هم اندیشه بر انگیز و به پندار من این امر بسیار خوبی است. زبان شعری او ساده است ؛ اما با این ساده گی گاهی در شعر های او خواننده با نوع ابهام روبه رو می شود، که بخشی از این ابهام به چگونه‌گی بیان او بر می گردد. حس می کنی شاعر آن چیزی را که می خواهد بگوید، نمی داند در شبکه ی واژه گان و تصاویر به درستی ادا کند. چنین است که در محیط ادبی چون بدخشان چنین شعرهایی کمتر می تواند از گستره ی بزرگ خواننده گان بر خوردار باشند. من فکر می کنم که شعر مدرن در بدخشان با دریغ هنوز خواننده گان زیادی ندارد. . وقتی چنین شعر های با نا رسایی هایی زبانی و ابهام در می آمیزد بدون تردید میزان خواننده گان را هنوز کاهش می دهد. امید نازی به امر زبان در شعرش توجهه ی بیشتر ی داشته باشد. برای آن که زبان عمده ترین عنصر در شعر است.

از نازی هنوز گزینه ‌یی به نشر نرسیده است. امید روزی گزینه ی شعری او را در دست داشته باشیم. من باور دارم که نازی با پشت کار بیشتر می تواند گام های استواری در کار شعر و شاعری به پیش بردارد و این شاعر نازی شریفی است که شاید بتوان او را از نخستین بانو شاعران بدخشان دانست، که به عوالم شعر سپید راه زده و هنوز در این جهان گسترده راه می زند که من برایش گام های استوارتری آرزو می کنم! نازی شریفی به خانواده ی وابسته است که می توان از آن به نام انجمن خانواده‌گی شاعران یاد کرد. او خود جایی گفته است که « در خانواده ی ما شش خواهر و برادر همه‌گان شعر می سرایند!»

پانزده ساله بود که قلمش روی صفحه ی کاغذ دوید و بعد واژه هایی کنار هم رنگ گرفتند و نازی شریفی تولد نخستین شعرش را جشن گرفت. شاید رفت به انجمن خانواده گی شاعران بدخشان تا شعرش را بخواند! نمی دانم که نخستین شعر او در این انجمن چگونه استقبال شده باشد!

باورمن چنین است که شاعری در اوزان آزاد عروضی و شعر سپید در آن حوزه های ادبی که هنوز سخن نخست را در شعر، وزن و قافیه می زند و از شعر بیشتر به وزن و قافیه توجه می شود، کار دشواری ‌است. بسیاری ها هنوز نه تنها در بدخشان، حتا درسطح کشور نیز نظر به دیدگاه های سنتی سنگ شده ی ادبیی که دارند، شعر آزاد عروضی و شعر سپید را شعر نمی دانند. نازی شریفی در یک چنین وضعیتی در بدخشان به دیدار شعر سپید رفته است. از تجربه های شاعران جوان بدخشان در یک دهه ی گذشته که بگذریم، حوزه ی ادبی بدخشان همیشه یک حوزه ادبی سنت گرا و محافظه کار بوده که با هر گونه نو آوری سرسازگاری نداشته استازاین نقطه نظر تمام آن بانوان سخنور بدخشان که دیوارهای سنگی اوزان عروضی را شکستند و خود را به دنیای گسترده ی شعرآزاد عروضی و سپید رساندند، سزاوار آنند تا از آن ها به شایسته‌گی تقدیر شود!

موضوعات شعر های او دانه دانه از هستی و فلسفه ی زنده گی، زنده‌گی اجتماعی عشق و وابسته‌گی های زن در شبکه های تنک سنت ها و آزادی های انسانی بر گزیده شده است. با این همه او پیش از پیش کمتر به انتخاب موضوع در شعر می پردازد؛ این شاعره بزرگ هنوز در قید حیات  می باشد در شهر فیض آباد زندگی میکند و کتاب وی تحت عنوان" زنی با جنازه ی ایستاده سخن می گوید" به چاپ رسیده است.

نمونه از اشعار نازی شریفی

روزگاربی عشق!

 چه روزگار بی عشقيست، بی آرزو

                لبخند هايت را به کجا خاک ميکنی

و اشکهايت را

                                مرده گان زمين

براين عصر زمخت گريه می کنند

در اين شب بوکرده، در اين شب زخم شده

به دنبال کرم شب تاب،  آرزو را کفن ميکنم

وزخم ها و مرحم

ای شب ببين که دستانم تاريکی را نوازش ميکند

و سرت بروی شانهء خسته ام مينالد

گريه نکن عشق مرده را

                                                به دلواپسی تلخ نمی ارزد

و زبان خشکم

                                شخم ميزند واژه های کهنه را

فردا سراغ عشق موی سفيد پيرزنان

                و جنازهء فرزندان که سينه هایچروک ميساوند

فردا سراغ عشق

                                پاشنه های خون آلود

                و مجنون های قلابی که از عشق ميرويند

فردا، شايد از جنين مادری ناله اش را ميشنوم

و فردا، عشق بازيچهء کودکانم را ميشکند

شايد عشق در باغچه مان يتيم ديگر

واگر مرحم چشمانت را بر زخم های باغچه بگذاری

شايد عشق سبز شود

                                                و چشمان تورا

گرم يک پنجره ديدن سازد!

در شعر زیرین حس می کنم که نازی شریفی از اعتیاد در میان جوانان هم شهری اش رنج می برد. او به جوانان پند نمی دهد؛ بلکه مصیبت را به تصویر می کشد!

کوکنـــار

درگونه های سرخ کودکان اين شهر

خون خشک مرگ جاريست

سفرم کهنه شده

                               و سر گردنه ها دودآلود

آسمان بغض گرفت اينجا

تا زاغان سيه جشن گيرند

پشت ديوارهــا

فرياد ميزنند

                نجات مان دهيد، نجات مان دهيد

و درمزرعهء پايان

                دهقانان گندم را ميکشند!

و زمين از خشم زهرآگين ميخندد برما

و من فقد واژه هايم را برايش قرض داده ام

دعاخواندم

برهنه بود

                دست التجا ام      

                دامن خورشيد تابان را

                و درپشت دعا ام

سرد می خنديد

                لبخندی     و طرح قامتم    

                                پاييز در برداشت

و ديواری که از خون بود

                                جسمم را

به بن بست دلم      ترا از عشق راهی داد

دعا خواندم!

برهنه بود افکارم

 عشــق باطله

دوشيزه گان چشم نقره يی کهکشان

برعشق های باطلهء دختران زمين گريستند

که مشق احساس شان بيهوده در قير خيابانهای شهر

و سايهء ديوارهای روستا می خسپيد

چه دزدانه

جادوگران پير نعش گيسوان بلند شان را

بر اجاق لذت پست آتش ميزد

که هيچ کتابی آيت رهايی شان را

فرياد نکرد!

 

آیینـــــــه

 

آیینه سوخت

            عاشق شدن از یاد ها برفت

تصویر میکاب کرده دیروز از ذهن اش

                                    ریخت بر زمین

حس عاشق بودن

                        ترا با پنجره ام پیوند میداد

تو از نهایت بی مهری عبور کردی

                        و من غربت گیسوانم را نالیدم

تو آنقدر خشمگین رفتی

                        و در فرار از کوچهء زمان

بر آنجا رسیدی

                        که نسب ات به روشنی ها میرسد

تو دیگر از قبیلهء سبز پوشانی

                        تو روشنی

مثل کوره های سوزان نور

بیا روزی در بازار تاریک زمان

                        کمی روشنی را عراج کن

و ستاره های کاغذی خانهء ما را

                        به آتش بکش

ما که دلخوشیم به خشمی که از دستانت جاری میشود

و سکوت ما را زخم آلود می کند

                        و به انتظار آمدنت می شکنم

و صبح شال خاکستری ام را

                        به شانه می اندازم

و در امتداد راهی رفته ات

                        جوانی را دفن می کنم!

نیلوفر ظهوری

نیلوفر ظهوری

 

13 سنبله سال 1353هجری شمسی تابستان آخرین نفس هایش را زمزمه می کرد و پدرم در انتظار چندین ماهه به غزل چشمان مادرم استعاره می آفرید که من در تنفس سحرگاهان هدیه شدم. ماه سنبله، زمزمه ی پرطراوت حنجره ی شفاف کوکچه و پیراهن سبز باغ و جلگه، پیشواز نخستین فرزندی را می گرفتند که در پیوند با سعادت پدرم ظهورالله ظهوری و مادرم، لبخند می آفرید. پدرم که نبض گل ها در سروده هایش ضربان موزون صمیمیت ایجاد می کرد که مند  در شهر فیض آباد ولایت بدخشان متولد شدم، نامم را نیلوفر گذاشتند تا در برکه ی حیات شان شناور باشم. مکتب را الی صنف سوم در لیسه عالی مخفی در شهر فیض آباد پیش بردم و  رفته رفته سند فراغت مکتب را از لیسه ی "فردوسی" شهر کابل در سال 1370 خورشیدی گرفتم و آرزوی رفتن به دانشگاه در برگ برگ برنامه هایم زبانه می کشید که تقدیر نفرین شده ی جنگ، سرنوشت غربت را بر پیشانی زندگی ما حکاکی نمود. آموختن همانگونه در شریان های امیدم جریان داشت که بالاخره در سال 2007 میلادی سند فراغت بخش روانشناسی کودک را از یکی از کالج های شهر هامبورگ جرمنی به دست آوردم. شعر را عاشقانه دوست دارم؛ خودم هم چیز چیزک هایی ایجاد می کنم تا آیینه ای باشند در برابر احساس و عاطفه ام. اکنون در شهر تورنتوی کانادا اقامت دارم و شوهر عزیزم هارون راعون نیز از جمله شاعران نامدار کشور میباشد.

 

 

 

نمونه از اشعار

 

کبودی ها

 کبودی ها شهروندانِ کوچیِ سرزمینِ

 سیاه سرانند

 که در تمامِ قلمروِ قامتِ

 شهوانی شان

جاه عوض می کنند

 کبودی ها

ترجمه های کتاب هایی استند

 که به زبان های چشمانِ

 تمامِ دنیا

مفهومند

 و تسلسلِ تسلطِ تاریخیِ

 حماقت و ظلم را

رقم می زنند

 کبودی ها

گوسپندانِ خلق شده ی

 خدایانِ شکنجه و اهانت اند

که در زیباترین زمینِ خدا

 آهسته می چرند

و سرگردانی می خورند

کبودی ها

از سرخترین لحظات

 سرچشمه می گیرند

 و سیاه ترین بخت ها را

به ما سپید می سازند

 کبودی ها را می گریم

 که خود ابر های بی بارانِ

 تلخ

بر آسمانِ بی ستاره هاست

 کبودی ها را می گریم

که جنازه های غرور و

 آرامشِ زنِ مظلوم اند

 حتی

 هنگامی که با لبخند

 شأنِ نزول شان را ه

م تقلب می کند

3 فبروری/2012

 

سرنوشت

عجب سرنوشتی دارند

 فرزندان اقلیم جهالت

 در جغرافیایی که نقشه اش فساد

و تاریخش پاتریاشیست

 عجب سرنوشتی دارند

غنچه هایی که رنگ از

 حرارت انفجار می گیرند

و نور از الماسک خمپاره

سیاهی چادرهایی استند

 که روی و موی جنایت را

 پرده می گردند

انتحاری، انفجار

 انتحاری، انفجار

 انفجار، انفجار، انفجار

دیگر تکراری ترین واژه

 های سرگردانِ اند

در شریان های رسانه ها

عجب سرنوشتی دارد

تاریخ تجاوز

 بر معصومیت اطفال فقیر

 کیمیای جهالت

 طلای انسانیت را ذوب می کند

تا عقلبند مسی ایجاد کند

عجب سرنوشتی دارند

 جوانه هایی که

 در خاک های خیانت قد بلند می کنند

 و از مرداب های اندیشه

سیراب می گردند

عجیب سرنوشتی

که باید از سرِ سر نوشت

*****************

آشفته در تزاحمِ آواز یک  

رقم اشکِ قصیده می چکد از ساز یک رقم

می خوانم از سکوتِ نگاهت ترانه ای

 امشب میانِ واهمه ها باز یک رقم

 بر شعرِ زلف من چقدر صِله می دهد

با پنجه ی نوازشِ تو، ناز یک رقم

بختِ غرورِ ملتهبم بال می کشد

 تا می کنم به سمت تو پرواز یک رقم

 آهسته بر زبان چکاوک فتاده ایم

 این ماجرا برون شده از راز یک رقم

  از سرزمینِ صاعقه تا باز می رسی

 یک آسمان ترنم و آواز می رسی

 تا رقصِ گیسوانِ مرا پنجه می زنی

 آهسته در نوازشِ یک ناز می رسی

 بر لاله های پیرهنم خیره می شوی

 تصویر می کشی و به پرداز می رسی

 سوزِ زلالِ مهرِ تو تا میدمد به رنگ

دستِ هنر گرفته به اعجاز می رسی

 آهسته می چکی ز غزل های آرزو

 با واژه واژه باز به آغاز می رسی

 تا عشق روی شانه ی تو بال می کشد

 از خویش می روی و به پرواز می رسی

مخفی بدخشی

مخفی بدخشی

 

 مخفی بدخشی لقب او، و نامش سید نسب یا بیگم نسب است. وی در سال 1258 هجری شمسی در ساحه قره قوزی در شهر فیض آباد ولایت  چشم به جهان گشود.

مخفی بدخشی از شاعران  فارسی دری گوی زنان  در افغانستان بود که  دانش و معلومات عمومی را به‌گونه مخفی و به ‌دور از نظر سیاسیون وقت از بزرگان و آگاهان خانواده خویش فرا گرفت. وی معاصر شاعر زن ایرانی فروغ فرخزاد است

نیاکان مخفی بدخشی از امیران محلی بدخشان بودند و خانواده‌اش در روزگار پادشاهی امیر عبدالرحمن خان از بدخشان به قندهار تبعید شدند

مخفی بدخشی از سن 16 سالگی به کمک برادرش به شعر وشاعری روی آورد ودر سن 84 سالگی درقریه قره قوزی حومه شهر فیض آباد بدون اینکه ازدواج کند جهان فانی را وداع گفت.

میرمحمودشاه بدخشی ازحکام محلی آنزمان که شخصی فاضل و هنر دوست بشمار میرفت ، بود. وی تحصیلات ابتدایی را نزد پدرش به اتمام  رسانید، وبا امکان که در دست داشت به فراگیری ادبیات و علوم دینی پرداخت مخفی بدخشی در سننین نوجوانی به سرودن  اشعارزیبا و دلنشین آغاز نمود و دیری نگذشته بود که در عرصه شاعری صاحب نام  شد  . مخفی بیشترین اشعارش را در محله بنام قره  قوزی که همانجا نیز زندگی مینمود، سروده است وی تن به ازدواج نداده و بیشترین دوران عمرش  را در معیت خانواده اش در حالت تبعید سیاسی در شهرهای کابل، جوزجان و قندهار دردوره  امیرعبدالرحمن خان بسر برد. ازجمله شاعره هاي معاصر ا ست

در خرد سالي وي ، پدر در ميگذرد و هشت ساله است  که با برادران به قندهار و کابل تبعيد مي گردد و دوران آوارگي وي آغاز مي گردد و در جواني نامزد ش (سيد مشرب شاه) را که محبوب وي وپسر عموي اوست از دست مي دهد و اندوه ديگري بر غم هايش افزون مي گردد.در روزگار امير حبيب الله خان ، رخصت بازگشت را به زادگاهش باز مي يابد و تمام زندگاني را در همان روستاي قره قوزي به سر مي برد و ميسرايد. ديوان شعرهايش را پنج هزار نوشته اند  امادر ديواني   که از مخفي در کابل چاپ شده است. 

مخفی بیشترین اشعارش را در محله ‌ای بنام قره ‌قوزی که همان‌جا نیز زندگی می‌نمود، سروده ‌است. وی ازدواج نکرد و بیشتر عمر خود را در کنار خانواده‌اش در حالت تبعید سیاسی در شهرهای کابل و قندهار در دوره امیرعبدالرحمن خان به ‌سر برد.

مخفی دختر مردی است به نام میرمحمودشاه بدخشی (میر محمود عاجز) بود که او نیز شاعر بوده و کتابی هم به نام چارباغ بدو منسوب است که اینک در دست نیست. برادران مخفی، میر محمد غمگین و میر سهراب سودا هم، شاعر بوده‌اند. بالاخره مخفی بدخشی بعد از چهل سال آوارگی و تعبید در قندهار، کابل و جوزجان دو باره به زادگاهش شهر فیض آباد برگشت و به عمر 84 سالگی در سال 1342 وفات نمود.

مخفی بدخشی که در خانواده اورا بیگم نسب میخواندند، یکی از بزرگان بدخشان زمین و به نسبتی نیز از زنان بزرگ سمنگان باستانی و بطریقی هم یک بانوی شاعر وشاعر بانوی قندهاری دانسته میشود.

شاه عبدالله بدخشي مؤلف کتاب (قاموس بعضي از زبانها ولهجه هاي افغانستان)  در پاسخ گرد آورندۀ ديوان شاعر که تصويري از مخفي تقاضا کرده بود ؛ مي نوسد:

« از اين که در بارۀ عکس وي نوشته کرده بودي ؛ تا حال در مطبوعات ما عکس برداري زنها معمول نيست .زينهار هوش کني که دنبال اين کار نگردي که مخفي حاضر نمي شود عکس بگيرد...شما عکس وي را خواستيد من حتي نتوانستم نام اصلي آن را پرسان کنم. »

آثار او زیر عنوان لعل ‌پاره‌ ها در مجله کابل به چاپ رسیده‌است. پارکی زنانه و لیسه عالی مخفی در بدخشان و لیسه مخلی در شهر کابل  نیز به نام او نام‌ گذاری شده‌است.

 

نمونه اشعار مخفی بدخشی

 

 شاکر بخت خود و بخت بدور ازجاهم            زاده دامن میرافسرو نسل شاهم
گرچه دور ازوطنم لیک قریبم بشما               هم ازآن دیده تر درسحر و بیگاهم
مادر مادر من دختر "شاه محمود               لیک من عاجزه کوچک آن درگاهم
که خبر میبرد ازمن به "ولی آگه "               ره نشین ره آزادی و  انــــدر راهم
مادر دهر که مارا بغمش پروردست              آه میگیریم و مینالم و این خرگاهم
دور بیداد به پایان برسانید یــاران                ورنه در آیینه خویش چوبرگ کاهم
قندهار آمده ام زاده تشقر غانم                      مخفی ملک بدخشانم و اندرچاهم 

 

غزل مخفی

ترک شوخم غم هجران نکشيده ست هنوز 

آه مشتاق به گوشش نرسيده ســــت هنوز

نوزيده ست صبا بر سر زلفش گســــتاخ  

چشم آيينه رخش سير نديده ســــت هنوز

جوش خـــــــط ،جلوه دهد حسن دلارايش را 

 سبزه بر گلشن رويش ندميده ســــت هنوز

کاش زاهد به ســــــــــر کوي تو آيـــــــد بيند  

باغ خلدي که شنيده ست و نديده ست هنوز

دل شيدا و تمنـــــــــاي  وصـــــــــالش مخفي    

 اين خياليست که در خواب نديده است هنوز

 

مخفی بدخشی

 ای چشم نيم مست ترا باشراب بحث

 دارد مه ی جمال تو با آفتاب بحث

 ازباغها برون کند ش بسته باغبان

 تا کرده با گل رويت گلاب بحث

 کج بحث عاقبت شود ازگفتگوخجل

 سنبل! بزلف يارترا نيست تاب بحث

 گرديده زان دروغ سيه روی نزد خلق

با طرۀ توداشت مگرمشک ناب بحث

آنها که گفتگو به سراين جهان کنند

 چون کودکان کنند برای حباب بحث

هرگزبکام دل نرسيده است کس بدهر

 عاقل کجاکند به سراين سراب بحث

 زاهد مپرس مذهب رندان با ده خوار

 بنشين بکنج مدرسه کن با کتاب بحث

 

             آهسته

خط آمد بر رخت ای سیمنتن آهسته  آهسته
بیرون شد سبزه ات گرد چمن آهسته  آهسته
ببین ای باغبان گل کرد آن حرفی که دی  میگفت
نسیم صبح در گوش چمن آهسته  آهسته
بت نامهربانم  مهربان گردیده  میترسم
مبادا بشنود چرخ کهن آهسته  آهسته
بصد افسون چو طفلی را بفریبند با  شکر
دلم را برد انشرین سخن آهسته  آهسته
فدایت جان من قاصد چو بردی نامه ام  سویش
زبانی هم بگو احوال من آهسته  آهسته
خوشا سیر بهارقندهار و دوستان با  هم
که میگشتیم در گرد چمن آهسته  آهسته
نبودی گر سر آزردن مخفی چرا  گفتی
سخن با مدعی در انجمن آهسته  آهسته

 

بشكن بشكن
زنورشمع من بزم رقيبان روشن است امشب
شرار آه من برانجمن آتش افكن است امشب
چنان گمگشته خوابم درفراق چشم جادويش
كه هرمژگان بچشمم همچو نيش سوزن است امشب
سزد گرمهرو مه برچرخ خون گريند ازين ماتم
كه صيد خاطر اورا شب جان كندن است امشب
تو اي قمري مزن كوكو به پيش قد دلجويش
كه سرو تو غلام سروآزاد من است امشب
شكستي زلف مشكين را شكست افتاد در دلها
فدايت جان مشتاقان چه بشكن بشكن است امشب
لباس سرخ دربركرده بهر قتل مشتاقان
توهم آماده باش ايدل شب خون خوردن است امشب
بگو اين فرد خوش را ازشجاع الملك اي مخفي
كه تيرآه من برچرخ ناوك افكن است امشب

چهار بتی ها مخفی

فدايت جان من قاصد چوبردي نامه ام سويش      

 زباني هم بگو احوال من آهســــــته آهســــــته

نبودت گر ســــــــر آزردن مخفي چــرا گفتي     

 سخن با مدعي در انجمن آهســـــته آهســـــته

                       ******

بشکند دستی که خم در گردن یاری نشد
کور به، چشمی که لذت‌ گیر دیداری نشد
صد بهار آخر شد و هر گل به فرقی جا گرفت
غنچه باغ دل ما زیب دستاری نشد

                       ******

 اگر بـــــه پيش تو جـانـــــا مرا گناهي هست      

چه غم که زلف دوتاي تو عذرخواهي هست

به خاک ديد مرا قاتل و بــــــه حسرت گفت    

هنــــــــــــوز در کفنش بوي آشنايي هست

                       ******

                 رباعي

فرياد که از جهان پر ارمان رفتم 

يک گل نگرفته زين گلستان رفتم

نکشاده لبي به خنده از جور فلک  

با داغ دل و ديـــــــدۀ گريان رفتم

حکایت های شیرین و پند امیر - 10





حکایات شیرین و پند آمیز

زندگی نامه بهلول

بهلول یا ابو وهیب بن عمرو صیرفی کوفی،‌ یکی از عقلای مجانین معاصر هارون الرشید بود. سال806 میلادی در کوفه به دنیا آمد وی در کوفه نشو و نما یافت.هارون و خلفای دیگر ازاو موعظه می طلبیدند.

وی دارای کلام شیرین است که در بیان واقعیت ها و حقایق تلخ به کار گرفته و سخنانش از نوادر خوانده شده است.

در ابتدا کسی را به خنده وامیدارد و آنگاه در اوج خنده، سر در گوشش می نهد و می گوید: دقت کن! شاید نه بر دیگری، که بر خود می خندی! و چون او این را دریافت بر حال خود که چنین مضحک است می گرید!!

می گویند بهلول عالم بود و دیوانه نبود و جنون در واقع نقاب بود و گریزگاه بود از آن مهلکه. هارون الرّشید خلیفه عباسی ، به علّت حرص و طمع در مملکت داری خویش ، سعی داشت مخالفان خود را به هر وسیله و بهانه ای از سر راه خود بردارد برای همین یا آن ها را می کشت و یا به زندان می فرستاد . زندانی که رهایی از آن امکان نداشت و مخالفان سه راه در پیش داشتند: جلای وطن. جمل (در مفهوم کوه و سر به کوه و بیابان گذاشتن) و جنون. بهلول جنون را به جلای وطن و آوارگی ترجیح داد و در کوفه ماند و چون دیوانه بود یا خود را به دیوانگی زده بود و به دیوانگی اشتهار داشت آزار ندید.

امام موسی کاظم علیه السّلام دوره ی امامت خود را در زمان این ظالم می گذراندند ایشان مورد احترام و محبوب دل مومنان بودند و به طبع مخالف ظلم .

هارون الرّشید ، امام را یک خطر خیلی جدّی برای خود می دانست. او سعی و کوشش داشت تا علمای برجسته ی اسلامی را ترغیب کند که فتوا دهند امام موسی کاظم علیه السّلام از دین خارج شده است . بدین ترتیب زمینه ی اقدام علیه آن بزرگوار آماده گردد .

یکی از علمای آن روزگار بهلول بود و هارون الرّشید از او خواست که فرمان قتل امام موسی کاظم علیه السّلام را امضا کند . بهلول ماجرا را به اطّلاع امام رساند و چاره طلبید .

امام موسی کاظم علیه السّلام که در زندان هارون الرّشید به سر می بردند فرمودند : خود را به دیوانگان شبیه ساز تا از این خطر رهایی یابی .

بهلول ، خود را به دیوانگی زده و به شمشیر طنز و طعنه و مسخرگی ، بر حکومت ظالم ، حمله آورد . نام اصلی این مرد بزرگ « وهب بن عمرو » می باشد . و چون گشاده رو و خندان و زیبا چهره بود ، بهلول نام می گیرد که به معنی همه ی این صفات است .

بهلول از دو ویژگی خاص برخوردار بود :

یکی دارا بودن موفّقیّت علمی و اجتماعی و دینی در میان مردم و خویشاوندی نزدیک با هارون الرشید .

به سبب همین دو ویژگی ، او می توانست آزادانه و بی هراس به سر وقت هارون الرّشید و کارگزاران او رفته و هرچه را که می خواهد ، به زبان طنز بر آنان وارد سازد . او از همین روش استفاده می کرد تا هارون الرّشید را متوجّه اشتباهاتش کند.

آرامگاه بهلول در بغداد قرار دارد روی سنگ قبر وی ، تاریخ ۵۰۱ قمری دیده می شود.

v می گویند روزی مردی گندم بار الاغ خود کرد و به در خانهء بهلول که رسید، پای الاغ لنگید و الاغ زمین خورد و بار بر زمین ماند. مرد در خانهء بهلول را زد و از او خواست که الاغش را به امانت به او واگذارد تا بار بر زمین نماند. بهلول با خود عهد کرده بود که الاغ خود را به کسی به امانت ندهد. چون پیش تر خیانت دیده بود در امانت، یا بر فرض از الاغش بار زیاد کشیده بودند. گفت: الاغ ندارم و در همان لحظه صدای عر عر الاغش از طویله آمد. مرد گفت: صدای عرعر الاغت را مگر نمی شنوی که چنین دروغ می گویی؟ بهلول گفت: رفیق! ما پنجاه سال است که همدیگر را می شناسیم. تو به حرف من گوش نمی دهی. به صدای عر عر الاغم گوش می دهی احمق!



v هارون مجلسی آراسته بود و فیلسوفی از فلاسفهء یونان نیز در آن مجلس حضور داشت. بهلول و دو تن از یارانش وارد شدند. خردمند یونانی سخن می گفت در آن مجلس که ناگاه بهلول در آن میان از او پرسید: کار شما چیست؟ خردمند یونانی می دانست که بهلول دیوانه است و بر آن بود تا دیوانگی او را عیان کند. گفت: من فیلسوفم و کارم این است که اگر عقل از سر کسی بپرد، عقل را به او بازگردانم. بهلول گفت: با این سخنان عقل از سر کسی مپران که بعد مجبور شوی بازش گردانی.



v روزی بهلول از کوچه ای میگذشت، شخصی بالایش صدا زده گفت: ای بهلول دانا! مبلغی پول دارم، امسال چه بخرم که فایده کنم؟ ـ برو، تمباکو بخر!

مردک تمباکوخرید، وقتیکه زمستان شد، تمباکو قیمت پیدا کرد. به قیمت خوبی به فروش رسید. بقیه هر قدر که ماند، هر چند که از عمر تمباکو میگذشت، چون تمباکوی کهنه قیمت زیاد تری داشت، لهذا به قیمت بسیار خوبتر فروخته میشد وسرانجام فایده بسیاری نصیب اوشد. یک روز باز بهلول از کوچه می گذشت که مردک بالایش صد ا زده و گفت:

ای بهلول دیوانه! پارسال کار خوبی به من یاد دادی، بسیار فاید ه کردم، بگو امسال چه خریداری کنم؟

ـ برو، پیاز بخر!

مردک که از گفته پارسال بهلول فایده، خوبی برداشته بود، با اعتمادی که به گفته اش داشت هرچه سرمایه داشت و هر چه فایده کرده بود. همه را حریصانه پیاز خرید و به خانه ها گدام کرده منتظر زمستان نشست تا در هنگام قلت پیاز، فایده هنگفتی بر دارد. چون نگاهداری پیاز را نمی دانست، پیاز ها همه نیش کشیده و خراب شد و هر روز صد ها من پیاز گنده را بیرون کرده به خندق میریختند و عاقبت تمام پیاز ها از کار برامده خراب گردید و مردک بیچاره نهایت خساره مند شد.

مردک این مرتبه با قهر و خشونت دنبال بهلول میگشت تا او را یافته و انتقام خود را از وی بگیرد. همینکه به بهلول رسید، گفت:

ای بهلول! چرا گفتی که پیاز بخرم و اینقدرها خساره مند شوم؟

بهلول در جوابش گفت:

ای برادر! آن وقت که مرا بهلول دانا خطاب کردی، از روی دانایی گفتم«برو، تمباکو بخر» این مرتبه که مرا بهلول دیوانه گفتی، از روی دیوانگی گفتم ـ «برو، پیاز بخر» و این جزای عمل خود تست. مردک خجل شده راه خود را پیش گرفته رفت و خود را ملامت میکرد که براستی، گناه از او بوده..

v زاهدی گفت: روزی به گورستان رفتم و بهلول را در آنجا دیدم پرسیدمش اینجا چه می کنی؟

گفت: با مردمانی همنشینی همی کنم که آزارم نمی دهند، اگر از عقبی غافل شوم یادآوریم می کنند و اگر غایب شوم غیبتم نمی کنند.



v یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذای تو خورده است؟

آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت؟ ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر.

آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت است:«کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند»



v روزی «بهلول» نزد «هارون» می‌رود و درخواست مقداری پیه می‌کند تا با آن « پیه پیاز»، که نوعی غذای ارزان قیمت برای مردم فقیر بوده، فراهم سازد. «هارون» به خدمتکارش می گوید که مقداری شلغم پوست کنده، نزد او بیاورند تا شاهد عکس‌العمل او باشند و بیازمایند که آیا او می‌تواند میان پیه و شلغم پوست‌کنده تمایزی قائل شود.«بهلول» نگاهی به شلغم‌ها می‌اندازد، آن‌ها را به زبانش نزدیک می‌سازد، بو می‌کند و بعد می‌گوید: «نمی‌دانم چرا از وقتی که تو حاکم مسلمانان شده‌ای، چربی هم از دنبه رفته‌است!»



کلنگ را بردار

روزی بهلول نزد قاضی بغداد نشته بود که قلم قاضی از دستش به زمین افتاد. بهلول به قاضی گفت: جناب قاضی کلنگت افتاد آنرا از زمین بردار. قاضی بمسخره گفت : واقعاً اینکه میگویند بهلول دیوانه است. صحیح است آخر قلم است نه کلنگ

بهلول جواب داد:مردک تودیوانه هستی که هنوز نمیدانی. با احکامیکه به این قلم مینویسی خانه های مردم خراب می کنی

تو بگو قلم است یا کلنگ؟



v روزی هارون الرشید به بهلول خطاب کرد : آیا می خواهی خلیفه باشی؟

بهلول گفت: دوست ندارم.

هارون گفت : چرا؟

بهلول پاسخ داد: برای اینکه من به چشم خود مرگ سه خلیفه را دیده ام ولی خلیفه تا به حال فوت دو بهلول را ندیده است.



روز قیامت

خلیفه هارون الرشید بسیارسعی میکرد بهلول را به مسخره بگیرد و در هرفرصتی که پیش میامد این کار را میکرد، در عوض بهلول نیز با تیز هوشی خارق العاده ای که داشت ،جوابهای دندان شکنی به خلیفه میداد. روزی خلیفه در دعوت خاص خود با همسرمحبوبه اش زبیده خاتون نشسته بود،غلامی بدنبال بهلول فرستاد.

بهلول وارد شده سلام کرد، خلیفه پس از جواب سلام دستور نشستن داده وبلا فاصله از بهلول پرسید:

بهلول، بگو به بینم، روز قیامت چه موقع است؟

بهلول گفت: جناب خلیفه، ما دو روز قیامت داریم، یکی اصغر و دیگری اکبر. شما کدام یک را میخواهید بدانید؟

خلیفه گفت: یعنی چه ؟ اصغر کدام است و اکبر کدام؟

بهلول گفت: اگرزبیده خاتون بمیرد، قیامت اصغر است، و اگرحضرت خلیفه دُم سیخ کند، قیامت اکبر میشود .



v می گویند روزی بهلول _عاقل دیوانه نما_نزد هارون الرشید رفت و بر تخت او بنشست

غلامان خلیفه او را از تخت هارون پایین کشیدند و لت مفصلی به او زدند که از تن او خون روان شد

بهلول رو به هارون الرشید کرد و گفت:من یک لحظه بر تخت تو نشستم،ببین چه لتی خوردم تو که عمری بر روی این تخت نشسته ای بند بندت را از هم جدا خواهند کرد.



v روزی بهلول را بر درس یکی از به ظاهر عالمان گذر افتاد. او شنید که واعظ در درس خود می گفت:من بر سه چیز ایراد دارم که خلاف عقل است

اول آنکه می گویند: ماده شیطان از آتش است به آتش چطورمعذب می شود

دوم آنکه می گویند: خداوند را نمی توان دید این چگونه ممکن است

که شیئی وجود داشته باشد و دیده نشود

سوم آنکه می گویند: خالق همه چیز خدا است پس همه چیز از جانب او است چون سخن به اینجا رسید

بهلول کلوخی از زمین برداشت و محکم به سوی او پرتاب کرد.

کلوخ پیشانیش را شکست و خون جاری شد.

شاگردان، بهلول را گرفته نزد خلیفه بردند. خلیفه با عتاب به او گفت چرا سرعالم را شکستی و به او تعدی نمودی؟

بهلول گفت: من نشکسته ام، خلیفه امر نمود، عالم دروغین را حاضر کردند، او با پیشانی بسته وارد شد

بهلول رو به او نموده و گفت

از من چه تعدی به تو شده است؟

او گفت: کدام تعدی از این بیش که سر من بشکستی و تمام به سبب دردسر، آرام و قرار برای من نبود.

بهلول گفت: کو درد؟

عالم گفت: درد دیده نمی شود!

بهلول گفت: دروغ می گویی، درد دیده نمی شود تو می گفتی که ممکن نیست شیئی موجود باشد و دیده نشود .

دیگر آنکه کلوخ ممکن نیست به تو صدمه بزند چه تو از خاکی و کلوخ نیز از خاک!که می گوفتی آتش، آتش را نسوزاند. همچنان خاک هم در خاک اثر ننماید .

دیگر آنکه من نبودم!

عالم گفت: پس که بود؟

بهلول گفت:

همان خدایی که همه کارها را از او می دانی و بنده را نیز مجبور مطلق خلیفه هارون جواب او را بپسندید و آن عالم دروغین شرمنده از آن مجلس برفت



v هارون الرشید به بهلول گفت: می خواهی که وجه معاش تو را متکفل شوم و مایحتاج تو را از خزانه مقرر سازم تا از فکر آن آسوده شوی؟

بهلول گفت: اگر سه عیب در این کار نبود، راضی می شدم

اول آنکه تو نمی دانی به چه محتاجم، تا آن را از برای من مهیا سازی

دوم اینکه نمی دانی چه وقت احتیاج دارم تا در آن وقت، وجه را بپردازی

سوم آنکه نمی دانی چقدر احتیاج دارم تا همان مقدار بدهی

ولی خداوند تبارک و تعالی که متکفل است این هر سه را می داند آنچه را محتاجم ،وقتی که لازم است و به قدری که احتیاج دارم می رساند

ولی با این تفاوت که تو در مقابل پرداخت این وجه، با کوچکترین خطایی ممکن است مرا مورد خشم و غضب خود قرار دهی .



v آورده اند که: روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید.

پرسید: چه می کنی؟

گفت: خانه می سازم.

پرسید: این خانه را می فروشی؟

گفت: آری.

پرسید: قیمت آن چقدر است؟

بهلول مبلغی ذکر کرد. زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد. بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد. شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست. دیگر روز، هارون ماجرا را از زبیده بپرسید. زبیده قصه بهلول را باز گفت. هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد.

گفت: این خانه را می فروشی؟

بهلول گفت: آری

هارون پرسید: بهایش چه مقدار است؟

بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.

هارون گفت: به زبیده به اندک چیزی فروخته ای.

بهلول خندید و گفت: زبیده ندیده خریده و تو دیده می خری. میان ایندو، فرق بسیار است.



v روزی هارون الرشید از کنار گورستان می گذشت بهلول و « علیان» مجنون را دید که با هم نشسته اند و سخن می گویند. خواست با ایشان مطایبه کند. دستور داد هر دو را آوردند. گفت: من امروز دیوانه می کشم. جلاد را طلب کنید.

جلاد فی الفور حاضر شد با شمشیر کشیده . و علیان را بنشاند که گردن زند. گفت: ای هارون چه می کنی؟

هارون گفت: امروز دیوانه می کشم.

گفت: سبحان الله، ما در این شهر دو دیوانه بودیم، تو سوم ما شدی. تو ما را بکشی چه کس تو را بکشد؟



v روزی خلیفه هارون الرشید از بهلول پرسید:

- بزرگترین نعمت های الهی چیست؟

بهلول پاسخ داد:

- عقل، چه در خبر است که چون خداوند اراده فرماید نعمتی را از بنده زایل کند اول چیزی که از وی سلب می نماید عقل است. عقل از رزق محسوب شده ولی افسوس که حق تعالی این نعمت را از من دریغ فرمود.

- هارون الرشید از بهلول پرسید که: دوست ترین مردم نزد تو کیست؟

- گفت: آن کس که شکم مرا سیر کند.

گفت: اگر من شکم ترا سیر کنم، مرا دوست داری؟

- گفت: دوستی به نسیه نمی باشد.



v شخصی که می خواست بهلول را مسخره کند به او گفت :

دیروز از دور تو را دیدم که نشسته ای فکر کردم الاغی است که در کوچه نشسته

بهلول فوراً جواب داد :

منهم که از دور تو را دیدم فکر کردم آدمی به طرف من می آید.

شخصی به گفت بهلول: می خواهم از کوهی بلند بالا روم می توانی نزدیکترین را ه را به من نشان دهی؟

بهلول جواب داد:

نزدیکترین و آسانترین راه : نرفتن بالای کوه است!



v روزی بهلول به حمام رفت، ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند.

با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد.

کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند، همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی نمودند.

بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت. ولی این دفعه تمام کارگران با احترام کامل او را شستشو نموده و بسیار مواظبت نمودند. ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران، بهلول به هنگام خروج فقط یک دینار به آنها داد.

حمامی متغیر گردیده پرسیدند:« سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست؟»

بهلول گفت:«مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده بودم پرداختم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شما ادب شده و رعایت مشتری های خود را بکنید.»

آورده اند که: روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید.

پرسید: چه می کنی؟ گفت: خانه می سازم.

پرسید: این خانه را می فروشی؟ گفت: آری.

پرسید: قیمت آن چقدر است؟ بهلول مبلغی ذکر کرد. زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد. بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد. شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست. دیگر روز، هارون ماجرا را از زبیده بپرسید. زبیده قصه بهلول را باز گفت. هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد. گفت: این خانه را می فروشی؟ بهلول گفت: آری

هارون پرسید: بهایش چه مقدار است؟ بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.

هارون گفت: به زبیده به اندک چیزی فروخته ای. بهلول خندید و گفت: زبیده ندیده خریده و تو دیده می خری. میان ایندو، فرق بسیار است.



v شخصی از بهلول پرسید:

می توانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست ؟

بهلول جواب داد: زندگی مردم مانند نردبان دو طرفه است که از یک طرفش سن آنها بالا می رود و از طرف دیگر زندگی آنها پائین می آید .



v شخص تنبلی نزد بهلول آمده و پرسید :

می خواهم از کوهی بلند بالا روم می توانی نزدیکترین را ه را به من نشان دهی؟

بهلول جواب داد: نزدیکترین و آسانترین راه : نرفتن بالای کوه است .



v ابلهی پرسید، دنیا را چگونه می بینی؟

بهلول گفت: تو سعادتمند خواهی زیست!

ابله در حیرت شد و گفت: این چه جوابی است که به پرسش من می دهی؟

گفت: نیکو جوابی است، زیرا عاقل آنچه را میداند نمی گوید، اما آنچه را که بگوید می داند.!



v دیوانه گشتن هارون

بهلول و " علیان " مجنون را دید که با هم نشسته اند و سخن میرانند. خواست با ایشان مطایبه کند. دستور داد هر دو را آوردند.

گفت : من امروز" دیوانه " می کشم. جلاد را طلب کن.

جلاد فی الفور حاضر شد با شمشیر کشیده. و علیان را بنشاند که گردن زند.

گفت : ای هارون چه می کنی؟

هارون گفت : امروز" دیوانه " می کشم.

گفت علیان : سبحان االه ، ما در این شهر:" دو دیوانه " داریم، تو" سوم " شدی. تو ما را بکشی ،" چه کسی تو را بکشد؟."



v بهلول روزی به مسجد رفت و از ترس آن که مبادا کفش هایش را بدزدند یا با دیگری عوض شود ، آنها را زیر لباد ه اش پیچید و در گوشه ای نشست.

شخصی که کنارش بود چون بر آمدگی زیر بغل او را دید گفت:

به گمانم کتاب پر قیمتی در بغل داری؟ چه نوع کتابی است؟

بهلول گفت: کتاب فلسفه.

غربیه پرسید: از کدام کتاب فروشی خریده ای؟

بهلول گفت: از کفاشی خریده ام .



v تقسیم عادلانه!!

گویند روزگاری کار بر ایرانیان دشوار افتاده بود، و آن دشواری دندان طمع عثمانی را تیز کرده و سلطان عثمانی به طمع جهانگشایی چشم بر دشواری‌های ایرانیان دوخته بود. پس ایلچی فرستاد که همان سفیر است، تا ایرانیان را بترساند و پس از آن کار خویش کند.

ایلچی آمد و آنچنان که رسم ماست با عزت و احترام او را در کاخی نشاندند و خدمت‌ها کردند. به روز مذاکره رسمی وکیلان همه یک رای شدند که این مذاکره حساس است و بدون بهلول رفتن به آن دور از تدبیر کشورداری است. وزیر که خردمند بود گفته وکیلان مردم پذیرفت و بهلول را خواست و خواهش کرد او هم همراه باشد. بهلول که هشیار بود و با نیک و بد جهان آشنا، هیچ نگفت و پذیرفت.

سفره گستردند و آنچنان که رسم ماست به میهمان‌نوازی پرداختند. بهلول روبروی سفیر عثمانی در آن سوی سفره نشسته بود. پلو آوردند در سینی‌های بزرگ، و بر سفره چیدند، زعفران بر آن ریخته و به زیبایی آراسته. سفیر عثمانی به ناگهان کاردی برگرفت و هر چه زعفران بر روی پلو بود به سوی خویش کشید و نگاهی به بهلول انداخت. بهلول هیچ نگفت. قاشقی برداشت و با ادب بسیار نیمی از زعفران سوی خود آورد و نیم دیگر برای سفیر گذاشت. سفیر برآشفت و با کارد خویش پلو را به هم زدن آغاز کرد. آنچنان بلبشویی شد که کمتر زعفرانی دیده می‌شد و بخشی از پلو هم به هر سوی سفره پراکنده شده بود. بهلول دست در جیب کرد و دو گردو به روی پلو انداخت. سفیر آشفته شد و تاب نیاورد و خوراک وانهاد و دستور رفتن داد.

عثمانی‌ها بی‌ خوردن خوراک و با شتاب بر اسب‌ها نشسته و رفتند. وزیر که خردمند بود اما در کار بهلول وامانده و از ترس رنگش مانند زعفران گشته، نالان شد و به بهلول گفت این چه کاری بود، همه کاسه‌کوسه‌ها به هم ریخته شد و آینده ناروشن است. بهلول پاسخ داد مذاکره پایان یافت و بهتر از آن شدنی نبود. وزیر چگونگی آن پرسید. همگان ادب بهلول بر سفره دیده بودند و او بی‌کم و کاست تدبیر خویش نیز بگفت.

سفیر آنگاه که کارد برگرفت و همه زعفران سوی خویش کشید، دو چیز گفت. نخست آن که با کارد آغازید و نه با قاشق، یعنی که تیغ می‌کشیم و دیگر اینکه همه جهان از آن ماست، تسلیم شوید. من قاشق برداشتم و نیمی پیش کشیدم. یعنی که نیازی به تیغ کشیدن نیست، نیم از آن شما و نیمی هم از ما. او برآشفت و پلو به هم زد و من نیز دو گردو انداختم. و این گردو که در قم و ری به آن جوز هم گویند، چون دو شود همه دانند که چه گوید، شما چگونه ندانی، مگر ایرانی نیستی. وزیر شرمگین شد و آفرین‌ها بر بهلول خواند.

و بدینگونه است که بهلول را که به راستی دیوانه‌ای بود الپر، و دیوانگی‌های بسیار داشت، دانا نیز گفته‌اند، از آنجا که به روز حادثه خردمندتر از هر فلسفه‌باف گنده دماغ و فقه‌خوان خشک‌مغز بود.



v هارون الرشید در صحن عمارت خود نشسته بود.

عیسی بن جعفر برمکی و ام جعفر (مادر جعفر برمکی) و دیگران حاضر بودند.

هارون امر کرد که بهلول را حاضر کنند.

بهلول حاضر شد و در مقابل هارون نشست.

هارون به بهلول خطاب می کند که دیوانه ها را بشمار.

بهلول گفت: اول خودم هستم و پس از اشاره به مادر جعفر برمکی گفت: دوم این است.

عیسی با حالت عصبانیت فریاد زد: وای بر تو، برای ام جعفر چنین حرفی را می زنی؟

بهلول گفت: تو هم سومی هستی، ای صاحب عربده!

هارون از کوره در رفت و فریاد کشید: بهلول را بیرون کنید!

بهلول گفت: و تو هم چهارمی هستی.


داستان نصوح، مردیکه کارگر حمام زنانه بود

مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت. نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندام زنانه داشت. او مرد شهوتران بود و با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد. هیچ کسى از وضع نصوح خبر نداشت، او از این راه هم امرارمعاش می کرد و هم ارضای شهوت.

نصوح چندین بار به حکم وجدان از کارش توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.

او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند.

آوازه ی صفاکاری نصوح تا کاخ شاهی آن شهر رسیده بود و روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت.

از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.

کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد جستجو قراردادند تا اینکه نوبت به نصوح رسید، او از ترس رسوایى، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند.

نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: “خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم”. نصوح این بار از ته دل توبه واقعی نمود. ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد.

محافظین از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.

او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.

چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مالی نیستم و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

نصوح شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:”ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.”

همین که نصوح از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند. نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟ عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود.

آن میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى نزدیک به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.

رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر نصوح به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر همان دختر بود که جواهرش در حمام زنانه مفقود شده بود و باعث توبه نصوح شده بود. شاه از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند.

همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: “من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم” و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.

مامورین چون این سخن را به شاه رساندند شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.

شاه همراه با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.

نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترش داد و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت “چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.” نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند.

آن شخص گفت که چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.

نصوح گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.

آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند.


حکایت های شرین و پند امیر - 9


v    جمعی در میدان بزرگ ده بر سر ماجرائی حقیر دعوا می کردند و دشنه وخنجر از چپ و راست بر همدیگر حوالت می نمودند.
در گوشه ی میدان الاغی ایستاده و خاموش در هیاهوی آنان مینگریست.
بهلول به آرامی سر در گوش الاغ برد و گفت:
اینان را ببخشائید که نام خود را بر شما نهاده اند.
 
v    گفته اند روزی بهلول در مجلس «محمد بن سلیمان عباسی»، پسر عموی هارون‎الرشید حاضر بود و یکنفر از علماء اهل تسنن بنام «عمر بن عطاء العدوی» که از اولاد عمر بن خطاب بود نیز در مجلس حضور داشت.
«عمر بن عطاء العدوی» از والی اذن خواست تا با بهلول مشغول مباحثه و مذاکره شود، آنگاه از بهلول پرسید: «حقیقت ایمان چیست؟»
بهلول گفت: «قال مولانا الصادق ـ علیه‎السّلام ـ: الایمانُ عَقْدٌ بِالْقَلْبِ وَ قَولٌباللّسانِ وَ عَمَلٌ بالْجوارحِ وَ الارکانِ»
یعنی: «ایمان عبارت است از عقیده قلبی و گفتن با زبان و عمل کردن با اعضاء وجوارح.»
عمر گفت: «از اینکه گفتی «قال مولانا الصّادق» معلوم می‎شود که غیر ازجعفر بن محمد دیگر هیچ کس صادق و راستگو نیست، چون تو لقب صادق را اختصاص به او دادی.»
بهلول گفت: «این اشکال اول به جدّ تو «عمر بن الخطاب» وارد است که به رفیقش ابوبکر لقب «صدّیق» داد. مگر در زمان او کسی دیگر راستگو نبود؟» عمر بن عطاء گفت: «نه، در آن زمان تنها کسی که راستگو بود فقط ابوبکر بود!»
بهلول گفت: «دروغ می‎گویی، زیرا خداوند در کلام مجیدش می‎فرماید: «والَّذینَ آمَنوا بِاللهِ وَ رُسُلِهِ اولئکَ هم الصدّیقونَ»(حدید-۱۹)
یعنی: «آنچنان کسانی که ایمان به خداوند و پیامبران او آورده‌اند، آنها همه،صدّیق می‎باشند.»
پس با این همه مومنی که در زمان ابوبکر بودند چطور می‎شود فقط صدیقیّت را به ابوبکر اسناد داد؟
عدوی گفت: «او را صدّیق می‎گفتند برای آنکه او اول کسی بود که به پیامبر(صلی‎الله علیه و آله) ایمان آورد.»
بهلول گفت: «این جواب تو از دو جهت باطل است‌،‌ هم از جهت لغت، زیرا لغتاً به کسی که اول به کسی ایمان آورد صدّیق نمی‎گویند و هم از این جهت باطل است که به شهادت تمام مسلمین، ابوبکر اول کسی نبوده که اسلام آورده، بلکه اسلام اورا در مرتبه پنجم یا هفتم گفته‎اند.»
«عمر بن علاء عدوی» دید، الان است که آبروی او در مجلس ریخته شود، لذا خلط درمباحثه کرد و از بهلول پرسید: «از امام زمانت بگو.»
بهلول گفت: «إمامی مَنْ سبَّح فی کَفِّهِ الحِصی وَ کَلَّمَهُ الذّئبُ اذا عَوی و رُدَّت الشَّمْسُ لهُ بَیْنَ الَمَلاءِ وَ اوجَبَ الرَّسولُ عَلیَ الخَلْقِ لهُ الوَلا، فذْلکَ إمامی و إمامُ الْبرّیاتِ»
یعنی: «امام من کسی است که سنگ ریزه در دست او تسبیح می‎کند و گرگ با او سخن می‎گوید و خورشید در ما بین مردم پس از غروب کردن بخاطر او دوباره طلوع می‎کند و ولایت او را پیغمبر(صلی‎الله علیه و آله) در میان مردم بارها تصریح کرده و جمیع صفات پسندیده در او مجتمع و از جمیع صفات رذیله مبرّا است، آن شخص، امام من و امام تمام مردم است.» عمر عدوی گفت: «وای بر تو ای بهلول!امیرالمومنین هارون را تو، امام خویش نمی‎دانی؟»
بهلول گفت: «وای بر تو ای ملعون! تو می‎گویی هارون از این اوصاف که بر شمردم خالی است؟ پس تو دشمن خلیفه‎ای و به دروغ او را خلیفه می‎ خوانی.»
«محمد بن سلیمان عباسی» از مناظره بهلول خنده‎اش گرفت و او را تحسین کرد و به عمر عدوی گفت: «رسوا شدی، دیگر حرف نزن» و او را از مجلس بیرون کرد و آنگاه با بهلول در امر خلافت صحبت کرد و بهلول حقانیّت علی(علیه‎السّلام) را به او اثبات کرد.
(روضات الجنات ج۲.ص۱۵۴)
 
v    روزی بهلول وارد قصر هارون شد و چون مسند خلافت را خالی و بلامانع دید جلو رفته و بدون ترس و واهمه بر تخت خلیفه نشست.
غلامان دربار چون آن حال بدیدند، به ضرب چوب و تازیانه بهلول را از تخت پایین کشیدند.
هنگامی که خلیفه وارد شد بهلول را دید که گریه می کند.
از نگهبانان سبب گریه ی او را پرسید گفتند: چون در مکان مخصوص شما نشسته بود او را از آنجا دور کردیم. هارون ایشان را ملامت کرد و بهلول را دلداری داده نوازش نمود.
بهلول گفت: من برای خود گریه نمی کنم بلکه به حال تو می گریم، زیرا که من چند لحظه در مسند تو نشستم اینقدر صدمه دیدم و اذیت و آزار کشیدم، در این اندیشه ام که تو که یک عمر بر این مسند نشسته ای چه مقدار آزار خواهی کشیدو صدمه خواهی دید، و تو به عاقبت کار خود نمی اندیشی و در فکر کارهای خود نیستی.
 
v    روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که بین فقرا و نیازمندان قسمت کند. بهلول وجه را گرفت و لحظه ای بعد آنرا به خلیفه بازگرداند.
هارون دلیل این امر را سئوال کرد، بهلول گفت: هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر نیافتم. چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند، از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است، لذا وجه را به خودت بازگرداندم
 
v    روزی خلیفه از بهلول پرسید: تا به امروز موجودی احمق تر از خود دیده ای؟
بهلول گفت: نه والله، این نخستین بار است که میبینم.
 
v    بزرگترین نعمت های الهی چیست؟
بهلول پاسخ داد: عقل، چه در خبر است که چون خداوند اراده فرماید نعمتی را از بنده زایل کند اول چیزی که از وی سلب می نماید عقل است. عقل از رزق محسوب شده ولی افسوس که حق تعالی این نعمت را از من دریغ فرمود.
به یاد داشته باشیم پروردگار همیشه و همه جا شاهد و ناظر بر اعمال یکایک مخلوقات خویش است، پس عملی از ما سرنزند و سخنی برزبان نرانیم که بازآرد پشیمانی(که سودی ندارد)، و همواره بیاد داشته باشیم که زرتشت فرمود:( *گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک*..از مشخصات مومن واقعی است.
 
حکایت
آورده اند که:
شخصی از برای نماز وارد مسجد شد دزدی را بر گوشه ای از مسجد بدید
که انتظار می کشد تا او به نماز بایستد و کفشهایش را به سرقت ببرد
آن شخص نیز با کفش به نماز ایستاد!
پس از نماز دزد به وی گفت با کفش نماز نباشد!
اونیز در جواب دزد گفت:اگر نماز نباشد کفش باشد!!!
آورده اند که:
«جوحی»در کودکی چند روز شاگرد خیاطی بود.روزی استادش کاسه عسل به
دکّان برد.خواست که به کاری رود.جوحی را گفت:«در این کاسه زهر است.زنهار
تا نخوری که هلاک شوی»!گفت:«مرا با آن چکار است؟»چون استاد برفت جوحی
وصله جامه ای به صراف داد و پاره ای نان فزونی بستد و با آن عسل تمام بخورد!
استاد باز آمد و وصله طلبید.جوحی گفت:«مرا مزن تا راست بگویم!حال آنکه من
غافل شدم دزد وصله را ربود!من ترسیدم که تو بیائی و مرا بزنی!گفتم:«زهر بخورم
تا تو باز آئی من مرده باشم!آن زهر که در کاسه بود تمام بخوردم ولی هنوز زنده ام
باقی تو دانی.
آورده اند که:
از بهر روز عید سلطان محمود خلعت هر کس تعیین می کرد.چون به تلخک رسید
فرمود که پالانی بیاورید و به او بدهید‌ چنان کردند.
چون مردم خلعت پوشیدند تلخک آن پالان را در دوش گرفت و به مجلس سلطان آمد
گفت:«ای بزرگان عنایت سلطان در حق بنده از اینجا معلوم کنید که شما را خلعت
ازخزانه فرمود و جامه خاص از تن در آورد و بر من پوشانید!!!»
آورده اند که:
سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادنجان بورانی آوردند.خوشش آمد!
گفت:«بادنجان طعامی است خوش»ندیمی در مدح بادنجان فصلی پرداخت.
چون سیر شد گفت:«بادنجان سخت مضر است!»
ندیم باز در مضرت بادنجان مبالغتی تمام کرد.
سلطان گفت:«ای مردک نه آن زمان که مدحش می گفتی نه حال که مضرتش باز
میگوئی؟!»
گفت:«من ندیم توام نه ندیم بادنجان! مرا چیزی باید گفت که تو را خوش آید نه بادنجان را.
آورده اند که:
روزی بهلول در حمام مشغول استحمام بود که ناگه هارون الرشید وجمعی از
یارانش وارد حمام شدند و چشم هارون الرشید به بهلول افتاد!
و از بهلول پرسید که اگر بخواهی من را بخری به چه قیمت می ارزم؟!!
بهلول گفت: پنجاه دینار!!!
هارون الرشید برآشفت وگفت:نادان پنجاه دینار که فقط لُنگ من می ارزد!!!
بهلول نیز در جوابش گفت: من هم فقط لُنگتان را قیمت کردم وگرنه خود
خلیفه که ارزشی ندارد!!!
 
آورده اند که
فتحعلی شاه قاجار گه گاه شعر می سرود و روزی شاعر دربار را به داوری
گرفت. شاعر هم که شعر را نپسندیده بود بی پروا نظر خود را باز گفت.فتحعلی
شاه فرمان داد او را به طویله برند و در ردیف چهار پایان به آخور ببندند.
شاعر ساعتی چند آنجا بود تا آن که شاه دوباره او را خواست و از نو شعر را برایش
خواند سپس پرسید:«حالا چطور است؟».شاعر هم بی آنکه پاسخی بدهد
راه خروج پیش گرفت!. شاه پرسید:کجا می روی؟گفت: به طویله!!!
«از سعدی تا آرگون دکتر جواد حدیدی»
زندگی برخی از انسانها دو نیمه دارد
نیمه اول آن را به امید نیمه دوم
ونیمه دومش را در حسرت نیمه اول
امیدوارم که همیشه موفق وپیروز باشید
واز کسانی باشید که به این نکته توجه مخصوص دارید:
«وقت طلاست»
قدرش رو بدونید
شاگرد كار بلد
شخصي فرزند خود را نزد بزازي فرستاد به جهت شاگردي. بعد از دو سال پرسيد: چيزي آموخته اي؟ گفت: آري، نصف کار را آموخته ام. گفت: آن کدام است؟ گفت: پارچه باز کردن را ياد گرفته ام، پارچه جمع کردن مانده است.

مسجد بهلول
مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟ گفتند: مسجد می سازیم؛ گفت: برای چه، پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا بهلول می خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، شبانه آن را بالای سر در مسجد نصب کرد. سازندگان مسجد روز بعد آمدندو دیدند بالای در مسجد نوشته شده است «مسجد بهلول» ناراحت شدند، بهلول را پیدا کرده به باد کتک گرفتند که زحمات دیگران را به نام خودت قلمداد می کنی؟!
بهلول گفت: مگر شما نگفتید که مسجد را برای خدا ساخته ایم؟ فرضا مردم اشتباه کنند و گمان کنند که من مسجد را ساخته ام، خدا که اشتباه نمی کند  محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند «مسجد بهلول.

حیف از تو نیست با این"خر ها" نشسته ای!؟
روزی بهلول، پیش خلیفه " هارون الرشید " نشسته بود . جمع زیادی از بزرگان خدمت خلیفه بودند .
طبق معمول ، خلیفه هوس کرد سر به سر بهلول بگذارد. در این هنگام صدای شیهه اسبی از اصطبل خلیفه بلند شد. خلیفه به مسخره به بهلول گفت: برو ببین این حیوان چه می گوید ، گویا با تو کار دارد.
بهلول رفت و بر گشت و گفت:این حیوان می گوید: مرد حسابی حیف از تو نیست با این" خر ها " نشسته ای. زودتر از این مجلس بیرون برو. ممکن است که : " خریت " آنها در تو اثر کند.
دلیل رشوه دادن به دلقک دربار!
پادشاهي دلقکي داشت که با همه درباريان مزاح مي کرد و آن ها را مسخره مي کرد جز يک نفر به نام اصيل الدين.
روزي پادشاه به دلقک گفت: تو چرا همه را مسخره مي کني جز اصيل الدين.
گفت: چون همه به من دو دينار مي دهند و او صددينار.
شاه اصيل الدين را احضار کرد و سبب پرسيد، اصيل الدين گفت: دينار به دو تن مي دهند، يکي آن که دستشان بگيرد و ديگر آن که پايشان نگيرد. امير بسيار خنديد و او را مرخص کرد.

شتر گران!
مردي شترش را گم کرده بود. سوگند خورد که اگر شترش را پيدا کند آن را به يک درهم بفروشد. پس از مدتي شتر پيدا شد.
صاحب شتر براي اين که به سوگندش عمل کرده باشد، گربه اي را به گردن شتر بست و آن را به بازار برد و براي فروش عرضه کرد. شخصي براي خريد پيش آمد و گفت: شتر را به چه قيمتي مي فروشي؟ گفت: يک درهم، مشتري که ديد قيمت ارزان است، فوري يک درهم به مرد داد که شتر را بخرد، اما صاحب شتر گفت: شتر را با گربه اي که در گردنش آويزان است مي فروشم و قيمت گربه چهار صد درهم است. مشتري گفت: اين شتر چه ارزان است اگر چنين قلاده اي در گردن نداشت.
سبد گردو
حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می‌رسد."

مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت: "نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی‌رسد."

او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: "من از همان اول گردو نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد." این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.

خیلی‌ها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شده‌اند. خیلی‌ها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمی‌دانند و دایم با آنها کلنجار می‌روند و از این نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجت‌ها و جدل‌های افراد خانواده دارد. خیلی‌ها وقتی در شرکت یا موسسه‌ای کار می‌کنند سعی دارند تک‌خوری کنند و در حق بقیه نفرات مجموعه ظلم روا دارند و فقط سهم بیشتری به دست آورند. آنها از این نکته ظریف غافلند که تیمی که در قالب شرکت، آنها را گرد هم جمع کرده مانند سبدی است که گردوها را در خود نگه می‌دارد و حفظ این سبد و تیم به مراتب بیشتر از چند گردوی اضافه است.

بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم می‌کنند که فرد اصلا متوجه نمی‌شود به خاطر لجاجت و یا یکدندگی و کله‌شقی و تعصب و خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست و وقتی سبد از هم می‌پاشد و گردوها روی زمین ولو می‌شوند و هر کدام به سویی می‌روند، تازه می‌فهمند که نقش سبد در این میان چقدر تعیین‌کننده بوده است.

بیایید در هر جمعی که هستیم سبد و تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود. چرا که وقتی این تور نگهدارنده از هم بپاشد دیگر هیچ چیزی در جای خود بند نخواهدشد و به هیچ‌کس سهم شایسته و درخورش نخواهد رسید. دیگر فرصت‌ها برابر در اختیار کسی قرار نخواهد گرفت و آرامش و قراری که در یک چهارچوب محکم و استوار قابل حصول است به دست نخواهد آمد. چگونه به هدف بزنیم؟
کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آن سوی مرغزار نشانه ی کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم می خورد. جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون می کشد. آن را در کمانش می گذارد و نشانه می رود. کماندار پیر از او می خواهد آنچه را می بیند شرح دهد.
مي گويد: آسمان را مي بينم. ابرها را. درختان را. شاخه هاي درختان و هدف را. كمانگير پير مي گويد: كمانت را بگذار زمين تو آماده نيستي.
جنگجوي دومي پا پيش مي گذارد .كمانگير پير مي گويد: آنچه را مي بيني شرح بده.
جنگجو مي گويد: فقط هدف را مي بينم.
پيرمرد فرمان مي دهد: پس تيرت را بينداز. تير بر نشان مي نشيند.
پيرمرد مي گويد: عالي بود. موقعي كه تنها هدف را مي بينيد نشانه يريتان درست خواهد بود و تيرتان بر طبق ميلتان به پرواز در خواهد آمد.
بر اهداف خود متمركز شويد.
تمركز افكار بر روي هدف به سادگي حاصل نمي شود. اما مهارتي است كه كسب آن امكانپذير است و ارزش آن در زندگي همچون تيراندازي بسيار زياد است. من اینجا مسافرم جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.
جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟
زاهد گفت: مال تو کجاست؟
جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم. زاهد گفت: من هم.

حکایت های شرین و پند امیر - 8

پادشاه و کنیزک

پادشاه قدرتمند و توانایی, روزی برای شکار با درباریان خود به صحرا رفت, در راه کنیزک زیبایی دید و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترک را از اربابش خرید, پس از مدتی که با کنیزک بود. کنیزک بیمار شد و شاه بسیار غمناک گردید. از سراسر کشور, پزشکان ماهر را برای درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان این کنیزک وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر کس جانان مرا درمان کند, طلا و مروارید فراوان به او می‌دهم. پزشکان گفتند: ما جانبازی می‌کنیم و با همفکری و مشاوره او را حتماً درمان می‌کنیم. هر یک از ما یک مسیح شفادهنده است. پزشکان به دانش خود مغرور بودند و یادی از خدا نکردند. خدا هم عجز و ناتوانی آنها را به ایشان نشان داد. پزشکان هر چه کردند, فایده نداشت. دخترک از شدت بیماری مثل موی, باریک و لاغر شده بود. شاه یکسره گریه می‌کرد. داروها, جواب معکوس می‌داد. شاه از پزشکان ناامید شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گریه نشست. آنقدر گریه کرد که از هوش رفت. وقتی به هوش آمد, دعا کرد. گفت ای خدای بخشنده, من چه بگویم, تو اسرار درون مرا به روشنی می‌دانی. ای خدایی که همیشه پشتیبان ما بوده‌ای, بارِ دیگر ما اشتباه کردیم. شاه از جان و دل دعا کرد, ناگهان دریای بخشش و لطف خداوند جوشید, شاه در میان گریه به خواب رفت. در خواب دید که یک پیرمرد زیبا و نورانی به او می‌گوید: ای شاه مُژده بده که خداوند دعایت را قبول کرد, فردا مرد ناشناسی به دربار می‌آید. او پزشک دانایی است. درمان هر دردی را می‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.

فردا صبح هنگام طلوع خورشید, شاه بر بالای قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد دانای خوش سیما از دور پیدا شد, او مثل آفتاب در سایه بود, مثل ماه می‌درخشید. بود و نبود. مانند خیال, و رویا بود. آن صورتی که شاه در رویای مسجد دیده بود در چهره این مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غیبی را ندیده بود اما بسیار آشنا به نظر می‌آمد. گویی سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان یکی بوده است.

شاه از شادی, در پوست نمی‌گنجید. گفت ای مرد: محبوب حقیقی من تو بوده‌ای نه کنیزک. کنیزک, ابزار رسیدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسید و دستش را گرفت و با احترام بسیار به بالای قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگی راه, شاه پزشک را پیش کنیزک برد و قصه بیماری او را گفت: حکیم، دخترک را معاینه کرد. و آزمایش‌های لازم را انجام داد. و گفت: همه داروهای آن پزشکان بیفایده بوده و حال مریض را بدتر کرده, آنها از حالِ دختر بی‌خبر بودند و معالجه تن می‌کردند. حکیم بیماری دخترک را کشف کرد, امّا به شاه نگفت. او فهمید دختر بیمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.

عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل

درد عاشق با دیگر دردها فرق دارد. عشق آینه اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقی را فقط خدا می‌داند. حکیم به شاه گفت: خانه را خلوت کن! همه بروند بیرون، حتی خود شاه. من می‌خواهم از این دخترک چیزهایی بپرسم. همه رفتند، حکیم ماند و دخترک. حکیم آرام آرام از دخترک پرسید: شهر تو کجاست؟ دوستان و خویشان تو کی هستند؟ پزشک نبض دختر را گرفته بود و می‌پرسید و دختر جواب می‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسید، از بزرگان شهرها پرسید، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسید، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حکیم از محله‌های شهر سمر قند پرسید. نام کوچه غاتْفَر، نبض را شدیدتر کرد. حکیم فهمید که دخترک با این کوچه دلبستگی خاصی دارد. پرسید و پرسید تا به نام جوان زرگر در آن کوچه رسید، رنگ دختر زرد شد، حکیم گفت: بیماریت را شناختم، بزودی تو را درمان می‌کنم. این راز را با کسی نگویی. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ کنی مانند دانه از خاک می‌روید و سبزه و درخت می‌شود. حکیم پیش شاه آمد و شاه را از کار دختر آگاه کرد و گفت: چاره درد دختر آن است که جوان زرگر را از سمرقند به اینجا بیاوری و با زر و پول و او را فریب دهی تا دختر از دیدن او بهتر شود. شاه دو نفر دانای کار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را یافتند او را ستودند و گفتند که شهرت و استادی تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را برای زرگری و خزانه داری انتخاب کرده است. این هدیه‌ها و طلاها را برایت فرستاده و از تو دعوت کرده تا به دربار بیایی، در آنجا بیش از این خواهی دید. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده‌اش را رها کرد و شادمان به راه افتاد. او نمی‌دانست که شاه می‌خواهد او را بکشد. سوار اسب تیزپای عربی شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هدیه‌ها خون بهای او بود. در تمام راه خیال مال و زر در سر داشت. وقتی به دربار رسیدند حکیم او را به گرمی استقبال کرد و پیش شاه برد، شاه او را گرامی داشت و خزانه‌های طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه کرد. حکیم گفت: ای شاه اکنون باید کنیزک را به این جوان بدهی تا بیماریش خوب شود. به دستور شاه کنیزک با جوان زرگر ازدواج کردند و شش ماه در خوبی و خوشی گذراندند تا حال دخترک خوبِ خوب شد. آنگاه حکیم دارویی ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعیف می‌شد. پس از یکماه زشت و مریض و زرد شد و زیبایی و شادابی او از بین رفت و عشق او در دل دخترک سرد شد:

عشق نبود عاقبت ننگی بود

زرگر جوان از دو چشم خون می‌گریست. روی زیبا دشمن جانش بود مانند طاووس که پرهای زیبایش دشمن اویند. زرگر نالید و گفت: من مانند آن آهویی هستم که صیاد برای نافه خوشبو خون او را می‌ریزد. من مانند روباهی هستم که به خاطر پوست زیبایش او را می‌کشند. من آن فیل هستم که برای استخوان عاج زیبایش خونش را می‌ریزند. ای شاه مرا کشتی. اما بدان که این جهان مانند کوه است و کارهای ما مانند صدا در کوه می‌پیچد و صدای اعمال ما دوباره به ما برمی‌گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. کنیزک از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چیزهای ناپایدار. پایدار نیست. عشق زنده, پایدار است. عشق به معشوق حقیقی که پایدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌تر می‌کند مثل غنچه.

عشق حقیقی را انتخاب کن, که همیشه باقی است. جان ترا تازه می‌کند. عشق کسی را انتخاب کن که همه پیامبران و بزرگان از عشقِ او به والایی و بزرگی یافتند. و مگو که ما را به درگاه حقیقت راه نیست در نزد کریمان و بخشندگان بزرگ کارها دشوار نیست.

طوطی و بقال

یک فروشنده در دکان خود, یک طوطی سبز و زیبا داشت. طوطی, مثل آدم‌ها حرف می‌زد و زبان انسان‌ها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با مشتری‌ها شوخی می‌کرد و آنها را می‌خنداند. و بازار فروشنده را گرم می‌کرد.

یک روز از یک فروشگاه به طرف دیگر پرید. بالش به شیشه روغن خورد. شیشه افتاد و نشکست و روغن‌ها ریخت. وقتی فروشنده آمد, دید که روغن‌ها ریخته و دکان چرب و کثیف شده است. فهمید که کار طوطی است. چوب برداشت و بر سر طوطی زد. سر طوطی زخمی شد و موهایش ریخت و کَچَل شد. سرش طاس طاس شد.

طوطی دیگر سخن نمی‌گفت و شیرین سخنی نمی‌کرد. فروشنده و مشتری‌هایش ناراحت بودند. مرد فروشنده از کار خود پیشمان بود و می‌گفت کاش دستم می‌شکست تا طوطی را نمی‌زدم او دعا می‌کرد تا طوطی دوباره سخن بگوید و بازار او را گرم کند.

روزی فروشنده غمگین کنار دکان نشسته بود. یک مرد کچل طاس از خیابان می‌گذشت سرش صاف صاف بود مثل پشت کاسه مسی.

ناگهان طوطی گفت: ای مرد کچل , چرا شیشه روغن را شکستی و کچل شدی؟

تو با این کار به انجمن کچل‌ها آمدی و عضو انجمن ما شدی؟ نباید روغن‌ها را می‌ریختی. مردم از مقایسه طوطی خندیدند. او فکر می‌کرد هر که کچل باشد. روغن ریخته است.

طوطی و بازرگان

بازرگانی یک طوطی زیبا و شیرین سخن در قفس داشت. روزی که آماده سفرِ به هندوستان بود. از هر یک از خدمتکاران و کنیزان خود پرسید که چه ارمغانی برایتان بیاورم, هر کدام از آنها چیزی سفارش دادند. بازرگان از طوطی پرسید: چه سوغاتی از هند برایت بیاورم؟ طوطی گفت: اگر در هند به طوطیان رسیدی حال و روز مرا برای آنها بگو. بگو که من مشتاق دیدار شما هستم. ولی از بخت بد در قفس گرفتارم. بگو به شما سلام می‌رساند و از شما کمک و راهنمایی می‌خواهد. بگو آیا شایسته است من مشتاق شما باشم و در این قفس تنگ از درد جدایی و تنهایی بمیرم؟ وفای دوستان کجاست؟ آیا رواست که من در قفس باشم و شما در باغ و سبزه‌زار. ای یاران از این مرغ دردمند و زار یاد کنید. یاد یاران برای یاران خوب و زیباست. مرد بازرگان, پیام طوطی را شنید و قول داد که آن را به طوطیان هند برساند. وقتی به هند رسید. چند طوطی را بر درختان جنگل دید. اسب را نگهداشت و به طوطی‌ها سلام کرد و پیام طوطی خود را گفت: ناگهان یکی از طوطیان لرزید و از درخت افتاد و در دم جان داد. بازرگان از گفتن پیام, پشیمان شد و گفت من باعث مرگ این طوطی شدم, حتماً این طوطی با طوطی من قوم و خویش بود. یا اینکه این دو یک روح‌اند درد دو بدن. چرا گفتم و این بیچاره را کشتم. زبان در دهان مثل سنگ و آهن است. سنگ و آهن را بیهوده بر هم مزن که از دهان آتش بیرون می‌پرد. جهان تاریک است مثل پنبه‌زار, چرا در پنبه‌زار آتش می‌اندازی. کسانی که چشم می‌بندند و جهانی را با سخنان خود آتش می‌کشند ظالمند.

عالَمی را یک سخن ویران کند روبهان مرده را شیران کند

بازرگان تجارت خود را با دردمندی تمام کرد و به شهر خود بازگشت, و برای هر یک از دوستان و خدمتکاران خود یک سوغات آورد. طوطی گفت: ارمغان من کو؟ آیا پیام مرا رساندی؟ طوطیان چه گفتند؟

بازرگان گفت: من از آن پیام رساندن پشیمانم. دیگر چیزی نخواهم گفت. چرا من نادان چنان کاری کردم دیگر ندانسته سخن نخواهم گفت. طوطی گفت: چرا پیشمان شدی؟ چه اتفاقی افتاد؟ چرا ناراحتی؟ بازرگان چیزی نمی‌گفت. طوطی اسرار کرد. بازرگان گفت: وقتی پیام تو را به طوطیان گفتم, یکی از آنها از درد تو آگاه بود لرزید و از درخت افتاد و مرد. من پشیمان شدم که چرا گفتم؟ امّا پشیمانی سودی نداشت سخنی که از زبان بیرون جست مثل تیری است که از کمان رها شده و برنمی‌گردد. طوطی چون سخن بازرگان را شنید, لرزید و افتاد و مُرد. بازرگان فریاد زد و کلاهش را بر زمین کوبید, از ناراحتی لباس خود را پاره کرد, گفت: ای مرغ شیرین! زبان من چرا چنین شدی؟ ای دریغا مرغ خوش سخن من مُرد. ای زبان تو مایه زیان و بیچارگی من هستی.

ای زبان هم آتـشی هم خرمنی چند این آتش در این خرمن زنی؟

ای زبان هم گنج بی‌پایان تویی ای زبـان هم رنج بی‌درمان تویی

بازرگان در غم طوطی ناله کرد, طوطی را از قفس در آورد و بیرون انداخت, ناگهان طوطی به پرواز درآمد و بر شاخ درخت بلندی نشست. بازرگان حیران ماند. و گفت: ای مرغ زیبا, مرا از رمز این کار آگاه کن. آن طوطیِ هند به تو چه آموخت, که چنین مرا بیچاره کرد. طوطی گفت: او به من با عمل خود پند داد و گفت ترا به خاطر شیرین زبانی‌ات در قفس کرده‌اند , برای رهایی باید ترک صفات کنی. باید فنا شوی. باید هیچ شوی تا رها شوی. اگر دانه باشی مرغها ترا می‌خورند. اگر غنچه باشی کودکان ترا می‌چینند. هر کس زیبایی و هنر خود را نمایش دهد. صد حادثه بد در انتظار اوست. دوست و دشمن او را نظر می‌زنند. دشمنان حسد و حیله می‌ورزند. طوطی از بالای درخت به بازرگان پند و اندرز داد و خداحافظی کرد. بازرگان گفت: برو! خدا نگه دار تو باشد. تو راه حقیقت را به من نشان دادی من هم به راه تو می‌روم. جان من از طوطی کمتر نیست. برای رهایی جان باید همه چیز را ترک کرد.

شیر بی‌سر و دم

در شهر قزوین مردم عادت داشتند که با سوزن بر پُشت و بازو و دست خود نقش‌هایی را رسم کنند, یا نامی بنویسند، یا شکل انسان و حیوانی بکشند. کسانی که در این کار مهارت داشتند "دلاک" نامیده می‌شدند. دلاک , مرکب را با سوزن در زیر پوست بدن وارد می‌کرد و تصویری می‌کشید که همیشه روی تن می‌ماند.

روزی یک پهلوان قزوینی پیش دلاک رفت و گفت بر شانه‌ام عکس یک شیر را رسم کن. پهلوان روی زمین دراز کشید و دلاک سوزن را برداشت و شروع به نقش زدن کرد. اولین سوزن را که در شانه پهلوان فرو کرد. پهلوان از درد داد کشید و گفت: آی! مرا کشتی. دلاک گفت: خودت خواسته‌ای, باید تحمل کنی, پهلوان پرسید: چه تصویری نقش می‌کنی؟ دلاک گفت: تو خودت خواستی که نقش شیر رسم کنم. پهلوان گفت از کدام اندام شیر آغاز کردی؟ دلاک گفت: از دُم شیر. پهلوان گفت, نفسم از درد بند آمد. دُم لازم نیست. دلاک دوباره سوزن را فرو برد پهلوان فریاد زد, کدام اندام را می‌کشی؟ دلاک گفت: این گوش شیر است. پهلوان گفت: این شیر گوش لازم ندارد. عضو دیگری را نقش بزن. باز دلاک سوزن در شانه پهلوان فرو کرد, پهلوان قزوینی فغان برآورد و گفت: این کدام عضو شیر است؟ دلاک گفت: شکم شیر است. پهلوان گفت: این شیر سیر است. عکس شیر همیشه سیر است. شکم لازم ندارد.

دلاک عصبانی شد, و سوزن را بر زمین زد و گفت: در کجای جهان کسی شیر بی سر و دم و شکم دیده؟ خدا هرگز چنین شیری نیافریده است.

شیر بی دم و سر و اشکم که دید این چنین شیری خدا خود نافرید

کشتی‌رانی مگس

‌مگسی بر پرِکاهی نشست که آن پرکاه بر ادرار خری روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر کشتی می‌راند و می‌گفت: من علم دریانوردی و کشتی‌رانی خوانده‌ام. در این کار بسیار تفکر کرده‌ام. ببینید این دریا و این کشتی را و مرا که چگونه کشتی می‌رانم. او در ذهن کوچک خود بر سر دریا کشتی می‌راند آن ادرار، دریای بی‌ساحل به نظرش می‌آمد و آن برگ کاه کشتی بزرگ, زیرا آگاهی و بینش او اندک بود. جهان هر کس به اندازه ذهن و بینش اوست. آدمِ مغرور و کج اندیش مانند این مگس است. و ذهنش به اندازه درک ادرار الاغ و برگ کاه.

خرس و اژدها

اژدهایی خرسی را به چنگ آورده بود و می‌خواست او را بکشد و بخورد. خرس فریاد می‌کرد و کمک می‌خواست, پهلوانی رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتی مهربانی آن پهلوان را دید به پای پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو می‌شوم و هر جا بروی با تو می‌آیم. آن دو با هم رفتند تا اینکه به جایی رسیدند, پهلوان خسته بود و می‌خواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم مردی از آنجا می‌گذشت و از پهلوان پرسید این خرس با تو چه می‌کند؟

پهلوان گفت: من او را نجات دادم و او دوست من شد.

مرد گفت: به دوستی خرس دل مده, که از هزار دشمن بدتر است.

پهلوان گفت: این مرد حسود است. خرس دوست من است من به او کمک کردم او به من خیانت نمی‌کند.

مرد گفت: دوستی و محبت ابلهان, آدم را می‌فریبد. او را رها کن زیرا خطرناک است.

پهلوان گفت: ای مرد, مرا رها کن تو حسود هستی.

مرد گفت: دل من می‌گوید که این خرس به تو زیان بزرگی می‌زند.

پهلوان مرد را دور کرد و سخن او را گوش نکرد و مرد رفت. پهلوان خوابید مگسی بر صورت او می‌نشست و خرس مگس را می‌زد. باز مگس می‌نشست چند بار خرس مگس را زد اما مگس نمی‌رفت. خرس خشمناک شد و سنگ بزرگی از کوه برداشت و همینکه مگس روی صورت پهلوان نشست, خرس آن سنگ بزرگ را بر صورتِ پهلوان زد و سر مرد را خشخاش کرد. مهر آدم نادان مانند دوستی خرس است دشمنی و دوستی او یکی است.

دشمن دانا بلندت می‌کند بر زمینت می‌زند نادانِ دوست

 

کَر و عیادت مریض

مرد کری بود که می‌خواست به عیادت همسایه مریضش برود. با خود گفت: من کر هستم. چگونه حرف بیمار را بشنوم و با او سخن بگویم؟ او مریض است و صدایش ضعیف هم هست. وقتی ببینم لبهایش تکان می‌خورد. می‌فهمم که مثل خود من احوالپرسی می‌کند. کر در ذهن خود, یک گفتگو آماده کرد. اینگونه:

من می‌گویم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شکر خدا بهترم.

من می‌گویم: خدا را شکر چه خورده‌ای؟ او خواهد گفت(مثلاً): شوربا, یا سوپ یا دارو.

من می‌گویم: نوش جان باشد. پزشک تو کیست؟ او خواهد گفت: فلان حکیم.

من می‌گویم: قدم او مبارک است. همه بیماران را درمان می‌کند. ما او را می‌شناسیم. طبیب توانایی است. کر پس از اینکه این پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده کرد. به عیادت همسایه رفت. و کنار بستر مریض نشست. پرسید: حالت چطور است؟ بیمار گفت: از درد می‌میرم. کر گفت: خدا را شکر. مریض بسیار بدحال شد. گفت این مرد دشمن من است. کر گفت: چه می‌خوری؟ بیمار گفت: زهر کشنده, کر گفت: نوش جان باد. بیمار عصبانی شد. کر پرسید پزشکت کیست. بیمار گفت: عزراییل کر گفت: قدم او مبارک است. حال بیمار خراب شد, کر از خانه همسایه بیرون آمد و خوشحال بود که عیادت خوبی از مریض به عمل آورده است. بیمار ناله می‌کرد که این همسایه دشمن جان من است و دوستی آنها پایان یافت.

رومیان و چینیان

نقاشان چینی با نقاشان رومی در حضور پادشاهی, از هنر و مهارت خود سخن می‌گفتند و هر گروه ادعا داشتند که در هنر نقاشی بر دیگری برتری دارند. شاه گفت: ما شما را امتحان می‌کنیم تا ببینیم کدامشان, برتر و هنرمندتر هستید.

چینیان گفتند: ما یک دیوار این خانه را پرده کشیدند و دو گروه نقاش , کار خود را آغاز کردند. چینی‌ها صد نوع رنگ از پادشاه خواستند و هر روز مواد و مصالح و رنگِ زیادی برای نقاشی به کار می‌بردند.

بعد از چند روز صدای ساز و دُهُل و شادی چینی‌ها بلند شد, آنها نقاشی خود را تمام کردند اما رومیان هنوز از شاه رنگ و مصالح نگرفته بودند و از روز اول فقط دیوار را صیقل می‌زدنند.

چینی‌ها شاه را برای تماشای نقاشی خود دعوت کردند. شاه نقاشی چینی‌ها را دید و در شگفت شد. نقش‌ها از بس زیبا بود عقل را می‌ربود. آنگاه رومیان شاه را به تماشای کار خود دعوت کردند. دیوار رومیان مثلِ آینه صاف بود. ناگهان رومی‌ها پرده را کنار زدند عکس نقاشی چینی‌ها در آینه رومی‌ها افتاد و زیبایی آن چند برابر بود و چشم را خیره می‌کرد شاه درمانده بود که کدام نقاشی اصل است و کدام آینه است؟

صوفیان مانند رومیان هستند. درس و مشق و کتاب و تکرار درس ندارند, اما دل خود را از بدی و کینه و حسادت پاک کرده اند. سینه آنها مانند آینه است. همه نقشها را قبول می‌کند و برای همه چیز جا دارد. دل آنها مثل آینه عمیق و صاف است. هر چه تصویر و عکس در آن بریزد پُر نمی‌شود. آینه تا اَبد هر نقشی را نشان می‌دهد. خوب و بد, زشت و زیبا را نشان می‌دهد و اهلِ آینه از رنگ و بو و اندازه و حجم رهایی یافته اند. آنان صورت و پوسته علم و هنر را کنار گذاشته‌اند و به مغز و حقیقت جهان و اشیاء دست یافته‌اند.

همه رنگ‌ها در نهایت به بی‌رنگی می‌رسد. رنگ‌ها مانند ابر است و بی‌رنگی مانند نور مهتاب. رنگ و شکلی که در ابر می‌بینی, نور آفتاب و مهتاب است. نور بی‌رنگ است.

وحدت در عشق

عاشقی به در خانه یارش رفت و در زد. معشوق گفت: کیست؟ عاشق گفت: "من" هستم. معشوق گفت: برو, هنوز زمان ورود خامان و ناپُختگان عشق به این خانه نرسیده است. تو خام هستی. باید مدتی در آتش جدایی بسوزی تا پخته شوی, هنوز آمادگی عشق را نداری. عاشق بیچاره برگشت و یکسال در آتش دوری و جدایی سوخت, پس از یک سال دوباره به در خانه معشوق آمد و با ترس و ادب در زد. مراقب بود تا سخن بی‌ادبانه‌ای از دهانش بیرون نیاید. با کمال ادب ایستاد. معشوق گفت: کیست در می‌زند. عاشق گفت: ای دلبر دل رُبا, تو خودت هستی. تویی, تو. معشوق در باز کرد و گفت اکنون تو و من یکی شدیم به درون خانه بیا. حالا یک "من" بیشتر نیست. دو "من" در خانه عشق جا نمی‌شود. مانند سر نخ که اگر دو شاخه باشد در سوزن نمی‌رود.

گفت اکنون چون منی ای من درآ نیست گنجایی دو من را در سرا

خر برفت و خر برفت

یک صوفی مسافر, در راه به خانقاهی رسید و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طویله بست. و به جمع صوفیان رفت. صوفیان فقیر و گرسنه بودند. آه از فقر که کفر و بی‌ایمان به دنبال دارد. صوفیان, پنهانی خر مسافر را فروختند و غذا و خوردنی خریدند و آن شب جشن مفّصلی بر پا کردند. مسافر خسته را احترام بسیار کردند و از آن خوردنی‌ها خوردند. و صاحب خر را گرامی داشتند. او نیز بسیار لذّت می‌برد. پس از غذا, رقص و سماع آغاز کردند. صوفیان همه اهل حقیقت نیستند.

از هزاران تن یکی تن صوفی‌اند باقیان در دولت او می‌زیند

رقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگینی آغاز کرد. و می‌خواند: " خر برفت و خر برفت و خر برفت".

صوفیان با این ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادی کردند. دست افشاندند و پای کوبیدند. مسافر نیز به تقلید از آنها ترانه خر برفت را با شور می‌خواند. هنگام صبح همه خداحافظی کردند و رفتند صوفی بارش را برداشت و به طویله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد. اما خر در طویله نبود با خود گفت: حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد. خادم آمد ولی خر نبود, صوفی پرسید: خر من کجاست. من خرم را به تو سپردم, و از تو می‌خواهم.

خادم گفت: صوفیان گرسنه حمله کردند, من از ترس جان تسلیم شدم, آنها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذیذ را میان گربه‌ها رها کردی. صوفی گفت: چرا به من خبر ندادی, حالا آن‌ها همه رفته اند من از چه کسی شکایت کنم؟ خرم را خورده‌اند و رفته‌اند!

خادم گفت: به خدا قسم, چند بار آمدم تو را خبر کنم. دیدم تو از همه شادتر هستی و بلندتر از همه می‌خواندی خر برفت و خر برفت, خودت خبر داشتی و می‌دانستی, من چه بگویم؟

صوفی گفت: آن غذا لذیذ بود و آن ترانه خوش و زیبا, مرا هم خوش می‌آمد.

مر مرا تقلیدشان بر باد داد ای دو صد لعنت بر آن تقلید باد

آن صوفی از طمع و حرص به تقلید گرفتار شد و حرص عقل او را کور کرد.