2

معراج

داستان معراج رسول خدا(ص)در يك شب از مكه معظمه به مسجد الاقصى و از آنجا به آسمانها و بازگشت به مكه در قرآن كريم در دو سوره به نحو اجمال ذكر شده،يكى در سوره«اسراء»و ديگرى در سوره مباركه«نجم»،و تأويلاتى كه از برخى چون حسن بصرى،عايشه و معاويه نقل شده مخالف ظاهر آيات كريمه قرآنى و صريح روايات متواتره‏اى است كه در كتب تفسير و حديث و تاريخ شيعه و اهل سنت نقل شده است و هيچ گونه اعتبارى براى ما ندارد (3) ،و ايرادهاى عقلى ديگرى را هم كه برخى كرده‏اند در پايان داستان پاسخ خواهيم داد،ان شاء الله.اما در كيفيت معراج و اينكه چند بار بوده و آن نقطه‏اى كه رسول خدا(ص)از آنجا به سوى مسجد الاقصى حركت كرد و بدانجا بازگشت آيا خانه ام هانى بوده يا مسجد الحرام و ساير جزئيات آن اختلافى در روايات ديده مى‏شود كه ما به خواست خداوند در ضمن نقل داستان به پاره‏اى از آن اختلافات اشاره خواهيم كرد و آنچه مشهور است آنكه اين سير شبانه با اين خصوصيات در سالهاى آخر توقف آن حضرت در شهر مكه اتفاق افتاد،اما آيا قبل از فوت ابيطالب بوده و يا بعد از آن و يا در چه شبى از شبهاى سال بوده،باز هم نقل متواترى نيست و در چند حديث آن شب را شب هفدهم ربيع الاول و يا شب بيست و هفتم رجب ذكر كرده و در نقلى هم شب هفدهم رمضان و شب بيست و يكم آن ماه نوشته‏اند.

و معروف آن است كه رسول خدا(ص)در آن شب در خانه ام هانى دختر ابيطالب بود و از آنجا به معراج رفت و مجموع مدتى كه آن حضرت به سرزمين بيت المقدس و مسجد اقصى و آسمانها رفت و بازگشت از يك شب بيشتر طول نكشيد به طورى كه صبح آن شب را در همان خانه بود و در تفسير عياشى است كه امام صادق(ع)فرمود:رسول خدا(ص)نماز عشاء و نماز صبح را در مكه خواند،يعنى اسراء و معراج در اين فاصله اتفاق افتاد و در روايات به اختلاف عبارت از رسول خدا(ص)و ائمه‏معصومين روايت شده كه فرمودند:

جبرئيل در آن شب بر آن حضرت نازل شد و مركبى را كه نامش«براق» (4) بود براى او آورد و رسول خدا(ص)بر آن سوار شده و به سوى بيت المقدس حركت كرد و در راه در چند نقطه ايستاد و نماز گزارد،يكى در مدينه و هجرتگاهى كه سالهاى بعد رسولخدا(ص)بدانجا هجرت فرمود،يكى هم مسجد كوفه،ديگر در طور سينا و بيت اللحمـزادگاه حضرت عيسى(ع)ـو سپس وارد مسجد اقصى شد و در آنجا نماز گزارده و از آنجا به آسمان رفت.

و بر طبق رواياتى كه صدوق(ره)و ديگران نقل كرده‏اند از جمله جاهايى را كه آن حضرت در هنگام سير بر بالاى زمين مشاهده فرمود سرزمين قم بود كه به صورت بقعه‏اى مى‏درخشيد و جون از جبرئيل نام آن نقطه را پرسيد پاسخ داد:اينجا سرزمين قم است كه بندگان مؤمن و شيعيان اهل بيت تو در اينجا گرد مى‏آيند و انتظار فرج دارند و سختيها و اندوهها بر آنها وارد خواهد شد.

و نيز در روايات آمده كه در آن شب دنيا به صورت زنى زيبا و آرايش كرده خود را بر آن حضرت عرضه كرد ولى رسول خدا(ص)بدو توجهى نكرده از وى در گذشت.

سپس به آسمان دنيا صعود كرد و در آنجا آدم ابو البشر را ديد،آن گاه فرشتگان دسته دسته به استقبال آمده و با روى خندان بر آن حضرت سلام كرده و تهنيت و تبريك گفتند،و بر طبق روايتى كه على بن ابراهيم در تفسير خود از امام صادق(ع)روايت كرده رسول خدا(ص)فرمود :فرشته‏اى را در آنجا ديدم كه بزرگتر از او نديده بودم و(بر خلاف ديگران)چهره‏اى درهم و خشمناك داشت و مانند ديگران تبريك گفت و خنده بر لب نداشت و چون نامش را از جبرئيل پرسيدم گفت:اين مالك،خازن دوزخ است و هرگز نخنديده است و پيوسته خشمش بر دشمنان خدا و گنهكاران افزوده مى‏شود بر او سلام كردم و پس از اينكه جواب سلام مرا داد از جبرئيل خواستم دستور دهد تا دوزخ را به من نشان دهد و چون سرپوش را برداشت لهيبى از آن برخاست كه فضا را فرا گرفت و من گمان كردم ما را فرا خواهد گرفت،پس از وى خواستم آن را به حال خود برگرداند. (5)

و بر طبق همين روايت در آن جا ملك الموت را نيز مشاهده كرد كه لوحى از نور در دست او بود و پس از گفتگويى كه با آن حضرت داشت عرض كرد:همگى دنيا در دست من همچون درهم(و سكه‏اى)است كه در دست مردى باشد و آن را پشت و رو كند،و هيچ خانه‏اى نيست جز آنكه من در هر روز پنج بار بدان سركشى مى‏كنم و چون بر مرده‏اى گريه مى‏كنند بدانها مى‏گويم:گريه نكنيد كه من باز هم پيش شما خواهم آمد و پس از آن نيز بارها مى‏آيم تا آنكه يكى از شما باقى نماند،در اينجا بود كه رسول خدا(ص)فرمود:براستى كه مرگ بالاترين مصيبت و سخت‏ترين حادثه است و جبرئيل در پاسخ گفت:حوادث پس از مرگ سخت‏تر از آن است.

و سپس فرمود:

و از آنجا به گروهى گذشتم كه پيش روى آنها ظرفهايى از گوشت پاك و گوشت ناپاك بود و آنها ناپاك را مى‏خوردند و پاك را مى‏گذاردند،از جبرئيل پرسيدم:اينها كيان‏اند؟گفت:افرادى از امت تو هستند كه مال حرام مى‏خورند و مال حلال را وامى‏گذارند،و مردمى را ديدم كه لبانى چون لبان شتران داشتند و گوشتهاى پهلوشان را چيده و در دهانشان مى‏گذاردند،پرسيدم :اينها كيان‏اند؟گفت:اينها كسانى هستند كه از مردمان عيبجويى مى‏كنند،مردمان ديگرى را ديدم كه سرشان را به سنگ مى‏كوفتند و چون حال آنها را پرسيدم پاسخ داد:اينان كسانى هستند كه نماز شامگاه و عشاء را نمى‏خواندند و مى‏خفتند.مردمى را ديدم كه آتش در دهانشان مى‏ريختند و از نشيمنگاهشان بيرون مى‏آمد و چون وضع آنها پرسيدم،گفت:اينان كسانى هستندكه اموال يتيمان را به ستم مى‏خورند،گروهى را ديدم كه شكمهاى بزرگى داشتند و نمى‏توانستند از جا برخيزند گفتم:اى جبرئيل اينها كيان‏اند؟گفت:كسانى هستند كه ربا مى‏خورند،زنانى را ديدم كه بر پستان آويزانند،پرسيدم:اينها چه زنانى هستند؟

گفت:زنان زناكارى هستند كه فرزندان ديگران را به شوهران خود منسوب مى‏دارند و سپس به فرشتگانى برخوردم كه تمام اجزاى بدنشان تسبيح خدا مى‏كرد. (6)

و از آنجا به آسمان دوم رفتيم و در آنجا دو مرد را شبيه به يكديگر ديدم و از جبرئيل پرسيدم:اينان كيان‏اند؟گفت:هر دو پسر خاله يكديگر يحيى و عيسى(ع)هستند،بر آنها سلام كردم و پاسخ داده تهنيت ورود به من گفتند و فرشتگان زيادى راكه به تسبيح پروردگار مشغول بودند در آنجا مشاهده كردم.

و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتيم و در آنجا مرد زيبايى را ديدم كه زيبايى او نسبت به ديگران همچون ماه شب چهارده نسبت به ستارگان بود و چون نامش را پرسيدم جبرئيل گفت :اين برادرت يوسف است،بر او سلام كردم و پاسخ داده و تهنيت و تبريك گفت و فرشتگان بسيارى را نيز در آنجا ديدم.

از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتيم و مردى را ديدم و چون از جبرئيل پرسيدم گفت:او ادريس است كه خدا وى را به اينجا آورده،بر او سلام كردم پاسخ داد و براى من آمرزش خواست و فرشتگان بسيارى را مانند آسمانهاى پيشين مشاهده كردم و همگى براى من و امت من مژده خير دادند.

سپس به آسمان پنجم رفتيم و در آنجا مردى را به سن كهولت ديدم كه دورش را گروهى از امتش گرفته بودند و چون پرسيدم كيست؟جبرئيل گفت:هارون بن عمران است،بر او سلام كرده و پاسخ داد و فرشتگان بسيارى را مانند آسمانهاى ديگر مشاهده كردم.

آن گاه به آسمان ششم بالا رفتيم و در آنجا مردى گندمگون و بلند قامت را ديدم كه مى‏گفت :بنى اسرائيل پندارند من گرامى‏ترين فرزندان آدم در پيشگاه خدا هستم ولى اين مرد از من نزد خدا گرامى‏تر است و چون از جبرئيل پرسيدم:كيست؟گفت:برادرت موسى بن عمران است،بر او سلام كردم جواب داد و همانند آسمانهاى ديگر فرشتگان بسيارى را در حال خشوع ديدم.

سپس به آسمان هفتم رفتيم و در آنجا به فرشته‏اى برخورد نكردم جز آنكه گفت:اى محمد حجامت كن و به امت خود نيز سفارش حجامت را بكن و در آنجا مردى را كه موى سر و صورتش سياه و سفيد بود و روى تختى نشسته بود ديدم و جبرئيل گفت،او پدرت ابراهيم است،بر او سلام كرده جواب داد و تهنيت و تبريك گفت،و مانند فرشتگانى را كه در آسمانهاى پيشين ديده بودم در آنجا ديدم،و سپس درياهايى از نور كه از درخشندگى چشم را خيره مى‏كرد و درياهايى از ظلمت و تاريكى و درياهايى از برف و يخ لرزان ديدم و چون بيمناك شدم جبرئيل گفت:اين قسمتى ازمخلوقات خداست.

و در حديثى است كه فرمود:چون به حجابهاى نور رسيدم جبرئيل از حركت ايستاد و به من گفت :برو!

در حديث ديگرى فرمود:از آنجا به«سدرة المنتهى»رسيدم و در آنجا جبرئيل ايستاد و مرا تنها گذارده گفت:برو!گفتم:اى جبرئيل در چنين جايى مرا تنها مى‏گذارى و از من مفارقت مى‏كنى؟گفت :اى محمد اينجا آخرين نقطه‏اى است كه صعود به آن را خداى عز و جل براى من مقرر فرموده و اگر از اينجا بالاتر آيم پر و بالم مى‏سوزد، (7) آن گاه با من وداع كرده و من پيش رفتم تا آن گاه كه در درياى نور افتادم و امواج مرا از نور به ظلمت و از ظلمت به نور وارد مى‏كرد تا جايى كه خداى تعالى مى‏خواست مرا متوقف كند و نگهدارد آن گاه مرا مخاطب ساخته با من سخنانى گفت.

و در اينكه آن سخنانى كه خدا به آن حضرت وحى كرده چه بوده است در روايات به طور مختلف نقل شده و قرآن كريم به طور اجمال و سربسته مى‏گويد:

«فأوحى الى عبده ما أوحى»

[پس وحى كرد به بنده‏اش آنچه را وحى كرد]

و از اين رو برخى گفته‏اند:مصلحت نيست در اين باره بحث شود زيرا اگر مصلحت بود خداى تعالى خود مى‏فرمود،و بعضى هم گفته‏اند:اگر روايت و دليل معتبرى از معصوم وارد شد و آن را نقل كرد،مانعى در اظهار و نقل آن نيست.

و در تفسير على بن ابراهيم آمده كه آن وحى مربوط به مسئله جانشينى و خلافت على بن ابيطالب (ع)و ذكر برخى از فضايل آن حضرت بوده،و در حديث ديگر است كه آن وحى سه چيز بود:1.وجوب نماز 2.خواتيم سوره بقره 3.آمرزش گناهان ازجانب خداى تعالى غير از شرك.در حديث كتاب بصائر است كه خداوند نامهاى بهشتيان و دوزخيان را به او وحى فرمود.

و به هر صورت رسول خدا(ص)فرمود:پس از اتمام مناجات با خداى تعالى بازگشتيم و از همان درياهاى نور و ظلمت گذشته در«سدرة المنتهى»به جبرئيل رسيدم و به همراه او بازگشتيم.

پى‏نوشتها:

1.در برخى از تواريخ و روايات آمده كه صحيفه را در آن وقت به مادر ابو جهل سپرده بودند .

2.ابن هشام پس از نقل اين قسمت روايت ديگرى را هم در كيفيت اسلام عمر نقل كرده است.

3.و جالب اينجاست كه برخى از نويسندگان معاصر معراج رسول خدا(ص)را به وحدت وجودى كه در كلام پاره‏اى از عرفا و متصوفه ديده مى‏شود تطبيق و تأويل كرده كه از عدم اعتقاد به معجزه و امثال اينها سرچشمه مى‏گيرد.

4.در توصيف«براق»در چند حديث آمده كه فرمود:از الاغ بزرگتر و از قاطر كوچكتر بود،داراى دو بال بود و هر گام كه بر مى‏داشت تا جايى را كه چشم مى‏ديد مى‏پيمود،ابن هشام در سيره گفته:براق همان مركبى بود كه پيغمبران پيش از آن حضرت نيز بر آن سوار شده بودند.و در حديثى است كه فرمود:صورتى چون صورت آدمى و يالى مانند يال اسب داشت،و پاهايش مانند پاى شتر بود.و برخى از نويسندگان روز هم در صدد توجيه و تأويل بر آمده و«براق»را از ماده برق گرفته و گفته‏اند:سرعت اين مركب همانند سرعت برق و نور بوده است.

6.صدوق(ره)در كتاب عيون به سند خود از امير المؤمنين(ع)روايت كرده كه فرمود:من و فاطمه نزد پيغمبر(ص)رفتيم و او را ديدم كه به سختى مى‏گريست و چون سبب پرسيدم فرمود شبى كه به آسمانها رفتم زنانى از امت خود را در عذاب سختى ديدم و گريه‏ام براى سختى عذاب آنهاست .زنى را به موى سرش آويزان ديدم كه مغز سرش جوش آمده بود،زنى را به زبان آويزان ديدم كه از حميم(آب جوشان)جهنم در حلق او مى‏ريختند،زنى را به پستانهايش آويزان ديدم،زنى را ديدم كه گوشت تنش را مى‏خورد و آتش از زير او فروزان بود،زنى را ديدم كه پاهايش را به دستهايش بسته بودند و مارها و عقربها بر سرش ريخته بودند،زنى را كور و كر و گنگ در تابوتى از آتش مشاهده كردم كه مخ سرش از بينى او خارج مى‏شد و بدنش را خوره و پيسى فرا گرفته بود،زنى را به پاهايش آويزان در تنورى از آتش ديدم،زنى را ديدم كه گوشت تنش را از پايين تا بالا به مقراض آتشين مى‏بريدند،زنى را ديدم كه صورت و دستهايش سوخته بود و امعاء خود را مى‏خورد،زنى را ديدم كه سرش سر خوك و بدنش بدن الاغ و به هزار هزار نوع عذاب گرفتار بود و زنى را به صورت سگ ديدم كه آتش از پايين در شكمش مى‏ريختند و از دهانش بيرون مى‏آمد و فرشتگان با گرزهاى آهنين به سر و بدنشان مى‏كوفتند.

فاطمه كه اين سخن را از پدر شنيد پرسيد:پدرجان آنها چه عمل و رفتارى داشتند كه خداوند چنين عذابى برايشان مقرر داشته بود؟فرمود:دخترم!اما آن زنى كه به موى سر آويزان شده بود زنى بود كه موى سر خود را از مردان نامحرم نمى‏پوشانيد،اما آنكه به زبان آويزان بود زنى بود كه با زبان شوهر خود را مى‏آزرد،آنكه به پستان آويزان بود زنى بود كه از شوهر خود در بستر اطاعت نمى‏كرد،زنى كه به پاها آويزان بود زنى بود كه بى اجازه شوهر از خانه بيرون مى‏رفت،اما آنكه گوشت بدنش را مى‏خورد آن زنى بود كه بدن خود را براى مردم آرايش مى‏كرد،اما زنى كه دستهايش را به پاها بسته بودند و مار و عقربها بر او مسلط گشته زنى بود كه به طهارت بدن و لباس خود اهميت نداده و براى جنابت و حيض غسل نمى‏كرد و نظافت نداشت و نسبت به نماز خود بى‏اهميت بود،اما آنكه كور و كر و گنگ بود آن زنى بود كه از زنا فرزنددار شده و آن را به گردن شوهرش مى‏انداخت،آنكه گوشت تنش را به مقراض مى‏بريدند آن زنى بود كه خود را در معرض مردان قرار مى‏داد،آنكه صورت و بدنش سوخته و از امعاء خود مى‏خورد زنى بود كه وسايل زنا براى ديگران فراهم مى‏كرد.آنكه سرش سر خوك و بدنش بدن الاغ بود زن سخن چين دروغگو بود و آنكه صورتش صورت سگ بود و آتش در دلش مى‏ريختند زنان خواننده و نوازنده بودند...و سپس به دنبال آن فرمود:

واى به حال زنى كه شوهر خود را به خشم آورد و خوشا به حال زنى كه شوهر از او راضى باشد .  

درباره چيزهايى كه رسول خدا(ص)آن شب در آسمانها و بهشت و دوزخ و بلكه روى زمين مشاهده كرد روايات زياد ديگرى نيز به طور پراكنده وارد شده كه ما در زير قسمتى از آنها را انتخاب كرده و براى شما نقل مى‏كنيم:

در احاديث زيادى كه از طريق شيعه و اهل سنت از ابن عباس و ديگران نقل شده آمده است كه رسول خدا(ص)صورت على بن ابيطالب را در آسمانها مشاهده كرد و يا فرشته‏اى را به صورت آن حضرت ديد و چون از جبرئيل پرسيد در جواب گفت:چون فرشتگان آسمان اشتياق ديدار على (ع)را داشتند خداى تعالى اين فرشته را به صورت آن حضرت خلق فرمود و هر زمان كه ما فرشتگان مشتاق ديدار على بن ابيطالب مى‏شويم به ديدن اين فرشته مى‏آييم.

و در حديثى كه صدوق(ره)در امالى نقل كرده چون رسول خدا(ص)به آسمان رفت پيرمردى را ديد كه در زير درختى نشسته و بچه‏هايى اطراف او را گرفته‏اند،از جبرئيل پرسيد:اين مرد كيست؟گفت :پدرت ابراهيم است،پرسيد:اين كودكان كه اطراف او هستند كيستند؟گفت:اينها فرزندان مردمان با ايمانى هستند كه از دنيا رفته‏اند و اكنون ابراهيم به آنها غذا مى‏دهد،سپس از آنجا گذشت و پيرمرد ديگرى را ديد كه روى تختى نشسته و چون نظر به جانب راست خود مى‏كند خوشحال و خندان مى‏شود و هرگاه به سمت چپ خود مى‏نگرد گريان مى‏گردد،به جبرئيل فرمود:اين پيرمرد كيست؟پاسخ داد:اين پدرت آدم است كه هرگاه مى‏بيند كسى داخل بهشت مى‏شود خوشحال و خندان مى‏گردد و چون كسى را مشاهده مى‏كند كه به دوزخ مى‏رود گريان و اندوهناك مى‏شود...

تا آنجا كه مى‏گويد:

...در آن شب خداى تعالى پنجاه نماز بر او و بر امت او واجب كرد و چون باز مى‏گشت عبورش به حضرت موسى افتاد پرسيد:خداى تعالى چقدر نماز بر امت تو واجب كرد؟رسول خدا(ص)فرمود :پنجاه نماز،موسى گفت:بازگرد و از خدا بخواه تخفيف دهد!رسول خدا(ص)بازگشت و تخفيف گرفت،ولى دوباره موسى گفت:بازگرد و تخفيف بگير،زيرا امت تو(از اين نظر)ضعيفترين امتها هستند و از اين رو بازگرد و تخفيف ديگرى بگير چون من در ميان بنى اسرائيل بوده‏ام و آنها طاقت اين مقدار را نداشتند،و به همين ترتيب چند بار رسول خدا(ص)بازگشت و تخفيف گرفت تا آنكه خداى تعالى نمازها را روى پنج نماز مقرر فرمود:و چون باز موسى گفت:بازگرد،رسول خدا(ص)فرمود :ديگر از خدا شرم مى‏كنم كه به نزدش بازگردم (1) و چون به ابراهيم خليل الرحمان برخورد از پشت سر صدا زد:اى محمد امت خود را از جانب من سلام برسان و به آنها بگو:بهشت آبش گوارا و خاكش پاك و پاكيزه ودشتهاى بسيارى خالى از درخت دارد و با ذكر جمله«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر و لا حول و لا قوة الا بالله»درختى در آن دشتها غرس مى‏گردد،امت خود را دستور ده تا درخت در آن زمينها زياد غرس كنند. (2)

شيخ طوسى(ره)در امالى از امام صادق(ع)از رسول خدا(ص)روايت كرده كه فرمود:در شب معراج چون داخل بهشت شدم قصرى از ياقوت سرخ ديدم كه از شدت درخشندگى و نورى كه داشت درون آن از بيرون ديده مى‏شد و دو قبه از در و زبرجد داشت از جبرئيل پرسيدم:اين قصر از كيست؟گفت :از آن كسى كه سخن پاك و پاكيزه گويد،و روزه را ادامه دهد(و پيوسته گيرد)و اطعام طعام كند،و در شب هنگامى كه مردم در خوابند تهجدـو نماز شبـانجام دهد،على(ع)گويد:من به آن حضرت عرض كردم:آيا در ميان امت شما كسى هست كه طاقت اين كار را داشته باشد؟فرمود:هيچ مى‏دانى سخن پاك گفتن چيست؟عرض كردم:خدا و پيغمبر داناترند فرمود:كسى كه بگويد:«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر»هيچ مى‏دانى ادامه روزه چگونه است؟گفتم :خدا و رسولش داناترند،فرمود:ماه صبرـيعنى ماه رمضانـرا روزه گيرد و هيچ روز آن را افطار نكند و هيچ دانى اطعام طعام چيست؟گفتم:خدا و رسولش داناترند،فرمود:كسى كه براى عيال و نانخوارانـخود (از راه مشروع)خوراكى تهيه كند كه آبروى ايشان را از مردم حفظ كند،و هيچ مى‏دانى تهجد در شب كه مردم خوابند چيست؟عرض كردم:خدا و رسولش داناترند،فرمود:كسى كه نخوابد تا نماز عشا آخر خود را بخواند (3) ـدر آن وقتى كه يهود و نصارى و مشركين مى‏خوابندـ.و در حديثى كه مجلسى(ره)در بحار الانوار از كتاب مختصر حسن بن سليمان به سندش از سلمان فارسى روايت كرده رسول خدا(ص)در داستان معراج فرمود:چون به آسمان اول رفتيم قصرى از نقره سفيد ديدم كه دو فرشته بر در آن دربانى مى‏كردند،به جبرئيل گفتم:بپرس اين قصر از كيست؟و چون پرسيد آن دو فرشته پاسخ دادند:از جوانى از بنى هاشم،و چون به آسمان دوم رفتيم قصرى بهتر از قصر قبلى از طلاى سرخ ديدم كه به همانگونه دو فرشته بر در آن بودند و چون به جبرئيل گفتم و پرسيد آن دو فرشته نيز در پاسخ گفتند:از جوانى از بنى هاشم است.و در آسمان سوم قصرى از ياقوت سرخ به همان گونه ديدم و چون از دو فرشته نگهبان آن پرسيديم گفتند:مال جوانى است از بنى هاشم و در آسمان چهارم قصرى به همان گونه از در سفيد بود و چون جبرئيل پرسيد؟باز هم دو فرشته نگهبان قصر گفتند:از جوانى از بنى هاشم است.

و چون به آسمان پنجم رفتيم چنان قصرى از در زردرنگ بود و چون جبرئيل به دستور من صاحب آن را پرسيد گفتند:مال جوانى از بنى هاشم است و در آسمان ششم قصرى از لؤلؤ و در آسمان هفتم از نور عرش خدا قصرى بود و چون جبرئيل پرسيد باز همان پاسخ را دادند.

و چون بازگشتيم آن قصرها را در هر آسمانى به حال خود ديديم به جبرئيل گفتم بپرس:اين جوان بنى هاشمى كيست؟و همه جا فرشتگان نگهبان گفتند:او على بن ابيطالب(ع)است.

حاجت جبرئيل

اين حديث را كه متضمن فضيلتى از خديجهـبانوى بزرگوار اسلامـمى‏باشد بشنوند:

عياشى در تفسير خود از ابو سعيد خدرى روايت كرده كه رسول خدا(ص)فرمود:

در آن شبى كه جبرئيل مرا به معراج برد چون بازگشتيم بدو گفتم:اى جبرئيل آيا حاجتى دارى؟گفت :حاجت من آن است كه خديجه را از جانب خداى تعالى و از طرف من سلام برسانى و رسول خدا (ص)چون خديجه را ديدار كرد سلام خداوند وجبرئيل را به خديجه رسانيد و او در جواب گفت :

«ان الله هو السلام و منه السلام و اليه السلام و على جبرئيل السلام».

خبر دادن رسول خدا(ص)از كاروان قريش

ابن هشام در سيره در ذيل حديث معراج از ام هانى روايت كرده كه گويد:رسول خدا(ص)آن شب را در خانه من بود و نماز عشاء را خواند و بخفت،ما هم با او به خواب رفتيم،نزديكيهاى صبح بود كه ما را بيدار كرد و نماز صبح را خوانده ما هم با او نماز گزارديم آن گاه رو به من كرده فرمود:اى ام هانى من امشب چنانكه ديديد نماز عشاء را با شما در اين سرزمين خواندم سپس به بيت المقدس رفته و چند نماز هم در آنجا خواندم و چنانكه مشاهده مى‏كنيد نماز صبح را دوباره در اينجا خواندم.

اين سخن را فرموده برخاست كه برود من دست انداخته دامنش را گرفتم به طورى كه جامه‏اش پس رفت و بدو گفتم:اى رسول خدا اين سخن را كه براى ما گفتى براى ديگران مگو كه تو را تكذيب كرده و مى‏آزارند،فرمود:به خدا!براى آنها نيز خواهم گفت!

ام هانى گويد:من به كنيزك خود كه از اهل حبشه بود گفتم:به دنبال رسول خدا(ص)برو و ببين كارش با مردم به كجا مى‏انجامد و گفتگوى آنها را براى من بازگوى.

كنيزك رفت و بازگشته گفت:چون رسول خدا(ص)داستان خود را براى مردم تعريف كرد با تعجب پرسيدند:نشانه صدق گفتار تو چيست و ما از كجا بدانيم تو راست مى‏گويى؟فرمود:نشانه‏اش فلان كاروان است كه من هنگام رفتن به شام در فلانجا ديدم و شترانشان از صداى حركت براق رم كرده يكى از آنها فرار كرد و من جاى آن را به ايشان نشان دادم و هنگام بازگشت نيز در منزل ضجنان(25 ميلى مكه) به فلان كاروان برخوردم كه همگى خواب بودند و ظرف آبى بالاى سر خود گذارده بودند و روى آن را با سرپوشى پوشانده بودند و كاروان مزبور هم اكنون از دره تنعيم وارد مكه خواهند شد،و نشانه‏اش آن است كه پيشاپيش آنها شترى خاكسترى رنگ است و دو لنگه بار روى آن شتر است كه يك لنگه آن سياه مى‏باشد.و چون مردم اين سخنان را شنيدند به سوى دره تنعيم رفته و كاروان را با همان نشانيها كه فرموده بود مشاهده كردند كه از دره تنعيم وارد شد و چون آن كاروان ديگر به مكه آمد و داستان رم كردن شتران و گم شدن آن شتر را از آنها جويا شدند همه را تصديق كردند.

ابو طالب و معراج

يعقوبى در تاريخ خود داستان معراج را به اشاره و اختصار نقل كرده و دنبال آن مى‏نويسد در آن شب ناگهان ابو طالب متوجه شد كه رسول خدا(ص)گم شده است،ترسيد مبادا قريش او را غافلگير كرده و به قتلش رسانيده باشند از اين رو هفتاد نفر از فرزندان عبد المطلب را جمع كرد و به هر كدام شمشيرى داد و گفت:هر يك از شما پهلوى مردى از قريش جلوس كنيد تا اگر مرا ديديد با محمد آمدم كارى انجام ندهيد و گرنه هر يك از شما مردى را كه پهلوى اوست به قتل برساند و منتظر من نباشيد و چون رسول خدا(ص)را در خانه ام هانى ديدند نزد ابو طالب آورده و او نيز آن حضرت را به نزد قريش آورد و چون از جريان مطلع شدند موضوع براى آنها بسيار بزرگ جلوه‏گر كرد و دانستند كه ابو طالب بسختى از او دفاع مى‏كند و از اين رو هم عهد شدند كه آن حضرت را بيازارند.

نگارنده گويد:پيش از اين ذكر شد كه ميان اهل حديث و تاريخ در وقت معراج و اينكه چه سالى اتفاق افتاد اختلاف است و اين نقل روى آن است كه معراج در زمان حيات ابو طالب اتفاق افتاده باشد چنانكه بيشتر مورخين همين عقيده را دارند.

در پايان اين فصل تذكر اين مطلب نيز لازم است كه روى هم رفته از روايات چنين‏استفاده مى‏شود كه معراج رسول خدا(ص)به آسمانها بيش از يك بار اتفاق افتاده و بعيد نيست پاره‏اى از اختلافات نيز كه در تاريخ وقوع معراج و كيفيت آن در روايات ديده مى‏شود از همين جا سرچشمه گرفته و هر كدام به يكى از آنها مربوط باشد.و اكنون در پايان ذكر اين معجزه بد نيست به طور فشرده درباره وقوع آن بحث كوتاهى داشته باشيم.

بحثى كوتاه درباره معراج و شق القمر و معجزات ديگر

ما در خلال بحثهاى گذشته در چند جا گفته‏ايم كه اگر مطلبى از نظر قرآن و حديث ثابت شد ما به حكم اسلام آن را مى‏پذيريم و وقت خود و خواننده محترم را به اشكال تراشيها و توجيه و تأويلها نمى‏گيريم.

مسئله معراج جسمانى رسول خدا(ص)و همچنين مسئله شق القمرـكه هر دو در سالهاى آخر بعثتـو فاصله ميان شروع محاصره بنى هاشم در شعب ابى طالب و وفات جناب ابو طالب اتفاق افتاده از مطالبى است كه از نظر قرآن،حديث و سخنان بزرگان از علم و حديث به اثبات رسيده و از معجزات مسلم آن حضرت به شمار رفته كه بحث بيشتر درباره اثبات آن و ذكر دلايل،نقلى و اجماع در كلمات بزرگان ما را از شيوه نگارش تاريخ خارج مى‏سازد و خواننده محترم مى‏تواند به كتابهاى كلامى،تاريخى و حديثى كه در اين باره نوشته و بحث كرده‏اند مراجعه نمايد . (4)

زيرا ما وقتى مسئله نبوت را پذيرفتيم و به«غيب»ايمان آورده و معجزه را قبول كرديم ديگر جايى براى بحث و رد و ايراد و تأويل و توجيه باقى نمى‏ماند،مگر با كدام تجزيه و تحليل مادى مسئله شكافتن سنگ سخت با ضربه چوب و بيرون آمدن دوازده چشمه آب گوارا قابل توجيه است (5) ،و با كدام حساب ظاهرى حاضر كردن‏تخت بلقيس در يك چشم بر هم زدن از صنعا به بيت المقدس قابل درك و قبول است (6) ،و با كدام وسيله‏اىـجز معجزهـمى‏توان عصاى چوبى را به اژدهايى بزرگ«ثعبان مبين»تبديل نمود (7) ،و يا با زدن همان عصاى چوبين به دريا مى‏توان آن را شكافت،و دوازده شكاف در آن پديدار كرد، (8) و لشكرى عظيم را از آن دريا عبور داد.

اينها و امثال اينها معجزاتى است كه در قرآن كريم آمده و روايات صحيحه اثبات آنها را تضمين كرده كه از آن جمله است معجزه معراج جسمانى و«شق القمر»و در برابر آنها نمى‏توان با تئوريها و فرضيه‏هايى همچون«محال بودن خرق و التيام در افلاك»و هيئت بطلميوسى (9) كه سالها و قرنها به عنوان يك قانون مسلم علم هيئت مورد قبول دانشمندان بوده و امروزه بطلان آن به اثبات رسيده و به صورت‏مضحكه‏اى درآمده است به تأويل و توجيه اين آيات و روايات دست زد،چنانكه برخى در گذشته و يا امروز متأسفانه اين كار را كرده‏اند.

اساس اين توجيهات و تأويلات آن است كه ظاهرا اينان معناى صحيح«نبوت»و«وحى»و ارتباط انبيا را با عالم غيب و حقيقت جهان هستى را ندانسته و يا همه را خواسته‏اند با فكر مادى و عقل ناقص خود فهميده و تجزيه و تحليل كنند،و قدرت لايزال و بى انتهاى آفريدگار جهان را از ياد برده‏اند و در نتيجه به چنين تأويلاتى دست زده‏اند و گرنه به گفته«ويليم جونز» (10) :

«آن قدرت بزرگى كه اين عالم را آفريد از اينكه چيزى از آن كم كند يا چيزى بر آن بيفزايد عاجز و ناتوان نخواهد بود!»و به گفته آن دانشمند ديگر اسلامى«دكتر محمد سعيد بوطى» (11) اطراف وجود ما و بلكه خود وجودمان را همه گونه معجزه‏اى فرا گرفته ولى به خاطر انس و الفتى كه ما با آنها پيدا كرده‏ايم براى ما عادى شده و آنها را معمولى مى‏دانيم در صورتى كه در حقيقت هر كدام معجزه و يا معجزاتى شگفت انگيز است.

مگر اين ستارگان بى شمار،و حركت اين افلاك،و قانون جاذبه زمين و يا ستارگان ديگر،و حركت ماه و خورشيد،و اين نظم دقيق و حساب شده،و خلقت اين همه موجودات ريز و درشت بلكه خلقت خود انسانـكه آن دانشمند بزرگ او را موجود ناشناخته ناميدهـو گردش خون در بدن،مسئله روح،و مسئله مرگ و حيات،و هزاران مسئله پيچيده و مرموز ديگرى كه در وجود انسان و خلقت حيوانات و موجودات ديگر به كار رفته و موجود است معجزه نيست!

با اندكى تأمل و دقت انسان به اعجاز همگى پى برده و همه را معجزه مى‏داند ولى از آنجا كه مأنوس و مألوف بوده براى ما صورت عادى پيدا كرده و از حالت اعجازى آنها غافل شده‏ايم .

بارى همان گونه كه گفتيم:در مسئله معراج و شق القمر هر چه را براى ما از نظر قرآن و حديث صحيح به اثبات رسيده مى‏پذيريم،و اما پاره‏اى از روايات غير صحيح و به‏اصطلاح«شاذ»ى را كه در كتابها ديده مى‏شود،مانند آنكه در مسئله شق القمر نقل شده كه ماه به دو نيم شد و به گريبان رسول خدا رفت و سپس نيمى از آستين راست و نيمى از آستين چپ آن حضرت خارج شده و دوباره به آسمان رفت و به يكديگر چسبيد.

نمى‏پذيريم و بلكه اين گونه نقلها را مجعول مى‏دانيم.

و يا پاره‏اى از خصوصيات و رواياتى كه در داستان معراج و مشاهدات رسول خدا(ص)در آسمانها و بهشت و دوزخ آمده و روايت صحيح و نقل معتبرى آن را تاييد نكرده ما نمى‏پذيريم و اصرارى هم به قبول آن نداريم.

در پايان،تذكر اين نكته هم لازم است كه با اينكه قدرت خداى تعالى محدود به حدى نيست ولى معجزه بر محال عقلى تعلق نمى‏گيرد،و آنچه مورد تعلق معجزه قرار مى‏گيرد امورى است كه به طور عادى محال به نظر مى‏رسد،مثلا تبديل چوبى بى جان به صورت حيوانى جاندار عقلا محال نيست،و يكى از نواميس خلقت و قوانين منظم اين جهان هستى است و هر روز ميلياردها جسم بى جان و جماد است كه به صورت نبات و حيوان در مى‏آيد،و به تعبير ملاى رومى از جمادى ميرد و«نامى»شود،و از«نما»ميرد به حيوان سر زند،و از عالمى به عالم ديگر رخت بر مى‏كشد،و يا اگر انسانى بخواهد از جايى به جاى دور ديگرى منتقل گردد،و يا جسمى را بخواهند از شهرى به شهرى جابه‏جا كنند به طور عادى ساعتها و يا روزها و ماهها وقت لازم دارد،كه معجزه اين فاصله و وقت را با قدرت الهى مى‏گيرد چنانكه با پيشرفت وسايل و صنعت و به كمك عقل و فكر بشر توانسته‏اند مقدارى از اين كار را با ابزار علمى انجام دهند،و در علم كشاورزى آن قدر پيشرفت كرده‏اند كه بر طبق برخى از خبرها توانسته‏اند تخم گوجه فرنگى را در زمين بكارند و با كودهاى مخصوص و مدرنيزه كردن كار،پس از 18 روز گوجه فرنگى تازه از بوته آن بچينند،و يا امروزه مى‏شنويم سفينه‏هايى ساخته‏اند كه دور كره زمين را در فاصله يك ساعت و ده دقيقه مى‏پيمايد،در صورتى كه اگر صد سال پيش كسى ادعا مى‏كرد كه ممكن است روزى چنين كارى انجام شود مردم جهان آن را انكار كرده گوينده را به ديوانگى منسوب مى‏داشتند،وشايد همانند گاليله بيچاره كه كرويت زمين را كشف و اظهار كرد او را به دار مى‏آويختند،و يا به زندان مى‏افكندند.و اين نكته هم فراموش نشود كه طبق قانون عليت و اسباب،معجزه را نيز علت و سببى است غير مريى كه آن قدرت بى انتهاى حق تعالى،و امر و اذن پروردگار متعال است،چنانكه خداى تعالى در سوره مؤمن فرمايد:

«و ما كان لرسول أن يأتى بآية الا باذن الله فاذا جاء امر الله قضى بالحق...» (12)

پى‏نوشتها:

1.به اين مضمون روايات ديگرى هم از طريق شيعه و اهل سنت نقل شده.ولى جاى مناقشه در اين حديث در چند جا به چشم مى‏خورد.

 2.در حديث ديگرى كه على بن ابراهيم در تفسير خود نقل كرده رسول خدا(ص)فرمود:چون به معراج رفتم وارد بهشت شده و در آنجا دشتهاى سفيدى را ديدم و فرشتگانى را مشاهده كردم كه خشتهايى از طلا و نقره روى هم گذارده و ساختمان مى‏سازند و گاهى هم دست از كار كشيده به حالت انتظار مى‏ايستند،از ايشان پرسيدم:چرا گاهى مشغول شده و گاهى دست مى‏كشيد؟گفتند:گاهى كه دست مى‏كشيم منتظر رسيدن مصالح هستيم،پرسيدم مصالح آن چيست؟پاسخ دادند گفتار مؤمن كه در دنيا مى‏گويد:«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر»كه هرگاه اين جمله را مى‏گويد ما شروع به ساختن مى‏كنيم،و هرگاه خود دارى مى‏كند ما هم خوددارى مى‏كنيم.

 

3.بر طبق نظريه بطلميوس يونانى كه قرنها مورد قبول دانشمندان جهان قرار گرفته بود افلاك را اجسامى بلورين مى‏دانستند و مجموعه آنها را نيز نه فلك مى‏پنداشتند كه همانند ورقه‏هاى پياز روى هم قرار گرفته و ستارگان نيز همچون گل ميخى بر آنها چسبيده بود و حركت ستارگان را نيز با حركت افلاك مى‏گرفت،يعنى هر فلكى حركتى داشت و قهرا با حركت فلك گل ميخى هم كه بر آن چسبيده بود حركت مى‏كرد و روى اين نظريه مى‏گفتند خرق و التيامـيعنى شكسته و بسته شدنـدر آنها محال است،و چون شق القمرـو دو نيم شدن ماهـو همچنين داستان معراج جسمانى رسول خدا مستلزم خرق و التيام در افلاك مى‏شد آن را منكر شده و يا دست به تأويل و توجيه در آنها مى‏زدند،غافل از آنكه قرنها قبل از جا افتادن اين نظريه غلط،قرآن كريم آن را مردود دانسته و پنبه افلاك پوسته پيازى را زده است،آنجا كه درباره خورشيد و ماه و فلك گويد: «و الشمس تجرى لمستقر لها ذلك تقدير العزيز العليم،و القمر قدرناه منازل حتى عاد كالعرجون القديم،لا الشمس ينبغى لها أن تدرك القمر و لا الليل سابق النهار و كل فى فلك يسبحون» سوره يس،آيه‏هاى 40ـ38كه اولا حركت و جريان را به خود خورشيد و ماه نسبت مى‏دهد،و ثانيا«فلك»را مدار آنها دانسته و ثالثا حركت آنها را در اين مدار به صورت«شنا»و شناورى بيان فرموده،و فضاى آسمان بى‏انتها را به صورت درياى بيكرانى ترسيم فرموده كه اين ستارگان همچون ماهيان در آن شناورند.و علم و كشفيات و اختراعات جديد و سفينه‏هاى فضايى و موشكها و آپولوها و لوناها نيز اين حقيقت قرآن را به اثبات رسانيد،و بر هيئت بطلميوسى خط بطلان كشيده و در زواياى تاريخ دفن كرد.

 وفات ابو طالب و خديجه

پيش از اين گفته شد كه مشركين انواع آزار و صدمه را نسبت به رسول خدا(ص)انجام مى‏دادند و بيش از همه عموى آن حضرت ابو لهب بود كه چون خود از بنى هاشم بود در آزار بدان حضرت بى پرواتر از ديگران بود و گروهى نيز بودند كه چون صدمه بدنى نمى‏توانستند بزنند در صدد مسخره و استهزاء آن بزرگوار برآمده و خداى تعالى به عنوان مستهزئين آنها را در قرآن ذكر كرده (1) و در آخر خداوند شر آنها را به وسيله جبرئيل از آن حضرت دور كرد و هر كدام به بليه‏اى گرفتار شده و هلاك شدند ولى با اين همه احوال حمايت ابى طالب از آن حضرت مانع بزرگى بود كه آنها نتوانند از حدود استهزا و آزارهاى زبانى،و احيانا برخى آزارهاى مختصر ديگر،قدمى فراتر نهند و نقشه قتل يا تبعيد آن حضرت را بكشند،اما در اين ميان دست تقديردو مصيبت ناگوار براى رسول خدا(ص)پيش آورد كه دشمنان آن حضرت جرئت بيشترى در اذيت پيدا كرده و آن حضرت را در مضيقه بيشترى قرار دادند و به گفته مورخين چند بار نقشه قتل و تبعيد او را كشيده تا سرانجام نيز رسول خدا(ص)از ترس آنها شبانه از مكه خارج شد و به مدينه هجرت كرد.

يكى مرگ ابو طالب و ديگرى فوت خديجه بود كه طبق نقل معروف هر دو در يك سال و به فاصله كوتاهى اتفاق افتاد.

ابو طالب و خديجه دو پشتيبان بزرگ و كمك كار نيرومند و با وفايى براى پيشرفت اسلام و حمايت رسول خدا(ص)بودند،خديجه با دلدارى دادن رسول خدا(ص)و ثروت مادى خود به پيشرفت اسلام و دلگرم كردن آن حضرت كمك مى‏كرد،ابو طالب نيز با نفوذ سياسى و سيادتى كه در ميان قريش داشت پناهگاه و حامى مؤثرى در برابر آزار دشمنان بود.

معروف آن است كه مرگ هر دو در سال دهم بعثت،سه سال پيش از هجرت اتفاق افتاد،و ابو طالب پيش از خديجه از دنيا رفت و برخى نيز مانند يعقوبى عكس آن را نوشته‏اند و فاصله ميان مرگ خديجه و ابو طالب را نيز برخى سه روز،جمعى سى و پنج روز و برخى نيز شش ماه نوشته‏اند .در كتاب مصباح وفات ابيطالب را روز بيست و ششم رجب ذكر كرده و يعقوبى وفات خديجه را در ماه رمضان نوشته و گويد:خديجه دختر خويلد در ماه رمضان سه سال پيش از هجرت در سن شصت و پنج سالگى از دنيا رفت...

ـو پس از چند سطرـگويد:و ابو طالب سه روز پس از خديجه در سن هشتاد و شش سالگى از دنيا رفت و برخى هم سن او را نود سال نوشته‏اند.

ابن هشام در سيره مى‏نويسد:هنگامى كه بيمارى ابو طالب سخت شد قريش با يكديگر گفتند:كار محمد بالا گرفته و افراد سرشناس و دليرى چون حمزة بن عبد المطلب نيز دين او را پذيرفته‏اند اگر ابو طالب از ميان برود بيم آن مى‏رود كه محمد به جنگ ما برخيزد خوب است تا ابو طالب زنده است به نزد او رفته و با وساطت او از محمد پيمانى(پيمان عدم تعرض)بگيريم كه ما و او به كار همديگر كارى نداشته‏باشيم و به دنبال اين گفتگو عتبه،شيبه،ابو جهل،امية بن خلف،ابو سفيان و چند تن ديگر به خانه ابو طالب آمده و پس از احوالپرسى و عيادت گفتند :اى ابو طالب مقام و شخصيت تو در ميانه قريش چنان است كه خود مى‏دانى و اكنون بيمارى تو سخت شده و بيم آن مى‏رود كه اين بيمارى تو را از پاى درآورد،و از سوى ديگر اختلاف ما را با برادرزاده‏ات محمد مى‏دانى،خواهشى كه ما از تو داريم آن است كه او را به اينجا دعوت كنى و از او بخواهى تا دست از مخالفت با ما و اعمال و رفتار و آيين ما بردارد،ما نيز مخالفت با او نخواهيم كرد و در مرام و آيينش او را آزاد خواهيم گذارد.

ابو طالب به دنبال رسول خدا(ص)فرستاد و چون حضرت حاضر شد جريان را بدو گفت و رسول خدا (ص)در جواب فرمود:

ـمن از اينها چيزى نمى‏خواهم جز گفتن يك كلمه كه آن را بگويند و بر تمام عرب سيادت و آقايى كرده عجم را نيز زير قدرت و فرمان خود گيرند!

ابو جهل گفت:به حق پدرت سوگند ما حاضريم به جاى يك كلمه ده كلمه بگوييم،بگو آن يك كلمه چيست؟فرمود:آن كلمه اين است كه بگوييد:«لا اله الا الله»و به دنبال آن از بت پرستى دست باز داريد...

ابو جهل و ديگران نگاهى به هم كرده دستها را(به عنوان مخالفت با اين حرف)به هم زده گفتند :آيا مى‏خواهى همه خدايان را يك خدا قرار دهى!براستى كه اين كارى شگفت انگيز است!و به دنبال آن به يكديگر گفتند:به خدا اين مرد حاضر به هيچ گونه قول و پيمانى با ما نيست برخيزيد و به دنبال كار خود برويد.

هنگامى كه خبر مرگ ابو طالب را به رسول خدا(ص)دادند اندوه بسيارى آن حضرت را فرا گرفت و بيتابانه خود را به بالين ابو طالب رسانده و جانب راست صورتش را چهار بار و جانب چپ را سه بار دست كشيد آن گاه فرمود:عموجان در كودكى مرا تربيت كردى و در يتيمى كفالت و سرپرستى نمودى و در بزرگى يارى و نصرتم دادى خدايت از جانب من پاداش نيكو دهد،و در وقت حركت دادن جنازه پيشاپيش آن مى‏رفت و درباره‏اش دعاى خير مى‏فرمود.

در بالين خديجه

هنوز مدت زيادى و شايد چند روزى از مرگ ابو طالب و آن حادثه غم انگيز نگذشته بود كه رسول خدا(ص)به مصيبت اندوه بار تازه‏اى دچار شده بدن نحيف همسر مهربان و كمك كار وفادار خود را در بستر مرگ مشاهده فرمود و با اندوهى فراوان در كنار بستر او نشسته و مراتب تأثر خود را از مشاهده آن حال به وى ابلاغ فرمود آن گاه براى دلدارى خديجه جايگاهى را كه خدا در بهشت براى وى مهيا فرموده بود بدو اطلاع داده و خديجه را خورسند ساخت.

هنگامى كه خديجه از دنيا رفت رسول خدا(ص)جنازه او را برداشته و در«حجون»(مكانى در شهر مكه)دفن كرد،و چون خواست او را در قبر بگذارد،خود به ميان قبر رفت و خوابيد و سپس برخاسته جنازه را در قبر نهاد و خاك روى آن ريخت.

در تاريخ يعقوبى است كه چون خديجه از دنيا رفت فاطمه(ع)نزد پدر آمده دست به دامن او آويخت و با چشم گريان مى‏گفت:مادرم كجاست؟در اين وقت جبرئيل نازل شده عرض كرد:به فاطمه بگو:خداى تعالى در بهشت خانه‏اى براى مادرت بنا كرده كه در آنجا ديگر هيچ گونه دشوارى و رنجى ندارد.

اين دو مصيبت ناگوار آن هم در اين فاصله كوتاه به مقدار زيادى در روحيه رسول خدا(ص)و بلكه در پيشرفت اسلام و هدف مقدس آن حضرت اثر داشت و كار تبليغ دين را بر او دشوار ساخت تا بدانجا كه از عروة بن زبير نقل شده كه گويد:روزى همچنان كه رسول خدا(ص)در كوچه‏هاى مكه مى‏گذشت مقدارى خاك بر سرش ريختند و حضرت با همان وضع به خانه آمد،يكى از دختران آن بزرگوار كه آن حال را مشاهده كرد از جا برخاسته و از مشاهده آن وضع به گريه افتاد و با همان حال گريه مشغول پاك كردن خاكها شد،پيغمبر خدا او را دلدارى داده فرموده:

دختركم گريه مكن كه خدا پدرت را محافظت و نگهبانى خواهد كرد و گاهى نيز مى‏فرمود:تا ابو طالب زنده بود قريش نسبت به من چنين رفتار ناهنجارى نداشتند.

سفر به طائف

از مجموع تواريخ چنين برمى‏آيد كه پس از فوت ابو طالب و از دست دادن آن حامى و پناه بزرگ،رسول خدا(ص)در صدد برآمد تا در مقابل مشركين حامى و پناه تازه‏اى پيدا كند و در سايه حمايت او به دعوت آسمانى خويش ادامه دهد،از اين رو در موسم حج و ايام زيارتى ديگر به نزد قبايلى كه به مكه مى‏آمدند مى‏رفت و ضمن دعوت آنها به اسلام از آنها مى‏خواست او را در پناه حمايت خود گيرند تا بهتر بتواند تبليغ رسالت كند و از آن جمله به ايشان مى‏فرمود:من شما را مجبور به چيزى نمى‏كنم،هر كه خواهد از روى ميل و رغبت دعوتم را بپذيرد و گرنه من كسى را مجبور نمى‏كنم،من از شما مى‏خواهم مرا از نقشه‏اى كه دشمنان براى قتل من كشيده‏اند محافظت كنيد تا تبليغ رسالت پروردگار خود را بنمايم و سرانجام هر چه‏خدا مى‏خواهد نسبت به من و پيروانم انجام دهد.

ابو لهب نيز كه همه جا مراقب بود تا پيغمبر خدا با قبايل عرب تماس نگيرد و از پيشرفت اسلام جلوگيرى مى‏كرد به دنبال آن حضرت مى‏آمد و مى‏گفت:اين برادرزاده من دروغگوست سخنش را نپذيريد،و برخى هم مانند قبيله بنى حنيفه آن حضرت را بتندى از خود راندند.

رسول خدا(ص)در اين ميان به فكر قبيله ثقيف افتاد و در صدد برآمد تا از آنها كه در طائف سكونت داشتند استمداد كند و به همين منظور با يكى دو نفر از نزديكان خود چون على(ع)و زيد بن حارثه و يا چنانكه برخى گفته‏اند:تنها به سوى طائف حركت كرد (1) و در آنجا به نزد سه نفر كه بزرگ ثقيف و هر سه برادر و فرزندان عمرو بن عمير بودند رفت،نام يكى عبد ياليل،آن ديگرى مسعود و سومى حبيب بود.

پيغمبر خدا هدف خود را از رفتن به طائف شرح داد و اذيت و آزارى را كه از قوم خود ديده بود به آنها گفت و از آنها خواست تا او را در برابر دشمنان و پيشرفت هدفش يارى كنند،اما آنها تقاضايش را نپذيرفته و هر كدام سخنى گفتند يكى از آنها گفت:من پرده كعبه را دريده باشم اگر خدا تو را به پيغمبرى فرستاده باشد!

ديگرى گفت:خدا نمى‏توانست كسى ديگرى را جز تو به پيامبرى بفرستد!سومىـكه قدرى مؤدبتر بود گفت:به خدا من هرگز با تو گفتگو نمى‏كنم زيرا اگر تو چنانكه مى‏گويى فرستاده از جانب خدا هستى و در اين ادعا كه مى‏كنى راست مى‏گويى پس بزرگتر از آنى كه من با تو گفتگو كنم و اگر دروغ مى‏گويى و بر خدا دروغ مى‏بندى پس شايستگى آن را ندارى كه با تو گفتگويى كنم.

رسول خدا(ص)مأيوسانه از نزد آنها برخاستـو به نقل ابن هشامـهنگام بيرون رفتن از آنها درخواست كرد كه گفتگوى آن مجلس را پنهان دارند و مردم طائف را از سخنانى كه ميان ايشان رد و بدل شده بود آگاه نسازند،و اين بدان جهت بود كه نمى‏خواست سخنان عبد ياليل و برادرانش گوشزد مردم طائف و موجب گستاخى آنان‏نسبت بدان حضرت گردد و شايد هم نمى‏خواست گفتار آنها به گوش بزرگان قريش در مكه برسد و موجب شماتت آنها شود.

اما آنها درخواست پيغمبر خدا را ناديده گرفته و ماجرا را به گوش مردم رساندند و بالاتر آنكه اوباش شهر را وادار به دشنام و استهزاى آن حضرت كردند و همين سبب شد تا چون رسول خدا(ص)خواست از ميان شهر عبور كند از دو طرف او را احاطه كرده و زبان به دشنام و استهزا بگشايند و بلكه پس از چند روز توقف روزى بر آن حضرت حمله كرده سنگ بر پاهاى مباركش زدند و بدين وضع ناهنجار آن بزرگوار را از شهر بيرون كردند.

رسول خدا(ص)به هر ترتيبى بود از دست آن فرومايگان خود را نجات داده از شهر بيرون آمد و در سايه ديوارى از باغهاى خارج شهر آرميد تا قدرى از خستگى رهايى يابد و خون پاهاى خود را پاك كند،و در آن حال رو به درگاه محبوب واقعى و پناهگاه هميشگى خود يعنى خداى بزرگ كرده و شكوه حال بدو برد و با ذكر او دل خويش را آرامش بخشيد و از آن جمله گفت :

«اللهم اليك أشكو ضعف قوتى،و قلة حيلتى و هوانى على الناس يا أرحم الراحمين،أنت رب المستضعفين و أنت ربى،إلى من تكلنى،الى بعيد يتهجمنى،أم الى عدو ملكته امرى،ان لم يكن بك على غضب فلا ابالى و لكن عافيتك هى اوسع لى،اعوذ بنور وجهك الذى أشرقت له الظلمات و صلح عليه امر الدنيا و الآخرة من ان تنزل بى غضبك او يحل على سخطك،لك العتبى حتى ترضى و لا حول و لا قوة الا بك».

[پروردگارا من شكوه ناتوانى و بى پناهى خود و استهزاى مردم را نسبت به خويش به درگاه تو مى‏آورم اى مهربانترين مهربانها!تو خداى ناتوانان و پروردگار منى،مرا در اين حال به دست كه مى‏سپارى؟به دست بيگانگانى كه با ترشرويى مرا برانند يا دشمنى كه سرنوشت مرا بدو سپرده‏اى!

خداوندا!اگر تو بر من خشمناك نباشى باكى ندارم ولى عافيت تو بر من فراختر و گواراتر است.

من به نور ذاتت كه همه تاريكيها را روشن كرده و كار دنيا و آخرت را اصلاح مى‏كند پناه مى‏برم از اينكه خشم تو بر من فرود آيد يا سخط و غضبت بر من فرو ريزد،ملامت(يا بازخواست)حق توست تا آن گاه كه خوشنود شوى و نيرو و قدرتى‏جز به دست تو نيست.]باغ مزبور تاكستانى بود متعلق به عتبه و شيبه دو تن از بزرگان مكه كه خود در آنجا بودند و چون از ماجرا مطلع شدند به حال آن بزرگوار ترحم كرده و به غلامى كه در باغ داشتند و نامش«عداس»و به كيش مسيحيت بود دستور دادند خوشه انگورى بچيند و براى آن حضرت ببرد.

عداس طبق دستور آن دو،خوشه انگورى چيده و در ظرفى نهاد و براى رسول خدا(ص)آورد،عداس ديد چون رسول خدا(ص)خواست دست به طرف انگور دراز كند و خواست دانه‏اى از آن بكند«بسم الله»گفت و نام خدا را بر زبان جارى كرد،عداس با تعجب گفت:اين جمله كه تو گفتى در ميان مردم اين سرزمين معمول نيست،رسول خدا پرسيد:

ـتو اهل كدام شهر هستى و آيين تو چيست؟

عداسـمن مسيحى مذهب و اهل نينوى هستم!

رسول خدا(ص)از شهر همان مرد شايستهـيعنىـيونس بن متى؟

عداسـيونس بن متى را از كجا مى‏شناسى؟

فرمودـاو برادر من و پيغمبر خدا بود و من نيز پيغمبر و فرستاده خدايم.

عداس كه اين سخن را شنيد پيش آمده سر آن حضرت را بوسيد و سپس روى پاهاى خون آلود وى افتاد.

عتبه و شيبه كه ناظر اين جريان بودند به يكديگر گفتند:اين مرد غلام ما را از راه به در برد.

و چون عداس به نزد آن دو برگشت از او پرسيدند:چرا سر و دست و پاى اين مرد را بوسيدى؟

گفت:كارى براى من بهتر از اين كار نبود،زيرا اين مرد از چيزهايى خبر داد كه جز پيغمبران كسى از آن چيزها خبر ندارد،عتبه و شيبه بدو گفتند:

ولى مواظب باش اين مرد تو را از دين و آيينى كه دارى بيرون نبرد كه آيين تو بهتراز دين اوست.

و مدت توقف آن حضرت را در طائف برخى ده روز و برخى يك ماه ذكر كرده‏اند. (2)

بازگشت رسول خدا(ص)به مكه

طبرسى(ره)از على بن ابراهيم نقل كرده هنگامى كه رسول خدا(ص)از طائف بازگشت و به نزديكى مكه رسيد چون به حال عمره بود و مى‏خواست طواف و سعى انجام دهد در صدد برآمد تا در پناه يكى از بزرگان مكه درآيد و با خيالى آسوده از دشمنان اعمال عمره را انجام دهد،از اين رو مردى از قريش را كه در خفا مسلمان شده بود ديدار كرده فرمود:به نزد اخنس بن شريق برو بدو بگو:محمد از تو مى‏خواهد او را در پناه خود درآورى تا اعمال عمره خود را انجام دهد!

مرد قرشى به نزد اخنس آمد و پيغام را رسانيد و او در جواب گفت:من از قريش نيستم بلكه جزء همپيمانان آنها هستم و ترس آن را دارم كه اگر اين كار را بكنم آنها مراعات پناه مرا نكنند و عملى از آنها سر زند كه براى هميشه موجب ننگ و عار من گردد.

مرد قرشى بازگشت و سخن او را به حضرت گفت،پيغمبر به او فرمود:نزد سهيل بن عمرو برو و همين سخن را به او بگو،و چون مرد قرشى پيغام را رسانيد سهيل نپذيرفت و براى بار سوم رسول خدا(ص)او را به نزد مطعم بن عدى فرستاد و مطعم حاضر شد كه آن حضرت را در پناه خود گيرد تا طواف و سعى و عمره را انجام دهد،و بدين ترتيب رسول خدا(ص)وارد مكه شد و براى طواف به مسجد الحرام آمد.

ابو جهل كه آن حضرت را ديد فرياد زد:اى گروه قريش اين محمد است كه اكنون تنهاست و پشتيبانش نيز از دنيا رفته اكنون شما دانيد با او!

طعيمه بن عدى پيش رفته گفت:حرف نزن كه مطعم بن عدى او را پناه داده!

ابو جهل بيتابانه نزد مطعم آمد و گفت:از دين بيرون رفته‏اى يا فقط پناهندگى او راپذيرفته‏اى؟مطعم گفت:از دين خارج نشده‏ام ولى او را پناه داده‏ام،ابو جهل گفت:ما هم به پناه تو احترام مى‏گذاريم،و از آن سو رسول خدا(ص)چون طواف و سعى را انجام داد نزد مطعم آمده و ضمن اظهار تشكر فرمود:پناه خود را پس بگير!مطعم گفت:چه مى‏شود اگر از اين پس نيز در پناه من باشى؟فرمود :دوست ندارم بيش از يك روز در پناه مشركى به سر برم،مطعم نيز جريان را به قريش اطلاع داده و اعلان كرد:محمد از پناه من خارج شد (3) .

فراهم شدن مقدمات هجرت

در شهر يثربـكه بعدها به مدينه موسوم گرديدـدو قبيله به نام اوس و خزرج زندگى مى‏كردند و در مجاورت ايشان نيز تيره‏هايى از يهود سكونت داشتند كه به كار تجارت و سوداگرى مشغول بودند و تدريجا سرزمينها و مزارعى در اطراف شهر خريدارى كرده و محله‏هايى مخصوص به خود داشتند،و تاريخ مهاجرت اين يهوديان به يثرب به گذشته‏هاى دور برمى‏گشت و طبق برخى از روايات،نخستين گروهى كه به منظور مجاورت به يثرب آمدند چند تن از بزرگان و دانشمندان يهود بوده كه چون در كتابهاى خود ديده بودند كه آخرين پيامبر الهى بدان شهر هجرت مى‏كند ولى زمان آن را نمى‏دانستند براى ديدار آن حضرت و ايمان به وى به يثرب مهاجرت كرده و در آنجا ماندند،و تدريجا فرزندان ايشان رو بتزايد گذارده و به كار تجارت و زراعت مشغول شدند.

ميان قبيله اوس و خزرج سالها آتش جنگ و اختلاف زبانه مى‏كشيد و هر چند وقت يك بار به جان هم مى‏افتادند و گروهى را به خاك و خون افكنده و گاهى به دنبال جنگ آنكه پيروز مى‏شد خانه و نخلستان قبيله شكست خورده را ويران كرده و به آتش مى‏كشيد،و بحث در اينكه آيا ريشه اين اختلاف چه بوده و از كجا سرچشمه‏گرفته بود ما را از وضع تدوين اين مختصر خارج مى‏كند،و بعيد نيستـچنانكه برخى از مورخين نوشته‏اندـاين جنگ و خونريزى به تحريك و دسيسه يهوديان ساكن يثرب صورت گرفته و آنها براى آنكه به آسودگى بتوانند به كار تجارت و اندوختن پول و ثروت و تشكيل دادن بانك زمين و قبضه كردن اقتصاد و بازار كشاورزى و محصول مردم مشغول باشند،صاحبان اصلى سرزمين يثرب را به جان هم انداختند و اين سرگرمى خانمان برانداز را براى آنها فراهم ساختند و خودشان با آسايش خاطر به تعقيب هدفشان پرداختند.

و با اين حال گاهى هم متعرض يهود مى‏شدند و با آنها نيز به جنگ و ستيز مى‏پرداختند.

يهوديان كه اهل كتاب بودند و مژده ظهور پيغمبرى را در سرزمين حجاز و هجرت او را به شهر يثرب از علما و دانشمندان خود شنيده و در كتابها خوانده بودند،گاه گاهى در بحثها و نزاعهايى كه ميان آنها و اعراب يثرب پيش مى‏آمد به آنها مى‏گفتند پيغمبرى ظهور خواهد كرد و چون او بيايد ما بدو ايمان آورده و به دستيارى او شما را نابود خواهيم كرد.

اوس و خزرج روى اختلافات قبلى،خود را براى جنگ تازه‏اى آماده مى‏كردند و هر دو دسته مى‏كوشيدند قبايل ديگر عرب را نيز با خود همپيمان كرده نيروى بيشترى براى سركوبى و شكست حريف پيدا كنند تا در هنگام برخورد و جنگ از قدرت بيشترى برخوردار باشند.

اين جنگ كه دو سال پيش از هجرت رسول خدا(ص)به مدينه اتفاق افتاد همان جنگ«بعاث»بود كه افراد بسيارى از دو طرف در آن كشته شده و خانه‏ها و نخلستانهايى ويران و به آتش كشيده شد.

دو قبيله اوس و خزرج به سوى قبايل مكه متوجه شده و هر كدام در صدد برآمدند تا آنها را با خود همپيمان و همراه كرده و از نيروى آنها عليه دشمن خود كمك گيرند.

و طبق نقل ابن اسحاق در سيره،اوسيان زودتر از قبيله خزرج به اين فكر افتاده و چند تن از افراد آن قبيله كه در رأس آنها شخصى به نام انس بن رافع بود به مكه‏آمدند تا با قريش عليه خزرج پيمان ببندند.

رسول خدا(ص)چنانكه پيش از اين گفتيمـپيوسته مترصد بود تا افراد تازه‏اى را به دين خود دعوت كند،و به خصوص هنگامى كه مى‏شنيد از قبايل اطراف و مردم شهرهاى ديگر جزيرة العرب افرادى به مكه آمده‏اند خود را به نزد آنها رسانده و اسلام را برايشان عرضه مى‏كرد و به گفته ابن هشام:براى حركت آن حضرت كافى بود كه بشنود مرد محترمىـيا افراد تازه‏اىـاز رؤساى قبايل يا گروهى از افراد معمولى آن قبيله به منظور زيارت يا منظورهاى ديگرى به مكه آمده كه رسول خدا(ص)به محض آنكه مطلع مى‏شد از جاى برمى‏خاست و به دنبال آنها مى‏رفت و ايشان را به دين خود دعوت كرده و از آنها يارى مى‏طلبيد.

وقتى پيغمبر خدا از ورود قبيله اوس به مكه با خبر شد به نزد آنها آمده و پيش از آنكه آنها را به اسلام و ايمان به خداى تعالى دعوت كند فرمود:من كارى را به شما پيشنهاد مى‏كنم كه از آنچه به خاطر آن به اين شهر آمده‏ايد بهتر است.

پرسيدند:آن چيست؟

فرمود:به خداى يگانه ايمان آوريد و اسلام را بپذيريد،سپس جريان نبوت خويش را به آنها اظهار كرده و چند آيه از قرآن نيز بر آنها تلاوت كرد.

در ميان افراد مزبور جوانى بود به نام اياس بن معاذ كه چون سخنان رسول خدا(ص)را شنيد رو به همراهان كرده گفت:به خدا سوگند!اين مرد راست مى‏گويد و اين كار بهتر از آنى است كه شما براى انجام آن به اين شهر آمده‏ايد،ولى انس بن رافع مشت خاكى برداشته به دهان او زد و او را ساكت كرده گفت:ما براى اين كار به مكه نيامده‏ايم و بدين ترتيب آن مجلس به هم خورد،ولى اياس در باطن به رسول خدا(ص)ايمان آورد و با اينكه پس از ورود به مدينه چندان زنده نبود و به دنبال همان جنگ«بعاث»از دنيا رفت،ولى هنگام مرگ نزديكانش ديدند زبانش به ذكر«الله»گوياست و«لا اله الا الله»و«الحمد لله»مى‏گويد و همه دانستند كه او در همان ديدار مكه به رسول خدا ايمان آورده و مسلمان شده است.

ولى بر طبق نقل ديگران نخستين كسى كه از مردم يثرب براى پيمان بستن با قريش‏به مكه آمد دو تن از قبيله خزرج بودند به نامهاى اسعد بن زراره و ذكوان بن عبد القيس.و اين در سال دهم بعثت و قبل از شكسته شدن محاصره اقتصادى بنى هاشم بود.

پى‏نوشتها:

1.در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد،ج 14،(چاپ جديد)،نقل كرده كه فقط على(ع)همراه آن حضرت بود و در همان كتاب،ج 4،ص 27 از مدائنى روايت كرده كه على(ع)و زيد هر دو با آن حضرت بودند و در سيره ابن هشام آمده كه تنها به طائف سفر كرد.

2.سيرة المصطفى،ص 221،الصحيح من السيرة،ج 2،ص .164

3.برخى از سيره نويسان در صحت اين داستان ترديد كرده آن را بعيد دانسته‏اند و گفته‏اند :چگونه ممكن است رسول خدا در پناه مشركى در آيد،اگر چه براى انجام يك عمل واجب مانند عمره باشد؟اما ما در نظاير اين حديث پيش از اين گفته‏ايم كه استبعاد نمى‏تواند مدرك اين گونه مسائل تاريخى قرار گيرد،مگر آنكه سند حديث مخدوش باشد و دليلى بر اثبات آن از نظر سند نداشته باشيم و العلم عند الله.

داستان اسعد بن زراره و ذكوان...

طبرسى(ره)در اعلام الورى مى‏نويسد:دو تن از افراد قبيله خزرج به نام اسعد بن زراره و ذكوان بن عبد قيس به مكه آمدند و چون با عتبة بن ربيعه سابقه دوستى و رفاقت داشتند يك سر به خانه او رفته و منظور خود را بدو اظهار كرده از او خواستند بر ضد اوس با ايشان پيمانى منعقد كند،عتبه در جواب آنها گفت:

اولاـسرزمين شما از شهر ما دور است و فاصله زيادى ميان ما و شما وجود دارد.و ثانياـپيش آمد تازه‏اى در شهر ما اتفاق افتاده كه همه فكر ما را به خود مشغول ساخته و مجال هر گونه فكر و كار و تصميم‏گيرى را از ما گرفته است و ما را مستأصل و درمانده كرده!

اسعد پرسيد:چه كار مهمى است كه شما را نگران كرده با اينكه شما در حرم خدا و محل امن و امانى به سر مى‏بريد؟

عتبه گفت:مردى از ميان ما برخاسته و مدعى شده كه من رسول و فرستاده خدايم.اين مرد خردمندان ما را به سفاهت و بى خردى نسبت داده،به خدايان ما دشنام مى‏دهد،جوانان ما را از راه به در برده و جمع ما را پراكنده ساخته است!.

اسعد پرسيد:چه نسبتى در ميان شما دارد و نسبش چيست؟

2

عتبهـاو فرزند عبد الله بن عبد المطلب و از اشراف و بزرگترين خاندان شهر مكه است!

اسعد كه اين سخن را شنيد به ياد حرف يهوديان يثرب افتاد كه مى‏گفتند:زمان ظهور پيغمبرى كه از مكه بيرون آيد و به يثرب مهاجرت كند همين زمان است و چون بيايد ما به وسيله او شماها را نابود خواهيم كرد!از اين رو تأملى كرده و از عتبه پرسيد:

ـآن مرد كجاست؟عتبه گفت:در حجر(اسماعيل)مى‏نشيند.

و چون احساس كرد كه اسعد مايل به ديدن او شده بى‏درنگ دنبال گفتار خود را گرفته و ادامه داد:

ـاما مواظب باش با او تكلم نكنى و سخنش را نشنوى كه وى جادوگر است و با جادوى كلام خود،تو را سحر مى‏كند!اسعد گفت:من به حال عمره وارد مكه شده‏ام و بناچار براى طواف خانه كعبه بايد به مسجد بروم پس چه بكنم كه حرف او را نشنوم؟

عتبه گفت:در هر دو گوش خود پنبه بگذار!

اسعد به دستور عتبه پنبه در گوشهاى خود گذارده وارد مسجد شد و به طواف مشغول گرديد.

در شوط اول (1) رسول خدا(ص)را ديد كه در همان حجر(اسماعيل)نشسته و گروهى از بنى هاشم نيز اطرافش را گرفته‏اند،اسعد از آنجا گذشت و چون در شوط دوم به آنجا رسيد با خود گفت:راستى كه كسى از من نادانتر نيست آيا مى‏شود كه چنين داستان مهمى در مكه اتفاق افتاده باشد و من بدون اطلاع و تحقيق از حال اين مرد به شهر خود بازگردم،چه بهتر آنكه نزد او بروم و از حال او مطلع گردم و خبر آن را براى قوم خود در يثرب ببرم!

به همين منظور پنبه را از گوش خود بيرون آورده و به كنارى انداخت و نزد رسول خدا(ص)آمده و به عنوان تحيت به رسم مردم آن زمان و بت پرستان به جاى سلام گفت:«انعم صباحا»رسول خدا(ص)سر بلند كرده و بدو فرمود:خداوند به جاى اين جمله تحيت بهترى را براى ما مقرر فرموده و آن تحيت اهل بهشت است:«السلام عليكم».

اسعد گفت:اى محمد ما را به چه چيز دعوت مى‏كنى؟

فرمود:شهادت به يگانگى خدا و نبوت خويشـو سپس قسمتى از دستورهاى اسلام را بر او خواند .اسعد كه اين سخنان را شنيد گفت:«اشهد أن لا اله الا الله»گواهى دهم به يگانگى خدا و اينكه تويى رسول خدا،سپس اظهار كرد اى رسول خدا!پدر و مادرم به فدايت،من از اهل يثرب و از قبيله خزرج هستم و ميان ما و برادرانمان از قبيله اوس رشته‏هاى بريده بسيار هست كه اميد است خداوند به وسيله تو آن رشته‏هاى بريده را پيوند دهد و به دست تو اين جدايى و دشمنى برطرف گردد و آن وقت است كه كسى نزد ما عزيزتر و محبوبتر از تو نخواهد بود.

اسعد سخنان خود را ادامه داده گفت:يكى از مردان قبيله من نيز همراه من آمده و اگر او نيز مانند من اين آيين را بپذيرد اميد آن مى‏رود كه خداى تعالى به دست تو كار ما را سرانجامى عنايت فرمايد.

اسعد پس از اين ماجرا به نزد ذكوان آمد و او را نيز به اسلام دعوت كرد و با سخنان تشويق آميزى كه گفت او را نيز به دين اسلام درآورد.

سال يازدهم بعثت و اسلام شش يا هشت تن از مردم يثرب

طبق برخى از روايات يك سال از ماجراى اسلام اسعد بن زراره گذشت موسم حج فرا رسيد و اسعد بن زراره با پنج تن و يا هفت تن ديگر از مردم يثرب به مكه آمد و رسول خدا را در عقبه ديدار كرده و به آن حضرت ايمان آوردند،كه در اسامى آنها اختلاف است و نام جابر بن عبد الله،عوف بن حارث و رافع بن مالك در آنها ديده مى‏شود.

اينان پس از اين ماجرا به يثرب باز مى‏گردند و با نزديكان خود در آن شهر موضوع را در ميان گذاشته و آنها را به اسلام دعوت مى‏كنند و جمعى را به دين اسلام در مى‏آورند.

سال بعد فرا مى‏رسد،و باز هم اسعد بن زراره با جمعى ديگر در موسم حج به مكه آمده و اين بار با نيرو و جسارت بيشترى نزد رسول خدا(ص)آمده و قرار ديدارى را با آن حضرت در عقبه گذاردند كه آن را عقبه اولى مى‏نامند.

پيمان عقبه اولى و آمدن مصعب بن عمير به يثرب در سال دوازدهم

سال دوازدهم بعثت بود و همان گونه كه اشاره شد اسعد بن زراره با يازده تن ديگر كه دو تن آنها نيز از قبيله اوس بودندـبه مكه آمدند و طبق قرارى كه گذاردند در عقبه منى خدمت رسول خدا(ص)آمده و آنها كه ايمان نداشتند نيز ايمان آورده و با آن حضرت پيمانى بستند كه آن را«بيعة النساء»گفته‏اند.

و متن پيمان اين گونه بود كه«شرك نورزند،و دزدى و زنا نكنند و فرزندان خود را نكشند،بهتان نزنند...»

و هنگامى كه خواستند به شهر خود«يثرب»بازگردند از رسول خدا درخواست كردند تا كسى را براى تعليم قرآن و تبليغ اسلام به همراه ايشان به يثرب گسيل دارد.

در ميان جوانان مكه كه به اسلام گرويده و با شوق و شور فراوانى قرآن و دستورهاى دين را فرا گرفته بودند جوانى بود به نام مصعب بن عمير كه بيشتر قرآن را كه تا به آن روز به رسول خدا(ص)نازل شده بود حفظ كرده و به ياد داشت،و به خاطر پذيرفتن اسلام نيز رنجها و سختيهاى زيادى را تحمل كرده بود،زيرا پيش از آنكه مسلمان شود در خانه خود و پيش پدر و مادر از همه محبوبتر و عزيزتر بود و در وضع مرفهى زندگى مى‏كرد،اما پس از اينكه مسلمان شد مورد بى مهرى پدر و مادر قرار گرفت تا آنجا كه او را از خانه خود بيرون كردند و چون مسلمانان به حبشه هجرت كردند با آنان به حبشه رفت،و با گروهى كه پس از چندى به مكه بازگشتند به مكه آمد،و چون رسول خدا(ص)و بنى هاشم در شعب ابى طالب محصور گشتند مصعب نيز با آنها بود و همه آن دشواريها و گرسنگيها و رنجها را در طول آن چند سال تحمل كرده و به چشم مشاهده كرده بود.

بارى رسول خدا(ص)مصعب بن عمير را براى رفتن به شهر يثرب انتخاب كرده و خود همين انتخاب مى‏تواند معرف شخصيت والاى مصعب بن عمير باشد و جريانات بعدى نيز شايستگى و لياقت او را در اين انتخاب ثابت كرد!

مصعب بن عمير به همراه اسعد و همراهان به مدينه آمد و چند روزى از ورود او به شهر يثرب نگذشته بود كه گروهى از جوانان خزرج به اسلام گرويدند و كمترخانه‏اى بود كه چون افراد آن خانه گرد هم جمع مى‏شدند سخن از دين اسلام و رسول خدا(ص)به ميان نيايد.

اسعد بن زراره هر روزه مصعب را با خود برمى‏داشت و به هر كجا انجمنى از خزرجيان مى‏ديد او را مى‏برد و آنها را به اسلام دعوت مى‏نمود تا روزى به فكر قبيله اوس افتاد و به مصعب گفت:

دايى من سعد بن معاذ از رؤساى قبيله اوس و مردى خردمند و بزرگوار است و در ميان تيره«عمرو بن عوف»نفوذ و سيادتى دارد و اگر بتوانيم او را به دين اسلام وارد كنيم كار ما تمام و كامل خواهد شد اكنون بيا تا به محله ايشان برويم،مصعب پذيرفت و به همراه اسعد به محله سعد بن معاذ آمد و سر چاهى(كه معمولا محل اجتماع مردم بود)نشست و جمعى از نوجوانان گردش را گرفته و مصعب براى آنها قرآن مى‏خواند.اين خبر به گوش سعد بن معاذ رسيد و او شخصى را كه نامش اسيد بن حضير و از بزرگان قبيله(و دلاوران)ايشان بودـخواست و بدو گفت:خبر به من رسيده كه اسعد بن زراره به محله ما آمده و جوانى قرشى را با خود آورده و جوانهاى محله ما را از راه به در كرده اينك به نزد او برو و از اين كارش جلوگيرى كن.

اسيد حركت كرد و چون چشم اسعد به او افتاد به مصعب گفت:اين شخص مرد بزرگى است و اگر به آيين ما درآيد در پيشرفت كار ما تأثير بسيارى دارد و چون اسيد به نزد آنها رسيد گفت :اى ابا امامه(لقب اسعد بوده)دايى تو مرا فرستاده و مى‏گويد:از محله ما برو و جوانان ما را از راه بيرون نبر و از خشم قبيله اوس بر جان خويش بيمناك باش!

مصعب رو به اسيد كرده گفت:ممكن است قدرى بنشينى تا ما مطلبى را به تو عرضه داريم اگر دوست داشتى آن را بپذير و اگر دوست نداشتى ما از اينجا دور خواهيم شد.

اسيد پذيرفت و نشست،مصعب نيز يك سوره از قرآن را براى او خواند...آيات جانبخش قرآن(كه لابد با لحن و صوت حجازى مصعب همراه بوده)چنان در دل اسيد اثر كرد و روح او را جذب نمود كه بى اختيار پرسيد:

هر كس بخواهد به اين دين درآيد چه بايد بكند؟مصعب گفت:بايد غسل كند و دو جامه پاك بپوشد و شهادتين را بر زبان جارى سازد و نماز بخواند.

اسيد كه شيفته آيين مقدس اسلام شده بود و مى‏خواست هر چه زودتر در زمره پيروان قرآن درآيد در كنار خود آبى كه در آن غسل كند جز همان چاهى كه بر سر آن نشسته بودند نديد از اين رو خود را با همان لباسى كه در تن داشت به درون چاه انداخت و سپس از چاه بيرون آمد و جامه‏اش را فشار داده پيش مصعب آمد و گفت:اكنون بگو چه بايد بگويم؟مصعب شهادتين را به او ياد داد و اسيد گفت:

«اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله».

آن گاه دو ركعت نماز هم به او ياد داده و اسيد انجام داد،و چون خواست برود رو به اسعد كرده گفت:من هم اكنون داييت سعد را هم پيش شما مى‏فرستم و كارى مى‏كنم كه او به نزد شما بيايد،اين را گفت و به طرف خانه سعد حركت كرد.

سعد بن معاذ در خانه نشسته و چشم به راه اسيد بود كه ناگاه اسيد را ديد مى‏آيد اما وضع حال او دگرگون است.

سعد به نزديكانش گفت:سوگند مى‏خورم كه اسيد غير از آن اسيدى است كه از پيش ما رفت و عوض شده!و چون از ماجرا مطلع شد خودش بلند شد و به نزد مصعب آمد،مصعب نيز سوره مباركه«حم تنزيل من الرحمن الرحيم...»را براى او خواند.

مصعب گويد:به خدا سوگند همين كه آن سوره را گوش داد پيش از آنكه سخنى بگويد ما اسلام را در چهره‏اش خوانديم(و دانستيم كه آن سوره كار خود را كرده و نور قرآن در دلش تابيده است).

سعدـبا شنيدن همان سورهـكسى را به خانه‏اش فرستاد و دو جامه پاك براى او آوردند،آن گاه غسل نموده شهادتين را بر زبان جارى كرد و به دنبال آن،دو ركعت نماز خواند،آن گاه دست مصعب را گرفت و به نزد خود برد و گفت:از اين پس آزادانه آيين خود را بر مردم آشكار و ترويج كن و از كسى بيم نداشته باش.سپس به ميان قبيله عمرو بن عوف آمد و فرياد زد:

اى بنى عمرو بن عوف!هيچ مرد و زن و پير و جوانى در خانه نماند و همگى‏بياييد.و چون همه آمدند گفت:مقام و مرتبه من در نزد شما چگونه است؟

همه گفتند:تو بزرگ و فرمانرواى ما هستى و هر چه دستور دهى انجام خواهيم داد.

سعد گفت:سخن با شما،مردانتان و زنانتان و بچه‏هايتان بر من حرام است مگر اينكه اين دو جمله را گواهى دهيد:«لا اله الا الله،محمد رسول الله»و سپاس خداى را كه ما را به اين آيين گرامى داشت و اين محمد همان پيغمبرى است كه يهوديان از ظهورش خبر مى‏دادند.

و چون بازگشتند خانه‏اى نبود كه پس از شنيدن سخنان سعد مرد مسلمان يا زن مسلمانى در آن وارد نشود و بدين ترتيب آيين مقدس اسلام بسرعت در مدينه انتشار يافت و پيروان بسيارى از هر دو قبيله اوس و خزرج پيدا كرد،و مصعب بن عمير نيز با قدرت و نيروى بيشترى شروع به تبليغ دين اسلام كرده و جريان كار خود را نيز مرتبا به رسول خدا(ص)گزارش مى‏داد،پيغمبر خدا نيز به مسلمانانى كه در مكه بودند و تحت شكنجه و آزار مشركان قرار داشتند دستور داد به مدينه مهاجرت كنند و تدريجا مقدمات هجرت فراهم مى‏شد.

پيمان عقبه دوم

مصعب كه در انجام مأموريت خود بخوبى موفق شده بود پس از چندى به مكه بازگشت و چون ايام حج فرا رسيد گروهى از مسلمانان شهر مدينه نيز به همراه كاروانى كه براى حج حركت كرده بود به مكه آمدند تا ضمن انجام مناسك حج از نزديك پيغمبر بزرگوار خود را نيز زيارت كنند .

اينان جمعا هفتاد و سه مرد و دو زن بودند كه در ميان كاروان مدينه مانند حاجيان ديگر به انجام مناسك مشغول و بسيارى از ايشان نيز در افشاى دين خود احتياط مى‏كردند.

چند تن از مردان آنها پيش از روز عيد و رفتن به عرفات و منى،رسول خدا(ص)را در مسجد الحرام ديدار كرده و پيغمبر خدا با آنها قرار ملاقات و گفتگو را در شب دوم تشريق(شب دوازدهم)در منى گذارد و براى آنكه اين ملاقات در خفا انجام‏شود و مشركين مكه از ماجرا مطلع نشوند به آنها فرمود:آخرهاى شب كه شد،يكى يكى به خانه عبد المطلب كه در عقبه منى است بياييد .

كعب بن مالكـيكى از راويان حديثـمى‏گويد:ما آن شب را تا ثلثى از شب در چادرهاى خود به سر برديم و پس از آن در كمال خفا يكى يكى به طرف ميعادگاه به راه افتاديم و همانند راه رفتن مرغ«قطا»گامها را آهسته آهسته برداشته و بر زمين مى‏گذارديم و بدين ترتيب همه هفتاد و سه نفر و آن دو زن مسلمانى كه همراه ما بود به ميعادگاه رفتيم.

منظور از اين ديدار چنانكه بعدا معلوم شد دعوت رسول خدا(ص)به مدينه و عقد پيمانى در اين باره بود.

رسول خدا(ص)نيز به اتفاق حمزه و على(ع)و به گفته برخى عمويش عباس بن عبد المطلب به نزد آنها آمد و پس از حضور تمامى افرادـبه نقل ابن هشام در سيرهـنخستين كسى كه لب به سخن گشود عباس بن عبد المطلب عموى پيغمبر بود كه رو به مسلمانان مدينه كرده و به اين مضمون سخنانى گفت:

اى مردم يثرب شما مقام و شخصيت محمد را در ميان ما مى‏دانيد،ما تا به امروز او را به هر ترتيبى بوده در مقابل دشمنان حفظ كرده‏ايم اكنون كه شما مى‏خواهيد او را به شهر خود دعوت كنيد بايد بدانيد كه موظف هستيد وى را در برابر دشمنان يارى كرده و از آزار و گزند آنها محافظتش كنيد چنانكه براستى آمادگى اين كار را داريد با او پيمانى ببنديد و از اين جا به شهر خود ببريد و گرنه وى را به حال خود واگذاريد تا در شهر خود و در ميان قوم و قبيله‏اش بماند. (2)

مى‏نويسند:سخن عباس كه به پايان رسيد مسلمانان يثرب رو به رسول خدا(ص)كرده گفتند:شما سخن بگوى و هر پيمانى كه مى‏خواهى براى خود و خداى خود از ما بگير!رسول خدا(ص)فرمود :اما آنچه مربوط به خداست آنكه او را بپرستيد و چيزى را شريك او قرار ندهيد و اما آنچه مربوط به من است آنكه چنانكه از زنان و فرزندان خود دفاع مى‏كنيد از من نيز به همان گونه دفاع كنيد،و در برابر شمشير و جنگ پايدارى كنيد اگر چه عزيزانتان كشته شود!

پرسيدند:اگر ما چنين كرديم پاداش ما در برابر اين كار چيست؟و خدا به ما چه خواهد داد؟

فرمود:اما در دنيا آنكه بر دشمنان خويش پيروز خواهيد شد،و اما در آخرت:رضوان و بهشت ابدى پاداش شماست.

براء بن معرورـكه يكى از آنها بودـدست خود را به عنوان بيعت دراز كرده عرض كرد:سوگند به آنكه تو را به حق مبعوث فرموده ما تو را همانند عزيزانمان محافظت خواهيم كرد،و همانگونه كه از نواميس خود دفاع مى‏كنيم از تو نيز به همانگونه دفاع خواهيم كرد،پيمانت را با ما ببند كه ما به خدا فرزند جنگ و شمشير هستيم و جنگجويى را از پدران خود ارث برده‏ايم ...

ابو الهيثم بن تيهانـيكى ديگر از آنانـسخن براء را قطع كرده گفت:اى رسول خدا هم اكنون ميان ما و ديگران پيمانهايى وجود دارد كه ما با اين پيمان بايد خود را براى قطع همه آنها آماده كنيم،چنان نباشد كه چون به نزد ما بيايى و بر دشمنانت پيروز شوى ما را رها كرده و به سوى قوم خود بازگردى؟رسول خدا(ص)تبسمى كرده و آنها را مطمئن ساخت كه چنين نخواهد بود.

عباس بن عبادهـيكى ديگر از ايشانـكه ديد همگى آماده بستن پيمان شده‏اند به پا خاست و هم شهريان خود را مخاطب ساخته گفت:

هیچ مى‏دانيد چه پيمانى با اين مرد مى‏بنديد؟گفتند:آرى!گفت:

ـشما با مبارزه و جنگ با همه مردم از سرخ و سياه بيعت مى‏كنيد،اكنون خوب دقت كنيد اگر احيانا با از دست دادن اموال خود و كشته شدن اشراف و بزرگانتان دست از يارى او خواهيد كشيد و تسليم دشمنش خواهيد كرد از بيعت با او خوددارى كنيد و او را به حال خود واگذاريد كه به خدا سوگند اگر چنين كارى بكنيد ننگ ابدى را براى‏خود خريدارى كرده‏ايد؟

همگى گفتند:ما چنين نخواهيم كرد.و بدين ترتيب با آن حضرت بيعت كرده و نام اين بيعت را«بيعة الحرب»گذاردند.

رسول خدا(ص)به دنبال اين بيعت و پيمان بدانها فرمود اكنون از ميان خود دوازده نفر را انتخاب كنيد كه آنها نقيب و مهتر شما در كارها باشند و آنها نيز 12 نفر راـكه نه تن از قبيله خزرج و سه تن ديگر از قبيله اوس بودندـبراى اين منصب به رسول خدا(ص)معرفى كردند،آن نه تن كه از خزرج بودند نامشان:

اسعد بن زراره،سعد بن ربيع،و براء بن معرور،منذر بن عمرو،عبد الله بن رواحه،رافع بن مالك،عبد الله بن عمرو بن حرام،عبادة بن صامت و سعد بن عباده بود.

و آن سه تن كه از قبيله اوس بودند نامشان:يكى همان اسيد بن حضير بود كه شرح اسلام او را در چند صفحه قبل ذكر كرديم،و ديگر سعد بن خيثمه و سوم رفاعة بن عبد المنذر بود.

پس از اينكه كار پيمان و انتخاب نقيبان به اتمام رسيد يثربيان به دستور رسول خدا(ص)به چادرهاى خود بازگشتند و بقيه شب را در زير چادرهاى خود در منى به سر بردند.

هجرت رسول خدا

با پيشرفت سريع اسلام در شهر يثرب،مقدمات هجرت رسول خدا(ص)و مسلمانان مكه بدان شهر فراهم شد.زيرا مشركين مكه روز به روز دايره فشار و شكنجه را به مسلمانان تنگتر كرده و آنها را بيشتر مى‏آزردند تا جايى كه به گفته مورخين بعضى را از دين خارج كردند.

رسول خدا(ص)نيز در مشكل عجيبى گرفتار شده بود از طرفى ابيطالب و خديجه دو پشتيبان و حامى داخلى و خارجى خود را از دست داده و اين دو حادثه دشمنان را نسبت بدان حضرت بى باك‏تر و جسورتر ساخته بود و از طرف ديگر ديدن و شنيدن اين مناظر رقتبارى را كه مشركين نسبت به پيروانش انجام مى‏دادند طاقتش را كم كرده و از جانب خداى تعالى نيز مأمور به تحمل و صبر مى‏بود.

نفوذ اسلام در شهر يثرب فرج و گشايش بزرگى براى رسول خدا(ص)و مسلمانان بود و پيغمبر خدا(ص)به مسلمانان دستور داد هر يك از شما كه تحمل آزار اينان را ندارد به نزد برادران خود كه در شهر يثرب هستند،برود.

نخستين مهاجر

پس از اين دستور نخستين خانواده‏اى كه عازم هجرت به شهر يثرب گرديدند،ابو سلمه بود كه از آزار مشركين به تنگ آمده بود و قبلا نيز يك بار به حبشه هجرت كرده بود.پس از اين رخصت همسرش ام سلمه را(كه بعدها به همسرى‏رسول خدا(ص)درآمد)با فرزندش سلمه برداشت تا به سمت يثرب حركت كند.

قبيله ام سلمهـيعنى بنى مغيرهـهمين كه از ماجرا با خبر شدند سر راه ابو سلمه آمده و گفتند:ما نمى‏گذاريم ام سلمه را با خود ببرى و ابو سلمه هر چه كرد نتوانست آنها را قانع كند و همسرش را همراه ببرد و سرانجام ناچار شد ام سلمه را با فرزندش سلمه نزد آنها گذارده و خود بتنهايى از مكه خارج شود.

از آن سو قبيله ابو سلمهـيعنى بنى عبد الاسدـوقتى شنيدند فرزند ابو سلمه در قبيله بنى مغيره است پيش آنها آمده گفتند:ما نمى‏گذاريم فرزندى كه به ما منتسب است در ميان شما بماند و پس از كشمكش زيادى كه كردند دست سلمه را گرفته و به همراه خود بردند.

ام سلمه نقل كرده:كه اين ماجرا نزديك به يك سال طول كشيد و در طول اين مدت كار روزانه من اين بود كه هر روز صبح از خانه بيرون مى‏آمدم و در محله ابطح مى‏نشستم و تا غروب در فراق شوهر و فرزندم گريه مى‏كردم تا روزى يكى از عمو زادگانم از آنجا گذشت و چون وضع رقتبار مرا مشاهده كرد پيش بنى مغيره رفت و به آنها گفت:اين چه رفتار ناهنجارى است؟چرا اين زن بيچاره را آزاد نمى‏كنيد،شما كه ميان او و شوهر و فرزندش جدايى انداخته‏ايد؟

اعتراض او سبب شد تا مرا رها كرده گفتند:اگر مى‏خواهى پيش شوهرت بروى آزادى!

بنى عبد الاسد نيز با اطلاع از اين جريان سلمه را به من برگرداندند،و من هم سلمه را برداشته با شترى كه داشتم تنها به سوى مدينه حركت كردم و به خاطر تنهايى و طول راه،ترسناك و خايف بودم ولى هر چه بود از توقف در مكه آسانتر بود،و با خود گفتم كه اگر كسى را در راه ديدم با او مى‏روم.

چون به تنعيم(دو فرسنگى مكه)رسيدم به عثمان بن طلحه كه در زمره مشركين بودـبرخوردم و او از من پرسيد:اى دختر ابا اميه به كجا مى‏روى؟

گفتم:به يثرب نزد شوهرم!

پرسيد:آيا كسى همراه تو هست؟گفتم:جز خداى بزرگ و اين فرزندم سلمه ديگر كسى همراه من نيست.عثمان فكرى كرد و گفت:به خدا نمى‏شود تو را به اين حال واگذارد،اين جمله را گفت و مهار شتر مرا گرفته به سوى مدينه به راه افتاد و به خدا سوگند تا به امروز همراه مردى جوانمردتر و كريمتر از او مسافرت نكرده بودم،زيرا هر وقت به منزلگاهى مى‏رسيديم شتر مرا مى‏خواباند و خود به سويى مى‏رفت تا من پياده شوم،و چون پياده مى‏شدم مى‏آمد و افسار شتر مرا به درختى مى‏بست و خود به زير درختى و سايبانى به استراحت مى‏پرداخت تا دوباره هنگام سوار شدن كه مى‏شد مى‏آمد و شتر مرا آماده مى‏كرد و به نزد من مى‏آورد و مى‏خواباند و خود به يك سو مى‏رفت تا من سوار شوم و چون سوار مى‏شدم نزديك مى‏آمد و مهار شتر را مى‏گرفت و راه مى‏افتاد،و به همين ترتيب مرا تا مدينه آورد و چون به«قباء»رسيديم به من گفت:برو به سلامت وارد اين قريه شو كه شوهرت ابا سلمه در همين جاست.اين را گفت و خودش از همان راهى كه آمده بود به سوى مكه بازگشت.

به ترتيبى كه گفته شد مسلمانان به طور انفرادى و دسته دسته مهاجرت به يثرب را آغاز كردند و البته اين مهاجرتها نيز غالبا در خفا و پنهانى انجام مى‏شد و اگر مشركين مطلع مى‏شدند كه فردى يا خانواده‏اى قصد مهاجرت دارند از رفتن آنها جلوگيرى مى‏كردند و حتى گاهى به دنبال آنان تا مدينه مى‏آمدند و با حيله و نيرنگ آنها را به مكه باز مى‏گردانند،چنانكه ابن هشام در اينجا نقل مى‏كند كه عياش بن ابى ربيعه به همراه عمر به مدينه آمد و چون ابو جهل و حارث بن هشام كه از نزديكان او بودند از مهاجرت او مطلع شدند،به تعقيب او از مكه آمدند و براى اينكه او را حاضر به بازگشت كنند بدو گفتند:مادرت از هجرت تو سخت پريشان و ناراحت شده تا جايى كه نذر كرده است تا تو را نبيند سرش را شانه نزند و زير سقف و سايه نرود؟

عياش دلش به حال مادر سوخت و آماده بازگشت شد و با اينكه عمر به او گفت:اينان مى‏خواهند تو را گول بزنند و حيله‏اى است كه براى بازگرداندن تو طرح كرده‏اند ولى عياش قانع نشد و به همراه آن دو از مدينه بيرون آمد و هنوز چندان از شهر دورنشده بودند كه آن دو عياش را سرگرم ساخته و بر وى حمله كردند و دستگيرش نموده با دستهاى بسته وارد مكه‏اش ساختند و در جايى او را زندانى كرده و تحت شكنجه و آزارش قرار دادند تا اينكه مجددا وسيله‏اى فراهم شد و او به مدينه آمد.

مصادره اموال

روز به روز بر تعداد مهاجرين افزوده مى‏شد و تدريجا مكه داشت از مسلمانان خالى مى‏گرديد .مشركين با خطر تازه‏اى مواجه شده بودند كه پيش بينى آن را نمى‏كردند زيرا تا به آن روز فكر مى‏كردند با شكنجه و تهديد و اذيت و آزار مى توان جلوى پيشرفت اسلام را گرفت،اما با گذشت زمان ديدند كه اين شكنجه و آزارها و شدت عملها نتوانست جلوى تبليغات رسول خدا (ص)را بگيرد.در آغاز مهاجرت افراد تازه مسلمان نيز خطرى احساس نمى‏كردند اما وقتى كه ديدند مسلمانان پناهگاه تازه‏اى پيدا كرده و شهر يثرب آغوش خود را براى استقبال اينان باز نموده با پيشرفت سريعى كه اسلام در خود آن شهر و ميان مردم آنجا داشته است،چيزى نخواهد گذشت كه حمله انتقامى مسلمانان از همانجا شروع خواهد شد و با نيرو گرفتن آنها و پيوند مهاجر و انصار در شهر يثرب پاسخ آن همه اهانتها و قتل و آزارها را خواهند داد،از اين رو به فكر مصادره اموال مسلمانان افتاده و خواستند از اين راه جلوى هجرت آنان را بگيرند و آنها را از هر سو تحت فشار و شكنجه قرار دهند.مثلا درباره صهيب مى‏نويسند:وى مردى بود كه او را در روم به اسارت گرفته و به مكه آورده بودند و در مكه به دست شخصى به نام عبد الله بن جدعان آزاد گرديد،اين مرد در همان سالهاى اول بعثت رسول خدا(ص)به دين اسلام گرويد و جزء پيروان رسول خدا(ص)گرديد،و شغل او تجارت و سوداگرى بود و از اين راه مال فراوانى به دست آورد،مشركين مكه او را هر روز به نوعى اذيت و آزار مى‏كردند تا جايى كه صهيب ناچار شد دست از كار و كسب خود بكشد و مانند مسلمانان ديگر به يثرب مهاجرت كند و در صدد برآمد تا مالى را كه سالها تدريجا به دست آورده با خود به يثرب ببرد.هنگامى كه مشركين خبر شدند وى مى‏خواهد به يثرب برود سر راهش را گرفته گفتند:وقتى تو به اين شهر آمدى مردى فقير و بى نوا بودى و اين ثروت را در اين شهر به دست آورده و اندوخته‏اى و ما نمى‏گذاريم اين مال را از اين شهر بيرون ببرى.

صهيب گفت:اگر از مال خود صرفنظر كنم جلويم را رها مى‏كنيد؟

گفتند:آرى!

صهيب گفت:من هم آنچه دارم همه را به شما واگذار كردم.و بدين ترتيب خود را از دست مشركين رها ساخته و به مدينه آمد.

و يا درباره قبيله بنى جحش مى‏نويسند كه آنها هنگامى كه خواستند به برادران مسلمانان خود بپيوندند همه افراد خانواده و اثاثيه منزل را هم همراه خود بردند و خانه‏هاى خود را قفل كردند به اميد آنكه روزى بدانجا بازگشته و يا اگر نيازمند شدند آنها را فروخته و در شهر يثرب يا جاى ديگرى به جاى آنها خانه و سكنايى بخرند.

اما ابو سفيانـيكى از بزرگان مكه و رئيس بنى اميهـوقتى از ماجرا خبردار شد با اينكه با بنى جحش همپيمان و همسوگند بود خانه‏هاى آنها را تصاحب كرده و به عمرو بن علقمهـيكى ديگر از سركردگان مكهـفروخت و پول آن را نيز براى خود ضبط كرد.

اين خبر كه به گوش عبد الله بن جحشـبزرگ بنى جحشـرسيد متأثر شده پيش رسول خدا(ص)آمد و شكوه حال خود بدو كرد و حضرت بدو اطمينان داد كه خداى تعالى در بهشت به جاى آنها خانه‏هايى به بنى جحش عطا فرمايد و او راضى شده بازگشت.

اين سختگيريها و شدت عملها بيشتر به خاطر آن بود كه به قول معروف زهر چشمى از ديگران بگيرند و به آنها بفهمانند در صورت مهاجرت به يثرب با چنين عكس العملها و واكنشهايى مواجه خواهند شد،و گرنه امثال ابو سفيان با آن همه ثروت و مستغلاتى كه داشتند به اين گونه اموال و درآمدهايى كه باعث ننگ و عار خود و دودمانشان مى‏گرديد،احتياجى نداشتند .

اما اين سختگيريها نيز كوچكترين تزلزلى در اراده مسلمانان ايجاد نكرد و نتوانست‏جلوى هجرت آنها را بگيرد،از اين رو مشركين خود را براى تصميمى قاطعتر و سخت‏تر آماده كردند و به فكر نابودى رهبر اين نهضت مقدس يعنى رسول خدا(ص)افتاده و با تمام مشكلات و خطرهايى كه اين راه داشت ناچار به انتخاب آن شدند.

و شايد ترس و بيمشان بيشتر براى اين بود كه ترسيدند خود محمد(ص)نيز به آنها ملحق شود و تحت رهبرى و لواى او به مكه بتازند و تمام مظاهر بت پرستى و سيادت آنها را از ميان ببرد.

اجتماع در دار الندوه

پيش از اين در احوالات اجداد پيغمبر گفته شد:قصى بن كلاب جد اعلاى رسول خدا(ص)پس از اينكه بر تمام قبايل قريش سيادت و آقايى يافت از جمله كارهايى كه در مكه انجام داد اين بود كه خانه‏اى را براى مشورت در اداره كارها و حل مشكلات و پيش آمدها اختصاص داد و پس از وى نيز بزرگان مكه براى مشورت در كارهاى مهم خويش در آنجا اجتماع مى‏كردند و آن خانه را«دار الندوه»ناميدند.

اين جريان هم كه پيش آمد،قريش بزرگان خود را خبر كرده تا براى تصميم قطعى درباره محمد (ص)به شور و گفتگو بپردازند،و قانونشان هم اين بود كه افراد پايينتر از چهل سال حق ورود به«دار الندوه»را نداشتند.محدث بزرگوار مرحوم طبرسى(ره)دنباله ماجرا را اين گونه نقل كرده و مى‏نويسد:

براى مشورت در اين كار چهل نفر از بزرگان در دار الندوه جمع شدند و چون خواستند وارد شور و مذاكره شوند دربان دارالندوه پيرمردى را ديد كه با قيافه‏اى جالب و ظاهر الصلاح دم در آمده و اجازه ورود به مجلس را مى‏خواهد و چون از او پرسيد:تو كيستى؟جواب داد:من پيرمردى از اهل نجد هستم كه وقتى از اجتماع شما با خبر شدم براى هم فكرى و مشورت با شما خود را به اينجا رساندم شايد بتوانم كمك فكرى در اين باره به شما بنمايم،دربان موضوع را به اطلاع اهل مجلس رسانده و اجازه ورود پير نجدى به مجلس صادر گرديد.

و اين پيرمرد كسى جز شيطان و ابليس نبود كه طبق روايت به اين صورت درآمده و خود را به مجلس رسانده بود.

(و اگر شيطان واقعى هم نبوده شخصى بوده كه پيشنهادات شيطانى او در روايت وى را به عنوان شيطان آن محفل معرفى نموده است)!در اين وقت ابو جهل به سخن آمده گفت:ما اهل حرم خداييم كه در هر سال دو بار اعراب به شهر ما مى‏آيند و ما را گرامى مى‏دارند و كسى را در ما طمعى نيست و پيوسته چنان بوديم تا اينكه محمد بن عبد الله در ميان ما نشو و نما كرد و ما او را به خاطر صلاح و راستى و درستى«امين»خوانديم و چون به مقام و مرتبه‏اى رسيد مدعى نبوت شد و گفت:از آسمانها براى من خبر مى‏آورند و به دنبال آن خردمندان ما را سفيه و بى خرد خواند و خدايان ما را دشنام داد و جوانانمان را تباه ساخت و جماعت ما را پراكنده نمود و چنين پندارد كه هر كه از ما مرده در دوزخ است و بر ما چيزى از اين دشوارتر نيست و من درباره او فكرى به نظرم رسيده!

گفتند:چه فكرى؟

گفت:نظر من آن است كه مردى را بگماريم تا او را به قتل برساند!در آن وقت بنى هاشم اگر خونبهاى او را خواستند به جاى يك خونبها ده خونبها مى‏پردازيم!

پيرمرد نجدى گفت:اين رأى درستى نيست!

گفتند:چرا؟

گفت:به خاطر آنكه بنى هاشم قاتل او را هر كه باشد خواهند كشت و هيچ گاه حاضر نمى‏شوند قاتل محمد زنده روى زمين راه برود و در اين صورت كدام يك از شما حاضر است اقدام به چنين كارى بكند و جان خود را در اين راه بدهد!وانگهى اگر كسى هم حاضر به اين كار بشود اين كار منجر به جنگ و خونريزى ميان قبايل مكه شده و در نتيجه فانى و نابود خواهيد شد.

ديگرى گفت:من فكر ديگرى كرده‏ام و آن اين است كه او را در خانه‏اى زندانى كنيم و همچنان غذاى او را بدهيم باشد تا در همانخانه مرگش فرا رسد چنانكه زهير و نابغه و امرى‏ء القيس (شاعران معروف عرب)مردند.

پيرمرد نجدى گفت:اين رأى بدتر از آن اولى است!گفتند:چرا؟

گفت:به خاطر آنكه بنى هاشم هيچ گاه اين كار را تحمل نخواهند كرد و اگر خودشان بتنهايى هم از عهده شما برنيايند در موسمهاى زيارتى كه قبايل ديگر به مكه مى‏آيند از آنها استمداد كرده او را از زندان بيرون مى‏آورند!

سومى گفت:او را از شهر خود بيرون مى‏كنيم و با خيالى آسوده به پرستش خدايان خود مشغول مى‏شويم.

شيطان محفل مزبور گفت:اين رأى از آن هر دو بدتر است!

پرسيدند:چرا؟

گفت:براى آنكه شما مردى را با اين زيبايى صورت و بيان گرم و فصاحت لهجه به دست خود به شهرها و ميان قبايل مى‏فرستيد و در نتيجه،وى آنها را با بيان خود جادو كرده پيرو خود مى‏سازد و چندى نمى‏گذرد كه لشكرى بى شمار را بر سر شما فرو خواهد ريخت!

در اين وقت حاضرين مجلس سكوت كرده ديگر كسى سخنى نگفت و همگى در فكر فرو رفته متحير ماندند و رو بدو كرده گفتند:پس چه بايد كرد؟

شيطان مجلس گفت:يك راه بيشتر نيست و جز آن نيز كار ديگرى نمى‏توان كرد و آن اين است كه از هر تيره و قبيله‏اى از قبايل و تيره‏هاى عرب حتى از بنى هاشم يك مرد را انتخاب كنيد و هر كدام شمشيرى به دست گيرند و يك مرتبه بر او بتازند و همگى بر او شمشير بزنند و در قتل او شركت جويند و بدين ترتيب خون او در ميان قبايل عرب پراكنده خواهد شد و بنى هاشم نيز كه خود در قتل او شركت داشته‏اند نمى‏توانند مطالبه خونش را بكنند و بناچار به گرفتن خونبها راضى مى‏شوند و در آن صورت به جاى يك خونبها سه خون‏بها مى‏دهيد!

گفتند:آرى ده خونبها خواهيم داد!اين سخن را گفته و همگى رأى پيرمرد را تصويب نموده گفتند :بهترين رأى همين است.و بدين منظور از بنى هاشم نيز ابو لهب را با خود همراه ساخته و از قبايل ديگر نيز از هر كدام شخصى را براى اين كار برگزيدند.

هجرت رسول خدا

ده نفر يا به نقلى پانزده نفر كه هر يك يا دو نفر آنها از قبيله‏اى بودند شمشيرها و خنجرها را آماده كرده و به منظور كشتن پيامبر اسلام شبانه به پشت خانه رسول خدا(ص)آمدند و چون خواستند وارد خانه شوند،ابو لهب مانع شده گفت:

در اين خانه زن و كودك خفته‏اند و من نمى‏گذارم شما شبانه با اين وضع به خانه بريزيد زيرا ترس آن هست كه در گير و دار حمله به اتاق و بستر محمد بچه يا زنى زير دست و پا و يا شمشيرها كشته شود و اين ننگ براى هميشه بر دامان ما بماند،بايد شب را در اطراف خانه بمانيم و پاس دهيم و همين كه صبح شد نقشه خود را عملى خواهيم كرد.

از آن سو جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و توطئه مشركين را در ضمن آيه«و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك او يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين» (1) به اطلاع آن حضرت رسانيد،رسول خدا(ص)كه به گفته جمعى از مورخين خود را براى مهاجرت به يثرب از پيش آماده كرده و مقدمات كار را فراهم نموده بود تصميم گرفت همان شب از مكه خارج شود،اما اين كار خطرهايى را هم در پيش داشت كه مقابله با آنها نيز پيش بينى شده بود.

زيرا با توجه به اينكه خانه‏هاى مكه در آن زمان عموما ديوارهاى بلند نداشته و مردم از خارج خانه مى‏توانستند رفت و آمد افراد خانه را زير نظر بگيرند،رسول خدا(ص)بايد مردى را به جاى خود در بستر بخواباند تا مشركين نفهمند او در بستر مخصوص خود نيست و كار به تعويق نيفتد،البته انتخاب چنين فردى آسان نبود.زيرا اين مرد بايد شخصى فداكار و از جان گذشته و مؤمن و از نظر خلقيات و حركات نيز همانند رسول خدا(ص)باشد و تمام خطرهاى اين كار را بپذيرد.

پيغمبر به فرمان خدا،على(ع)را براى اين كار انتخاب كرد و راستى هم كسى جز على(ع)نمى‏توانست اين مأموريت خطير را انجام دهد و تا اين حد به خدا و پيغمبرش ايمان داشته و در اين راه فداكار باشد.در روايات آمده كه وقتى رسول خدا(ص)جريان را به على گزارش داد و به او فرمود :تو امشب بايد در بستر من بخوابى تا من از شهر مكه خارج شوم تنها سؤالى كه على(ع)از رسول خدا كرد اين بود كه پرسيد:اگر من اين كار را بكنم جان شما سالم مى‏ماند؟

رسول خدا(ص)فرمود:آرى.

على(ع)سخنى ديگر نگفت و لبخندى زدـكه كنايه از كمال رضايت او بودـو به دنبال انجام مأموريت رفت و ديگر از سرنوشت خود سؤالى نكرد كه آيا من در چه وضعى قرار خواهم گرفت و بر سر من چه خواهد آمد.

و راستى اين يكى از بزرگترين فضايل على(ع)است كه مفسران اهل سنت نيز در كتابهاى خود ذكر كرده و بيشتر آنها گويند اين آيه شريفه كه خدا فرمود:«و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله» (2) درباره على(ع)و فداكارى او در آن شب نازل شده و غزالى و ثعلبى و ديگران نقل كرده‏اند كه در آن شب خداى تعالى به جبرئيل و ميكائيل وحى كرد كه من ميان شما دو تن ارتباط برادرى برقرار كردم و عمر يكى را درازتر از ديگرى قرار دادم كدام يك از شما حاضر است عمر خود را فداى عمر ديگرى كند؟هيچ يك از آن دو حاضر به اين گذشت و فداكارى نشدند،خداى تعالى به آن دو وحى كرد:چرا مانند على بن ابيطالب نبوديد كه ميان او و محمد برادرى برقرار كردم و على به جاى او در بسترش خوابيد و جان خود را فداى محمد كرد،اكنون هر دو به زمين فرود آييد و او را از دشمن حفظ كنيد،جبرئيل بالاى سر على آمد و ميكائيل پايين پاى او و جبرئيل مى‏گفت:به‏به!اى على!تويى آنكس كه خداوند به وجود تو به فرشتگان خويش مى‏بالد !آن گاه خداى عز و جل اين آيه را نازل فرمود:

«و من الناس من يشرى...»تا به آخر. (3)

بارى رسول خدا(ص)به على فرمود:در بستر من بخواب و پارچه مخصوص مراـكه يك برد سبز بودـبر سر بكش.

على(ع)مأموريت ديگرى هم پيدا كرد كه خود فضيلت بزرگ ديگرى براى او محسوب مى‏شود و آن رد ودايع و امانتهايى بود كه مردم مكه نزد رسول خدا(ص)به امانت گذارده بودند و امير المؤمنين(ع)مأمور شد سه روز در مكه بماند تا آن امانتها را به صاحبانش بازگردانده و سپس چند تن از زنان را هم كه در مكه بودند و از نزديكان آن حضرت و رسول خدا(ص)بودند با خود به يثرب منتقل كند.

موضوع ديگرى را كه پيغمبر خدا پيش بينى كرد،مسيرى بود كه براى رفتن به يثرب انتخاب نمود،زيرا بخوبى معلوم بود كه چون مشركين از خروج آن حضرت مطلع شوند با تمام قوايى كه در اختيار دارند در صدد تعقيب و دستگيرى آن حضرت برمى‏آيند و رسول خدا(ص)بايد راهى را انتخاب كند و به ترتيبى خارج شود كه دشمنان نتوانند او را پيدا كرده و به مكه بازگردانند.

براى اين منظور هم شبى كه از مكه خارج شد به جاى آنكه راه معمولى يثرب را در پيش گيرد و اساسا به سمت شمال غربى مكه و ناحيه يثرب برود،راه جنوب غربى را در پيش گرفت و خود را به غار معروف به«غار ثور»رسانيد و سه روز در آن غار ماند آن گاه به سوى مدينه حركت كرد.

در اين ميان ابو بكر نيز از ماجرا مطلع شد و خود را به پيغمبر رساند و با آن حضرت وارد غار شد (4) و يا به گفته دسته‏اى از مورخين رسول خدا(ص)همان شب او را ازماجرا مطلع كرده به همراه خود به غار برد.

ابن هشام مى‏نويسد:ساعتى كه رسول خدا(ص)خواست تصميم خود را در هجرت از مكه عملى سازد به خانه ابو بكر آمد و او را برداشته از در كوچكى كه در پشت خانه ابو بكر بود،به سوى غار ثور حركت كردند غار مزبور در كوهى در قسمت جنوبى مكه قرار داشت،شب هنگام بدانجا رسيدند و هر دو وارد غار شدند.

ابو بكر به فرزندش عبد الله دستور داد در مكه بماند و اخبار مكه و قريش را هر شب به اطلاع او در همان غار برساند و از آن سو غلام خود عامر بن فهيره را مأمور كرد تا گوسفندان او را به عنوان چرانيدن به آن حدود ببرد و شب هنگام آنها را به در غار سوق دهد تا بتوانند از شير و يا احيانا از گوشت آنها در صورت امكان استفاده كنند،و براى اينكه رد پاى عبد الله بن ابى بكر هم كه شبها به غار مى‏آمد از بين برود و اثر پايى از او به جاى نماند عامر بن فهيره هر روز صبح گوسفندان را از همان راهى كه عبد الله آمده بود و در همان مسير به چرا مى‏برد.

ولى با تمام اين احوال جريانات بعدى نشان داد آن ايمانى را كه على(ع)نسبت به رسول خدا (ص)و آينده درخشان او داشت ابو بكر داراى آن ايمان نبود و هنگامى كه از درون غار چشمش به مشركين قريش افتاد كه در تعقيب آنان به در غار آمده بودند اضطراب و اندوه او را فرا گرفت تا جايى كه مطابق آيه كريمه قرآنى رسول خدا(ص)بدو گفت:«لا تحزن ان الله معنا.. .»ـاندوهگين مباش كه خدا با ماست!

و با مقايسه اين آيه با آيه«و من الناس من يشرى نفسه...»صدق گفتار ما بخوبى روشن مى‏شود .و به هر صورت هنگامى كه قريش در اطراف خانه نشسته و خود را براى قتل آن حضرت آماده مى‏كردند،رسول خدا(ص)نيز در ميان تاريكى از خانه خارج شد و شروع كرد به خواندن سوره يسن تا آيه«و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فأغشيناهم فهم لا يبصرون»آن گاه مشتى خاك برداشته و بر سر آنها پاشيده و رفت.

در اين وقت شخصى از آنجا گذشت و از آنها پرسيد:آيا اينجا منتظر چه هستيد؟گفتند:منتظر محمد!

گفت:خداوند نااميد و ناكامتان كرد به خدا محمد رفت و بر سر همه شما خاك ريخت،مشركين بلند شده از ديوار سر كشيدند و چون بستر آن حضرت را به حال خود ديدند با هم گفتند:نه !اين محمد است كه در جاى خود خفته و اين هم برد مخصوص او است و ديگرى جز او نيست!

مشركين قريش چه كردند؟

قريش آن شب را تا به صبح پشت ديوار خانه پاس دادند و از آنجا كه نمى‏توانستند آسوده بنشينند و كينه و عداوتشان با رسول خدا(ص)مانند آتشى از درونشان شعله مى‏كشيد گاه گاهى سنگ روى بستر پيغمبر مى‏انداختند و على(ع)آن سنگها را بر سر و صورت و سينه خريدارى مى‏كرد اما حركتى كه موجب ترديد آنها شود و يا بفهمند كه ديگرى به جاى محمد(ص)خوابيده است نمى‏كرد .

گاه گاهى هم براى اينكه شب را بگذرانند با هم گفتگو مى‏كردند و چون كار محمد(ص)را پايان يافته مى‏دانستند زبان به تمسخر و استهزا گشوده و گفته‏هاى او را به صورت مسخره بازگو مى‏نمودند،ابو جهل گفت:

ـمحمد خيال مى‏كند اگر شما پيروى او را بكنيد سلطنت بر عرب و عجم را به دست خواهيد آورد،و بعد هم كه مرديد دوباره زنده خواهيد شد و باغهايى مانند باغهاى اردن(و شام)به شما خواهند داد ولى اگر از او پيروى نكرديد كشته خواهيد شد و وقتى شما را زنده مى‏كنند آتشى برايتان برپا خواهند كرد كه در آن بسوزيد!و شايد ديگران هم در تأييد گفتار او سخنانى گفتند و به هر ترتيبى بود شب را سپرى كردند و همين كه صبح شد و براى حمله به خانه ريختند ناگهان على بن ابيطالب را ديدند كه از ميان بستر رسول خدا(ص)بيرون آمد و از جا برخاست،و بر روى آنها فرياد زد و گفت:چه خبر است؟

مشركين به جاى خود خشك شده با كمال تعجب پرسيدند:محمد كجاست؟

على فرمود:مگر مرا به نگهبانى او گماشته بوديد؟مگر شما او را به بيرون كردن از شهر تهديد نكرديد؟او هم به پاى خود از شهر شما بيرون رفت.

اينان كه در برابر عملى انجام شده و كارى از دست رفته قرار گرفته بودند ابتدا ابو لهب را به باد كتك گرفته به او گفتند:تو بودى كه ما را فريب دادى و مانع شدى تا ما سر شب كار را يكسره كنيم سپس با سرعت به اين طرف و آن طرف و كوه و دره‏هاى مكه به جستجوى محمد رفتند.

و در پاره‏اى از روايات آمده كه در ميان قريش مردى بود ملقب به«ابو كرز»كه از قبيله خزاعه بود و در شناختن رد پاى افراد مهارتى بسزا داشت از اين رو چند نفر به دنبال او رفته و از وى خواستند رد پاى محمد را بيابد.ابو كرز اثر قدمهاى رسول خدا(ص)را از در خانه آن حضرت نشان داد و به دنبال آن همچنان پيش رفتند تا جايى كه ابو بكر به آن حضرت ملحق شده بود (5) گفت:در اينجا أبى قحافه يا پسرش نيز به او ملحق شده!

اينان به دنبال جاى پاها همچنان تا در غار پيش آمدند.

در غار ثور

از آن سو رسول خدا(ص)و ابو بكر در غار آرميده و از شكافى كه وارد شده بودند بيابان و صحرا را مى‏نگريستند و خداى تعالى براى گم شدن رد پاى رسول خدا(ص)عنكبوتى را مأمور كرده بود تا بر در غار تار بتند،و كبكهايى را فرستاد تا آنجا تخم‏بگذارند و به هر ترتيبى بود وقتى مشركين به در غار رسيدند،ابو كرز نگاه كرد ديد رد پاها قطع شده از اين رو همان جا ايستاد و گفت:

ـمحمد و رفيقش از اينجا نگذشته و داخل اين غار هم نشده‏اند زيرا اگر به درون آن رفته بودند اين تارها پاره مى‏شد و اين تخم كبكها مى‏شكست،ديگر نمى‏دانم در اينجا يا به زمين فرو رفته‏اند و يا به آسمان صعود كرده‏اند!

مشركين دوباره در بيابان پراكنده شدند و هر كدام براى پيدا كردن رسول خدا(ص)به سويى رفتند و برخى در حوالى غار به جستجو پرداختند.اينجا بود كه ابو بكر ترسيد و مضطرب شد و چنانكه خداى تعالى در سوره توبه(آيه 39)فرموده است:رسول خدا(ص)براى اطمينان خاطرش بدو فرمود:«لا تحزن ان الله معنا...»محزون مباش كه خدا با ماست و در پاره‏اى از روايات است كه با اين حال مطمئن نشد،در اين وقت يكى از مشركين رو به روى غار نشست تا بول كند پيغمبر به ابو بكر فرمود:اگر اينها ما را مى‏ديدند اين مرد اين گونه برابر غار براى بول كردن نمى‏نشست.و در روايت ديگرى است كه چون ديد ابو بكر آرام نمى‏شود بدو فرمود :بنگرـو از طريق اعجاز دريايى و كشتى را بدو نشان داد كه در يك سوى غار بودـو بدو فرمود :اگر اينها داخل غار شدند ما سوار بر اين كشتى شده و خواهيم رفت.

بارى رسول خدا(ص)سه روز همچنان در غار بود و در اين مدت چند نفر بودند كه از محل اختفاى رسول خدا(ص)مطلع بودند و براى آن حضرت و ابو بكر غذا مى‏آوردند و اخبار مكه را به اطلاع آن حضرت مى‏رساندند،يكى على(ع)بود كه مطابق چند حديث هر روزه بدانجا مى‏آمد و سه شتر و دليل راه به منظور هجرت به مدينه براى آن حضرت و ابو بكر و غلام او تهيه كرد و ديگرى غلام ابو بكر عامر بن فهيره بود،چنانكه در پاره‏اى از تواريخ آمده است.

راه أمن شد

سه روز رسول خدا(ص)در غار ماند و در اين سه روز مشركين قريش جاهايى را كه احتمال مى‏دادند پيغمبر خدا بدانجا رفته باشد زير پا گذاردند و چون اثرى ازآن حضرت نيافتند تدريجا مأيوس شده و موقتا از جستجو و تفحص منصرف شدند اما جايزه بسيار بزرگى براى كسى كه محمد را بيابد تعيين كردند و آن جايزه«صد شتر»بود و راستى هم براى اعراب آن زمان كه همه ثروت و سرمايه‏شان در شتر خلاصه مى‏شد،جايزه بسيار بزرگى بود.

يأس مشركين از يافتن محمد(ص)سبب شد كه راهها أمن شود و پيغمبر خدا طبق طرح قبلى بتواند از غار بيرون آمده و به سوى مدينه حركت كند.

چنانكه قبلا اشاره شد براى اين كار به دو چيز احتياج داشتند يكى مركب و ديگرى راهنما و دليل راه،كه آنها را حتى المقدور از بى راهه ببرد،مطابق آنچه سيوطى در كتاب در المنثور از ابن مردويه و ديگران نقل كرده،على(ع)اين كارها را انجام داد و سه شتر براى آنها خريدارى كرده و دليل راهى نيز براى ايشان اجير كرد و روز سوم آنها را بر در غار آورد و رسول خدا(ص)بدين ترتيب به سوى مدينه حركت كرد،و مطابق نقل ابن هشام و ديگران ابو بكر قبلا سه شتر براى انجام اين منظور آماده كرده بود و شخصى را هم به نام عبد الله بن ارقط(يا اريقط)ـكه خود از مشركين بود اما بدان وسيله خواستند مورد سوء ظن قرار نگيرندـاجير كردند،و اسماء دختر ابو بكر نيز براى ايشان آذوقه آورد.

اما همگى اينان با مختصر اختلافى نوشته‏اند:هنگامى كه رسول خدا(ص)خواست حركت كند ابو بكر يا عبد الله ابن ارقط شتر را پيش آوردند كه آن حضرت سوار شود ولى رسول خدا(ص)از سوار شدن خوددارى كرد و فرمود شترى را كه از آن من نيست سوار نمى‏شوم و سرانجام پس از مذاكره رسول خدا(ص)آن شتر را از ابو بكر خريدارى كرد و آن‏گاه سوار آن شد و به راه افتادند .

و طبرىـيكى از بزرگترين مورخان ايشانـنيز داستان را به همين گونه(در ج 2،ص 100)با اضافاتى نقل كرده گويد:هنگامى كه ابو بكر بالاى بستر آمد و على(ع)بدو فرمود:پيغمبر رفت.ابو بكر با سرعت بدان سمت كه رسول خدا(ص)رفته بود به راه افتاد و هنگامى كه پيغمبر(ص)صداى پاى او را شنيد دانست شخصى در تعقيب او مى‏آيد در آن تاريكى گمان كرد يكى از مشركين است از اين رو پيغمبر نيز به سرعت خود افزود و همين كار او سبب شد تا بند پيشين نعلين آن حضرت پاره شود و انگشت ابهام پاى حضرت به سنگى خورد و شكافت و خون زيادى از آن رفت و با اين حال رسول خدا(ص)از ترس شخصى كه او را دنبال مى‏كرد پيوسته بر سرعت رفتن خود مى‏افزود تا آنجا كه ابو بكر فرياد زد و رسول خدا(ص)او را شناخت و ايستاد تا ابو بكر نزديك شد و با يكديگر به غار رفتند،و از پاى پيغمبر همچنان خون مى‏رفت...و سيوطى نيز در در المنثور چند حديث به همين مضمون نقل مى‏كند.نگارنده گويد:قراينى هم در دست هست كه رسول خدا(ص)او را از حركت خود مطلع نساخته بود و خواننده محترم وقتى عمل على را با عمل ابو بكر مقايسه كند تفاوت دو عمل را خواهد دانست و بزرگترين فضيلتى را كه اهل سنت دليل بر خلافت ابو بكر و فضيلت او گرفته‏اند به اساس آن پى خواهد برد!.

5.اين قسمت را كه مورخين به همين گونه نقل كرده‏اند دليل خوبى بر صحت نقل احمد و طبرى است به شرحى كه در صفحات قبل گذشت.

سراقه در تعقيب رسول خدا

سراقة بن مالكـيكى از افراد سرشناس مكه و سواركاران عرب در زمان خود بودـگويد:من با افراد قبيله خود دور هم نشسته بوديم كه مردى از همان قبيله از راه رسيد و در برابر ما ايستاده گفت:به خدا سوگند من سه نفر را ديدم كه به سوى يثرب مى‏رفتند گمان من اين است كه محمد و همراهانش بودند!

من دانستم راست مى‏گويد اما براى اينكه آنها كه اين حرف را شنيدند به طمع جايزه بزرگ قريش به سوى يثرب به راه نيفتند بدو گفتم:نه آنها محمد و همراهانش نبوده‏اند بلكه آنان افراد فلان قبيله‏اند كه در تعقيب گمشده خود مى‏گشته‏اند!

آن مرد كه اين حرف را از من شنيد،باور كرد و گفت:شايد چنين باشد كه مى‏گويى و به دنبال كار خود رفت و ديگران هم سرگرم گفتگوى خود شدند،اما من پس از اندكى تأمل برخاسته به خانه آمدم و اسب خود را زين كرده و شمشير و نيزه‏ام را برداشته بسرعت راه مدينه را در پيش گرفتم و سرانجام خود را به رسول خدا(ص)و همراهانش رساندم اما همين كه خواستم به آنها نزديك شوم دستهاى اسب به زمين فرو رفت و من از بالاى سر اسب به سختى به زمين افتادم و اين جريان دو يا سه بار تكرار شد و دانستم كه نيروى ديگرى نگهبان و محافظ آن حضرت است و مرا بدو دسترسى نيست از اين رو توبه كرده بازگشتم.

و در حديثى كه احمد و بخارى و مسلم و ديگران نقل كرده‏اند همين كه سراقه بدانها نزديك شد،ابو بكر ترسيد و با وحشت به رسول خدا(ص)عرض كرد:يا رسول الله دشمن به ما رسيد!حضرت فرمود:نترس خدا با ماست!و براى دومين بار از ترس گريست و گفت:تعقيب كنندگان به ما رسيدند !حضرت او را دلدارى داده و درباره سراقه نفرين كرد و همان سبب شد كه اسب سراقه به زمين خورده و سراقه بيفتد...تا به آخر.

معجزه‏اى از رسول خدا

معجزه‏اى از رسول خدا

در علم كلام در جاى خود ثابت شده كه پيغمبر الهى كسى است كه داراى معجزه باشد و بتواند به اذن خدا كارهايى را كه ديگران نمى‏توانند انجام دهند و از نظر عقل نيز محال نباشد بدون اسباب و علل مادى و ظاهرى از طريق اعجاز و خرق عادت انجام دهد(چنانچه در داستان معراج به آن اشاره شد).

پيغمبر اسلام(ص)نيز داراى معجزات زيادى بوده كه برخى از آنها در صفحات‏گذشته ذكر شده و در صفحات آينده نيز برخى را خواهيد خواند و از جمله معجزاتى كه در طول راه مدينه از آن حضرت ديده شد،داستان گوسفند أم معبد است كه مورخين و اهل حديث ذكر كرده‏اند.

گفته‏اند:همچنان كه رسول خدا(ص)و همراهان به سوى مدينه مى‏رفتند چشمشان از دور به خيمه‏اى افتاد و آنان براى تهيه آذوقه راه خود را به جانب آن خيمه كج كردند و چون بدانجا رسيدند زنى را در آن خيمه ديدند كه با اثاثيه اندكى كه داشت در ميان آن خيمه نشسته و گوسفند لاغرى هم در پشت آن خيمه بسته است.

از آن زن كه نامش ام معبد بود گوشت و خرمايى خواستند تا به آنها بفروشد و پولش را بگيرد ولى او گفت:به خدا سوگند خوراكى در خيمه ندارم و گرنه هيچ گونه مضايقه‏اى از پذيرايى شما نداشتم و نيازمند پول آن هم نبودم،رسول خدا(ص)بدان گوسفند نگاه كرد و فرمود:اى ام معبد اين گوسفند چيست؟

جواب داد:اين گوسفند به علت ناتوانى و ضعف نتوانسته به دنبال گوسفندان ديگر به چراگاه برود.

رسول خدا(ص)فرمود:آيا شير دارد؟

ام معبد:اين گوسفند ضعيفتر از آن است كه شيرى داشته باشد!

رسول خدا(ص)پيش آمد و دست بر پستانهاى گوسفند گذارد و نام خداى تعالى را بر زبان جارى كرد و درباره گوسفندان ام معبد دعا كرد و سپس دستى بر پستان گوسفند كشيد و ظرفى طلبيد و شروع به دوشيدن شير كرد تا آن قدر كه آن ظرف پر شده نوشيد،آن گاه دوباره دوشيد و به همراهان خود داد تا همگى سير و سيراب شدند و در پايان نيز ظرف را پر كرده پيش آن زن گذارد و پول آن شير را به ام معبد داده و رفتند.

چيزى نگذشت كه شوهر او آمد و چون شير نزد همسرش ديد با تعجب پرسيد:اين شير از كجاست؟زن در جواب گفت:مردى اين چنين بر اينجا گذشت و داستان را گفت،و چون اوصاف رسول خدا(ص)را براى شوهرش تعريف كرد آن مرد گفت:به خدا اين همان كسى است كه قريش وصفش را مى‏گفتند و اى كاش من او را مى‏ديدم و همراهش مى‏رفتم و در آينده نيز اگر بتوانم اين كار را خواهم كرد.

در محله قباء

«قباء»نام جايى است در نزديكى مدينه كه فاصله‏اش تا شهر مدينه حدود دو فرسخ يا كمى بيشتر بوده و اكنون نيز مسجد بسيار زيبايى كه اساس آن را رسول خدا(ص)پى ريزى كرده است در آنجا وجود دارد و اطراف آن را باغهايى سرسبز فرا گرفته.

كاروانهايى كه سابقا از راه مكه به مدينه مى‏آمدند از آنجا مى‏گذشتند و سر راه آنها بود،رسول خدا(ص)فاصله راه مكه تا يثرب را پيمود و بيشتر شبها راه مى‏رفتند تا هم از دشمن محفوظ مانده و هم از گرماى طاقت فرساى صحراى حجاز آسوده باشند و بدين ترتيب تا نزديكى مدينه رسيدند.

از آن سو مردم مدينه كه بيشتر به اسلام گرويده بودند ولى پيغمبر بزرگوار خود را نديده بودند،وقتى شنيدند آن حضرت به سوى يثرب حركت كرده به اشتياق ديدار پيغمبر خود هر روز صبح از خانه‏ها بيرون آمده و تا نزديكيهاى ظهر به انتظار مى‏نشستند و چون مأيوس مى‏شدند به خانه خود باز مى‏گشتند.

روزى كه حضرت رسول(ص)وارد«قباء»شد نزديكيهاى ظهر بود و مردم«قبا»كه مأيوس شده بودند به خانه‏ها رفتند اما يكى از يهوديان كه هنوز در جاى بلندى نشسته و سمت مكه را مى‏نگريست ناگهان چشمش به چند نفر افتاد كه از راه رسيدند و در زير درختى آرميدند،حدس زد كه افراد تازه وارد پيغمبر اسلام و همراهان او باشند از اين رو فرياد زد:

اى فرزندان«قيله» (1) آن كسى كه روزها به انتظارش بوديد وارد شد!

حدس او به خطا نرفته بود و مسافران تازه وارد همان رسول خدا(ص)و همراهان بودند.

مردم كه اين صدا را شنيدند دسته دسته بيرون ريختند و به طرف همان جايى كه پيغمبر خدا وارد شده بود هجوم آوردند و رسول خدا(ص)را به خانه بردند.

مشهور آن است كه پيغمبر اسلام به خانه مردى به نام كلثوم بن هدمـكه از قبيله بنى عمرو بن عوف بودـوارد شده و در آنجا منزل كرد،و ابو بكر نيز در خانه مرد ديگرى‏منزل كرد.

روزى كه حضرت از غار ثور حركت كرد بر طبق گفتار بسيارى از مورخين روز اول ماه ربيع الاول و روز ورود به«قباء»روز دوازدهم همان ماه بودـكه فاصله مكه تا قباء را دوازده روز طى كرده بودندـو در اينكه چند روز در قباء توقف كرد اختلافى در روايات هست و بسيارى گفته‏اند سه روز در قباء بود تا على(ع)و زنهايى كه همراهش بودند به آن حضرت ملحق شده و روز چهارم به سوى خود شهر مدينه حركت كرد و در پاره‏اى از روايات دوازده روز و پانزده روز نوشته‏اند و آنچه از نظر مورخين مسلم است اين مطلب است كه توقف آن حضرت بيشتر به خاطر آمدن على (ع)بود و انتظار ورود او را مى‏كشيد،و حتى در چند حديث است كه ابو بكر در فاصله آن چند روز به مدينه آمد و چون به قباء بازگشت به رسول خدا(ص)عرض كرد:مردم شهر منتظر مقدم شما هستند و زودتر حركت كنيد،اما رسول خدا(ص)فرمود:منتظر على هستم و تا او نيايد به شهر نخواهم رفت و چون ابو بكر گفت:آمدن على طول مى‏كشد!فرمود:نه به همين زودى خواهد آمد .

چنانكه گفته شد طبق قول مشهور سه روز از ورود رسول خدا(ص)به قباء گذشته بود كه على(ع)نيز از مكه آمد و بدان حضرت ملحق شد و به گفته ابن هشام پيغمبر(ص)روز دوشنبه وارد قباء شد و روز جمعه از آنجا به سوى مدينه حركت كرد،على(ع)در اين چند روزه طبق دستور رسول خدا (ص)امانتهاى مردم را كه نزد آن حضرت گذارده بودند به صاحبانشان بازگرداند و«فواطم»يعنى فاطمه دختر رسول خدا(ص)و فاطمه بنت اسد مادر آن بزرگوار و فاطمه دختر زبير را برداشته و به سوى مدينه حركت كرد.به گفته برخى از مورخين چند زن و مرد ديگر نيز كه از ماجرا مطلع شدند بدانها ملحق شده يك كاروان كوچكى تشكيل داده به راه افتادند و خدا مى‏داند كه على(ع)در اين راه چه فداكاريها و گذشتى از خود نشان داد تا جايى كه هفت تن از سواركاران قريش وقتى از حركت آنها مطلع شده به تعقيب آنان پرداخته ودر صدد برآمدند آنها را به مكه بازگردانند و در نزديكى«ضجنان»به ايشان رسيدند و چون على(ع)آنها را ديدار كرده و از قصدشان با خبر شد شمشير خود را به دست گرفته يك تنه به جنگشان آمد و با شجاعت عجيبى كه از خود نشان داد يك تن از ايشان را با شمشير دو نيم كرده آن شش تن ديگر را فرارى داد و به همراهان خود دستور داد كاروان را حركت دهند و چون به مدينه وارد شد رسول خدا (ص)بدو مژده داد كه آيات «الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم...» تا آخر(سوره آل عمران،آيات 195ـ191)در شأن او و همراهانش نازل گرديده است.

و خود رسول خدا(ص)نيز در اين چند روزى كه در محله قباء بود شالوده مسجد آنجا را ريخت و بناى نخستين مسجد را در مدينه پى‏ريزى كرد و اتمام آن را موكول به بعد نمود،و سپس به سوى مدينه حركت فرمود.

ورود به مدينه

هنگامى كه رسول خدا(ص)از قباء حركت كرد رؤساى قبايلى كه خانه‏هاشان سر راه آن حضرت بود همگى از خانه‏هاى خود بيرون آمده و چون پيغمبر اكرم به محله آنان وارد مى‏شد تقاضا مى‏كردند كه در محله آنان فرود آيد و منزل كند ولى رسول خدا(ص)در پاسخ همه مى‏فرمود:جلوى شتر را باز كنيد و او را رها كرده به حال خود بگذاريد كه او مأمور استـيعنى هر كجا او فرود آمد و زانو زد من همانجا فرود خواهم آمدـ.

و بدين ترتيب از محله بنى سالم،بنى بياضه،بنى ساعده،بنى حارث و بنى عدى عبور كرد و در هر يك از محله‏هاى مزبور بزرگانشان سر راه بر آن حضرت گرفته و تقاضاى نزول او را داشتند و رسول خدا(ص)همان جواب را مى‏داد تا چون به محله بنى مالك بن نجار و همان جايى كه اكنون مسجد النبى قرار دارد رسيد شتر آن حضرت زانو زد و خوابيد،پيغمبر(ص)پرسيد:اين زمين از كيست؟

عرض كردند:اينجا متعلق به دو فرزند يتيم«عمرو»كه نامشان سهل و سهيل است،مى‏باشد و پس از مذاكره با سرپرست آن دو كه شخصى به نام معاذ بن عفراء بود آنجارا از او خريدارى كرده و مسجد مدينه را در همانجا بنا كردند،و در اطراف آن نيز اتاقهايى براى رسول خدا و همسران آن حضرت ساختند به شرحى كه خواهد آمد.

تنها توقف كوتاهى كه رسول خدا(ص)در سر راه خود در ميان قبايل نامبرده داشت نزد بنى سالم بود كه چون هنگام ظهر بود در ميان ايشان فرود آمد و چون مصادف با روز جمعه بود،و آنها نيز قبلا مسجدى براى خود بنا كرده بودند پيغمبر خدا نخستين نماز جمعه را در ميان آنها خواند و بدين ترتيب نخستين خطبه را نيز در مدينه همانجا ايراد فرمود.

عبد الله بن ابى،رئيس منافقين مدينه

در شهر يثرب مرد ثروتمند و بانفوذى بود به نام عبد الله بن ابى بن أبى سلول كه مورد احترام هر دو قبيله اوس و خزرج بود و پيش از اين نام او را ذكر كرديم و مردم يثرب كه از اختلاف و زد و خورد خسته شده بودند قبل از آنكه مسلمان شوند به فكر افتاده بودند تا اين مرد را بر خود فرمانروا سازند و همگى از او اطاعت كرده و به اختلاف و خونريزى ميان خود خاتمه دهند،و با طلوع و انتشار اسلام در يثرب و ورود رسول خدا(ص)بدان شهر اين برنامه به هم خورد و مردم گرد شمع وجود آن حضرت را گرفته و به بركت آن بزرگوار اختلافها به يك سو رفت.

عبد الله بن ابى از اين پيش آمد سخت ناراحت و دلگير بود زيرا با ظهور اسلام و ورود پيامبر بزرگوار اسلام بدان شهر برنامه رياست و فرمانروايى او به هم خورد و از بين رفت از اين رو هنگامى كه رسول خدا(ص)از ميان قبيله او عبور مى‏كرد با آستين جلوى بينى خود را گرفت تا گرد و غبارى كه بلند شده بود در بينى او نرود و با ناراحتى پيش آمده بر خلاف قبايل ديگر گفت:

به نزد آنها كه تو را گول زده و بدين شهر آورده‏اند برو و بر آنان فرود آى!

سعد بن عباده كه در ركاب رسول خدا(ص)بودـو پيش از اين نيز نامش مذكور شدـترسيد مبادا سخنان بى ادبانه و زننده وى در روح پاك و لطيف رسول خدا(ص)اثر كند از اين رو به عنوان عذرخواهى از جسارت و بى ادبى آن مرد پيش آمده ومعروض داشت:يا رسول الله مبادا بى ادبى و جسارت اين مرد دل شما را آزرده سازد او را به حال خود بگذاريد،زيرا ما مى‏خواستيم او را فرمانرواى خود سازيم و چون اكنون مشاهده مى‏كند كه رياست و فرمانروايى از دست او رفته ناراحت و نگران است،و از دست رفتن اين مقام خود را از شما مى‏بيند.

در خانه أبى ايوب

و بالجمله وقتى شتر رسول خدا(ص)در آن محله زانو زد كسانى كه در آن اطراف خانه داشتند دور پيغمبر را گرفته و هر كدام تقاضا داشتند آن حضرت به خانه آنها وارد شود،در اين ميان مادر ابو ايوب پيشدستى كرده خورجين و اثاثيه رسول خدا(ص)را بغل كرد و به خانه برد و هنگامى كه آن حضرت از ماجرا مطلع شد به خانه آنها رفت.

ابو ايوب مرد فقيرى بود كه خانه محقرى داشت و از يك ساختمان خشت و گلى دو طبقه تركيب يافته بود و چون پيغمبر خدا بدانجا وارد شد ابو ايوب به نزد آن حضرت آمده و پيشنهاد كرد رسول خدا(ص)طبقه بالا را انتخاب كند چون براى او دشوار بود كه بالاى سر آن حضرت به سر برد اما رسول خدا(ص)همان طبقه پايين را انتخاب كرده فرمود:براى ما و كسانى كه به ديدن ما مى‏آيند اينجا راحت‏تر است.

و تا وقتى كار مسجد و اتاقهاى اطراف آن به پايان رسيد آن حضرت در خانه او به سر بردند و سپس به خانه خود رفتند.

 

 

ساختمان مسجد مدينه(و فضيلتى از عمار)

مسلمانان دست به كار ساختن مسجد شدند،خود پيغمبر نيز مانند يك كارگر عادى كار مى‏كرد و سنگ و خاك به اين طرف و آن طرف مى‏برد،مسلمانان ديگر نيز اعم از مهاجر و انصار مشتاقانه كار مى‏كردند و براى سرگرمى و رفع خستگى خود رجزهايى انشا كرده مى‏خواندند كه از آن جمله اين رجز است:

 [هيچ گاه كسى كه با كوشش و جديت تمام در حال قيام و قعود به كار ساختمان مسجد مشغول است با كسى كه روى خود را از خاك و غبار مى‏گرداند مساوى و برابر نيست.]گويند:عمار بن ياسر نيز اين ارجوزه را از على(ع)ياد گرفته بود و مى‏خواند،عثمان بن عفان كه گوشه‏اى نشسته و عصايى در دست داشت اين ارجوزه را از عمار شنيد و پيش خود خيال كرد عمار به او گوشه مى‏زند و منظورش از جمله آخر اوست،از اين رو بر آشفته پيش آمد و گفت:اى پسر سميه من شنيدم كه چه گفتى و چنانكه گفتارت را ادامه دهى با اين عصا بينى تو را خرد خواهم كرد.

پيغمبر(ص)كه اين سخن را از عثمان شنيد غضبناك شده فرمود:

ـاينان را با عمار چه كار؟عمار آنها را به سوى بهشت مى‏خواند و آنها او را به طرف آتش دوزخ دعوت مى‏كنند،همانا عمار پوست ميان دو چشم من است...

خبرى از آينده عمار

عمار در كار ساختمان مسجد بيش از ديگران زحمت مى‏كشيد و خشت و سنگ به دوش مى‏كشيد،روزى آن قدر خشت بر پشتش بار كردند كه به پيغمبر عرض كرد:اينان امروز مرا كشتند!

رسول خدا(ص)با ملاطفت خاصى دست به موهاى عمار كشيد و گرد و خاك آن را پاك كرده فرمود :

ـاى پسر سميه كشنده تو اينان نيستند،بلكه كشنده تو گروه متجاوز و ستمكارند!نگارنده گويد :چنانكه از روايات به دست مى‏آيد مسجد مدينه در زمان رسول خدا(ص)دو بار بنا شده،يكى همان بار اول بود كه پس از ورود آن حضرت به ترتيبى كه گفته شد انجام گرديد.

و بار دوم پس از جنگ خيبر و در سال هفتم هجرت بود كه تغييرات و توسعه‏اى در آن دادند،كه شايد در جاى خود مذكور گردد،و از اين رو برخى عقيده دارند داستان عمار و گفتار او با عثمان،و خبر رسول خدا(ص)از آينده عمار همگى مربوط به سال هفتم و بناى دوم مسجد بوده است،و شواهدى هم براى اين مطلب ذكر كرده‏اند،و الله اعلم.

سرانجام كار مسجد به پايان رسيد و به دستور پيغمبر خدا ديوارهاى اطراف آن را به طول يك قامت بالا بردند و چون مدتى بر اين منوال گذشت و مسلمانان در اوقات نماز دچار گرما و آفتاب مى‏شدند پيشنهاد ساختن سقفى را براى مسجد به آن حضرت دادند و رسول خدا(ص)موافقت كرده قسمتى از مسجد را ستون زده و روى آن را با شاخه و برگ خرما پوشاند و چون مجددا پيشنهاد كردند كه روى آن برگها و چوبها را گل اندود كنند رسول خدا(ص)نپذيرفت و در پاسخ آنان فرمود:

كارهاى اوليه و پيمان برادرى

چنانكه در خلال گفتارهاى پيش گذشت،قبل از ورود رسول خدا(ص)به شهر يثرب اختلافات ريشه‏دارى ميان دو تيره ساكن اين شهر حكومت مى‏كرد و هر چند وقت يك بار اين دو تيره يعنى اوس و خزرج به جان هم مى‏ريختند و پس از كشت و كشتار و ويرانى‏هاى زيادى كه به بار مى‏آوردند براى مدتى دست از جنگ مى‏كشيدند.

در كنار اين دو قبيله جمعى از يهود نيز كه از طوايف مختلفى چون«بنى قينقاع»،«بنى النضير»،«بنى قريظة»،«بنى ثعلبة»و ديگران بودند در طول سالها يا قرنهاى متمادى تدريجا بدين شهر هجرت كرده و زمينهاى بسيارى در شهر و اطراف آن خريدارى نموده و به كار تجارت و صنعت مشغول شده بودند و چون از نظر تمدن و فرهنگ و صنعت و بخصوص هوش و استعداد در جمع ثروت بر ساكنان يثرب فزونى داشتند كم‏كم ثروت و تجارت و اقتصاد و بازار آن شهر را در اختيار خود درآورده و قبضه كرده بودند،و خود اين يهوديان يك عامل مؤثرى براى ايجاد اختلاف و دامن زدن به آتش تفرقه بودند زيرا سود و بهره و آسايش آنها در اين كار بود.

رسول خدا(ص)براى پايان دادن به اختلاف ميان دو قبيله اوس و خزرج و كوتاه كردن دست يهود غارتگر به كمك وحى الهى قراردادها و طرحهايى تدوين كرد كه به عقيده مورخان و دانشمندان محكمترين پايه پيشرفت اسلام با همين طرحها و قراردادها پى ريزى شد (1) و پس از چندى از همين مردم مختلف العقيده و ناتوان،امت واحد و ملتى نيرومند تشكيل داد و شهر يثرب به صورت بزرگترين پايگاه سياسى و نظامى جزيرة العرب درآمد،و بدين وسيله اسلام در سراسر جهان توسعه يافت.

و از جمله كارهاى لازم و مهمى كه انجام شد پيمان برادرى و اخوتى بود كه آن حضرت ميان مهاجر و انصار بست و بدين ترتيب مهاجرين را كه احساس غربت و بى كسى مى‏كردند از پريشانى رهايى بخشيد (2) و خود نيز در اين پيمان اخوت شركت‏جسته و على(ع)را به عنوان برادر خويش انتخاب كرد،و بدو كه در مراسم مزبور ايستاده بود و برادر شدن يك يك از مهاجر و انصار را نظاره مى‏نمود رو كرده و فرمود: تو هم برادر من باش.

و اين يكى از موارد استثنايى بود كه ميان دو نفر كه هر دو مهاجر بودند عقد اخوت و برادرى بسته مى‏شد. (3) و به موازات اين پيمان،پيمان ديگرى نيز با يهود مدينه به عنوان پيمان عدم تعرض بست كه بر طبق آن يهود در مراسم دينى و كسب و كار خود آزاد بودند،مشروط بر اينكه توطئه‏اى بر ضد مسلمانان نداشته باشند و دشمن را بر ضد ايشان تحريك نكنند.

كارشكنى يهود

هنوز چندان مدت زيادى از ورود رسول خدا(ص)به شهر يثرب و عقد پيمان ميان او و يهود نگذشته بود كه يهوديان بناى كار شكنى و مخالفت با مسلمانان و رهبر بزرگوار آنان را گذاشته و روى طبع كينه توز و تسلط جويانه‏اى كه داشتند و مى‏ديدند روز به روز بر قدرت و نفوذ پيغمبر اسلام در مدينه و اطراف افزوده مى‏شود در صدد جلوگيرى از پيشرفت اسلام و نفوذ سريع پيغمبر(ص)برآمدند.

به گفته برخى از مورخان در آغاز نيز كه حاضر شدند با محمد(ص)پيمان دوستى و همبستگى ببندند به اين اميد بود كه شايد بتوانند او را به خود ملحق سازند و با دست او بر مسيحيان ساكن جزيرة العرب و مذاهب ديگر پيروز شوند،اما وقتى متوجه شدند كه او تابع فرمان خدا و فرستاده از جانب اوست و راه سومى را انتخاب كرده و به تعبير قرآن كريم«امت وسطى»تشكيل داده است به فكر مخالفت و كار شكنى با آن حضرت افتاده و بخصوص هنگامى كه خداى تعالى به پيغمبر (ص)و مسلمانان دستور داد قبله خود را از بيت المقدس به سوى كعبه تغيير دهند.

حسد و رشك بزرگان يهود نسبت به پيغمبر اسلام(ص)نيز عامل مهم ديگرى براى مخالفت آنها محسوب مى‏شد چنانكه در مخالفتهاى ديگرى نيز كه قبل از آن در تاريخ پيغمبران و مردان الهى ديده شده معمولا عامل مهمى به شمار مى‏رود.

مخالفت و كار شكنى يهود به صورتهاى مختلفى شكل مى‏گرفت.گاهى براى اينكه به خيال خود پيغمبر(ص)را به زانو درآورده و مسلمانان را از دور او پراكنده سازند نزد آن حضرت آمده و سؤالات مذهبى و علمى طرح مى‏كردند،كه برخى از آنها را خداى تعالى در قرآن نقل فرموده،مانند سؤال از روح و ذو القرنين و داستان اصحاب كهف و غيره كه چون خداى تعالى او را يارى و كمك مى‏كرد و پاسخ سؤالاتشان رابه طور كامل مى‏داد از اين راه نتوانستند نتيجه‏اى بگيرند و به راههاى ديگر متشبث شدند.

و از آن جمله ايجاد اختلاف ميان مسلمانان و به ياد آوردن دشمنيها و عداوتهاى ميان دو تيره اوس و خزرج و تذكر و نقل داستانهايى از روزهاى جنگ ميان آن دو تيره و امثال آن بود كه از اين راه نتيجه بيشترى عايدشان شد و به خصوص آنكه در مدينه افراد منافقى همچون عبد الله بن ابىـكه پيش از اين داستانش را نقل كرديمـوجود داشتند كه در دل ايمانى به اسلام و پيغمبر نياورده بودند و بلكه دنبال بهانه‏اى مى‏گشتند تا آنها كه اين آيين مقدس را به سرزمين يثرب ارمغان آورده بودند مورد سرزنش و تمسخر قرار دهند.

يهوديان از وجود اين گونه افراد استفاده زيادى براى پيشرفت هدف خود كه همان ايجاد تفرقه و اختلاف بود مى‏كردند و حتى آنها را وادار مى‏كردند تا به مسجد مسلمانان آمده و در ميان آنها به گفتگو پرداخته و تخم نفاق و دو دستگى بيفشانند و احيانا آنها را مسخره و استهزا كنند،كه وقتى رسول خدا(ص)از اين ماجرا مطلع گرديد دستور داد آنها را كه گرد هم نشسته و در گوشى سخن مى‏گفتند آشكارا از مسجد بيرون كنند و افراد تازه مسلمان نيز با قاطعيت عمل كرده و آنها را از مسجد بيرون انداختند.

اسلام چند تن از بزرگان يهود

چيزى كه در اين ميان يهود را بيش از پيش ناراحت كرد و موجب تحريك بيشتر دشمنى آنان گرديد پذيرفتن و قبول اسلام از طرف دو تن از بزرگان و دانشمندان ايشان به نام عبد الله بن سلام و مخيريق بود كه براى يهوديانى كه خود را برترين نژادها دانسته و نبوت و پيامبرى را منحصر به فرزندان اسحاق مى‏دانستند بسيار ناگوار و غير قابل تصور و ناهموار بود،و شايد ترس آن را داشتند كه افراد دانشمند و سرشناس ديگرى نيز تدريجا به حقانيت اسلام واقف گشته و در سلك مسلمانان درآيند و اتفاقا اين ترس و پيش بينى آنها جامه عمل پوشيد و افراد ديگرى نيز چون ثعلبة بن سعيه،اسيد بن‏سعيه و اسد بن عبيد نيز مسلمان شدند.

ازدواج با عايشه

از جمله كارهايى كه در سال اول هجرت در مدينه انجام شد ازدواج رسول خدا(ص)با عايشه دختر ابو بكر بود كه با توضيحاتى كه ان شاء الله بعدا در جاى خود خواهيم داد منظور پيغمبر اسلام از اين ازدواج بيشتر جلب توجه ابى بكر و قبيله او و تحكيم روابط با آنها بود،و البته عايشه با زيبايى و سن كمى كه داشت احيانا مى‏توانست به رهبر بزرگوار اسلام كمك كرده و از آن افكار زيادى كه داشت و وظيفه مهم و سنگينى را كه به عهده گرفته بود رهايى بخشد و گاه گاهى سبب تسكين و آرامشى براى آن حضرت گردد، مقدمات اين ازدواج نيز در مكه انجام شد و مراسم خواستگارى در آنجا به وقوع پيوست اما عروسى و زفاف در مدينه صورت گرفت.

عايشه با اينكه مى‏توانست از افتخار همسرى رهبر بزرگوار اسلام با آن فرصت و امكانات كمال بهره‏هاى معنوى را ببرد اما زندگى پر ماجرا و طولانى او حکایت ها موجود است ،و پس از آنكه حدود 70 سال از سن او گذشت در سال 58 هجرى مرگش فرا رسيد.

جهاد و دستور جنگ با دشمنان

پس از آنكه رسول خدا(ص)سر و سامانى به كار مردم مدينه داد و چنانكه گفته شد با تدوين قراردادها و پيمانهايى نظير آنچه قبلا اشاره شد شالوده يك امت و ملتى نيرومند را بر اساس شريعت مقدس اسلام پى ريزى كرد به فكر دشمنان خارج و بخصوص مشركين مكه افتاد و برخى از مورخين براى توجه پيغمبر اسلام و مهاجرين به جانب مكه علل و جهات ديگرى هم ذكر كرده‏اند،مانند اينكه گفته‏اند:مكه وطن و زادگاه آنان بود و ميل و علاقه به وطن براى هر انسانى فطرى و طبيعى است،ديگر آنكه خانه كعبه محل عبادت و زيارتگاه آنها و مورد احترام ايشان بود و هيچ گاه نمى‏توانستند آن سرزمين مقدس را از ياد ببرند و سوم آنكه خويشان و كسان ايشان در مكه بودند و آنها علاقه ديدنشان را داشتند و گذشته از اينها بيشتر مهاجرين خانه و اثاث و اموال خود را در مكه گذارده و نتوانسته بودند آنها را همراه خود به يثرب بياورند .

و شايد از همه مهمتر اين مسئله بود كه در شهر مكه خانه كعبه و بناى توحيد كه به دست ابراهيم خليل(ع)بنا شده بود وجود داشت،و سالها بود كه اين مركز مقدس و كعبه موحدان الهى،مركز شرك و بت و بت‏پرستى شده بود و رسول خدا(ص)از جانب خداى تعالى مأموريت داشت تا هر چه زودتر آن مكان مقدس را از اين آلودگيها و بتهايى كه سبب تفرقه و جدايى بندگان خدا و پرستشهاى باطل گشته بود،پاك كند و براى انجام اين كار نيازمند به مقدمات و وسايل و پيدا كردن راه و بهانه‏اى‏بود و در صدد بود تا راهى پيدا كند و هر چه زودتر اين مأموريت بزرگ الهى را انجام دهد.

گو اينكه پاره‏اى از مستشرقين و خاورشناسان تحت تأثير گفتار كشيشان مغرض مسيحى قرار گرفته و يا خود نظرى مغرضانه داشته‏اند و در فصل غزوات و سراياى رسول خدا(ص)كه تعداد آنها طبق تواريخ حدود 65 غزوه و سريه بوده سخنانى ناروا گفته و برداشتهاى غلطى كرده‏اند،و بيشتر خواسته‏اند سفرهاى جنگى رسول خدا(ص)و اعزام افراد و سپاههاى اسلامى را به صورت تهاجم و حمله معرفى كنند،و براى دفاع از آنها و گفتار ناهنجارشان جمعى از نويسندگان و دانشمندان اسلامى ناچار به تجزيه و تحليل و بحث و تحقيق درباره غزوات و سرايا گشته و در جاى خود ثابت كرده‏اند كه رهبر عالى قدر اسلام و سپاهيان او در تمام اين حمله‏ها و سفرها جز همان تبليغ اسلام و مرام توحيد و مبارزه با شرك و بت پرستى و از بين بردن مظاهر كفر و بى دينى،هدف ديگرى نداشتند و از همان سال نخست هجرت و اعزام گروههاى چند نفرى تا آخرين روزهاى حيات و زندگانى و لشكر كشى‏هاى چند هزار نفرى و داستان فتح مكه و غيره همه جا در تعقيب همين هدف بودند و بخوبى هم از عهده اين مأموريت آسمانى و الهى برآمدند.

متأسفانه ما وقتى چند سال خلافت امير المؤمنين على(ع)را استثنا كنيم مى‏بينيم رفتار و اعمال خلفاى ديگر كه خيال مى‏كردند تمام رنجها و محروميتهايى را كه پيغمبر اسلام تحمل كرد براى برترى دادن نژاد عرب بر ساير نژادها و بسط و توسعه نفوذ آنها در جهان بوده،چنان بود كه بهانه‏اى به دست دشمنان داده تا به دنبال آن نظريه غلط و مغرضانه،شواهد و تأييداتى ذكر كنند و سر و صورتى به سخنان بيجاى خود داده به صورت گفتارى منطقى و مستدل به خورد پيروان خود بدهند.

و بخصوص اعمال بنى اميه و بنى عباس كه اسلام و خلافت را فقط وسيله‏اى براى رسيدن به هواها و هوسهاى شخصى و هزاران جنايت ديگر قرار داده بودند،وسيله ديگرى براى پيشرفت تبليغات شوم آنها گرديد و وضع مسلمانان و اسلام و بلكه جامعه بشريت را به اين وضع كه مى‏بينيم در آوردند.بارى بازگرديم به دنباله نگارش تاريخ زندگانى پيغمبر اسلام و اين بحث غم‏انگيز را بگذاريم براى روزى كه فرزند حقيقى اسلام و زنده كننده عظمت و آثار از دست رفته و قوانين فراموش شده آن ظهور كند،و پرده از روى اين انحرافات و جنايات برداشته و چهره واقعى اين آيين مقدس را به جهانيان معرفى نمايد و سراسر گيتى را به خضوع و تعظيم در برابر خويش وادارد و پرچم مقدس اسلام را در پهنه عالم به اهتزاز در آورد،ان شاء الله تعالى.

مورخين غزوات رسول خدا(ص)را بيست و شش يا بيست و هفت غزوه ذكر كرده‏اند كه در نه غزوه از آنها خود آن حضرت جنگ كرده،و سرايا را سى و هفت و يا چهل سريه نقل كرده‏اند و منظور از غزوات سفرهايى است كه رسول خدا(ص)خود به همراه سپاهيان از مدينه بيرون مى‏رفت و سرايا آنهايى است كه آن حضرت گروهى از مسلمانان اعم از مهاجر يا انصار را به سويى اعزام مى‏كرد و خود در مدينه مى‏ماند و بايد دانست كه در بسيارى از اين سفرها كه به نام غزوه و يا سريه در تاريخ ثبت شده جنگى روى نمى‏داد و رسول خدا(ص)يا سپاهيان اعزامى بدون آنكه با دشمن برخوردى داشته باشند به مدينه باز مى‏گشتند،و اساسا در اين گونه سفرها،جنگ يا دستبرد زدن به دشمن منظور نبوده و احتمالا به منظور ارعاب و يا ساير تاكتيكهاى جنگى صورت مى‏گرفته است و گاهى همين سفرها سبب بستن پيمانهايى با قبايل اطراف مدينه مى‏گرديد.

گذشته از اين،بايد توطئه‏هاى مشترك يهود،مشركين و منافقان را در نظر بگيريم كه اينها پيوسته در صدد بودند تا اين آيين مقدس و نو پا را از پاى در آورند،و پنهانى با هم در رابطه و رفت و آمد بودند،رسول بزرگوار اسلام مترصد بود مبادا مشركان به نام سفرهاى تجارتى و در زير پوشش كاروان با قرارهاى قبلى با يهوديان و منافقان توطئه حمله به مدينه را در سر بپرورانند،و از اين رو هرگاه مى‏شنيد كاروانى از مكه بيرون آمده ناچار گروهى را در سر راه آنها مى‏فرستاد تا هم گزارشى از حركتهاى مشكوكانه و لشكركشى آنها پيدا كند و هم حضور مسلمانها را در بيابانها و سر راه آنها به ايشان‏بنماياند.

از آن جمله است همان يكى دو غزوه و سريه‏هايى كه در سالهاى اول هجرت صورت گرفت و منجر به جنگ بدر گرديد كه رسول خدا(ص)به منظور توجه دادن سران قريش به وضع موجود مهاجرين و وادار كردن آنها از اين طريق براى مذاكره يا جنگ و اطلاع از حركت و رفت و آمد آنها و نشان دادن حضور مسلمانها در بيابانهاى اطراف،گروهى را در هنگام حركت كاروان قريش به سوى شام بر سر راه آنان مى‏فرستاد تا به آنها بفهماند اگر به كارشكنى و آزار خود نسبت به مسلمانانـچه آنها كه هنوز در مكه بودند و چه آنها كه به مدينه هجرت كرده بودندـادامه دهند با اين خطر مواجه خواهند بود كه افراد مسلمانى كه از ترس مشركان و سران مكه و شكنجه و آزار ايشان دست از خانه و زندگانى و كسب و كار خود كشيده و به شهر يثرب گريخته‏اند ممكن است با آزادى و آسايشى كه در يثرب به دست آورده‏اند به فكر انتقام بر آمده و مزاحمتى براى كاروانيان فراهم سازند،چنانكه سرانجام هم همين طور شد و به شرحى كه در صفحات آينده خواهيد خواند پس از اينكه حدود يك سال و نيم از هجرت رسول خدا(ص)و مسلمانان به شهر يثرب گذشت بزرگان مكه به منظور مقابله با اين خطر و براى اينكه قدرت و نيروى خود را به رخ پيروان محمد(ص)بكشند با آن سپاه مجهز و ساز و برگ جنگى به بدر آمدند و به آن سرنوشت و شكست سخت دچار گرديدند.و آن وقت بخوبى روشن گرديد كه منظور از آن سفرهاى قبلى و اعزام دسته‏هاى چند نفرى همين بود كه مشركين و سران قريش را به مجلس مذاكره و گفتگو و در صورت عدم توافق به ميدان جنگ بكشاند و اين مانع بزرگ را از سر راه نجات مردم جزيرة العرب و آيين توحيد بردارد،و راه را براى ترويج مرام حق هموار سازد و بر خلاف تصور دشمنان مغرض،منظور از غزوات و سراياى قبل از بدر حمله به كاروان قريش و چپاول و يغماگرى اموال مردم مكه نبوده است و دليل روشن اين مطلب نيز رفتار مسلمانان در اين سفرها بود،زيرا معمولا در اين سفرها حتى در غزوه بدر نيز مسلمانان دستبردى به كاروان نزدند و با اينكه در دو سفر از اين مسافرتها افراد اعزامى به كاروانيان نيز برخورد مى‏كردند اما بدون زد وخورد از هم مى‏گذشتند تنها در يكى از اين سفرها يكى از مسلمانان تيرى به سوى كاروانيان پرتاب كرد كه آن هم از طرف كاروانيان بى‏پاسخ ماند و به مسالمت انجاميد،و اساسا مقايسه شماره افراد اعزامى با نگهبانان كاروان،گواه ديگرى بر گفتار ما است زيرا در يكى از اين سرايا كه به سركردگى حمزة بن عبد المطلب صورت گرفت شماره مسلمانان سى نفر و عدد نگهبانان كاروان سيصد تن بوده،و ديگرى كه در تحت فرماندهى عبيدة بن حارث انجام گرفته شماره افراد اعزامى شصت تن و عدد مستحفظان كاروان دويست نفر مرد مسلح بوده است.

ذكر اين توضيحات قبل از ورود در نقل تاريخ غزوات و سرايا به همين منظور بود كه با نقل تاريخ براى برخى اين سؤال پيش نيايد كه چرا پيغمبر اسلام افرادى را به سوى كاراوان قريش اعزام مى‏دارد؟و يا خود با جمعى از مسلمانان به اين عنوان از مدينه راهى بيابانهاى حجاز مى‏گردد؟تا زمينه‏اى براى تبليغات سوء دشمنان اسلام فراهم نشود كه بگويند:مسلمانان براى غارت اموال كاروان مكه بسيج شدند و به طمع غنيمت و به دست آوردن اموال مردم مكه حركت كردند!و همين سخنان ايجاد شبهه‏اى در ذهن آنان بنمايد و ظاهرا همين مقدار توضيح در اين مختصر كافى باشد و تحقيق بيشتر را به عهده خواننده محترم مى‏گذاريم تا اگر بخواهد به كتابهاى مشروحترى كه در اين باره نگاشته شده مراجعه كند.

به طور اجمال مى‏توان غرض از اين سرايا و غزوات را در اهداف زير خلاصه كرد:

1.حضور مسلمانها و سربازان اسلام در بيابانهاى حجاز و توجه دادن مشركان قريش به آمادگى مسلمانها براى هر نوع مقابله و جنگ،تا فكر توطئه و حمله به مدينه را در سر نپرورانند و نيز آماده كردن مسلمانان از نظر رزمى براى آينده و ورزيده شدن آنها در سفرهاى بيابانى .

2.اطلاع از رفت و آمدهاى مشكوكانه مشركان در پوشش كاروان و تجارت و كسب اطلاعات و اخبار سياسى و نظامى آنان.

3.صدور نهضت اسلام به روستاها و شهرهاى اطراف و مقدمه‏اى براى صدور آن‏به مكه،مركز حجاز و شهر مقدس و مذهبى جزيرة العرب كه به انواع اعمال زشت و گناه آلود مانند نصب بتها و از لام و انصاب و انجام مراسم غلط ديگر آلوده شده بود،و در نتيجه مركز اصلى توحيد به كانون شرك و بت پرستى و اعمال زشت ديگر تبديل شده بود.

اكنون چند سريه و اعزام سپاه را كه از طرف رسول خدا(ص)در سال اول هجرت اتفاق افتاد ذكر كرده و برخى حوادث مهم ديگر را نيز اضافه بر آنچه تاكنون ذكر شده مى‏آوريم و به سال دوم هجرت وارد مى‏شويم.

سريه حمزة بن عبد المطلب

رسول خدا(ص)مطلع شد كه كاروانى از قريش تحت نظارت و رياست ابو جهل به همراهى سيصد نفر از مردم مكه به سوى شام مى‏رود،آن حضرت حمزة بن عبد المطلب را با سى نفر از مسلمانان كه همگى از مهاجران و اهل مكه بودند به سوى آنها فرستاد و چون به هم رسيدند يكى از آنها به نام مجدى بن عمرو كه با هر دو دسته پيمان صلح داشت وساطت كرد و از زد و خورد ميان دو دسته جلوگيرى نمود و بدون آنكه جنگى و برخوردى رخ دهد از يكديگر جدا شدند و اين ماجرا چنانكه برخى گفته‏اند در ماه هفتم هجرت اتفاق افتاد.

سريه عبيدة بن حارث

اين بار نيز كاروان قريش به سرپرستى ابو سفيان و يا به قول ابن هشام به سركردگى عكرمه يا مكرز بن أبى حفص و حمايت دويست نفر مرد شمشير زن به شام مى‏رفت كه رسول خدا(ص)عبيدة بن حارث را با شصت نفر از مهاجرين يا به گفته برخى هشتاد تن به طرف آنها روانه كرد و باز هم با اينكه دو دسته به هم برخوردند ولى بدون جنگ و زد و خورد از هم گذشتند و تنها سعد بن ابى وقاص كه در لشكر مسلمين بود تيرى به سوى كاروانيان پرتاب كرد و اين نخستين تيرى بود كه به دست مسلمانان به سوى مشركين پرتاب مى‏شد.اين سفر به منظور سياسى و يا غرضهاى ديگرى كه انجام شده بود براى دو نفر از مسلمانان مكه كه نتوانسته بودند خود را به همكيشان مهاجر خود به مدينه برسانند بسيار سودمند بود،زيرا اين دو نفر كه يكى مقداد بن عمرو بهرانى و ديگرى عتبة بن غزوان مازنى نام داشتند،مدتها بود كه مسلمان شده بودند اما مانند بسيارى از مسلمانان ديگر از ترس سران قريش و نزديكان مشرك خود نتوانسته بودند از مكه هجرت كنند،و همين كه ديدند كاروان قريش به سوى شام حركت مى‏كند به عنوان حمايت و نگهبانى كاروان همچون ديگر نگهبانان آزادانه از مكه خارج شدند و گويا چشم به راه آمدن مسلمانان و مترصد چنين فرصتى بودند كه بتوانند به آنها بپيوندند و همين برخورد سبب شد كه آن دو نفر به آسانى بتوانند از ميان كاروانيان خارج شده و به مسلمانان بپيوندند .

غزوه ودان

به گفته ابن هشام در ماه صفر،يعنى يازده ماه پس از ورود رسول خدا(ص)به مدينه،نخستين غزوه و اولين سفرى كه آن حضرت به منظور جنگ با دشمنان اسلام از شهر خارج شد اتفاق افتاد،در اين سفر رسول خدا(ص)سعد بن عباده را براى رسيدگى به كارهاى مردم در مدينه گماشت و خود با جمعى از مسلمانان به منظور جنگ با بنى ضمره و اطلاع از وضع كاروان قريش بيرون آمد ولى به كاروان برخورد نكرد و با بنى ضمره نيز پيمانى به عنوان صلح و دوستى و عدم تعرض بست و به شهر بازگشت.

حوادث ديگرى در سال اول

و از حوادث ديگر سال اول هجرت،يكى مرگ اسعد بن زرارهـنقيب طائفه بنى النجارـبود كه موجب تأثر رهبر اسلام و مسلمانان گرديد و قسمتى از فداكاريها و بزرگواريهاى او در ضمن مسافرت وى به مكه و آوردن مصعب بن عمير به مدينه و پذيرايى از وى در آن شهر و پيشرفت اسلام به وسيله او در مدينه،پيش از اين ذكر شد و چنانكه انصار گفته‏اند:اسعد بن زراره نخستين كسى است كه در قبرستان بقيع به خاك سپرده شد و پس از آن«بقيع»به صورت قبرستان مسلمانان در آمد و تاكنون به همان صورت باقى است و به خاطر قبرهاى ائمه عالى قدر دين و بزرگانى كه در آنجا دفن شدند به صورت مكانى مقدس در آمده و مزار مسلمانان جهان شد.

و ديگر مرگ كلثوم بن هدم است كه در همان سال اتفاق افتاد و او نيز به خاطر گذشتها و پذيرايى گرمى كه در آغاز ورود رسول خدا(ص)و مهاجرين مكه از آن حضرت و اصحاب كرد مقام شايسته‏اى در نزد مسلمانان داشت،گذشته از اينكه از نظر خانوادگى و اجتماعى نيز شخصيت بزرگى بود. (5)  

سال دوم هجرت و جنگ بدر

در سال دوم هجرت نيز چند غزوه و سريه اتفاق افتاد كه از همه مهمتر غزوه بدر كبرى بود و ما حوادث سال دوم و غزوات و سرايا را به ترتيب زمان با اتفاقات ديگرى كه رخ داده ذكر خواهيم كرد.

غزوه بواط

در ماه ربيع الاولـيعنى يك سال پس از هجرتـغزوه بواط اتفاق افتاد و«بواط»نام جايى بوده در ناحيه‏اى از نواحى كوه«رضوى»كه رسول خدا(ص)به منظور جنگ با قريش به همراه جمعى از مدينه خارج شد و سائب بن عثمان بن مظعون را به كار مردم شهر گماشت و بدون آنكه با قريش برخورد كند و جنگى رخ دهد از همانجا به مدينه بازگشت.

غزوه عشيره

و در ماه جمادى الاولى أبا سلمة بن عبد الاسد را در مدينه منصوب فرمود و خود با گروهى از مهاجرين از شهر بيرون آمد و راه«نقب بنى دينار»را پيش گرفته همچنان تا جايى به نام«عشيره»براند و در آنجا توقف كرد و تا چند روز از ماه جمادى الثانيه را نيز در آنجا ماند و در اين مدت با قبيله بنى مدلج و متحدين آنها از قبايل ديگر پيمان دوستى بسته و به مدينه بازگشت .ابن هشام و ديگران از عمار بن ياسر نقل كرده‏اند كه گفته است:در غزوه عشيره من و على بن ابيطالب همسفر و مأنوس بوديم و در آن چند روزى كه در عشيره توقف داشتيم روزى على بن ابى طالب به من گفت:بيا تا به تماشاى بنى مدلج كه در نخلستان در آن نزديكى كار مى‏كردند برويم و من با او به آن نزديكى رفتيم و همچنان كه نشسته بوديم و كار آنها را تماشا مى‏كرديم خوابمان گرفت و هر دو برخاسته زير نخله خرما و روى شنهاى نرمى كه آنجا بود خوابيديم .

هنگامى به خود آمديم كه رسول خدا(ص)بالاى سر ما ايستاده بود و ما را با پاى خود حركت مى‏داد،من و على بن ابيطالب كه سر و رويمان خاك آلود شده بود برخاسته و در برابر آن حضرت ايستاديم،پيغمبر اسلام كه سر و صورت خاك آلود على را ديد فرمود:اى ابو تراب اين چه حالى است؟

و سپس فرمود:آيا شما را از بدبخت‏ترين و شقى‏ترين مردم آگاه نكنم كه آنها كيان‏اند؟

ـعرض كرديم:چرا يا رسول الله!

ـفرمود:يكى همان پى كننده ناقه(صالح)استـو سپس در حالى كه اشاره به على بن ابيطالب مى‏كردـفرمود :و ديگرى آن كسى است كه بر اينجاى سر تو ضربت مى‏زند و اين محاسن تو را از آن رنگين مى‏سازد .

سريه سعد بن أبى وقاص

و پس از بازگشت رسول خدا(ص)به مدينه پيش از غزوه بدر اولى يا بعد از آن،سعد را با گروهى كه مركب از هشت نفر يا بيشتر بودند به منظور برخورد با كاروان قريش فرستاد،ولى كاروانيان پيش از آنكه فرستادگان به محل عبور آنها برسند از آن ناحيه گذشته بودند و از اين رو سعد و همراهان به مدينه بازگشتند،و برخوردى ميان آنها واقع نشد.

غزوه بدر اولى(يا سفوان)

سبب اين غزوه اين شد كه كرز بن جابر فهرى دستبردى به اطراف مدينه زد و قسمتى از رمه‏ها و گله‏هاى مردم شهر را به غارت برد و به گفته برخى چون با قريش رابطه داشت اين حمله يك تجاوز سياسى تلقى شد،و رسول خدا(ص)زيد بن حارثه را بر مدينه گماشت و تا جايى به نام«سفوان»كه از نواحى بدر بود به تعقيب وى رفت و چون به او دسترسى نيافت به مدينه بازگشت.

سريه عبد الله بن جحش

در ماه رجب سال دوم هجرت،رسول خدا(ص)عبد الله بن جحش يكى از مهاجرين را مأمور كرد با هشت نفرـو به گفته برخى دوازده نفرـاز مدينه خارج شود و نامه‏اى سربسته بدو داد و فرمود :به سمت مكه برو و تا دو روز،نامه را باز نكن و پس از آن،نامه را باز كن و هر چه در آن نوشته بود بدان عمل نما.

عبد الله طبق دستور به راه افتاد و پس از دو روز،نامه را گشود و ديد در آن نوشته تا نخلهـكه ميان مكه و طائف استـپيش برويد و در آنجا مترصد كاروان قريش باش و از اخبار ايشان ما را آگاه كن و همراهان خود را در رفتن بدانجا آزاد بگذار و كسى را براى رفتن مجبور نكن.

عبد الله همين كه نامه را خواند به همراهان خود گفت:رسول خدا(ص)مرا مأمور كرده به«نخله»بروم و در آنجا مترصد كاروان قريش باشم و خبر آنها را براى آن حضرت بفرستم و شما را در آمدن با من مخير ساخته اكنون هر كس آماده فداكارى و شهامت است همراه من بيايد و گر نه از همين جا باز گردد.

همراهان همگى گفتند:ما همراه تو خواهيم آمد و هيچ كدام حاضر به بازگشت نشدند.

آنها تا جايى به نام«بحران»پيش رفتند و در آنجا دو تن از ايشانـكه يكى سعد بن أبى وقاص و ديگرى عتبة بن غزوان بودـشتران خود را گم كرده و براى پيدا كردن شتر خود از آنها جدا شدند و راه بيابان را پيش گرفتند،عبد الله بن جحش نيز با ديگران‏به دنبال مأموريت به سوى نخله حركت كردند.

سعد بن أبى وقاص و عتبة همچنان كه پيش مى‏رفتند به دست قرشيان افتاده و اسير گشتند،عبد الله بن جحش نيز با همراهان وارد نخله شد و براى اطلاع از كاروان قريش در جايى كمين كردند و روز آخر ماه رجب بود كه كاروانى از قريش را ديدند با كالاهاى تجارتى مانند پوست و كشمش و غيره از طائف به سوى مكه مى‏روند.

اين كاروان را چند تن از قرشيان به نام عمرو بن حضرمى،عثمان بن عبد الله،برادرش نوفل بن عبد الله و حكم بن كيسان نگهبانى و همراهى مى‏كردند و چون چشمشان به عبد الله بن جحش و همراهان او افتاد،وحشت آنها را گرفت ولى چون جلوى مسلمانان عكاشة بن محصن بود و او نيز سر خود را تراشيده بود قرشيان با هم گفتند:

اينان از عمره باز مى‏گردند و ترسى از آنها در دل راه ندهيد.

از آن سو عبد الله و همراهان او وقتى قرشيان را ديدند براى جنگ با آنها به گفتگو و مشورت پرداختند.اينان كه پس از سالها شكنجه و آزارى كه از دست مشركين ديده بودند و دستورى براى دفاع از خويش نداشتند،فرصتى براى انتقام و تلافى به دست آورده مايل بودند به هر كيفيتى شده اين فرصت را از دست ندهند و به جاى آن ضربتها كه خورده بودند ضربتى به قريش بزنند،بخصوص عبد الله بن جحش كه خانه و اموالش را پس از مهاجرت به مكه همين قرشيان مصادره كرده و همه را به غارت برده بودندـچنانكه پيش از اين داستانش گذشتـو از طرفى روز آخر ماه رجب و از ماههايى بود كه عربها جنگ در آن را جايز نمى‏دانستند و سرانجام پس از گفتگوى مختصرى نتوانستند فرصت را از دست داده و خوددارى كنند و واقد بن عبد الله تميمىـيكى از همراهان عبد اللهـتيرى به سوى قرشيان انداخت و عمرو بن حضرمى را به قتل رسانيد و به دنبال او مسلمانان ديگر نيز حمله كرده و عثمان بن عبد الله و حكم بن كيسان را دستگير ساخته نوفل بن عبد الله نيز فرار كرده به مكه گريخت و بدين ترتيب فرستادگان رسول خدا (ص)با دو اسير و اموال كاروان به مدينه آمدند.

اما وقتى به مدينه آمدند با اعتراض رسول خدا(ص)كه بدانها فرمود:«من به شما نگفته بودم در ماه حرام جنگ كنيد»مواجه شده و به دنبال آن مسلمانان ديگر نيز زبان‏به ملامت آنها گشوده و پيغمبر اسلام در آن اموال و دو اسيرى هم كه آورده بودند تصرفى نكرده و آنها را بلاتكليف گذارد تا دستورى در اين باره از خداى تعالى برسد،و همين جريان عبد الله و همراهان را سخت پريشان و افسرده كرد و كسى نمى‏دانست تكليف آنها و عملى كه انجام داده بودند چه خواهد شد.

اين ماجرا تدريجا به صورت حربه‏اى به دست مشركين و يهوديان افتاد تا عليه پيغمبر اسلام و مسلمانان تبليغ كنند و بگويند:محمد و پيروانش حرمت ماه حرام را شكسته و دست به قتل و خونريزى در ماه رجب زده‏اند.

هر چه از اين ماجرا مى‏گذشت به ناراحتى عبد الله و همراهانش افزوده مى‏شد و بيشتر مورد شماتت و ملامت قرار مى‏گرفتند تا سرانجام وحى الهى در ضمن آيات زير به رسول خدا(ص)نازل شد و زبان دشمنان را بست:

«يسئلونك عن الشهر الحرام قتال فيه قل قتال فيه كبير و صد عن سبيل الله و كفر به و المسجد الحرام و إخراج أهله منه اكبر عند الله و الفتنة أكبر من القتل و لا يزالون يقاتلونكم حتى يردوكم عن دينكم ان استطاعوا...» (1)

[اى پيغمبر مردم از تو راجع به جنگ در ماه حرام سؤال مى‏كنند بگو گناهى است بزرگ و بازداشتن مردم از راه خدا و كفر به خداست ولى بيرون كردن اهل حرم خدا گناه بزرگترى است و فتنه گرى بزرگتر از قتل است،و اينان پيوسته با شما كارزار كنند تا شما را اگر بتوانند از دين خود بازگردانند...]

يعنى شما اگر در ماه حرام اقدام به جنگ كرده‏ايد آنان گناه بزرگترى را مرتكب شده‏اند كه اهل مكه را به جرم پرستش خداوند از شهر و ديار خود بيرون كرده و از سوى ديگر مسلمانان مكه را زير شكنجه و فشار قرار داده تا دست از دين و آيين خود بردارند و چنين افرادى حق ندارند عبد الله و همراهانش را سرزنش و ملامت كنند.

با نزول اين آيات عبد الله و يارانش از نگرانى و اضطراب بيرون آمده و پاسخ مشركان و يهوديان و ديگران داده شد و رسول خدا(ص)نيز غنايم جنگ را قبول كرده و تقسيم نمود و به دنبال آن قريش كسى به نزد آن حضرت فرستاد تا اسيران‏خود را بدون فديه آزاد كنند و رسول خدا(ص)آزادى آن دو را موكول به آمدن سعد بن أبى وقاص و عتبة بن غزوان كرد و چون آن دو را آزاد كردند پيغمبر اسلام نيز آن دو اسير را آزاد ساخت و حكم بن كيسانـيكى از آن دو اسيرـپس از آن آزاد شدن مسلمان گرديد و به مكه نرفت و همچنان در مدينه ماند تا در جنگ«بئرمعونة»شهيد گرديد،و آن ديگر يعنى عثمان بن عبد الله به مكه بازگشت و در همانجا بود تا به حال كفر از دنيا برفت.

تغيير قبله مسلمانان

و از جمله اتفاقات اين سال،تغيير قبله از بيت المقدس به كعبه بود كه بنا بر مشهور در همين ماه رجب اتفاق افتاد و تا به آن روز مسلمانان به دستور خداى تعالى رو به بيت المقدس نماز مى‏خواندند و از آن پس مأمور شدند رو به كعبه نماز بگذارند و در اين باره آيات 142 تا 144 سوره بقره نازل شده و چنانكه از همان آيات استفاده مى‏شود،رسول خدا(ص)نيز انتظار اين دستور را داشت و چشم به راه چنين تحولى در قبله مسلمين بود و البته در اين باره از سوى يهود و مشركان سخن بسيار شد و زبان ايراد و اعتراض گشودند كه در آيات مذكوره و روايات پاسخ آنها داده شده و توضيح و بحث بيشتر در اين باره از وضع تدوين اين مختصر بيرون است.

فرض روزه(بنا بر قولى)

و نيز گفته‏اند:در ماه شعبان سال دوم،روزه ماه رمضان بر مسلمانان واجب شد و فاصله ميان تغيير قبله و فرض روزه ماه رمضان به گفته برخى يك ماه بود و مسلمانان موظف شدند تا ماه رمضان را روزه بگيرند.در آغاز چنان بود كه چون شب فرا مى‏رسيد و افطار مى‏كردند و مى‏خوابيدند و يا افطار نكرده به خواب مى‏رفتند تا غروب روز ديگر افطار بر آنان حرام بود چنانكه جماع با زنان نيز در تمام اين ماه بر آنها حرام بود و اين حكم در سال پنجم نسخ شد،و خوردن و آشاميدن و مفطرات ديگر تا طلوع فجر و سپيده صبح بر آنان حلال شد به شرحى كه ان شاء الله در جاى‏خود ذكر خواهد شد.

و به دنبال آن زكات فطر نيز واجب شد و رسول خدا(ص)روز اول ماه شوال را عيد قرار داد و نماز عيد خواند به كيفيتى كه در كتابهاى فقهى مذكور است.

ولى بايد دانست كه از سخنان جناب جعفر بن ابيطالب در حضور نجاشى در داستان هجرت حبشه استفاده مى‏شود كه روزه سالها قبل از هجرت در اسلام بوده اگر چه به صورت غير فرض و يا در هر ماه سه روز (2) آمده باشد و بلكه از پاره‏اى رواياتـاگر چه از نظر سند چندان معتبر نيستـاستفاده مى‏شود،كه روزه ماه رمضان در مكه فرض شده است،چنانكه در داستان اسلام عمرو بن مرة جهنى كه در سالهاى اول بعثت مسلمان شد آمده است كه رسول خدا(ص)او را به سوى قومش فرستاد و چون به نزد ايشان آمد بدانها گفت:

«إنى رسول من رسول الله اليكم،ادعوكم إلى الجنة و احذركم من النار،و امركم بحقن الدماء و صلة الارحام و عبادة الله و رفض الاصنام و حج البيت،و صيام شهر رمضان،شهر من اثنى عشر شهرا،فمن اجاب فله الجنة» (3)

[من فرستاده رسول خدايم به سوى شما و شما را به بهشت مى‏خوانم و از دوزخ برحذر مى‏دارم و به جلوگيرى از خونريزى و صله رحم و پرستش خدا و ترك بتها و حج خانه خدا و روزه ماه رمضان يكى از دوازده ماه دستور مى‏دهم،و هر كس كه پذيرفت بهشت از آن اوست...]

شاهدان از زبان ابو رافع و مرگ ابو لهب

و از قسمتهاى جالبى كه در تاريخ جنگ بدر در مورد نزول فرشتگان ذكر شده قسمت زير است كه ابن هشام در سيره نقل كرده و مى‏گويد:

نخستين كسى كه خبر جنگ بدر و شكست قريش را به مكه رسانيد حيسمان بن عبد الله خزاعى بود كه سراسيمه خود را به مكه رسانيد و وارد شهر شده خبر كشته شدن عتبه،شيبه،ابو جهل،امية بن خلف و ديگر بزرگان قريش را به مردم مكه داد.

اين خبر بقدرى وحشتناك و ناگهانى بود كه بيشتر مردم در آغاز باور نكردند،و صفوان پسر اميه بن خلف در كنار خانه كعبه و در حجر اسماعيل نشسته بود فرياد زد:به خدا اين مرد ديوانه شده و نمى‏داند چه مى‏گويد!و گرنه از او بپرسيد:صفوان بن اميه چه شد؟

مردم پيش حيسمان آمده پرسيدند:صفوان بن اميه چه شد؟

حيسمان گفت:وى همان است كه در حجر اسماعيل نشسته ولى به خدا پدر وبرادرش را ديدم كه كشته شدند!

ابو رافع گويد:من آن وقت غلام عباس بن عبد المطلب بودم و چون ما در پنهانى مسلمان شده بوديم (2) از اين خبر كه حكايت از پيروزى مسلمانان مى‏كرد خوشحال شديم!و در آن وقت كه اين خبر به مكه رسيد من در خيمه‏اى كنار چاه زمزم نشسته و چوبه‏هاى تير مى‏تراشيدم و ابو لهب كه خود در جنگ بدر حاضر نشده بود و به جاى خود عاص بن هشام را به جنگ فرستاده بود در اين وقت وارد مسجد شد و يكسره آمده و پشت آن خيمه نشست ناگهان مردم فرياد زدند:

اين ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب است كه خود در جنگ حاضر و شاهد ماجرا بوده و اكنون از راه مى‏رسد،ابو لهب كه او را ديد صدايش زد و او را پيش خود خوانده و بدو گفت:برادر زاده بنشين و جريان جنگ را تعريف كن؟

مردم نيز پيش آمده دور او را گرفتند و او شروع به سخن كرده گفت:

همين قدر بگويم:ما وقتى با مسلمانان برخورد كرديم وضع طورى به سود آنان شد كه ما گويا هيچ گونه اراده و اختيارى از خود نداشتيم و تحت اختيار و اراده آنان قرار گرفتيم و به هرگونه كه مى‏خواستند با ما رفتار مى‏كردند،جمعى را كشتند و گروههايى را اسير كرده و بقيه هم گريختند.

آن گاه اضافه كرد:

اين را هم بگويم كه نبايد قريش را ملامت كرد زيرا ما مردان سفيد پوشى را در وسط آسمان و زمين مشاهده كرديم كه بر اسبانى ابلق سوار بودند و چون آنها آمدند و به ما حمله كردند ديگر كسى نتوانست در برابر آنها مقاومت كند و قدرتى از خود نشان دهد.

ابو رافع گويد:در اين موقع من گوشه خيمه را بالا زده گفتم:به خدا سوگند آنهافرشتگان بوده‏اند!

ابو لهب كه اين سخن را از من شنيد سيلى محكمى به رويم زد و من از جا برخاستم تا از خود دفاع كنم اما چون شخص ناتوان و ضعيفى بودم مغلوب ابو لهب شدم و او مرا از جا بلند كرده بر زمين زد،سپس روى سينه‏ام نشست و مشت زيادى به سر و صورتم زد.

ام الفضل همسر عباس كه در آنجا بود و آن منظره را ديد چوب خيمه را كشيد و به عنوان دفاع از من چنان بر سر ابو لهب كوفت كه سرش را شكافت،آن گاه بدو گفت:چشم عباس را دور ديده‏اى كه نسبت به غلامش اين گونه رفتار مى‏كنى؟

ابو لهب از جا برخاست و با كمال افسردگى و ناراحتى به خانه رفت و بيش از هفت روز زنده نبود كه خداوند او را به مرض«عدسه» (3) مبتلا كرد و همان بيمارى سبب مرگ او گرديد.

ابو سفيان قانون شكن

در ميان اسيران يكى هم عمرو پسر ابو سفيان بود كه به دست على بن ابيطالب(ع)اسير شده بود و چون خبر اسارت او را به پدرش ابو سفيان دادند و از او خواستند پولى به عنوان فديه او بفرستد تا او را آزاد كنند،ابو سفيان گفت:من نمى‏توانم دو مصيبت و ناگوارى را تحمل كنم هم داغ فرزند و هم پول،از طرفى پسرم حنظله را كشته‏اند و خونى از من پايمال شده و اكنون نيز براى آزادى اين يكى پولى بپردازم،بگذاريد عمرو همچنان در دست پيروان محمد باشد و تا هر زمان كه خواستند او را نگاه دارند.

و بدين ترتيب عمرو بن ابى سفيان در مدينه محبوس ماند تا اينكه يكى از مسلمانان و پيرمردان فرتوت مدينه به نام سعد بن نعمان كه از قبيله بنى عمرو بن عوف بود به قصد حج يا عمره به سوى مكه حركت كرد و چون قريش اعلان كرده بودند متعرض مسلمانانى كه به قصد حج يا عمرهـبه مكهـبيايند نخواهند شد از اين رو سعد با كمال‏اطمينان به سوى مكه رفت و هيچ احتمال نمى‏داد او را به جاى عمر و يا ديگرى دستگير سازند اما همين كه به مكه آمد و ابو سفيان از ورود او مطلع گرديد به جاى عمرو دستگيرش ساخت و به بستگان و فاميلش كه در مدينه بودند اطلاع داد تا عمرو را آزاد نكنيد ما سعد را آزاد نخواهيم كرد.

قبيله سعد يعنى همان بنى عمرو بن عوف كه از ماجرا مطلع شدند پيش رسول خدا(ص)آمده و درخواست آزادى عمرو را نمودند پيغمبر(ص)نيز موافقت كرد و بدين ترتيب عمرو بن ابى سفيان آزاد شد و سعد نيز به مدينه بازگشت.

قريش به فكر انتقام مى‏افتند

شكست قريش در جنگ بدر و كشته شدن و اسارت آن گروه زياد از بزرگان ايشان،آنها را در اندوه زيادى فرو برد و شهر مكه عزاى عمومى گرفت و كمتر خانواده‏اى بود كه يك يا چند نفرشان به دست مجاهدان اسلام به قتل نرسيده يا به اسارت آنها نرفته باشد،اما پس از چند روز تصميم گرفتند از گريه و نوحه بر كشتگان خوددارى كنند و براى آزادى اسيران نيز اقدامى ننمايند و اين بدان جهت بود كه گفتند:اگر خبر گريه و زارى ما به گوش محمد و ياران او برسد موجب شماتت ما مى‏گردد و براى آزادى اسيران نيز اگر اقدام فورى شود سبب خواهد شد تا آنها در قبول فديه و مبلغ آن سختگيرى كنند.شايد علت ديگر عمل قريش كه به دستور سران و بزرگانى چون ابو سفيان حيله‏گر و كينه‏توز صادر شده بودـبه نظر نگارندهـآن بوده كه فكر انتقام از دلها بيرون نرود و به اصطلاح عقده‏ها باز نگردد و از اين عقده‏ها در فرصت ديگرى براى تجهيز لشكر و جنگ تازه‏اى عليه مسلمانان استفاده كنند.

اما طولى نكشيد كه در مورد آزاد كردن اسيران تصميمشان عوض شد و قرار شد هر كس به هر ترتيبى مى‏تواند براى آزاد كردن اسير خود اقدام كند و به دنبال آن رفت و آمد به مدينه شروع شد و چنانكه گفتيم اسيران آزاد شدند.

ولى در مورد خوددارى و جلوگيرى از گريه و عزادارى مدتى بر تصميم خود باقى بودند.از داستانهاى جالبى كه در تاريخ در اين باره ذكر شده داستان اسود بن مطلب يكى از بزرگان قريش است كه سه تن از پسرانش به نامهاى:زمعه،عقيل و حارث در جنگ كشته شده بودند و بى‏اختيار از ديدگانش اشك مى‏ريخت ولى به احترام تصميم قريش صداى خود را به گريه و زارى بلند نمى‏كرد،تا آنكه شبى صداى گريه شنيد و چون نابينا شده بود به غلامش گفت:برو نگاه كن ببين گريه آزاد شده تا اگر آزاد شده من هم در مرگ زمعه صدايم را به گريه بلند كنم كه آتش داغ او در دلم شعله‏ور شده و مرا مى‏سوزاند!

غلام از خانه بيرون آمد و به دنبال آن صداى ناله روان شد و طولى نكشيد كه برگشته به اسود گفت:

زنى است كه شترش را گم كرده و براى آن گريه مى‏كند.

و خلاصه ترجمه آن اين است كه گويد:آيا زنى براى آنكه شترى از او گم شده گريه مى‏كند و خواب از چشمانش رفته است؟اى زن بر شتر خود گريه مكن ولى بر كشتگان بدر...بر بزرگان قبيله بنى هصيص و بنى مخزوم و خانواده ابو وليد گريه كن،و اگر مى‏خواهى گريه كنى بر عقيل و حارث آن شير شيران گريه كن...

و به هر صورت قريش كم كم به فكر انتقام از كشتگان خويش افتادند و به همين منظور روزى صفوان بن اميهـكه پدر و برادرش هر دو كشته شده بودندـبا عمير بن وهب كه خود در بدر حضور داشت و پسرش«وهب»به اسارت مسلمانان در آمده بود با هم در حجر اسماعيل نشسته بودند و بر كشتگان بدر تأسف مى‏خوردند و به ياد آنها آه سرد از دل مى‏كشيدند.

بناى مسجد قبا

بناى مسجد قبا

پيش از اين گفته شد كه چون رسول خدا(ص)به مدينه وارد شد و در محله قباء فرود آمد شالوده مسجد قباء را ريخت ولى به پايان نرسيد،و چون قبله مسلمانان تغيير كرد حضرت به قباء آمد و با كمك اصحاب پايه‏هاى قبله مسجد را كه محراب آن به طرف بيت المقدس بود به سمت كعبه تغيير داد و ديوارهاى آن را در همين مكان فعلى كه هست بالا برد و روزهاى شنبه نيز پياده بدانجا مى‏آمد و در آن نماز مى‏گزارد،و به گفته گروه زيادى از مفسرين آيه شريفه سوره توبه كه در ذيل داستان«مسجد ضرار»خدا فرموده:

«...لمسجد أسس على التقوى من أول يوم أحق ان تقوم فيه فيه رجال يحبون ان يتطهروا و الله يحب المطهرين» (4) درباره همين مسجد قباء نازل شده است.

و از حوادث سال دوم هجرت ازدواج ميمون امير المؤمنين على(ع)با فاطمه دختر رسول خدا(ص)بود . و ملخص آن،چنانكه در روايات بسيارى از شيعه و اهل سنت رسيده است،چنان بود كه چون فاطمه به سن رشد رسيد بزرگان اصحاب آن حضرت از مهاجر و انصار براى خواستگارى فاطمه به نزد رسول خدا(ص)آمدند و پاسخى كه پيغمبر خدا به همه آنها مى‏داد اين بود كه من در مورد ازدواج فاطمه منتظر فرمان و دستور خدا هستم و گاهى هم صغر سن و كم سالى فاطمه را دليل بر رد درخواستشان ذكر مى‏فرمود و كسى كه تا به آن روز به اين عنوان نزد پيغمبر(ص)نرفته بود،على (ع)بود.

روزى عمر و ابو بكر كه هر كدام براى خواستگارى رفته بودند و همان پاسخ را شنيده بودند با خود گفتند:چنين به نظر مى‏رسد كه رسول خدا(ص)فاطمه را براى على نگاه داشته،خوب است به نزد على برويم و او را براى اين منظور نزد پيغمبر بفرستيم و از آن سو جبرئيل نيز نازل شده و دستور ازدواج فاطمه را با على(ع)از طرف خداى تعالى به پيغمبر ابلاغ كرد.

براى اين منظور روزى به جستجوى على(ع)رفته و او را در نخلستانى كه مشغول آبيارى درختان خرما بود پيدا كردند و پيشنهاد خواستگارى كردن فاطمه(ع)را از رسول خدا(ص)بدو دادند و على(ع)نيز كه خود مايل به اين كار بود با پيشنهاد آن دو نفر دست از كار كشيد و پس از آنكه وضو ساخته و دو ركعت نماز خواند به خانه رسول خدا(ص)آمد ولى شرم و حيا مانع شد كه منظور خود را بر زبان آورد ورسول خدا(ص)از وضع ورود و نظر كردن به چهره على(ع)مقصود او را دانسته و بدو گفت:

براى خواستگارى فاطمه آمده‏اى؟و چون پاسخ مثبت شنيد از او پرسيد:براى انجام اين كار از مال دنيا چه دارد؟على(ع)عرض كرد:شمشيرى و اسبى و زره‏ام و شتر آبكشم.پيغمبر فرمود :اما شتر آبكش و شمشير و اسب را كه نمى‏توانى صرف اين كار كنى و همه آنها مورد حاجت توست ولى زره خود را مى‏توانى صرف اين كار كنى.

على(ع)به بازار آمد و زره خود را به چهارصد و هشتاد درهم فروخت و آن پول را آورده در دست پيغمبر ريخت،آن حضرت نيز مقدارى از آن پول را به مقداد بن اسود داد تا جهيزيه‏اى براى فاطمه تهيه كند،مقداد هم به بازار رفته و سنگ آسيايى با ظرفى براى آب و تشكى از پوست خريدارى كرده به نزد رسول خدا(ص)آورد و آن حضرت به كمك يكى از زنان وسايل ازدواج و زفاف زهرا(س)را فراهم كرد و پس از جنگ بدر مراسم زفاف و عروسى انجام شد.

و اين بود ملخص داستان و اگر خدا توفيق دهد در كتاب جداگانه‏اى در شرح حال دختر رسول خدا(ص)حضرت فاطمه،تفصيل بيشترى را در اين باب براى شما ذكر خواهيم كرد.

ضمنا در آن كتاب ان شاء الله در مورد سن فاطمه(س)بحث خواهيم كرد كه بنا به گفته بسيارى از اهل سنت در آن موقع بيست سال از عمر فاطمه گذشته بود،ولى بنا بر قول صحيحـكه از ائمه اطهار(ع)رسيدهـعمر آن بانوى معصومه در آن هنگام ده سال بوده و اين به خاطر اختلافى است كه در ولادت فاطمه(س)نقل شده كه بسيارى از ايشان آن را پنج سال قبل از بعثت مى‏دانند،ولى قول صحيح آن است كه پنج سال بعد از بعثت بوده،به شرحى كه در آن كتاب ذكر خواهد شد،ان شاء الله تعالى.

جنگ بدر

پيش از اين در حوادث سال دوم گفته شد كه رسول خدا(ص)در ماه جمادى الاول‏با گروهى از مهاجرين از مدينه تا جايى به نام عشيره رفت ولى با كاروان قريش برخورد نكرده و پس از چند روز كه در آنجا ماندند به مدينه بازگشت و در آن وقت كاروان به سوى شام مى‏رفت،در هنگام مراجعت كاروان نيز پيغمبر اسلام دو نفر از مهاجرين به نام سعيد بن زيد و طلحه را براى كسب اطلاع از آنها فرستاد و به دنبال آن نيز خود آن حضرت آماده حركت شد.

كاروان مزبور به سركردگى ابو سفيان و همراهى سى يا چهل نفر از قرشيان كه از آن جمله عمرو بن عاص و مخرمة بن نوفل بود از شام باز مى‏گشت و خود ابو سفيان نيز از ترس آنكه مبادا مورد حمله مسلمانان قرار گيرد پيوسته از مسافرينى كه به او بر مى‏خوردند وضع راه را پرسش مى‏كرد تا آنكه شنيد محمد(ص)به منظور حمله به كاروان از مدينه خارج شده.

ابو سفيان بى‏درنگ ضمضم بن عمرو غفارى را مأمور ساخت تا بسرعت خود را به مكه برساند و به قريش اطلاع دهد كه كاروان و اموالشان در خطر حمله محمد و يارانش قرار گرفته و براى محافظت كاروان از مكه كوچ كنند.

ضمضم بسرعت خود را به مكه رسانيد و در حالى كه بينى شتر خود را بريده بود و پالانش را وارونه كرده و جامه خود را دريده بود وارد شهر شد و فرياد مى‏زد:

اى گروه قريش اموال خود را دريابيد!كاروان در خطر حمله محمد و يارانش قرار گرفته!فورا حركت كنيد كه اگر دير بجنبيد همه را خواهند برد!

ابو جهل كه اين خبر را شنيد بى‏تابانه اين طرف و آن طرف مى‏رفت و مردم را براى حركت به سوى كاروان تحريك مى‏نمود و اگر تحريكات او هم نبود همان خبر ضمضم بن عمرو براى جنبش مردم مكه كافى بود زيرا كمتر كسى بود كه در ميان كاروان قريش مالى نداشته باشد.

و بدين ترتيب بزرگان قريش مانند امية بن خلف،ابو جهل،عتبه،شيبه و ديگران و از بنى هاشم نيز عباس بن عبد المطلب و به گفته برخى طالب بن ابى طالب و جمع ديگرى با ساز و برگ جنگ از مكه خارج شدند و هنگامى كه در خارج شهر،سان ديدند سپاهى عظيم و مسلح كه حدود هزار نفر مى‏شدند حركت كرده بود،و همراه خود هفتصد شترو دويست و يا چهارصد اسب داشتند و همگى زره و اسلحه بر تن داشتند.

لشكر اسلام

رسول خدا(ص)نيز وقتى از مدينه خارج شد عمرو بن أم مكتوم را به جاى خويش منصوب داشت و با گروهى از مهاجر و انصار كه سيصد و سيزده نفر يعنى هشتاد و دو نفر مهاجر و بقيه از انصار بودند و بسختى هفتاد شتر حركت داده و اسلحه مختصرى كه به گفته مورخين شش زره و هفت شمشير بود (1) با خود داشتند به راه افتادند.

براى سوار شدن و استفاده از اين هفتاد شتر هر سه يا چهار نفر به نوبت يكى از شتران را سوار مى‏شدند،مانند آنكه رسول خدا(ص)،على بن ابيطالب و مرثد بن ابى مرثد يك شتر نصيبشان شده بود و حمزة بن عبد المطلب،زيد بن حارثه،ابو كبشه و انسه يك شتر داشتند.

از آن سو ابو سفيان وقتى مطلع شد پيغمبر با مسلمانان از يثرب حركت كرده‏اند براى آنكه دچار زد و خورد با آنها نشود و برخورد با ايشان ننمايد،همه جا با احتياط مى‏رفت و هر كجا مى‏رسيد تفحص و جستجو مى‏كرد و بخصوص وقتى به حدود بدر رسيد و دانست مسلمانان در آن نزديكيها هستند راه را كج كرده و نگذاشت كاروانيان به بدر نزديك شوند و بسرعت آنها را از منطقه دور كرد و سرانجام توانست كاروانيان را از مناطق خطر بگذراند و اطمينان پيدا كرد كه ديگر مسلمانان به آنها دسترسى پيدا نخواهند كرد.

اما كار از كار گذشته بود و لشكر قريش با تمام تجهيزات و نفرات از مكه بيرون آمده بود و با اينكه ابو سفيان براى آنها پيغام فرستاد كه خروج شما براى محافظت كاروان بوده و اكنون كاروان از خطر گذشت و ديگر نيازى به آمدن شما نيست و بى جهت خود را به جنگ با مسلمانان دچار نكنيد،اما غرور و نخوت برخى چون ابو جهل كه مغرور تجهيزات و كثرت لشكريان خود شده بودند مانع از بازگشت آنان‏شد و گفتند:ما بايد تا«بدر»پيش برويم و چند روز در آنجا به عيش و نوش و رقص و پايكوبى بپردازيم و ابهت و عظمت خود را به رخ عرب و مردم يثرب بكشيم،تا براى هميشه رعب و ترس از ما در دلشان جاى‏گير شود و فكر جنگ و كارزار با ما را از سر دور سازند.

نظر خواهى رسول خدا(ص)

رسول خدا(ص)همچنان كه پيش مى‏رفت مطلع شد كه مردم قريش و سران ايشان با لشكرى بزرگ براى حفاظت از كاروانيان از مكه بيرون آمده‏اند و كاروان قريش نيز از آن حدود گذشته است و از اينجا به بعد پيشروى رسول خدا(ص)و همراهان به جلو صورت تازه‏اى پيدا مى‏كند و حساب برخورد و جنگ با لشكر قريش در پيش است،از اين رو در جايى به نام«ذفران»توقف كرد و اصحاب و همراهان خود را جمع كرده و از جريان حركت قريش و لشكر مجهز ايشان آنان را مطلع ساخت و در بازگشت به مدينه و يا پيشروى و جنگ با قريش از آنها نظر خواهى كرده به مشورت پرداخت .

مهاجرين به طور مختلف نظر دادند،چنانكه ابو بكر و عمر برخاسته و شبيه به يكديگر گفتند :«إنها قريش و خيلاؤها،ما آمنت منذ كفرت،و لا ذلت منذ عزت و لم نخرج على اهبة الحرب» (2) [اينان قريش هستند با تمام فخر و بزرگمنشى،از روزى كه كافر شده ايمان نياورده،و از روزى كه عزيز گشته خوار نگشته‏اند و ما به آهنگ جنگ و آمادگى با كارزار از مدينه نيامده‏ايم‏]و بدين ترتيب جنگ را مصلحت ندانستند،ولى مقداد بن عمروـيكى ديگر از مهاجرينـبرخاسته و چنين گفت:

[اى رسول خدا هر چه خداوند براى تو مقرر فرموده بدون تأمل انجام ده و مطمئن باش كه ما پيرو تو و گوش به فرمان توييم،و ما همچون بنى اسرائيل نيستيم كه به موسى گفتند:تو با پروردگارت برويد و جنگ كنيد و ما در اينجا نشسته و نظارت مى‏كنيم...!بلكه ما مى‏گوييم :تو و پروردگارت برويد و جنگ كنيد و ما هم پشت سر شمامى‏جنگيم!

اى رسول خدا سوگند بدان خدايى كه تو را به حق مبعوث فرموده ما را تا هر كجا برانى همراه تو خواهيم آمد و پشت سر تو هستيم!]رسول خدا(ص)چهره‏اش باز و خوشحال شد و ضمن تحسين و تقدير از او باز هم به صورت نظر خواهى فرمود:

اى مردم بگوييد چه بايد كرد؟و راهى پيش پاى من بگذاريد؟

اين بار روى سخن متوجه انصار مدينه بود كه بيشتر آن گروه را تشكيل مى‏دادندـآنها در پيمان عقبه تنها دفاع از پيغمبر را به عهده گرفته بودند و پيمانى براى جنگ با دشمنان آن حضرت نبسته بودندـرسول خدا(ص)مى‏خواست نظريه آنها را بداند و ببيند آيا آنها نيز آماده جنگ هستند يا نه.

سعد بن معاذ منظور پيغمبر را دانست و از جانب انصار آمادگى خود را اعلام كرده چنين گفت :اى رسول خدا ما به تو ايمان آورده و تصديقت كرديم اكنون نيز دنبال تو و آماده فرمان توايم،به خدا سوگند اگر به دريا بزنى ما هم پشت سر تو در دريا فرو خواهيم رفت و يك نفر از ما از فرمانبردارى و پيروى تو تخلف نخواهد كرد...

ـبراى ما هيچ دشوار نيست كه فردا با دشمن رو به رو شويم و ما در جنگ مردمانى شكيبا و بردبار و هنگام برخورد با دشمن پا برجا و ثابت هستيم.به اميد خدا حركت كن و ما را نيز با خود به هر جا كه مى‏خواهى ببر!

سخنان گرم و پرشور سعد،رسول خدا(ص)را به نشاط آورد و فورا دستور حركت داد و مژده پيروزى بر دشمن را به آنها داده فرمود:به خدا سوگند گويى هم اكنون جاهاى كشته شدن سران دشمن را پيش روى خود مى‏بينم.

لشكر مسلمانان همچنان تا نزديك بدر و چاههاى آبى كه در آنجا بود پيش رفت و در آن نزديكى توقف نمود و چون شب شد على بن ابيطالب،زبير بن عوام و سعد بن ابى وقاص را با چند تن ديگر مأمور ساخت به كنار چاه بدر بروند بلكه خبر تازه‏اى از قريش كسب كنند و به اطلاع آن حضرت برسانند و خود به نماز ايستاد.

على(ع)و همراهان به كنار چاه آمدند و در آنجا به دو نفر كه يكى نامش اسلم وديگرى ابو يسار بود و به منظور بردن آب براى لشكريان قريش آمده بودند برخورد كردند و آن دو را دستگير نموده با شترى كه براى حمل آب همراه داشتند به نزد رسول خدا(ص)آوردند.

پيغمبر مشغول نماز بود و مسلمانان شروع به بازجويى از آن دو كرده و در اين ميان رسول خدا(ص)نيز نماز خود را تمام كرده و از آن دو پرسيد:

اخبار قريش را به من بازگوييد؟

آن دو خود را معرفى كرده گفتند:به خدا آنها در همين نزديكى و پشت اين تپه هستند.

پيغمبر پرسيد:آنها چقدر هستند؟

زيادند! نفراتشان چه اندازه است؟

ـنمى‏دانيم!

هر روز چند شتر مى‏كشند؟

بعضى از روزها نه شتر و گاهى ده شتر!

رسول خدا(ص)در اينجا تأملى كرد و فرمود:اينها بين نهصد تا هزار نفر هستند.

از اشراف و بزرگان قريش چه كسانى همراهشان آمده؟

گفتند:عتبه،شيبة،ابو البخترى،حكيم بن حزام،نوفل بن خويلد،حارث بن عامر،عمرو بن عبدود،طعيمة بن عدى،ابو جهل،امية بن خلف...و گروه زيادى از سران قريش را نام بردند.

رسول خدا(ص)كه نام آنها را شنيد رو به مسلمانان كرده فرمود:

مكه اكنون جگر گوشه‏هاى خود را به سوى شما فرستاده!

تصميم به جنگ

به ترتيبى كه گفته شد هر دو گروه آماده جنگ شده بودند و به منظور مقاتله و كارزار پيش مى‏رفتند،رسول خدا و همراهان پيش از قرشيان به چاه‏هاى بدر رسيدند ودر كنار اولين چاه فرود آمدند،در اينجا ابن هشام و ديگران نوشته‏اند كه:«حباب بن منذر»يكى از مسلمانان كه به وضع آن بيابان آشنا بود پيش آمده گفت:اى رسول خدا آيا به دستور خدا در اينجا فرود آمدى و وحيى در اين باره بر تو نازل شده و قابل تغيير نيست يا روى مصالح جنگى است؟

فرمود:نه!وحيى در اين باره نازل نشده و روى مصالح است!

عرض كرد:پس دستور دهيد مردم همچنان تا آخرين چاه پيش روند و در آنجا منزل كنيم و روى چاههاى آب را ببنديم و حوضى درست كرده آن را پر از آب كنيم تا در نتيجه چاههاى آب در اختيار ما باشد و بدين ترتيب برترى بر دشمن داشته باشيم.

پيغمبر اين رأى را پسنديد و دستور داد بر طبق گفته او عمل كنند.

و نيز همانها نقل كرده‏اند كه:پس از فرود آمدن لشكر،سعد بن معاذ پيش آمده عرض كرد:اى رسول خدا گروهى از ما كه نمى‏دانستند خواهى جنگيد همراه ما نيامده‏اند و ما در دوستى تو از آنها محكمتر نيستيم،اينك بهتر آن است در پشت جبهه جنگ سايبانى براى تو فراهم سازيم و چند اسب تندرو نيز در آنجا آماده كنيم كه اگر ما شكست خورديم شما به وسيله يكى از آن اسبان خود را به يثرب رسانده و به كمك آنها تبليغ دين و جهاد با دشمنان را دنبال كرده و از خود دفاع كنى!رسول خدا(ص)او را دعا كرده و اين كار نيز انجام شد و ابو بكر نيز نزد پيغمبر آمده در آن سايبان و«عريش»جاى گرفت.

ولى با توجه به روايت طبرى (4) كه مى‏گويد:آن حضرت را در هنگام جنگ مشاهده كردند كه شمشير برهنه‏اى در دست داشت و به دنبال مشركان مى‏رفت و اين آيه رامى‏خواند:

«سيهزم الجمع و يولون الدبر» 

و روايت واقدى در مغازى كه گويد:در هنگام جنگ آن حضرت در وسط اصحاب و ياران بود (5) و روايت ديگر طبرى و سيره حلبيه و كتاب البداية و النهاية (6) كه از امير المؤمنين(ع)نقل شده كه فرمود:

«لما كان يوم بدر اتقينا المشركين برسول الله(ص)و كان اشد الناس بأسا و ما كان احد اقرب الى المشركين منه(ص)...»

[چون روز بدر شد ما از حمله مشركان به رسول خدا پناه مى‏برديم و آن حضرت از همه بيشتر تلاش و شهامت داشت و كسى از آن حضرت به مشركان نزديكتر نبود.]و روايت ديگرى كه در نهج البلاغه (7) از آن حضرت نقل شده كه درباره همه جنگها به طور عموم به همين مضمون مى‏فرمود:

«كنا إذا احمر البأس اتقينا برسول الله(ص)فلم يكن احد اقرب الى العدو منه» 
و با توجه به اينكه در آن موقعيت از كجا مى‏توانستند اين مقدار شاخه خرما در آن بيابانى كه درخت خرما نبود پيدا كنند،چنانكه ابن ابى الحديد گفته است...اين حديث نيز مورد ترديد و خدشه است و الله اعلم.

بارى كارها انجام شد و لشكر مسلمانان خود را آماده جنگ با قريش كردند در اين وقت سپاه مجهز قريش از راه رسيد و چون از تپه‏اى كه رو به روى مسلمانان بود سرازير شدند رسول خدا(ص)سر به سوى آسمان بلند كرده گفت:

[بار الها اين قريش است كه با تمام نخوت و تكبر خود به سوى ما مى‏آيند تا به دشمنى با تو برخاسته و رسول تو را تكذيب كنند،پروردگارا من اينك چشم به راه نصرت و يارى تو هستم همان نصرتى كه به من وعده داده‏اى،پروردگارا تا شام نشده آنان رانابود كن!]

ترديد قريش در جنگ

لشكر قريش رو به روى مسلمانان فرود آمده و منزل كردند،و آن روز جمعه هفدهم رمضان بود و در ابتدا مسلمانان در نظر آنها اندك آمدند اما براى اطلاع بيشتر از وضع ايشان عمير بن وهب جمحى را مأمور كردند به مسلمانان نزديك شود و از وضع لشكر و نفرات و تجهيزات آنها اطلاعاتى به دست آورده به آنها گزارش دهد.

عمير بن وهب بر اسب خود سوار شده يكى دو بار اطراف مسلمانان گردش كرد و به نزد قريش بازگشته گفت:

نفرات آنها سيصد نفرـچيزى كمتر يا بيشترـاست،كمينى هم پشت سر ندارند،اما اى گروه قريش اين مردمى را كه من مشاهده كردم شترانشان مرگ بر خود بار كرده و شتران آنها حامل مرگ نابوده كننده‏اى هستند.

افرادى را ديدم كه پناهگاهى جز شمشير ندارند و به خدا سوگند آن طور كه من ديدم اين گروه مردمى هستند كه كشته نشوند تا حداقل به عدد نفرات خود از شما بكشند،و بدين ترتيب من نمى‏دانم مصلحت در جنگ باشد يا نه،شما خود دانيد اين شما و اين ميدان جنگ!

سخنان عمير بن وهب تزلزلى در قريش انداخت و از اين رو جمعى از بزرگان قريش برخاسته به نزد عتبة بن ربيعه كه رياست لشكر را به عهده داشت آمدند و به او پيشنهاد كردند مردم را به مكه بازگرداند و خونبهاى عمر بن حضرمى را نيز كه در سريه عبد الله بن جحش كشته شده بود و گروهى به عنوان خونخواهى او حاضر به جنگ با مسلمانان شده بودند،پرداخت كند تا ديگر بهانه‏اى براى جنگ باقى نمانده و به مكه باز گردند.

عتبه رأى آنها را پسنديد و خونبهاى عمرو بن حضرمى را نيز به عهده گرفت،اما چون آتش افروز اين صحنه بيشتر ابو جهل بود،آنها را پيش ابو جهل فرستاد تا او را نيز متقاعد سازند،اما باز هم غرور و نخوت كار خود را كرد و ابو جهل متقاعد نشده پافشارى به جنگ داشت و نسبت جبن و بزدلى به عتبه داد و او را مردى ترسو خواندو از آن سو به نزد برادر عمرو بن حضرمى آمده او را تحريك كرد و در آخر جمعى را با خود همراه ساخته شعار جنگ را زنده كردند و ديگران را نيز به جنگ مصمم ساختند.

حادثه‏اى كه در اين ميان به روشن شدن آتش جنگ كمك كردـبه گفته ابن هشامـاين بود كه شخصى به نام اسود بن عبد الاسد مخزومى از ميان لشكر قريش بيرون آمد و همين كه چشمش به حوض آبى كه در دست مسلمانان بودـو از آب چاههاى بدر يا آب بارانى كه آن شب آمده بود پر كرده بودندـافتاد رو به نزديكان خود كرده گفت:

هم اكنون با خدا عهد مى‏كنم كه به كنار اين حوض بروم و از آن بنوشم يا آن را ويران سازم و يا در كنار آن كشته شوم و تا يكى از اين سه كار را نكنم باز نخواهم گشت.

اين را گفت و سوار بر اسب خود شده پيش آمد،حمزة بن عبد المطلب عموى پيغمبر جلو رفت و شمشيرى حواله او كرد كه پايش را از وسط ساق قطع نمود و با همان حال مى‏خواست خود را به حوض آب برساند كه حمزه ضربت ديگرى بر او زد و به زندگيش خاتمه داد.

اين جريان و مشاهده خون و منظره كشته شدن اسود بيشتر مشركين را تحريك كرد و آماده جنگ شدند و طرفداران جنگ بر صلح طلبان فزونى يافتند.

كشته شدن عتبه،شيبه و وليد

با كشته شدن اسود مخزومى عتبه و برادرش شيبه و پسرش وليد لباس جنگ پوشيده به ميدان آمدند و مبارز طلبيدند و جهت اينكه عتبه پيش قدم به جنگ شد بيشتر همان گفتار ابو جهل بود كه او را مردى ترسو و بزدل خوانده بود و عتبه براى تلافى اين سخن جلوتر از ديگران به معركه آمد،از سوى لشكر مسلمانان سه تن از انصار مدينه به نامهاى:عوف و معوذ،فرزندان حارث و عبد الله بن رواحه به جنگ آنها آمدند،اما عتبه وقتى آنها را شناخت با تحقير گفت:ما را به شما احتياجى نيست كسانى كه هم شأن ما هستند بايد به جنگ ما بيايند و در نقلى است كه يكى از آنها فرياد زد:اى محمد افرادى را از خويشان ما به جنگ ما بفرست.رسول خدا فرمود :اى عبيدة بن حارث،اى حمزه و اى على برخيزيد.

اين سه شخصيت بزرگوار كه از نزديكان رسول خدا(ص) (1) نيز بودند به جنگ آنها رفتند و چون عتبه آنها را شناخت با غرور گفت:آرى شما هم شأن ما هستيد و سپس حمله از هر دو طرف شروع شد.

عتبه با عبيده در آويخت و حمزه به جنگ شيبه رفت و على به سوى وليد حمله كرد،حمزه و على به حريفان خود مهلت نداده و هر دو را از پاى در آوردند اما عتبه با عبيده هنوز مشغول جنگ و ستيز بودند كه حمزه و على به كمك او آمدند و عتبه را از پاى در آوردند و سپس عبيده را كه سخت مجروح شده بود با خود برداشته پيش پيغمبر آوردند،عبيده كه چشمش به پيغمبر افتاد پرسيد:  اى رسول خدا آيا من شهيد نيستم؟  فرمود:چرا.

حمله عمومى و شكست قريش

با كشته شدن اين سه نفر ديگر جنگ حتمى بود اما پيغمبر به لشكريان خود فرمود:تا من دستور نداده‏ام حمله نكنيد سپس با سخنانى آتشين و خواندن آيات جهاد چنان مسلمانان را به جوش آورد كه يكى از مردم مدينه كه نامش عمير بن حمام بود و مشغول خوردن خرما بود همين كه از رسول خدا شنيد كه مى‏گويد:

[سوگند به آن خدايى كه جان محمد در دست اوست هر كس امروز براى خدا با اين گروه بجنگد و در جنگ پايدارى و استقامت ورزد و به آنها پشت نكند تا كشته شود خدا او را وارد بهشت خواهد كرد.]

چند دانه خرمايى را كه در دست داشت به زمين ريخت و گفت:چه خوب،فاصله من با بهشت فقط همين مقدار است كه اينان مرا بكشند!اين را گفت و شمشيرش را برداشته بيباكانه خود را به صفوف دشمن زد و عده‏اى را به قتل رسانده و چند تن را نيز مجروح كرد تا او را شهيد كردند.

افراد ديگرى نيز مانند اين مرد چنان تحت تأثير سخنان گرم و آتشين رسول خدا قرار گرفتند كه خود را به درياى مواج دشمن زده و غرق در آنها شدند و چندان كشتند تا كشته شدند و بدين ترتيب حملات سختى از مسلمانان به صورت فردى و دسته جمعى شروع شد و طولى نكشيد كه در اثر استقامت و شهامت سربازان اسلام آثار پيروزى مسلمانان و شكست مشركين نمودار گرديد و دنباله لشكر قريش رو به مكه شروع به فرار و عقب نشينى كرد و سران قريش يكى پس از ديگرى به ضرب شمشير مسلمانان از پاى در مى‏آمدند.

در ميان مهاجرين و سربازان مجاهد اسلام افرادى مانند بلال و عبد الله بن مسعود و ديگران بودند كه بزرگان و سران قريش را هدف قرار داده و در صدد بودند آنها را از پاى در آورند و انتقام سالها شكنجه و آزارى را كه از آنها ديده و محروميتهايى را كه به وسيله آنها كشيده بودند از آنها بگيرند،زيرا بهترين فرصت را به دست آورده و ميدان بازى براى انتقام در پيش روى خود مى‏ديدند.

بلال از همان آغاز در كمين امية بن خلف بود و پيوسته مى‏گفت:اميه را رها نكنيد كه او سردسته كفر است،در اين ميان عبد الرحمن بن عوف كه سابقه دوستى با امية بن خلف داشت ناگهان چشمش به اميه افتاد كه متحير دست پسرش على بن اميه را گرفته و ايستاده،اميه نيز عبد الرحمن را ديد و از وى خواست تا پيش از آنكه به دست سربازان اسلام كشته شود عبد الرحمن او را به اسيرى خود در آورد و بدين ترتيب موقتا جان خود و پسرش را حفظ كند تا بعدا با پرداخت فديه و پول خود را آزاد سازد.

عبد الرحمن قبول كرد و او را به اسارت خود در آورد اما در اين ميان چشم بلال به او افتاد و پيش آمده گفت:

اين مرد ريشه و اساس كفر است!اين امية بن خلف است،من روى رستگارى را نبينم اگر بگذارم او نجات بيابد!

عبد الرحمن گويد:من هر چه داد زدم اين هر دو اسير من هستند گوش به من نداد وبا صداى بلند فرياد زد:

اى ياران خدا بياييد...بياييد كه ريشه كفر اينجاست...بياييد كه امية بن خلف اينجاست .در اين وقت مسلمانان را ديدم كه به دنبال صداى بلال از اطراف آمدند و ديگر كار از دست من خارج شد و اميه و پسرش زير ضربات شمشير مسلمانان قطعه قطعه شدند.

سرنوشت ابو جهل

پيش از اين داستان اسلام معاذ فرزند عمرو بن جموح و پدرش را نقل كرديم همين معاذ بن عمرو بن جموح گويد:من در آن روز شنيده بودم ابو جهل در ميان لشكريان قريش است و در كمين او بودم تا ناگهان او را مشاهده كردم كه در ميان جمعى به اين طرف و آن طرف مى‏زند و مردم را براى جنگ تحريك مى‏كند.

و شنيدم كه مردم مى‏گفتند:كسى را به ابو جهل دسترسى نيست اما من تصميم به قتل او گرفته بودم و منتظر فرصتى بودم تا بالاخره اين فرصت به دستم آمد و خود را به او رسانده شمشير محكمى به ساق پايش زدم كه از وسط دو نيم شد و همانند هسته خرمايى كه در وقت كوبيدن از زير چوب مى‏پرد آن قسمت كه قطع شده بود به يك سو پريد.

عكرمه فرزند ابو جهل كه از دور اين جريان را ديد به من حمله ور شد و شمشيرى بر بازوى من زد كه به پوست آويزان گرديد اما من اهميتى نداده با دست ديگر به جنگ ادامه دادم تا وقتى كه ديدم اين دست آويزان جز مزاحمت نتيجه ديگرى براى من ندارد به كنارى آمده و انگشتان آن را زير پايم گذارده و بدنم را با شدت به عقب كشيدم و در نتيجه آن دست قطع شد و آن را به كنارى انداخته به دنبال جنگ و كار خود رفتم.

دنباله داستان را اهل تاريخ چنين نوشته‏اند:كه ابو جهل در آن حال پياده شد و ديگر نتوانست به جنگ ادامه دهد و همراهان او نيز فرار كرده او را تنها گذاردند و يكى از مسلمانان به نام معوذ بن عفراء كه از كنار او عبور مى‏كرد شمشير ديگرى به اوزد كه او را به زمين افكند و هنوز نيمه جانى در تن داشت كه او را رها كرده رفت.

وقتى سر و صداى جنگ خوابيد رسول خدا(ص)دستور داد ابو جهل را در ميان كشتگان بيابند،عبد الله بن مسعود كه از او دل پرى داشت و آزار زيادى از او ديده بود به دنبال اين كار رفت و او را ميان كشتگان پيدا كرد و ديد رمقى در بدن دارد.

عبد الله پاى خود را زير گلويش گذارد و فشارى داد و بدو گفت:اى دشمن خدا ديدى خداوند چگونه تو را خوار و زبون كرد!

ابو جهل گفت:چگونه خوارم ساخت؟كشته شدن براى مردى مانند من كه به دست قوم خود كشته مى‏شود خوارى و ننگ نيست.

سپس پرسيد:راستى بگو بالاخره پيروزى در اين جنگ نصيب كدام يك از طرفين شد.

عبد الله گفت:نصيب خدا و رسول او گرديد،و به دنبال آن سر از تنش جدا كرده به نزد رسول خدا آورد و حضرت حمد و سپاس خداى را به جاى آورد.

سفارش پيغمبر درباره عباس و ابو البخترى

هنگامى كه لشكر قريش به سوى مكه مى‏گريخت و مسلمانان آنها را تعقيب مى‏كردند،از طرف پيغمبر اسلام به جنگجويان دستور داده شد از كشتن افراد عادىـكه معمولا از ترس رؤساى خود در اين قبيل جنگها حاضر مى‏شوندـخوددارى كنند،و نيز از كشتن عباس بن عبد المطلبـعموى پيغمبرـو ابو البخترى ابن هشامـكه هر دو در دوران محاصره مسلمانان در شعب ابى طالب و اوقات ديگر كمكهاى مؤثرى به پيغمبر و بنى هاشم و مسلمانان كرده بودند خوددارى كنند.

ابو حذيفهـفرزند عتبهـكه جزء مسلمانان و مهاجرين مكه در لشكر اسلام بودـبدون آنكه منظور پيغمبر را از اين دستور بداند به خشم آمده و گفت:آيا ما پدران و فرزندان و برادرانمان را بكشيم ولى عباس را زنده بگذاريم،به خدا سوگند اگر من عباس را ببينم با اين شمشير او را خواهم كشت.

پيغمبر سخن او را نشنيده گرفت و به رو نياورد،اما خود ابو حذيفه بعدها كه منظورپيغمبر را دانست از گفتار خود سخت پشيمان بود و پيوسته مى‏گفت:كفاره آن سخن نابجاى من شهادت در راه دين است و بايد در جنگ با دشمنان دين كشته شوم و سرانجام هم در جنگ يمامه به شهادت رسيد.

مقتولين و اسيران جنگ

بر طبق گفته مشهور در اين جنگ هفتاد نفر از مشركان كشته شدند و هفتاد نفر نيز اسير گشتند و از مسلمانان نيز چهارده نفر به شهادت رسيدند،كه شش نفر آنها از مهاجر و هشت نفر از انصار بودند.

شهداى مهاجرين عبارت بودند از:عبيدة بن حارث،عمير بن أبى وقاص،ذو الشمالين بن عبد عمرو،عاقل بن بكير،مهجع غلام عمر بن خطاب،صفوان بن بيضاء.

و شهداى انصار به نامهاى:سعد بن خيثمة،مبشر بن عبد المنذر،يزيد بن حارث،عمير بن حمام،رافع بن معلى،حارثة بن سراقة،عوف و معوذـپسران حارث بن رفاعة...

و كشته شدگان قريش بيشتر از بزرگان آنها بودند كه بنا به روايت شيخ مفيد(ره)سى و شش نفرشان تنها به دست على بن ابيطالب كشته شدند و قتل آنان براى قريش و مردم مكه بسيار ناگوار و گران بود و در ميان اسيران نيز افراد سرشناس و بزرگ بسيارى به چشم مى‏خورد .

و اين مطلب پيش اهل تاريخ مسلم است كه يكه تاز ميدان بدر و تنها دلاورى كه بيشتر بزرگان و شجاعان قريش را به خاك هلاك افكند على بن ابيطالب(ع)بود زيرا در ميان افرادى كه به دست آن حضرت كشته شدند نامهاى:وليد بن عتبة،عاص بن سعيد،طعيمة بن عدى بن نوفل،نوفل بن خويلد،حنظلة بن ابى سفيان،زمعة بن أسود،حارث بن زمعة و افراد بسيار ديگرى به چشم مى‏خورد كه هر كدام از آنها گذشته از قدرت و ثروت بسيارى كه داشتند از شجاعان و دلاوران و برخى از آنها نيز از شياطين و افراد خطرناك براى اسلام و مسلمين به شمار مى‏رفتند و با كشته شدن آنها پايه‏هاى بت پرستى و شرك و ظلم و تعدى در جزيرة العرب يكسره متزلزل و بلكه ويران گرديد كه پس از آن ديگر نتوانستند آن را بنا كنند و با توجه به اينكه جنگ بدر جنگ‏سرنوشت ميان مرام مقدس توحيد و شركت و بت‏پرستى بود و پيروزى مسلمانان در آن روز جنبه حياتى براى اسلام داشت خدمتى را كه امير المؤمنين على(ع)به اسلام كرد بخوبى روشن مى‏سازد و مقام او را در برابر افراد بزدل و ترسو و يا كافر و منافقى كه بعدا مدعى همطرازى آن بزرگوار گرديدند آشكار مى‏كند همچون كسانى كه وقتى جنگ شروع شد به بهانه حفاظت از پيغمبر خود را در«عريش»آن حضرت انداختندـچنانكه گفته‏اندـ.

و به هر حال هنگامى كه رسول خدا(ص)خواست از بدر حركت كند دستور داد شهيدان را به خاك سپرده و كشتگان قريش را نيز در چاهى ريختند و آن گاه بر سر چاه آمده آنان را مخاطب ساخت و فرمود:

«هل وجدتم ما وعد ربكم حقا فانى قد وجدت ما وعدنى ربى حقا؟بئس القوم كنتم لنبيكم كذبتمونى و صدقنى الناس،و أخرجتمونى و آوانى الناس و قاتلتمونى و نصرنى الناس»ـ.

[آيا آنچه را پروردگارتان به شما وعده داده بود درباره خويش حق يافتيد؟من وعده‏اى را كه پروردگارم به من داده به حق يافتم،براستى كه شما نسبت به پيغمبر خود بد مردمى بوديد،شما مرا تكذيب كرديد و ديگران تصديق نمودند،شما از خانه و وطن آواره‏ام كرديد و ديگران پناهم دادند،شما به جنگ من آمديد و ديگران ياريم كردند!]

اصحاب كه اين سخنان را مى‏شنيدند با تعجب پرسيدند:اى رسول خدا با مردگان سخن مى‏گويى؟

فرمود:آنان سخن مرا شنيدندـهمانند شماـجز آنكه آنها قدرت و ياراى پاسخ دادن ندارند.

سرنوشت اسيران و غنايم جنگ

از جمله اسيران بدر،عباس بن عبد المطلبـعموى پيغمبرـ،ابو العاص بن ربيعـداماد آن حضرتـ،عقيل بن ابيطالبـبرادر على(ع)ـو نوفل بن حارث بن عبد المطلبـپسر عموى آن حضرتـبود.از قبيله‏هاى ديگر قريش غير از بنى هاشم‏نيز افراد سرشناسى چون عقبة بن أبى معيط،نضر بن حارث،سهيل بن عمرو،عمرو بن ابى سفيان،وليد بن وليد و جمع ديگرى به دست مسلمانان اسير شده بودند كه جز عقبه و نضرـكه به دستور رسول خدا به قتل رسيدندـديگران با پرداخت فديه و برخى هم بدون فديه آزاد شدند و فديه‏اى را كه معمولا براى آزادى مى‏پرداختند از چهار هزار درهم تا يك هزار درهم بود كه روى اختلاف وضع مالى افراد متفاوت بود،آنها كه پول زيادترى داشتند بيشتر و آنها كه فقيرتر بودند با پول كمترى خود را آزاد مى‏كردند و گروهى از آنها كه پولى نداشتند متعهد شدند تا چندى در مدينه بمانند و فرزندان انصار را نوشتن و خواندن بياموزند و برخى هم به دستور رسول خدا آزاد شدند.

ابوالعاص بن ربيع

رسول خدا(ص)از همسرش خديجه چهار دختر داشت به نامهاى:زينب،رقيه،أم كلثوم،فاطمه(س)و زينب را در زمان حيات خديجه و درخواست او به أبى العاصـخواهر زاده خديجهـشوهر داد،و اين جريان قبل از بعثت رسول خدا(ص)بود و پس از اينكه آن حضرت به نبوت مبعوث گرديد،دختران آن حضرت و از آن جمله زينب به پدر بزرگوار خود ايمان آورده و مسلمان شدند،اما ابو العاص با كمال علاقه‏اى كه به همسر خود زينب داشت اسلام را نپذيرفت و به همان حال كفر باقى ماند و چون رسول خدا(ص)به مدينه هجرت فرمود زينب به ناچار در مكه و خانه شوهر خود ماند و از او اطاعت مى‏نمود.

جنگ بدر كه پيش آمد ابو العاص نيز در اين جنگ شركت كرد و به دست يكى از مسلمانان به نام خراش بن صمه اسير گرديد و همراه اسيران ديگر او را به مدينه آوردند.هنگامى كه مردم مكه براى آزاد كردن اسيران خود پول و اموال ديگر به مدينه مى‏فرستادند،زينب نيز مالى تهيه كرد و از آن جمله گردن بندى را نيز كه خديجه در شب عروسى و زفاف او با أبى العاص به وى داده بود روى آن مال گذارده و به مدينه فرستاد.همين كه آن اموال به مدينه رسيد چشم رسول خدا(ص)در ميان آنها به گردن بند خديجه افتاد و سبب شد تا خاطره خديجه و محبتها و فداكاريهاى آن همسر مهربان در دل آن حضرت زنده شود و در ضمن به حال دخترش زينب نيز كه براى استخلاص شوهر خود ناچار شده يادگار مادر را از دست بدهد رقت كرد و تمايل خود را به آزادى ابو العاص و بازگرداندن آن اموال به دخترش زينب به مسلمانان اظهار فرمود و آنان نيز اطاعت كرده بر طبق ميل آن حضرت عمل كردند و ابو العاص را بدون فديه آزاد كردند،اما چنانكه برخى گفته‏اند:با او شرط كردند زينب راـكه زنى مسلمان بود و بر طبق قانون اسلام بر مرد مشرك و كافرى چون ابو العاص حرام بودـبه مدينه بفرستد و او نيز پذيرفت و رسول خدا(ص)نيز زيد بن حارثه و مردى از انصار را مأمور كرد براى آوردن زينب به حوالى مكه بروند،چون به مكه رفت وسايل حركت زينب را فراهم كرده و هودجى براى او ترتيب داد و او را به برادر خود كنانة بن ربيع سپرد تا جايى كه قرار بود به زيد بن حارثه و رفيقش بسپارد و كنانه مهار شتر زينب را به دست گرفت و چون به راه افتاد سر و صدا بلند شد و مردم مكه كه بيشتر داغدار كشتگان خود بودند حاضر نبودند كه روز روشن دختر محمد(ص)را با آن ترتيب از مكه بيرون ببرند و آنها انتقامى نگرفته باشند و به همين منظور گروهى از اوباش را تحريك كردند تا مانع حركت زينب شوند و از آن جمله شخصى به نام هبار بن اسود بن مطلب و شخص ديگرى به نام نافع بن عبد القيس بودند كه پيش از ديگران خود را به هودج زينب رسانده و هبار با نيزه‏اى در دست بدان هودج حمله كرد.كنانه نيز تيرى به كمان نهاد و خود را آماده جنگ با آنها كرد كه بالاخره ابو سفيان و جمعى از قريش وقتى وضع را چنان ديدند و خطر جنگ و اختلاف تازه‏اى را مشاهده كردند دخالت نموده و كنانه را قانع كردند تا زينب را به خانه بازگرداند و پس از آرام شدن سر و صدا و گذشتن چند روز،شبانه و دور از انظار مردم او را از مكه خارج سازد.

اما همان حمله هبار به هودج سبب وحشت زينبـكه در آن وقت حامله بودـگرديد و موجب شد تا پس از بازگشت به خانه بچه خود را سقط كند و روى همين جهت هنگامى كه رسول خدا(ص)مكه را فتح كرد خون چند نفر را كه يكى همين هباربود هدر ساخت كه هر كجا او را يافتند به جرم اين جنايتى كه كرده بود او را به قتل رسانند. (2)

نمونه‏اى از ايمان مسلمانان

شايد در خلال آنچه تاكنون از داستان جنگ بدر و شهامت و فداكارى مسلمانان آن روزـاعم از مهاجرين و انصارـنگارش يافت گوشه‏هايى از ايمان و استقامت شگفت انگيز آنان در دفاع از دين و گذشت بى‏دريغ آنها در مورد هدف مقدسى كه داشتند آشكار شده باشد ولى قسمت زير نمونه‏اى است كه از ميان نمونه‏هاى بسيارى براى خواننده محترم انتخاب كرديم و وضع تدوين اين مختصر اجازه نمى‏دهد قسمتهاى ديگرى را ذكر كنيم:

مصعب بن عمير يكى از مهاجرين و مجاهدان اين جنگ بود كه پيش از اين نيز نامش به عنوان نماينده رسول خدا(ص)و فرستاده آن حضرت به شهر مدينه ذكر شد،وى برادرى داشت به نام ابو عزيز كه جزء لشكر مشركين به بدر آمده بود و در جنگ با مسلمانان شركت داشت و يكى از پرچمداران آنان محسوب مى‏شد،وى نقل مى‏كند هنگامى كه مسلمانان بر ما پيروز شدند يكى از انصار مرا به اسارت گرفت و هنگامى كه مرا دستگير كرده بود برادرم مصعب بن عمير سر رسيد و چون مرد انصارى را با من ديد رو به آن مرد كرده گفت:

او را محكم ببند كه مادرش پولدار است و ممكن است پول خوبى براى آزادى او بپردازد؟

ابو عزيز گويد:من با كمال تعجب گفتم:برادر!به جاى اينكه در اين حال سفارشى درباره من به اين مرد بكنى اين چنين به او مى‏گويى؟

مصعب گفت:برادر من اوست نه تو!

و دنباله داستان را مورخين اين گونه نوشته‏اند كه وقتى خبر اسارت ابو عزيز را به‏مادرش دادند پرسيد:گرانترين فديه و پولى را كه براى آزاد كردن يك نفر قرشى بايد پرداخت چه مقدار است؟

گفتند:چهار هزار درهم.

آن زن چهار هزار درهم به مدينه فرستاد و ابو عزيز را آزاد كرد.

و همين أبو عزيز نقل مى‏كند كه رسول خدا(ص)به مسلمانان سفارش كرده بود با اسيران خوش‏رفتارى و نيكى كنند و روى همين سفارش،من كه در دست چند تن از انصار بودم تا به مدينه رسيديم كمال خوشرفتارى را از آنها ديدم تا آنجا كه در هر منزلى فرود مى‏آمدند و هنگام غذا مى‏شد نانى را كه تهيه مى‏كردند به من مى‏دادند ولى خودشان خرما به جاى نان مى‏خوردند و من گاهى از آنها خجالت مى‏كشيدم و نان را به خودشان پس مى‏دادم اما آنها دست به نان نمى‏زدند و دوباره به خودم بر مى‏گرداندند.

تقسيم غنايم

مسلمانان در جنگ بدر اموال بسيارى از دشمن به غنيمت گرفتند ولى در تقسيم آن ميان ايشان اختلاف شد گروهى كه مباشر جمع آورى آن بودند مدعى بودند كه آنها از آن ماست،و گروهى كه به تعقيب دشمن رفته بودند مى‏گفتند:اگر ما دشمن را تعقيب نمى‏كرديم شما نمى‏توانستيد به آسودگى اين اموال را غنيمت بگيريد.

رسول خدا(ص)دستور داد همه آن غنايم را در يك جا جمع كردند و آنها را به دست يكى از انصار به نام عبد الله بن كعب سپرد تا دستورى از جانب خداى تعالى در اين باره برسد و در راه كه به سوى مدينه مى‏آمدند در يكى از منزلها به نام«سير»آيه انفال نازل شد و كيفيت تقسيم آن روشن گرديد،و رسول خدا(ص)طبق دستور الهى آنها را تقسيم كرد.

پيروزى بدر به نصرت خدا و كمك فرشتگان بود

در چند سوره از سوره‏هاى كريمه قرآن كه داستان بدر به اجمال يا تفصيل ذكر شده مانند سوره آل عمران و سوره انفال روى اين موضوعـكه اين پيروزى به نصرت و يارى خداى تعالى انجام شدـزياد تكيه شده تا موجب غرور و خودبينى مسلمانان نگردد و از تلاش و كوشش در پيمودن راه خطرناك و دشوارى كه در پيش داشتند آنها را باز ندارد،و به خصوص در چند آيه تصريح فرموده كه خداى تعالى در اين جنگ فرشتگان را به يارى شما فرستاد و نزول آنها موجب كثرت سپاه و سياهى لشكر و دلگرمى جنگجويان مسلمان و سرانجام سبب پيروزى شما گرديد،مثلا در سوره آل عمران چنين فرمايد:

«و لقد نصركم الله ببدر و انتم اذلة فاتقوا الله لعلكم تشكرون اذ تقول للمؤمنين ألن يكفيكم أن يمدكم ربكم بثلاثة آلاف من الملائكة منزلين بلى ان تصبروا و تتقوا و ياتوكم من فورهم هذا يمددكم ربكم بخمسة آلاف من الملائكة مسومين»

[براستى خدا در بدر شما را يارى كرد در صورتى كه زبون بوديد پس از خدا بترسيد شايد سپاسگزار باشيد،آن گاه كه به مؤمنان مى‏گفتى:آيا كافى نيست شما را كه پروردگارتان به سه هزار فرشته فرود آمده مددتان كند،آرى اگر استقامت داشته باشيد و پرهيزكارى كنيد و دشمنان با اين هيجان و فوريت بر شما بتازند پروردگارتان به پنج هزار فرشته شناخته شما را مدد مى‏كند.]

و در سوره انفال فرمود:

«إذ تستغيثون ربكم فاستجاب لكم انى ممدكم بألف من الملائكة مردفين.و ما جعله الله الا بشرى و لتطمئن به قلوبكم و ما النصر الا من عند الله إن الله عزيز حكيم» .

[آن گاه كه از پروردگارتان يارى خواستيد و او شما را وعده يارى داد كه به هزار فرشته صف بسته مددتان مى‏دهيم و خدا آن را جز نويدى براى شما قرار نداد تا دلهاتان بدان آرام گيرد كه يارى جز از سوى خدا نيست و خدا نيرومند و فرزانه است.]

و در چند حديث كه از طريق شيعه و اهل سنت روايت شده فرشتگان در شب بدر به زمين فرود آمدند.و مضمون حديث مزبور كه شامل فضيلتى نيز براى امير المؤمنين على(ع)مى‏باشد چنين است كه در آن شبـكه تصادفا شب بسيار سرد و تاريكى بودـرسول خدا(ص)از مسلمانان خواست تا يكى از ايشان برود و مقدارى آب از چاه‏كشيده براى آن حضرت بياورد،و كسى پاسخى به آن حضرت نداد جز على(ع)كه داوطلب شد و مشك خود را برداشته به لب چاه آمد و داخل چاه شده مشك را پر كرد و چون به سوى اردوگاه حركت كرد باد شديدى وزيد كه على(ع)بناچار نشست تا باد گذشت آن گاه برخاسته به راه افتاد،و هنوز چندان راه نيامده بود كه باد شديد ديگرى وزيدن گرفت،به حدى كه باز هم على(ع)ناچار شد بنشيند و براى بار سوم نيز همين ماجرا تكرار شد،و چون به نزد رسول خدا(ص)آمد و آن حضرت سبب دير آمدن او را پرسيد على(ع)جريان بادهاى شديدى را كه سه بار وزيد و او را مجبور به نشستن نمود به عرض رسانيد،و رسول خدا(ص)بدو فرمود:

نخستين باد جبرئيل بود كه با هزار فرشته براى نصرت و يارى ما فرود آمدند و بر تو سلام كردند و بار دوم و سوم نيز ميكائيل و اسرافيل بودند كه آن دو نيز هر كدام به اتفاق هزار فرشته فرودآمدند و بر تو سلام كردند. (1)

و فرشتگان كه در اين جنگ به يارى مسلمانان آمدند شماره و عددشان هر اندازه بودهـچنانكه خداى تعالى فرمودهـبراى دلگرمى مسلمانان و ايجاد رعب و ترس در دل مشركان بود و گرنه كسى را نكشتند و اسيرى را به اسارت نگرفتند،زيرا اسامى كشته‏شدگان بدر و قاتلان آنها و همچنين اسيران و اسيركنندگان در تاريخ ثبت و نوشته شده است،اما اين مدد غيبى و نزول فرشتگان موجب تقويت مجاهدان و دلگرمى آنان شد و توانستند به آن زودى و با آن افراد اندك با نبودن اسلحه كافى در فاصله كوتاهى آن گروه بسيار را به قتل رسانده و به همان اندازه به اسارت بگيرند.و اين نكته نيز ناگفته نماند كه طبق سنت الهى معمولا يارى خدا و نصرت الهى دنبال پايدارى و استقامت نازل خواهد شد و هرگاه بندگان خدا در صدد يارى دين خدا بر آمدند و به تعبير قرآن«خدا را يارى كردند»خدا نيز آنها را يارى مى‏كند و از نظر جمله بندى«ان تنصروا الله»مقدم بر«ينصركم»مى‏باشد و اين مطلب در قرآن و حديث شواهد بسيار دارد كه جاى نقل آنها نيست،و در آيات فوق نيز اين جمله جالب است كه مى‏فرمايد:

«بلى ان تصبروا و تتقوا...يمددكم ربكم بخمسة آلاف من الملائكة مردفين» .

و به گفته يكى از دانشمندان شايد سر اينكه شماره فرشتگان در اين آيات مختلف ذكر شده همين اختلاف ايمان و مقدار صبر و استقامت آنان در برابر دشمن باشد و خداى تعالى بخواهد به طور كنايه و ضمنى بفهماند كه هر چه پايدارى و استقامتتان بيشتر باشد نيروى غيبى و مدد الهى بيشتر خواهد بود و اندازه و مقدار كمك الهى بستگى به اندازه صبر و استقامت شما دارد.

عمير بن وهب مأمور قتل رسول خدا(ص)مى‏شود

عمير بن وهب مأمور قتل رسول خدا(ص)مى‏شود

عمير بن وهب همان كسى است كه پيش از آنكه جنگ بدر شروع شود از طرف قريش مأموريت يافت وضع لشكر مسلمانان را بررسى كند و نفرات و تجهيزات آنها را به قريش اطلاع دهد كه در جاى خود داستانش مذكور شد.چنانكه مورخين نوشته‏اند وى مردى شرور و شجاع و به بى‏باكى و تهور معروف بود و از دشمنان سرسخت پيغمبر اسلام و مسلمانان به شمار مى‏رفت و گروه بسيارى از مسلمانان را در مكه شكنجه و آزار كرده بود.

بارى دنباله سخنان صفوان بن أميه با عمير بن وهب به آنجا رسيد كه صفوان گفت:اى عمير به خدا سوگند پس از كشته شدن آن عزيزان ديگر زندگى براى ما ارزشى ندارد!عمير گفت:آرى به خدا راست مى‏گويى و اگر چنان نبود كه من قرضدار هستم و ترس بى‏سرپرست شدن عيال و فرزندانم را دارم همين امروز به يثرب مى‏رفتم و انتقام خود و همه قريش را از محمد مى‏گرفتم و او را به قتل مى‏رساندم زيرا براى رفتن به يثرب بهانه خوبى هم دارم و آن اسارت پسرم وهب است كه در دست مسلمانان مى‏باشد و براى رفتن من به يثرب و انجام اين كار بهانه خوبى است!

صفوان كه گويا منتظر چنين سخنى بود و بهترين شخص را براى انجام منظور خود و ديگران پيدا كرده بود،گفت:تمام قرضها و بدهى‏هاى تو را من به عهده مى‏گيرم و پرداخت مى‏كنم و عايله‏ات را نيز مانند عايله خود سرپرستى و اداره مى‏كنم!ديگر چه مى‏خواهى؟

عمير گفت:ديگر هيچ!و من هم اكنون حاضرم به دنبال اين كار بروم به شرط آنكه از اين ماجرا كسى با خبر نشود و مذاكراتى كه در اينجا شد جاى ديگرى بازگو نشود و مطلب ميان من و تو مكتوم بماند.

صفوان قبول كرد و عمير از جا برخاسته به خانه آمد و شمشير خود را تيز كرد و لبه آن را به زهر آب داد و به كمر بسته به مدينه آمد.

عمر با جمعى از اصحاب بر در مسجد مدينه نشسته بودند ناگهان چشمشان به عمير بن وهب افتاد كه از راه مى‏رسيد و از شتر پياده مى‏شد،با سابقه‏اى كه از او داشتندو شمشيرى را كه حمايل او ديدند بيمناك شدند كه مبادا سوء قصدى نسبت به رسول خدا(ص)داشته باشد و از اين رو پيش پيغمبر رفته و ورود او را به آن حضرت اطلاع دادند،حضرت فرمود:او را پيش من بياوريد !

گروهى از اصحاب اطراف پيغمبر(ص)نشستند و عمير را در حالى كه بند شمشيرش به دست عمر بود وارد مجلس رسول خدا(ص)كردند،همين كه چشم آن حضرت بدو افتاد به عمر فرمود:او را رها كن آن گاه به عمير فرمود:پيش بيا!

عمير پيش رفته و به رسم جاهليت گفت:«انعموا صباحا»ـصبح همگى بخيرـپيغمبر بدو فرمود:اى عمير خداوند تحيتى بهتر از تحيت تو به ما آموخته و آن سلام است كه تحيت اهل بهشت نيز همان است.

عمير گفت:اى محمد به خدا سوگند پيش از اين نيز شنيده بودم.

پيغمبر فرمود:اى عمير براى چه به اينجا آمدى؟

پاسخ داد:براى نجات اين اسيرى كه در دست شما گرفتار است و اميدوارم در آزادى او به من كمك كنيد و به نيكى درباره او با من رفتار كنيد!

رسول خدا(ص)فرمود:پس چرا شمشير حمايل كرده‏اى؟

عمير گفت:روى اين شمشيرها سياه!مگر اين شمشيرها چه كارى براى ما انجام داد؟

حضرت فرمود:راست بگو براى چه آمدى؟

گفت:براى همين كه گفتم!

رسول خدا(ص)فرمود:تو و صفوان بن اميه در حجر اسماعيل با يكديگر درباره كشتگان بدر سخن گفتيد،تو گفتى:اگر مقروض نبودم و ترس آن را نداشتم كه عيال و فرزندانم بى‏سرپرست شوند هم اكنون مى‏رفتم و محمد را مى‏كشتم!

صفوان كه اين سخن را شنيد پرداخت قرضهاى تو و سرپرستى عيالت را به عهده گرفت كه تو بيايى و مرا به قتل رسانى!ولى اين را بدان كه خدا نگهبان من است و ميان من و تو حايل خواهد شد.

عمير كه اين خبر غيبى را از آن حضرت شنيد بى اختيار فرياد زد:گواهى مى‏دهم كه‏تو رسول خدا(ص)هستى!و ما تاكنون در برابر خبرهايى كه تو از غيب و آسمانها مى‏دادى تكذيبت مى‏كرديم و دروغگويت مى‏پنداشتيم ولى اكنون دانستم كه تو پيغمبر و فرستاده خدايى زيرا از اين ماجرا كسى جز من و صفوان خبر نداشت و خدا تو را بدان آگاه ساخته و سپاسگزار اويم كه مرا به دين اسلام هدايت فرمود و به اين راه كشانيد آن گاه شهادتين را بر زبان جارى كرده و مسلمان شد،پيغمبر(ص)نيز به اصحاب فرمود:احكام اسلام و قرآن به او بياموزند و اسيرش را نيز آزاد كنند،پس از آن عمير اجازه گرفت به مكه باز گردد و به تلافى دشمنيهايى كه با اسلام نموده و شكنجه‏هايى كه از مسلمانان كرده به آن شهر برود و تبليغ اين دين مقدس را نموده و به پيشرفت آن در مكه كمك نمايد.

صفوان كه منتظر بود هر چه زودتر خبر قتل محمد(ص)به دست عمير به مكه برسد و هر روز به طور مبهم و سر بسته به مردم مكه بشارت مى‏داد كه به همين زودى خبر خوشى به مكه خواهد رسيد كه داغ و اندوه مصيبت بدر را از دلها بيرون خواهد برد و هر مسافرى كه از مدينه مى‏آمد سراغ عمير را از او مى‏گرفت ناگهان شنيد كه عمير در مدينه مسلمان شده و در زمره پيروان محمد در آمده!

اين خبر براى صفوان به قدرى ناراحت كننده بود كه قسم خورد تا زنده است ديگر با عمير سخنى نگويد و كارى به نفع او انجام ندهد.

عمير نيز به مكه آمد و به تبليغ اسلام همت گماشت و در اثر تبليغات او گروه زيادى مسلمان شدند،و پناهگاهى در برابر دشمنان اسلام گرديد.

2.از آنجا كه نگارنده در روايات اسلام عباس بن عبد المطلب قبل از فتح مكه ترديد دارم و احتمال تصرف ناقلان اين گونه حديثها را كه عموما در زمان خلافت بنى عباس نقل كرده و گفته و نوشته‏اند قوى مى‏دانم،در اين قسمت هم كه اينجا نقل شده ترديد دارم ولى به منظور امانت در نقل همان گونه كه روايت شده بود نقل كرديم،البته چيزى كه مسلم است عباس بن عبد المطلب و بنى هاشم و بستگان آنها از پيروزى رسول خدا(ص)خوشحال شدند اما به انگيزه پذيرفتن دين اسلام و يا تعصب قبيله‏گرى نمى‏دانيم و الله اعلم.

3.عدسه مرضى است شبيه به طاعون كه دانه‏هايى مانند آبله در اثر آن بيمارى در بدن پيدا مى‏شود و در مدت اندكى شخص را تلف مى‏كند.

غزوه سويق

چنانكه گفته شد جنگ بدر بيشتر قريش را داغدار و مصيبت زده كرده بود،و از آن جمله ابو سفيان بود كه يك پسر از دست داده بود و يك پسر او نيز به اسارت رفته بود و چند تن ديگر نيز از نزديكان و فاميلش به قتل رسيده و يا اسير شده بودند و با توجه به اينكه خود را از رؤساى قريش مى‏دانست تحمل شكست از مسلمانان نيز براى او بسيار دشوار بود،از اين رو پس از جنگ بدر قسم خورد تا انتقام خود را از پيغمبر اسلام نگيرد با زنان همبستر نشود و بدنش را شستشو ندهد.

و به همين منظور در ماه ذى حجهـيعنى دو ماه پس از جنگ بدرـبه قصد انتقام از پيغمبر اسلام با دويست تن از جنگجويان قريش به سوى مدينه حركت كرد و تا جايى به نام«ثيب»نزديكيهاى شهر مدينه پيش آمد و در آنجا همراهان خود را گذارده و چون شب شد خودش بتنهايى به سوى قلعه‏هاى يهود بنى النضير رفت و بر در خانه حيى بن اخطب يكى از سران يهود آمد ولى حيى بن اخطب وقتى دانست ابو سفيان دشمن سرسخت مسلمانان و پيغمبر اسلام است ترسيد در را به روى او باز كند،ابو سفيان ناچار شد در خانه سلام بن مشكمـيكى ديگر از سران يهود مزبورـبرود و او در را به رويش باز كرده و از وى پذيرايى به عمل آورد و اطلاعاتى نيز از وضع مسلمانان در اختيار او گذارد.

ابو سفيان پس از اين ملاقات همان نيمه شب از نزد سلام بن مشكم خارج شده پيش همراهان آمده و عده‏اى از آنها را مأمور كرد تا به نخلستانهاى اطراف مدينه يورش برند،آنها نيز خود را به نخلستان«عريض»رسانده قسمتى از آن را آتش زده و دو تن از انصار را نيز در آنجا ديدار كرده آن دو را نيز كشتند و به پايگاه خود بازگشتند.ابو سفيان بيش از آن درنگ را جايز ندانسته همان ساعت دستور حركت به سوى مكه را صادر كرد و با عجله به جانب مكه بازگشتند .

روز بعد كه رسول خدا(ص)از جريان مطلع شد ابو لبابه را در مدينه به جاى خود منصوب داشته و با جمعى به منظور تعقيب ابو سفيان از شهر خارج شد و تا جايى به نام«قرقرة الكدر»ـچهارده منزلى مدينهـپيش رفت و چون به ابو سفيان دسترسى نيافت از آنجا به شهر مدينه بازگشت.

ابو سفيان و همراهانش از ترس مسلمانان بسرعت راه مى‏پيمودند و براى اينكه سبكبار شوند و بهتر بتوانند راه بپيمايند،توشه و آذوقه راه خود را كه عبارت از«سويق»يعنى آردـبود و در كيسه‏هايى همراه خود آورده بودند روى زمين مى‏ريختند و مى‏رفتند كه تعداد زيادى از آنها نصيب مسلمانان گرديد و به همين‏مناسبت آن غزوه را«سويق»نام نهادند.

و در أواخر اين سال يعنى سال دوم يكى دو غزوه و سريه ديگر نيز به نام غزوه ذى امر (1) ،سريه عمير بن عدى و غزوه كدر اتفاق افتاد كه اكثرا رسول خدا(ص)با دشمن برخورد نمى‏كرد و چون خبر نزديك شدن پيغمبر و مسلمانان را مى‏شنيدند به كوهها و دره‏ها مى‏گريختند و اتفاق مهمى پيش نيامد.

جز اينكه ابن شهراشوب(ره)در مناقب و طبرسى(ره)در اعلام الورى داستان جالبى از غزوه ذى امر نقل كرده‏اند كه ذيلا از نظر شما مى‏گذرد:

داستانى از غزوه ذى امر

مى‏نويسند سبب اين غزوه آن بود كه به پيغمبر اطلاع دادند جمعى از قبيله غطفان به فكر افتاده‏اند تا به مدينه حمله كنند و براى اين كار افراد و اسلحه تهيه مى‏كنند،رسول خدا (ص)با چهارصد و پنجاه نفر از مسلمانان به قصد پراكنده ساختن و جلوگيرى آنها به«ذى امر»رفت و در آنجا فرود آمد رئيس قبيله مزبور شخصى بود بنام دعثور بن حارث،هنگامى كه رسول خدا و همراهان بدانجا فرود آمدند باران گرفت و رسول خدا(ص)به كنار درختى رفته بود كه باران شدت يافت و تدريجا سيلى برخاست و دره«امر»را فرا گرفت.

پيغمبر خدا در آن سوى دره بود و يارانش اين طرف دره كه سيل برخاست و ميان آن حضرت و يارانش جدايى انداخت،رسول خدا(ص)جامه خود را كه در اثر آمدن باران‏تر شده بود از تن بيرون كرد و فشارى داده روى آن درخت انداخت تا خشك شود و خود زير آن درخت خوابيد.

افراد قبيله غطفان كه در تمام اين احوال ناظر رفتار پيغمبر بودند چون آن حضرت را تنها ديدند و سيل خروشان را نيز كه مانع بزرگى ميان آن حضرت و اصحاب بود مشاهده كردند به دعثور بن حارث كهـگذشته از سمت رياست بر آنهاـمرد شجاع وبى باكى بود گفتند:فرصت خوبى براى تو پيش آمده تا بتوانى محمد را براحتى به قتل برسانى و خيال خود و ديگران را آسوده كنى زيرا اگر فرضا ياران خود را نيز در اينجا به كمك طلب نمايد آنها نمى‏توانند به او كمك كنند!

دعثور از جا برخاسته و شمشير برانى از ميان شمشيرهايى كه داشتند انتخاب كرد و همچنان تا بالاى سر پيغمبر(ص)آمد و آنجا با شمشير برهنه ايستاد و گفت:

اى محمد كيست كه اكنون بتواند تو را از دست من نجات داده و نگهبانى كند؟

رسول خدا(ص)با آرامى فرمود:«الله»!

در اين وقت جبرئيلـكه مأمور نگهبانى آن حضرت بودـدستى به سينه دعثور زد كه به زمين افتاد و شمشير از دستش به يكسو پريد!

رسول خدا(ص)از جا برخاست و شمشير را برداشته بالاى سر او آمد و فرمود:

ـكيست كه اكنون تو را از دست من حفظ كند؟

دعثور گفت:هيچكس،و من براستى گواهى مى‏دهم جز خداى يگانه خدايى نيست و تو هم پيغمبر و فرستاده خدايى!و به خدا سوگند از اين پس هرگز دشمنى را عليه تو جمع آورى نخواهم كرد .

در اين وقت رسول خدا(ص)شمشيرش را به او داد و دعثور برخاسته به راه افتاد،سپس روى خود را به آن حضرت كرده گفت:

به خدا سوگند تو بهتر از من هستى!

اين را گفته و به نزد قبيله خود برگشت و چون از وى پرسيدند:چه شد كه او را نكشتى؟گفت :مردى سفيد پوش و بلند قامت را ديدم كه بر سينه‏ام زد و چنانكه ديديد به پشت روى زمين افتادم و دانستم كه او فرشته‏اى بود و گواهى دهم كه محمد رسول خداست و از اين پس ديگر كسى را عليه او تحريك نخواهم كرد. (2) و به دنبال اين گفتار مردم را به اسلام دعوت كرد و از آن پس مسلمان گرديد.

پيمان شكنى يهود...

جنگ بدر و شكست قريش به هر اندازه براى مسلمانان عظمت و شكوه و شادى آفريد براى يهوديان ساكن در مدينه و اطراف آن ترس و وحشت و ناراحتى ايجاد كرد،زيرا تا به آن روز يهوديان آن منطقه اهميت زيادى به تبليغات اسلام و پيشرفت مسلمانان نمى‏دادند و خطرى از اين ناحيه احساس نمى‏كردند اما پيروزى مسلمانان در جنگ بدر قدرت و نيروى آنها را آشكار ساخت و يهوديان با همه ثروت و جمعيتى كه داشتند به فكر افتادند كه وقتى قريش با آن همه قدرت و ساز و برگ جنگى و عظمت ديرين در برابر پيروان اين دين جديد شكست بخورند،چيزى نخواهد گذشت كه به حساب آنها هم مى‏رسند و آن وقت يا بايد دين اسلام را بپذيرند و يا به جنگ و جدال برخيزند و در انتظار سرنوشت نامعلومى باشند.

و به همين سبب از همان روزهاى نخست كه خبر پيروزى مسلمانان به مدينه رسيد و بخصوص هنگامى كه اين خبر قطعى شد بزرگان يهود زبان به شماتت و سرزنش مسلمانان گشوده و گفتند:اينان به قتل نزديكان و خويشان خود دست زده و قطع رحم كرده‏اند و اشعارى در هجو مسلمانان سروده و در مجالس و محافل مى‏خواندند و بر كشتگان قريش اشك ريخته و مرثيه مى‏گفتند و به خصوص كعب بن اشرف،يكى از بزرگان و سرشناسان آنها كه از زيبايى اندام و چهره نيز برخوردار بود به مكه آمد و به ميان قريش رفت و از كشته شدن بزرگان قريش تأسفها خورد و مرثيه‏ها سرود و آنان را بر ضد مسلمانان و جنگ با آنها تحريك كرده و قول همه گونه مساعدت در جنگ را به آنها داد و به مدينه بازگشت،و چون به مدينه آمد دشمنى خود را با مسلمانان آشكار ساخته و تدريجا براى اهانت و آزار بيشتر آنها،اشعار عاشقانه‏اى در توصيف زنان مسلمان سروده و در سر كوى و برزن مى‏خواند،و بدين ترتيب آشكارا پيمانى را كه با مسلمانان بسته بودند تا عليه آنها اقدامى نكنند،شكستند.

اين اخبار تدريجا به گوش پيغمبر اسلام مى‏رسيد و فكر آن حضرت را نسبت به خطر تازه‏اى كه از نزديك و داخل شهر مدينه متوجه اسلام و مسلمين شده بود به خود مشغول مى‏داشت و بالاتر از آنكه اعمال و رفتار كعب بن اشرف،دشمنان ديگرمسلمانان را در ميان يهود و ديگران جسور و دلير مى‏كرد و آنان نيز به تحريك دشمنان اسلام و سرودن اشعارى در مذمت مسلمانان و رهبر بزرگوار ايشان دست زدند،كه نام دو تن از ايشان به نام عصماء دختر مروان يهودى و سلام بن ابى الحقيقـيكى از بزرگان يهود خيبرـدر تاريخ آمده كه عصماء با سرودن اشعار در مذمت مسلمانان و پيغمبر،آن حضرت را مى‏آزرد،و سلام بن ابى الحقيق دشمنان آن حضرت را بر ضد او تحريك مى‏كرد.

سرانجام رسول خدا(ص)اندوه درونى خود را با مسلمانان در ميان نهاده و دفع آنها را از ايشان خواست و چند تن از مسلمانان غيور و شجاع كه با يهود مزبور نيز همپيمان و يا فاميلى نزديك داشتند كشتن آن سه را به عهده گرفتند و طولى نكشيد كه هر سه آنها طبق نقشه‏هاى قبلى و دقيق،شبانه به قتل رسيدند و قاتل هم معلوم نشد،ولى در واقع بر طبق طرحى كه انجام شده بود كعب بن اشرف به دست ابو نائله و رفقايش كشته شد (3) و سلام بن ابى الحقيق به وسيله عبد الله بن عتيك و همراهان او به قتل رسيد و عصماء نيز به دست عمير بن عدى به قتل رسيد.

قتل اين سه نفر رعب و وحشتى در دل يهود انداخت و دانستند كه مسلمانان در برابر تحريكات و دشمنى آنها بى‏تفاوت و آرام نخواهند نشست و عكس العمل نشان مى‏دهند.

به موازات اين مبارزات پيغمبر بزرگوار اسلام به موعظه و اندرز آنها اقدام كرد و روزى آنان را در بازار خودشانـبازار بنى قينقاعـجمع كرده و خطابه‏اى ايراد كرد و از آن جمله فرمود:

«اى گروه يهود!بياييد و از خدا بترسيد و بيم آن را داشته باشيد كه همان عذابى را كه بر سر قريش فرود آورد بر سر شما فرود آورد.بياييد و مسلمان شويد زيرا شما بخوبى دانسته‏ايد كه من پيامبر خدا و فرستاده از جانب اويم و اين چيزى است كه آن را در كتابهاى خود خوانده‏ايد و خداى تعالى در اين باره از شما پيمان گرفته...»

يهوديان در صدد تكذيب سخنان آن حضرت بر آمده و گفتند:اى محمد تو خيال‏كرده‏اى ما نيز مانند قريش هستيم،از اينكه با گروهى مردم بى‏خبر از فنون جنگى رو به رو شده و پيروز گشته‏اى مغرور مباش و اگر به جنگ ما بيايى خواهى دانست كه ما چگونه مردمانى هستيم.

محاصره و اخراج يهود بنى قينقاع

به دنبال اين جريانات عمل ناهنجارى از آنها سر زد كه پيغمبر خدا تصميم گرفت كار يهود مزبور را يكسره كند و خيال خود و مسلمانان را از اين دشمن خطرناك داخلىـكه به گفته يكى از نويسندگان به صورت ستون پنجمى براى قريش در برخوردهاى آينده در آمده بودند و از پشت به اسلام خنجر مى‏زدندـآسوده سازد.

ماجرا از اينجا شروع شد كه زن مسلمانى به بازار يهوديان آمد تا زيورى براى خود بخرد،يهوديان اصرار داشتند آن زن روى خود را باز كند ولى آن زن كه نشسته بود خوددارى مى‏كرد تا اينكه يكى از يهوديان يا همان زرگرى كه مى‏خواست زيورى به او بفروشد از جا برخاسته بى آنكه آن زن بفهمد دامن پيراهنش را از پشت سر بلند كرد و به بالاى آن گره زد،زن مسلمان بى‏خبر از همه جا همين كه از جا برخاست قسمت پايين بدنش از پشت نمايان شد و يهوديان خنديدند .

زن كه متوجه ماجرا شد فرياد كشيد و مسلمانان را به يارى خواند و يكى از مسلمانان كه شاهد بود پيش آمده و به آن مرد يهودى كه اين عمل را انجام داده بود حمله كرد و او را كشت،يهوديان نيز به آن مرد مسلمان حمله كرده و او را كشتند،مسلمانان ديگر كه قضيه را شنيدند بسختى برآشفتند و رسول خدا(ص)تصميم به جنگ با آنها گرفت،و دستور حركت به سوى قلعه‏هاى ايشان صادر شد و مسلمانان به دنبال پيامبر اسلام به راه افتادند و خانه‏هاى ايشان را محاصره كردند.

اين محاصره پانزده روز طول كشيد و يهود بنى قينقاع كه ديدند تاب مقاومت در برابر محاصره و همچنين جنگ با مسلمانان را ندارند تسليم شدند،ولى عبد الله بن ابىـكه هنوز در ميان مردم مدينه نفوذى داشت و ضمنا با يهود مزبور نيز همپيمان بودـدخالت كرده و به هر ترتيبى بود از كشتن آنها به دست مسلمانان جلوگيرى كرد ورسول خدا(ص)از كشتن آنها صرفنظر نمود ولى دستور داد از مدينه و اطراف شهر كوچ كنند و خانه و زندگى را ترك گفته به جاى ديگرى مهاجرت كنند و آنها نيز به صورت دسته جمعى به«أذرعات»شام كوچ كردند.

اخراج يهود مزبور براى مسلمانان پيروزى بزرگى بود زيرا گذشته از اينكه خيالشان از اين دشمن خطرناك آسوده شد خانه و زندگى آنها نيز به غنيمت مسلمانان در آمد و اموال زيادى از اين راه نصيب آنها گرديد.

سريه زيد بن حارثه

در خلال مطالب گذشته گفتيم قريش هر ساله كاروانى تجارتى به شام مى‏فرستاد و اموال تجارتى خود را از قبيل پوست،كشمش،نقره و غيره بدانجا مى‏بردند و در مقابل خوار و بار،مواد غذايى،پارچه و غيره خريدارى كرده و به حجاز مى‏آوردند و چنانكه در قرآن كريم نيز (4) بدان اشاره شده آنها دو مسافرت تجارتى در سال داشتند يكى در تابستان و يكى در زمستان،در تابستان كه هوا گرم بود به سوى شام و در زمستان به يمن مى‏رفتند چنانكه قبلا نيز اشاره شد.

وضع آب و هوا و مساعد نبودن سرزمين حجاز براى كشت و زرع اين مسافرتها را براى آنان به صورت اجبارى در آورده بود و آنان براى امرار معاش و ادامه زندگى ناچار به مسافرت و تجارت بودند.پس از جنگ بدر و شكست قريش،مسافرت به شام و حركت دادن كاروان بدان سو با خطر برخورد با مسلمانان كه در نواحى يثرب سكونت داشتند،مواجه شد بخصوص كه قبايل اطراف نيز با پيغمبر اسلام پيمان بسته بودند و قريش نيز كه ناچار به ادامه مسافرت به شام و تجارت بودند به پيشنهاد اسود بن مطلب راه كاروان را از ساحل دريا به راهى كه به سوى عراق مى‏رفت تغيير دادند و دليلى هم كه اسود بن مطلب براى پيشنهاد خود آورد اين بود كه گفت:راه عراق كوهستانى است و بيابانهاى وسيعى دارد و مسلمانان بدان بيابانها وارد نخواهند شد.

بدين ترتيب كاروان قريش كه ابو سفيان نيز در ميان آنها بود با كالايى كه قيمت آن به‏صد هزار درهم مى‏رسيد به سوى شام حركت كرد،و خبر آن به گوش مسلمانان رسيد و رسول خدا(ص)زيد بن حارثه را با صد سوار مأمور كرد سر راه آنها بروند و آنها نيز تا جايى به نام«قردة»پيش رفتند و در آنجا به كاروان مزبور برخوردند و بر آنها حمله برده و شتران و اموال ايشان را گرفته به مدينه آوردند و ابو سفيان و افراد ديگرى نيز كه همراه كاروان بودند ناچار به فرار شده به مكه بازگشتند و بدين ترتيب بزرگترين غنيمت نصيب مسلمانان گرديد.

اين حادثه با توجه به شكست قبلى قريش در جنگ بدر و عزادار شدن آنها در مرگ كشتگان و بزرگان خويش،آنان را در انتقام گرفتن از مسلمانان و ايجاد امنيت در راه تجارتى خود مصممتر ساخت و مقدمات يك جنگ خونين ديگر و حمله به مدينه را فراهم نمود.

قريش تنها راه نجات خود را از اين محاصره اقتصادى و جبران شكستهاى گذشته در آن ديدند كه تمام قواى خود را در يك جا متمركز ساخته و هر چه را در اختيار و امكان دارند به كار برده و ضربه محكمى به مسلمانان و پيروان پيغمبر اسلام بزنند،كه منجر به جنگ احد گرديد،چنانكه در صفحات آينده خواهيم خواند.

ازدواج با حفصه

حفصه دختر عمر بن خطاب بود كه رسول خدا(ص)در ماه شعبان سال دوم هجرت او را به عقد خويش در آورد و سبب آن نيز اين شد كه هفت ماه پيش از اين ازدواج،حفصه شوهر خود خنيس بن حذافة را در مدينه از دست داد و خنيس از دنيا رفت،براى عمر كه هنوز وضع مرتب و سر و سامانى در مدينه نداشت و از طرفى خود را از شخصيتهاى بزرگ قريش مى‏دانست نگهدارى بيوه خنيس كار دشوارى بود و از اين رو به ابو بكر و عثمان كه از مهاجرين بودند و وضع بهترى داشتند پيشنهاد كرد تا حفصه را به همسرى خويش در آورند ولى آن دو زير بار نرفته و اين پيشنهاد را نپذيرفتند،عمر كه با رد اين پيشنهاد از طرف ابو بكر و عثمان بيشتر ناراحت و آزرده خاطر شد به عنوان شكايت از آن دو و شايد به منظور عنوان كردن اصل ماجرا وپيشنهاد ضمنى ازدواج حفصه با رسول خدا،شرح حال خود و گرفتاريهايش را نزد پيغمبر اسلام مطرح كرد و رسول خدا(ص)كه منظور او را به خوبى درك كرده بودـبا اينكه قلبا علاقه‏اى به حفصه نداشتـتمايل خود را به ازدواج با حفصه اظهار كرد و بدين ترتيب عمر را خوشحال و خورسند از پيش خود بازگرداند و اين ازدواج صورت گرفت و از همان آغاز معلوم بود كه پيغمبر اسلام به خاطر دلجويى از عمر و تحكيم ارتباط با او و قوم و قبيله‏اش اين كار را انجام داد و گرنه خود عمر نيز مى‏دانست كه پيغمبر علاقه‏اى به حفصه ندارد و در ماجرايى كه منجر به طلاق او از طرف رسول خدا(ص)گرديد و دوباره به خاطر عمر رجوع كرد عمر به دخترش حفصه گفت:دخترم !تو به عايشه نگاه نكن و رسول خدا(ص)را ميازار كه به خدا من مى‏دانم پيغمبر تو را دوست ندارد و اگر به خاطر من نبود رجوع نمى‏كرد. (5)

و در پايان حوادث سال دوم بايد داستان حديث«سد ابواب...»را نيز ضميمه كنيد،كه ما چون پيش از اين در حوادث سال اول به مناسبت ساختمان مسجد مدينه اجمال آن را نقل كرده‏ايم تكرار نمى‏كنيم و براى تفصيل و تحقيق بيشتر نيز بايد به كتابهاى مفصلى كه در اين باره نوشته شده مراجعه نماييد.

سال سوم هجرت و جنگ احد

به ترتيبى كه گفته شد قرشيان تصميم گرفتند با تمام قوا و تجهيزات خود به مسلمانان حمله كنند و خيال خود را از اين خطر سختى كه عظمت و زندگانى آنها را تهديد به نابودى مى‏كرد آسوده سازند.ابن هشام مى‏نويسد:صفوان بن اميه به ابو سفيان پيشنهاد كرد تمام اموال تجارتى را كه پيش از جنگ بدر به مكه آمده بود،صرف خريد اسلحه و تجهيزات جنگى كنند و اين پيشنهاد پذيرفته شد و از سوى ديگر براى تهيه افراد و سربازان جنگى از تمام قبايل اطراف مكه مانند بنى كنانه و مردم تهامه نيز كمك گرفتند و حتى افراد مؤثرى چون ابو عزة شاعر را كه در جنگ بدر اسير شده بود و با تعهد به اينكه كسى را بر ضد اسلام و پيغمبر مسلمانان تحريك نكند آزاد شده بود،با خود همراه كرده و با اشعار حماسه‏اى كه گفت مردم را به جنگ با مسلمانان تحريك كرد و بدين ترتيب روزى كه لشكر قريش از مكه حركت كرد سه هزار مرد شمشير زن كه دويست اسب و سه هزار شتر و هفتصد مرد زره پوش با خود داشتند،در نقل ديگر با سه هزار سوار و دو هزار پياده نظام حركت كردند.

و براى اينكه سربازان را در وقت جنگ بيشتر به انتقامجويى و دلاورى تحريك كنند گروهى از زنان را نيز همراه برداشتند تا به خاطر دفاع از آنها هم كه شده در ميدان جنگ بيشتر پايدارى كنند،گذشته از آنكه مى‏خواستند حماسه‏سرايى و خواندن سرودهاى جنگى زنان با آهنگ مخصوصى كه دارند سبب تهييج بيشترى براى سربازان گردد و با اينكه جمعى از قريش با بردن زنان مخالف بودند ولى نظريه‏طرفداران حركت آنها مورد تأييد قرار گرفت و به گفته مورخين پانزده زن نيز همراه لشكر قريش حركت كرد.

در ميان آنها زنى كه از همه بيشتر براى رفتن اصرار داشت و جنب و جوش به خرج مى‏داد و پاسخگوى مخالفان حركت آنها بود«هند»همسر ابو سفيان بودـكه بعدا به هند جگر خوار معروف گرديدـو چون پدر و برادر و فرزند و عمويش در جنگ بدر كشته شده بودند بيشتر از ديگران تشنه انتقام بود،و هم او بود كه در جنگ احد با پولها و جواهرات و وعده‏هايى كه به«وحشى»داد سبب قتل حمزهـعموى پيغمبرـگرديد.

در مدينه

رسول خدا(ص)آن روز به محله قبا آمده بود و داشت از مسجد قبا خارج مى‏شد و تازه مى‏خواست سوار بر الاغ مخصوص خود گردد كه پيكى راهوار از راه رسيد و شتابانه پيش آمد و نامه‏اى سربسته به دست آن حضرت داد.

نامه راـچنانكه گفته‏اندـعباس بن عبد المطلب عموى پيغمبر كه در مكه به سر مى‏برد و در سلك بت پرستان زندگى مى‏كرد بدان حضرت نوشته بود و از تصميم قريش و حركت آنان و عده جنگجويان و ساير خصوصيات لشكر آنها،رسول خدا(ص)را مطلع ساخته بود.

پيغمبر به شهر آمد و يكى دو نفر را به سوى مكه فرستاد تا وضع لشكر قريش را از نزديك گزارش دهند آنها نيز لشكريان را در نزديكى مدينه ديدار كرده و آنچه را ديده بودند به پيغمبر گزارش دادند و رسول خدا(ص)گزارش آنان را با آنچه عباس بن عبد المطلب نوشته بود يكسان ديد.

براى مقابله با آنها و تدبير كار،پيغمبر(ص)دستور داد مردم مدينه در مسجد اجتماع كنند و آراء و پيشنهادهاى خود را بيان كنند،خود آن حضرت و جمعى از بزرگان و سالمندان و از آن جمله عبد الله بن أبى طرفدار ماندن در شهر و قلعه‏دارى بودند و معتقد بودند كه جنگ در داخل برج و باروى شهر و در پيش روى زن و فرزند شكست ناپذير است و مردان و سربازان در چنين موقعيتى تا پاى جان و با تمام نيرو و توان مى‏جنگند،اما گروهى از جوانان پرشور كه در جنگ بدر حاضر نبودند و مى‏خواستند غيبت خود را در آن روز تلافى كنند و برخى ديگر از آنها كه منظره بدر را ديده بودند و خيال مى‏كردند هيچ نيرويى بر آنها چيره نخواهد شد و از طرفى ماندن در خانه و حصار را براى خود نوعى سرشكستگى و زبونى و خوارى محسوب مى‏كردند،به خارج شدن از شهر و جنگ در ميدان باز اصرار و پافشارى داشتند و سرانجام هم نظريه اين دسته غالب گرديد و رسول خدا(ص)نيز به خانه آمد و زره جنگ به تن كرده از شهر خارج شد.

هنگامى كه پيغمبر(ص)از شهر خارج شد هزار نفر مرد جنگجو همراه آن حضرت بود ولى مقدارى كه راه رفتند عبد الله بن أبى با سيصد تن از همراهان خود به بهانه اينكه با نظر او مخالفت شده از بين راه برگشتند و پيغمبر خدا با هفتصد نفر به سوى احد پيش رفتند.

«احد»نام جايى است در يك فرسنگى مدينه كه يك رشته كوه،آن قسمت از بيابان را با بيابانهاى ديگر از هم جدا مى‏سازد.

لشكريان قريش قبل از آمدن مسلمانان در آنجا موضع گرفته و آماده جنگ انتقامى خود شده بودند،هنگامى كه رسول خدا(ص)بدانجا رسيد لشكريان خود را طورى ترتيب داد كه كوه احد را پشت سر خود و دشمن را پيش رو قرار دادند و هر دو لشكر آماده جنگ گرديدند.

پيوستن چند تن از مسلمانان به رسول خدا(ص)و نمونه‏اى از جانبازى آنان و تربيت اسلام

روزى كه پيغمبر(ص)به سوى احد حركت كرد روز جمعه بود و جنگ در روز بعد يعنى روز شنبه واقع شد،افرادى بودند كه به واسطه گرفتاريهاى داخلى در آن روز نتوانستند همراه مسلمانان به احد بروند ولى از آن شور و عشق بى‏حدى كه به شهادت و جانبازى در راه دين و دفاع از رهبر عالى قدر اسلام داشتند روز ديگر،صبح زودخود را به احد رسانده و در ميدان جنگ نيز بى‏باكانه به دشمن حمله كرده و پس از دلاوريها و شجاعت و پايدارى خيره كننده خودـدر اثر نافرمانى برخى از جنگجويان از دستور رسول خدا به شرحى كه پس از اين خواهد آمدـاينان به آرزوى ديرينه خود يعنى شهادت در راه دين نايل شدند.

عمرو بن جموح

از آن جمله عمرو بن جموح بود كه پيش از اين در داستان اسلام مردم مدينه نام او را ذكر كرده و كيفيت اسلام او را بيان داشتيم،اين مرد با اينكه از يك پا لنگ بود و بسختى راه مى‏رفت و طبق قانون اسلام از جنگ و حضور در ميدان كارزار معاف و معذور بود اما از آنجا كه سخت عاشق شهادت و جانبازى در راه دين بود،فرزندانش نتوانستند جلوى او را از رفتن به احد بگيرند،وى كه چهار پسر بزرگ داشت و هر كدام سربازى دلير براى اسلام و از مدافعان فداكار رسول خدا(ص)بودند پس از رفتن فرزندانش آماده حركت به سوى احد گرديد،اقوام و بستگانش جلوى او را گرفته و بدو گفتند:

تو مردى لنگ هستى و از رفتن به جنگ معذورى،و از سوى ديگر فرزندانت را به جنگ فرستاده‏اى،و بدين ترتيب خواستند،مانع حركت او شوند،اما عمرو به اين سخنان قانع نشده بدانها گفت:

ـمگر ممكن است آنان به بهشت روند و من پيش شما بنشينم؟

همسرشـكه هند دختر عمرو بن حرام بودـگويد:در آن حال او را ديدم كه به خانه آمد و لباس جنگ پوشيده به راه افتاد و هنگامى كه مى‏خواست از در خانه بيرون برود سر به سوى آسمان بلند كرده گفت:«اللهم لا تردنى الى أهلى»!

[پروردگارا مرا پيش خاندانم باز مگردان!]

اين را گفته و خود را به پيغمبر رسانيد و عرض كرد:اى رسول خدا پسران و خويشان من مى‏خواهند مرا از سعادت جهاد در راه دين و شهادت باز دارند ولى من آرزو دارم كه با همين پاى لنگ در بهشت راه بروم!رسول خدا(ص)بدو فرمود:خدا تو را از جهاد معذور داشته،اما عمرو راضى نمى‏شد باز گردد تا آنكه رسول خدا(ص)رو به فرزندان و خويشانش كرده فرمود:

چرا مانع او مى‏شويد او را به حال خود واگذاريد شايد خداوند شهادت را روزى او گرداند !

اين سخن رسول خدا(ص)سبب شد كه كسى از حضور او در ميدان ممانعت و جلوگيرى نكند و همان طور كه آرزو داشت در ميدان جنگ شربت شهادت نوشيد و اين سعادت بزرگ نصيب او گرديد.

و هنگامى كه هند،همسر او،به احد آمد و جنازه او را بر شتر بست تا به شهر مدينه بياورد و مقدارى راه رفت ناگهان ديد شتر از رفتن به سوى مدينه خوددارى مى‏كند و ايستاد و پيوسته سر خود را به سوى همان سرزمين احد برگردانده و باز مى‏گردد.

وقتى جريان را به رسول خدا(ص)گزارش دادند پيغمبر فرمود:شتر مأموريتى دارد!و سپس از همسرش پرسيد:آيا عمرو در هنگام حركت چيزى مى‏گفت؟

عرض كرد:آرى در آن هنگام رو به قبله ايستاد و سر به سوى آسمان بلند كرده گفت:«اللهم لا تردنى الى اهلى»!

حضرت فرمود:او را در همين سرزمين دفن كنيد،و قبر او و شهداى ديگر«احد»هم اكنون در هر سال مزار ميليونها مسلمان است كه با چشمان اشك بار و دل سوخته بر سر آن قبرها ايستاده و بر آنها درود مى‏فرستند.

حنظلة بن ابى عامر

حنظله جوانى بود از انصار مدينه و پدرش ابو عامر در سلك دشمنان اسلام و در ميان لشكر قريش بود و تا پايان عمر نيز به حال كفر باقى ماند،اما حنظله فرزند او از مسلمانان پر شور و فداكار انصار به شمار مى‏رفت و چون مسلمانان براى جنگ احد بسيج شدند و مى‏خواستند حركت كنند مصادف شده بود با شب زفاف و عروسى او و از اين رو به نزد رسول خدا(ص)آمده و ماندن در مدينه و يا رفتن همراه سپاه مسلمانان را به نظر آن حضرت موكول كرد و رسول خدا(ص)به او اجازه داد آن شب را درمدينه بماند و عروسى كند.

حنظله آن شب را در مدينه ماند و مراسم عروسى انجام گرفت و فردا صبح زود،روى ايمان و عشقى كه به جهاد در راه دين و دفاع از رهبر عالى‏قدر خود داشت پيش از آنكه غسل جنابت كند شتابانه آماده حركت به سوى احد گرديد.

على بن ابراهيم(ره)نقل كرده:هنگامى كه حنظله خواست روانه ميدان جنگ شود همسرشـكه دختر عبد الله بن ابى بودـپيش آمده و جلوى او را گرفت و به نزد چهار تن از مردان انصار فرستاد و چون آنان حاضر شدند به حنظله گفت:در حضور اينان شهادت بده كه ديشب با من عروسى كرده‏اى و عمل زناشويى انجام شد و حنظله گواهى داد.

و چون حنظله به راه افتاد،از آن زن پرسيدند:براى چه اين كار را كردى؟گفت:دوش در خواب ديدم كه گويا آسمان شكافته شد و حنظله وارد آسمان گرديد و سپس بسته شد و من از اين خواب دانستم كه حنظله در اين جنگ به شهادت خواهد رسيد،خواستم تا شما بدانيد او با من عروسى كرده كه اگر حامله شدم معلوم باشد فرزند حنظله است(و مورد تهمت قرار نگيرم). و به هر ترتيب حنظله با سرعت به ميدان جنگ آمد و با شجاعت و شهامتى كه در گير و دار جنگ از خود نشان داد خود را به ابو سفيان سركرده لشكر قريش رسانيد و اسب او را پى كرد و چيزى نمانده بود كه او را به قتل برساند،ولى ابو سفيان در حالى كه پياده از برابر شمشير حنظله مى‏گريخت مشركان را به كمك طلبيد و سرانجام يكى از آنها به نام شداد بن اوس سر راه بر حنظله گرفت و پس از زد و خوردى كه با هم كردند حنظله را به قتل رسانيد و ابو سفيان در مدح او اشعارى سرود و تا زنده بود حيات و زندگى خود را مرهون او مى‏دانست .

و چون جنگ به پايان رسيد رسول خدا(ص)درباره او فرمود:حنظله را فرشتگان غسل دادند و هنگامى كه وضع حال او را از همسرش پرسيدند؟گفت:حنظله وقتى ازخانه بيرون رفت جنب بود و با همان حال جنابت به جنگ رفته بود و از آن پس در تاريخ به«حنظله غسيل الملائكه»معروف گرديد .

صف آرايى دو لشكر

روز شنبه نيمه ماه شوال بود كه هر دو لشكر در«احد»برابر يكديگر قرار گرفته و براى جنگ و كارزار آماده شده و صف آرايى كردند.رسول خدا(ص)لشكريان خود را كه هفتصد نفر بودند چنان قرار داد كه پشت آنها به كوه احد و رو به سوى مكه و لشكريان قريش بود و چون در كوه احد دره و شكافى قرار داشت كه دشمن مى‏توانست از آنجا خود را به مسلمانان رسانده و از آن سو حمله كنند،پيغمبر(ص)عبد الله بن جبير را با پنجاه نفر تيرانداز در آنجا گماشت و بدانها دستور داد از آن دره نگهبانى كنند و مراقب باشند تا دشمن از آنجا حمله نكند،و چون مى‏دانست نگهبانى آن دره براى پيروزى لشكريان بسيار مؤثر است سفارش و تأكيد زيادى به آنها كرده و به گفته برخى از ناقلان حديث،بدانها فرمود:اگر ديديد ما دشمن را شكست داده و تا مكه نيز آنها را تعقيب كرديم شما از جاى خود حركت نكنيد و اگر هم ديديد آنها ما را شكست داده تا وارد مدينه شدند باز هم شما از جاى خود حركت نكنيد و در روايت شيخ مفيد(ره)است كه فرمود:اگر ديديد همگى ما نيز كشته شديم شما از جاى خود حركت نكنيد،زيرا شكست ما از همين جا شروع خواهد شد.

ابو سفيان نيز صف آرايى لشكر كرده و چون متوجه اهميت آن تنگه شد خالد بن وليد را با دويست نفر شمشير زن مأمور كرد تا در كمين آن پنجاه نفر باشند و بدو دستور داد وقتى ديديد دو لشكر به هم ريختند اگر توانستيد از اين تنگه سرازير شده و شمشير در آنها بگذاريد .

آن گاه رسول خدا(ص)در برابر لشكر ايستاده و خطبه‏اى ايراد كرد و ضمن سفارش به پايدارى و استقامت در برابر دشمنان دين و جهاد در راه خدا پاره‏اى از احكام اسلام را نيز بيان فرمود،و در اين وقت بود كه ابو سفيان به نزد پرچمداران قريش كه در رأس آنها طلحة بن ابى طلحه قرار داشت و او را«كبش الكتيبة»يعنى مهتر و سردار لشكرمى‏خواندند آمده گفت :شما بخوبى مى‏دانيد كه هر چه بر سر ما بيايد از ناحيه شما خواهد آمد و در جنگ بدر به خاطر افتادن پرچم بود كه ما شكست خورديم،اكنون ببينيد اگر تاب نگهدارى و محافظت آن را نداريد پرچم را به ما بسپاريد تا ما بخوبى از آن نگهدارى كنيم.

اين حرف بر طلحه گران آمد و برآشفت و بدو گفت:آيا به ما چنين مى‏گويى؟به خدا من امروز اين پرچمها را تا وسط حوضهاى مرگ پيش مى‏برم و تا آخرين قطره خون خود از آنها دفاع خواهم كرد و به دنبال آن گفتار خود را به ميان دو لشكر رسانده و مبارز طلبيد و به خاطر غرورى كه داشت از روى تمسخر فرياد زد:

دنباله اين ماجراى جانگداز را ابن هشام از خود وحشى اين گونه نقل كرده است كه گفت:من در آن زمان غلام جبير بن مطعم بودم و عموى جبير يعنى طعيمة بن عدى در جنگ بدر به دست مسلمانان كشته شده بود و چون جنگ احد پيش آمد و سپاه قريش به سوى مدينه حركت كرد جبير به من گفت:اگر بتوانى در اين جنگ حمزة بن عبد المطلب عموى محمد را به جاى عموى من طعيمة بكشى تو را آزاد خواهم كرد،من كه بزرگ شده حبشه بودم و در پرتاب كردن حربه مانند حبشيان ديگر مهارت داشتم به همراه قريش به مدينه آمدم و جنگ كه شروع شد سراغ حمزه را گرفتم و چون او را به من نشان دادند همه جا مانند سايه او را تعقيب كرده و مراقب بودم تا فرصتى به دست آورده و«زوبين» (2) خود را به سوى او پرتاب كنم.

حمله‏هاى حمزه بسيار سخت بود و به هر سو كه حمله مى‏كرد صفوف منظم قريش را از هم مى‏دريد و كسى نمى‏توانست در برابر او مقاومت كند،من نيز كه در كمينش بودم گاهى ناچار مى‏شدم در پشت درخت و يا سنگى مخفى شوم تا مبادا چشمش به من افتاده و مرا بكشد.

تا هنگامى كه سباع بن عبد العزى در پيش روى او در آمد و حمزه سرگرم قتل او گرديد در اين وقت فرصتى به دست آوردم و زوبين خود را حركتى دادم و به سوى او پرتاب كردم و آن حربه تهيگاه حمزه را شكافت و از ميان دورانش خارج گرديد.

حمزه برگشت تا خود را به من برساند و انتقام گيرد ولى من فرار كرده و او نتوانست به من برسد و روى زمين افتاد،من همچنان ايستادم تا چون جان سپرد،پيش رفته و زوبين خود را از تهيگاهش بيرون آوردم و چون منظورم حاصل شده بود به ميان لشكرگاه رفته و آسوده خاطر نشستم زيرا هدف من تنها كشتن حمزه و آزاد شدن بود كه آن را انجام داده بودم،و چون به مكه بازگشتم جبير مرا آزاد كرد (3) و در نقل ديگرى است كه وحشى پس از قتل حمزه شكم آن جناب را دريد و جگرش را بيرون آورد و براى هند دختر عتبة برد،و هند قطعه‏اى از آن جگر را بريده و در دهان گذارد ولى نتوانست بخورد و آن را بيرون انداخت و به شكرانه اين مژده و طبق وعده‏اى نيز كه داده بود طلا و جواهرات خود را بيرون آورده به وحشى داد.

«اى محمد شما عقيده داريد با شمشيرهاى خود ما را به دوزخ مى‏فرستيد و ما نيز شما را به بهشت روانه مى‏كنيم،پس هر كدام از شما كه آرزوى رفتن بهشت را دارد به جنگ من بيايد.»

على(ع)كه اين سخن را شنيد شتابان به سوى او رفت آمادگى خود را براى جنگ با او اعلام فرمود:

گفت:اى«قضم»مى‏دانستم كه جز تو كسى جرئت كارزار و جنگ مرا نخواهد داشت.

اين را گفته و حمله كرد،على(ع)ضربت او را با سپرى كه داشت دفع نمود و خود شمشيرى بر سر او زد كه كاسه سر او را از وسط شكافت و همچنان تا چانه‏اش را از ميان دو نيم كرد و بر زمين افتاد و به نقلى شمشيرى حواله پاى او كرد كه هر دو ران را با هم قطع كرد و از پشت بر زمين افتاد،با كشته شدن طلحه برادرش عثمان بن أبى طلحه پيش آمد و پرچم را برداشت او نيز به شمشير على(ع)از پاى در آمد و همچنين يكى پس از ديگرى تا نه تن از قبيله بنى عبد الدار كه پرچمدار قريش بودند هر كدام پرچم رابه دست گرفتند و به شمشير على بن ابيطالب(ع)و برخى نيز با تيرهاى كارى عاصم بن ثابت(كه در تيراندازى مهارت فوق العاده‏اى داشت)از پاى در آمدند.

ديگر كسى جرئت نكرد آن پرچم ميشوم را بردارد تا اينكه زنى به نام عمره دختر علقمه پيش آمد و آن پرچم را برداشته روى زمين نصب كرد.

كشته شدن پرچمداران رعب عجيبى در دل قريش انداخت و آثار شكست در چهره‏ها ظاهر گرديد و به دنبال آن حمله عمومى از طرف مسلمانان شروع شد.زنان قريش براى تحريك مردان شروع به خواندن شعر و نواختن دف كرده به صورت سرودهاى جنگى مى‏خواندند:

از آن سو حمزة بن عبد المطلب عموى پيغمبر چون شيرى غران به راست و چپ لشكر دشمن حمله مى‏افكند و هر كه سر راهش مى‏آمد او را از پاى در مى‏آورد ابو دجانه انصارى با شهامت بى‏نظير خود و شمشيرى كه پيغمبر به دستش داده بود مرد و مركب را روى هم مى‏ريخت.مى‏نويسند آن شمشير را بالاى سر هر كس به گردش در مى‏آورد جان سالم به در نمى‏برد و حتى در حين كارزار به«هند»همسر ابو سفيان رسيد و خواست او را هم با آن شمشير به قتل رساند اما متوجه شد كه اين شمشير رسول خدا(ص)است.و او هم زنى است و نخواست آن شمشير مقدس را به خون زنى مشرك آلوده سازد.على بن ابيطالب نيز از يك سو و ساير مسلمانان جانباز و فداكار از مهاجر و انصار نيز سر غيرت آمده و بسختى مشركين را شكست دادند و هزيمت آنان به سوى مكه شروع شد،و بت بزرگ خودـيعنى هبلـرا نيز كه همراه آورده بودندرها كرده بر زمين افتاد و حتى اثاثيه و اسباب و خيمه و خرگاه خود را نيز رها كرده و فرار كردند،زنانى كه همراه آنها آمده بودند شروع به سرزنش فراريان كرده با حماسه‏هاى جنگى و دف و چنگ خواستند آنها را باز گردانند،ولى نتوانستند و آنها نيز پا به فرار گذاردند.

سربازان مسلمان پس از اينكه مقدارى آنها را تعقيب كردند مغرورانه به سوى ميدان جنگ بازگشته و با خيالى آسوده به جمع آورى غنايم پرداختند و با سابقه‏اى كه از جنگ بدر و آن پيروزى بيرون از انتظار داشتند اطمينان يافتند كه اينجا هم ديگر شكست نخواهند خورد و مشركين از راهى كه رفته‏اند باز نخواهند گشت.

در اينجا بود كه يك صفت نكوهيده ديگر يعنى به جنبش آمدن صفت طمع در دل تيراندازانى كه همراه عبد الله بن جبير از دهانه دره نگهبانى مى‏كردند به اين غرور اضافه شد و صحنه جنگ را عوض كرد و اين پيروزى برق آساى مسلمانان را مبدل به شكست نموده ننگ آن شكست رسوا كننده را از چهره مشركين پاك كرد و آن هزيمت قبيح را جبران نمود.و به تعبير واضح‏تر غرور و نافرمانى از دستور رهبر عالى قدر اسلام سبب شكست مسلمانان گرديد.

زيرا وقتى تيراندازان از بالاى دره مشاهده كردند كه مسلمانان به جمع آورى غنايم مشغول شده و مشركين هزيمت كردند،يكى يكى به منظور به دست آوردن غنيمت و براى آنكه از يكديگر عقب نمانند به سوى دره سرازير شدند و هر چه عبد الله بن جبير فرياد زد:نرويد و از دستور رسول خدا(ص)سرپيچى نكنيد!كسى به حرف او گوش نداد،و برخى هم در پاسخش گفتند:

آن وقت كه پيغمبر سفارش كرد از اينجا حركت نكنيد نمى‏دانست كه مسلمانان پيروز مى‏شوند .

و به هر ترتيب به فاصله اندكى چهل نفر از آنها رفتند و به همراه عبد الله بن جبير جز ده تن باقى نماند،خالد بن وليد كه با دويست نفر از جنگجويان قريش در كمين تيراندازان بود و تا آن وقت نتوانسته بود از آن تنگه و شكاف عبور كند و از پشت سر خود را به مسلمانان برساند و در هر بار كه مى‏خواست منظور خود را عملى سازد بارگبار تيرهاى آنان مواجه مى‏شد،وقتى متوجه شد ده نفر تيرانداز بيشتر نمانده با همراهان خود بدانها حمله كرد و آنان را كشته و شمشير در ميان مسلمانانى كه با خيالى آسوده براى جمع آورى غنايم خم شده بودند گذاردند و آنان را غافلگير ساختند.

در اين ميان همان زن يعنى عمره دختر علقمه حارثيه وقتى خالد و همراهان را از دور مشاهده كرد پيش رفته و پرچم قريش را كه روى زمين افتاده بود بلند كرد و قسمتى از سپاه فرارى قريش را دور آن جمع نمود.

زنان قريش نيز كه در حال فرار بودند وقتى پشت سر خود را نگريستند و پرچم افراشته قريش را مشاهده كردند به سرزنش و ملامت مردان مشغول شده و با موهاى پريشان و گريبانهاى چاك زده و فريادهاى ديوانه‏وار خويش،آنها را به بازگشت به ميدان جنگ تشويق نمودند و تدريجا صحنه جنگ به سود قرشيان عوض شد و مسلمانان گروه گروه رو به هزيمت و فرار نهادند،و جمعى نيز بدون آنكه متوجه باشند شمشير به روى يكديگر كشيدند،و به هر كس مى‏رسيدند شمشير مى‏زدند تا خود را از مهلكه نجات دهند.

شايعه كشته شدن پيغمبر

چيزى كه به اين هزيمت و پريشانى جنگجويان مسلمان كمك كرد فريادى بود كه به گوش آنها رسيد كه كسى مى‏گويد:

ـمحمد كشته شد!

در روايات آمده كه اين فرياد،نخست از دهان شيطان كه به صورت مردى در ميدان حاضر شده بود بيرون آمد ولى دهان به دهان بسرعت در تمام جبهه جنگ پيچيد و موجب تقويت روحيه دشمن و ضعف و ناتوانى سربازان اسلام گرديد،و منشأ اين شايعه و تأثير آن در روحيه افراد هم اين بود كه در گير و دار حمله مشركين سنگى به سوى رسول خدا(ص)پرتاب شد و آن سنگ دندان آن حضرت را شكست و قسمتى از لب و صورت را نيز شكافت و ديگر آنكه همچنان كه آن حضرت مشغول دفاع و حمله بود يك بار در گودالى كه مشركين سر راه مسلمانان حفر كرده بودند افتادكه على(ع)و طلحه آن حضرت را از جا بلند كرده و برخى كه صورت خون‏آلود و مجروح و نيز افتادن آن حضرت را بر زمين ديده بودند يقين به صحت اين خبر و درستى آن شايعه كردند و آنچه را ديده بودند به ديگران نيز مى‏گفتند.

و در برخى از تواريخ علت ديگرى نيز براى اين شايعه ذكر كرده‏اند و آن اين بود كه يكى از مشركان به قصد كشتن رسول خدا(ص)پيش آمد و مصعب بن عمير را كه پيش روى آن حضرت مى‏جنگيد و از آن حضرت دفاع مى‏كرد و ضمنا شبيه رسول خدا(ص)نيز بود به قتل رساند و خيال كرد رسول خدا را به قتل رسانده و آن فرياد را سر داد.

شهادت حمزة بن عبد المطلب

ضايعه ناگوار ديگرى كه در اين گير و دار در تضعيف روحيه مسلمانان مؤثر بود داستان شهادت حمزة بن عبد المطلب عموى بزرگوار پيغمبر(ص)و يكه تاز ميدان و دلير جنگ بود،كه پيغمبر اسلام و مسلمانان را بسختى متأثر و كوفته خاطر ساخت،حمزه كه همچون شيرى غران در برابر دشمنان اسلام به يمين و يسار حمله مى‏كرد و قريش را متفرق مى‏ساخت و مرد و مركب را بر زمين مى‏افكند با حربه‏اى كه«وحشى»از كمين به تهيگاه او پرتاب كرد از پاى در آمد و به شهادت رسيد.

وحشى از بردگان مكه و قريش بود كه در جنگ احد حاضر گشته و هند همسر ابو سفيان به او گفته بود:اگر بتوانى يكى از سه نفر يعنى محمد،على و حمزه را به قتل برسانى آنچه بخواهى به تو مى‏دهم و در پاره‏اى از نقلهاست كه جبير بن مطعم مولايش نيز همين سخن را بدو گفت و وعده آزادى او را داد و گفت:هر يك از اين سه نفر را به قتل برسانى آزاد خواهى شد.

وحشى در پاسخ هند گفت:اما محمد كه مرا به وى دسترسى نيست و يارانش حلقه وار او را احاطه مى‏كنند،على هم پيوسته در حال كارزار اطراف خود را بدقت مى‏نگرد و بدو نيز دسترسى ندارم و اما حمزه را شايد بتوانم به قتل رسانم،زيرا وقتى به غضب مى‏آيد پيش پاى خود را نمى‏بيند .

پى‏نوشتها:

1.بد نيست بدانيد كه مولود اين ازدواج يك شبه نيز دلير مرد با ايمانى بود به نام«عبد الله»كه پس از شهادت حضرت ابا عبد الله الحسين(ع)در مدينه قيام كرد و مردم را بر ضد يزيد بن معاويه بسيج نمود و سرانجام در واقعه«حره»به شهادت رسيد،به شرحى كه اهل تاريخ نوشته‏اند.

2.دنباله اين نقل اين گونه است كه وحشى گويد:از آن پس من در مكه بودم تا روزى كه رسول خدا(ص)مكه را فتح كرد و من چون ديدم ديگر با آن سابقه‏اى كه دارم نمى‏توانم در مكه بمانم به طائف گريختم و در آنجا هم چيزى نگذشت كه به دست مسلمانان فتح شد.ديگر راه چاره بر من بسته شد و نمى‏دانستم به كجا فرار كنم تا آنكه مردى به من گفت:اى بيچاره چرا نگران هستى!به خدا پيغمبر اسلام كسى است كه هر كس در دين او داخل شد و شهادتين را بر زبان جارى ساخت از اعمال گذشته او صرفنظر كرده و او را خواهد بخشيد!

من كه اين سخن را شنيدم به مدينه آمدم و پيش از آنكه كسى مرا بشناسد خود را بالاى سر رسول خدا(ص)رساندم و ناگهان شهادتين را بر زبان جارى كرده مسلمان شدم پيغمبر كه مرا ديد فرمود:وحشى هستى؟!

گفتم:آرى.

فرمود:بنشين و جريان كشتن و قتل حمزه را براى من تعريف كن.

و چون من داستان را نقل كردم فرمود:برخيز و از اينجا برو و چنان كن كه من تو را نبينم از آن پس من پيوسته خود را از آن حضرت مخفى مى‏كردم تا رسول خدا(ص)از دنيا رفت و چون جنگ يمامه پيش آمد و مسلمانان براى جنگ با مسيلمه رفتند من نيز همان زوبين را برداشته و به همراه آنها به جنگ رفتم و چون جنگ شروع شد آن را در دست خود حركت داده و به سوى مسيلمه پرتاب كردم و در همان حال نيز مردى از انصار بدو حمله كرده و با شمشير كارش را ساخت و معلوم نشد با شمشير آن مرد انصارى كشته شد يا بحربه من،و اگر به دست من كشته شده باشد تلافى و جبران قتل حمزه را كرده‏ام.

نگارنده گويد:وحشى آخر عمر به شام رفت و عادت به شرب خمر داشت و بيشتر اوقات در حال مستى به سر مى‏برد و چند بار نيز به جرم شرب خمر حد بر او جارى كردند و در آخر نيز به همين جرم شراب خوارگى نامش را از دفتر مسلمانان محو كردند و در همان شام نيز مرد.

كسانى كه با رسول خدا(ص)ماندند

آنچه بر طبق تواريخ مسلم است آن است كه در معركه احد بيشتر مسلمانان فرار كرده و رو به هزيمت نهادند و پيغمبر(ص)هر چه فرياد زد:من رسول خدا هستم و كشته نشده‏ام به كجا فرار مى‏كنيد؟گوش ندادند،و حتى برخى مانند عثمان بن عفان و زيد بن حارثة تا چند فرسنگى مدينه گريختند و به گفته طبرسى سه روز نيز از ترس مشركين در كوهى به نام«جعلب»توقف كردند،و پس از سه روز به مدينه آمدند (1) .

و گروهى نيز مانند عمر بن خطاب و طلحة بن عبيد الله تا پشت جبهه جنگ گريختندو در آنجا توقف كردند تا ببينند سرانجام جنگ چه خواهد شد.

ابن هشام و طبرى و ديگران نقل كرده‏اند كه انس بن نضرـيكى از مسلمانانـدر همان حال بر آنها عبور كرد و با شدت ناراحتى از آنها پرسيد:چرا اينجا نشسته‏ايد؟گفتند:رسول خدا كه كشته شد؟!انس گفت:زندگى پس از كشته شدن رسول خدا به چه درد مى‏خورد؟برخيزيد و به ميدان جنگ برويد و همانند او شربت شهادت را بنوشيد!

و در نقل ديگرى است كه گفت:اگر محمد كشته شد خداى محمد كه كشته نشده برخيزيد!اين را گفت و به دنبال آن به ميدان جنگ آمد و مردانه جنگيد تا كشته شد. (2)

و اما افرادى كه با پيغمبر(ص)ماندند و با كمال رشادت و ايمان جنگيدند،چند نفر معدود بودند كه از آن جمله به اتفاق اهل تاريخ در درجه اول على بن ابيطالب(ع)بود. (3) و بقيه مورد اختلاف است.

مقام على(ع)در احد

مقام على(ع)در احد

شيخ مفيد(ره)از زيد بن وهب نقل كرده كه گويد:به عبد الله بن مسعود گفتم:مردم در آن روز بجز على بن ابيطالب و ابو دجانه و سهل بن حنيف از اطراف رسول خدا(ص)گريختند؟ابن مسعود گفت:تنها على بن ابيطالب ماند و بقيه رفتند و طولى نكشيد كه چند تن بازگشتند و به دفاع از پيغمبر(ص)پرداختند كه نخست عاصم بن ثابت و سپس ابو دجانه،سهل بن حنيف،طلحة بن عبيد الله بودند و زيد بن وهب از او پرسيد:تو كجا بودى؟عبد الله بن مسعود گفت:من هم گريختم ...

و در شرح ديوان على(ع)و برخى كتابهاى ديگر نيز از زيد بن وهب نقل شده كه تنها كسى كه با آن حضرت ماند على(ع)بود و چند تن ديگر مانند ابو دجانه و سهل بن حنيف بعدا آمدند (4) و قاضى دحلانـيكى از مورخان اهل سنتـروايت كرده كه‏على(ع)فرمود:در آن حال به اطراف خود نگريستم و رسول خدا(ص)را نديدم،در ميان كشتگان نيز نظر كردم او را نديدم با خود گفتم :به خدا سوگند پيغمبر كسى نيست كه از جنگ فرار كند در ميان كشتگان هم كه نيست پس ممكن است خداى تعالى به خاطر رفتار ما او را به آسمان برده باشد و از اين رو من هم جنگ مى‏كنم تا كشته شوم و با همين تصميم غلاف شمشيرم را شكستم و شروع به جنگ كردم و دشمن كه چنان ديد جلوى مرا باز كرد ناگاه چشمم به رسول خدا(ص)افتاد كه در جاى خود ايستاده.

و در روايات ديگر است كه على(ع)پيش آمد و شروع كرد دشمنان را از اطراف پيغمبر دور كردن،رسول خدا(ص)چشمش را گرداند و على را ديد و از او پرسيد:مردم كجا رفتند؟پاسخ داد پيمانها را شكستند و گريختند،فرمود:تو چرا با آنها فرار نكردى؟على(ع)عرض كرد:كجا بروم و تو را رها كنم به خدا از تو جدا نخواهم شد تا كشته شوم يا اينكه خدا تو را پيروز گرداند.فرمود :پس اين دشمنان را از من دور كن،على(ع)براى دفاع از آن حضرت به هر سو حمله مى‏كرد تا شمشيرش شكست و رسول خدا(ص)در آن حال ذوالفقار را به دست او داد و گفت:با اين شمشير جنگ كن تا آنجا كه محدثين شيعه و اهل سنت مانند طبرى و ابن اثير و ديگران همه نوشته‏اند جبرئيل در آن حال به نزد رسول خدا(ص)آمده و عرض كرد:

«ان هذه لهى المواساة»

[براستى كه اين معناى مواسات و برادرى است كه على نسبت به تو انجام مى‏دهد!]

در چند روايت است كه گفت:براستى فرشتگان از اين مواسات و فداكارى على به شگفت آمده‏اند .

رسول خدا(ص)فرمود:آرى«انه منى و أنا منه»[على از من است و من از اويم.]جبرئيل گفت:«و أنا منكما»[من هم از شما هستم.]

و در آن هنگام صدايى شنيده شد كه چند بار گفت:

«لا فتى الا على لا سيف الا ذوالفقار.»ابن أبى الحديد پس از نقل اين قسمت گويد:

اين خبر را جماعتى از محدثين براى من نقل كرده و از خبرهاى مشهور است.

و در تفسير على بن ابراهيم است كه در آن گيرودار نود جراحت و زخم بر سر و رو و سينه و دست و پاى على(ع)وارد شد.و در سيره حلبيه از زمخشرى نقل كرده كه خود على(ع)فرمود:در آن روز شانزده ضربت به من خورد كه چهار بار به زمين افتادم و در هر بار مردى خوش صورت و خوش بو مى‏آمد و بازوى مرا مى‏گرفت و از زمين بلندم مى‏كردم و مى‏گفت:پيش برو و در راه پيروى و اطاعت خدا و رسول او شمشير بزن كه آن هر دو از تو خوشنودند،و چون بعدها توصيف آن مرد را براى رسول خدا(ص)كردم فرمود:او را شناختى؟گفتم:نه،ولى شبيه به دحيه كلبى بود،فرمود:او جبرئيل بوده.

على بن ابراهيم از عمر بن خطاب نقل مى‏كند كه در آن گيرودار وقتى ما ديديم در برابر مشركين نمى‏توانيم مقاومت كنيم و رو به فرار نهاديم ناگهان على بن ابيطالب را ديدم كه چون شير خشمناكى به اين سو و آن سو حمله مى‏كند و چون چشمش به ما افتاد مشت ريگى برداشت و بر روى ما پاشيد و گفت:روهاتان سياه باد به كجا فرار مى‏كنيد؟به سوى دوزخ!و ما همچنان به عقب مى‏رفتيم كه دوباره على(ع)در حالى كه شمشير پهنى در دست داشت و از آن خون مى‏چكيد به سوى ما آمد و گفت:پيمان بستيد و آن را شكستيد؟به خدا سوگند شما سزاوارتريد به كشته شدن از اينان كه من مى‏كشم!

عمر گويد:در آن حال به چشمان على(ع)نگاه كردم ديدم مانند دو كاسه خون است و من چنان ديدم كه الآن است كه ما را بكشد از اين رو پيش رفتم و گفتم:يا أبا الحسن اجازه بده تا بگويم:رسم عرب چنان است كه گاه فرار مى‏كند و گاه حمله مى‏كند،و در حمله بعدى جبران فرار را خواهد كرد!در اين‏جا بود كه گويا على(ع)شرم كرد و از ما گذشت و دل من قدرى آرام شد،و تا به حال هرگاه آن منظره را به ياد مى‏آورم قلبم مى‏تپد،و در آن حال كسى با رسول خدا(ص)نماند جز على و ابو دجانه!و در تفسير مجمع البيان از انس بن مالك روايت كرده كه على(ع)در آن روز بيش از نود زخم و جراحت از شمشير و نيزه و تير بر بدنش رسيده بود كه رسول خدا(ص)پس از جنگ دست بر آن زخمها مى‏كشيد و به اذن خداى تعالى التيام مى‏يافت.

ابو دجانه

ديگر از كسانى كه در آن روز فرار نكرد و با كمال شهامت جنگيد و از رسول خدا(ص)دفاع كرد ابو دجانه است كه نامش سماك بن خرشه و از انصار مدينه است و از شجاعان معروف و بزرگان اصحاب رسول خدا(ص)است و از رشادتهاى او در همين جنگ احد آن است كه اهل تاريخ نقل مى‏كنند در آغاز جنگ،رسول خدا(ص)شمشير خود را در دست گرفته و فرمود:كيست كه حق اين شمشير را ادا كند؟

چند تن از اصحاب مانند زبير و ديگران برخاستند شمشير را بگيرند ولى رسول خدا(ص)به آنها نداد تا اينكه ابو دجانه برخاست و پرسيد:حق اين شمشير چيست؟حضرت فرمود:آن قدر به دشمن بزنى كه خم شود.

ابو دجانه كه به شجاعت معروف بود شمشير را گرفت و دستارى قرمز داشت كه هرگاه بر سر مى‏بست مردم مدينه مى‏گفتند:ابو دجانه دستار مرگ را بر سر بسته،در آن حال آن دستار را بست و با تبختر و تكبر خاصى شروع به رفتن كرد كه رسول خدا(ص)فرمود:

«ان هذه لمشية يبغضها الله الا فى هذا الموطن»[اين راه رفتنى است كه خداى تعالى جز در چنين جايى آن را دشمن دارد.]سپس حمله كرد

اضرب بسيف الله و الرسول (5) و با دلاورى خاصى كه داشت به هر كس مى‏رسيد با آن شمشير او را به خاك مى‏انداخت تا آنجا كه بالاى سر هند كه شناخته نمى‏شد رسيد و خواست شمشير را بر سر او فرود آورد ولى او را شناخت و از قتل او صرفنظر كرد و چون بعدها سبب آن را پرسيدند ابو دجانه گفت:چون خواستم شمشير را فرود آورم ديدم زنى است و با خود گفتم:شمشير رسول خدا(ص)مقدستر از آن است كه آن را به خون زنى آلوده كنم.

و در پاره‏اى از تواريخ است كه به اندازه‏اى زخم بر بدن ابو دجانه وارد شد كه بر زمين افتاد و على(ع)پيش آمده او را به دوش گرفته به كنارى برد. (6)

و در تفسير فرات بن ابراهيم است كه وقتى رسول خدا(ص)ديد مسلمانان هزيمت كردند سر را برهنه كرد و فرياد زد:

«ايها الناس أنا لم امت و لم اقتل»

[من نمرده‏ام و كشته نشده‏ام.]

ولى كسى به سخن آن حضرت گوش نداده و رفتند،در اين وقت رسول خدا(ص)به جاى خود بازگشت و كسى را جز على بن ابيطالب و ابو دجانه نديد،حضرت رو به ابو دجانه كرده فرمود:اى أبا دجانة من بيعت خود را از تو برداشتم مردم رفتند تو هم مى‏خواهى باز گردى بازگرد!ابو دجانه در جواب گفت:ما چنين بيعتى با تو نكرديم و چگونه ممكن است زنان انصار در زير چادرها بگويند:من تو را به دست دشمن سپرده و جان خود را نجات دادم،اى رسول خدا پس از تو خيرى در حيات و زندگى نيست.

سهل بن حنيف و عاصم بن ثابت

اين هر دو نيز از انصار مدينه بودند كه طبق پاره‏اى از روايات با رسول خدا(ص)ماندند و بسختى از آن حضرت دفاع كردند و هر دو از تيراندازان ماهر و زبردست بودند و به وسيله تيرهاى كارى دشمنان را از پاى در مى‏آوردند،و هر دوى آنها ازافرادى بودند كه طبق همان روايات در آن روز پيمان مرگ با رسول خدا(ص)بستند و متعهد شدند تا سرحد مرگ در راه دفاع از آيين اسلام و آن بزرگوار جنگ كنند و بخوبى به عهد و پيمان خويش وفا كرده و پايدار ماندند.

افراد ديگرى را نيز در برخى از تواريخ نقل كرده‏اند كه در آن روز با رسول خدا(ص)ماندند از آن جمله ابن أبى الحديد از واحدى نقل كرده كه گفته است:

هشت نفر در آن روز با رسول خدا(ص)پيمان مرگ بستند و همگى پا برجا ماندند و آنها عبارت بودند از:على بن ابيطالب،طلحه،زبير كه اين سه نفر از مهاجرين مكه بودند،و پنج تن ديگر از انصار مدينه به نام:ابو دجانه،حارث بن صمة،حباب بن منذر،عاصم بن ثابت و سهل بن حنيف و از اين هشت نفر هيچ يك كشته نشدند ولى ديگران همگى گريختند.

و از ديگرى روايت كرده كه نام سعد بن عباده و اسيد بن حضيرـيا سعد بن معاذ و محمد بن مسلمه را نيز به جاى آن دوـذكر كرده‏اند.و در نقل ديگرى باقيماندگان با آن حضرت را چهارده نفر(هفت تن از مهاجر و هفت تن از انصار)ذكر كرده است و به هر صورت جز على بن ابيطالب (ع)افراد ديگر مورد اختلاف و گفتگوست و چنين به نظر مى‏رسد كه در ميان فراريان نيز افراد فداكار و با ايمانى وجود داشته كه پس از مقدارى هزيمت بازگشتند و به جنگ پرداختند و ضمنا اين را هم بايد دانست كه افراد بزرگوارى چون مصعب بن عمير،حنظلة بن ابى عامر،انس بن نضر،سعد بن ربيع،عمرو بن جموح و ديگران كه نام برخى از آنها پيش از اين ذكر شد با كمال فداكارى و ايمان جنگ كرده و به شهادت رسيدند و ظاهرا شهادت اين افراد در همان گير و دار حمله خالد بن وليد و قبل از فرار مسلمانان اتفاق افتاده و گرنه از حال آنان كه در تاريخ ثبت شده به خوبى مى‏توان به دست آورد كه آنها مرد فرار و هزيمت نبوده‏اند و بلكه عاشق و دلباخته شهادت در راه دين و دفاع از رهبر عالى قدر اسلام بوده‏اند،اما در عوض افراد بى‏ايمان و منافقى هم بودند كه وقتى خبر قتل رسول خدا را شنيدند به يكديگر گفتند:كاش كسى بود كه از جانب ما به نزد عبد الله بن أبى مى‏رفت و به وى مى‏گفت:براى ما از أبى سفيان أمان بگيرد،و يا برخى از همان افراد بى‏ايمان بودند كه‏در آن حال گفتند :اكنون كه محمد كشته شد به همان آيين پدران خود باز گرديد!

و برخى هم گفتند:اگر او پيغمبر بود كشته نمى‏شد!

و در اينجا بود كه به نقل مورخين انس بن نضر قسمتى از اين سخنان را شنيد و پس از اينكه پاسخ آن افراد بى‏ايمان را داد سر به سوى آسمان بلند كرده گفت:

«اللهم انى اعتذر اليك مما يقوله هؤلاء».

[خدايا من از اين گفتار ناهنجار اينان به درگاه تو پوزش مى‏طلبم!]

سعد بن ربيع

نام سعد بن ربيع در خلال داستان اسلام مردم مدينه و پيمان برادرى(در پاورقى)مذكور شد و ابن هشام و ديگران نقل كرده‏اند كه چون سر و صداى جنگ احد خوابيد رسول خدا(ص)فرمود :كيست كه از حال سعد بن ربيع ما را با خبر كند؟مردى از انصار برخاست و گفت:من به دنبال اين كار مى‏روم،و سپس به ميان كشتگان آمد و او را در حالى كه رمقى در تن داشت و دقايق آخر عمر را مى‏گذرانيد مشاهده كرده بدو گفت:رسول خدا(ص)مرا فرستاد تا تو را پيدا كنم و وضع حال تو را بدو اطلاع دهم!

سعد گفت:من جزء كشتگانم،سلام مرا به رسول خدا(ص)برسان و بگو از خدا مى‏خواهم تا بهترين پاداشى را كه خداوند از سوى امتى به پيغمبرشان مى‏دهد آن را به تو عنايت كند،و به مردم نيز سلام مرا برسان و بگو:سعد بن ربيع مى‏گويد:چشم بر هم زدنى از حمايت رسول خدا(ص)دست برنداريد و از دفاع او غافل نشويد كه اگر رسول خدا(ص)كشته شود و يكى از شما زنده بماند هيچ‏گونه عذرى در پيشگاه خداوند نداريد!اين را گفت و از دنيا رفت.

و چون اين سخن را به آن حضرت گفتند فرمود:

«رحمه الله نصح لله و لرسوله حيا و ميتا».

[خدا سعد را رحمت كند كه در حيات و مرگ از خير خواهى و حمايت خدا و رسول او دست برنداشت .]

واقدى از مالك بن دخشم نقل كرده كه گفت:من بر سعد بن ربيع گذارم افتاد وديدم دوازده زخم كارى برداشته كه هر كدام براى مرگ او كافى بود بدو گفتم:مى‏دانى كه محمد كشته شد؟

سعد گفت:گواهى مى‏دهم كه محمد رسالت پروردگارش را بخوبى انجام داد،تو برو و از دين خود دفاع كن كه خداى بزرگ زنده است و هرگز نخواهد مرد.

و در نقل على بن ابراهيم است كه آن مردى كه به سراغ وى آمده بود گويد:رسول خدا(ص)جايى را نشان داد و گفت:آنجا برو و او را پيدا كن زيرا من او را در آنجا ديدم كه دوازده نيزه بالاى سرش بلند شده بود،گويد:من همانجا آمدم و او را ميان كشتگان ديدم دوبار او را صدا زدم پاسخى نداد بار سوم گفتم:رسول خدا(ص)مرا براى تفحص حال تو فرستاده،چون نام رسول خدا(ص)را شنيد سربلند كرد و مانند جوجه‏اى كه با شنيدن صداى مادر به شعف مى‏آيد گويا جان تازه‏اى گرفت دهان باز كرده گفت:مگر رسول خدا(ص)زنده است؟گفتم:آرى،با خوشحالى گفت :«الحمد لله...»آن گاه پيغام و سلام او راـچنانكه در بالا ذكر شد نقل كردهـو در پايان گويد:در اين وقت نفس عميقى كشيد كه ديدم خون زيادىـمانند خونى كه از گلوى شتر در وقت نحر بيرون مى‏آيدـاز بدنش خارج شد و از دنيا رفت.

و چون جريان را به رسول خدا(ص)گفتم فرمود:

«رحم الله سعدا،نصرنا حيا و أوصى بناميتا».

[خدا رحمت كند سعد را كه تا زنده بود ما را يارى كرد و در مرگ نيز سفارش ما را نمود .]

و به هر صورت داستان جنگ احد امتحان خوبى براى مسلمانان بود و به عبارت روشنتر ميدان آزمايش خوبى بود تا مردمان با ايمان از افراد منافق و بى‏ايمان متمايز گشته و باطن هر يك بخوبى آشكار گردد.همان طور خداى تعالى نيز در قرآن كريم درباره همان جنگ پس از ذكر آياتى اين نكته را يادآور شده و مى‏فرمايد:

«...و ليمحص الله الذين آمنوا و يمحق الكافرين» و نيز فرموده «...و ليبتلى الله ما فى صدوركم و ليمحص ما فى قلوبكم» و نيز در همين باره فرموده «و ما اصابكم يوم التقى الجمعان فباذن الله و ليعلم المؤمنين و ليعلم الذين نافقوا» . (7)

و در تاريخ جنگ احد نام چند زن فداكار و با ايمان نيز ذكر شده كه براى نمونه يكى از آنها را نام مى‏بريم.

پى‏نوشتها:

1.در تاريخ طبرى،كامل و سيره‏هاى ديگر است كه وقتى بازگشتند پيغمبر(ص)بدانها فرمود:«لقد ذهبتم فيها عريضة»يعنى خيلى راه رفتيد؟ـيا فرمود:چه خبر بود كه اين قدر راه رفتيد؟.

3.چنانكه قوشچى در شرح تجريد،ص 486 بدان تصريح كرده و گفته:مردم جز على(ع)همگى فرار كردند،حاكم نيز در مستدرك،ج 3،ص 111،خوارزمى در مناقب،ص 21 از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفته است:«انهزم الناس كلهم غيره»همه مردم جز على(ع)منهزم گشتند...

4.ولى در روايات زيادى از شيعه كه در كتاب كافى و غيره است نام ابو دجانه نيز با على (ع)ذكر شده.

5.يعنى منم كسى كه دوست و خليلم در پاى كوه سفح پيش درخت خرما با من عهد كرده كه هيچ‏گاه در آخر صفوف جنگ نمانم و اينك با شمشير خدا و رسول او شمشير مى‏زنم.

6.ابو دجانه پس از جنگ احد نيز در جنگهاى ديگر شركت كرد و پس از رسول خدا(ص)در جنگ يمامه كه مسلمانان با مسيلمه كذاب داشتند پس از شجاعت بى‏نظيرى كه از خود نشان داد به شهادت رسيد.

نسيبه«ام عمارة»

نسيبه دختر كعب و از انصار مدينه بود كه چون دو پسرش به نام عماره و عبد الله و شوهرش زيد به ميدان جنگ رفته بودند او نيز مشك آبى با خود برداشت و به احد آمد تا زخميان را مداوا كند و اگر آب خواستند به آنها آب بدهد.

در گيرودار جنگ كه مسلمانان رو به هزيمت نهادند ناگاه نسيبه يكى از دو پسر خود را ديد كه فرار مى‏كند سر راه او را گرفت و بدو گفت:پسرم به كجا فرار مى‏كنى آيا از خدا و رسول او مى‏گريزى؟پسر كه اين حرف را از مادر شنيد بازگشت ولى به دست يكى از مشركين كشته شد،نسيبه كه چنان ديد پيش رفته شمشير فرزند خود را به دست گرفت و به قاتل او حمله كرد و شمشير را بر ران او زده و او را كشت.رسول خدا(ص)نيز در حق او دعا كرد.

آن گاه شروع به دفاع از رسول خدا(ص)كرد و ضرباتى را كه حواله آن حضرت مى‏كردند با سر و سينه دفع مى‏كرد تا آنجا كه به گفته واقدى دوازده زخم كارى از نيزه و شمشير برداشت و در همانجا رسول خدا(ص)مردى از مهاجرين را مشاهده كرد كه سپر خود را به پشت آويزان كرده و مى‏گريزد،حضرت او را صدا زده فرمود:

سپر خود را بينداز و به سوى دوزخ برو!

آن مرد سپر را انداخته و گريخت،رسول خدا(ص)فرمود:اى نسيبه اين سپر را بردار،نسيبه نيز سپر را برداشت و شروع به جنگ كرد.

و هنگامى كه ابن قمئهـيكى از مشركان و دشمنان سرسخت پيغمبرـبه رسول خدا(ص)حمله كرد و ضربتى به شانه آن حضرت زد (1) و به دنبال آن فرياد زد:به لات و عزى سوگند محمد را كشتم (2) !همين نسيبه بر او حمله كرد و ضرباتى بر او زد اما چون دو زره بر تن داشت كارگر نشد و او ضربتى بر شانه نسيبه زد كه تا زنده بود جاى آن به صورت وحشتناكى باقى ماند و رسول خدا(ص)درباره او فرمود:

«لمقام نسيبة اليوم افضل من مقام فلان و فلان».

[سهم نسيبه در آن روز و فداكاريهايش از فلان و فلان برتر و بهتر بود.]

ابن ابى الحديد معتزلىـپس از نقل اين داستانـگويد:اى كاش راوى حديث نام آن دو نفر را به صراحت مى‏گفت و به طور كنايه به لفظ«فلان و فلان»نمى‏گفت تا همگان آن دو نفر را مى‏شناختند و نسبت به ديگران گمانها نمى‏بردند و از اين بابت تأسف مى‏خورد كه چرا راوى مراعات امانت حديث را نكرده و نام آن دو نفر را به صراحت ذكر نكرده است (3) .

و دنباله داستان را ابن ابى الحديد از واقدى نقل مى‏كند كه عبد الله بن زيد پسر ديگر نسيبه گويد:من در آن حال پيش رفتم و ديدم مادرم مشغول دفاع از رسول خدا(ص)است و روى شانه‏اش زخم گرانى برداشته،پيغمبر به من فرمود:پسر«أم عماره»هستى؟عرض كردم:آرى،فرمود :مادرت!مادرت را درياب و زخمش را ببند،خدا به شما خانواده بركت(و پاداش خير)دهد.

مادرم رو به آن حضرت كرده گفت:اى رسول خدا از خدا بخواه كه منزل ما با تو در بهشت يك جا باشد و ما را در آنجا رفيق و همراه تو قرار دهد و حضرت در آن حال دعا كرده گفت:

«اللهم اجعلهم رفقائى فى الجنة»

مادرم كه اين دعا را شنيد گفت:اكنون باكى ندارم از هر مصيبتى كه در دنيا به من برسد .

داستان ابى بن خلف

همچنان كه اطراف رسول خدا(ص)خلوت شده بود يكى از دشمنان سرسخت پيغمبر به نام أبى بن خلف به قصد كشتن آن حضرت ركاب بر اسب زده و پيش آمد.

و اين أبى بن خلف هنگامى كه رسول خدا(ص)در مكه بود هر زمان آن حضرت را ديدار مى‏كرد مى‏گفت:من اسب قيمتى و راهوارى دارم كه هر روز مقدار زيادى ذرت به او مى‏دهم تا روزى بر آن سوار شده و تو را به قتل برسانم.پيغمبر(ص)نيز در جوابش مى‏فرمود:ان شاء الله در آن روز من تو را خواهم كشت.

و در آن وقت در حالى كه بر همان اسب سوار بود پيش آمد و با جوش و خروشى فرياد زد:من زنده نباشم اگر تو را بگذارم امروز نجات يابى!

بعضى كه اطراف پيغمبر بودند از آن حضرت اجازه خواستند براى دفع او پيش بروند ولى رسول خدا(ص)فرمود:بگذاريد تا نزديك بيايد و چون نزديك آمد رسول خدا(ص)حربه‏اى را كه در دست حارث بن صمه و يا سهل بن حنيف بود از دست او گرفت و حركت سختى بدان داده و حواله گردن أبى بن خلف كرد.

ضربت آن حضرت خراشى در گردن او انداخت ولى چنان سخت بود كه از اسب روى زمين افتاد و نزديكانش او را برداشته و از ميدان دور كردند ولى او مانند گاو نعره مى‏زد،ابو سفيان و همراهانش كه صداى او را شنيدند بدو گفتند:اين چه بى‏تابى است كه مى‏كنى؟يك خراش مختصرى بيشتر نيست!گفت:واى بر شما هيچ مى‏دانيد اين‏ضربت را چه كسى به من زد؟اين ضربه را محمد به من زد همان كسى كه در مكه به من گفت:تو را خواهم كشت و من مى‏دانم كه از اين ضربت جان سالم به در نخواهم برد،و همچنان فرياد مى‏زد تا روز ديگر كه مرگش فرا رسيد و در راه مرد.

دنباله ماجراى جنگ

فداكارى بى‏سابقه و از جان گذشتگى همان چند نفر معدودى كه از آغاز با رسول خدا(ص)مانده و يا تدريجا به آن حضرت ملحق شده بودند كم‏كم مشركين را خسته كرده و گروهى از فراريان لشكر اسلام نيز وقتى دانستند پيغمبر اسلام زنده است و دفاع سر سختانه اطرافيان آن حضرت را ديدند به ميدان جنگ بازگشته و تدريجا حلقه محاصره‏اى اطراف پيغمبر تشكيل دادند و سرسختانه شروع به دفاع از آن حضرت كردند و رسول خدا(ص)نيز مصلحت در آن ديد كه به سمت كوه احد حركت كند و دامنه كارزار را بدانجا كه جاى مطمئنترى بود بكشاند.

ابو سفيان و مشركين نيز كه خود را پيروز و فاتح جنگ مى‏دانستند بيش از آن حمله و توقف را مصلحت نديده و نمى‏خواستند اين اندازه پيروزى را كه به دست آورده بودند به مخاطره اندازند،از اين جهت ادامه جنگ را صلاح نديده آماده بازگشت به مكه شدند و با اينكه حدود سى نفر از دلاوران و جنگجويان خود را از دست داده بودند به عنوان پيروزى به شعار دادن و هلهله و شادى پرداختند.ابو سفيان خود را به نزديك پيغمبر و همراهان آن حضرت رسانده و گفت:پيروزى در جنگ نوبتى است گاهى نوبت ماست و گاهى نوبت شما.رسول خدا(ص)فرمود:پاسخش را بگوييد و به دستور آن حضرت مسلمانان در پاسخش گفتند:ما با شما يكسان نيستيم،كشتگان ما در بهشت و كشتگان شما در دوزخ جاى دارند.

ابو سفيان گفت:

لنا عزى و لا عزى لكم!

[ما(بت)عزى داريم و شما نداريد]

رسول خدا در جوابش فرمود:

«الله مولانا و لا مولى لكم»[خدا مولى و سرپرست ماست و مولاى شما نيست.]

ابو سفيان فرياد زد:

«أعل هبل» (4) [هبل بزرگ و پيروز است!]

پيغمبر(ص)از آن سو به مسلمانانى كه همراهش بودند فرمود:پاسخش را بدهيد و بگوييد:

«الله أعلى و أجل»

[خدا برتر و والاتر است.]

ابو سفيان كه اين صدا را شنيد نزديك آمد و در آن ميان على(ع)را شناخت بدو گفت:آيا محمد زنده است؟على(ع)پاسخ داد:آرى به خدا سوگند او زنده است و سخن تو را مى‏شنود،ابو سفيان با ناراحتى گفت:تو راستگوتر از ابن قمئه هستى كه مى‏گفت:من محمد را كشتم آن گاه فرياد زد:وعده ما و شما سال ديگر در بدر صغرى (5) !

رسول خدا(ص)نيز آمادگى خود را به او اعلام كرد.

اين را گفت و به سوى لشكريان قريش بازگشت و دستور كوچ داد و قرشيان به سوى مكه حركت كردند.

زخمها و جراحاتى كه به رسول خدا(ص)در آن روز رسيد

در آن روز هنگامى كه مسلمانان رو به هزيمت نهادند رسول خدا(ص)خود شروع به جنگ نمود تا آنجا كه هر چه تير داشت همه را به سوى دشمن پرتاب كرد و زه پاره شد و كمان شكست و سپس با شمشير به جنگ پرداخت و در اين گير و دار چنانكه در خلال فصول گذشته ذكر شد چند ضربت به دست و بدن آن حضرت رسيد و دو زخم‏نيز به صورت آن حضرت خورد،يكى در اثر سنگى بود كه عتبة بن ابى وقاصـبرادر سعد وقاصـبه سوى آن حضرت پرتاب كرد و اين سنگ به گونه مباركشان خورد و موجب شكسته شدن دندان رباعيه و مجروح شدن صورت شد و همچنين لب پايين را شكافت و خون بر چهره آن حضرت جارى شد،و رسول خدا(ص)در آن حال خونها را از چهره‏اش پاك مى‏كرد و مى‏گفت:

«اللهم اهد قومى فانهم لا يعلمون».

[خدايا قوم مرا هدايت كن كه اينان نادان‏اند و نمى‏دانند.]

و ديگر از سنگى بود كه ابن قمئه به صورت آن حضرت زد و سبب شد كه دو حلقه از حلقه‏هاى زره در گونه صورت فرو رود و خون جارى شود.بعد از جنگ هنگامى كه ابو عبيده جراح آن دو حلقه را از گونه حضرت بيرون آورد دو دندان ديگر نيز افتاد.

جناياتى كه مشركين هنگام رفتن با كشتگان انجام دادند

از جنايتهايى كه زنان قريش هنگام رفتن به مكه انجام دادند و روى تاريخ را سياه كردند آن بود كه بر سر كشتگان مسلمانان آمده و به جز حنظلة بن أبى عامر (6) ديگران را مثله كرده گوش و بينى آنها را بريدند و برخى را دست و پا بريدند و حتى ابن هشام و ديگران نوشته‏اند:هندـهمسر ابو سفيان گوش و بينيهاى بريده كشتگان را به ريسمان كشيد و از آنها دست بند و خلخال و گلوبند ساخت و به خود آويخت و چنانكه پيش از اين گفته شد به وسيله وحشى غلام طعيمة و يا به گفته برخى خود هند شكم حمزة بن عبد المطلب را نيز دريد و جگر او را بيرون آورده قسمتى از آن را بريد و خواست بخورد ولى نتوانست و بيرون انداخت.

گويند:در اين خلال شخصى از مشركين قريش به نام«حليس»ابو سفيان را ديد كه بالاى كشته حمزه آمده و نيزه خود را بر گوشه لب حمزه مى‏زند و مى‏گويد:«ذق عقق»يعنى مرگ را بچش اى كسى كه از قوم و قبيله‏ات بريدى!حليس كه اين منظره رااز كسى كه ادعاى رياست قريش را داشت ديد فرياد زد:اى بنى كنانه اين مرد مدعى است كه بزرگ قريش است ببينيد با كشته عموزاده‏اش چه عملى انجام مى‏دهد!

ابو سفيان كه تازه متوجه رفتار ناپسند خود گرديد به حليس گفت:آرام باش اين لغزشى بود كه از من سر زد و تو آن را ناديده بگير و پوشيده دار.

مشركين رفتند

لشكر قريش ميدان را خالى كرد و به سوى مكه حركت نمود،اما ترس اين بود كه در اين موقعيت كه مختصر پيروزى نصيب آنها شده بود به فكر حمله به شهر مدينه بيفتند و اين خود براى مسلمانانى كه كشته‏هاشان در ميدان جنگ روى زمين افتاده و لشكرشان از هم گسيخته بود گرفتارى تازه و دشوارى بود،از اين رو رسول خدا(ص)على بن ابيطالب را براى تحقيق حال لشكر قريش مأمور كرد به تعقيب آنها برود و بدو فرمود:اگر ديدى بر شتران سوار شده و اسبهاى خود را يدك مى‏كشند بدان كه به سوى مكه مى‏روند و اگر ديدى بر اسبان سوار شده و شترها را يدك مى‏كشند معلوم مى‏شود قصد حمله به مدينه را دارند و زودتر جريان را به اطلاع برسان و به خدا سوگند اگر چنين قصدى داشته باشند به جنگ آنها خواهم رفت.

على(ع)با تمام زخم و كوفتگى كه در تن داشت بسرعت خود را بدانها رسانده و ديد بر شتران سوار شده و اسبان را يدك مى‏كشند و معلوم شد به قصد مكه مى‏روند و خيال مسلمانان از اين جهت آسوده شد و به فكر دفن اجساد و بازگشت به شهر افتادند.

رسيدن خبر جنگ به مدينه و آمدن زنان به احد

دسته‏اى از فراريان جنگ كه خود را به مدينه رسانده بودند خبر قتل پيغمبر اسلام را كه در ميدان شنيده بودند به مردم دادند و اين خبر بسرعت در شهر منتشر شد جمعى از زنان مهاجر و انصار از خانه‏ها بيرون ريخته به سوى احد حركت كردند،فاطمه(س)دختر رسول خدا(ص)از همه بيشتر بى‏تابى مى‏كرد و بسرعت تا احد آمد و خود را به‏پدر رسانيد و چون چهره مجروح و خون آلود پدر را مشاهده كرد شروع به گريستن نمود بدانسان كه رسول خدا(ص)را نيز به گريه انداخت و سپس پيش رفته و شروع به پاك كردن خون از چهره پدر كرد،در اين وقت على(ع)سپر خود را برداشته و از چشمه«مهراس»كه در آن نزديكى بود آب مى‏آورد و فاطمه(س)با آن صورت پدر را شستشو مى‏داد و چون خونها را شست باز ديد خون مى‏آيد در اين وقت قطعه حصيرى آوردند و آن را سوزانده خاكسترش را روى زخمهاى صورت پدر گذاشت و بدين ترتيب خون ايستاد.

و در حديث است كه زنى از انصار كه پدر و برادر و شوهرش كشته شده بود خود را به مسلمانانى كه اطراف پيغمبر ايستاده بودند رسانيد و به يكى از آنها گفت:رسول خدا(ص)زنده است؟

گفت:آرى.

زن پرسيد:آيا مى‏توانم او را ببينم؟

گفت:آرى!

مسلمانان راه باز كرده و آن زن پيش رفت و چون رسول خدا(ص)را ديدار كرد گفت:

«كل مصيبة جلل بعدك»

[هر مصيبتى پس از تو آسان است(و بخوبى مى‏توان تحمل كرد).]

و ديگر از زنانى كه به احد آمد هند دختر عمرو بن حرامـخواهر عبد الله عمروـبود كه شوهرش عمرو بن جموح و پسرش خلاد و برادرش عبد الله بن عمرو كشته شده بودند.شترى آورد و هر سه را بر روى شتر بست و خواست تا آنها را به مدينه آورد و به خاك بسپارد اما پس از چند قدم شتر ايستاد و هر چه كردند پيش نرفت تا سرانجام همان طور كه پيش از اين گفته شد معلوم شد دعاى عمرو بن جموح مستجاب شده و بر طبق تقديرات الهى چنان مقدر شده كه آنها در همان سرزمين به خاك سپرده شوند.

نقل مى‏كنند همين كه جنازه‏ها را بر شتر بسته و در حال حركت بود،عايشه همسر رسول خدا (ص)او را ديدار كرده پرسيد:رسول خدا(ص)زنده است؟هند گفت:آرى‏و هر مصيبتى با وجود آن حضرت سهل و آسان است و چون از بار شتر پرسيد بدو گفت:جنازه برادر و پسر و شوهرم مى‏باشد و عايشه از اين تحمل و بردبارى و ايمان عجيب او تعجب كرد.

بر سر كشتگان

مسلمانان بر سر كشتگان خود آمده و مشاهده كردندـبجز حنظلهـهمه را مثله كرده و گوش و بينى و دست و پا بريده‏اند و بعضى را مانند حمزه سيد الشهدا شكمش را نيز دريده بودند،ديدن اين منظره براى مسلمانان بسيار ناگوار بود بخصوص هنگامى كه پيغمبر(ص)بالاى كشته حمزه آمد و آن وضع دلخراش را ديد بسختى متأثر گرديد و مطابق نقل برخى از مورخين گفت:تاكنون منظره‏اى نديده بودم كه به اين اندازه مرا خشمگين كرده باشد و در دل به فكر انتقام و معامله به مثل با مشركين افتاد ولى وحى الهى كه به وسيله جبرئيل نازل شد او را وادار به صبر و تحمل كرد و از اين فكر منصرف شد،متن آن وحى و دستور در ضمن اين آيه نازل شد :

«و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خير للصابرين،فاصبر و ما صبرك الا بالله و لا تحزن عليهم...» (7)

[اگر كسى به شما ستم و عقوبتى كرد شما در برابرش همان گونه عقوبت كنيد و انتقام گيريد،اما اگر صبر كنيد براى صابران پاداش بهترى خواهد بود،اى پيغمبر تو به خاطر خدا صبر كن و بر كردار ايشان غمگين مباش...]تا به آخر آيه.

رسول خدا(ص)كه اين آيه را شنيد فرمود:صبر مى‏كنم،و به مسلمانان نيز دستور صبر داد و از مثله كردن كشتگان نهى فرمود.

آن گاه رسول خدا(ص)رداى خود را بر روى جنازه حمزه انداخت اما چون حمزه بلند قامت بود تمام بدن را نمى‏پوشاند،پس ردا را روى سر كشيد ديد پاها بيرون است و چون روى پاها كشيد مشاهده كرد سر بيرون مى‏افتد از اين رو ردا را روى سر كشيد و روى پاها را با علف و شاخه‏هاى بوته اسفند پوشاندند،و نسبت به كشتگان ديگر نيزهمين گونه رفتار كرده حتى هنگام دفن در قبر نيز قسمتى از بدن و يا همه بدنشان را با علف و بوته اسفند پوشانده و دفن نمودند .

در اين وقت رسول خدا(ص)مطلع شد كه صفيهـدختر عبد المطلبـمى‏خواهد بالاى كشته برادرش حمزه برود پيغمبر به زبيرـفرزند صفيهـفرمود:برو و صفيه را بازگردان كه كشته برادر را به اين حال نبيند،زبير خود را به مادر رسانيد و دستور رسول خدا(ص)را به او ابلاغ كرد .

صفيه پرسيد:براى چه؟من شنيده‏ام برادرم را مثله كرده‏اند و چون اين مصيبتها در راه خداست ما هم بدانها راضى هستيم و ان شاء الله صبر و شكيبايى خواهم كرد،زبير به نزد رسول خدا (ص)بازگشت و سخن صفيه را به عرض آن حضرت رسانيد،حضرت فرمود:پس بگذاريد بيايد،و صفيه پيش رفت و چون با كشته برادر رو به رو شد همان گونه كه گفته بود صبر و بردبارى پيشه كرد و تنها جمله استرجاع بر زبان جارى كرد و از خداى تعالى آمرزش او را درخواست نموده به سوى مدينه بازگشت.

شماره كشتگان و دفن آنها

شهداى جنگ به طورى كه معروف است جمعا هفتاد نفر بودند كه در ميان آنها مردان بزرگ و رؤساى قبايل و شخصيتهاى گرامى اسلام نيز بودند مانند:حمزه،مصعب بن عمير،عبد الله بن جحشـاز مهاجرينـعبد الله بن جبير،سعد بن ربيع،عمرو بن ثابت،عمرو بن جموح،عبد الله بن عمروـپدر جابر بن عبد اللهـو ديگران از انصار،كه نام همگى آنها را ابن هشام در سيره ذكر كرده است. (8)

نخست حمزة بن عبد المطلب را پيش روى پيغمبر(ص)آوردند و آن حضرت هفت يا هفتاد تكبير بر او گفت و سپس ديگر شهدا را يك يك مى‏آوردند و بر آنها نماز مى‏خواندند و چون نوبت دفن آنها رسيد برخى از مردم مدينه كشتگان خود را برداشته و به سوى مدينه حركت دادند ولى پس از اينكه چند شهيد را بدين ترتيب به شهر بردند رسول خدا(ص)از اين كار جلوگيرى كرده بقيه را هر دو نفر يا سه نفر در يك قبر دفن كردند،كه از آن جمله حمزة بن عبد المطلب و عبد الله بن جحش را كه هر دو از مهاجرين و فاميل هم بودند در يك قبر و عبد الله بن عمرو و عمرو بن جموح كه در زمان حيات نيز با يكديگر دوست صميمى و وفادار بودند در يك جا و خارجة بن زيد و سعد بن ربيع را نيز در يك قبر دفن كردند. (9)

و شماره كشتگان قريش نيز به عقيده ابن هشام بيست و دو نفر و بگفته ابن ابى الحديد بيست و هشت نفر بود كه همگى از پرچمداران و يا پهلوانان و سرشناسان قريش بودند مانند:طلحة بن أبى طلحه و برادران او و ابو الحكم بن اخنس،ابى بن خلف،عبد الله حميد و ديگران كه به گفته ابن ابى الحديد دوازده نفرشان به دست على بن ابيطالب كشته شدند و بقيه به دست حمزه و عاصم بن ثابت،قزمان و ديگران به قتل‏رسيدند.

پى‏نوشتها:

1.در برخى از تواريخ است كه اثر آن ضربت و درد و ناراحتى آن تا يكى دو ماه پس از جنگ احد در شانه پيغمبر احساس مى‏شد.

2.مورخين نوشته‏اند هنگامى كه ابن قمئه به قصد حمله به رسول خدا(ص)پيش آمد مصعب بن عميرـكه پرچم به دست داشتـسر راه بر او گرفت و ابن قمئه مصعب را به قتل رسانيد و سپس به رسول خدا(ص)حمله كرده و ضربتى نيز به آن حضرت زد و چون مصعب شباهت زيادى به پيغمبر داشت ابن قمئه خيال كرد پيغمبر را كشته است از اين رو با اطمينان كامل فرياد زد:محمد را كشتم !

3.نگارنده گويد:شايد آن دو نفر از كسانى بودند كه بعدها داراى منصبهاى مهمى شدند و راوى به خاطر مقامى كه پيدا كردند نتوانسته نام آن دو را به صراحت بگويد و از روى تقيه به كنايه گفته است،چنانكه مجلسى(ره)و ديگران گفته‏اند كه كنايه از خليفه اول و دوم است،اگر چه پيروان آن دو حاضر نيستند چنين مطلبى را درباره آن دو بشنوند و آن را بپذيرند،و به همين جهت در گوشه و كنار تاريخ ديده مى‏شود كه گاهى نام ابو بكر و بلكه گاهى هم نام عمر را در زمره افرادى كه در آن روز با پيغمبر(ص)پايدارى كرده و ماندند ذكر كرده‏اند،اما تعجب اينجاست كه معلوم نيست اگر آن دو نفر در كنار پيغمبر ماندند چطور شد كه كوچكترين زخمى بدانها نرسيد و هيچ تير و نيزه‏اى به كار نبردند،و هيچكس را به قتل نرساندند،و چگونه مى‏شود چند زخم و ضربه به صورت و شانه و بدن پيغمبر برسد،و يك زن مانند نسيبه كه معمولا مورد ترحم جنگجويان قرار مى‏گيرد دوازده زخم كارى بر بدنش برسد،و يا على بن ابيطالب(ع)نود زخم بر مى‏دارد و يا ابو دجانه و ديگران آن همه زخم بردارند،اما آن دو نفر خراشى هم برندارند ولى نام هر دوى آنها يا يكى از آنها جزء ثابت قدمان با رسول خدا در آن روز ثبت شده باشد!

4.از نظر ادبى معناى اين جمله اين است كه‏[اى هبل برترى گير و دين خود را اظهار كن كه طرفداران تو بر دشمنانت پيروز شدند.]ولى ما به سبك روز ترجمه كرديم.

5.بدر صغرى نام يكى از بازارهاى عرب بود كه در وقت معينى بدانجا مى‏آمدند و بازارى ترتيب داده و تجارت مى‏كردند.

6.حنظله را به خاطر پدرش ابو عامر كه در ميان مشركين بود و مردم را بر ضد پيغمبر اسلام و جنگ با مسلمانان مى‏شورانيد متعرض جنازه‏اش نشده و به حال خود واگذاردند.

7.سوره نحل،آيه‏هاى 127ـ .126

8.جالب اين است كه مى‏نويسند در ميان همين كشتگان افرادى بودند كه همان روز مسلمان شده و به مقام شهادت نايل شده و به بهشت رفتند بى آنكه حتى يك ركعت نماز خوانده باشند كه يكى مردى است به نام عمرو بن ثابت و ديگرى شخصى است به نام اصيرم،كه اين هر دو در همان روز به احد آمده و به نزد رسول خدا(ص)رسيده شهادتين بر زبان جارى كردند و در ميدان جنگ كشته شدند.درباره عمرو بن ثابت از رسول خدا(ص)پرسيدند:او به بهشت مى‏رود و شهيد است؟حضرت فرمود:آرى به خدا سوگند او شهيد است و به بهشت مى‏رود،و اصيرم را نيز افراد قبيله‏اش از بنى عبد الاشهل در ميان كشتگان يافتند كه هنوز زنده بود،و با تعجب به هم گفتند روزى كه از مدينه آمديم اين مرد به حال كفر بود براى چه به اينجا آمده؟و چون از خود او پرسيدند كه آيا به خاطر حميت و دفاع از قوم و قبيله به اينجا آمدى يا روى وظيفه مذهبى و دفاع از اسلام و رهبر بزرگوار آن؟پاسخ داد:روى وظيفه مذهبى آمدم زيرا مسلمان شده و جنگ كردم و چون جان داد از رسول خدا(ص)حال او را پرسيدند؟فرمود:او از اهل بهشت است.

و در مقابل،افرادى هم بودند مانند«قزمان»كه با كمال رشادتى كه كرد و هفت يا هشت تن از دليران قريش را نيز مانند:كلاب بن طلحه و قاسط بن شريح به قتل رسانيد ولى اهل دوزخ است و از شهادت نصيبى نبرد،زيرا چنانكه نوشته‏اند:وى در ميدان جنگ زخمهاى سنگينى برداشت و همراهانش او را به خانه آوردند و مسلمانان اطراف او را گرفته و بدو مى‏گفتند:براستى كه امروز در راه خدا فداكارى و كوشش زيادى كردى تو را به بهشت مژده مى‏دهيم!قزمان گفت :مرا به چه چيز مژده مى‏دهيد؟فداكارى من فقط به خاطر دفاع از قوم و قبيله و فاميل بود و گرنه من حاضر به جنگ نمى‏شدم و چون ديد آن زخمها آزارش مى‏دهند به وسيله تيرى يكى از رگهاى بدنش را بريد و خود را از زندگى آسوده كرد.

9.مورخين نوشته‏اند:در زمان معاويه براى احداث و حفر قناتى كه به مدينه مى‏آمد ناچار شدند قسمتى از سرزمين احد را حفر كنند از اين رو به مردم شهر اخطار شد هر كس كشته‏اى در احد دارد بيايد تا اگر جنازه‏اى از كشتگان احد از خاك بيرون آمد آن را به جاى ديگر انتقال داده و دفن كنند،و در حين حفر قنات به چند جنازه از آن جمله به جنازه خارجه و سعد،عبد الله و عمرو برخوردند كه پس از گذشتن 36 سال از دفن آنها همچنان تر و تازه با همان خونها و جامه‏هايى كه دفن شده بودند مشاهده گرديد.

مراجعت به مدينه

پس از آنكه رسول خدا(ص)از دفن كشتگان فراغت يافت با جمعى از مسلمانان كه همراه او بودند به سوى مدينه حركت كرد.زنان مهاجر و انصار كه در مدينه مانده بودند و خبر سلامتى پيغمبر اسلام را شنيدند براى استقبال و ديدار آن حضرت بيرون آمدند،و از آن جمله حمنه دختر جحش بود كه برادرش عبد الله بن جحش و دايى‏اش حمزة بن عبد المطلب و شوهرش مصعب بن عمير هر سه كشته شده بودند،رسول خدا(ص)كه او را ديد فرمود:

اى حمنه صبر كن و خوددار باش!

پرسيد:در مرگ چه كسى اى رسول خدا؟

فرمود:در مرگ برادرت!

حمنه گفت:«انا لله و انا اليه راجعون»شهادت بر او گوارا باد.

دوباره پيغمبر بدو فرمود:اى حمنه صبر پيشه ساز و شكيبا باش!

پرسيد:درباره چه كسى؟فرمود:درباره حمزة بن عبد المطلب!

حمنه گفت:«انا لله و انا اليه راجعون»شهادت گوارايش باد.

باز هم رسول خدا فرمود:اى حمنة خود دار و صابر باش!

پرسيد:براى چه كسى اى رسول خدا؟

فرمود:براى مرگ شوهرت مصعب!

در اين وقت بود كه حمنه خوددارى نتوانست و با اندوه صدا زد:«و احزناه»؟

رسول خدا(ص)كه چنان ديد فرمود:جايگاه و مقام شوهر براى زن چنان است كه شخص ديگرى نمى‏تواند جاى او را بگيرد.و چون از حمنه پرسيدند:چرا براى مصعب شوهرت اين گونه بى‏تاب شدى؟گفت :يتيمى فرزندانش را به خاطر آوردم!

و همين كه رسول خدا(ص)به نزديكى مدينه و به محله بنى عبد الاشهل رسيد صداى گريه شنيد و چون جويا شد گفتند:زنان قبيله بنى عبد الاشهل بر كشتگان خويش‏مى‏گريند.اشك در ديدگان پيغمبر گردش كرده گفت:ولى امروز حمزه گريه كن ندارد!سعد بن معاذ و اسيد بن حضيرـبزرگان قبيله مزبور به نزد زنان رفته گفتند:قبل از گريه براى كشتگان به نزد فاطمه دختر پيغمبر (ص)برويد و براى حمزه گريه كنيد.چون رسول خدا(ص)از ماجرا مطلع شد درباره آن زنها دعا كرده دستور داد به خانه‏هاى خود باز گردند.

و به هر ترتيب پيغمبر خدا در حالى كه على(ع)در پيش روى او پرچم را مى‏كشيد وارد شهر شد و به خانه رفت و همراهان نيز به خانه‏ها رفتند و به مداواى زخمهاى خود و سوگ عزاى كشتگان نشستند،اما فرداى آن روز باز رسول خدا(ص)مأمور جنگ و تعقيب لشكر قريش گرديد و منادى حضرت در مدينه نداى جنگ داد و روز يكشنبه شانزدهم شوال يعنى همان روز دوم جنگ احد با مسلمانان به منظور تعقيب لشكر قريش به سمت مكه به راه افتاد و از نظر ارعاب دشمن و ترميم شكست جنگ احد نيز اين تعقيب لازم بود تا مشركين فكر نكنند آنها ديگر تاب جنگ و نيروى مقابله با لشكر قريش را ندارند،و مبادا در فكر مراجعت به مدينه و حمله به شهر افتاده و گرفتارى تازه‏اى به وجود آورند و دشمنان داخلى مدينه مانند يهود و ديگران نيز بر مسلمانان جسور و دلير نگردند،و ماجراى بعدى نيز كه در صفحات آينده مى‏خوانيد ضرورت اين كار را بخوبى نشان داد.

غزوه حمراء الاسد

لشكر قريشـچنانكه گفتيمـشادى كنان و پيروزمندانه صحنه جنگ احد را ترك كرد و راه مكه را در پيش گرفت و تا جايى به نام«روحاء»رفتند.محمد(ص)نيز پرچم جنگ را به دست على بن ابيطالب كه نود زخم در بدن داشت داده و با همراهان خود كه همان مسلمانان حاضر در جنگ احد بودند از مدينه خارج شدند و طبق دستور رسول خدا(ص)فقط همانها كه در جنگ روز گذشته حضور داشتند مى‏توانستند به اين جنگ بروند و ديگران اجازه حضور در اين جنگ را نداشتند .تنها جابر بن عبد الله انصارى بود كه نزد پيغمبر آمده عرض كرد:روز پيش من در جنگ احد حاضر نشدم‏و علت آن هم اين بود كه چون پدرم عبد الله بن عمرو مى‏خواست به جنگ بيايد و هفت دختر در خانه داشت به من گفت:صلاح نيست من و تو هر دو به جنگ برويم و هفت زن را در اين خانه بگذاريم و قرار شد او به جنگ بيايد و مرا پيش خواهرانم بگذارد،اكنون كه او كشته شده و به شهادت رسيد اجازه بده تا در اين جنگ به همراه شما بيايم و رسول خدا (ص)او را اجازه داد.

مسلمانانى كه اكثرا زخمدار و مجروح و بيشتر در سوگ كشتگان خود داغدار و عزادار بودند روى وظيفه دينى و مذهبىـبا كمال سختى و دشوارى كه اين سفر براى آنها داشتـحركت كردند،حتى مى‏نويسند:دو برادر در قبيله بنى عبد الاشهل بودند كه هر دوى آنها در روز قبل،در جنگ احد زخمى شده بودند منتهى يكى از آنها زخمش كمتر و ديگر عميقتر و حركت براى او دشوارتر بود.هنگامى كه ديدند مسلمانان براى تعقيب قريش حركت كردند اين دوـكه مركبى هم نداشتندـبا خود گفتند:نه دلمان راضى مى‏شود نرويم و جهاد در راه دين و در ركاب رسول خدا(ص)از ما فوت شود و نه مركبى داريم كه لااقل به وسيله آن بتوانيم در اين سفر شركت كنيم،سرانجام روى ايمان و علاقه‏اى كه به پيغمبر اسلام و آيين خود داشتند تصميم گرفتند همراه جنگجويان بروند و در راه هر كجا آن برادرى كه زخمش زيادتر بود نمى‏توانست برود آن برادر ديگرى او را بر پشت خود سوار مى‏كرد و بدين ترتيب هر جا او از راه مى‏ماند آن ديگرى او را بر پشت خود گرفته و به«حمراء الاسد»كه محل توقف رسول خدا(ص)بود خود را رسانيدند.

همان طور كه گفته شد لشكر قريش تا«روحاء»ـكه فاصله‏اش تا مدينه آن طور كه گفته‏اند سى و شش ميل راه بودـآمدند و در آنجا توقف كردند و رسول خدا(ص)نيز به تعقيب آنان تا«حمراء الاسد»ـكه هشت ميل راه تا مدينه فاصله داشتـآمد،ابو سفيان در روحاء به فكر افتاد كه چه خوب بود ما به دنبال شكست مسلمانان به شهر يثرب نيز حمله مى‏كرديم و كار را يكسره مى‏كرديم و كم كم به فكر مراجعت به مدينه افتاد و چون با بزرگان لشكر قريش مانند عكرمة بن أبى جهل،حارث بن هشام و خالد بن وليد مشورت كرد آنان را نيز با خود هم فكر ديده به صورت سرزنش و ملامت‏به همديگر گفتند:پس از آنكه ما سران آنان چون حمزة بن عبد المطلب را كشتيم و لشكر ايشان را تار و مار كرديم چرا كار را يكسره نكرديم و بزرگشان محمد را نكشتيم و آنها را به حال خود گذارده و آمديم!بياييد تا از همينجا بازگرديم و كار را به انجام رسانده با خيالى آسوده به مكه باز گرديم!

و به دنبال اين گفتگو كم‏كم اين فكر تقويت شد و آماده بازگشت به مدينه شدند،در اين حال چند سوار از قبيله عبد القيس را ديدند كه به سوى مدينه مى‏روند ابو سفيان كه مى‏خواست به وسيله‏اى تصميم خود را به اطلاع پيغمبر اسلام نيز برساند آن سواران را كه ديد پرسيد :به كجا مى‏رويد؟

گفتند:براى تهيه آذوقه به يثرب مى‏رويم.

ابو سفيان گفت:ممكن است پيغامى از من به محمد برسانيد و در عوض من متعهد مى‏شوم در بازار«عكاظ»يك بار شتر كشمش به شما بدهم؟

گفتند:آرى،گفت:به محمد بگوييد:ما تصميم گرفته‏ايم دوباره به جنگ تو و يارانت بياييم و كارتان را يكسره كنيم! (1)

سواران مزبور در«حمراء الاسد»به پيغمبر اسلام برخوردند و پيغام ابو سفيان را رساندند و پاسخى كه دريافت داشتند اين بود كه پيغمبر و يارانش با كمال خونسردى و اطمينان خاطر گفتند:

«حسبنا الله و نعم الوكيل»

[خدا ما را كفايت است و او نيكو ياورى براى ماست.]

از آن سو رسول خدا(ص)سه روز در حمراء الاسد توقف كرد و شبها دستور مى‏داد لشكريانش در منطقه وسيعى از بيابان در نقاط مختلفـو به نقل بعضى در پانصد جاى آن بيابانـآتش روشن كنند و در اين ميان معبد خزاعىـكه در حال شرك به سر مى‏برد ولى در دل پيغمبر را دوست مى‏داشت و مانند افراد ديگر قبيله‏خود يعنى قبيله خزاعه از هواداران آن حضرت بودـخود را به حمراء الاسد به نزد رسول خدا(ص)رسانده و تأسف خود را از ماجراى جنگ احد به عرض آن حضرت رسانيد و سپس به سوى مكه حركت كرد و در«روحاء»به ابو سفيان و لشكر قريش رسيد .

ابو سفيان كه معبد را ديد از او پرسيد:معبد!چه خبر؟

معبدـكه شايد از تصميم آنها با خبر شده بود و يا به منظور جلوگيرى از فكر بازگشتـجواب داد:خبر تازه اينكه محمد با لشكرى جرار كه تاكنون در عمر خود نظيرش را نديده بودم به تعقيب شما از يثرب بيرون آمده و بسرعت مى‏آيند و جوش و حرارتى كه من از آنها ديدم قابل شرح و توصيف نيست،زيرا جمعى كه در جنگ احد نبوده‏اند در اين سفر آمده‏اند تا غيبت خود را در آن روز تلافى كنند و آنها هم كه آن روز بوده‏اند تصميم گرفته‏اند به هر قيمت كه شده شكست آن روز را جبران كنند و كينه سختى از شما به دل گرفته‏اند.

ابو سفيان با نگرانى پرسيد:معبد چه مى‏گويى؟

معبد گفت:به خدا سوگند گمان مى‏كنم هنوز از اينجا حركت نكرده باشيد كه گوش اسبانشان از دور پيدا شود!

ابو سفيان گفت:ما تصميم گرفته‏ايم به يثرب باز گرديم و با يك حمله ديگر كار بقيه را هم يكسره كنيم!

معبد گفت:ولى من اين كار را به هيچ نحو صلاح نمى‏دانم و اشعارى نيز در اين باره گفته‏ام كه اگر مى‏خواهى براى تو بخوانم.

ابو سفيان با بى‏صبرى گفت:بخوان ببينم چه گفته‏اى؟

معبد كه پيش بينى چنين برخوردى را با ابو سفيان كرده بود،در راه درباره اهميت لشكر مسلمانان و ارعاب ابو سفيان و همراهانش اشعارى سروده بود (2) كه براى اوخواند و ابو سفيان با شنيدن آن اشعار و سخنان معبد رعب و وحشتى در دلش افتاد .در اين خلال صفوان بن اميه نيز كه از بزرگان لشكر قريش بود و از تصميم آنها به بازگشت به يثرب مطلع شد به نزد ابو سفيان آمده گفت:چنين كارى نكنيد،زيرا اين مردم اكنون زخم خورده و خشمناك‏اند و اين ترس وجود دارد كه اگر ما مجددا با آنان رو به رو شويم اين بار با تلاش بيشترى جنگ كنند و بر ما غالب شوند و جنگشان غير از جنگ چند روز پيش باشد !

براى ابو سفيان همين گفتار صفوان كافى بود كه از تصميم خود منصرف شده و بهانه‏اى براى بازگشت به مدينه به دست آورد و از اين رو بى‏درنگ دستور حركت داد و بسرعت راه مكه را در پيش گرفتند.

بازگشت لشكر اسلام

رسول خدا(ص)نيز سه روز در«حمراء الاسد»ماند و در اين وقت جبرئيل نازل شده به پيغمبر گفت:خداى تعالى رعب و وحشت در دل مشركين انداخت و به سوى مكه حركت كردند و منظور از اين سفر حاصل گرديد و سپس دستور بازگشت به مدينه را به آن حضرت داد و مسلمانان به مدينه بازگشتند و در طى اين سفر به دو نفر از مشركين نيز دست يافته و يكى را كه ابو عزه شاعر بود در همان راه كشتند و ديگرى كه معاوية بن مغيره بود به عثمان بن عفان در مدينه پناهنده شد و عثمان او را پناه داد و رسول خدا(ص)پناه عثمان را درباره او قبول كرد،مشروط بر آنكه سه روز بيشتر در مدينه نماند و پس از سه روز از خانه عثمان بيرون آمده به سوى مكه حركت كرد و پيغمبر اسلام كه نخواسته بود وساطت عثمان را رد كند پس از رفتن او دو نفر را مأمور كرد تا او را تعقيب كرده و در راه به قتل رساندند.

و در غياب رسول خدا(ص)نيز زنى به نام عصماء از قبيله بنى خطمةـكه بجز يك نفر از آن قبيله افراد ديگرشان در حال كفر به سر مى‏بردندـدر انجمن اوس وخزرج مى‏رفت و به وسيله اشعارى كه عليه پيغمبر اسلام سروده بود مردم را بر آن حضرت مى‏شورانيد و بدگويى مى‏كرد و چون رسول خدا(ص)بازگشت همان يك نفر كه از قبيله مزبور مسلمان شده بود و نامش عمير بن عدى بود چون از ماجرا مطلع گرديد خشمگين شد و كينه آن زن را به دل گرفت و در خفا او را به قتل رسانيد و قاتل هم معلوم نشد.

و اين جريانات تا حدودى شكست جنگ احد را ترميم كرده نفوذ و قدرت مسلمانان را در مدينه دوباره تثبيت نمود،اما قبايل اطراف مدينه كه هنوز مسلمان نشده بودند و منتظر بودند تا ضربه‏اى به مسلمانان بزنند پس از جنگ احد به فكر حمله به مدينه و جنگ با مسلمانان افتاده و در صدد تهيه لشكر و آماده كردن ابزار جنگى افتادند.پيغمبر اسلام نيز كه پس از تحمل سالها سختى و مرارت تازه توانسته بود بنياد اسلام را پى‏ريزى كند و اجتماعى از مسلمانان تشكيل دهد كاملا مراقب بود تا با دشمنان اسلام مقابله نمايد و از به هم زدن اسلام و تشكيلات نوبنياد آن به وسيله دشمنان جلوگيرى به عمل آورد و در همين احوال كه حدود يكى دو ماه طول كشيد به آن حضرت اطلاع رسيد دو تن از بزرگان قبيله بنى اسد به نامهاى طليحه و سلمه در صدد غارت مدينه و جنگ با مسلمانان هستند و بدين منظور افراد تهيه مى‏كنند .

سريه ابو سلمه

أبو سلمهـعمو زاده رسول خدا(ص)كه برخى چون ابن هشام او را برادر رضاعى آن حضرت نيز دانسته‏اندـاز مهاجرين مكه و مسلمانان صدر اسلام بود و در جنگ احد زخم گرانى برداشته بود و با معالجاتى كه مى‏كرد تا حدودى التيام يافته بود،در اين وقت كه خبر قبيله بنى اسد به رسول خدا(ص)رسيد حضرت او را مأمور كرد تا با يكصد و پنجاه سوار به منظور مقابله با آنها حركت كند و بدو دستور داد شبها راه بروند و روزها مخفى شوند تا ناگهان بر سر دشمن بتازند.

ابو سلمه چنان كرد و سحرگاهى بود كه به قبيله مزبور رسيده و در كنار آبى به نام«قطن»بر سر آنها تاختند،بنى أسد كه از ماجرا مطلع شدند چون تاب مقاومت در خودنديدند فرار كردند .ابو سلمه دستور داد مسلمانان آنها را تعقيب كرده و غنيمت زيادى از آنان به دست آمد كه خمس آن را جدا كرده و بقيه را تقسيم كردند و پيروز و فاتح به مدينه بازگشتند.و در اين سريه يك تن از مسلمانان به نام مسعود بن عروه به قتل رسيد و شهيد شد و خود أبو سلمه نيز به واسطه همان زخمى كه در جنگ احد برداشته بود و در اين سفر سرباز كرد پس از مراجعت به مدينه از دنيا رفت و همسرش ام سلمه پس از چند ماه به عقد رسول خدا(ص)در آمد به شرحى كه خواهد آمد.

ولادت امام مجتبى(ع)

و از حوادث سال سوم هجرى ولادت سبط اكبر رسول خدا(ص)حضرت امام حسن مجتبى است كه به گفته مشهور در شب نيمه ماه مبارك رمضان در مدينه به دنيا آمد و خداى تعالى از دختر پيغمبر (ص)حضرت فاطمه زهرا(س)پسرى به على(ع)عنايت فرمود كه نامش را حسن گذاردند و طبق روايت كلينى(ره)و مفيد و ديگران چون روز هفتم ولادت اين نوزاد گرامى رسيد جبرئيل امين براى تهنيت و تبريك به رسول خدا نازل شد و دستور داد سر نوزاد را بتراشند و براى او گوسفندى عقيقه كنند.

سال چهارم هجرت

سال چهارم هجرت

حادثه رجيع

سريه ابو سلمه و هزيمت بنى اسد از برابر مسلمانان عظمت تازه‏اى به اسلام و مسلمانان بخشيد و شوكت آنها را كه پس از جنگ احد متزلزل شده بود دوباره زنده و تجديد كرد،اما يكى دو حادثه شوم و غم‏انگيز كه با حيله و مكر دشمنان اسلام صورت گرفت خاطره جنگ احد و شكست آن روز را دوباره در خاطره‏ها زنده كرد و مسلمانان را بسيار غمگين و افسرده و در عوض دشمنان را دلير و خورسند نمود كه يكى از آنها حادثه رجيع بود و ديگرى واقعه بئر معونه است كه در سال چهارم و چهار ماه پس از جنگ احد واقع شد.

در حادثه رجيع شش تنـو به قولى ده تنـشهيد شدند،و در حادثه بئر معونة سى و هشت تن به شهادت رسيدند.اين دو حادثه كه هر دو در ماه صفر و به فاصله چهارده روز اتفاق افتاد به سختى مسلمانان را كوفته خاطر و غمگين ساخت،و زبان دشمنان و منافقين را نيز به ملامت و سرزنش آنان باز كرد،و به طور كلى ضربه‏اى براى پيشرفت سريع اسلام در شبه جزيره عربستان محسوب گرديد.

اما انگيزه دشمنان براى ايجاد اين دو حادثه و نقشه قتل مسلمانان چه بوده درست معلوم نيست،در برخى از تواريخ آمده كه پس از جنگ احد گروهى از قبيله«عضل»و«قاره» (1) به همراه يكى از سران خود به نام سفيان بن خالد هذلى به مكه آمدند تا قريش را در پيروزى جنگ احد تبريك گويند و در يكى از محله‏هاى مكه شيون زنان راشنيدند و چون تحقيق كردند معلوم شد محله بنى عبد الدار است كه براى چند تن از بزرگانشان چون طلحة بن أبى طلحه و ديگران كه پرچمدار قريش بودند و در جنگ احد كشته شدند سوگوارى مى‏كنند،اينان براى تسليت به محله مزبور و خانه«سلافه»همسر طلحه رفتند و سلافه ضمن شرح ماجراى قتل شوهرش گفت:من قسم خورده‏ام كه روغن به سر خود نمالم تا انتقام خون كشتگان خود را از قاتلين ايشان بگيرم و نذر كرده‏ام كه هر كس سر يكى از قاتلين آنها را بياورد صد شتر به او بدهم،سفيان بن خالد كه اين سخن را شنيد به طمع افتاد و با افراد دو قبيله مزبور نقشه قتل مردانى چون عاصم بن ثابت را كه يكى از كشندگان ايشان بود طرح كردند.

داستان عبد الله بن انيس

و در نقل ديگرى است كه به رسول خدا(ص)خبر رسيد كه خالد بن سفيان هذلى (2) مشغول تهيه افراد و تحريك قبايل است تا به جنگ مسلمانان بيايد.رسول خدا(ص)يكى از مسلمانان را به نام عبد الله بن انيسـكه از انصار مدينه بودـبراى تحقيق پيرامون اين خبر فرستاد و عبد الله بن انيس خود را در جايى به خالد رسانيد كه چند زن همراه او بر هودجى سوار بودند و او مى‏گشت تا جاى امنى براى فرود آوردن زنان پيدا كند،عبد الله خود را بدو رسانيده و چون خالد پرسيد:تو كيستى و براى چه اينجا آمده‏اى؟گفت:مردى از اعراب هستم كه چون شنيده‏ام براى جنگ با اين مردـيعنى محمد رسول خدا(ص)ـلشكر تهيه مى‏كنى به نزد تو آمده‏ام.خالد گفت:آرى من در تهيه اين كار هستم،عبد الله كه اين حرف را شنيد به همراه او رفت و خود را آماده حمله و قتل او كرد و چون فرصتى به دست آورد به خالد حمله كرد و او را به قتل رسانده و سرش را بريده بسرعت خود را به مدينه رسانيد.

قبيله«عضل»و«قاره»پس از اين ماجرا نقشه‏اى كشيدند تا با مكر و حيله چند تن از مسلمانان را به تلافى خالد بكشند و به همين منظور گروهى از آنها به مدينه آمدند.

دنباله داستان رجيع

انگيزه اين كار هر چه بود كه مسلمانان مدينه روزى در اوايل ماه صفر سال چهارم هجرت مشاهده كردند گروهى از دو قبيله مزبور به مدينه آمده و خدمت پيشواى اسلام شرفياب شده و عرض كردند:اى رسول خدا ما مسلمان شده‏ايم اينك چند تن از ياران خود را با ما بفرست تا قرآن و مسائل دين را به ما بياموزند و در ميان قبيله ما به تبليغ و نشر اسلام همت گمارند .

پيغمبر خدا شش تنـو به قولى ده تنـاز بزرگان اصحاب را به همراه آنان فرستاد و رياست آنها را به مرثد بن ابى مرثد غنوى (3) واگذار كرد و در نقل ديگرى است كه عاصم بن ثابت را امير بر آنها كرد و از جمله افراد سرشناس و بزرگوارى كه در اين گروه شش نفرىـيا ده نفرىـبودند:عاصم بن ثابتـكه شرح رشادت و فداكاريش در جنگ احد ذكر شد،خبيب بن عدى،زيد بن دثنة،عبد الله بن طارق و خالد بن بكير ليثى.كه به جز مرثد و خالد آن چهار نفر ديگر از انصار مدينه بودند.

بالجمله اينان به همراه افراد مزبور از مدينه خارج شده و همچنان تا جايى به نام«رجيع»نزديك آبى كه متعلق به طايفه هذيل و ميان عسفان و مكه بود بيامدند،در آنجا ناگهان متوجه همراهان خود شده و دانستند كه اين ماجرا نقشه‏اى بوده تا آنها را به دام طايفه هذيل بيندازند،زيرا ناگهان خود را در ميان افرادى از قبيله مزبور به نام بنى لحيان كه همگى مسلح و حدود صد نفر بودند مشاهده كردند كه آنان با شمشيرهاى برهنه مسلمانان را محاصره كردند،مسلمانان كه چنان ديدندـبه گفته برخى خود را به كنار كوهى كه در آن نزديك بود رسانده و با اينكه مى‏دانستند نيروى جنگيدن با آنها را ندارند آماده جنگ و دفاع شدند.

افراد قبيله هذيل كه چنان ديدند پيش آمده و گفتند:به خدا ما قصد كشتن شما را نداريم بلكه مى‏خواهيم شما را به نزد مردم مكه ببريم و از آنها چيزى دريافت كنيم و با شما عهد و پيمان مى‏بنديم كه شما را نكشيم!مسلمانان نگاهى به هم كرده و چند تن آنانـمانند مرثد و عاصم و خالدـگفتند:ما هرگز از هيچ مشركى عهد و پيمان نمى‏پذيريم و زير بار عهد مشركان نخواهيم رفت و از اين رو شمشير كشيده و به جنگ پرداختند تا به دست افراد مزبور به قتل رسيده و شهيد شدند. (4) سه تن ديگر نيزـيعنى عبد الله،زيد و خبيبـحاضر شدند تسليم آنان شوند به اين فكر كه شايد بعدا به وسيله‏اى خود را نجات دهند.

بنى لحيان آن سه نفر را برداشته به سوى مكه حركت كردند و در نزديكى«مر الظهران»عبد الله نيز دست خود را از بند رها كرده و شمشيرش را به دست گرفت تا به آنها حمله كند،بنى لحيان كه چنان ديدند از دور او پراكنده شده فاصله گرفتند و از اطراف آن قدر سنگ بر او زدند كه او را به قتل رسانده و همانجا دفن كردند و هم اكنون نيز قبرش در همانجاست.

اما زيد و خبيب را به مكه آورده و هر دو را فروختند و بنا به گفته ابن هشام آن دو را با دو تن از افراد هذيل كه در دست قريش اسير بودند مبادله كردند و سپس خبيب را عقبة بن حارث خريد تا به انتقام خون پدرش حارث بن عامر كه در جنگ بدر كشته شده بود به قتل رساند،و زيد را صفوان بن امية بن خلف خريد تا انتقام خون پدرش راـكه او نيز در جنگ مزبور به قتل رسيده بودـبا كشتن او بگيرد.

صفوان بن اميه زيد را به دست غلامش نسطاس داد تا او را به«تنعيم» (5) ـكه خارج حرم بودـببرد و در آنجا گردن بزند،نسطاس او را برداشته به تنعيم آورد تا دستور صفوان را اجرا كند،گروه زيادى نيز از مردمان قريش براى تماشاى ماجرا به تنعيم‏آمدند كه از آن جمله ابو سفيان بود،هنگامى كه خواستند او را بكشند ابو سفيان پيش آمده به زيد گفت:تو را به خدا راست بگو!آيا ميل داشتى كه اكنون محمد به جاى تو بود و ما او را مى‏كشتيم و تو صحيح و سالم پيش زن و بچه‏ات بودى؟

زيد در پاسخ او گفت:اى ابو سفيان به خدا سوگند من راضى نيستم به پاى محمدـدر هر جا كه هستـخارى برود و من زنده و نزد زن و بچه‏ام باشم!

ابو سفيان با تعجب رو به همراهان خود كرده گفت:راستى من كسى را نديدم مانند محمد،كه يارانش نسبت به او اين اندازه وفادار و علاقه‏مند باشند.

و بدين ترتيب زيد بن دثنه را در راه عشق به دين و رهبر بزرگوار خويش شهيد كرده خونش را بريختند.

و اما خبيب را عقبة بن حارث در خانه يكى از خويشان خود به نام«حجير بن ابى اهاب»زندانى كرد تا در وقت مناسبى او را بكشند.

زنى به نام«ماويه»كه كنيز حجير بود و بعدها مسلمان شد نقل مى‏كند كه من گاهى براى بردن غذا نزد خبيب در آن اتاق كه زندانى بود مى‏رفتم و به خدا سوگند اسيرى را بخوبى او سراغ ندارم و سپس مى‏گويد:هنگامى كه خواستند او را به قتل برسانند خبيب براى نظافت بدن خود و آماده شدن براى مرگ از من تيغى خواست تا موهاى بدنش را بتراشد،من تيغ را به وسيله پسر بچه‏اى از اهل همان خانه براى خبيب فرستادم و همين كه آن پسرك به اتاق خبيب رفت ناگهان به فكر افتادم و با خود گفتم:نكند اين مرد نقشه‏اى كشيده و مى‏خواهد بدين وسيله انتقام خود را پيش از مرگ از اين خاندان بگيرد و هم اكنون با اين تيغ پسرك را بكشد و به همين جهت سراسيمه و مضطرب خود را به اتاق رساندم و پسرك را ديدم كه روى زانوى خبيب نشسته و تيغ هم در دست اوست!

خبيب كه مرا به آن حال ديد با آرامى گفت:ترسيدى من او را بكشم؟!نه!من اين كار را نمى‏كنم و فريب و نيرنگ در كار ما نيست!

هنگامى كه او را از شهر مكه بيرون آوردند تا در همان«تنعيم»به دار بزنند مردم مكه دوباره با خبر شده و براى تماشا آمدند،چون خواستند خبيب را به دار بزنند ازآنها مهلت خواست تا دو ركعت نماز بخواند و چون نمازش تمام شد رو به مردم كرده گفت:به خدا سوگند اگر بيم آن نبود كه شما فكر كنيد من با خواندن چند نماز ديگر مى‏خواهم مرگ خود را به تأخير بيندازم بيش از اين نماز مى‏خواندم.

و خبيب نخستين شهيدى است كه خواندن دو ركعت نماز را در هنگام قتل مرسوم كرد و اين سنت نيكو را براى هر اسير مسلمانى كه بخواهند او را به دار كشند يا به قتل رسانند به جاى نهاد.

چون خواستند او را به دار بياويزند سر به سوى آسمان كرده گفت:

«بار خدايا!ما رسالت پيامبر تو را به مردم رسانديم،تو نيز رفتار و پاداش مردم را نسبت به ما به اطلاع او برسان،خدايا تو مى‏دانى كه در گوشه و كنار اينجا كسى نيست كه سلام و درود مرا به پيغمبر تو برساند،پروردگارا تو خود اين كار را انجام ده و سلام مرا به آن بزرگوار برسان!»آن گاه اشعارى سرود كه از آن جمله است اين چند بيت:

 [اكنون كه اين افتخار نصيب من شده كه مسلمان و در حال تسليم كشته شوم باكى ندارم به كدام پهلو در راه خدا بر زمين افتم،و اينها در راه خشنودى و رضاى حق و خواسته او،بر اين گوشت و استخوانى كه مى‏خواهند تكه تكه كنند مبارك و فرخنده است.

اينان براى آزاد ساختنم،مرا ميان كفر(و آزادى،يا ايمان)و مرگ مخير كرده‏اند ولى نمى‏دانند كه مرگ در حال ايمان براى من گواراتر است و از اين پيشنهاد بى‏اختيار اشكم سرازير مى‏شود .

من چنان نيستم كه در برابر دشمن بى‏تابى و فروتنى حاكى از ذلت و خوارى نشان دهم با اينكه به طور قطع مى‏دانم كه بازگشتم به سوى خداى بزرگ است!]آن گاه به سوى مردم مكهـكه جمعيت انبوهى را از مرد و زن و بزرگ و كوچك تشكيل مى‏دادندـرو كرده و آنها را با اين چند جمله نفرين كرد:

«اللهم احصهم عددا،و اقتلهم بددا،و لا تغادر منهم احدا»

[پروردگارا اين مردم را به شماره درآور(يعنى نابودى خود را در ايشان فرود آر كه عددشان اندك شده و به شماره در آيند)،و به صورت پراكنده نابودشان كن.و احدى از آنها را باقى مگذار. (6) ]

در اين وقت عقبة بن حارث برخاست و نيزه‏اى بر پهلوى خبيب زد كه از پشتش بيرون آمد و در برخى از تواريخ است كه فرزندان مقتولين بدر را كه چهل تن بودند آوردند و به دست هر يك نيزه‏اى دادند و هر يك از آن چهل نفر نيزه‏اى بر بدن خبيب زدند و او در تمام اين احوال مى‏گفت: «الحمد لله».

و بدين طريق زيد و خبيب را در راه ايمان و عقيده با آن وضع فجيع به قتل رساندند و نام اين دو شهيد جانباز و دو سرباز فداكار را در صفحات تاريخ اسلام به عظمت و سربلندى ثبت كردند.جنازه خبيب را همچنان بالاى دار گذاردند و گروهى را به عنوان محافظت و پاسبانى بر آن گماشتند و رفتند.

رسول خدا(ص)كه از ماجرا مطلع شد به روان پاكشان درود فرستاد و پاسخ سلامشان را به گرمى داد و به اصحاب خود فرمود:كيست كه برود و جنازه خبيب را از دار پايين آورد؟زبير و مقداد داوطلب شده به مكه آمدند و شبانه به پاى چوبه دار رفته مشاهده كردند كه چهل نفر محافظ و پاسبان چوبه دار بودند همگى در حال مستى به خواب رفته‏اند،آن دو پيش رفته و جنازه خبيب را كه هنوز تر و تازه و معطر بود از چوبه دار پايين آورده و روى اسب خود بستند و به راه افتادند،محافظين بيدار شده و جريان را به اطلاع قريش رساندند قرشيان به تعقيب زبير و مقداد حركت كردند و چون به آنها رسيدند زبير جسد خبيب را بر زمين افكند و زمين آن جنازه را بلعيد و در خود فرو برد كه ديگر اثرى از آن ديده نشد و او را«بليع الارض»ناميدند،آن گاه زبير پيش رفته و دستار از سر برداشت و گفت:

من زبير بن عوام هستم و مادرم صفيه دختر عبد المطلب است،شما قرشيان تا چه حد بر ما جرئت پيدا كرده‏ايد!اكنون اين من و اين رفيقم مقداد بن اسود است كه اگر آماده‏ايد با شما جنگ مى‏كنيم و گرنه باز گرديد،مشركين كه چنان ديدند آن دو را رها كرده به مكه بازگشتند . (7)

سريه بئر معونه

به فاصله پانزده روز حادثه جانگداز ديگرى نظير حادثه رجيع اتفاق افتاد كه چنانكه قبلا اشاره شدـدر اين حادثه سى و هشت نفر از مسلمانان جان خود را از دست داده و به خاك و خون افتادند،ابتداى ماجرا از اينجا شروع شد كه ابو براء عامر بن مالكـيكى از بزرگان قبيله بنى عامرـبه مدينه آمد و خدمت رسول خدا(ص)شرفياب شده و هدايايى تقديم آن حضرت كرد،پيغمبر اسلام فرمود:من هديه‏مشركى را نمى‏پذيرم و اگر مى‏خواهى هديه تو را بپذيرم به دين اسلام در آى!

ابو براء اسلام را نپذيرفت اما اظهار دشمنى و مخالفتى هم با اسلام نكرد و در پاسخ آن حضرت عرض كرد:اگر گروهى از اصحاب و ياران خود را به سرزمين«نجد»و ميان افراد ما بفرستى تا مردم آنجا را به اسلام دعوت كنند اميد آن هست كه ايشان دعوت تو را بپذيرند و به دين اسلام در آيند.

رسول خدا(ص)كه هنوز از غم و اندوه اصحاب رجيع بيرون نيامده بود به ابو براء فرمود:من از مردم نجد بر ياران خود بيمناكم!

ابو براء عرض كرد:من ايشان را در پناه خود قرار مى‏دهم.

رسول خدا(ص)چهل نفر از برگزيدگان اصحاب خود را به سركردگى منذر بن عمرو به همراه ابو براء به سوى آنان گسيل داشت و در ميان آنها افراد بزرگى از مسلمانان چون:حارث بن صمه،حرام بن ملحان،عروة بن اسماء،نافع بن بديل،عامر بن فهيره و ديگران وجود داشتند.

اينان به همراهى ابو براء تا جايى به نام«بئر معونة»در نزديكى قبيله بنى سليم پيش رفتند و در آنجا فرود آمده گفتند:كيست كه پيام پيغمبر اسلام و نامه آن حضرت را به مردم اين ناحيه ابلاغ كرده و برساند؟

حرام بن ملحان گفت:من اين مأموريت را انجام مى‏دهم،و به دنبال آن،نامه رسول خدا(ص)را برداشته به نزد عامر به طفيلـرئيس قبيله بنى سليمـآمد و پيغام آن حضرت را ابلاغ كرد،اما عامر نامه پيغمبر را نگشود و اعتنايى نكرد،حرام بن ملحان كه چنان ديد از نزد او برخاسته به نزد مردم آن سرزمين آمد و فرياد زد:اى مردم!من فرستاده پيغمبر خدا هستم كه به نزد شما آمده‏ام تا شما را به خداى يكتا و پيامبر او دعوت كنم تا به او ايمان آوريد!

در همين حال مردى از ميان خيمه بيرون آمد و با نيزه‏اى كه در دست داشت به پهلوى حرام بن ملحان زد كه از سوى ديگر بيرون آمد،حرام فرياد زد:

 [خدا بزرگتر(از توصيف)است و به پروردگار كعبه سوگند كه رستگار شدم.]و به دنبال آن عامر بن طفيل به ميان قبيله بنى عامر آمده و از آنها براى كشتن فرستادگان رسول خدا(ص)كمك خواست ولى آنان به احترام ابو براء و پناهى كه به مسلمانان داده بود حاضر به همكارى و كمك او نشده گفتند:ما حاضر نيستيم پيمان ابو براء را زير پا بگذاريم و حرمت او را بشكنيم.

عامر بن طفيل كه چنان ديد از قبايل ديگر بنى سليم مانند«عصيه»و«رعل»و«ذكوان»استمداد كرد و آنها را با خود همدست ساخته و به جنگ مسلمانان آمدند و آنها را محاصره نمودند .مسلمانان كه چنان ديدند آماده جنگ شده و همگى به شهادت رسيدند جز يكى از آنها به نام كعب بن زيد كه زخم زيادى برداشته در ميان كشتگان افتاد اما زنده بود و دشمنان به خيال اينكه كشته شده است او را به حال خودش گذارده و رفتند و او توانست خود را به مدينه برساند و بهبود يابد و تا جنگ خندق نيز زنده بود و در آن جنگ به شهادت رسيد.

دو تن از اين چهل نفر نيز به نام عمرو بن امية و منذر بن محمد انصارى از رفقاى خود عقب مانده و دنبال آنها مى‏آمدند همين كه نزديك بئر معونة و مسكن قبيله بنى سليم رسيدند از دور مشاهده كردند كه در آسمان در آن حوالى پرندگانى گردش مى‏كنند،ديدن پرندگان آن دو را به اين فكر انداخت كه ممكن است اتفاق تازه‏اى افتاده باشد و چون نزديك رفتند متوجه كشتار بى‏رحمانه بنى سليم و شهادت رفقاى خود گشتند.

منذر بن محمد رو به عمرو بن اميه كرد و بدو گفت:اكنون چه بايد كرد؟

عمرو گفت:عقيده من اين است كه هر چه زودتر خود را به رسول خدا(ص)برسانيم و ماجرا را به وى اطلاع دهيم.منذر گفت:اما من كه دلم راضى نمى‏شود از مكانى كه شخصى مانند منذر بن عمرو به قتل رسيده و شهيد شده سالم بگذرم و به راه او نروم و مردم خبر كشته شدن او را از من بشنوند!اين را گفت و شمشير را در دست گرفت و به مردم بنى سليم حمله‏ور شد و به دست آنها كشته شد،عمرو بن اميه نيز به اسارت آنها در آمد و چون او را به نزد عامر بن طفيل بردند و دانست كه وى از قبيله مضر مى‏باشد دستور داد او را آزاد كنند تا ضمنا نذرى را هم كه مادرش كرده بود تابنده‏اى را آزاد كند ادا كرده باشد.

عمرو بن اميه به سوى مدينه حركت كرد و تا جايى به نام«قرقرة الكدر»پيش رفت و در آنجا به دو نفر از طايفه بنى عامر برخورد،و چون طايفه مزبور نيز نسبت به بنى سليم مى‏رساندند،عمرو به فكر افتاد به ترتيبى آن دو را غافلگير ساخته و به قتل برساند و بدان مقدار انتقام خود را از بنى سليم كه با آن بى‏رحمى رفقاى مسلمان او را كشته بودند بگيرد،ولى نمى‏دانست كه اين دو نفر از بنى عامر هستند،و بنى عامر نيز با پيغمبر اسلام همپيمان بودند.

عمرو بن اميه نقشه خود را عملى كرد و صبر كرد تا وقتى آن دو نفر به خواب رفتند برخاسته و هر دو را به قتل رسانيد و سپس به مدينه آمده ماجرا را به اطلاع رسول خدا(ص)رسانيد،پيغمبر از شنيدن ماجراى كشتگان مسلمانان بسيار افسرده و غمگين شد اما فرمود:آن دو نفر را نيز بيهوده به قتل رساندى و من بايد طبق پيمانى كه با بنى عامر دارم خونبهاى آن دو نفر را بپردازم،سپس درباره اصل اين فاجعه فرمود:اين كار را ابو براء كرد و من از آن بيمناك و خايف بودم.

ابو براء نيز از اينكه عامر بن طفيل عهد و امان او را شكسته بود بسختى غمگين شد و به گفته برخى از غصه هلاك گرديد،و فرزند ابو براء كه نامش ربيعه بود در صدد تلافى عمل عامر بر آمد و چون فرصتى به دست آورد با نيزه به سوى عامر بن طفيل كه بر اسبى سوار بود حمله برد و زخمى بر او زده از اسب بر زمينش افكند و گريخت.

اما عامر از آن زخم جان سالم بدر برد و بعدها در اثر نفرين رسول خدا(ص)غده‏اى چون غده شتران در گلو يا در زانو در آورد.و در خانه زنى از زنان«بنى سلول»جان بداد و سخن او كه در وقت مرگ از روى تأسف و غربت خود مى‏گفت:«غدة كغدة البعير و موت فى بيت سلوليه»در ميان عرب ضرب المثل گرديد. (8)

غزوه بنى النضير

بنى النضير تيره‏اى از يهود بودند كه در جنوب شرقى مدينه سكونت داشتند و داراى قلعه و مزارع و نخلستانى در آن محل بودند،اينان با پيغمبر اسلام پيمان عدم تعرض و دوستى داشتند و متعهد شده بودند كه بر ضد مسلمانان اقدامى نكنند و كسى را عليه ايشان تحريك ننمايند .دو حادثه شوم«رجيع و بئر معونه»سبب شد كه دوباره زبان يهود به استهزاى مسلمانان باز شود و آنان را مورد شماتت قرار دهند و سخنان ناهنجارى درباره پيغمبر اسلام بر زبان آرند و سبب جرئت دشمنان و منافقين گردند.

پيغمبر اسلام ديگر بار متوجه اين دشمنان داخلى گرديد و در صدد برآمد تا از عقيده قلبى آنان نسبت به مسلمانان مطلع شده و پايدار نبودن ايشان را در پيمانى كه بسته بودند آشكار سازد.

كشته شدن آن دو عامرى به دست عمرو بن اميهـچنانكه در داستان بئر معونه گذشتـسبب شد كه پيغمبر اسلام در صدد تهيه ديه و خونبهاى آن دو نفر بر آيد و آنان را به كسان مقتولان كهـهمپيمان با او بودندـبپردازد.

و چون قبيله بنى عامر همان‏گونه كه با رسول خدا(ص)همپيمان بودند با يهود بنى النضير نيز همپيمان بودند،رسول خدا(ص)در صدد برآمد تا از يهود مزبور كمك بگيرد و به همين منظور با ده نفر از ياران خود كه از آن جمله على بن ابيطالب(ع)بود به سوى محله بنى النضير حركت كرد و چون بدانجا رسيد و منظور خود را اظهار كرد آنان در ظاهر از پيشنهاد آن حضرت استقبال كرده و آمادگى خود را براى كمك و مساعدت در اين باره اظهار داشتند و از آن حضرت دعوت كردند تا در محله آنان فرود آيد،پيغمبر اسلام فرود آمده و به ديوار قلعه آنان تكيه داد و به انتظار كمك آنها در آنجا نشست،در اين موقع چند تن از سركردگان آنها به عنوان آوردن پول يا تهيه غذا به ميان قلعه رفته و با هم گفتند:

ـشما هرگز براى كشتن اين مرد چنين فرصتى مانند امروز به دست نخواهيد آورد خوب است هم اكنون مردى بالاى ديوار برود و سنگى را از بالا بر سر او بيفكند و ما را از دست او راحت و آسوده سازد،همگى اين رأى را پسنديده و با اينكه يكى ازبزرگانشان به نام سلام بن مشكم با اين كار مخالفت كرده گفت:شايد خداى محمد او را از اين كار آگاه سازد،به سخن او گوش نداده و در صدد انجام اين كار بر آمدند.

شخصى از ايشان به نام عمرو بن جحاش انجام اين كار را به عهده گرفت و بى‏درنگ خود را به بالاى ديوار رسانيد تا توطئه آنها را اجرا كند.

ولى قبل از اينكه او كار خود را بكند خداى تعالى به وسيله وحى پيغمبر را از توطئه ايشان آگاه ساخت و رسول خدا(ص)فورا از جاى خود برخاسته و مانند كسى كه دنبال كارى مى‏رود بدون آنكه حتى ياران خود را خبر كند به سوى مدينه به راه افتاد.در برخى از نقل‏ها هم آمده كه رو به اصحاب خود كرده فرمود:شما در جاى خود باشيد و خود تنها راه شهر را در پيش گرفت .

اصحاب كه ديدند مراجعت پيغمبر به طول انجاميد از جاى برخاسته به جستجو پرداختند و از كسى كه از مدينه مى‏آمد سراغ آن حضرت را گرفتند و او گفت:من پيغمبر را در شهر مدينه ديدار كردم.

پيغمبر اسلام مطمئن بود كه با رفتن او،يهود جرئت آنكه به اصحاب او گزندى برسانند ندارند و از عكس العمل و انتقام رهبر مسلمانان بسختى واهمه و بيم دارند.

به هر صورت،ياران رسول خدا(ص)كه اين حرف را شنيدند خود را به مدينه و نزد پيغمبر رساندند و چون علت آمدن او را پرسيدند حضرت توطئه آنها و وحى خداى تعالى را به ايشان اطلاع داد،و به دنبال آن يكى از مسلمانان به نام محمد بن مسلمه را مأمور كرده فرمود:به نزد يهود بنى النضير برو و به آنها بگو:شما پيمان شكنى (9) كرديد و از در مكر و حيله بر آمديد و نقشه قتل مرا طرح نموديد،اينك تا ده روز مهلت داريد كه از اين سرزمين برويد و از آن پس اگر در اينجا مانديد كشته خواهيد شد.

محمد بن مسلمه پيغام رسول خدا(ص)را به آنها رسانيد،يهود مزبور كه تاب مقاومت در برابر مسلمانان را در خود نمى‏ديدند آماده رفتن شدند ولى عبد الله بن ابىـسركرده منافقين مدينهـبراى آنها پيغام فرستاد كه از جاى خود حركت نكنيد و ما دو هزار نفر هستيم كه آماده كمك به شما هستيم و هرگز شما را تسليم محمد نخواهيم كرد و يهود بنى قريظه نيز به پشتيبانى شما برخاسته و شما را يارى مى‏كنند.يهوديان گول وعده او را خورده و ماندند،و به محكم كردن قلعه‏هاى خويش پرداختند و چون مهلت به پايان رسيد پيغمبر اسلام پرچم جنگ را بست و به دست على بن ابيطالب(ع)داد و با سربازان اسلام به سوى قلعه‏هاى بنى النضير حركت كرد و دستور محاصره آنان را صادر فرمود.

محاصره آنان به طول انجاميد كه بعضى مدت محاصره را بيست و يك روز ذكر كرده‏اند،و به گفته برخى رسول خدا(ص)براى اينكه يهود مزبور از آن سرزمين دل بركنند و يا كمال خوارى و ذلت خود را به چشم ببينند دستور داد چند نخله خرما را از باغهاى آنها قطع كردند و همين هم شد و آنها تسليم شده و حاضر به ترك خانه و ديار گشتند و از آن سرزمين رفتند،و مفسران نيز گفته‏اند آيه«ما قطعتم من لينة او تركتموها قائمة على اصولها فباذن الله ...» (10) نيز در همين باره نازل شده كه چون يهود بنى النضير آن حضرت را در اين كار سرزنش كردند اين آيه نازل شد،و در كتاب سيرة المصطفى آمده است كه مجموع نخله‏هايى كه مسلمانان قطع كرده و يا سوزاندند شش نخله بود (11) و در نقلى كه فخر رازى در تفسير همين آيه از ابن مسعود كرده وى گفته است:رسول خدا(ص)دستور داد چند نخله خرما را كه سر راه جنگجويان و مزاحم آنان براى جنگ بود قطع كردند. (12) و به هر صورت يهوديان كه ديدند از كمكهايى كه عبد الله بن ابى وعده كرده بود خبرى نشد و يهود بنى قريظه هم براى نجات آنها اقدامى نكردند به ستوه آمده و تدريجا ترس و نااميدى بر آنها مستولى شد و تسليم شدند و از پيغمبر اسلام امان خواستند تا از مدينه كوچ كنند .

رسول خدا(ص)موافقت فرمود كه هر سه نفر از آنها يك شتر با خود ببرند و هر چه مى‏خواهند از اثاثيه خود بر آن بار كنند و بقيه را به جاى بگذارند و بروند.

و بدين ترتيب يهود بنى النضير از مدينه كوچ كرده جمعى از آنها در خيبر اقامت گرفتند و بيشترشان نيز به شام رفتند و با رفتن آنها غنيمت بسيارى براى مسلمانان به جاى ماند كه رسول خدا(ص)با مشورت اصحاب آن را به مهاجرين مكه كه تا آن روز به صورت ميهمان در خانه انصار زندگى مى‏كردند اختصاص داد و ميان آنها تقسيم كرد و از آن پس مهاجرين مكه نيز مانند مردم ديگر مدينه صاحب خانه و زندگى مستقل و جداگانه‏اى شدند،و از كمك انصار بى‏نياز گشتند.تنها دو نفر از انصار بودند كه به خاطر حاجتى كه داشتند آن حضرت سهمى نيز به هر كدام از آن دو داد كه يكى ابو دجانه انصارى و ديگر سهل بن حنيف بود.

و بر طبق نقل كازرونىـبغير از خانه و اثاث و زمين و باغهاـ50 زره و 50 كله خود،و 340 شمشير از ايشان به جاى ماند كه ميان مسلمانان تقسيم شد.

و دو نفر از يهود مزبور نيز به نام يامين بن عمرو و ابو سعد بن وهب مسلمان شدند و در مدينه ماندند.

شيخ مفيد(ره)و نيز ابن شهراشوب در كتابهاى خود داستانى از شجاعت و فداكارى على بن ابيطالب (ع)در ايام محاصره بنى النضير نقل كرده‏اند كه ذيلا از نظرشما مى‏گذرد:

گويند:هنگامى كه رسول خدا(ص)براى محاصره يهود بنى النضير آمد دستور داد خيمه‏اش را در آخرين نقطه از زمينهاى گودى كه در آنجا بودـو به زمين بنى حطمة معروف بودـبزنند،همين كه شب شد مردى از بنى النضير تيرى به سوى خيمه آن حضرت انداخت و آن تير به خيمه اصابت كرد،پيغمبر(ص)دستور داد خيمه‏اش را از آنجا بكنند و در دامنه كوه نصب كنند و مهاجر و انصار اطراف آن،خيمه‏هاى خود را برپا كردند،چون تاريكى شب همه جا را فرا گرفت ناگاه متوجه شدند كه على بن ابيطالب در ميان آنها نيست،به نزد رسول خدا(ص)آمده و معروض داشتند :على بن ابيطالب گم شده و در ميان ما نيست؟

فرمود:فكر مى‏كنم به دنبال اصلاح كار شما رفته باشد،طولى نكشيد كه على(ع)در حالى كه سر بريده همان مرد يهودى را كه تير به سوى خيمه رسول خدا(ص)انداخته بود در دست داشت بيامد و آن سر را نزد آن حضرت گذاشت پيغمبر(ص)فرمود:يا على چه كردى؟

عرض كرد:من ديدم اين خبيث مرد بى‏باك و دلاورى است،پس در كمين او نشستم و با خود گفتم :چه چيز در اين تاريكى شب او را چنين بى‏باك كرده جز اينكه مى‏خواهد از اين تاريكى استفاده كرده دستبرد و شبيخونى بزند،ناگاه او را ديدم كه شمشير در دست دارد و با سه تن از يهود مى‏آيد،من كه چنان ديدم برخاسته و بدو حمله كرده و او را كشتم و آن سه نفر كه همراهش بودند گريختند و هنوز چندان دور نشده‏اند و اگر چند نفر همراه من بيايند اميد آن هست كه بدانها دست يابيم.

رسول خدا(ص)ده نفر را كه از آن جمله ابو دجانه و سهل بن حنيف بود همراه على(ع)روانه كرد و آنان بسرعت آمده پيش از آنكه يهوديان به قلعه‏هاى خود برسند بدانها رسيدند و آنها را به قتل رسانده و سرهاى ايشان را به دستور پيغمبر(ص)در چاههاى بنى حطمه افكندند و همين جريان رعب و وحشتى در دل بنى النضير افكند و سبب تسليم و كوچ كردن آنان از مدينه گرديد.

پى‏نوشتها:

1.و برخى به جاى«قاره»«ديش»گفته‏اند.

2.به عقيده نگارنده در اين دو نقل گويا ميان سفيان بن خالد و خالد بن سفيان اشتباهى رخ داده باشد و با مراجعه به كتابهايى كه در دسترس بود رفع اشتباه نشد و مجال مراجعه به ساير كتابهاى مفصل ديگر هم نبود.

3.مرثد بن أبى مرثد از مسلمانان شجاع و فداكارى بود كه در اوايل هجرت مأمور نجات اسيران و زندانيانى بود كه به جرم پذيرش اسلام در مكه در اسارت مشركين به سر مى‏بردند،و در انجام اين مأموريت با مشكلات و خطرهايى نيز مواجه شد ولى توانست جمعى از اسيران مزبور را نجات داده و به مدينه بياورد.

4.گويند:سلافه همسر طلحهـكه نامش در صفحات بالا گذشت چون شنيده بود كه دو تن از فرزندانش در جنگ احد با تير عاصم بن ثابت به هلاكت رسيده و كشته شدند با خود نذر كرده بود كه اگر روزى دستش رسيد در كاسه سر عاصم شراب بنوشد،عاصم بن ثابت نيز كه اين نذر را شنيد از خدا خواست كه هرگز بدنش با بدن مشركى تماس پيدا نكند و هنگامى كه عاصم به شهادت رسيد افراد قبيله هذيل خواستند سر عاصم را بريده براى سلافه ببرند تا به نذر خود عمل كرده و بدين وسيله مالى از او بگيرند،اما ديدند زنبورهاى زيادى اطراف جنازه عاصم را گرفته‏اند كه كسى نمى‏تواند بدان نزديك شود،با خود گفتند:صبر كنيد تا چون شب شد و زنبوران رفتند اين كار را انجام دهيم،و چون شب شد سيل عظيمى آمد و جنازه عاصم را با خود برد و بدين ترتيب خداى تعالى دعاى عاصم را مستجاب فرمود.

5.تنعيم نام جايى است در دو فرسخى مكه و يكى از ميقاتهايى بوده كه در عمره مفرده از آنجا محرم مى‏شوند و معمولا حاجيان پس از اعمال حج براى انجام عمره مفرده و پوشيدن لباس احرام بدانجا مى‏روند زيرا نزديكترين ميقاتهاست به شهر مكه و البته اكنون در امر توسعه شهر متصل به مكه است.

6.از معاوية بن أبى سفيان نقل كنند كه گفته:من در آن روز همراه پدرم ابو سفيان براى تماشاى اعدام خبيب به تنعيم آمده بودم و چون خبيب به مردم مكه نفرين كرد پدرم مرا به پهلو روى زمين خوابانيد كه نفرين او به من نرسد،چون معتقد بودند كه هرگاه به كسى نفرين كنند اگر او در همان حال به پهلو روى زمين بخوابد نفرين در او اثر نخواهد كرد.

و در سيره ابن هشام است كه عمر بن خطاب مردى را به نام سعد بن عامر بر قسمتى از شام حكومت داد و پس از چندى مردم آن سامان به نزد عمر آمده گفتند:اين مردى را كه تو بر ما حاكم كرده‏اى مبتلا به غشوه است،گاهى همچنان كه در مجلس عمومى نشسته غش مى‏كند و بر زمين مى‏افتد.

عمر صبر كرد تا در يكى از سفرها كه سعد بن عامر به مدينه آمد جريان را از او سؤال كرد و او گفت:جريان اين گونه است كه گفته‏اند،اما من بيمارى و كسالتى ندارم كه اين حالت اثر آن بيمارى باشد ولى من جزء تماشاگران

12.به عقيده نگارنده بايد مطلب همين گونه باشد كه از ابن مسعود نقل شده،زيرا به نظر بعيد مى‏آيد كه پيغمبر اسلام بى جهت و صرفا براى تسليم شدن دشمن چنين دستورى داده باشد،در صورتى كه بر طبق روايات زيادى خود آن حضرت سربازانى را كه به جنگ مى‏فرستاد از اين عمل نهى مى‏فرمود مگر آنكه از نظر نظامى ناچار به اين كار شوند كه از آن جمله حديث زير است كه شيخ كلينى(ره)در كتاب شريف كافى نقل كرده و متن حديث با اسقاط سند اين است:

عن أبى عبد الله(ع)قال:كان رسول الله(ص)ـاذا أراد أن يبعث سرية دعاهم فاجلسهم بين يديه ثم يقول:سيروا بسم الله و بالله و فى سبيل الله و على ملة رسول الله،لا تغلوا و لا تمثلوا،و لا تقتلوا شيخا فانيا و لا امرأة و لا تقطعوا شجرا الا أن تضطروا اليها و أيما رجل من ادنى المسلمين أو افضلهم نظر الى رجل من المشركين فهو جار حتى يسمع كلام الله فان تبعكم فاخوكم فى الدين و ان أبى فابلغوه مأمنه و استعينوا بالله عليه».

ازدواج با زينب دختر خزيمه و ام سلمه

رسول خدا(ص)در همين سال به منظور سرپرستى از زنان بيوه مسلمان و مهاجرينى كه شوهران مهاجر خود را در جنگها از دست داده و در شهر مدينهـدور از وطن و قوم و خويشان خودـدر وضع اندوهبارى زندگى مى‏كردند دو زن ديگر را به عقد خود درآورد،كه يكى زينب دختر خزيمه (1) و ديگرى ام سلمه دختر أبى امية مخزومى بود و نام ام سلمه هند بود و بدين ترتيب رسول خدا (ص)آن دو را نيز جزء همسران خود قرار داده و ضمن سرپرستى از آنها آن دو را از غم و اندوه و غربت و ندارى و عوارض ديگرى كه شهادت شوهرانشان به دنبال داشت نجات بخشيد.

زينب همسر عبيدة بن حارث بن عبد المطلب بود و شوهرش كه عمو زاده رسول خدا(ص)نيز بود در جنگ بدرـبه شرحى كه مذكور شدـزخم گرانى برداشت و در مراجعت به شهادت رسيد و زينب در مدينه بى سرپرست ماند و از آنجا كه از نظر نسب بزرگ زاده بود و خود نيز در شهر مكه به جود و سخاوت و دستگيرى از بينوايان مشهور و در رديف سخاوتمندان زنان جاهليت به شمار مى‏رفت تا جايى كه او را«ام المساكين»و مادر بينوايان ناميده بودند،از اين رو پس از شهادت عبيده با رنج و اندوه بسيارى در مدينه روزهاى پيرى را پشت سر مى‏گذارد و رسول خدا(ص)كه چنان ديد براى حفظ آبرو و شخصيت آن بزرگ زن و ترميم غصه‏ها و آلامى كه ديده بود او را به عقد خويش در آورد،و تصادفا پس از اين ازدواج نيز چندان عمر نكرد و در همان سال چهارم هجرت يكى دو ماه پس از ازدواج با رسول خدا(ص)از دنيا رفت.

ام سلمه را نيز با اينكه زنى بيوه و داراى دو كودك بود،چون شوهرش ابو سلمه ـبه شرحى كه پيش از اين گفته شدـدر اثر زخمى كه در جنگ احد برداشت به شهادت رسيد،رسول خدا(ص)او را به عقد خويش در آورد،و ضمن سرپرستى از آن زن با ايمان و محترم،سرپرستى و تربيت دو كودك يتيم او را نيز كه از ابو سلمه به جاى‏مانده بود به عهده گرفت.

و از رواياتى كه در دست هست معلوم مى‏شود كه ازدواج با ام سلمه پس از مرگ زينب دختر خزيمه صورت گرفت و رسول خدا(ص)او را در اتاق زينب جاى داد.

فضايل ام سلمه

ام سلمه گذشته از سابقه‏اى كه در اسلام داشت و از جمله زنانى است كه با شوهرش ابو سلمه به حبشه هجرت كرد و پس از ورود به مكه نيز آزارها از دست مشركين كشيد از نظر فهم و عقل نيز گوى سبقت را از ديگران ربوده بود،و ابن حجر عسقلانى در ترجمه او گويد:

سخنى را كه او در جنگ حديبيه به رسول خدا(ص)عرض كرد دليل بر وفور عقل و صوابديد رأى و نظر اوستـكه ان شاء الله در جاى خود مذكور خواهد شدـ.

ام سلمه از زنان بزرگى است كه صرفنظر از افتخار همسرى با رسول خدا(ص)در ايمان به خدا و روز جزا و پيروى از دستورهاى پيغمبر بزرگوار اسلام به مرتبه والايى رسيد و پس از خديجه كبرى(س)در ميان همسران پيغمبر از همگان گوى سبقت را در فضل و كمال ربوده و پس از رحلت آن حضرت نيز با اينكه عمرى طولانى كرد و آخرين همسر رسول خدا(ص)بود كه از دنيا رفت تا زنده بود حرمت خود و پيغمبر را نگاه داشته و كارى كه مخالف شأن بانوى بزرگى چون او بود از وى ديده نشد و بحق«ام المؤمنين»بود و شايستگى چنين افتخار و نام بزرگى را داشت و حتى اگر عمل خلافى از ساير همسران آن حضرت مى‏ديد در صدد جلوگيرى و پند و اندرز آنان نيز بر مى‏آمد،چنانكه هنگامى كه عايشه خواست به بصره و جنگ جمل برود او را موعظه كرد و از اين كار نهى نمود و عايشه نيز با اينكه سخنان او را تصديق كرد و قبول نمود اما سرانجام وسوسه شيطانى كار خود را كرد و او را به ميدان جنگ كشانيد. (2)

ام سلمه همان بانوى محترمى است كه به نقل محدثين شيعه و سنى آيه تطهير درخانه او نازل شد و سخن او با رسول خدا(ص)و عايشه مشهور است.

و افتخار ديگر ام سلمه اين است كه چند سال،بزرگترين بانوى اسلام حضرت فاطمه زهرا(س)را سرپرستى و خدمتگزارى كرده و از هيچ گونه فداكارى در راه او و شوهرش امير المؤمنين(ع)خوددارى و دريغ ننموده است تا آنجا كه همه مى‏دانيم در مورد فدكـبا همه خطرى كه براى ام سلمه داشتـبه نزد ابو بكر رفته و به نفع عصمت كبرى حضرت زهرا(س)گواهى داد،و به همين سبب مورد خشم دستگاه خلافت قرار گرفت و به همين جرم!يك سال حقوق او را از بيت المال قطع كردند .

بالاخره ام سلمه يكى از نزديكان خاندان بزرگوار رسول خدا(ص)و امين و دايع و حافظ اسرار ايشان بوده است،چنانكه طبق نقل صفار در كتاب بصائر الدرجات امير المؤمنين(ع)هنگام سفر عراق ودايع امامت را كه نزد وى بود به او سپرد و پس از وى امام حسن و امام حسين(ع)نيز اين كار را كردند.

و داستان مشت خاكى را كه امام حسين(ع)هنگام سفر عراق به وى داد و فرمود:آن را در شيشه‏اى نگهدارى كن تا هر وقتى كه ديدى مبدل به خون شد بدان كه من كشته شده‏ام معروف و مشهور است و مرگ ام سلمه در سال 62 هجرى پس از مراجعت اهل بيت از شام،در مدينه اتفاق افتاد .رضى الله عنها و رحمة الله عليها.

پس از جنگ بنى النضير و قبل از غزوه خندق چند غزوه ديگر نيز مانند غزوه ذات الرقاع و غزوه بدر صغرى و غزوه دومة الجندل اتفاق افتاد اما در ترتيب و تقدم و تأخير آنها در تواريخ اختلاف است،و ما به همين ترتيب بالا كه ظاهرا به صحت نزديكتر است آنها را نقل خواهيم كرد.

غزوه ذات الرقاع

پس از كوچ كردن بنى النضير مدينه آرامشى پيدا كرد و منافقين نيز از نظر سياسى شكست خورده و دست و پاى خود را جمع كردند و رسول خدا(ص)در فكر سر و صورت دادن به وضع مسلمانان و اسلام نوبنيادى بود كه از سوى دشمن ضربه خورده و ترميم آن احتياج به آرامش داشت.در اين حال خبر به آن حضرت دادند كه قبيله غطفان در صدد جنگ با مسلمانان و تهيه لشكر براى اين كار هستند.

رسول خدا(ص)روى وحى الهى با چهارصد تن و يا بيشتر از ياران خود براى مقابله و جنگ با آنها از مدينه حركت كرد،و چون به سرزمين دشمن رسيد مردان قبيله مزبور كه نيروى مقاومت و جنگ با مسلمانان را در خود نمى‏ديدند گريخته و به كوهها پناه بردند و گروهى از زنان و اثاث و اموالشان به دست مسلمانان افتاد،و غنيمت زيادى به دست آوردند پيغمبر اسلام و همراهان براى اينكه از تعقيب و حمله دشمن اطمينان حاصل كنند مقدارى در آن سرزمين ماندند و چون اطمينان پيدا كردند به سوى مدينه بازگشتند.

در همين جنگ و مدت توقف در آن سرزمين بود كه براى نخستين بار دستور نماز خوف آمد و طبق آن دستور،مسلمانان در وقت خواندن نماز پشت سر رسول خدا(ص)به دو دسته تقسيم شدند،دسته‏اى براى پاسدارى لباس جنگ پوشيده و در برابر دشمن ايستادند،و دسته ديگر براى نماز آماده شدند و ركعت اول را با آن حضرت خوانده و ركعت دوم را فرادى و بسرعت تمام كرده به جاى دسته اول آمدند و آن دسته ديگر خود را به ركعت دوم نماز رسول خدا(ص)رسانده و ركعت دوم رانيز به صورت فرادى خوانده و خود را به سلام امام رساندند،به شرحى كه در كتابهاى فقهى ذكر شده.

نمونه‏اى از علاقه مسلمانان به نماز

در اين جنگ زنى از قبيله دشمن به دست مسلمانان اسير شد و چون شوهر آن زن از اسارت همسرش مطلع گرديد به تعقيب لشكر مسلمانان حركت كرد تا تلافى كرده دستبردى به مسلمانان بزند،يا احيانا و اگر بتواند انتقام گرفته يكى از آنها را به اسارت برده يا به قتل برساند.لشكر مسلمانان به دره‏اى رسيدند و چون شب فرارسيد فرود آمدند.پيغمبر فرمود:كيست كه امشب ما را نگهبانى و حراست كند؟

عمار بن ياسر از مهاجرين،و عباد بن بشر يكى از انصار مدينه اين كار را به عهده گرفتند و هر دو به دنبال مأموريت به دهانه دره رفتند.

و چون بدانجا رسيدند با يكديگر قرار گذاردند تا شب را دو قسمت كنند و هر كدام قسمتى بخوابند و آن ديگرى نگهبانى كند،نيمه اول سهم عباد بن بشر شد كه نگهبانى كند و عمار بن ياسر بخوابد عمار خوابيد و عباد بن بشر به نماز ايستاد،طولى نكشيد كه همان مرد مشركـكه به تعقيب همسرش آمده بودـسر رسيد و از دور كه نگاه كرد شخصى را ديد كه همانند ستونى سرپا ايستاده براى اينكه مطمئن شود او انسان است يا نه،تيرى به طرف او انداخت.تير آمد و بر بدن عباد خورد ولى نمازش را قطع نكرد و تير را از بدنش كشيد و به نماز ادامه داد آن مرد تير دوم را رها كرد آن تير هم به بدن عباد خورد ولى نمازش را قطع نكرده و آن را از بدن خود كشيد و ادامه به نماز داد و چون تير سوم به بدنش خورد به ركوع و سجده رفت و نمازش را تمام كرده عمار را از خواب بيدار نمود و بدو گفت:

برخيز كه من ديگر قدرت اينكه روى پا بايستم ندارم،عمار از جا برخاست و مرد مشرك كه دانست آنها دو نفر هستند فرار كرد.

عمار نگاهش به بدن عباد افتاد و او را غرق خون ديد و چون جريان را پرسيد به عباد گفت :چرا تير اول را كه خوردى مرا بيدار نكردى؟عباد گفت:سوره‏اى از قرآن مى‏خواندم كه دلم نيامد آن را قطع كنم (4) ولى وقتى ديدم تيرها پى در پى مى‏آيد به ركوع رفتم و نماز را تمام كردم.و به خدا سوگند اگر ترس اين نبود كه در انجام دستور رسول خدا(ص)كوتاهى كرده باشم و دشمن دستبردى بزند به هيچ قيمتى حاضر نبودم نمازم را قطع كنم اگر چه نفسم قطع شود و جان بر سر اين كار بگذارم.

ولادت امام حسين(ع)

و در ماه شعبان سال چهارم مطابق قول مشهور خداى تعالى مولود جديدى از فاطمه زهرا(س)به رسول خدا(ص)و على بن ابيطالب(ع)عنايت فرمود و نام او را حسين گذاردند و چون روز هفتم ولادت آن حضرت شد گوسفندى براى او عقيقه كردند و سر او را تراشيده و به وزن موى آن حضرت،نقره صدقه دادند.

وفات فاطمه بنت اسد

در همين سال فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين على(ع)از دنيا رفت،و گذشته از امير المؤمنين،رسول خدا(ص)نيز در مرگ او بسيار متأثر و غمگين شد،زيرا فاطمه در تربيت و كفالت رسول خدا(ص)با ابو طالب شريك بود تا آنجا كه پيغمبر خدا او را مادر خطاب مى‏كرد.صرفنظر از كمال ايمان و استقامتى كه در دين داشت و براى اثبات آن همين فضيلت براى فاطمه كافى است كه بيشتر اهل حديث و تاريخ در داستان ولادت امير المؤمنين(ع)از يزيد بن قعنب روايت كرده‏اند كه گويد:

روزى با عباس بن عبد المطلب و جمعى ديگر در كنار خانه كعبه نشسته بوديم فاطمه بنت اسد كه به على حامله بود و آثار درد زاييدن در او ظاهر شده بود بدانجا آمد و گفت:

«رب انى مؤمنة بك و بما جاء من عندك من رسل و كتب،و انى مصدقة بكلام جدى ابراهيم الخليل و انه بنى البيت العتيق فبحق الذى بنى هذا البيت و بحق‏المولود الذى فى بطنى لما يسرت على ولادتى»

[خدايا من به تو ايمان دارم و به همه پيغمبران و كتابهايى كه از نزد تو آورده‏اند مؤمن هستم و سخن جدم ابراهيم خليل را كه پايه و بناى اين خانه كهن را پى‏ريزى كرد تصديق و گواهى دارم،پس به حق همان بزرگوار كه اين خانه را بنا كرد و به حق اين مولودى كه در رحم دارم كار ولادت او را بر من آسان گردان.]

گويد:در اين وقت ديدم ديوار خانه شكافته شد و فاطمه به درون آن رفت و سپس ديوار به هم آمد مانند آنكه اصلا شكافته نشده و پس از سه روز فاطمه در حالى كه مولود جديدى در دست داشت بيرون آمد...تا به آخر حديث.

و روايات ديگرى كه در اين باره در كتابهاى حديث و تاريخ آمده و ان شاء الله تعالى در تاريخ زندگانى امير المؤمنين(ع)مذكور خواهد شد.

و از ابن عباس روايت شده كه گويد:چون فاطمه بنت اسد از دنيا رفت على(ع)گريان شد و به نزد رسول خدا(ص)آمده جريان را به عرض رسانيد،پيغمبر نيز گريست و پيراهن خود را از تن بيرون آورده به على داد و فرمود:

اين جامه را بگير و به زنان بگو او را به خوبى غسل دهند و در اين جامه كفن كنند تا من بيايم،و پس از ساعتى آن حضرت بيامد و بر جنازه فاطمه نماز گزارد،سپس داخل قبر شد و در قبر او خوابيد آن گاه بيرون آمد و دستور داد او را دفن كنند و با دست خود خاك روى قبر او ريخت و در حق او دعا كرده گفت:

«اللهم ثبت فاطمة بالقول الثابت،رب اغفر لامى فاطمة بنت اسد و وسع عليها مدخلها بحق نبيك و الانبياء الذين من قبلى لانك ارحم الراحمين».

[خدايا فاطمه را به گفتار ثابت و محكم پايدار بدار،پروردگارا مادرم فاطمه بنت اسد را بيامرز،و جايگاهش را بر وى وسيع و فراخ گردان به حق پيامبرت و پيامبران گذشته‏ات كه پيش از من بوده‏اند كه براستى تو مهربانترين مهربانانى.]

و در روايت كافى آمده است كه رسول خدا(ص)در مرگ آن زن فرمود:

«اليوم فقدت بر أبى طالب،ان كانت لتكون عندها الشى‏ء فتؤثرنى به على نفسها و ولدها»[امروز ديگر نيكيهاى ابو طالب را از دست دادم،و براستى شيوه فاطمه چنان بود كه اگر چيزى نزد او پيدا مى‏شد مرا بر خود و فرزندانش مقدم مى‏داشت.]

غزوه بدر صغرى

پيش از اين در دنباله داستان جنگ احد ذكر شد كه چون ابو سفيان مى‏خواست از مدينه به مكه بازگردد فرياد زد:وعده ما و شما سال ديگر در بدر!

و پيغمبر(ص)نيز دستور داد پاسخ او را بدهند و آمادگى خود و مسلمانان را براى اين جنگ به او اعلام كنند.

و چون موعد مزبور فرا رسيد ابو سفيان با مشكلات زيادى كه در پيش داشت آماده حركت به سوى بدر شد و به گفته برخى از مورخين براى آنكه رسول خدا(ص)را از آمدن بدان سو بترساند و به وسيله‏اى اين جنگ را به تأخير اندازد به نعيم بن مسعود اشجعى كه از مكه عازم مدينه بود گفت:

نعيم!مى‏توانى پيغامى از من براى محمد ببرى و كارى را كه مى‏گويم انجام دهى و من در عوض فلان مبلغ به تو بدهم!نعيم پرسيد:چه پيغامى و چه كارى است؟ابو سفيان گفت:من با محمد و يارانش قرار جنگ در اين وقت گذارده‏ام و امسال خشكسالى است و اين كار براى ما زيانبار است،اما از آن سو مى‏ترسم محمد و يارانش روى وعده‏اى كه داريم به بدر بيايد و چون ببيند ما نيامده‏ايم بر ما دلير شوند و از نظر ساير قبايل و عربهاى ديگر نيز آمدن آنها و نرفتن ما صورت خوبى ندارد،از اين رو مى‏خواهم تو به يثرب بروى و به هر زبانى كه مى‏توانى و به هر ترتيبى كه مى‏دانى اين جنگ را به تأخير اندازى!

نعيم به مدينه آمد و خدمت پيغمبر اسلام رسيد و آنچه توانست درباره اهميت لشكر قريش و اسلحه و افراد سپاه فراوان آنها براى آن حضرت نقل كرد و مى‏خواست با اين سخنان دروغ،آن حضرت را به نحوى از حركت به سوى بدر منصرف سازد،اما رسول خدا(ص)فرمود:قسم به آن خدايى كه جانم در دست اوست من به جنگ او خواهم رفت اگر چه هيچكس با من نيايد و سپس پرچم جنگ را بسته و به دست على(ع)داد و با يك هزار و پانصد نفر از مسلمانان از مدينه خارج شد و ده‏اسب نيز همراه داشتند.

و چون در بدر صغرى (1) گروههاى زيادى از قبايل عرب براى داد و ستد و تجارت و ساير امور اجتماعى جمع مى‏شدند مسلمانان اموال تجارتى و كالاهاى زيادى نيز همراه خود برداشتند تا در صورت امكان آنها را به فروش رسانده و به وسيله آن تجارتى نيز بكنند.

ابو سفيان نيز با دو هزار نفر سرباز و پانصد اسب از مكه خارج شد و تا«مر الظهران» (2) پيش رفت اما در آنجا سران لشكر را جمع كرده گفت:

باز گرديد كه امسال به واسطه خشكسالى مصلحت نيست ما جنگ كنيم،و جنگ در سالى بايد باشد كه حيوانات بتوانند از سبزى صحرا و برگ درختان بخورند و شما نيز از شير آنها استفاده كنيد.

به همين بهانه پس از چند روز گردش و خوشگذرانى و نوشيدن شراب آنها را به مكه بازگرداند و قريش كه چنان ديدند به عنوان سرزنش آنها را«جيش السويق»يعنى لشكر سويق (3) ـناميدند و گفتند:شما فقط براى خوردن سويق به اين سفر رفتيد.

رسول خدا(ص)نيز با مسلمانان روز اول ذى قعده به بدر رسيدند و به انتظار آمدن ابو سفيان هشت روز آنجا ماندند و مسلمانان هر روز در بازار بدر حاضر مى‏شدند و كالاهاى تجارتى خود را به قيمت زيادى فروخته و از اين راه سود مالى فراوانى به دست آوردند و پس از هشت روز با تمام شدن بازار بدر آنها نيز به سوى مدينه بازگشتند و از نظر سياسى هم مانند لشكريان فاتح در جنگ،به مدينه آمدند زيرا دشمن از ترس آنها در وعده‏گاه حاضر نشده بود .از اين رو عظمت تازه‏اى در نظر عربها و قبايل اطراف پيدا كردند و آثار شكست احد را محو ساختند،و در برخى از تواريخ آمده كه صفوان بن امية پيش ابو سفيان رفت و زبان به ملامت و سرزنش اوگشوده گفت:

اين چه كارى بود كردى؟با اينان وعده جنگ گذاردى و تخلف كردى و همين سبب دليرى و نيروى آنها مى‏گردد،و از اين رو مشركان قريش در صدد جنگ تازه‏اى بر آمده و به تهيه لشكر و اسلحه براى جنگ احزاب پرداختند،و به گفته برخى از مورخين پس از مراجعت رسول خدا(ص)از بدر صغرى شخصى به نام معبد بن أبى معبد خزاعى كه در بدر حاضر بود و لشكر اسلام را مشاهده كرده بود به سرعت خود را به مكه رسانده و كثرت سپاه مسلمانان را كه در بدر بودند به اطلاع قريش رساند،و آنها را به فكر انداخت تا از قبايل اطراف و همدستان خود كمك بگيرند و از سران قريش و ثروتمندان و بلكه افراد معمولى نيز درخواست كمك مالى كنند و تا جايى كه مقدور بود اسلحه و سرباز تهيه كرده و جنگ احزاب را با آن سپاه مجهز به راه اندازند كه تفصيل آن را در حوادث سال پنجم خواهيد خواند،ان شاء الله تعالى.

غزوه دومة الجندل

دومة الجندل نام جايى بوده در سر راه عراق و شام و نزديكى مرزهاى روم شرقى در آن زمان،كه گروهى از اعراب باديه نشين در آنجا سكونت داشتند و فاصله‏اش تا مدينه پانزده روز بوده .

به رسول خدا(ص)خبر رسيد كه اعراب مزبور در صدد حمله به مدينه و جنگ با مسلمانان هستند و بدين منظور لشكرى تهيه كرده‏اند،پيغمبر اسلام گروهى از مسلمانان را برداشته و به عزم جنگ و سركوبى آنها،اين راه طولانى و خشك و سوزان را پيمود ولى با دشمن برخورد نكرد،زيرا وقتى از آمدن لشكر اسلام با خبر شدند رعب و وحشتى در دلشان افتاد و اموال زيادى را به جاى گذاشته و فرار كردند و مسلمانان وقتى رسيدند كه از دشمن اثرى نبود و از اين رو اموال ايشان به عنوان غنيمت نصيب مسلمانان گشته و پيروزمندانه به مدينه بازگشتند و ضمنا با پيمودن اين راه طولانى و بى آب و گرماى سخت،طاقت و تحمل آنان را در اين گونه مسافرتهاى جنگى نيز نشان داد و نفوذ اسلام را تا مرزهاى روم شرقى بسط و توسعه داد.

بحث درباره حرمت خمر

بحث درباره حرمت خمر

جمعى از اهل تاريخ و بسيارى از مفسرين در خلال حوادث سال چهارم هجرت،داستان تحريم شراب و حرمت خمر را نوشته‏اند و معتقدند كه شراب در اين سال حرام شد و پيش از آن حرمتى نداشته و آياتى هم كه درباره آن نازل شده بود حمل بر كراهت كرده‏اند.اما با توجه به تمامى آيات و احاديثى كه درباره شراب و گناه آن در قرآن كريم و روايات وارد شده اين مطلب بخوبى استفاده مى‏شود كه خداى تعالى در ضمن همان آياتى كه در مكه بر پيغمبر نازل شد و پيش از هجرت،شراب را بر مسلمانان حرام كرده و اساسا حرمت شراب مانند حرمت زنا و عادات زشت ديگرى كه در مردم آن زمان مرسوم بوده از همان آغاز دعوت رسول خدا ميان مردم مكه و قريش معروف بوده و آن را جزء قوانين و دستورهاى دين اسلام و آيين تازه‏اى كه محمد(ص)آورده بود مى‏دانستند تا آنجا كه ابن هشام در سيره خود مى‏نويسد:

تنها چيزى كه مانع اسلام اعشى شاعر معروف عرب گرديد همين موضوع حرمت شراب بود و شرح آن را چنين نگاشته است كه گويد:

پس از بعثت رسول خدا(ص)هنگامى كه آن حضرت در مكه بود اعشى به قصد تشرف به دين اسلام و ايمان به پيغمبر از ميان قبيله خود حركت كرده به سوى مكه آمد و قصيده‏اى طولانى نيز در مدح آن حضرت سروده بود و چون به پشت دروازه مكه رسيد به يكى از قرشيان برخورد كرد و آن مرد قرشى از او پرسيد:به كجا مى‏روى؟

گفت:به مكه مى‏روم تا به محمد ايمان بياورم.

مرد قرشى(كه ديد اگر اعشى مسلمان شود با معروفيتى كه دارد اشعار و زبان او كمك شايانى به پيشرفت اسلام خواهد كرد براى آنكه او را از اين كار منصرف سازد)بدو گفت:

ـمحمد زنا را حرام كرده!

اعشى گفت:به خدا سوگند مرا به آن عمل نيازى نيست.

مرد قرشى گفت:او شراب را نيز حرام كرده؟!اعشى فكرى كرد و گفت:اما اين يكى چيزى است كه به خدا سوگند من هنوز به طور كامل بهره خود را از آن نگرفته‏ام و با اين ترتيب پس امسال را من باز مى‏گردم و تا سال ديگر بهره خود را از شراب مى‏گيرم و چون سال ديگر شد به نزد محمد مى‏آيم و مسلمان مى‏شوم.

اين سخن را گفت و به خانه خود بازگشت و تصادفا همان سال مرگش فرا رسيد و توفيق آن را نيافت كه سال ديگر به نزد آن حضرت بيايد و مسلمان شود و علاقه به شراب مانع اسلام او گرديد.

و با توجه به اين داستان معلوم مى‏شود موضوع حرمت شراب در اسلام پيش از هجرت نيز زبانزد مردم بود تا جايى كه دشمنان اسلام نيز آن را مى‏دانسته‏اند،منتهى اگر بعضى از مسلمانان در اثر علاقه زياد و يا عادت شديدى كه نسبت به شراب داشته‏اند،آن را مى‏نوشيدند و براى سر و صورت دادن به اين عمل خود اجتهادى هم درباره لفظ«اثم»كرده و آن را حمل بر كراهت كرده‏اند تا اينكه دستور اكيد و صريحى در حرمت و نهى از شرب آن آمد مانند آيه 90 سوره مائده،اين عمل مسلمانان و اجتهاد آنان را نمى‏توان به حساب قرآن و اسلام گذارد،چنانكه در موضوع روزه نيز در آغاز،مجامعت با زنان در شب حرام بود ولى گروهى از جوانان و افراد ديگرى كه غريزه جنسى در آنها قوى بود نتوانستند خوددارى كنند و به تعبير قرآن كريم به خود خيانت كردند تا آنكه آن حكم منسوخ گرديد.

و شاهد بر اينكه شراب از آغاز بعثت رسول خدا(ص)حرام بوده و هيچ گاه در اسلام عنوان مباح و حلال نداشته است،روايات زيادى است كه در كتاب شريف كافى و تهذيب و كتابهاى ديگر حديثى از ائمه بزرگوار دين(ع)رسيده كه از آن جمله حديثى است كه كلينى(ره)و شيخ طوسى از امام باقر(ع)روايت كرده‏اند كه آن حضرت فرمود:

«خداى تعالى هيچ پيغمبرى را به نبوت مبعوث نفرمود جز آنكه در علم خدا چنين بود كه چون دين او را كامل نمود حرمت خمر و شراب در آن دين بود و شراب هميشه حرام بوده است...»و در حديث ديگرى كه كلينى(ره)از على بن يقطين روايت كرده اين گونه است كه مهدى عباسى از حضرت موسى بن جعفر(ع)حكم شراب را پرسيد:كه آيا شراب در كتاب خدا حرام شده است؟با اينكه مردم از آيات شراب نهى مى‏فهمند نه حرمت؟امام(ع)با قاطعيت فرمود:آرى در كتاب خدا حرام شده.پرسيد:در كجاى كتاب خدا حرام شده؟حضرت فرمود:در آنجا كه خدا فرمود:

«قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم و البغى بغير الحق...» (4) و به دنبال آن امام(ع)فرمود:منظور از«اثم»در اين آيه كه خدا آن را صريحا حرام فرموده شراب است به دليل آنكه در جاى ديگر فرمود: «يسئلونك عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم كبير و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما» (5) تا به آخر حديث.

و با توجه به اينكه آيه اول در سوره اعراف آمده و آن سوره در مكه نازل شده بخوبى تفسير آيه دوم را كه در سوره بقره و در مدينه نازل شده است مى‏كند،و به هر صورت از مجموع آيات و روايات بخوبى فهميده مى‏شود كه حرمت شراب از احكام معروف اسلام بوده و در همان آغاز بعثت،رسول خدا(ص)به دستور خداى تعالى آن را حرام كرده،منتهى برخى از مسلمانان كه نمى‏توانستند از آن دست بردارند بر خلاف دستور اسلام و با اجتهادى كه پيش خود در معناى كلام خدا مى‏كردند آن را مى‏نوشيدند تا وقتى كه با شدت و تهديد بيشترى آيه سوره مائده آمد و ديگر نتوانستند به كار خلاف خود ادامه بدهند و به قول معروف در مقابل نص اجتهاد كنند.

و اين اجتهاد كردنها و محمل تراشيدنها براى عمل خلافى چون نوشيدن شراب و شرب خمر اختصاصى به آن دسته از مسلمانان صدر اسلام كه ذكر شد نداشته بلكه همان طور كه در بالا شنيدند خلفاى عباسى و ديگران نيز كه از ترس مردم نمى‏خواستند علنا با دستورهاى اسلام مخالفت كنند و از آن سو نمى‏توانستند از هواهاى نفسانى و لذايذ نامشروع خود نيز دست بردارند براى سر و صورت دادن به گناه خود دست به تأويل آيات و روايات مى‏زدند و به ميل خود آنها را تأويل و يا به عبارت واضحترتحريف مى‏كردند و گاهى همـهمان گونه كه در روايات آمدهـنام«خمر»را به«نبيذ»تبديل كرده و بى‏باكانه مى‏نوشيدند.و البته اگر بخواهيم در اين مقوله از قرآن و حديث و تاريخ شواهد زيادترى بياوريم از نگارش تاريخ و وضع تأليف كتاب خارج خواهيم شد و از اين رو اين گفتار را به همين جا خاتمه مى‏دهيم و خواننده محترم را به كتابهاى مفصل ديگرى كه در اين باره تأليف و تدوين شده حواله مى‏دهيم. (6)

سال پنجم هجرت و غزوه خندق

غزوه خندق(يا احزاب)

از حوادث مهم سال پنجم هجرت كه به قول معروف در ماه شوال آن سال اتفاق افتاد جنگ خندق بود،كه با توجه به كثرت سپاه و تجهيز لشكريان قريش،و محاصره طولانى و نبودن آذوقه كافى در شهر مدينه،و دشوارى وضع اقتصادى،كارشكنى‏هاى داخلى كه از ناحيه يهود بنى قريظه و منافقين مى‏شد و به سختى مسلمانان را تهديد مى‏كرد،براى پيغمبر اسلام و پيروان آن بزرگوار يكى از سخت‏ترين جنگها و دشوارترين درگيريهايى بود كه با دشمن داشتند و مانند گذشته به كمك و يارى خداى تعالى و ايمان و فداكارى و استقامت،بر همه اين مشكلات پيروز شده و همه دشمنان را مغلوب ساختند و از اين كارزار سخت و دشوار نيز فاتح و سربلند و پيروز بيرون آمدند.

در پايان غزوه بدر صغرى گفته شد كه چون مشركين به دستور ابو سفيان در بدر صغرى حاضر نشدند و آن سال را مناسب براى جنگ نديدند مورد شماتت و سرزنش بزرگان قريش و مردم مكه قرار گرفته و قبايل عرب بازگشت آنها را حمل بر ترس و فرار از برابر مسلمانان كردند،و از اين رو ابو سفيان تصميم گرفت لكه اين ننگ را از دامن خود بشويد و بار ديگر شوكت و عظمت خود را به رخ مسلمانان و ساكنان شبه جزيره عربستان بكشد و به همين منظور نزديك به يك سال،يعنى از ذى قعده سال چهارم تا شوال سال پنجم در صدد تهيه سربازان جنگى و ابزار و اسلحه كافى براى چنين جنگ بزرگى بر آمده و توانستند روزى كه از مكه به سمت مدينه حركت كردندبيش از ده هزار مرد جنگى را با تمام تجهيزات بسيج كنند به شرحى كه در ذيل خواهيد خواند.

عامل ديگرى كه در بسيج اين لشكر زياد و ترتيب دادن اين جنگ مهم بسيار مؤثر بود،تحريكات جمعى از بزرگان يهود بنى نضير و بنى وايل مانند حيى بن اخطب و هوذة بن قيس بود كه چون به دستور پيغمبر اسلام ناچار به خروج از مدينه و جلاى وطن گرديدندـبه شرحى كه پيش از اين گذشتـدر صدد انتقام از محمد(ص)بر آمده و سفرى به مكه و نزد قريش رفتند و آنها را بر ضد مسلمانان و پيغمبر اسلام تحريك كرده و به آنها اطمينان دادند كه اگر شما به جنگ او برويد ما همه گونه كمك و مساعدت به شما خواهيم كرد،تا آنجا كه نوشته‏اند:وقتى قريش حال بنى النضير را از ايشان پرسيدند آنها در پاسخ گفتند:

بنى النضير در ميان خبير و يثرب چشم به راه شما هستند تا بر محمد و يارانش هجوم بريد و آنان به كمك شما بشتابند.چون از حال بنى قريظهـكه هنوز در مدينه سكونت داشتندـجويا شدند گفتند:آنها نيز منتظر هستند تا چه وقت شما به شهرشان برسيد و آن وقت پيمان خود را با محمد بشكنند و به يارى شما بشتابند.

قرشيان كه در اثر مبارزات طولانى با مسلمانان تا حدودى خسته به نظر مى‏رسيدند و از طرفى تدريجا عقايدشان نسبت به مراسم دينى قريش و آيين بت پرستى سست شده و به حال ترديد در آمده بودند،براى اطمينان خاطر نسبت به مرام و آيين خود از آنها كه جزء بزرگان يهود و اهل كتاب به شمار مى‏رفتند سؤال كردند:راستى!شما كه اهل كتاب هستيد و از آيين ما و محمد اطلاعات كافى داريد به ما بگوييد:آيا آيين ما بهتر است يا دين محمد؟

يهوديان در اينجا روى دشمنى با پيغمبر اسلام(ص)و عناد با آن بزرگوار از يك حقيقت مسلم و قطعى دست برداشته و براى خوشايند و تحريك آنها آشكارا حق كشى كرده و پاسخ دادند:مطمئن باشيد كه شما بر حق هستيد و آيين شما از دين او بهتر است. (1) قرآن كريم در مذمت آنان بسيار زيبا گويد:

«الم تر الى الذين اوتوا نصيبا من الكتاب يؤمنون بالجبت و الطاغوت و يقولون للذين كفروا هؤلاء اهدى من الذين آمنوا سبيلا،اولئك الذين لعنهم الله و من يلعن الله فلن تجد له نصيرا» (2)

[آيا نديدى آنان را كه بهره‏اى از كتاب داشتند به جبت و طاغوت مى‏گروند و به كافران گويند:راه شما به هدايت نزديكتر از راه مؤمنان است،آنهايند كه خدا لعنتشان كرده و هر كه را خدا لعنت كند ياورى براى او نخواهى يافت.]و از برخى از تواريخ نقل شده كه يهوديان براى اطمينان قريش به مسجد الحرام آمده و در برابر بتهاى مشركين سجده كرده و خواستند با اين رفتار عملا نيز حقانيت آيين آنها را ثابت كنند.

قريش مكه با اين جريان از نصرت يهود مطمئن شده و با سخنان آنها به آيين باطل خود دلگرم گشته و آمادگى خود را براى جنگ با مسلمانان اعلام كردند.

حيى بن اخطب و ديگر بزرگان يهود وقتى قرشيان را آماده كردند به نزد قبايل ديگرى كه در حجاز سكونت داشتند مانند قبيله غطفان،بنى مره و بنى فزاره و هر كدام كه روى جهتى با پيغمبر و مسلمانان عداوت و دشمنى داشتند آمده و آنها را نيز با سخنانى نظير آنچه به قريش گفته بودند براى جنگ با مسلمانان تحريك و آماده كرده و پس از گذشتن چند روز دسته‏هاى مختلف از ميان قبايل به مكه آمده و با قريش ائتلاف كرده به سوى مدينه حركت كردند.رياست قريش با ابو سفيان بود و قبايل ديگر نيز هر كدام تحت رياست و فرماندهى يكى از بزرگان خويش حركت كردند و رياست همه سپاه را نيز به ابو سفيان واگذار كردند،و چنانكه گفته‏اند :وقتى از مكه خارج شدند متجاوز از ده هزار سپاه بودند.

رسيدن خبر به مدينه و دستور حفر خندق

خبر حركت لشكر قريش به رسول خدا(ص)رسيد و براى مقابله با اين لشكر جرار در فكر فرو رفتند و چاره‏اى جز آنكه در مدينه بمانند و حالت دفاعى به خود گيرند نديدند،اما باز هم براى حفظ شهر از حمله دشمن،تدبيرى لازم بود،از اين جهت پيغمبر اسلام با اصحاب خود در اين باره مشورت كرد و سلمان فارسى كه در آن وقت از قيد بردگى آزاد شده بودـبه شرحى كه در جاى خود مذكور شدـو مى‏توانست در جنگها شركت كند پيشنهادى داد كه مورد تصويب قرار گرفت و قرار شد بدان عمل كنند.

سلمان گفت:اى رسول خدا در شهرهاى ما اهل فارس معمول است كه چون لشكر زيادى به شهر هجوم آورند كه مردم آن شهر را تاب مقاومت با آنها نباشد اطراف خود را خندقى حفر مى‏كنند و راه حمله را بر دشمن مى‏بندند،اينك به نظر من خوب است دستور دهيد آن قسمت از شهر مدينه را كه سر راه دشمن مى‏باشد خندقى حفر كنند.رسول خدا(ص)اين نظريه را پسنديد و قرار شد قسمت زيادى از شمال و بخصوص شمال غربى مدينه را به صورت هلالى خندق بكنند،و روى هم رفته قسمتى را كه پيغمبر دستور حفر خندق در آن قسمت داد قسمت شمالى مدينه بود كه شامل ناحيه احد مى‏شد و تا نقطه‏اى به نام راتج را مى‏گرفت،چون در قسمت جنوب غربى و جنوب،محله قبا و باغستانهاى آنجا بود و در ناحيه شرقى نيز يهود بنى قريظه سكونت داشتند و لشكر دشمن ناچار بود از همان ناحيه شمال و قسمتى از شمال غربى به مدينه بتازد و از اين رو فقط همان قسمت را براى حفر خندق انتخاب كردند.

پيغمبر خدا دستور داد براى اين كار خطى در آن قسمت ترسيم كنند و هر ده ذراع و يا چهل ذراع و يا به گفته برخى بيست گام و سى گام را ميان ده نفر از مهاجر و انصارتقسيم كرد،براى خود نيز مانند افراد ديگر قسمتى را معين كرد تا در رديف مهاجرين آن قسمت را به دست خود حفر كنند.

فضيلتى از سلمان

سلمان با اينكه طبق رواياتى كه در شرح حال او گذشت عمرى طولانى داشت،مردى نيرومند و كارگر خوبى بود كه در هر روز به اندازه چند نفر كار مى‏كرد و از اين رو ميان مهاجر و انصار درباره او اختلاف افتاد و هر دسته او را از خود مى‏دانستند،مهاجرين مى‏گفتند:سلمان از ماست و انصار مى‏گفتند:از ماست؟

رسول خدا(ص)كه چنان ديد فرمود:

«السلمان منا اهل البيت»

[سلمان از ما خاندان است.]

سختى كار

پيش از اين اشاره شد كه ائتلاف احزاب و داستان جنگ خندق در وقتى اتفاق افتاد كه در مدينه خشكسالى شده بود و مردم شهر از نظر آذوقه و مواد خوراكى در فشار و مضيقه بودند و از اين رو وقتى خبر حركت آن سپاه عظيم و مجهز به مردم مدينه رسيد سخت به وحشت افتادند،منتهى آنان كه ايمان محكمترى داشتند دل به نصرت خدا بسته و اين حادثه را آزمايشى براى خود مى‏دانستند ولى آنها كه پايه ايمانشان سست و يا در دل نفاق داشتند نمى‏توانستند اضطراب و وحشت خود را پنهان كنند و همه جا سخن از سقوط شهر مدينه و اسارت زنان و كودكان به دست دشمن به ميان آورده و پس از ورود لشكريان قريش و مدت محاصره نيز به بهانه‏هاى مختلف از فرمان رسول خدا(ص)و توقف در كنار خندق سرپيچى كرده و فرار مى‏كردند،و سخنان ناهنجارى كه موجب ترس و دلسردى ديگران نيز بود به زبان آورده و نفاق باطنى و بى‏ايمانى خود را همه جا آشكار مى‏ساختند،به شرحى كه در جاى خود مذكور خواهد شد.

و به عبارت روشنتر به دنبال خبر حركت لشكر احزاب وحشت سرتاسر مدينه رافرا گرفت با اين تفاوت كه افراد با ايمان با علم به اينكه آزمايش سختى در پيش دارند از اين وحشت داشتند كه آيا بتوانند بخوبى از عهده آزمايش برآيند يا نه؟و افراد سست عقيده و منافق از سرنوشت خود و زن و بچه و اموال و داراييشان وحشت داشتند،اينان در كار حفر خندق نيز سستى مى‏ورزيدند و تا جايى كه مى‏توانستند شانه از زير كار خالى كرده فرار مى‏كردند و در عوض مردمان با ايمان با كمال جديت و علاقه و كوشش كار مى‏كردند.

اگر احيانا احتياجى ضرورى پيدا مى‏كردند كه دست از كار كشيده و سرى به خانه و زن و فرزند خود بزنند از رهبر بزرگوار خود اجازه مى‏گرفتند و با موافقت آن حضرت بسرعت به خانه آمده و باز مى‏گشتند و بر عكس منافقان و افراد سست ايمان براى فرار از كار،نا امن بودن شهر و خانه را بهانه قرار داده و يا به بهانه‏هاى مختلف ديگر بيشتر وقت خود را در خانه مى‏گذراندند و بلكه گاهى ديگران را نيز به فرار وا مى‏داشتند.

خداى تعالى درباره مؤمنان آيه ذيل را به پيغمبر نازل فرمود:

«انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله و اذا كانوا على امر جامع لم يذهبوا حتى يستأذنوه إن الذين يستأدنك أولئك الذين يؤمنون بالله و رسوله فاذا استاذنوك لبعض شأنهم فأذن لمن شئت منهم و استغفر لهم الله ان الله غفور رحيم» (3)

[جز اين نيست كه مؤمنان حقيقى كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان كامل دارند و هر گاه در كارهاى عمومى كه حضورشان لازم باشد حاضر شوند تا اجازه نگيرند از نزد وى بيرون نروند كسانى كه از تو اجازه گيرند همان كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده‏اند و چون از تو براى بعضى كارهاشان اجازه خواستند به هر كدامشان كه خواستى اجازه بده و براى ايشان آمرزش بخواه كه خدا آمرزنده و مهربان است.]

و درباره منافقان نيز در دو آيه بعد فرموده: «...فليحذر الذين يخالفون عن امره أن تصيبهم فتنة او يصيبهم عذاب اليم» .

[بايد كسانى كه از امر خدا مخالفت مى‏كنند بترسند از اينكه دچار فتنه‏اى گردند يا به عذاب دردناكى دچار شوند.]

و نيز فرموده:

«و إذ قالت طائفة منهم يا اهل يثرب لا مقام لكم فارجعوا و يستأذن فريق منهم النبى يقولون ان بيوتنا عورة و ما هى بعورة ان يريدون الا فرارا» (4)

[آن گاه كه گروهى از ايشان گفتند اى مردم يثرب جاى ماندن شما نيست باز گرديد و گروهى از ايشان از پيغمبرشان اجازه خواسته و مى‏گفتند خانه‏هاى ما بى‏حفاظ است!خانه‏هاشان بى‏حفاظ نبود و جز فرار كردن قصد ديگرى نداشتند.]

و بخصوص وقتى شنيدند يهود بنى قريظه نيز پيمان شكنى كرده و با احزاب و دشمنان ائتلاف كرده و مى‏خواهند از پشت بر آنها حمله كنند،اين ترس و اضطراب خيلى شديدتر شد.

به هر صورت مسلمانان به كار حفر خندق مشغول گشته و هر كس روى سهمى كه برايش مقرر شده بود به حفارى مشغول شد و با تمام مشكلاتى كه براى آنها داشت كار بسرعت پيش مى‏رفت.

چنانكه بيشتر مورخين نوشته‏اند كار حفر خندق شش روزه به پايان رسيد و علت عمده اين سرعت عمل و پيشرفت كار هم آن بود كه خود پيغمبر اسلام نيز مانند يكى از افراد معمولى كار مى‏كرد و مسلمانان كه مى‏ديدند رهبر عالى قدرشان نيز با آن همه گرفتارى و مشكلات و بلكه گرسنگى و نخوردن غذاى كافى به اندازه يك مسلمان عادى كلنگ مى‏زند و سنگ و خاك به دوش مى‏كشد به فعاليت و كار تشويق مى‏شدند و موجب سرعت عمل آنها مى‏گرديد.

مسلمانان براى سرگرمى و رفع خستگى خود ارجوزه‏هايى مى‏خواندند و گاهى به صورت سرود دسته جمعى همگى با هم،همصدا مى‏شدند و رسول خدا(ص)نيز گاهى‏در همه سرود و گاهى در جمله آخر و قافيه آن با آنان همصدا مى‏شد.از جمله اين رجز بود كه با صداى بلند مى‏خواندند و عبد الله بن رواحه آن را سروده بود:

لا هم لو لا انت ما اهتدينا 
و لا تصدقنا و لا صلينا 
فانزلن سكينة علينا 
و ثبت الاقدام ان لاقينا 
ان الاولاء قد بغوا علينا 
اذا ارادوا فتنة ابينا

صدور چند معجزه از پيغمبر خدا(ص)در حفر خندق

پيش از اين گفته شد كه يكى از نشانه‏ها و علايم نبوت كه پيغمبر صادق را از كاذب متمايز و جدا مى‏سازد«معجزه»است،معجزه عبارت است از آن عملى كه از نظر عقلى انجام آن محال نباشد ولى افراد عادى هم از انجام آن عاجزند،و پيغمبران الهى داراى انواع معجزات بوده‏اند و از پيغمبر اسلام نيز معجزات زيادى در مكه و مدينه به ظهور پيوست كه برخى از آنها در بحثهاى گذشته مذكور شد.در جنگ خندق چند معجزه آشكار از آن حضرت ديده شد كه مورخين بخصوص براى آنها بابى جداگانه باز كرده‏اند از آن جمله«نرم شدن سنگ از بركت دعا و آب دهان پيغمبر»بود كه ابن هشام و بخارى و ديگران نوشته‏اند و از جابر نقل كنند كه گفت:

در قسمتى از خندق،سنگ بزرگى ظاهر شد كه كار كندن خندق را مشكل ساخت جريان را به رسول خدا(ص)گزارش دادند،حضرت ظرف آبى طلبيد و مقدارى از آب دهان خويش در آن انداخت سپس دعايى بر آن خوانده پيش رفت و آن آب را بدان سنگ پاشيد و فرمود:اكنون بكنيد!

جابر گويد:به خدا سوگند،آن سنگ سخت،از بركت آب دهان و دعاى پيغمبر،مانند خاك نرم شد و با بيل و كلنگ به آسانى آن را كندند.

بركتى كه در خرما پيدا شد

بشير بن سعد از كسانى بود كه حفر خندق مى‏كرد و شوهر خواهر عبد الله بن رواحه بود كه اشعارى از او ذكر شد.دختر همين بشير گويد:روزى مادرم مقدارى خرما در دامان من ريخت و گفت:اينها را براى پدرت بشير و داييت عبد الله ببر!به گفته مادرم خرماها را به كنار خندق آورده و براى اينكه پدر و داييم را پيدا كنم به اين طرف و آن طرف مى‏رفتم،در اين ميان رسول خدا(ص)مرا ديد و به من فرمود:دخترك نزديك بيا ببينم چه در دامن دارى؟گفتم :اى رسول خدا مقدارى خرماست كه مادرم داده تا براى چاشت پدرم بشير و داييم عبد الله بن رواحه ببرم.

فرمود:آن را پيش بياور.

من نزديك رفتم و خرماها را در دستهاى پيغمبر ريختم و چندان نبود كه دستهاى آن حضرت را پر كند،پس رسول خدا(ص)دستور داد پارچه بزرگى آوردند و آن را پهن كرد.خرماها را روى آن ريخت،آن گاه به مردى فرمود:اهل خندق را خبر كن تا همگى براى غذاى چاشت بيايند.

آن مرد فريادى زده مردم را به خوردن چاشت دعوت كرد ناگاه تمام كسانى كه مشغول حفر خندق بودند دست كشيده اطراف آن چادرى كه پهن شده بود نشستند و شروع به خوردن كردند.

دختر بشير گويد:من ايستاده بودم و با كمال تعجب ديدم كه همگى از آن خرما خوردند و رفتند و باز هم در آن پارچه خرما بود!

بركت غذاى جابر

داستان بركت غذاى جابر را محدثين شيعه و سنى و اهل تاريخ مختلف نقل كرده‏اند و اجمال داستان كه در مجمع البيان طبرسى و صحيح بخارى و كتابهاى ديگر آمده اين است كه جابر گويد :روزى از آن روزها كه مسلمانان به كار حفر خندق مشغول بودند به سراغ رسول خدا(ص)رفتم و آن حضرت را در مسجدى كه در آن نزديك بود مشاهده كردم كه رداى خود را زير سر گذارده و به پشت خوابيده و براى آنكه گرسنگى در او اثر نكند و خالى بودن شكم او مانع از كار حفر خندق نشودسنگى به شكم خود بسته است. (5)

جابر گويد:آن وضع را كه ديدم به فكر افتادم تا غذايى تهيه كرده و آن حضرت را به خانه ببرم،از اين رو به خانه رفتم و بزغاله‏اى را كه در منزل داشتم و از نظر اندام متوسط بودـنه چاق و نه لاغرـذبح كردم و از زنم پرسيدم:چه در خانه دارى؟گفت:يك صاع (6) جو،بدو گفتم:اين بزغاله را بپز و جو را نيز آرد كن و نانى بپز تا من امشب رسول خدا(ص)را به خانه بياورم.زن قبول كرد و من كنار خندق آمدم و دوباره پس از ساعتى از آن حضرت اجازه گرفته بازگشتم و ديدم بزغاله پخته شده و چند قرص نان نيز پخته است.به نزد رسول خدا(ص)رفتم و چون شام شد و مردم دست از كار كشيده و خواستند به خانه‏هاى خود بروند از آن حضرت دعوت كردم تا شام را در خانه ما صرف كند.رسول خدا(ص)پرسيد:چه در خانه دارى؟من جريان بزغاله و يك صاع جو را عرض كردم.حضرت دستور داد جار بزنند تا همه افرادى كه در حفر خندق كار مى‏كردند شام را در خانه جابر صرف كنند.

و در نقل ديگرى است كه خود آن حضرت فرياد برداشت:

«يا اهل الخندق ان جابرا صنع لكم شوربا فحي هلاكم»

[اى اهل خندق جابر براى شما شوربايى ساخته همگى بياييد!]

جابر گويد:خدا مى‏داند در آن وقت چه بر من گذشت و با خود گفتم:«انا لله و انا اليه راجعون»،زيرا مى‏ديدم آن گروه بسيار(كه طبق مشهور بيش از هفتصد نفر بودند)همگى به راه افتادند و به فكر فرو رفتم كه چگونه از آن اندك غذا مى‏خواهند بخورند و سير شوند،از اين رو بسرعت خود را به خانه رسانده به همسرم گفتم:اى زن!رسوا شدم،رسول خدا با همه مردم به خانه ما مى‏آيند!

زن گفت:آيا پيغمبر از تو پرسيد چه در خانه دارى؟

گفتم:آرى

همسرم گفت:پس ناراحت نباش خدا و رسول او به جريان داناتر هستند و براستى آن زن با همين يك جمله اندوه بزرگى را از دل من دور كرد،و بخوبى مرا دلدارى داد.

در اين وقت پيغمبر وارد شد و يكسره به سوى مطبخ آمد و سر ديگ و تنور رفت و دستور داد پارچه‏اى روى ديگ و پارچه‏اى نيز روى تنور نان انداختند و خود ايستاد و فرمان داد مسلمانان ده نفر ده نفر بيايند و براى هر دسته مقدارى نان از زير پارچه از تنور بيرون مى‏آورد و با دست خود در كاسه‏هاى بزرگى كه تهيه شد،تريد مى‏كرد.سپس به دست خود ملاقه را مى‏گرفت و سر ديگ مى‏آمد و آبگوشت روى نانها مى‏ريخت و قدرى گوشت هم روى آن مى‏گذارد و به آنها مى‏داد و در هر بار پارچه‏اى را كه روى ديگ و تنور بود دوباره روى آن مى‏انداخت و بدين ترتيب همه آن جمعيت بسيار را سير كرد و پس از همه ما نيز با خود او غذا خورديم و به همسايه‏ها نيز داديم.

و در نقل ديگرى است كه گويد:خانه ما هم تنگ بود و حضرت با دست خود به ديوارهاى اطراف اشاره مى‏كرد و آنها به عقب مى‏رفت و همه مردم را در خانه بدين ترتيب جاى داد.

برقى كه از سنگ جهيد

عمرو بن عوف گويد:سهم من،سلمان،حذيفه،نعمان و شش تن ديگر از انصار چهل ذراع شده بود و مشغول كندن آن قسمت بوديم كه ناگهان سنگ سختى بيرون آمد كه كلنگ در آن كارگر نبود و چند كلنگ را هم شكست ولى خود آن سنگ شكسته نشد،ما كه چنان ديديم به سلمان گفتيم:

پيش رسول خدا برو و ماجراى اين سنگ را به آن حضرت بگو تا اگر اجازه‏مى‏دهد از پشت سنگ حفر نموده و راه خندق را كج كنيم و گرنه دستور ديگرى به ما بدهد.زيرا ما بدون اجازه او نمى‏خواهيم راه را كج كنيم،سلمان خود را به آن حضرت رسانده و جريان را معروض داشت .پيغمبر از جا برخاست و در حالى كه همه آن نه نفر كنار خندق ايستاده بودند تا سلمان دستورى بياورد پيش آنها آمد و كلنگ سلمان را گرفت و وارد خندق شد و با دست خود كلنگى به آن سنگ زد و قسمتى از آن سنگ شكسته شد و برقى خيره كننده جستن كرد كه شعاع زيادى را روشن نمود،همچون چراغى كه در دل شب فضاى مدينه را روشن سازد.پيغمبر بانگ به تكبير(الله اكبر)بلند كرد و مسلمانان ديگر نيز بانگ الله اكبر برداشتند،سپس رسول خدا(ص)كلنگ دوم را زد و قسمت ديگرى از سنگ شكسته شد و مانند بار اول برق زيادى جستن كرد و دوباره پيغمبر تكبير گفت و مسلمانان نيز تكبير گفتند و براى سومين بار كلنگ زد و برق جستن نمود و همگى تكبير گفتند.

سنگ شكست و رسول خدا(ص)دست خود را به دست سلمان گرفت و از خندق بيرون آمد و چون سلمان ماجراى آن برقهاى زياد و خيره كننده و تكبير آن حضرت را به دنبال آنها پرسيد؟پيغمبر (ص)در حالى كه ديگران نيز مى‏شنيدند فرمود:كلنگ نخست را كه زدم و آن برق جهيد،در آن برق قصرهاى حيره و مداين را كه همچون دندانهاى نيش سگان مى‏نمود مشاهده كردم و جبرئيل به من خبر داد كه امت من آن كاخها را فتح خواهند كرد،در دومين برق كاخهاى سرخ سرزمين روم برايم آشكار شد و جبرئيل به من خبر داد كه امت من بر آنها چيره مى‏شوند و در سومين برق قصرهاى صنعا را ديدم و جبرئيل مرا خبر داد كه امتم آن قصرها را مى‏گشايند،پس بشارت باد شما را!

گروهى از منافقان كه اين سخن را شنيدند از روى تمسخر به هم گفتند:آيا از اين مرد تعجب نمى‏كنيد!و اين نويدهاى دروغ او را باور مى‏كنيد؟وى مدعى است كه از يثرب قصرهاى حيره و مدائن را مى‏بيند و وعده فتح آنها را به مردم مى‏دهد و شما اكنون از ترس به دور خود خندق مى‏كنيد و جرئت بيرون رفتن از آن را نداريد!

كار حفر خندق در شش روز به انجام رسيد و رسول خدا(ص)براى رفت و آمد از آن،هشت راه قرار داد كه فقط از آن هشت راه رفت و آمد به خارج خندق مقدور بود،و در مقابل هر راهى كه به خارج خندق متصل مى‏شد يك نفر از مهاجر و يك تن از انصار را با گروهى از سربازان اسلام گماشت تا از آن نگهبانى و محافظت كنند.سپس به داخل شهر آمده ابن ام مكتوم را در مدينه به جاى خود گمارده و زنها و بچه‏ها را در قلعه‏هاى شهر جاى داد و برج و باروى شهر را نيز محكم كرده با سه هزار نفر از مردان مسلمان براى جنگ با احزاب قريش حركت كرد و تا جلوى خندق آمد و صفوف مسلمانان را طورى قرار داد كه كوه«سلع» (7) پشت سرشان قرار داشت و كوه احد در برابرشان بود و خندق ميان آنها را با دشمن جدا مى‏كرد،و پيش از اينكه لشكر قريش به مدينه برسد تمام اين كارها سروصورت پيدا كرده و انجام شده بود. (8)

يهود بنى قريظه پيمان خود را مى‏شكنند

حيى بن اخطب كه يكى از محركين اصلى اين جنگ بود و در حركت دادن لشكر قريش و احزاب سهم بسزايى داشت به ابو سفيان گفته بود:اگر شما به يثرب حمله كنيد و به جنگ محمد(ص)بياييد يهود بنى قريظه نيز پيمان خود را با محمد شكسته و به يارى شما خواهند شتافت.

همين كه احزاب به نزديكيهاى مدينه رسيدند حيى بن اخطب روى قولى كه به ابو سفيان داده بود از آنها جدا شده و بسرعت به مدينه آمد و صبر كرد تا چون شب شد به سوى قلعه‏هاى بنى قريظه و در خانه كعب بن اسدـرئيس يهود بنى قريظهـرفت و در را كوفت.كعب بن اسد پشت در آمد و چون دانست حيى بن اخطب است در را باز نكرد.

حيى فرياد زد:در را باز كن!كعب گفت:تو مرد نامبارك و ميشومى هستى و براى وادار كردن ما به پيمان شكنى و نقض عهد با محمد به نزد ما آمده‏اى،در را به روى تو باز نمى‏كنم،ما با محمد پيمان داريم و در اين مدت جز محبت و وفا از او چيزى نديده‏ايم.

حيى گفت:در را باز كن تا دو كلمه حرف با تو بزنم!

كعب پاسخ داد:در را باز نخواهم كرد،از راهى كه آمده‏اى باز گرد.

حيى كه خود را با شكست مواجه مى‏ديد گفت:به خدا باز نكردن در تنها به خاطر اين است كه مى‏ترسى لقمه‏اى از نان تو بخورم!

اين حرف كعب را بر سر غيرت آورد و در را به رويش باز كرد،و چون چشم حيى بن اخطب به كعب افتاد گفت:واى بر تو اى كعب،من عزت هميشگى را براى تو آورده‏ام!يك دريا لشكر به يارى تو آورده‏ام،اين سپاه عظيم قريش است كه من به همراه آنها به اينجا آمده‏ام و از آن سو بزرگان قبايل ديگرى نيز مانند غطفان،اشجع و بنى مرة را با آنها همراه كرده و همگى يك دل و يك زبان تصميم به نابودى محمد و يارانش گرفته و هم عهد شده‏اند،كه تا محمد و پيروانش را نابود نكنند از اينجا نروند و هم اكنون در پشت دروازه يثرب هستند.

كعب در جوابش گفت:به خدا اينكه براى من آورده‏اى ذلت و خوارى ابدى است(نه عزت هميشگى)و ابرى است بى‏آب كه بارانش را در جاى ديگر ريخته و رعد و برقى بيش در آن نيست.اى حيى ما را به حال خود واگذار كه ما از محمد جز نيكى و وفادارى چيزى نديده‏ايم.

اما حيى بن اخطب از اين سخنان نوميد نشده و آن قدر از اين در و آن در سخن گفت تا كعب را به شكستن پيمانى كه با پيغمبر اسلام بسته بود حاضر كرد و از او قول گرفت كه با احزاب و قريش در وقت جنگ كمك و همكارى كند. (1) و خلاصه به هر ترتيبى بود بنى قريظه را وادار به نقض عهد نموده و بدين ترتيب مقدمات نابودى و كشتن آنها را فراهم ساخت چنانكه در صفحات آينده خواهيد خواند.

بنى قريظه براى احتياط كار بدو گفتند:ممكن است با تمام اين احوال لشكر قريش و غطفان و ساير احزاب نتوانند كارى بكنند و با شكست روبه رو شده از اينجا باز گردند آن وقت معلوم نيست سرنوشت ما با محمد چگونه خواهد بود پس بايد تو نيز تا پايان كار پيش ما بمانى و در سرنوشت با ما شريك باشى!

حيى بن اخطب به ناچار اين شرط را پذيرفت و در آن قلعه پيش بنى قريظه ماند و براى قريش پيغام فرستاد كه بنى قريظه عهد خود را با محمد شكسته و آماده كمك با شما هستند،جز آنكه ده روز مهلت خواستند تا آماده جنگ و مجهز شوند.

رسيدن لشكر قريش و احزاب به مدينه

در اين خلال سپاه انبوه قريش و ساير احزاب هم پيمانشان دسته دسته با تجهيزات جنگى كه داشتند از راه رسيدند و در دامنه كوه احد اردو زدند و چون به لشكر مسلمانان برنخوردند به سوى مدينه حركت كرده تا كنار خندق پيش آمدند،و چون آن خندق را با آن كيفيت مشاهده كردند در شگفت شده گفتند:

اين حيله‏اى است كه عرب تاكنون از آن آگاه نبوده!

و به ناچار چون نمى‏توانستند جلوتر بروند در همان سوى خندق اردو زدند،مسلمانان نيز از اين سو ورود لشكر مجهز قريش و قبايل ديگر عرب را گروه گروه مشاهده مى‏كردند و خود را براى دفاع از شهر و ديار خود آماده مى‏ساختند.

در اين ميان خبر پيمان شكنى يهود بنى قريظه نيز به رسول خدا(ص)رسيد و فكر آن حضرت را نگران ساخت،راستى هم كار سختى بود زيرا با اين ترتيب دشمن از هر طرف مسلمانان را محاصره كرده بود و اين خطر بود كه بنى قريظه در اين حالى كه مردان مسلمانان رو به روى لشكر احزاب در كنار خندق موضع گرفته‏اند آنها از فرصت استفاده كرد به داخل شهر حمله كنند و زنان و كودكان و خانه‏هاى مردم را مورد هجوم و دستبرد قرار دهند.

پيغمبر خدا براى تحقيق بيشتر و درستى و نادرستى اين خبر،چند تن از انصار مدينه را مانند سعد بن معاذ،سعد بن عباده،عبد الله بن رواحه و خوات بن جبير كه سابقه دوستى با يهود مزبور داشتند و يا جزء هم پيمانان آنها محسوب مى‏شدند به سوى قلعه‏هاى بنى قريظه فرستاد و بدانها فرمود:اگر ديديد اين خبر راست است وقتى برگشتيد با رمز و كنايه اين خبر را به من بگوييد،ولى اگر ديديد دروغ است علنى و آشكارا به من خبر دهيد.

افراد مزبور به پاى قلعه‏هاى بنى قريظه آمدند و ديدند كار از آنچه شنيده‏اند بدتر است زيرا وقتى نام پيغمبر اسلام را براى آنها بردند و موضوع پيمان دوستى و عدم تعرضى را كه ميان پيغمبر و آنان به امضا رسيده بود به ميان كشيدند يهوديان زبان به دشنام گشوده گفتند:محمد كيست؟ما هيچ گونه پيمان و عهدى با او نداريم.سعد بن‏معاذ كه مرد غيور و متعصبى بود وقتى اين سخنان را از آنها شنيد زبان به دشنام آنها گشود،آنان نيز سعد را دشنام دادند و سعد بن عباده كه چنان ديد رو به سعد بن معاذ كرده گفت:كار از اين حرفها گذشته آرام باش!

اينان به سوى رسول خدا(ص)بازگشته و همان طور كه دستور فرموده بود با دو جمله كه صورت رمز داشت،درستى و صحت آن خبر را به اطلاع آن حضرت رساندند. (2) اما رسول خدا براى اينكه مسلمانان ديگر از قضيه مطلع نشوند تكبير گفت:و سپس فرمود:«ابشروا يا معشر المسلمين»مژده اى مسلمانان!

اما چنانكه برخى گفته‏اند:اين خبر پنهان نماند و تدريجا همه مسلمانان از پيمان شكنى بنى قريظه مطلع شدند و بر ترس و اضطرابشان افزوده شد.در اين ميان آنچه شايد از شمشيرهاى لشكر احزاب و حمله بنى قريظه سخت‏تر و خطرناكتر بود سخنان وحشت آور و زخم زبانهاى منافقان بود كه از يك سو روحيه مسلمانان را با سخنان ترس آور خود تضعيف مى‏كردند،و از سوى ديگر با نيش زبان بر دلهاى جريحه‏دار و مضطرب آنان نمك مى‏ريختند.و به هر صورت كار خيلى سخت و دشوار شد تا آنجا كه خداوند آن روزهاى سخت و افكار گوناگونى كه مردم مسلمان را احاطه كرده بود چنين توصيف مى‏كند:

«اذ جاؤكم من فوقكم و من اسفل منكم و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظنونا،هنالك ابتلى المؤمنون و زلزلوا زلزالا شديدا،و اذ يقول المنافقون و الذين فى قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا» (3)

[هنگامى كه دشمن از سمت بالا و پايين شما را در ميان گرفت و چشمها خيره شد و جانها به گلوگاه رسيد و به خدا گمانها برديد،در اينجا بود كه مؤمنان امتحان شدند و به تزلزل سختى دچار گشتند،در آن وقت منافقان و آن كسانى كه در دلهاشان مرضى بود مى‏گفتند:خدا و پيغمبرش جز فريب به ما وعده‏اى ندادند.]

شجاعت يك زن مسلمان هاشمى

شهر مدينه از مردان جنگى و سربازان اسلام خالى شده بود و همگان در خارج شهر و در كنار خندق بودند،و بجز برخى از پيرمردان و از كار افتادگان ديگرى كه به عللى از حضور در ميدان جنگ معاف بوده و در خانه‏ها مانده بودند،مرد ديگرى در شهر نبود و زنان و كودكان را به دستور پيغمبر اسلام در جاهايى كه در و ديوار محكمى داشت و يا قلعه‏ها جاى داده بودند و گاهگاهى چند تن از طرف رسول خدا(ص)مأمور مى‏شدند تا در ساعتهاى معينى براى سركشى و حفاظت به داخل شهر بيايند و وضع داخلى شهر را به آن حضرت گزارش دهند.

يهوديان بنى قريظه نيز پس از آنكه به نقض عهد و شكستن پيمان خود با محمد(ص)و مسلمانان مصمم شدند آماده حمله به شهر گشتند ولى باز هم از مقاومت و درگيرى با مردم مدينه و بلكه از عاقبت كار بيم داشتند و از اين رو از حمله عمومى به شهر صرفنظر كرده و منتظر بودند تا ببينند سرنوشت احزاب و قريش چه خواهد شد!

ولى برخى از مردانشان گاه گاهى از قلعه‏ها بيرون آمده و به قصد دستبرد زدن به داخل شهر مى‏آمدند تا از فرصت استفاده كرده غنيمتى به چنگ آورند.

صفيه دختر عبد المطلبـعمه رسول خدا(ص)و مادر زبير بن عوام به دستور پيغمبر با جمعى از زنان در قلعه«فارغ»كه به حسان بن ثابت شاعر معروف تعلق داشت،منزل كرده بود و خود حسان نيز با اينكه از نظر سخنورى و شعر مردى شجاع و جسور بود اما از نظر كارزار و به كار بردن شمشير و اسلحه و جنگ در ميدان،بسيار خايف و ترسو بود به طورى كه در ميدان جنگ حاضر نشده و با زنها و بچه‏ها در همان قلعه پنهان شده بود.

صفيه گويد:در همان روزها يكى از يهود بنى قريظه به كنار قلعه ما آمد و اطراف آن گردش مى‏كرد تا راهى پيدا كند و داخل قلعه گردد،من كه چنان ديدم به حسان بن ثابت گفتم:اين يهودى ممكن است راهى پيدا كند و داخل قلعه شده متعرض زنان و كودكان شود برخيز و او را دور كن!

حسان گفت:اى دختر عبد المطلب خدايت بيامرزد!به خدا تو خود مى‏دانى كه من‏مرد اين كار نيستم و كشتن او از من ساخته نيست.

صفيه گويد:وقتى من اين پاسخ را از حسان شنيدم كمرم را محكم بستم و آن گاه عمودى(كه چوب يا حربه ديگرى بوده)به دست گرفتم و از قلعه پايين آمدم و با همان عمود بدان يهودى حمله كردم و او را كشتم سپس به داخل قلعه رفته و به حسان گفتم:من او را به قتل رساندم اكنون برخيز و جامه و اسلحه‏اش را برگير و اگر او مرد نبود من خودم اين كار را مى‏كردم!

حسان به اين اندازه هم جرئت نكرد از قلعه پايين بيايد و رو به من كرده گفت:اى دختر عبد المطلب مرا به جامه و اسلحه اين مرد احتياجى نيست مرا به حال خود واگذار.

مشورت رسول خدا با انصار براى مذاكره صلح

هر روز كه از محاصره شهر مدينه از طرف احزاب مى‏گذشت ترس و اضطراب بيشترى مردم مدينه را فرا مى‏گرفت و كار بر آنها سخت‏تر مى‏گشت،رسول خدا(ص)كه چنان ديد و بخوبى از روحيه مردم و سختى كار مطلع بود در صدد بر آمد به طريقى ميان دشمن اختلاف اندازد و شوكت و قدرتشان را در هم بشكند.

فكرى كه رسول خدا(ص)به نظرش رسيد اين بود كه با يك دسته از احزاب كه از قبيله غطفان بودند وارد مذاكره صلح شود و قرار داد صلحى به امضا برسانند از اين رو به نزد عيينة بن حصن و حارث بن عوفـكه از بزرگان قبيله غطفان بودـفرستاد و براى آنها پيغام داد كه اگر حاضر به بازگشت شوند ممكن است بزرگان يثرب را حاضر كند تا ثلث محصول خرماى مدينه را به عنوان مصالحه به ايشان بپردازد.

بزرگان غطفان شرط مصالحه را پذيرفتند و حاضر به بازگشت شدند اما وقتى رسول خدا(ص)با سعد بن معاذ و سعد بن عبادة رؤساى اوس و خزرجـمشورت كرد آن دو گفتند:

اى رسول خدا اگر در اين باره از جانب خداى تعالى دستورى رسيده و وظيفه‏اى است كه وحى الهى تعيين كرده ما مطيع فرمان خدا هستيم،ولى اگر اين نظريه‏اى است‏از خود شما به عنوان خير خواهى و رهايى ما از اين گرفتارى و مخمصه،ما هم در اين باره نظر داريم؟

حضرت فرمود:نه در اين باره دستورى از جانب خداى تعالى نرسيده و وحيى به من نشده ولى من چون ديدم عربها از هر سو بر ضد شما متحد شده و از هر سو كار را بر شما دشوار و مشكل كرده‏اند خواستم بدين وسيله شوكتشان را بشكنم و اتحادشان را بر هم زنم.

سعد بن معاذ گفت:اى رسول خدا در آن زمانى كه ما همانند اين مردم بت پرست و مشرك بوديم و از پرستش خداى جهان خبرى نداشتيم اينان جرئت نداشتند حتى يكدانه از خرماى مدينه را جز به عنوان مهمانى و يا از راه خريدارى از ما بگيرند،اكنون كه خداى تعالى ما را به دين اسلام مفتخر داشته و به وسيله شما هدايت فرموده و عزت بخشيده است چگونه زير بار چنين قراردادى برويم و خرماى شهر را به رايگان به آنها بدهيم!به خدا جز لبه شمشير چيزى به آنها نخواهيم داد تا خدا هر چه را مقدر فرموده ميان ما و آنها انجام دهد!رسول خدا (ص)كه سخن آنان را شنيد دلگرمشان ساخته فرمود:به همين تصميم پا برجا باشيد كه خدا پيروزى را نصيب ما خواهد كرد.

كشته شدن عمرو بن عبدود به دست على(ع)

به هر اندازه كه كار بر مسلمانان سخت بود و با گذشت شبها و روزها مشكلتر مى‏شد به همان اندازه براى احزاب و لشكر دشمن نيز توقف بى نتيجه در آن سرزمين بخصوص كه آن ايام با فصل زمستان و سرماى سخت مدينه هم مصادف شده بود بسيار كار سخت و طاقت فرسايى بود و بزرگان سپاه قريش و احزاب ديگر از اينكه با اين همه تهيه وسايل جنگى و پيمودن اين راه طولانى به خاطر وجود آن خندقى كه پيش بينى آن را نكرده بودند نمى‏توانستند كارى انجام دهند بسيار رنج مى‏بردند فقط گاهگاهى از آن سوى خندق تيرهايى به سوى مسلمانان پرتاب مى‏كردند كه از اين طرف نيز بدون پاسخ نمى‏ماند و مسلمانان نيز پاسخشان را با تير مى‏دادند،و گاهى حمله‏هاى شبانه از طرف ايشان صورت مى‏گرفت كه از طرف پاسداران مسلمان كه‏در برابر راههاى خندق پاسدارى مى‏كردند بخوبى دفع مى‏شد.

براى پهلوانان و سلحشورانى مانند عمرو بن عبدود و عكرمة بن ابى جهل كه به همراه اين سپاه گران به مدينه آمده بودند تا انتقام كشتگان بدر و احد را از سربازان جانباز اسلام بگيرند و در طول راه ميان مكه و مدينه ويرانى يثرب و نابودى كامل اسلام و پيروان اين آيين مقدس را در سر پرورانده بودند،بسيار دشوار و ننگين بود كه بدون هيچ گونه زد و خورد و كشت و كشتار و كارزارى به مكه باز گردند.

براى سران سپاه و بزرگانى چون ابو سفيان نيز كه بمنظور جبران ننگ غيبت در بدر صغرى تصميم به شكست قطعى جنگجويان مدينه گرفته بودند،بازگشت به اين صورت موجب رسوايى و ننگ بيشترى مى‏شد،از اين رو در يكى از روزها با هم مشورت كردند و تصميم گرفتند به هر ترتيب شده راهى پيدا كنند و از خندق عبور كرده به اين سو بيايند و با مسلمانان جنگ كنند،گروههاى مختلف به سردارى عمرو بن عاص،خالد بن وليد،ابو سفيان،ضرار بن خطاب و ديگران براى اين كار تعيين شدند ولى هر بار با شكست رو به رو شده و نتوانستند كارى از پيش ببرند،تا سرانجام روزى عمرو بن عبدود با چند تن ديگر از سران جنگ مانند ضرار بن خطاب و هبيرة بن ابى وهب و نوفل بن عبد الله و عكرمة و ديگران بر اسبان خود سوار شده و لباس جنگ پوشيدند و اطراف خندق را گردش كرده و بالاخره تنگنايى پيدا كردند كه عرضش كمتر از جاهاى ديگر بود،و بر اسبان خود ركاب زده و به هر ترتيبى بود خود را به اين سوى خندق رساندند و اسبان را به جولان در آورده شروع به تاخت و تاز كردند،و براى جنگ مبارز و هماورد طلبيدند.

هيچ يك از آنان در شجاعت،شهرت عمرو بن عبدود را نداشت و سالخورده‏تر و با تجربه‏تر از وى در جنگها نبود،و بلكه به گفته اهل تاريخ در آن روزگار هيچ شجاعى در ميان عرب شهرت عمرو بن عبدود را نداشت،و او را«فارس يليل»مى‏ناميدند و با هزار سوار او را برابر مى‏دانستند،و از اين رو مسلمانان نيز تنها از جنگ با او واهمه داشتند و گرنه همراهان او چندان ابهتى براى آنها نداشت.

عمرو بن عبدود كه توانسته بود خود را به اين سوى خندق برساند و آرزوى خود را كه جنگ در ميدان باز با مسلمانان باشد برآورده سازد،با نخوت و غرورى خاص‏اسب خود را به جولان در آورده و مبارز طلبيد. (4)

دنباله ماجرا را راويان به دو گونه نقل كرده‏اند،در برخى از روايات است كه چون على(ع)ديد اينان خود را به اين سوى خندق رسانده‏اند با چند تن از مسلمانان به ميدان آمده و خود را به آن تنگنايى كه عمرو بن عبدود و همراهانش از آن آمده بودند رساند و راه بازگشت را بر آنها بست و در نتيجه عمرو ناچار به جنگ گرديد و مبارز طلبيد و على(ع)به جنگ او آمد و او را به قتل رسانيدـبه شرحى كه ذيلا خواهيد خواند.

و در روايات زيادى كه در سيره حلبيه و كتابهاى ديگر نقل شده چنين است كه چون عمرو مبارز طلبيد كسى جرئت جنگ با او نكرد جز على(ع) (5) كه برخاست و از رسول خدا(ص)اجازه گرفت تا به جنگ او برود اما پيغمبر به او دستور داد بنشيند،براى بار دوم عمرو بن عبدود مبارز طلبيد و به عنوان سرزنش و استهزاء مسلمانان فرياد زد:

«اين جنتكم التى تزعمون ان من قتل منكم دخلها»؟

[كجاست آن بهشتى كه شما مى‏پنداريد هر كس از شما كشته شود داخل آن بهشت شود؟ (6) ]

على(ع)دوباره از جا برخاست و از رسول خدا(ص)اجازه خواست به جنگ او برود و پيغمبر باز هم به او اجازه نداد و فرمود:بنشين كه او عمرو بن عبدود است؟

عمرو در اين بار رجزى خواند به صورت تعرض و ايراد و در حقيقت اندرزى‏توأم با توبيخ و ملامت بود و رجز اين بود كه گفت:

و لقد بححت من النداء بجمعكم هل من مبارز 
و وقفت اذجبن الشجاع مواقف القرن المناجز 
انى كذلك لم ازل متسرعا نحو الهزاهز 
ان الشجاعة فى الفتى و الجود من خير الغرائز

[يعنى صداى من گرفت از بس كه فرياد زدم آيا مبارزى هست و در جايى كه دل شجاعان بلرزد يعنى جايگاه هماوردان سخت نيرو ايستاده‏ام و من پيوسته به سوى جنگهاى سخت كه پشت مردان را مى‏لرزاند شتاب مى‏كنم!به راستى كه شجاعت و سخاوت در جوانمرد بهترين خصلتهاست.]

در اين بار نيز على(ع)برخاست و ديگرى جرئت اين كار را نكرد و به تعبير تواريخ مسلمانان چنان بودند كه«كأن على رؤسهم الطير»گويا بر سر آنها پرنده قرار داشتـكنايه از اينكه هيچ حركتى كه نشان دهنده عكس العملى از طرف آنان باشد ديده نمى‏شد.ـ

على(ع)اجازه خواست به جنگ او برود،پيغمبر فرمود:او عمرو است؟على(ع)عرض كرد:اگر چه عمرو باشد! (7)

رسول خدا(ص)كه چنان ديد رخصت جنگ بدو داده فرمود:پيش بيا!و چون على(ع)پيش رفت حضرت زره خود را بر او پوشانيد و دستار خويش بر سر او بست و شمشير مخصوص خود را به دست او داد آن گاه بدو فرمود:پيش برو،و چون به سوى ميدان حركت كرد رسول خدا(ص)دست به دعا برداشت و درباره او دعا كرده گفت:

«اللهم احفظه من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله و من فوق رأسه و من تحت قدميه» . (8) [خدايا او را از پيش رو و از پشت سر و از راست و چپ و از بالاى سر و پايين پايش محافظت و نگهدارى كن.]

و در روايت ديگرى است (9) كه وقتى على دور شد،پيغمبر فرمود:

«لقد برز الايمان كله الى الشرك كله»

[براستى همه ايمان با همه شرك رو به رو شد!]

و به هر صورت على(ع)بسرعت خود را به عمرو رسانده پاسخ رجز او را اين گونه داد:

لا تعجلن فقد اتاك مجيب صوتك غير عاجز 
ذونية و بصيرة و الصدق منجى كل فائز 
انى لارجوان أقيم عليك نائحة الجنائز 
من ضربة نجلاء يبقى صوتها عند الهزاهز

[شتاب مكن كه پاسخ دهنده فريادت(و خفه كننده‏ات)آمد با عزمى(آهنين)و بينشى(كامل)و صدق و راستى هر رستگارى را نجات بخش است و من با اين عقيده به ميدان تو آمده‏ام كه نوحه نوحه‏گران مرگ را براى تو برپا كنم(و تو را از پاى در آورم)با ضربتى سخت (10) كه در جنگها آوازه‏اش به يادگار بماند.]عمرو كه باور نمى‏كرد كسى به اين زودى و آسانى حاضر شود به ميدان او بيايد و به مبارزه او حاضر شود با تعجب پرسيد:تو كيستى؟

فرمود:من على بن ابيطالب هستم،عمرو گفت:اى برادرزاده خوب بود عموهايت كه از تو بزرگتر هستند به جنگ من مى‏آمدند؟زيرا من خوش ندارم خون تو را بريزم!و در حديث ديگرى است كه گفت:من با پدرت ابو طالب رفيق بوده‏ام!

على(ع)فرمود:

 [ولى من تا وقتى كه تو از حق روگردان باشى دوست دارم خون تو را بريزم.]

در اينجا بود كه عمرو بن عبدود به غيرت آمد و خشمناك به على(ع)حمله كرد،على(ع)بدو فرمود :تو در جاهليت با خود عهد كرده بودى و به لات و عزى سوگند ياد كرده بودى كه هر كس سه چيز از تو بخواهد يكى از آن سه چيز و يا هر سه را بپذيرى؟عمرو گفت:آرى،على(ع)فرمود:پس يكى از سه پيشنهاد مرا بپذير:

نخست آنكه به وحدانيت خداى يكتا و نبوت پيغمبر گواهى دهى و تسليم پروردگار جهانيان گردى؟

عمرو گفت:اى برادر زاده اين حرف را نزن و خواهش ديگرى بكن!

على(ع)فرمود:اما اگر آن را بپذيرى براى تو بهتر است؟

سپس ادامه داده فرمود:ديگر آنكه از راهى كه آمده‏اى باز گردى(و از جنگ با مسلمانان صرفنظر كنى)؟

عمرو گفت:اين هم ممكن نيست و زنان قريش براى هميشه به هم بازگو كنند(و گويند عمرو از ترس جنگ گريخت).

على(ع)فرمود:پيشنهاد سوم آن است كه از اسب پياده شوى و با من جنگ كنى؟عمرو خنديد و گفت :ولى من گمان نمى‏كردم احدى از اعراب مرا به اين كار دعوت كند(و مرا به جنگ با خود بخواند)اين را گفت و از اسب پياده شد و اسب را پى كرده به على حمله كرد،و شمشيرى به جانب سر آن حضرت حواله نمود كه على(ع)سپر كشيد و آن ضربت را رد كرد و با اين حال شمشير عمرو سپر را شكافت و جلوى سر على(ع)را نيز زخمدار كرد اما على(ع)در همان حال مهلتش نداده و شمشير را از پشت سر حواله گردن عمرو كرد و چنان ضربتى زد كه گردنش را قطع نمود و او را بر زمين انداخت.

و در روايت حذيفه است كه على(ع)شمشير را حواله پاهاى عمرو كرد و هر دوپاى او را از بيخ قطع نمود و او بر زمين افتاد و على(ع)روى سينه‏اش نشست،عمرو با ناراحتى گفت:«لقد جلست منى مجلسا عظيما»[براستى كه بر جاى بزرگى نشسته‏اى.]سپس از على درخواست نمود كه پس از كشتن او جامه از تنش بيرون نياورد،حضرت در جوابش فرمود:اين براى من كار سهلى است،و پس از آنكه سرش را بريد تكبير گفت:رسول خدا(ص)فرمود:به خدا على او را كشت.

نخستين كسى كه خود را به على رسانيد تا به او تبريك بگويد:عمر بن الخطاب بود كه در ميان گرد و غبار آمد و ديد على(ع)شمشيرش را با زره عمرو پاك مى‏كند،عمر با عجله بازگشت و خبر قتل عمرو را به پيغمبر رسانيد و به دنبال او نيز على(ع)با چهره‏اى باز و شكفته سر رسيد و سر عمرو را پيش پيغمبر گذارد،و چون عمر از او پرسيد:چرا زره او را كه در عرب مانند ندارد بيرون نياورده‏اى؟فرمود:من شرم كردم او را برهنه سازم. (11)

و در نقل ديگرى است كه جابر گويد:من در آن وقت به همراه على(ع)رفتم تا جنگ و كارزار آن دو را تماشا كنم و چون به يكديگر حمله كردند غبارى بلند شد كه ديگر كسى آن دو را نمى‏ديد و در ميان آن غبار ناگاه صداى تكبير على(ع)بلند شد و همه دانستند كه عمرو به دست على(ع)به قتل رسيده و كشته شده است.

پس از كشته شدن عمرو

همراهان عمرو بن عبدود كه هيچ باور نمى‏كردند پهلوان نامى و سالخورده عرب به اين سرعت به دست پوردلاور ابو طالب و سرباز فداكار اسلام از پاى در آيد،با اينكه هر كدام خود از جنگجويان و شجاعان محسوب مى‏شدند از ترس آنكه همگى به سرنوشت عمرو دچار گردند درنگ را جايز ندانسته و رو به فرار نهادند و برخى چون عكرمة بن ابى جهل و هبيرة بن ابى وهب براى آنكه بهتر بتوانند از آن معركه مرگبار بگريزند نيزه‏هاى خود را به زمين افكنده و گريختند و به هر زحمتى بود توانستند خودرا به آن سوى خندق و لشكر مشركين برسانند،تنها نوفل بن عبد الله بود كه هنگام پريدن از روى خندق پاى اسبش لغزيد و او را به درون خندق انداخت،مسلمانان كه چنان ديدند نزديك آمده و از هر سو به او سنگ مى‏زدند،نوفل كه چنان ديد فرياد زد:خوب است شرافتمندانه‏تر از اين مرا بكشيد و يكى از شما به درون خندق آيد تا من با او جنگ كنم.

باز هم على(ع)پا به درون خندق گذارد و او را به قتل رسانيد،و در نقل ديگرى است كه زبير اين كار را كرد و داخل خندق شده او را كشت.

و چون عمرو به قتل رسيد مشركين كسى را فرستادند تا جسد او را از پيغمبر به ده هزار درهم خريدارى كند،ولى رسول خدا(ص)پول آنها را قبول نكرد و جسد عمرو را به آنها داده فرمود :

داستان ديگرى كه ضميمه شد و احزاب را به فرار مصمم ساخت

داستان ديگرى كه ضميمه شد و احزاب را به فرار مصمم ساخت

كشته شدن عمرو بن عبدود و به دنبال آن نوفل بن عبد الله رعبى سخت در دل مشركين انداخت و فكر بازگشت و فرار به مكه را در مغز آنها پرورانيد و در اين خلال كه كار بر مسلمانان نيز سخت شده بود اتفاق ديگرى افتاد كه براى مسلمانان بسيار سودمند واقع شد و يكسره جنگ را به سود مسلمانان پايان داد و احزاب را فرارى داد،و آن اسلام يكى از سرشناسان قبيله غطفانـيعنى نعيم بن مسعودـبود.

هنگام شام بود و رسول خدا(ص)نماز خفتن را خوانده و در فكر تنظيم سپاه و گماردن پاسداران آن شب براى نگهبانى بود كه ديد شخصى به جايگاه او نزديك گرديد و چون جلو آمد خود را معرفى كرده حضرت ديد نعيم بن مسعود است.

نعيم آهسته به رسول خدا(ص)عرض كرد:من مسلمان شده‏ام ولى هنوز كسى از نزديكان و قوم و قبيله‏ام از اسلام من مطلع نشده اينك آمده‏ام تا اگر دستورى فرمايى و كارى از من ساخته باشد انجام دهم!

پيغمبر بدو فرمود:تو يك نفر بيش نيستى،اما اگر بتوانى به وسيله‏اى ميان لشكر دشمن اختلاف بينداز،زيرا نيرنگ در جنگها به كار رود!

گفت:آمده‏ام تا به شما بگويم:شما با قبايل قريش و غطفان فرق داريد،زيرا اينجا سرزمين شما و شهر و ديار شماست،زن و بچه و خانه و زندگى‏تان همه در اين سرزمين است و نمى‏توانيد از اينجا صرفنظر كرده چشم بپوشيد،اما قريش و غطفان تنها به منظور جنگ با محمد به اين سرزمين آمده‏اند و گر نه خانه و زندگى و زن و فرزندشان در جاى ديگرى است،و از اين رو آنها تا وقتى كه بتوانند در اين سرزمين مى‏مانند و در برابر محمد مقاومت مى‏كنند تا شايد دستبردى زده و غنيمتى به دست آورند و احيانا محمد و يارانش را سركوب كنند،ولى اگر نتوانستند و اوضاع را دگرگون ديدند بدون آنكه فكر آينده شما را بكنند و حتى بى آنكه با شما مشورتى بكنند،به شهر و ديار خود باز مى‏گردند و شما را در برابر اين مرد تنها مى‏گذارند و آن وقت است كه شما بتنهايى نيروى مقاومت با او را نداريد و معلوم نيست به چه سرنوشتى دچار خواهيد شد،و از اين رو من صلاح شما را در اين مى‏بينم كه تا چند تن از بزرگان قريش و غطفان را به گروگان نگيريد و نزد خود نگاه نداريد اقدام به جنگ با محمد نكنيد،تا قبايل مزبور به خاطر بزرگان خود تا آخرين رمقى كه دارند پايدارى كرده و شما را رهانكنند و بروند!

بنى قريظه فكرى كرده گفتند:راست مى‏گويى مصلحت در همين است كه تو مى‏گويى و بايد همين كار را كرد،و مقدارى هم از نعيم تشكر كردند كه اين راه را جلوى پاى آنها گذارد.

از آن سو به نزد ابو سفيان و سران قريش آمده و همان گونه كه به بنى قريظه گفته بوده شمه‏اى از علاقه و دلسوزى خود نسبت به قرشيان سخن گفت و آنها نيز سخنانش را تصديق كردند،آن گاه با قيافه‏اى دلسوزانه گفت:مطلبى شنيده‏ام كه چون به شما علاقه داشتم وظيفه خود دانستم كه هر چه زودتر آن را به اطلاع شما برسانم اما به شرط آنكه اين خبر پيش خودتان مكتوم و پوشيده بماند!

بزرگان قريش گفتند:مطمئن باش كه هر چه بگويى به كسى نخواهيم گفت.

نعيم لب گشوده گفت:شنيده‏ام كه يهوديان بنى قريظه از نقض عهدى كه با محمد كرده و پيمانى كه شكسته‏اند سخت پشيمان شده و براى اينكه محمد را از خود راضى سازند و اين عمل خود را جبران كنند براى او پيغام داده‏اند كه ما به هر ترتيبى شده نقشه‏اى مى‏كشيم و چند تن از بزرگان قريش و غطفان را به گروگان مى‏گيريم و تسليم تو مى‏نماييم تا آنها را گردن بزنى و سپس به يارى تو آمده و به جنگ بقيه آنها مى‏رويم و تارومارشان مى‏كنيم؟و محمد با اين شرط حاضر شده كه از خيانت آنها صرفنظر كند و پيمان شكنى آنها را ناديده بگيرد،اكنون آمده‏ام به شما بگويم:اگر بنى قريظه كسى را فرستادند تا از شما افرادى را گروگان بگيرند مبادا قبول كنيد و كسى را به دست آنها بدهيد كه دانسته او را به كشتن داده‏ايد!

از آن سو به نزد بزرگان قبيله خودـيعنى غطفانـنيز رفت و عين همين سخنان را به آنها گفت و از آنها خواست تا مطلب را مكتوم و پنهان دارند،و آنها نيز پذيرفته و خود به انتظار نتيجه كارى كه انجام داده بود به خيمه رفت.

تفرقه در ميان دشمن

از آنجا كه خدا مى‏خواست تدبير نعيم بن مسعود در تفرقه دشمن بى‏اندازه مؤثر واقع شد،و به دنبال آن ابو سفيان عكرمة بن أبى جهل را با چند تن از سران قريش وغطفان به نزد يهود بنى قريظه فرستاد و براى آنها پيغام داد كه ما نمى‏توانيم در اين شهر زياد بمانيم و اسبان و شترانمان دارند هلاك مى‏شوند و بيش از اين توقف در بيرون شهر براى ما مقدور نيست و بدين جهت آماده باشيد تا فردا حمله را شروع كنيم و كار را يكسره كنيم!

از قضا هنگامى كه عكرمه و همراهانش براى رساندن اين پيغام به نزد بنى قريظه آمدند مصادف با شب شنبه بود و يهود مزبور در جواب آنها گفتند:فردا كه شنبه است و ما در آن روز به هيچ كارى دست نمى‏زنيم،و گذشته از آن تا شما چند تن از بزرگان و سران خود را به عنوان گروگان به ما نسپاريد ما اقدام به جنگ نمى‏كنيم،زيرا ممكن است جنگ طولانى شود و شما از ادامه جنگ خسته شويد و به شهر خود بازگرديد و ما را در برابر محمد تنها بگذاريد،و در چنين وضعى ديگر ما قادر به ادامه جنگ با او نخواهيم بود.

فرستادگان قريش به نزد ابو سفيان بازگشتند و آنچه را يهوديان گفته بودند به وى بازگفتند،و همگى اظهار داشتند:به خدا نعيم بن مسعود راست گفت و چه خوب شد كه ما را از نيرنگ اينان با خبر كرد و به همين جهت براى بنى قريظه پيغام فرستادند كه ما هرگز چنين كارى نخواهيم كرد و كسى را به عنوان گروگان به شما نخواهيم سپرد،و شما خود دانيد مى‏خواهيد جنگ كنيد و مى‏خواهيد نكنيد.

يهود نيز وقتى اين پيغام را دريافت كردند با هم گفتند:به خدا نعيم بن مسعود راست گفت،و چه خوب شد كه ما را با خبر كرد،قرشيان مى‏خواهند جنگ را شروع كنند تا اگر توانستند دستبردى بزنند و گرنه ما را تنها گذارده و به شهر و ديار خود فرار كنند،و به همين جهت براى قريش و غطفان پيغام دادند:ما نيز تا افرادى را به عنوان گروگان به ما ندهيد شروع به جنگ نخواهيم كرد.

سختى كار

در اين خلال كه اين پيغامها رد و بدل مى‏شد مسلمانان نيز در وضع سختى به سر مى‏بردند،زيرا نزديك به يك ماه بود كه شهر مدينه محاصره بود و رفت و آمد به‏خارج شهر با سختى و بندرت صورت مى‏گرفت،و اساسا مسلمانان فرصت اينكه آذوقه‏اى از خارج و يا از داخل شهر براى خود و زن و بچه‏شان تهيه كنند نداشتند و گاهى دو سه روز به گرسنگى مى‏گذرانيدند و شب و روز در فكر محافظت شهر از دشمنان خارج خندق و يهود بنى قريظه كه در كنار خانه‏شان ساكن بودند به سر مى‏بردند،و بيشتر شبها از ترس و وحشت خواب به چشم ساكنان مدينه نمى‏رفت،برودت و سرماى هوا نيز به اين سختى و فشار كمك مى‏كرد و همان طور كه پيش از اين اشاره شد كارد را به استخوان و نفسها را به گلوگاه رسانده بود،تا جايى كه بسيارى از مسلمانان دچار تزلزل در عقيده و لغزش درونى و سستى ايمان گشتند و در دل فكرها كردند.

 [خدايا از اين بى‏حفاظى ما را حفاظت كن و به اين ناآرامى ما را آرامش بخش.]و در روايت ديگرى است كه وقتى رسول خدا(ص)آن وضع سخت مسلمانان و وحشت و اضطرابشان را مشاهده كرد خود براى دعا بر بالاى تپه‏اى كه در آنجا بود و اكنون مسجد فتح روى آن بنا شده رفت و دست به درگاه خدا بلند كرد و اين چنين گفت:

«يا صريخ المكروبين و يا مجيب المضطرين و يا كاشف الكرب العظيم انت مولاى و وليى و ولى آبائى الاولين،اكشف عنا غمنا و همنا و كربنا،اكشف عنا كرب هؤلاء القوم بقوتك و حولك و قدرتك».

[اى فرياد رس غم زدگان،و اى پاسخ ده درماندگان،و اى برطرف كننده اندوه بزرگ،تويى مولى و ياور من و ياور پدران گذشته‏ام،اين غم و اندوه و گرفتارى را از ما دور كن،و گرفتارى اين قوم را به نيرو و قدرت خودت از ما بگردان.]به دنبال اين دعا بود كه جبرئيل نازل شد و استجابت دعاى آن حضرت را به اطلاع وى رسانيد،و معروض داشت خداى تعالى باد را مأمور كرد تا آنها را فرارى دهد.

مأموريت حذيفه در آن شب سهمگين

مقدمات فرار و شكست احزاب فراهم شده بود،زيرا با كشته شدن عمرو بن عبدود و نوفل،و تعلل يهود براى حمله به شهر مدينه و اختلافى كه ميان آنها و احزاب افتاد و طولانى شدن مدت محاصره بدون آنكه نتيجه‏اى عايد احزاب شود تدريجا فكر بازگشت را در آنها تقويت كرده بود،و گويا ابو سفيان و سران ديگر احزاب به دنبال بهانه‏اى مى‏گشتند تا اين فكر را عملى سازند،در اين ميان استغاثه و دعاى رسول خدا(ص)نيز كار خود را كرد و خداى تعالى بادى سهمگين را در آن سرماى شديد مأمور كرد تا يكسره آنها را فرارى داده و مسلمانان را از آن تنگنا نجات بخشد.

حذيفه گويد:در آن شبى كه احزاب رفتند به قدرى سرما شديد بود كه من خود را در گليمى كه از زنم گرفته و همراه خود برده بودم پيچيده و از شدت سرما روى زمين خوابيده بودم و رسول خدا(ص)مشغول نماز بود،در اين وقت بادى سهمگين نيزبرخاست كه سرما را دو چندان كرد.

پيغمبر مقدارى نماز خواند آن گاه صدا زد:

«الا رجل يأتينى بخبر القوم يجعله الله رفيقى فى الجنة»

[مردى نيست كه برود و خبرى از دشمن براى من بياورد و من دعا مى‏كنم تا خدا به پاداش اين كار او را رفيق من در بهشت قرار دهد؟]

حذيفه گويد:به خدا سوگند ترس و گرسنگى و سرما به قدرى شديد بود كه كسى پاسخ آن حضرت را نداد براى بار دوم و سوم صدا زد باز هم كسى پاسخ نداد تا در مرتبه چهارم مرا صدا زد و من ناچار شدم جواب دهم،فرمود:مگر اين سه بار صداى مرا نشنيدى؟گفتم:چرا!فرمود:پس چرا جواب ندادى؟گفتم:اى رسول خدا ترس و گرسنگى و سرما مانع شد كه پاسخ تو را بدهم،فرمود :اكنون برخيز و به ميان اينان برو و ببين چه مى‏كنند و خبر آن را براى من بياور!و مواظب باش كار ديگرى انجام ندهى تا به نزد من بيايى! (2)

حذيفه گويد:من برخاستم و رسول خدا درباره من دعايى كرد كه در اثر دعاى آن حضرت ديگر سرما و ترس از من دور شد،من پيش رفته و از خندق عبور كردم و خود را به ميان لشكر دشمن رساندم،ديدم آن باد سهمگين هنگامه‏اى بر پا كرده،ديگى و آتشى به جاى نگذارده،و خيمه و چادرى سرپا نمانده،در اين ميان ابو سفيان را ديدم كه به پا خاست و پيش از آنكه شروع به سخن كند گفت:هر يك از شما نگران باشد كه پهلوى او بيگانه و جاسوسى نباشد!

حذيفه گويد:من براى آنكه شناخته نشوم پيشدستى كرده و دست مردى را كه پهلويم نشسته بود گرفته پرسيدم:تو كيستى؟گفت:معاويه،آن گاه دست آن ديگرى را كه آن طرف نشسته بود گرفتم و پرسيدم:تو كيستى؟گفت:عمرو بن عاص.

و بدين ترتيب شناخته نشدم،پس ابو سفيان به سخن آمده گفت:

اى گروه قريش به خدا اين سرزمين ديگر جاى ماندن نيست و اسب و شترى براى ما باقى نگذارده و همگى هلاك شدند،يهود بنى قريظه نيز با ما به مخالفت برخاسته و به ما خيانت كردند،باد و طوفان را هم كه مى‏بينيد چه مى‏كند!نه ديگى بر سر بار گذارده و نه آتشى به جاى نهاده و نه خيمه و چادرى سرپا مانده،اينك آماده حركت به سوى مكه شويد كه من به راه افتادم !

اين را گفت و بر شتر خويش سوار شد و از عجله‏اى كه داشت هنوز زانوى شتر را باز نكرده تازيانه بر او زد و او را از زمين بلند كرد و شتر سه بار به زمين خورد تا اينكه ابو سفيان همان طور كه سوار بود خم شد و زانوى شتر را باز كرد.

حذيفه گويد:در آن وقت من به آسانى مى‏توانستم ابو سفيان را با تير بزنم و او را از پاى در آورم اما چون رسول خدا(ص)سفارش كرده بود كار ديگرى انجام نده از اين كار صرفنظر كرده و بسرعت خود را به سوى رسول خدا رساندم و آنچه را ديده بودم به اطلاع آن حضرت رساندم .

با رفتن ابو سفيان سران ديگر قبايل نيز هر كدام سوار شده و به افراد خود دستور حركت دادند و هنوز هوا كاملا روشن نشده بود كه دشمن با به جا گذاردن بسيارى از چادرها و اثاث و زندگى،شتاب زده سرزمين مدينه را به سوى مكه ترك كرده بود.

شهداى جنگ خندق

جنگ خندق با تمام مشكلاتى كه براى مسلمانان ايجاد كرده بود و فشار و دشوارى كه براى آنها داشت با نصرت الهى به سود مسلمانان پايان يافت و احزاب‏بسرعت به سوى مكه كوچ كردند،و از آن پس نيزـچنانكه رسول خدا(ص)خبر داده بودـديگر مشركان نتوانستند لشكرى فراهم كرده به جنگ پيغمبر اسلام و پيروان او بيايند.

و در اين جنگـهمان طور كه پيش از اين اشاره شدـبه خاطر حفر خندق و وجود آن حايل بزرگ،حمله‏اى كه به صورت عمومى باشد از طرف مشركين صورت نگرفت،جز آنكه چند بار حمله‏هاى پراكنده از جانب گروههايى كه توانسته بودند خود را به اين طرف خندق برسانند صورت گرفت كه آنها نيز به وسيله مسلمانان دفع مى‏شد.البته گاهى همين حمله‏ها روى نقشه قبلى و تاكتيكهاى جنگى صورت مى‏گرفت و به دنبال آن تيراندازان دشمن نيز به صورت دسته جمعى شروع به تيراندازى مى‏كردند كه در اين گونه حمله‏ها كار بر مسلمانان سخت مى‏شد تا آنجا كه مورخين نوشته‏اند در پاره‏اى از روزها مسلمانان حتى فرصت نماز خواندن پيدا نمى‏كردند و نمازشان قضا مى‏شد و تمام ساعات روز و شب را به دفاع از آنها سرگرم بودند.

در همين حمله و تيراندازيها جمعا شش تن از مسلمانان شهيد شدند كه همگى از انصار مدينه و از بزرگان و سرشناسان تيره‏هاى مختلف اوس و خزرج به شمار مى‏رفتند.

ابن هشام نام آنها را اين گونه ثبت كرده:انس بن اوس و عبد الله بن سهل از تيره بنى عبد الاشهل،طفيل بن نعمان و ثعلبة بن غنمه از بنى جشم،كعب بن زيد از بنى النجار و سعد بن معاذـرئيس قبيله اوسـكه به وسيله مردى از قريش به نام حبان بن قيس به عرقة بسختى تير خورد و تير به رگ اكحل او اصابت كرده،خون بشدت فوران نمود.

سعد كه چنان ديد دست خود را روى آن زخم گذارده آن گاه سر را به سوى آسمان بلند كرد و گفت:بار خدايا اگر هنوز جنگ با قريش پايان نيافته و باز هم قرار است مسلمانان به جنگ قريش بروند مرا زنده بدار تا در آن جنگها نيز شركت جويم،زيرا هيچ عملى نزد من محبوبتر از جنگ با آنها نيست،آنها كه پيغمبر تو را تكذيب و آزار كرده و از شهر و ديارش بيرون كردند،و اگر جنگ با قريش پايان يافته اين زخم را وسيله شهادت من قرار بده،ولى مرا زنده بدار تا سرنوشت يهود بنى قريظه و سزاى‏خيانت بزرگى را كه به مسلمانان كردند در آنها ببينم و ديدگانم از اين بابت روشن شود،آن گاه جانم را بگير.

دعاى سعد به اجابت رسيد و خون ايستاد و تا روزى كه بنى قريظه از بين رفتند و به حكم همين سعد بن معاذ مردانشان مقتول و زنان و كودكانشان اسير گشتند زنده ماند و به دستور رسول خدا(ص)خيمه‏اى براى او در مسجد زده بودند و در آن خيمه از او پرستارى مى‏كردند و پس از پايان يافتن كار بنى قريظه،جاى همان تير باز شد و خون جارى شد و سبب شهادت او گرديد،بشرحى كه ان شاء الله در بخشهاى آينده خواهيد خواند.

غزوه بنى قريظة

همان طور كه گفته شد احزاب پس از اينكه نزديك به يك ماه (3) در كنار شهر مدينه ماندند و با تمام تلاشى كه كردند نتوانستند كارى از پيش ببرند،با شتابزدگى عجيبى شبانه به سوى مكه گريختند.بدين ترتيب خطر بزرگى كه مسلمانان را بسختى تهديد مى‏كرد با نصرت الهى و مدد غيبى از ميان رفت و جنگ به سود مسلمانان و سربلندى و پيروزى آنان پايان يافت.

در آن روز تاريخى با روشن شدن هوا،مسلمانان اثاثيه و خيمه و خرگاه دشمن را كه به منظور سبكبار بودن به جاى گذاشته و گريخته بودند به صورت غنيمت جنگى با خود برداشته و پيروزمندانه به شهر بازگشتند.

پيغمبر خدا براى شستشوى سر و بدن و رفع خستگى به خانه آمد و به درون خيمه‏اى كه دخترش فاطمه(ع)به همين منظور در خانه زده بود در آمد و پس از اينكه بدن را شستشو داده و بيرون آمد جبرئيل بر او نازل شد و دستور حركت به سوى قلعه‏هاى بنى قريظه را داده و پيغمبر دانست كه مأمور است بدون توقف به جنگ بنى قريظه برود (4) .پيغمبر خدا نماز ظهر را در مدينه خواند و بى درنگ لباس جنگ پوشيد و به بلال دستور داد در مدينه جار زند كه هر كس فرمانبر و مطيع خدا و رسول اوست بايد نماز عصر را در محله بنى قريظه بخواند.

سپس پرچم جنگ را بسته و به دست على بن ابيطالب داد و او را با گروهى از مسلمانان از جلو فرستاد و خود نيز با جمعى به دنبال او حركت كرد و ساير مسلمانان نيز دسته دسته به لشكريان پيوستند و به طور كلى تمام افرادى كه در جريان محاصره مدينه و جنگ خندق حضور داشتند با اندك اختلافى تا پايان وقت آن روز خود را به پاى قلعه‏هاى بنى قريظه رسانده و براى جنگ با آنها آماده شدند.

بنى قريظه كه از ماجرا مطلع شدند،پيش از آنكه پيشروان لشكر اسلام به سرزمين آنها برسد وارد قلعه‏هاى خود شده و به استحكام برج و باروى آنها پرداختند و چون على(ع)و همراهان او به پاى قلعه‏هاى ايشان رسيدند آنان بالاى ديوار آمده و شروع به دشنام دادن به آن حضرت و رسول خدا(ص)كردند.

در نقلى كه شيخ مفيد(ره)و ديگران از آن حضرت كرده‏اند،على(ع)فرمود:همين كه يهوديان مرا ديدند يكى از آنها فرياد زد:

«قد جائكم قاتل عمرو!»

[كشنده عمرو بن عبدود به سوى شما آمد!]و سپس ديگران نيز داد زده و به يكديگر نظير اين سخن را گفتند،و برخى هم رجز مى‏خواندند.

من دانستم كه خداى تعالى رعب و وحشتى در دل آنها انداخته و خداى را براى اين نعمت سپاسگزارى كردم.

على(ع)كه دشنام آنها را شنيد،بازگشت و به استقبال رسول خدا(ص)رفته و چون‏آن حضرت را ديد درخواست كرد كه به خانه‏هاى آنها نزديك نشود و پيغمبر دانست منظورش آن است كه سخنان زشت و دشنام ايشان را نشنود.

بدين ترتيب محاصره يهود بنى قريظه شروع شد و تا روزى كه تسليم شدند و به وسيله مسلمانان از پاى درآمدند بيست و پنج روز طول كشيد و در اين مدت جنگى در نگرفت جز آنكه گروهى از بالاى ديوارها به سوى مسلمانان سنگ مى‏انداختند كه آنان نيز پاسخ عملشان را مى‏دادند .

ابن هشام در سيره مى‏نويسد:شبى كه فرداى آن تسليم شدند مصادف با شب شنبه بود و كعب بن اسدـكه بزرگ آنها بودـيهود مزبور را جمع كرده و بدانها گفت كه اى گروه يهود!مى‏بينيد كه ما در چه وضعى گرفتار شده‏ايم،اكنون من سه پيشنهاد مى‏كنم يكى از آنها را بپذيريد :

1.شما كه بخوبى مى‏دانيد محمد پيغمبر خداست و اوصاف او را در كتابهاى خود خوانده‏ايد،بياييد تا به او ايمان آورده و مسلمان شويم و از اين پس در امن و آسايش مانند ساير مسلمانان زندگى كنيم و خود،اموال،زن و بچه‏هايمان نيز محفوظ بمانند؟

يهوديان گفتند:ما هرگز چنين كارى نخواهيم كرد و از دين موروثى و آيين پدران خود دست بر نمى‏داريم.

2.پيشنهاد دوم من آن است كه بياييد زن و بچه‏هايمان را بكشيم تا خيالمان از اسارت آنها به دست مسلمانان آسوده باشد سپس لباس جنگ پوشيده و از قلعه‏ها بيرون بريزيم و به جنگ مسلمانان برويم،اگر بر آنها پيروز شديم كه بعدا نيز ممكن است زن و بچه پيدا كنيم و صاحب زن و فرزند شويم و اگر كشته هم بشويم ديگر غم و اندوه اسارت آنها را در دل نداريم!

گفتند:اين كار را هم نخواهيم كرد،و ما چگونه دلمان راضى شود اين بيچارگان را به دست خود به قتل برسانيم و زندگى پس از آنها براى ما چه لذتى دارد!

3.كعب گفت:اكنون كه اين پيشنهاد مرا هم نپذيرفتيد پس بياييد امشب كه شب شنبه است و خيال محمد و يارانش از ما آسوده است بر آنها شبيخون بزنيم شايد بتوانيم كارى از پيش برده و آنها را پراكنده سازيم!گفتند:ما چگونه حرمت شب شنبه را بشكنيم و به چنين كارى كه پيشينيان ما بدان اقدام نكرده‏اند دست بزنيم!

كعب با ناراحتى گفت:براستى كه تاكنون يك نفر از شما از روى عقل و تدبير كار نكرده است .

حذيفه گفت:اى مرد به خدا ما در جنگ خندق نزد آن حضرت بوديم و چون شب شد آن حضرت مقدارى نماز خواند آن گاه متوجه ما شده گفت:كيست كه برود و ببيند اينان چه مى‏كنند و برگردد؟و هر كس اين كار را انجام دهد من از خدا مى‏خواهم تا او را در بهشت رفيق من گرداند.

ـو از اينكه فرمود:برگردد!معلوم بود كه بر مى‏گرددـ.

اما سرما و گرسنگى و ترس به حدى شديد و زياد بود كه حتى يك نفر هم جواب نداد.رسول خدا كه چنان ديد مرا به نام صدا زد،و من چاره‏اى نداشتم جز آنكه پاسخ او را بدهم...و سپس دنباله داستان را نقل كرد.

3.در اينكه مدت محاصره مدينه چند روز طول كشيد اختلاف است برخى پانزده روز و برخى بيست روز و برخى هم همان گونه كه در بالا ذكر شد نزديك به يك ماه ذكر كرده‏اند.

4.در چند حديث آمده كه جبرئيل به آن حضرت عرض كرد:اى رسول خدا آيا اسلحه جنگ را بر زمين نهاده‏اى؟فرمود:آرى،عرض كرد:اما فرشتگان هنوز اسلحه بر زمين نگذارده و هم اكنون از تعقيب لشكر قريش و همدستانشان باز مى‏گردند و تو نيز به دستور خداى تعالى مأمور هستى به سوى بنى قريظه حركت كنى،و هم اكنون ما از پيش مى‏رويم و شما هم از دنبال بياييد.

چند تن از يهود بنى قريظه مسلمان شدند

در ميان يهود مزبور چند تن بودند كه وقتى پافشارى همكيشان خود را در مخالفت با پيغمبر اسلام مشاهده كرده و ديدند چگونه پيشنهادهاى كعب بن اسد را نيزـكه سمت رياست بر آنها داشتـرد كرده و در نادانى و جهالت خود اصرار مى‏ورزند تصميم به پذيرفتن ديانت اسلام گرفته و از آيين يهود دست كشيدند.

اينان روى گفتار بزرگان خود كه جسته و گريخته اوصاف پيغمبر اسلام را براى آنها بيان كرده و بشارت آمدن و ظهور آن حضرت را از روى تورات و گفتار حضرت موسى و پيغمبران گذشته از ايشان شنيده بودند،در دل علاقه‏مند به اسلام و آماده پذيرفتن آن دين شده بودند،اما روى ترس از همكيشان و ملاحظات ديگر نتوانسته بودند ايمان خود را اظهار كرده و عملا در سلك مسلمانان ديگر در آيند.

آنها دو يا سه نفر بودند به نامهاى اسيد و ثعلبه كه هر دو برادر و نام پدرشان سعيه بود و سومين نفرى كه مسلمان شد و در برخى از تواريخ اسلام نام او را در همان ايام محاصره بنى قريظه ذكر كرده‏اند،اسد بن عبيد بود.

اينان هر چه خواستند سران و همكيشان خود را وادار كنند تا به صورت عمومى مسلمان شوند و از لجاجت و عناد خويش دست بكشند و سخنان دانشمندان يهود و بزرگان را به ياد آوردند،نتوانستند و گفتارشان در آنها مؤثر واقع نشد،از اين رو زن و فرزندشان را برداشته و از قلعه به زير آمده و مسلمان شدند.كيفيت اسلام آنها و سخنانى كه از احبار يهود در اين باره شنيده بودند در بخش سوم با شرح بيشترى ذكر شد.

داستان ابو لبابه در ماجراى محاصره بنى قريظه

ابو لبابه يكى از انصار مدينه و از قبيله اوس بود كه پيش از ورود اسلام به مدينه بايهود بنى قريظه همپيمان بودند،و در جنگها و اختلافات از ايشان پشتيبانى و طرفدارى مى‏نمودند .

يهود بنى قريظه كه از محاصره طولانى به تنگ آمده و عاجز شدند،پيش از آنكه تسليم شوند براى رسول خدا(ص)پيغام دادند كه ابو لبابه را به نزد آنها بفرستد تا در كار خود با او مشورت كنند و رسول خدا نيز ابو لبابه را پيش ايشان فرستاد.

همين كه ابو لبابه وارد قلعه شد زنان و كودكان پيش رويش درآمده و صداها را به گريه و شيون بلند كردند به حدى كه دل ابو لبابه به حال آنها سوخت و متأثر گرديد و در همان حال وقتى مردان بنى قريظه از او پرسيدند:آيا به نظر تو صلاح ما در اين است كه تسليم محمد شويم؟گفت:آرى چاره‏اى ديگر نيست و ضمنا با دست به گلوى خود اشاره كرد،يعنى تسليم شدن شما مقدمه نابودى و گردن زدن شماست و اگر تسليم شديد مردانتان را گردن مى‏زنند.اما ناگهان متوجه شد كه با اين عمل به رسول خدا(ص)و مسلمانان خيانت كرده و گناه بزرگى را مرتكب شده است،و موجب شد تا انقلابى در دل او پديد آيد.اين انقلاب درونى سبب شد كه بيش از آن در قلعه‏هاى بنى قريظه توقف نكند و براى توبه و آمرزشخواهى از اين گناهى كه مرتكب شده بود در صدد چاره‏اى بر آيد و هر چه زودتر خود را از آلودگى آن گناه پاك سازد.

ابو لبابه به همين منظور از آنجا يكسر به مدينه رفت و با طنابى خود را به ستون مسجد بست و گفت:تا خدا مرا نيامرزد و توبه‏ام را نپذيرد از اينجا حركت نخواهم كرد و به سرزمين بنى قريظه و جايى كه در آن مكان به خدا و رسول او خيانت كرده‏ام قدم نخواهم گذارد.

رسول خدا(ص)كه ديد مراجعت ابو لبابه به طول انجاميد و از ماجراى وى مطلع گرديد فرمود :اگر به نزد ما مى‏آمد از خدا براى او طلب آمرزش مى‏كرديم،ولى اكنون كه چنين كرده همانجا باشد تا خدا توبه‏اش را بپذيرد.

ابو لبابه همچنان به ستون مسجد بسته بود،فقط در اوقات نماز همسر يا دخترش مى‏آمدند و او را باز كرده مختصر غذايى كه براى او آورده بودند مى‏خورد و سپس تطهير كرده نمازش را مى‏خواند و دوباره به همان ستون او را مى‏بستند.پس از اينكه شش روز از اين ماجرا گذشت و رسول خدا(ص)به مدينه بازگشت شبى در اتاق ام سلمه بود كه هنگام سحر در ضمن آيه‏اى كه به وسيله جبرئيل بر آن حضرت نازل شد قبولى توبه ابو لبابه به اطلاع حضرت رسيد (1) و ام سلمه كه از ماجرا مطلع شد،آن بشارت را به او داد.چون خواستند او را باز كنند حاضر نشد و گفت:نه به خدا سوگند بايد خود پيغمبر با دست خود مرا باز كند و چون پيغمبر براى نماز صبح به مسجد آمد با دست خود او را باز كرد.هم اكنون ستونى در مسجد مدينه است كه آن را«اسطوانة توبه»ناميده و گويند:جاى همان ستونى است كه ابو لبابه خود را بر آن بسته بوده.

بنى قريظه تسليم شدند

يهود بنى قريظه كه از محاصره به تنگ آمدند و حاضر به پذيرفتن اسلام و جزيه هم نشدند چاره‏اى جز تسليم نداشتند،اما از سرنوشت خود بيمناك بودند از اين رو براى سران قبيله اوس كه همپيمانان آنها بودند پيغام دادند كه ما چاره‏اى جز تسليم نداريم اما شما بايد به ما كمك كنيد و با محمد مذاكره كنيد تا درباره ما ارفاق كند و مانند بنى قينقاع و بنى النضير با ما رفتار كند.با اين پيغام چند تن از افراد قبيله مزبور به نزد رسول خدا (ص)رفته و در اين باره با آن حضرت مذاكره كردند پيغمبر فرمود:آيا حاضريد حكميت آنها را به يك نفر از شما واگذار كنم؟گفتند:آرى.

فرمود:سعد بن معاذ درباره ايشان حكم كند،آنها پذيرفتند،و به دنبال سعد بن معاذ كه در خيمه«رفيده»و در مسجد مدينه جاى داشتـچنانكه پيش از اين گفته شدـآمدند و او را به خاطر زخمى كه داشت و نمى‏توانست به پاى خود راه برود بر الاغى سوار كرده و بالشى براى او ترتيب دادند و به سوى قلعه‏هاى بنى قريظه حركت دادند و در راه بدو گفتند:رسول خدا حكميت بنى قريظه را به تو واگذار كرده و از او خواستند تا درباره آنان ارفاق كند.

سعد بن معاذ ساكت بود و چيزى نمى‏گفت تا وقتى كه ديد هر كس به نوعى سفارش‏آنها را مى‏كند سكوت خود را شكست و گفت:براى سعد روزى فرا رسيده كه در راه خدا از كسى واهمه نكند و سرزنش و ملامت مردم او را از حق منحرف نسازد.

با اين سخن همراهان سعد دانستند كه او تصميم سختى درباره يهود گرفته و از اين رو به يكديگر گفتند:مردان بنى قريظه كشته شدند و همان طور كه پيش بينى مى‏كردند،وقتى سعد در مجلس پيغمبر و اصحاب حضور يافت و طرفين اختيار حكميت را به او واگذار كردند،سعد گفت :حكم من آن است كه مردانشان كشته شوند و اموالشان قسمت شود و زنان و كودكانشان به اسارت در آيند و مسلمانان نيز به دستور رسول خدا(ص)بر طبق حكم او عمل كردند.

و بدين ترتيب اين دسته از دشمنان خطرناك و پيمان شكن اسلام كه پيوسته مترصد بودند تا از هر فرصتى استفاده كرده و ضربه خود را به مسلمانان بزنند و احيانا اگر بتوانند همه مسلمانان را از پاى در آورده و هلاك كنند به سزاى خيانت و دشمنى خود رسيده و از ميان رفتند.حيى بن اخطب نيز طبق قرارداد و شرطى كه كرده بود پس از رفتن احزاب به ميان قلعه‏هاى بنى قريظه آمد و با آنها به قتل رسيد. (2)

وفات سعد بن معاذ

چون غايله پايان يافت و مسلمانان به شهر بازگشتند،ناگهان زخمى كه در دست‏سعد بود سرباز كرد و آن قدر خونريزى كرد كه منجر به مرگ و شهادت او گرديد رسول خدا در مراسم تشييع و دفن سعد حاضر شد و مرگ او مسلمانان را سخت متأثر و غمگين ساخت و عموما در مرگ او گريستند،و خود پيغمبر نيز مى‏گريست و در مراسم دفن او خود آن حضرت شركت كرد،زيرا سعد در پيشرفت اسلام و پشتيبانى از رسول خدا(ص)بى دريغ فداكارى مى‏كرد و با موقعيتى كه از نظر اجتماعى داشت و رياست قبيله اوس با او بود خدمات مؤثرى به نفع مسلمين در مدينه انجام داده بود .رسول خدا درباره مرگ او فرمود:عرش خداى رحمان در مرگ سعد لرزيد،و فرشتگان يكديگر را به صعود روح سعد به آسمان بشارت مى‏دادند.

ازدواج با زينب بنت جحش و داستان زيد بن حارثه

از حوادثى كه در اين سال اتفاق افتاد ازدواج پيغمبر با زينب بنت جحش بود اين ازدواج مورد بحث و انتقاد برخى از كشيشان مغرض مسيحى قرار گرفته و اين عمل پيغمبر را حمل بر علاقه شديد به زن و شهوت جنسى كرده‏اند و به پيروى از منافقين صدر اسلام گفته‏اند:چون پيغمبر زينب را ديد و به او علاقه‏مند شد،وسيله طلاق او را فراهم ساخت تا خود با او ازدواج كند؟در اينجا لازم است قدرى در اين باره توضيح داده شود و نخست اصل داستان ازدواج او را با زيد بن حارثه شوهر اول او ذكر كرده و سپس به دنباله ماجرا مى‏پردازيم.

پيش از اين در داستان بعثت رسول خدا و دومين مردى كه به آن حضرت ايمان آورد گفته شد كه زيد بن حارثه چند سال قبل از بعثت به صورت برده‏اى به خانه خديجه آمد و رسول خدا (ص)او را از خديجه گرفت و آزاد كرد و از آن پس او را پسر خود خواند و مردم مكه او را پسر محمد مى‏ناميدند.

داستان اسارت و بردگى او و ماجراهاى بعدى را مورخين اين گونه نوشته‏اند كه:زيد جوانى از قبيله كلب بود و در ضمن نزاعى كه ميان قبيله مزبور و يكى از قبايل ديگر عرب روى داد او را به اسارت گرفتند و در بازار عكاظ به معرض فروش در آوردند و حكيم بن حزامـبرادر زاده خديجهـروى سفارشى كه قبلا خديجه براى خريدغلامى به او كرده بود،زيد را خريد و براى خديجه به مكه آورد،پس از آنكه پيغمبر اسلام خديجه را به همسرى اختيار كرد به زيد علاقه‏مند شد تا بدانجا كه او را زيد الحب ناميدند.خديجه كه چنان ديد او را به پيغمبر بخشيد و در اين خلال جريانى اتفاق افتاد كه پدر و خويشان زيد مطلع شدند كه وى به صورت بردگى در خانه خديجه به سر مى‏برد.

و چون بردگى زيد براى آنها موجب سرافكندگى بود و از اين گذشته به فرزند خود علاقه داشتند به مكه آمده و براى استرداد زيد با پيغمبر گفتگو كردند و مبلغى هم به عنوان قيمت فرزند خود پيش آن حضرت بردند.زيد كه از ماجرا مطلع شد روى محبتهايى كه در طول اقامت در خانه آن حضرت ديده بود حاضر به بازگشت به ميان قبيله خود نشد و پس از مذاكراتى قرار شد پيغمبر او را آزاد كند و او را پسر خوانده خويش كرده و در خانه آن حضرت بماند.

پدر و مادر زيد نيز با اين پيشنهاد موافقت كردند و از آن پس رسول خدا(ص)او را پسر خود خواند و اعلام كرد كه او از من ارث مى‏برد و من هم از وى ارث خواهم برد و بدين ترتيب منظور زيد،پدر،مادر و قبيله او نيز عملى گرديد و همگى راضى شدند.

پس از اينكه پيغمبر به رسالت مبعوث شد و چند سال از اين ماجرا گذشت طبق آيه 6ـ5 سوره احزاب اين حكم منسوخ گرديد و قرار شد پسر خوانده‏ها را به نام پدران اصلى آنها بخوانند و از آن پس او را زيد بن حارثه گفتند.

ازدواج زيد بن حارثه با زينب بنت جحش

از محبتهايى كه رسول خدا نسبت به زيد مبذول داشت آن بود كه تصميم گرفت براى زيد همسرى اختيار كند و به همين منظور به نزد زينب دختر جحش خواهر عبد الله بن جحش كه از طرف مادر عمه زاده آن حضرت و دختر اميمة بنت عبد المطلب بود خواستگارى فرستاد،زينب و نزديكانش كه در آغاز خيال كردند پيغمبر براى ازدواج با خود خواستگار فرستاده خوشحال شدند و جواب مساعد دادند،اما وقتى فهميدند اين خواستگارى براى زيد بن حارثه بوده پشيمان شدند وبراى آن حضرت پيغام دادند كه اين ازدواجـيعنى وصلت با زيدـبر خلاف شئون فاميلى ماست و بدين ترتيب حاضر به آن وصلت نشدند.

و چون در ضمن آيه 36 سوره احزاب زينب از اين كردار سرزنش شد ديگر باره رضايت خود را با اين ازدواج اعلام كرد و بدين ترتيب به همسرى زيد در آمد.

زينب از ابتداـروى همان جهتى كه ذكر شد و يا روى تفاوت سنى كه ميان آن دو وجود داشتـبناى ناسازگارى را با زيد گذارد و زيد چند بار خواست او را طلاق گويد ولى پيغمبر وساطت كرده مانع از اين كار شد و چنانكه صريح قرآن كريم است به آن دو دستور سازش داد تا سرانجام وقتى معلوم شد كه توافق اخلاقى ميان آن دو وجود ندارد و با هم سازگار نيستند قرار شد زيد بن حارثه او را طلاق بدهد.

طلاق زينب و ازدواج رسول خدا با او

زينب كه از زنان مهاجر و از خانواده‏هاى شريف مكه بود و پس از طلاق در مدينه و دور از بستگان نزديك و در شهر غربت به سر مى‏برد در اندوه و ماتم فرو رفت و چنانكه گفته‏اند بسيار مى‏گريست و از آن سو خداى تعالى پيغمبر را مأمور ساخت براى از بين بردن سنت جاهليت كه ازدواج با زن پسر خوانده را مانند ازدواج با زن فرزند رسمى جايز نمى‏دانستند،زينب را به ازدواج خويش در آورد و در ضمن او را از اين عقده و شكست روحى نيز نجات داده و خواسته ديرينه او و فاميلش راـكه ازدواج با يكى از شخصيتهاى قريش بودـانجام دهد.

رسول خدا(ص)نيز پس از گذشت دوران عده و مدتى پس از آن،با اينكه از انتقاد منافقان مدينه انديشه داشت اين كار را انجام داد و زينب در رديف همسران آن حضرت در آمد. (3) اين بود خلاصه‏اى از آنچه در تواريخ و تفاسير در اين باره ذكر شده و اما توجيهات و برداشتهاى غلطى كه دشمنان مغرض اسلام براى اين ازدواج كرده‏اند انگيزه‏اى جز همان غرض ورزى و ايراد و اشكال تراشى نداشته و قسمتى از آنها به اصل مسئله تعدد زوجات در قانون اسلام و بخصوص تعدد زوجات پيغمبر اسلام باز مى‏گردد كه ما ناچاريم در اين باره نيز توضيح كوتاهى داده و به دنبال ساير ماجراهاى تاريخى بازگرديم.

توضيحى كوتاه درباره مسئله تعدد زوجات

براى توضيح مى‏گوييم اگر اين مغرضان ايراد تراش،به اصل مسئله تعدد زوجات اشكال و ايرادى دارند كه پاسخ كافى بدان داده شده زيرا ما وقتى نياز اجتماع را در نظر بگيريم و عقل را ميزان قضاوت قرار دهيم نه احساسات زنانه را بخوبى فلسفه قانون تعدد زوجات اسلام معلوم خواهد شد و اهميت ويژه‏اى كه اين قانون مقدس از نظر همه جانبه بودنش دارد براى همگان روشن مى‏گردد.

زيرا بر طبق آمارهاى موجود در دنيا،به طور معمول در تمام كشورها تعداد زنان‏بيش از مردان است (4) و اين نه بدان جهت است كه نوزادان دختر بيش از نوزاد پسر است بلكه شايد از نظر تولد،گاهى مساوى و احيانا نوزاد پسر بيش از دختر باشد،بلكه در سنين بالا كه مى‏رسند تلفات و ضايعات ناشى از بيماريها (5) و جنگها و تصادفات و غيره عموما و اكثرا بر مردان وارد مى‏شود و زنان مصون هستند و از اين رو است كه اين تعادل در سنين جوانى و هر چه بالاتر بروند به هم مى‏خورد و روز به روز از تعداد مردان كاسته شده و بر تعداد زنان افزوده مى‏شود.

و از سوى ديگر چنانكه مى‏دانيم دختران از نظر خلقت طورى ساخته شده‏اند كه زودتر به حد بلوغ جنسى مى‏رسند و آمادگى براى توليد مثل پيدا مى‏كنندـو آن حدود سالهاى ده سالگى استـولى پسران معمولا پنج سال ديرتر به اين حد مى‏رسند و از آن طرف قوه توليد در آنها زودتر از مرد تعطيل مى‏شودـچنانكه معمولا زنان در سن پنجاه سالگى به حد يائسگى مى‏رسند،ولى مردان تا سنين نود و صد سالگى و بلكه بالاتر نيز قدرت توليد مثل دارندـو با توجه به هر دو طرف اين قانون خلقت،اگر جلو تعدد زوجات گرفته شود به هر دو دسته ظلم و ستم شده و به معناى تعطيل قانون‏فطرت و طبيعت است (6) و نتيجه‏اى جز انحراف و آلودگى و تباهى نسل و اجتماع و امراض مقاربتى و دهها مفاسد ديگر چيزى نخواهد داشت،زيرا با قانون فطرت نمى‏توان جنگيد.

از آيات كريمه قرآنى و سخنان رهبران بزرگوار الهى و ائمه دين كه بگذريم دانشمندان و علماى روز هم تدريجا به اين حقيقت پى برده و اين قانون را براى سعادت افراد بشر لازم مى‏دانند و جلوگيرى آن را منشأ بسيارى از تبهكاريها و مفاسد دانسته و شناخته‏اند (7) و ما براى نمونه گفتار دو تن از آنها را در اينجا ذكر كرده و بحث اصلى را دنبال مى‏كنيم :

1.شوپهناور،فيلسوف شهير آلمانى،در كتاب خود كه به نام سخنى چند درباره زن نوشته مى‏گويد :قانون ازدواج اروپا كه مردان را الزام مى‏كند به يك زن اكتفا كنند بر اساس نامعقول و فاسدى بنا شده است.

در سراسر اروپا زنان بى‏شوهر بسيار فراوان است كه عده‏اى از آنها تا پايان عمر در حالت گرفتارى با عقده‏هاى روحى و امراض روانى به سر مى‏برند و عده زيادى از آنان به بى‏عفتى و فحشا آلوده مى‏شوند.تنها در شهر«لوندره»هشتاد هزار دختر هست كه متأسفانه شرافت خود را فروخته و آلوده گشته‏اند،اينان همه قربانيان قانونى هستند كه مى‏گويد هر مردى بيش از يك زن قانونى نمى‏تواند داشته باشد.

در ميان ما رابطه جنسى با زنان متعدد به طور غير قانونى كه وجود دارد،در اين صورت مجادله كردن ما درباره قانون تعدد زوجات جدا بيهوده است.

2.گستاولوبون فرانسوى در كتاب معروف خود،تاريخ تمدن اسلام پس از بحثى كه درباره محاسن قانون تعدد زوجات اسلام دارد مى‏نويسد:مسئله تعدد زوجات يكى از رسوم بسيار عالى و خوبى است كه فساد اخلاق را از ميان ملتهايى كه آن راجايز مى‏دانند برداشته و ارتباط خانواده‏ها را محكمتر مى‏كند و چنان احترام و سعادتى به زن مى‏بخشد كه نظيرش در اروپا ديده نمى‏شود .

سپس اين بحث را كه مسئله تعدد زوجات منحصر به اسلام و مسلمين نبود و اين مسئله در ميان تمام ملل قبل از اسلام شيوع داشته دنبال كرده و مى‏نويسد:تعدد زوجات مشروع شرقيها بدتر از ارتباط نامشروع با زنهاى بسيارى كه مخفيانه در اروپا شايع مى‏باشد نيست،بلكه بر عكس،آن قانون به مراتب بهتر از اين كار است.سرانجام در پايان بحث خود نتيجه‏گيرى كرده و مى‏گويد :

اين مطلب روشن شد كه اسلام در بهبود مقام زن بسيار كوشيده و نخستين آيينى است كه مقام زن را بالا برد. (8)

و اما درباره تعدد زوجات پيغمبر اسلام...

ظاهرا با توضيحاتى كه قبلا درباره ازدواج پيغمبر اسلام با عايشه و حفصه و ام سلمه داديم نيازى به بحث و توضيح در اينجا نيست ولى به طور كلى و فشرده‏مى‏گوييم: (9)

اگر منظور از اين ازدواجهاـچنانكه آنها جلوه داده‏اندـارضاى غريزه جنسى و تمايل شديد به جنس زن بود،پس چرا بهترين دوران زندگى و بهار عمر خود يعنى تا سن بيست و پنج سالگى را در آن محيط آلوده و فاسد جزيرة العرب بتنهايى بسر برد؟و با اينكه تمام مزاياى فردى و اجتماعى كه موجب جلب توجه زنان بود يعنى زيبايى صورت،اعتدال،كمال خلقت،فصاحت بيان،شهرت،محبوبيت،شرافت قبيله‏گى و ديگر فضايل صورى و معنوى به حد كامل در او وجود داشت،اين مدت را با نهايت پاكدامنى بدون همسر گذراند؟و آن گاه نيز كه به فكر ازدواج افتاد،با خديجه كه قبلا دو شوهر كرده بود و پانزده سال از او بزرگتر بود و چند فرزند هم از دو شوهر گذشته خود داشت ازدواج كرد؟و تا سن پنجاه سالگى هم به همان زن سالخورده و دو شوهر كرده اكتفا كرد؟و هيچ زن ديگر و يا كنيز ديگرى نگرفت،با اينكه بر طبق عادات و سنتهاى آن زمان و بخصوص شهر مكه اين عمل يك كار عادى و معمولى مردم آن شهر بود و براى كسى كه مختصر اطلاعى از وضع اجتماعى و خانوادگى عرب قبل از اسلام داشته باشد نيازى به توضيح و استدلال نيست و چرا زنان متعدد خود را با آن موقعيت مهمى كه داشت از ميان دوشيزگان زيباروى عرب اختيار نكردـچنانچه زمامداران ديگر دنيا مى‏كردندـو چرا زنان خود را به سازش و قناعت با همان زندگى محقرانه و قوت اندك خانه خود دستور مى‏داد،و از چشم دوختن به زندگى زرق و برق دار دنيا پرستان و بوالهوسان نهى مى‏كرد تا آنجا كه طبق آيه 29 سوره احزاب به آنها مى‏گويد :

«اگر مايل به زندگى دنيا و زيور آن هستيد بياييد تا شما را بهره‏مند كرده و به كمال خوبى شما را آزاد سازم»و بدين ترتيب آنها را ميان ماندن و ساختن با آن زندگى فقيرانه و طلاق و آزادى و رسيدن به لذايذ مادى دنيا مخير مى‏سازد؟

اينها سؤالاتى است كه مشت اين مغرضان كينه توز و دروغگويان از خدا بى‏خبر را باز مى‏كند،و مجال ادامه بحث و گفتگو را از آنها مى‏گيرد و حقيقت را روشن ساخته‏و هدف مقدس و عالى پيغمبر اسلام نعوذ بالله مرد شهوت‏ران و بوالهوسى نبود و امانت و پاكدامنى او پيش از اسلام و بعد از آن،چه از نظر مالى و چه از نظر ناموسى و چه از ساير نظرها زبانزد عام و خاص و مورد گواهى و تصديق دوست و دشمن بود (10) و از اين ازدواجها نيز همان طور كه در ضمن گفتارهاى گذشته بدان اشاره شد منظورى عالى‏تر و هدفى بزرگتر داشت و هدف همان پيشرفت اسلام و مبارزه با شرك و بت‏پرستى و اعلاء كلمه توحيد بود.اين ازدواجها هر كدام به نوبه خود وسيله‏اى مؤثر براى پيوند با يكى از قبايل و سران بزرگ عرب بود و يا به منظور حفظ آبروى يك خانواده محترم و يا يك زن با ايمان و فداكارى كه همه چيز خود را در راه اسلام از دست داده بود انجام مى‏شد و گاهى هم موجب نجات و آزادى يك قبيله و قومى مى‏گرديد.براى نمونه دو مورد ديگر از ازدواجهاى رسول خدا (ص)را كه در سالهاى آخر هجرت اتفاق افتاد براى شما نقل مى‏كنيم:

2.از آنجا كه دشمنان اسلام براى مخدوش جلوه دادن چهره اسلام از هيچ تهمت و افترايى دريغ نكرده‏اند و از هر فرصت و وسيله‏اى براى انجام اين هدف شيطانى بهره‏گيرى كرده‏اند در اينجا به كشتار دستجمعى مردان يهود بنى قريظه ايراد گرفته و آن را نوعى اعمال خشونت و مخالف با رفتار انبياى الهى جلوه داده‏اند،و از اين رو برخى از نويسندگان و تاريخ نويسان مسلمان نيز كه كم و بيش تحت تأثير اين تبليغات مسموم و مغرضانه قرار گرفته‏اند در صدد توجيه اين عمل بر آمده و بلكه در اين روايات و قتل يهود مزبور خدشه كرده و آن را مخدوش دانسته‏اند كه براى نمونه مى‏توانيد نوشته آقاى دكتر شهيدى را در تاريخ تحليلى اسلام بخوانيد و به نظر ما نيازى به اين توجيهات نيست و روايات نيز معتبر است و امثال اين گونه داستانها در جنگهاى انبياى گذشته و از جمله حضرت موسى بن عمران(ع)نيز فراوان وجود داشته،و با توجه به دشمنيها و كارشكنيهاى زيادى كه يهود مزبور نسبت به اسلام و مسلمين داشته و به صورت پايگاه خطرناكى براى دشمنان اسلام در آمده بودند و قابل هيچ گونه اصلاح و انعطافى هم نبودند و در هر فرصتى خنجر خود را از پشت بر مسلمانان مى‏زدند چنانكه اكنون نيز در اين زمان مشاهده مى‏كنيم،دليلى براى اين توجيهات و خدشه‏ها احساس نمى‏شود،كه البته بحث و تحقيق بيشتر در اين باره از وضع تدوين اين كتاب تاريخى خارج مى‏باشد.

3.در اينجا به نظرم رسيد براى شاهد گفتار بالا سخن جان ديون پورت را در اين باره براى شما،كه در كتاب عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن نوشته است نقل كنيم اگر چه قسمتهايى از كتاب مزبور مورد بحث و انتقاد است.

وى پس از اينكه به داستان جنگ خندق و ائتلافى را كه يهود با قبايل عرب بر ضد اسلام كردند و منجر به شكست آنان و سپس غلبه مسلمانان بر يهود شد اشاره كرده و مى‏نويسد:

«در اينجا لازم است تهمتى را كه دشمنان محمد در همين اوقات از روى غرض و حسد به او زده‏اند رد شود،و آن موضوع ازدواج عيال مطلقه پسر خوانده اوست،واقع امر اين است كه خيلى قبل از طلوع اسلام ميان اعراب عادى رواج داشت كه اگر كسى زنى را به نام مادر مى‏خواند ديگر نمى‏توانست با او ازدواج كند و اگر كسى جوانى را پسرش مى‏خواند از آن به بعد آن پسر از تمام حقوق فرزندى وى برخوردار مى‏شد،ولى قرآن هر دو عادت مزبور را نسخ كرد،به اين معنى كه اگر كسى زنى را مادر مى‏خواند مى‏توانست با او ازدواج كند و نيز اگر پسر خوانده‏اى عيالش را طلاق مى‏داد پدر خوانده مى‏توانست عيال او را به ازدواج خودش در آورد.

محمد كه نسبت به زينب خيلى احترام مى‏گذاشت او را به ازدواج پسرى كه به او نيز همان قدر احترام قايل بود در آورد،چون نتيجه اين ازدواج براى زيد رضايت بخش نبود با همه مداخله‏اى كه پيغمبر در اين باره نمود زيد تصميم به طلاق زينب گرفت.

پيغمبر خودش بخوبى مى‏دانست كه چون اصولا اين وصلت به وسيله او انجام گرفته است مورد توبيخ قرار خواهد گرفت.ولى پس از انجام طلاق،پيغمبر از گريه‏هاى زينب و بدبختى او متأثر شد،لهذا تصميم گرفت از تنها وسيله اصلاحى كه در دسترس دارد استفاده كند بنابراين پس از طلاق زيد،خودش با زينب ازدواج كرد.

پيغمبر با اشكال به اين اقدام تصميم گرفت و مى‏دانست عربها كه هنوز پاى بند رسم و عادت سابقشان بودند او را با انجام اين عمل به بى‏عفتى متهم خواهند كرد،ولى حس شديد وظيفه‏شناسى بر اين موانع غالب آمد و زينب عيال پيغمبر شد.»

4.طبق آمار دقيقى كه در حدود 15 سال پيش از اطلاعات مورخ 29/7/40 نقل شده است،در آلمان شش ميليون و در ايتاليا دو ميليون و در فرانسه يك ميليون و هشتصد هزار و در انگلستان يك ميليون و پانصد هزار زن بيش از مرد وجود داشته تا آنجا كه در برلن غربى به موجب احصاييه رسمى در برابر هر يك صد نفر مرد يك صد و هفتاد و پنج زن جوان وجود داشته و اين زنان جوان براى پيدا كردن شوهر و ازدواج آمادگى خود را در روزنامه‏ها اعلام كرده‏اند.

5.بر طبق تحقيقى كه از همان راه صحيح و محكم آمارگيرى به دست آمده و از نظر علمى هم ظاهرا به ثبوت رسيده مقاومت زنان در برابر بيماريها بيش از مردان بوده و از اين رو عمر زنان معمولا بيش از مردان است.قسمت زير از اطلاعات 11/9/35 و 1/9/35 و صص 130 و 133 كتاب صد و پنجاه سال جوان بمانيد نقل شده كه نوشته است در فرانسه به طورى كه احصاييه نشان مى‏دهد در مقابل هر صد دختر نوزاد صد و پنج پسر به دنيا مى‏آيد ولى در عين حال زنها در حدود يك ميليون و هفتصد و شصت و پنج نفر بيش از مردان هستند با اينكه تمام جمعيت فرانسه از چهل ميليون تجاوز نمى‏كند و علت آن هم اين است كه پسرها مقاومتشان در برابر امراض كمتر از دخترهاست و به همين دليل پنج درصد آنها تا سن 9 سالگى از بين مى‏روند و بقيه از سن 35 رو به نقصان مى‏گذارند به طورى كه در 40 سالگى در برابر صد زن هشتاد مرد و در 80 سالگى در برابر صد زن پنجاه مرد وجود دارد.

در مسكو پانصد و پنجاه زن زندگى مى‏كنند كه عمرشان بيش از 100 سال است در حالى كه در همان سرزمين فقط شش مرد 100 ساله وجود دارد،و در همان شهر ششصد و يك زن به سر مى‏برند كه عمرشان بين 90 تا 100 سال است در صورتى كه با اين سن و سال فقط نود و يك مرد وجود دارد.

6.اين مطلب را هم به قانون بالا اضافه كنيد كه زنان در هر ماه چند روز به عادت زنانه مبتلا مى‏شوند،و در هر يكى دو سال نيز معمولا حامله شده و ايام وضع حمل پيش مى‏آيد كه آميزش با آنها از نظر اديان ممنوع است و از نظر بهداشتى هم مضرات و زيانهاى اين كار در آن چند روز براى دانشمندان روشن شده و آن را ممنوع ساخته‏اند.

7.براى توضيح بيشتر به كتابهايى كه درباره حقوق زن و هنر زن بودن نوشته شده و تفسير شريف الميزان،ج 4،ص 191 به بعد و كتابهاى ديگر مراجعه شود.

8.جالب اينجاست كه اين آقايان اروپاييان،و دايه‏هاى مهربانتر از مادر كه به مسئله تعدد زوجات اسلام خرده مى‏گيرند اعمال و رفتار خودشان را پس از چهارده قرن كه از ظهور اسلام مى‏گذرد و رفتارى را كه با زنان دارند ناديده گرفته و اين همه تنوعهاى جنسى و شهوترانيهاى بى‏حد و حساب و نامشروع خود را مورد انتقاد قرار نداده و بلكه با تغيير نام«زنا»به معاشقه به هوسرانيهاى عجيب خود رنگ علمى هم داده‏اند،براى نمونه به قسمت زير كه نگارنده پس از تنظيم گفتار بالا در دو روزنامه عصر همين ايام يعنى ايام تحرير اين صفحاتـدر اطلاعات و كيهان ديدم توجه كنيد:

زوريخـسويس،آسوشيتدپرسـژرژسمينون،نويسنده داستان‏هاى پليسى،بتازگى گفته است كه از 13 سالگى تاكنون با ده هزار زن معاشقه كرده است زيرا مى‏خواسته است كه حقيقت عشق را دريابد .

اين نويسنده كه 74 سال دارد گفته است:من از لحاظ جسمانى بدانها نياز داشتم من همچنين نيازمند تماس با آنها بودم.

اين است وضع زن در دنياى روز و عصر آپولو و زمان اتم و اين است وضع مسئله تعدد زوجات نامشروع در روزگار تمدن قرن طلايى و اين است منطق و رفتار مخالفين تعدد زوجات مشروع اسلام!

9.آنچه در اينجا بيان شده فشرده گفتارى است كه چند سال قبل به قلم نگارنده در پاورقى ترجمه تاريخ تمدن اسلام و عرب گوستاولوبون،چاپ اسلاميه نيز نوشته و منتشر شده است.

10.بهترين گواه بر اين مطلب اين است كه دشمنان پيغمبر اسلام كه از هر نوع تبليغى عليه آن بزرگوار استفاده مى‏كردند و از هر گونه تهمتى نسبت به وى دريغ نداشتند و سخنان ناروايى چون ساحر و كذاب و ديوانه و امثال آن درباره‏اش گفتند،اينان باكى نداشتند از اينكه تهمتهاى ناموسى هم به او بزنند،اما پاكدامنى بى‏نظير آن حضرت در طول چهل سال زندگى قبل از بعثت كه دوران جوانى و طوفان و غرور شهوت جنسى استـمانع از اين بود كه بتوانند چنين نسبتهاى ناروايى به او بدهند،و چاره‏اى نداشتند جز اينكه او را ساحر يا كذاب و يا ديوانه بخوانند و بدين وسيله مردم را از تماس با آن حضرت و پيروى از آيين مقدسش باز دارند.

ازدواج با ام حبيبه

ام حبيبه دختر ابو سفيانـرئيس بنى اميهـيكى از سران قريش و رؤساى مكه بود و مردم مكه در هر كار مهمى كه داشتند معمولا او را به رياست خود انتخاب مى‏كردند،چنانكه در جنگ احد و خندق مذكور شد،و از اين نظر موقعيت سياسى مهمى در ميان قريش و قبايل ديگر عرب داشت.بالطبع وصلت با چنين شخصى براى رهبر مسلمانان وسيله مؤثرى براى تبليغ اسلام و آرام كردن دشمنان و مخالفين بود،و از آن سو ام حبيبه نيز چند سال پيش از هجرت مسلمان شده بود و به اتفاق شوهرش عبيد الله بن جحش به حبشه مهاجرت كرد و در آنجا شوهرشـپس از اينكه از اسلام دست كشيدـاز دنيا رفت و بدون سرپرست ماند و چون پدرش ابو سفيان از دشمنان‏سرسخت اسلام بود ام حبيبه راه بازگشت به مكه را نداشت و نمى‏توانست به شهر و ديار خود و خانه پدر باز گردد،در مملكت غربت حبشه نيز زندگى با آن وضع براى او بسيار ناگوار و رقتبار بود،از اين رو وقتى پيغمبر اسلام از ماجرا مطلع شد به منظور كاستن دشمنى و عداوت ابو سفيان و نجات يك زن بزرگ زاده و با ايمان كه به جرم پذيرش اسلام و دين،از وطن آواره شده و در ديار غربت نيز دچار آن وضع دردناك و اسفبار گشته،نامه‏اى به نجاشى پادشاه حبشه نوشت و به وسيله او ام حبيبه را براى خود خواستگارى و عقد كرد.مدتى طول كشيد تا ام حبيبه به مدينه آمد،اما همين عمل رسول خدا(ص)موجب سربلندى او در ميان مهاجرين حبشه و نجات وى از غم و غصه و سقوط روحى او گرديد.

2.ازدواج با جويريه

جويريه دختر حارث بن ابى ضرارـرئيس قبيله بنى المصطلقـبود كه در سال ششم هجرت(به شرحى كه ان شاء الله پس از اين نقل خواهيم كرد)گروه زيادى از قبايل همجوار را با خود همدست كرده و قصد حمله به مسلمانان و غارت مدينه را داشت،كه رسول خدا(ص)زود مطلع شد و پيش از آنكه آنها نقشه خود را عملى كنند پيغمبر به جنگ آنها رفت و آنها را شكست داده اموال زيادى از آنها به غنيمت گرفت و گروهى از زنان و مردانشان نيز اسير شدند.

در ميان اسيران جويريه دختر حارث بن ابى ضرار بود كه وقتى پيغمبر از ماجرا مطلع شد او را از كسى كه اسيرش كرده بود خريد و آزادش ساخت و سپس او را به عقد خويش در آورد.مسلمانان ديگر كه چنان ديدند همگى اسيران بنى المصطلق را آزاد كرده و گفتند:اينان فاميلهاى پيغمبر اسلام هستند و سزاوار نيست در دست ما اسير باشند. (1) آزادى اين دسته اسيران و بازگشت آنها به ميان قبيله و وصلت پيغمبر با آنها در اظهار تمايل آنان به اسلام و تحكيم مبانى اين آيين مقدس و دفع شر آن قبيله و قبايل همجوارشان بسيار مؤثر واقع شدـچنانچه در جاى خود خواهيم گفتـ.بارى بهتر است از اين مقوله بگذريم و به دنبال بحث خود بازگرديم و حوادث ديگر سال پنجم را دنبال كنيم.

سريه عبد الله بن عتيك و قتل سلام بن ابى الحقيق يهودى

جنگ خندق و بنى قريظه به پايان رسيد و مسلمانان به فكر يكى ديگر از بزرگان يهود كه در تحريك احزاب و به راه انداختن جنگ خندق فعاليت زيادى كرده بود افتادند و در صدد قتل او بر آمدند.

اين شخص سلام بن ابى الحقيق بود كه عداوت بسيارى با پيغمبر اسلام و مسلمين داشت و در هر فرصتى كه مى‏توانست دشمنى خود را آشكار مى‏كرد،او پس از جنگ خندق گريخت و خود را به خيبر رسانيد و به نزد يهوديانى كه در آنجا سكونت داشتند رفت.

از آن سو انصار مدينه كه از دو تيره اوس و خزرج تشكيل مى‏شدند همان طور كه پيش از اسلام از نظر شرافت و بزرگى با هم رقابت داشتند و هيچ كدام حاضر نبودند از دسته ديگر عقب بمانند،پس از اينكه مسلمان شدند همين رقابت به صورت ديگرى در لباس اسلام جلوه كرد و هر يك مترصد بودند تا ببينند رقباى خود چه عملى به نفع اسلام و مسلمين انجام داده تا آنها نيز آن را انجام دهند و نتيجه اين رقابت به نفع اسلام و مسلمين بود و به سود آنان تمام مى‏شد و براى پيشرفت اين آيين مقدس بسيار مؤثر بود.

پيش از اين گفتيم قبيله اوس توانستند يكى از همين دشمنان سرسخت و يهوديان سرشناسـيعنى كعب بن اشرفـرا پس از جنگ بدر به قتل برسانند خزرجيان نيز در صدد بودند تا كسى را كه همانند كعب بن اشرف از نظر شخصيت و عداوت نسبت به اسلام و مسلمين باشد به قتل رسانند تا از رقباى خود در كسب شرف و فضيلت عقب نمانند.

جنگ خندق و بنى قريظه كه به پايان رسيد و سلام بن ابى الحقيق يكى از افراد مؤثر و كارگردانان معركه به خيبر گريخت،خزرجيان را به فكر انداخت تا به وسيله‏اى او را به قتل رسانده و منظور خود را عملى سازند و به دنبال آن،پنج تن از افراد ورزيده‏و دلير داوطلب انجام اين مأموريت گشتند.

آنها عبارت بودند از:عبد الله بن عتيك،مسعود بن سنان،عبد الله بن انيس،حارث بن ربعى و خزاعى بن اسود،اين پنج نفر به نزد رسول خدا(ص)آمده و منظور خود را اظهار كردند،پيغمبر نيز عبد الله بن عتيك را بر آنها امير ساخته و به دنبال آن مأموريت فرستاد و سفارش كرد مبادا زنى يا كودكى را به قتل برسانيد.

افراد مزبور فاصله ميان مدينه تا خيبر راـكه حدود 30 فرسخ استـبسرعت پيموده و شبانه خود را به در خانه سلام بن ابى الحقيق رسانده و در خانه‏اش را زدند.همسر او پشت در آمد و پرسيد:شما كيستيد؟گفتند:چند تن عرب هستيم كه براى خريد خوار و بار به اينجا آمده‏ايم،آن زن در را باز كرد و آنان به داخل خانه و به درون اتاقى كه سلام در آنجا روى بستر خود دراز كشيده بود رفتند و در را از پشت بسته و هر كدام با شمشيرى كه داشت ضربتى بر او زده و چون مطمئن از قتل او شدند گريختند و خود را به داخل جوى آبى رسانده در آنجا پنهان شدند.

يهوديان كه از ماجرا مطلع شده با چراغها بيرون ريختند ولى نتوانستند قاتلين را در آن شب تاريك پيدا كنند و از اين رو به سوى قلعه بازگشتند و آن پنج نفر از ميان مخفى گاه خارج شده بسرعت خود را به مدينه رساندند و خبر قتل او را به پيغمبر و مسلمانان دادند .

سراياى ديگر اين سال

سراياى ديگر اين سال

در اين سال چند سريه ديگر نيز اتفاق افتاد كه از آن جمله بود:

1.سريه عكاشة بن محصن كه رسول خدا(ص)او را با چهل نفر براى سركوبى قبيله‏اى از بنى اسد به«غمر» (2) فرستاد و آنها وقتى از آمدن عكاشه مطلع شدند گريختند و عكاشه دويست شتر از آنها غنيمت گرفته به مدينه بازگشت.

2.سريه ابو عبيده جراح كه او را نيز با چهل نفر به جايى به نام«ذى القصة»كه فاصله‏اش تا مدينه 24 ميل بود گسيل داشت تا تيره‏هاى عربى كه در آنجا سكونت داشتند به نام بنى حارث،و ثعلبه،و انمار،و به خاطر خشكسالى قصد حمله به مدينه راداشتند،سركوب كند.ابو عبيده شبانه راه پيموده و با دميدن سپيده خود را به ميان تيره‏هاى مزبور رسانده بر آنها حمله كرد و آنان كه غافلگير شده بودند فرار كرده تنها يكى از ايشان به دست مسلمانان اسير شد كه او نيز اسلام اختيار كرد و مقدارى غنيمت به دست مسلمانان افتاد.

3.سريه‏هاى سه گانه زيد بن حارثه و اعزام او با گروهى از مجاهدان اسلام از طرف پيغمبر به سوى بنى سليم و«عيص»و«طرف»كه از نظر تاكتيك و نتيجه مانند سراياى فوق بوده است.

4.سريه على بن ابيطالب(ع)به سوى بنى عبد الله بن سعد كه چون به رسول خدا(ص)خبر رسيد قبيله مزبور با يهود خيبر ائتلاف كرده تا به مدينه حمله كنند آن حضرت على(ع)را با گروهى از مسلمانان براى دفع آنها فرستاد و در راه كه مى‏رفتند به يكى از جاسوسهاى قبيله مزبور برخورد كرده و او را دستگير ساختند و او امان خواست تا وضع دشمن را به آنها گزارش دهد و بدين ترتيب بر سر آنها تاختند و آنها از برابر مسلمانان فرار كرده اموال خود را كه عبارت از پانصد شتر و دو هزار گوسفند بود به جاى گذاردند و آن اموال بهره لشكريان اسلام شده به مدينه آوردند.

5.سريه عبد الرحمن بن عوف به دومة الجندلـكه برخى آن را در سال ششم ذكر كرده‏اندـو اين بدان خاطر بود كه چند مرتبه اعراب آن ناحيه به مسلمين و كاروانيان تجاوز كرده و در صدد تجهيز لشكر براى جنگ با مسلمانان بودند،پيغمبر خدا عبد الرحمن را با هفتصد سرباز بدان سو گسيل داشت و مى‏نويسند هنگام حركت آنان كه شد آن حضرت بيامد و عمامه‏اى بر سر عبد الرحمن بست و سفارشهايى بدو كرد و از آن جمله فرمود:

«از پنج چيز دورى كنيد پيش از آنكه به كيفر و عقوبت آن دچار شويد:

1.كم فروشى،زيرا هيچ قومى چنين نكردند جز آنكه خداى تعالى آنها را به قحطى و خشكسالى گرفتار كرد،2.پيمان شكنى،كه هيچ قومى پيمان شكنى نكردند جز آنكه خداوند دشمن را بر آنها مسلط كرد،3.منع زكات،كه هيچ قومى از دادن زكات خوددارى نكردند جز آنكه خداوند باران را از ايشان قطع كرد بدانسان كه اگر به خاطر چهار پايان نبود آب آشاميدنى هم نداشتند،4 .زنا و فحشا،كه در ميان هيچ قومى شيوع نيافت جز آنكه خداوند طاعون را بر آنها مسلط گردانيد و 5.حكم وداورى به غير از داورى قرآن و كتاب خدا كه هر قومى چنين كردند،خداى تعالى به پراكندگى و اختلاف دچارشان كرد و آنها به جان يكديگر افتادند.»

6.سريه كزر بن جابر بود كه حضرت او را به تعقيب سارقين فرستاد و جريان از اين قرار بود كه چند تن از قبيله بجيله به مدينه آمده و مسلمان شدند و چند روز در مدينه ماندند اما چون هواى آنجا با مزاج آنان سازگار نبود بيمار شدند،رسول خدا بدانها فرمود:خوب است شما به«ذى جدر»پيش شتران شيرده ما برويد و از شير آنها براى رفع اين بيمارى و بهبودى خود استفاده كنيد و آنان پذيرفته بدانجا رفتند و چون چند روز در آنجا ماندند و بهبودى كامل يافتند از دين اسلام دست كشيده و مرتد گشتند و آن گاه شتربان پيغمبر را سر بريدند و مقدارى از خارهاى بيابان نيز در چشمانش فرو كرده و شتران را برداشته و گريختند.

رسول خدا(ص)كه از ماجرا مطلع شد كرز بن جابر را با بيست سوار به تعقيب آنها فرستاد و كرز با سرعت خود را بدانها رسانده و دستگيرشان ساخت و به مدينه آورد و به دستور پيغمبر دست و پايشان را بريده و به قتل رساندند.

اين بود قسمتى از سراياى آن حضرت در سال پنجمـكه البته همان طور كه اشاره شد برخى از آنها را بعضى از مورخين در حوادث سال ششم ضبط كرده‏اندـو سراياى ديگر هم نظير همينهاست و نقل آنها چندان لزومى نداشت.

غزوه ذى قرد

سبب اين غزوه آن شد كه عيينة بن حصن فزارى با عده‏اى از سواران قبيله غطفان كه در زمره دشمنان اسلام بودند،شبانه به اطراف مدينه حمله بردند و در جايى به نام«غابه»به ساربانى كه شتران شيرده پيغمبر و مردم مدينه را مى‏چرانيد و از قبيله غفار بود برخورد كرده و آن مرد غفارى را كشته و زنش را نيز اسير نموده و شتران را نيز بردند.

نخستين كسى كه از اين ماجرا مطلع شد مردى بود به نام سلمة بن اكوع كه در آن روز به سوى«غابه»مى‏رفت و در«ثنية الوداع»كه گردنه‏اى بود شتران را ديد و ازماجرا آگاه گرديد و از اين رو به عجله خود را به بلندى«سلع»كه كوهى در كنار شهر مدينه بود رسانيد و با فرياد«و اصباحاه»مردم را از جريان غارتى كه انجام گرفته بود مطلع ساخت و سپس خود او به سرعت به تعقيب دشمن رفت و چون به آنها رسيد تيرى به سوى آنها پرتاب كرد.

عيينه و همراهان به سوى او حمله‏ور شده و او فرار كرد و چون بازگشتند دوباره آنها را تعقيب كرده شروع به تيراندازى نمود و چون باز مى‏گشتند او نيز فرار مى‏كرد.اين حالت جنگ و گريزى آنها را مشغول ساخته و از سرعت آنها كاست تا مسلمانان به آنها رسيدند.

از اين سو وقتى صداى سلمة بن اكوع در مدينه طنين‏انداز شد گروهى از جنگجويان و سواركاران بر اسبهاى خود سوار شده براى كسب تكليف به در خانه رسول خدا(ص)آمدند،پيغمبر خدا سعد بن زيدـانصارىـرا بر آنها امير و فرمانده كرده به آنان فرمود:شما از جلو به تعقيب دشمن برويد تا من از دنبال بيايم.

سواران خود را بسرعت به غارتگران رسانده و يكى از آنان كه زودتر از ديگران خود را به آنها رسانده بود به نام محرز بن نضله به دست آنها كشته شد و به دنبال او مسلمانان ديگر رسيدند و با حمله‏اى كه به دنباله غارتگران كردند توانستند دو تن از آنها را به قتل رسانده و مقدارى از شتران را نيز از آنها پس بگيرند ولى بقيه را كه عيينه و همراهانش از جلو برده بودند به دست نياوردند.

رسول خدا(ص)نيز به دنبال آنها تا كوه«ذى قرد»ـكه دو روز تا مدينه فاصله داشت،و حدود دوازده فرسخ راه بودـپيش رفت ولى به غارتگران نرسيده همانجا توقف كرد و پس از يك شبانه روز توقف در آنجا به مدينه بازگشت. (3)

نماز استسقا و طلب باران

در كتاب المنتقى در حوادث سال پنجم مى‏نويسد در اين سال مردم مدينه به خشكسالى دچار شدند و به نزد رسول خدا(ص)آمده و گفتند:اى پيغمبر خدا!باران قطع شده و درختان خشك گرديده و علوفه تمام گشته و چهار پايان و مواشى به هلاكت رسيده‏اند،از خداى خود بخواه تا براى ما بارانى بفرستد!

رسول خدا بدانها فرمود:فلان روز كه شد بياييد تا براى اين كار بيرون برويم و همراه خود مقدارى صدقه هم بياوريد.

چون روز موعود فرا رسيد پيغمبر آمد و مردم نيز بيرون آمدند و همگى با حال آرامش و وقار به سوى بيابان حركت كردند و در جايى به نماز ايستادند و چون نماز به پايان رسيد رسول خدا(ص)برخاسته و عباى خود را وارونه كرد و رو به مردم ايستاده دستها را به سوى آسمان بلند كرد،آن گاه اين دعا را خواند:

«اللهم اسقنا و أغثنا،غيثا مغيثا،و حيا ربيعا،و جدا طبقا معذقا عاما هنيئا مريئا...»

تا به آخر دعاى مفصلى كه از آن حضرت نقل شده است.

راوى حديث كه انس بن مالك است گويد:ما هنوز از جاى بر نخاسته بوديم كه تكه‏هاى ابر ظاهر شد و تدريجا همه آسمان را ابر گرفت و باران شروع شد و يكسره تا هفت شبانه روز پيوسته باران آمد تا حدى كه مردم به نزد آن حضرت آمده و گفتند:

اى رسول خدا زمينها را يكسره آب گرفته و خانه‏ها ويران گشته و راهها بسته شد از خدا بخواه تا باران را از ما بگرداند.پيغمبر كه در آن وقت بالاى منبر بود از گفتار آنها كه حكايت از زود رنجى انسان در كارها مى‏كرد خنديد و سپس دستها را به آسمان بلند كرده گفت:

«حوالينا و لا علينا،اللهم على رؤس الظراب و منابت الشجر و بطون الاودية و ظهور الاكام» .

[پروردگارا بر اطراف ما ببار نه بر ما،خدايا بر بالاى تپه‏ها و پاى درختان و شكم دره‏ها و پشت كوهها!]ناگهان ابرهايى كه بالاى سر شهر بود از هم باز شد و مانند حلقه و سپرى دايره‏وار شهر را در بر گرفت كه به اطراف مى‏باريد و در شهر مدينه قطره‏اى نمى‏باريد .

سال ششم هجرت

غزوه بنى المصطلق

بنى المصطلق نام قبيله‏اى بود كه در بيابانهاى حجاز سكونت داشتند و مانند ساير قبايل عرب از راه دامدارى،زراعت و تجارت روزگار مى‏گذرانيدند.اين قبيله در جنگ احد جزء همدستان قريش بودند و آنها را يارى كردند،مطابق مشهور در شعبان سال ششم هجرت به پيغمبر اسلام خبر رسيد كه رئيس اين قبيلهـحارث بن ابى ضرارـلشكر و ساز و برگ جنگى تهيه كرده و تصميم دارد بزودى به مدينه حمله كند.

پيغمبر اسلام با شنيدن اين خبر دستور بسيج لشكر را داده و ابو ذر غفارى را در مدينه منصوب فرمود و خود با سربازان اسلام حركت كردند.و در جايى به نام«مريسيع»به دشمن برخورد كرده و حمله از دو طرف شروع شد.

بنى المصطلق پس از اينكه ده تن كشته دادند،تاب مقاومت نياورده فرار كردند و اموال آنان كه دو هزار شتر و پنج هزار گوسفند بود بهره مسلمانان گرديد و زنان و كودكانشان نيز به دست آنان اسير گشتند.

چنانكه پيش از اين در چند صفحه قبل تذكر داديم رسول خدا(ص)براى اينكه از يك راه عاقلانه و صحيح استفاده كند تا هم اسيران و زنان را مسلمانان بدون گرفتن فديه آزاد كنند و هم عقده‏اى در دل اين قبيله سرشناس و معروف،از اسلام و مسلمين پيدا نشود و بالاتر آنكه قلب آنها را نيز براى قبول اسلام نرم كرده ارتباطى با آنها برقرار سازد،با جويريه دختر حارث بن ابى ضرار كه در ميان اسيران بودـازدواج كردو چنانكه پيش از اين شرح داديم به هر دو منظور هم رسيد و توفيق يافت.

در بازگشت...

گروهى از مورخين گفته‏اند كه در هنگام مراجعت از اين جنگ دو حادثه ناگوار پيش آمد كه يكى را پيغمبر اسلام با تدبير و مهارتى خاص بخوبى حل نمود و ديگرى را وحى الهى حل كرد و اندوه آن را از دل پيغمبر و مسلمانان برطرف ساخت.

نخستين حادثه،برخورد يكى از مهاجر با يك نفر از انصار و زدوخوردى كه ميان آن دو اتفاق افتاد بود كه داشت به دو دستگى و اختلاف عميقى منجر مى‏شد.

داستان مزبور از اينجا آغاز شد كه يكى از مهاجرين به نام جهجاه براى آوردن آب بر سر چاهى رفت و هنگام برداشتن آب دلو او به دلو مردى از انصار به نام سنان بن وبر گير كرد و در نتيجه نزاعشان در گرفت و جهجاه سيلى محكمى به گوش سنان زد و سنان نيز انصار را به يارى طلبيد و جهجاه هم از مهاجرين استمداد كرد و چيزى نمانده بود كه مهاجر و انصار در آن بيابان به جان يكديگر بريزند و جنگ خونينى برپا شود كه با ميانجيگرى برخى از اصحاب برطرف شد.

عبد الله بن ابى كه با گروهى از منافقان مدينه به اميد غنيمت و پيدا كردن مالى همراه مسلمانان آمده بودند،وقتى سروصدا را شنيد پرسيد:چه خبر است؟و چون ماجرا را براى او گفتند با ناراحتى و خشم گفت:

اين بدبختى است كه شما خودتان به سر خود آورديد،اينان را به خانه‏ها و شهر و ديار خود آورديد و اموال و دارايى خود را بى‏ريا در اختيارشان گذارديد،خود را سپر آنها ساختيد و جان خود را فداى ايشان كرديد!و به دنبال اين سخنان جمله زير را كه خداى تعالى در قرآن از او نقل كرده گفت:

«لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل...»! (1)

[اگر به مدينه بازگشتيم آن كس كه عزيزتر است خوارترين و ذليل‏ترين افراد را بيرون خواهد كرد]و مقصودش از«عزيزترين افراد»خودش بود،و از«خوارترين افراد»رسول خدا و مسلمانان را منظور داشت.

زيد بن ارقم يكى از جوانان انصار كه اين سخن را شنيد پيش رسول خدا آمده و آنچه را از عبد الله شنيده بود براى آن حضرت نقل كرد.پيغمبر بدو فرمود:اى پسر شايد اشتباه كرده‏اى؟گفت :نه فرمود:شايد بر او تندى كرده‏اى؟گفت:نه به خدا سوگند.

در اين وقت رسول خدا(ص)در زير درختى نشسته بود و جمعى از اصحاب نيز اطراف او بودند و هنگام ظهر بود،پيغمبر كه اين سخنان را از زيد شنيد دستور حركت داد و بى‏درنگ خود بر مركب سوار شده ديگران نيز حركت كردند.

در اين وقت سعد بن عباده و به قولى اسيد بن حضيرـكه هر دو از سركردگان انصار بودندـبه نزد آن حضرت آمده عرض كرد:اى رسول خدا رسم شما نبوده كه هيچ گاه در چنين وقتى حركت كنيد آيا اتفاقى افتاده؟

فرمود:مگر نمى‏دانى صاحب شما چه گفته است؟

عرض كرد:ما جز شما صاحبى نداريم!

فرمود:عبد الله بن ابى.

پرسيد:مگر چه گفته است؟

فرمود:گفته است:اگر به مدينه بازگرديم عزيزترين افراد ذليلترين را از شهر بيرون مى‏كند !

عرض كرد:عزيزترين افراد شما هستى و خوارترين اوست و اگر بخواهى مى‏توانى او را از شهر بيرون كنى!و سخن خود را ادامه داده گفت:

اى رسول خدا با او مدارا كنيد،زيرا هنگامى كه شما به مدينه آمديد مردم مى‏خواستند او را به رياست خود انتخاب كنند و با ورود شما برنامه رياست او به هم خورده و خيال مى‏كند شما باعث اين كار شده‏اى!

پيغمبر خدا همچنان به راه خويش ادامه داد و مسلمانان نيز حركت كردند و آن روز را تا به شب و شب را نيز يكسره تا به صبح راه رفتند و فردا نيز تا هنگام چاشت به‏راه خود ادامه دادند،چنانكه وقتى نزديك ظهر در جايى فرود آمدند همه سپاه از خستگى به خواب عميقى فرو رفتند و رسول خدا با اين تدبير جريان روز گذشته را از ياد آنها برد و خشم و كينه‏اى را كه در اثر برخورد ميان مهاجر و انصار شعله‏ور شده بود خاموش كرد و نقشه منافقان را به هم زد،و پس از ساعتها كه از خواب برخاستند آثار خشم و كينه از دلها بيرون رفته بود .

عبد الله بن ابى كه از جريان مطلع شد به نزد رسول خدا آمده و زبان به عذر خواهى گشود و قسم خورد كه من چنين حرفى نزده‏ام،و زيد بن ارقم به شما دروغ گفته است.برخى از انصار نيز كه حضور داشتند به طرفدارى او سخنانى گفته و اظهار داشتند زيد بن ارقم جوان نورسى است و حتما اشتباه شنيده و عبد الله چنين سخنى نگفته است و جريان بدين ترتيب خاتمه پيدا كرد،ولى به دنبال آن سوره منافقين بر پيغمبر نازل شد و گفتار زيد بن ارقم را خداى تعالى تصديق كرده و عبد الله بن ابى رسوا گرديد.

عمر بن خطاب به پيغمبر پيشنهاد كرد خوب است كسى را بفرستيد تا عبد الله را بكشد ولى پيغمبر با پيشنهاد او مخالفت كرده و او را ساكت نمود.

اين ماجرا سبب شد تا انصار مدينه از عبد الله تنفر پيدا كنند و از قدر و منزلت او كاسته شود،تا آنجا كه پسر عبد الله بن ابى كه نام او نيز عبد الله و از مسلمانان پاك سرشت بود به نزد رسول خدا(ص)آمده عرض كرد:شنيده‏ام قصد كشتن پدر مرا داريد اگر براستى چنين تصميمى داريد اين كار را به خود من واگذار كنيد تا من سر او را براى شما بياورم،زيرا مى‏ترسم اگر شخص ديگرى اين كار را انجام دهد من نتوانم قاتل پدرم را ببينم و در نتيجه او را بكشم و مستحق آتش دوزخ گردم!

پيغمبر بدو فرمود:نه ما چنين قصدى نداريم و تا وقتى كه عبد الله زنده است ما با وى همانند يك دوست رفتار مى‏كنيم!و همين عفو و اغماض پيغمبر وسيله ديگرى براى تنفر مردم از عبد الله گرديد و سبب شد تا مورد ملامت و سرزنش مردم قرار گيرد،تا به حدى كه چون به دروازه مدينه رسيدند همين پسرش عبد الله پيش آمد و سر راه پدر را گرفته گفت:به خدا سوگند تا پيغمبر اجازه ندهد نمى‏گذارم داخل شهر شوى و امروز خواهى دانست عزيزترين مردم كيست و خوارترين افراد كدام است!عبد الله بن‏ابى كه چنان ديد كسى را نزد رسول خدا فرستاده شكايت فرزند خود را به آن حضرت كرد،و پيغمبر اسلام(ص)براى فرزند او پيغام داد كه مانع او نشود و بدين ترتيب عبد الله به مدينه در آمد.

داستان افك به روايت عايشه

مورخين و راويان اهل سنت عموما در مراجعت از جنگ بنى المصطلق داستان افك و نزول آيه افك را از عايشه با مختصر اختلافى از عروة بن زبير،سعيد بن مسيب و علقمة بن وقاص،و عبيد الله بن عتبه و برخى ديگر نقل كرده‏اند و همه سندها به عايشه منتهى مى‏شود كه او خود داستان را نقل كرده است.ما در آغاز قسمتهايى از آن را از روى نقل ابن هشام كه از ابن اسحاق و او به چند واسطه از عايشه روايت كرده نقل مى‏كنيم و سپس نظر خود را در زير ذكر خواهيم كرد.

عايشه گويد:هرگاه رسول خدا(ص)مى‏خواست سفر كند ميان زنان خود قرعه مى‏زد و هر كدام قرعه به نامش اصابت مى‏كرد او را همراه مى‏برد.در غزوه«بنى مصطلق»نيز ميان زنان خود قرعه زد و قرعه به نام من اصابت كرد و مرا با خود همراه برد.در سفرهاى رسول خدا قرار بر اين بود كه هر گاه شتر براى سوارى زنى كه همراه بود آماده مى‏شد،زن در ميان كجاوه مى‏نشست،آن گاه مردانى مى‏آمدند و پايين كجاوه را مى‏گرفتند و آن را بلند مى‏كردند و بر پشت شتر مى‏نهادند و ريسمانهاى آن را محكم مى‏كردند،سپس مهار شتر را مى‏گرفتند و به راه مى‏افتادند .

در مراجعت از غزوه«بنى مصطلق»هنگامى كه رسول خدا نزديك مدينه رسيد،در منزلى فرود آمد،و پاسى از شب را در آن منزل گذراند،سپس بانگ رحيل داده شد و مردم به راه افتادند.

عايشه گويد:براى حاجتى بيرون رفته بودم،و در گردنم گردنبندى از دانه‏هاى قيمتى«ظفار» (2) بود،و بى آنكه توجه كنم،گردنبندم گسيخته بود و چون به اردوگاه رسيدم به فكر آن افتادم و آن را نيافتم،و مردم هم آغاز به رفتن كرده بودند.پس درپى گردنبند به همانجا كه رفته بودم بازگشتم و پس از جستجو آن را يافتم.در اين ميان مردانى كه شترم را نگهدارى مى‏كردند آمده بودند و به گمان اينكه در كجاوه نشسته‏ام آن را بالاى شتر بسته و به راه افتاده بودند،و من هنگامى به اردوگاه بازگشتم كه مردم همه رفته بودند و احدى باقى نمانده بود،پس خود را به چادر خود پيچيدم و در همانجا دراز كشيدم و يقين داشتم كه وقتى مرا نديدند در جستجوى من برخواهند گشت.

عايشه مى‏گويد:به خدا قسم،در همان حالى كه دراز كشيده بودم صفوان بن معطل سلمى كه براى كارى از همراهى با لشكر باز مانده بود،بر من گذر كرد.چون مرا ديد،بالاى سر من ايستاد و(چون پيش از نزول آيه حجاب مرا ديده بود)مرا شناخت و گفت:إنا لله و انا اليه راجعون (3) ،همسر رسول خداست كه تنها مانده است.سپس گفت:خداى تو را رحمت كند،چرا عقب مانده‏اى؟اما من به وى پاسخ ندادم.سپس شترى را نزديك آورد و گفت:سوار شو و خود دورتر ايستاد.سوار شدم و آن گاه صفوان نزديك آمد و مهار شتر را گرفت و با شتاب در جستجوى اردو به راه افتاد،اما سوگند به خدا كه نه ما به مردم رسيديم و نه آنها از نبودنم در كجاوه با خبر شدند،تا بامداد فردا كه اردو در منزل ديگر پياده شدند و ما هم به همان وضعى كه داشتيم رسيديم .دروغگويان زبان به بهتان گشودند و گفتند،آنچه گفتند و اردوى اسلام متشنج شد.اما من به خدا قسم بى خبر بودم.سپس به مدينه رسيدم و چيزى نگذشت كه سخت بيمار شدم،و با آنكه رسول خدا،پدر و مادرم از بهتانى كه نسبت به من گفته بودند به من چيزى نمى‏گفتند،اما مى‏فهميدم كه رسول خدا نسبت به من لطف و محبت سابق را ندارد و مانند گذشته كه هرگاه بيمار مى‏شدم،بسيار تفقد و دلجويى مى‏كرد،در اين بيمارى لطف و عنايتى نشان نداد و هرگاه نزد من مى‏آيد،از مادرم كه مشغول پرستارى من بود مى‏پرسيد كه بيمار شما چطور است؟و بيش از اين احوال پرسى نمى‏كرد.تا آنجا كه روزى گفتم:اى رسول خدا كاش مرا اذن مى‏دادى كه به خانه مادرم مى‏رفتم،و مرا همانجا پرستارى مى‏كرد.فرمود:مانعى ندارد.پس به خانه مادر رفتم،و از آنچه مردم گفته بودند بكلى بى‏خبر بودم،تا اينكه پس از متجاوز از بيست روز بهبود يافتم و شبى با ام مسطح دختر أبى رهم بن مطلب بن عبد مناف(كه مادرش دختر صخر بن عامر،خاله أبى بكر بود)براى حاجتى بيرون رفتم و در بين راه پاى او به چادرش گير كرد و به زمين خورد و گفت:خدا مسطح را بدبخت كند.گفتم:به خدا قسم به مردى از مهاجرين كه در بدر حضور داشته است بد گفتى .گفت:اى دختر«أبى بكر»مگر خبر ندارى؟گفتم:چه خبر؟پس قصه بهتانى را كه درباره من گفته بودند به من گفت:گفتم:راستى چنين حرفى بوده است؟گفت:آرى به خدا قسم كه چنين گفته‏اند .

عايشه مى‏گويد:به خدا قسم،ديگر نتوانستم به دنبال كارى كه داشتم بروم و همچنان بازگشتم و چنان مى‏گريستم كه مى‏پنداشتم گريه جگرم را خواهد شكافت.پس به مادرم گفتم:خدا ترا بيامرزد،مردم چنين سخنانى مى‏گويند،و توبه من هيچ نمى‏گويى؟گفت:دختر جان،اهميت مده،به خدا قسم كه اتفاق مى‏افتد زنى زيبا در خانه مردى باشد كه آن مرد او را دوست مى‏دارد و اگر هووهايى هم داشته باشد آنها و ديگران درباره وى چيزهايى مى‏گويند.

وى گويد:در اثر همين قضيه ميان أسيد بن حضير أوسى و سعد بن عباده خزرجى نزاعى در گرفت و نزديك بود فتنه‏اى ميان أوس و خزرج پديد آيد.

عايشه مى‏گويد:رسول خدا نزد من آمد،على بن أبى طالب و أسامة بن زيد را خواست و در اين باب با آن دو مشورت كرد.أسامه درباره من سخن به نيكى راند و گفت:اى رسول خدا از همسرت نه ما و نه تو جز نيكى نديده‏ايم و آنچه مردم مى‏گويند دروغ و ياوه است.اما على(ع)گفت :اى رسول خدا زن بسيار است و شما هم مى‏توانى زنى ديگر بگيرىـتا آنجا كه مى‏گويدـرسول خدا گفت:اى عايشه تو را بشارت باد كه خدا بى‏گناهى تو را نازل كرد،گفتم:خدا را شكر.

پس رسول خدا بيرون رفت،و براى مردم خطبه خواند،و آيات نازل شده (4) را بر آنان تلاوت فرمود،و سپس دستور داد تا مسطح بن أثاثه،حسان بن ثابت،حمنه دخترجحش (خواهر زينب)را كه صريحا بهتان زده بودند،حد زدند.

به روايت ابن اسحاق:بعدها معلوم شد كه صفوان بن معطل سلمى مردى ندارد و نمى‏تواند با زنان آميزش كند.او در يكى از غزوات اسلامى به شهادت رسيد.

نوشته‏اند كه صفوان بن معطل هنگامى كه از گفتار بهتان آميز حسان بن ثابت و ديگران با خبر شد،روزى سر راه بر حسان گرفت و شمشيرى بر وى فرود آورد و او را مجروح ساخت،و رسول خدا از حسان خواست تا از صفوان صرف نظر كند و در مقابل،نخلستانى به او داد و نيز كنيزى مصرى به نام سيرين كه عبد الرحمان بن حسان از وى تولد يافت.

حسان بن ثابت را در پشيمانى و معذرت خواهى از آنچه در اين پيشامد گفته بود،اشعارى است كه ابن اسحاق آنها را نقل مى‏كند.درباره حدى كه بر حسان،مسطح و حمنه جارى شده،نيز اشعارى گفته‏اند. (5)

و اين بود خلاصه داستان طبق روايات اهل سنت كه در بيش از پانزده حديث نقل شده و سند همه آنها نيز به خود عايشه مى‏رسد.

ولى بر طبق روايات ديگرى كه در كتابهاى حديثى شيعه وارد شده آيه إفك درباره كسانى نازل شد كه به ماريه قبطيه تهمت زده و با كمال بى‏شرمى گفتند ابراهيم فرزند رسول خدا نيست و فرزند جريح قبطى است و جريح نام غلامى بوده كه همان مقوقس حاكم مصر كه ماريه را براى رسول خدا فرستاد(به شرحى كه پس از اين خواهيم گفت)آن غلام را نيز به همراه او براى رسول خدا فرستاد و چون آن غلام همزبان ماريه بوده و بلكه طبق پاره‏اى از روايات،بستگى نزديكى با ماريه داشته نزد وى رفت و آمد مى‏كرد.

و در بسيارى از روايات نام كسى كه اين تهمت را زده نيز ذكر كرده‏اند كه براى اطلاع بيشتر مى‏توانيد به پاورقى بحار الانوار (6) مراجعه نماييد و روايات را نيز مطالعه كنيد.

به نظر ما نيز روايات محدثين شيعه معتبرتر و از جهاتى صحيحتر است كه در زير به‏برخى از آنها اشاره مى‏شود و تحقيق بيشتر را در اين باب به كتابهاى تفسيرى و حديثى حواله مى‏دهيم:

1.سوره نور كه آيه افك در آن سوره است.در سال نهم هجرت نازل شد چنانكه آيات صدر اين سوره نيز بدان گواهى دهد و در همان سال نيز ابراهيم فرزند رسول خدا(ص)از دنيا رفته و تهمت زننده نيز در همان سال اين گفتار ناهنجار را به خيال خود براى تسليت رسول خدا بر زبان جارى كرده...ولى جنگ«بنى المصطلق»همان گونه كه شنيديد در سال ششم اتفاق افتاده است!

2.در اين روايات آمده كه صفوان بن معطل مردى نداشته،در صورتى كه ابن حجر در شرح حال او مى‏نويسد او زن داشت و همسرش را كتك زد و آن زن شكايت صفوان را به نزد رسول خدا برد ...

3.و نيز در اين روايات آمده بود كه رسول خدا براى راضى كردن حسان بن ثابت كنيزى به نام سيرين بدو داد...در صورتى كه سيرين نام كنيزى است كه همان مقوقس در سال هفتم يا هشتم او را براى رسول خدا فرستاد چنانكه ارباب تراجم نوشته‏اند...

4.از اينها گذشته خود اين مطلب كه نگهبانان هودج عايشه هنگام بستن آن بر شتر نفهمند كه عايشه در آن نيست بسيار بعيد به نظر مى‏رسد و پذيرفتن آن مشكل است...گذشته از اينكه بردن عايشه در اين سفر نيز بعيدتر از خود آن مطلب است...

5.اين مطلب نيز كه در صدر اين حديث آمده بود كه رسول خدا در هر سفرى كه مى‏رفت يكى از زنان خود را با قيد قرعه به همراه خود مى‏برد...مورد بحث و تحليل و قابل خدشه است،و ظاهرا اين مطلب از غير عايشه و در حديث ديگرى نقل نشده،و به گفته مؤلف كتاب سيرة النبى (ص)بعيد نيست كه اين گفتار نيز ساخته و پرداخته دشمنان اسلام و دشمنان پيامبر گرامى آن بوده كه پيوسته سعى مى‏كردند تا رسول خدا(ص)را مردى شهوتران و زن دوست معرفى كنند تا آنجا كه بگويند:در جنگها نيز كه مردان مسلمان در فكر جانبازى و شهادت در راه اسلام و مكتب بودند،آن حضرت از زنان و لذت بردن از آنها بى‏نياز نبوده و خوددارى نمى‏كرده.. .

گذشته از اينكه همان گونه كه گفته شد:سند روايات افك طبق نقل مورخين و راويان اهل سنت،همه جا به خود عايشه مى‏رسد كه اين هم مسئله‏انگيز و خدشه سازاست.

و خدشه‏هاى ديگرى نيز وجود دارد و در اين مختصر كه منظور ما از تدوين آن نقل متن تاريخ است نگنجد و براى اطلاع بيشتر مى‏توانيد به همان پاورقى بحار الانوار و سيرة المصطفى (صص 488 به بعد)مراجعه نماييد،و اشكالات اين داستان را بر طبق نقل عايشه و روايات اهل سنت از زير نظر بگذرانيد...

صلح حديبية

و بيعت رضوان

در ماه ذى قعده سال ششم بود كه رسول خدا(ص)در خواب ديد با يارانش به مكه رفته و به طواف خانه خدا و انجام مناسك عمره موفق گشته‏اند.پيغمبر اين خواب را براى اصحاب نقل كرده و وعده آن را به آنها داد و به دنبال آن از مسلمانان و قبايل اطراف مدينه دعوت كرد با او براى انجام عمره به سوى مكه حركت كنند.

قبايل مزبور بجز عده معدودى دعوت آن حضرت را نپذيرفتند و تنها همان مهاجر و انصار مدينه بودند كه اكثرا آماده حركت شدند و به همراه آن حضرت از مدينه بيرون رفتند.

همراهان آن حضرت را در اين سفر برخى هفتصد نفر و برخى يك هزار و چهارصد نفر نوشته‏اند .

پيغمبر اسلام مقدارى كه از مدينه بيرون رفت و به«ذى الحليفة»ـكه اكنون به نام مسجدى كه در آنجا بنا شده به«مسجد شجره»معروف استـرسيد جامه احرام پوشيد و هفتاد شتر نيز كه همراه برداشته بود نشانه قربانى بر آنها زد و از جلو براند تا به افرادى كه خبر حركت او را به قريش مى‏رسانند بفهماند كه به قصد جنگ بيرون نيامده بلكه منظور او تنها انجام عمره و طواف خانه خداست.

پيغمبر اسلام و همراهان همچنان«لبيك»گويان تا«عسفان»كه نام جايى است در دو منزلى مكه پيش راندند و در آنجا به مردى بشير نامـكه از قبيله خزاعه بود برخورد و اوضاع را از او جويا شد و بشير در پاسخ آن حضرت عرض كرد:قريش كه‏از حركت شما مطلع شده‏اند براى جلوگيرى از شما همگى از شهر خارج شده و زن و بچه‏هاى خود را همراه آورده‏اند و سوگند ياد كرده‏اند تا نگذارند به هيچ قيمتى شما داخل مكه شويد و خالد بن وليد را با دويست نفر از جلو فرستاده تا خود نيز به دنبال او برسند و خالد با همراهان تا«كراع الغميم» (1) آمده‏اند.

پيغمبر فرمود:واى بر قريش كه هستى خود را در اين كينه توزيها از دست داده‏اند چه مى‏شد كه اينها از همان آغاز مرا با ساير قبايل عرب وا مى‏گذاردند تا اگر آنها بر من پيروز مى‏شدند مقصودشان حاصل مى‏شد،و اگر من بر آنها غالب مى‏شدم قريش اسلام را مى‏پذيرفتند اگر اين كار را هم نمى‏كردند با نيرو و قوه با من مى‏جنگيدند،اينها چه مى‏پندارند؟به خدا سوگند من در راه اين دينى كه خدا مرا بدان مبعوث فرموده آن قدر مى‏جنگم تا خدا آن را پيروز گرداند يا جان خود را بر سر اين كار گذارده و كشته شوم!

به دنبال آن،رو به همراهان كرده فرمود:كيست تا ما را از راهى ببرد كه با قريش برخورد نكنيم؟

مردى از قبيله اسلم كه راههاى حجاز را خوب مى‏دانست پيش آمده و انجام اين كار را بر عهده گرفت سپس جلو افتاده و مهار شتر پيغمبر را به دست گرفت و از ميان دره‏ها و سنكلاخهاى سخت آنها را عبور داده و پس از اينكه راههاى دشوار و سختى را پشت سر گذاردند به فضاى باز و وسيعى رسيدند و همچنان تا«حديبيه»كه نام دهى است در نزديكى مكهـو فاصله آن تا مكه يك منزل راه بودـپيش رفتند.

در آنجا به گفته ابن اسحاقـناگهان شتر از رفتن ايستاد و ديگر پيش نرفت.پيغمبر دانست كه در اين كار سرى است و از اين رو وقتى اصحاب گفتند:شتر وامانده و نمى‏تواند راه برود؟فرمود :نه،وانمانده بلكه آن كس كه فيل را از رفتن به سوى مكه بازداشت اين شتر را هم از حركت باز داشته است و من امروز هر پيشنهادى قريش بكنند كه داير بر مراعات جنبه خويشاوندى باشد مى‏پذيرم و به دنبال آن دستور داد همراهان پياده شوند و در آنجا منزل كنند.لشكر اسلام در آن سرزمين فرود آمد اما از نظر بى‏آبى رنج مى‏بردند و از اين رو به رسول خدا (ص)عرض كردند:در اين سرزمين آبى يافت نمى‏شود؟پيغمبر اسلام از تيردان چرمى خود،تيرى بيرون آورد و به براء بن عازب داد و فرمود:آن را در ته يكى از اين چاهها فرو بر،و او چنان كرد و به دنبال آن آب بسيارى از چاه خارج شد و همگى سيراب شدند.

رفت و آمد فرستادگان قريش و رد و بدل پيامهاى صلح

قرشيان كه تصميم گرفته بودند به هر قيمتى شده نگذارند پيغمبر اسلام به آن صورت وارد مكه شود و آن را براى خود خوارى و ذلت و ننگ مى‏دانستند و مى‏گفتند:اگر محمد بدين ترتيب به مكه در آيد صولت و قدرت ما در نزد عرب شكسته خواهد شد و حرمت ما از ميان خواهد رفت،با لشكرى انبوه از مكه بيرون آمده بودند و پيغمبر اسلام نيز همه جا با گفتار و رفتار خود مى‏خواست بفهماند كه براى جنگ با قريش بيرون نيامده و جز انجام مراسم عمره و طواف و قربانى منظور ديگرى ندارد،از اين رو وقتى بديل بن ورقاء خزاعى،مكرز بن حفص و حليس بن علقمه رئيس«احابيش» (2) و به دنبال همه عروة بن مسعود ثقفى كه شخصيت بزرگى بود به نزد رسول خدا(ص)آمدند و با آن حضرت مذاكره كرده و هدف او را از اين سفر و آمدن تا پشت دروازه مكه مى‏پرسيدند پاسخ همه را به يك گونه مى‏داد و به طور خلاصه به همه مى‏فرمود:

ـما براى جنگ نيامده‏ايم بلكه منظورمان زيارت خانه خدا و انجام عمره است،سپس مى‏خواهيم اين شتران را قربانى كرده گوشت آنها را براى شما واگذاريم و باز گرديم!

فرستادگان كه اين سخنان را مى‏شنيدند و وضع مسلمانان را نيز مشاهده مى‏كردند كه همگى در حال احرام هستند و اسلحه‏اى جز يك شمشير كه آن هم در غلاف است‏همراه نياورده‏اند و شتران را نيز كه همگى نشانه قربانى داشتند از نزديك مى‏ديدند خشمناك به سوى قريش باز مى‏گشتند و هر كدام به نوعى آنها را ملامت كرده و به دفاع از مسلمين برخاسته و مى‏گفتند :

ـچرا مانع زيارت زائرين خانه خدا مى‏شويد؟و چرا هر آدم بى‏نام و نشانى حق دارد به زيارت خانه خدا بيايد ولى زاده عبد المطلب با آن همه عظمت و شرافت خانوادگى و دودمان سادات مكه حق زيارت ندارد؟ما از نزديك مشاهده كرديم كه اينان لباس جنگ نپوشيده و هر كدام دو جامه احرام بيش در تن ندارند،شتران قربانى را كه همگى علامت قربانى داشتند و در اثر طول كشيدن زمان قربانى كركهاى خود را خورده بودند به چشم خود ديديم!چرا دست از لجاجت و كينه توزى بر نمى‏داريد؟

قريش در محذور سختى گرفتار شده بودند،از طرفى ورود مسلمانان را به مكه كه دشمنان سر سخت خود مى‏دانستند و بزرگان و پهلوانان نامى آنها به دست ايشان كشته شده بودند براى خود بزرگترين ننگ و شكست مى‏دانستند و حاضر نبودند به چنين خفت و خوارى تن دهند و زبان شماتت عربها را به روى خود باز كنند،از سوى ديگر روى هيچ قانونى حق نداشتند از زايرين خانه خداـهر كس كه باشدـجلوگيرى كنند و او را از انجام مراسم عمره يا حج باز دارند،از اين رو در كار خود سخت متحير بودند.

بخصوص كه بسختى مورد اعتراض و انتقاد فرستادگان خود نيز قرار گرفته بودند تا آنجا كه بيم يك اختلاف داخلى و محلى نيز ميان آنها مى‏رفت.حليس بن علقمهـرئيس احابيشـوقتى از نزد محمد(ص)بازگشت به قريش گفت:به خدا سوگند اگر جلوى محمد را رها نكنيد و مانع زيارت او شويد من با شما قطع رابطه خواهم كرد و احابيش را از دور شما پراكنده خواهم ساخت.

و نيز عروة بن مسعود ثقفىـكه مورد احترام همه قريش بودـوقتى از نزد رسول خدا(ص)بازگشت و به چشم خود ديده بود كه پيغمبر اسلام چه احترام و عظمتى در نظر مسلمانان دارد تا آنجا كه اگر تار مويى از سر و صورت او بر زمين مى‏افتد فورا آن را از زمين برداشته و نگهدارى مى‏كنند و يا در وقت وضو نمى‏گذارند قطره آبى ازوضوى آن حضرت بر زمين بريزد و هر قطره آن را شخصى از آنها براى تبرك مى‏برد و به سر و صورت و بدن خود مى‏مالد...به قريش گفت :

ـاى گروه قريش من به دربار پادشاهان ايران و امپراتوران روم و سلاطين حبشه رفته‏ام و چنين احترامى كه پيروان محمد از او مى‏كنند در هيچ كدام يك از دربارهاى آنها نديده‏ام و با اين ترتيب هرگز او را تسليم شما نخواهند كرد و از دورش پراكنده نخواهند شد،اكنون هر فكرى داريد بكنيد!و هر تصميمى كه مى‏خواهيد بگيريد!

رسول خدا(ص)نيز كه مأمور به جنگ نبود،مى‏كوشيد تا كمترين بهانه‏اى براى جنگ به دست قريش ندهد و به هر ترتيبى شده مى‏خواست خونى ريخته نشود و شمشيرى كشيده نشود و حرمت ماه محرم شكسته نگردد،و اگر چنين كارى هم مى‏شود از طرف قريش شروع شود تا آنها متهم به نقض حرمت ماه حرام گردند نه مسلمانان.

اسارت مكرز بن حفص به دست مسلمانان

قرشيان كه سخت در محذور افتاده بودند مكرز بن حفص را كه به شجاعت و بى‏باكى معروف بود با چهل پنجاه نفر از سواركاران ورزيده مأمور كردند تا در اطراف لشكر مسلمانان جولانى بزنند و اگر بتوانند كسى را از ايشان دستگير ساخته به نزد قريش ببرند تا گروگانى از مسلمانان در دست قريش باشد و بلكه از اين راه بتوانند پيشنهادهاى خود را برايشان بقبولانند،اما مكرز و همراهان نيز نتوانستند كارى انجام دهند و همگى به دست نگهبانان لشكر اسلام اسير گشته و آنها را به نزد پيغمبر اسلام بردند و رسول خدا(ص)به همان جهت كه مأمور به جنگ نبود دستور داد آنها را آزاد كنند و با اينكه آنها پيش از اسارت خود به سوى مسلمانان تيراندازى كرده و آزار زيادى رسانده بودند و حتى به گفته برخى:يكى از مسلمانان را نيز به نام ابن زنيم به قتل رسانده بودند،به دستور پيغمبر،همگى آزاد شده سالم به سوى قريش بازگشتند.

عذرخواهى عمر از فرمان رسول خدا(ص)

در اين وقت پيغمبر اسلام(ص)عمر را خواست و بدو فرمود:بيا و به نزد قريش برو و منظور ما را از اين سفر براى آنان تشريح كن و پيغام ما را به گوش آنها برسان!

عمر كه از قريش بر جان خود مى‏ترسيد صريحا از انجام اين كار عذر خواست و گفت:يا رسول الله از قبيله بنى عدى كسى در مكه نيست تا از من دفاع كند و من از قريش مى‏ترسم و بهتر است براى اين كار عثمان را بفرستى كه خويشانى در مكه دارد و مى‏توانند از او حمايت كنند . (3)

پيغمبر خدا كه ديد عمر حاضر به انجام اين دستور نيست عثمان را مأمور اين كار كرد و عثمان به مكه آمد و ابتدا به خانه أبان بن سعيدـپسر عموى خودـرفت و از او خواست تا وى را در پناه خود قرار دهد تا پيام رسول خدا(ص)را به قريش برساند و ابان او را در پناه خود قرار داده و به نزد قريش برد و عثمان پيغام آن حضرت را رسانيد.

قريش با اكراه سخنان او را گوش دادند و در پاسخ گفتند:ما اجازه نمى‏دهيم محمد به اين شهر در آيد و طواف كند ولى خودت كه به اينجا آمده‏اى مى‏توانى برخيزى و طواف كنى؟

عثمان گفت:من پيش از پيغمبر اين كار را نخواهم كرد و تا او طواف نكند من طواف نمى‏كنم،و به دنبال آن قرشيان نگذاردند عثمان به نزد پيغمبر باز گردد و او را در مكه محبوس كردند .

بيعت رضوان

از اين سو خبر به مسلمانان رسيد كه عثمان را كشته‏اند!و به دنبال اين خبر هيجانى در مسلمانان پيدا شد و رسول خدا(ص)نيز كه در زير درختى نشسته بود فرمود:از اينجا بر نخيزم تا تكليف خود را با قريش معلوم سازم و به دنبال آن از مسلمانان براى‏دفاع از اسلام بيعت گرفت و چون اين بيعت در زير درختى انجام شد به همين جهت آن را«بيعت شجره»نيز گفته‏اند .

منادى آن حضرت فرياد زد:كسانى كه حاضرند تا پاى جان در راه دين پايدارى كنند و نگريزند بيايند و با پيغمبر خود بيعت كنند،مسلمانان دسته دسته آمدند و با آن حضرت بيعت كردند،تنها يك تن از منافقين مدينه به نامـجد بن قيسـخود را زير شكم شتر پنهان كرد تا بيعت نكند و در اين پيمان مقدس شركت نجست.

پيغمبر اسلام با اين عمل به قرشيان هشدار داد كه اگر براستى سر جنگ دارند و بهانه‏جويى مى‏كنند او نيز متقابلا آماده جنگ خواهد شد و عواقب سياسى و زيانهاى مالى و جانى آن متوجه آنان خواهد شد ولو اينكه در حقيقتـهمان طور كه گفته بودـسر جنگ نداشت و مأمور به قتال نبود.و شايد جهت ديگر آن نيز آرام كردن احساسات تند مسلمانان و افرادى كه با شنيدن خبر قتل عثمان خونشان به جوش آمده بود و آن نرمشها را از پيغمبر مى‏ديدند بوده است،و الله العالم.

آمدن سهيل بن عمرو از طرف قريش و تنظيم قرارداد صلح

پس از اينكه كار بيعت پايان يافت خبر ديگرى رسيد كه عثمان زنده است و به قتل نرسيده و در دست مشركين زندانى شده،و از آن سو سهيل بن عمروـيكى از سرشناسان و متفكران قريشـرا ديدند كه به عنوان نمايندگى از طرف قريش و مذاكره با رسول خدا مى‏آيد.

پيغمبر كه از دور چشمش به سهيل افتاد فرمود:قريش به فكر صلح افتاده‏اند كه اين مرد را فرستاده‏اند و چنان هم بود زيرا قريش پس از شور و گفتگوى زياد سهيل بن عمرو را فرستاده بودند تا به نمايندگى از طرف آنها به هر نحو كه مى‏تواند پيغمبر اسلام را راضى كند تا در آن سال از انجام عمره و ورود به مكه خوددارى كرده سال ديگر اين كار را انجام دهد و ضمنا مذاكراتى هم درباره ترك مخاصمه و تكليف مهاجرينى كه از مكه به مدينه مى‏روند و افراد مسلمانى هم كه در مكه به سر مى‏بردند و موضوعات ديگرى كه مورد اختلاف بود انجام دهد،و قراردادى در اين باره از هردو طرف امضا شود.

به خوبى روشن بود كه اين قرار داد و مصالحه به هر نحو هم كه بود از نظر سياسى در چنين وضعى به نفع مسلمانان تمام مى‏شد زيرا از طرف قريش مسلمانان به رسميت شناخته شده بودند بدون آنكه خونى ريخته شود و جنگى بر پا گردد،اما از نظر برخى افراد كوته نظر كه خود را براى ورود به شهر مكه آماده كرده بودند و مآل انديش نبودند تحمل اين كار ناگوار و دشوار مى‏نمود،و از آن جمله عمر بن خطاب بود كه بسختى به اين كار پيغمبر اعتراض كرد،چنانكه در ذيل مى‏خوانيد.

اعتراض عمر بن خطاب به رسول خدا(ص)

مورخين مى‏نويسند هنگامى كه مذاكرات مقدماتى براى نوشتن و تنظيم صلحنامه ميان رسول خدا (ص)و سهيل بن عمرو انجام شد عمر از جا برخاست و به نزد ابو بكرـدوست صميمى خودـآمده و با ناراحتى از او پرسيد:مگر اين مرد پيغمبر خدا نيست؟

ابو بكر گفت:چرا!

عمر گفت:مگر ما مسلمان نيستيم؟

ابو بكر گفت:چرا.

عمر گفت:مگر اينها مشرك نيستند؟

ابو بكر گفت:چرا.

عمر گفت:پس با اين وضع چرا ما زير بار ذلت برويم و خوارى را براى خود بخريم؟

ابو بكر گفت:هر چه هست مطيع و فرمانبردار وى باش كه او رسول خدا است!اما عمر قانع نشد و به نزد آن حضرت آمده و همان سؤالات را تكرار و چون پرسيد:پس چرا ما بايد زير بار ذلت و خوارى برويم؟

رسول خدا(ص)فرمود:اين ديگر امر خداست و من نيز بنده و فرمانبردار اويم و نمى‏توانم امر او را مخالفت كنم.عمر گفت:مگر تو نبودى كه به ما وعده دادى بزودى خانه خدا را طواف خواهيم كرد؟

فرمود:چرا،من چنين وعده دادم ولى آيا وقت آن را هم تعيين كردم؟و هيچ گفتم كه همين امسال خواهد بود؟

عمر گفت:نه.

فرمود:پس به تو وعده مى‏دهم كه اين كار انجام خواهد شد و ما خانه خدا را طواف و زيارت خواهيم كرد.

عمر ديگر سخنى نگفت و رفت. (4)

و در بسيارى از تواريخ اهل سنت و ديگران است كه عمر بارها مى‏گفت:من آن روز در نبوت پيغمبر شك و ترديد كردم.

على(ع)متن قرارداد را مى‏نويسد

پس از اين مذاكرات رسول خدا(ص)على(ع)را طلبيد و به او فرمود:بنويس:

«بسم الله الرحمن الرحيم»

سهيل بن عمرو گفت:من اين عنوان را به رسميت نمى‏شناسم،بايد همان عنوان رسمى ما را بنويسى«بسمك اللهم»و على(ع)نيز به دستور رسول خدا(ص)همان گونه نوشت.

آن گاه فرمود:بنويس«اين است آنچه محمد رسول الله با سهيل بن عمرو نسبت به آن موافقت كردند...

سهيل گفت:اگر ما تو را به عنوان«رسول الله»مى‏شناختيم كه اين همه با تو جنگ و كارزار نمى‏كرديم،بايد اين عنوان نيز پاك شود و به جاى آن«محمد بن عبد الله»نوشته شود،پيغمبر قبول كرد و چون متوجه شد كه براى على بن ابيطالب دشوار است عنوان«رسول الله»را از دنبال نام پيغمبر پاك كند خود آن حضرت انگشتش را پيش برده و فرمود:يا على جاى آن را به من نشان ده و بگذار من خود اين عنوان را پاك كنم و به‏دنبال آن فرمود:

«أكتب فان لك مثلها تعطيها و انت مضطهد».

قرارداد مزبور نوشته شد و به امضاى طرفين رسيد و به دنبال آن قبيله خزاعه درعهد و پيمان رسول خدا(ص)در آمدند و قبيله بكر نيز خود را در عهد و پيمان قريش در آوردند و همين قبيله بكر با شبيخونى كه به قبيله خزاعه زد مقدمات نقض قرارداد را فراهم ساختند و سبب شدند تا پيغمبر اسلام در سال هشتم با لشكرى گران به عنوان دفاع از قبيله خزاعه به سوى مكه حركت كند و منجر به فتح مكه و حوادث پس از آن گرديد به شرحى كه ان شاء الله پس از اين خواهد آمد.

در چهره بسيارى از افراد مسلمان آثار ناراحتى و نارضايتى از اين قرارداد مشهود بود،اما دور نماى كار براى آنان روشن نبود و بخوبى موضوعات را ارزيابى نمى‏كردند و طولى نكشيد كه بر همگان روشن شد كه قرارداد مزبور چه پيروزى بزرگى براى مسلمانان به ارمغان آورد،چنانكه به گفته بسيارى از مفسران سوره فتح و آيات مباركه«انا فتحنا لك فتحا مبينا...»در همين واقعه نازل گرديد و از زهرى نقل شده كه گفته است:

پيروزى و فتحى براى مسلمانان بزرگتر از آن پيروزى نبود،زيرا مسلمانان كه تا به آن روز پيوسته در حال جنگ با مشركين و در فكر تهيه لشكر و اسلحه و تنظيم سپاه و استحكام برج و باروى شهر مدينه در برابر حملات احتمالى مشركين بودند از آن به بعد با خيالى آسوده به تفكر در دستورهاى اسلامى و دفع دشمنان ديگر و بسط و توسعه اسلام به نقاط ديگر جزيرة العرب و بلكه قاره‏ها و ممالك ديگر افتادند،و در جريانات بعدى نيز شواهد اين مطلب بخوبى ديده مى‏شود،زيرا عموم مورخين داستان نامه نگارى آن حضرت را به سران و زمامداران جهان و دعوت آنها را به پذيرفتن اسلام و نبوت خود و جريانات پس از آن را در وقايع پس از صلح حديبيه نوشته و ثبت كرده‏اند.

پيروزى ديگرى كه از اين قرارداد نصيب مسلمانان گرديد آن بود كه تا به آن روز افراد تازه مسلمانى كه در مكه بودند تحت فشار و شكنجه مشركان قرار داشته و بيشتر به حال تقيه و اختفا در آن شهر زندگى مى‏كردند و جرئت اظهار عقيده و انجام برنامه‏هاى دينى خود را نداشتند،ولى از آن پس اسلام در نظر مشركان به رسميت شناخته شده بود و آنها مى‏توانستند آزادانه مراسم دينى خود را انجام دهند و بلكه‏دست به كار تبليغ دين اسلام در مكه و اطراف آن شهر شدند و به فاصله اندكى افراد بسيارى را به دين اسلام هدايت نمودند. (7)

و به هر صورت قرارداد مزبور در ميان نارضايتى و چهره‏هاى گرفته و درهم جمعى از مسلمانان به امضا رسيد و به دنبال آن منادى رسول خدا ندا كرد كه چون كار صلح به پايان رسيد مسلمانان از احرام بيرون آيند و سرها را تراشيده و تقصير كنند و قربانى‏ها را نحر كنند.اما اكثرا در انجام اين دستور تعلل كرده و حاضر نبودند تقصير و نحر كنند تا اينكه پيغمبر گرفته خاطر به خيمه ام سلمه كه در آن سفر همراه آن حضرت بود وارد شد و چون ام سلمه علت كدورت خاطر آن حضرت را سؤال كرد و از ماجرامطلع گرديد عرض كرد:اى رسول خدا!شما بيرون برويد و سر خود را تراشيده و نحر كنيد،مردم نيز به پيروى از شما اين كار را خواهند كرد،و همين طور هم شد كه وقتى مردم ديدند پيغمبر اسلام سر خود را تراشيده ديگران نيز سرها را تراشيده و شتران را نحر كردند و سپس به سوى مدينه حركت نمودند.

داستان ابو بصير

پس از قرارداد حديبيه طولى نكشيد كه يكى از مسلمانان مكه به نام عتبة بن اسيد كه كنيه‏اش ابو بصير بود به مدينه گريخت و پس از چند روز،نامه‏اى از طرف قريش به پيغمبر رسيد كه ابو بصير بدون اجازه مولاى خود به شهر شما آمده و طبق قرارداد بايد او را به مكه بازگردانيد؟و اين نامه را به وسيله مردى عامرى با غلامى كه داشت به مدينه فرستاده بودند.

رسول خدا(ص)ابو بصير را طلبيد و به او فرمود:ما با قريش قراردادى بسته‏ايم كه نمى‏توانيم به آن خيانت كنيم اكنون با اين دو نفر به مكه بازگرد تا خدا براى تو و ساير ناتوانان راه گريزى مهيا فرمايد و چون ابو بصير گفت:آيا مرا به سوى مشركين باز مى‏گردانى كه از دين خدا بيرونم كنند؟باز همان پاسخ را از پيغمبر شنيد.

ابو بصير به ناچار تسليم آن دو نفر شد و راه مكه را پيش گرفت اما هنوز چندان از مدينه دور نشده بود كه فكرى به نظر ابو بصير رسيد تا خود را از چنگال آن دو نفر رها كند و به دنبال آن وقتى در«ذى الحليفه»پياده شدند به مرد عامرى گفت:شمشير برنده و تيزى دارى؟آن مرد گفت:آرى،پرسيد:مى‏توانم آن را ببينم؟گفت:آرى و چون شمشير را از او بگرفت بى‏مهابا گردن آن مرد عامرى را زده و غلام او كه چنان ديد به سوى مدينه گريخت و خود را به پيغمبر اسلام رسانيد و به دنبال او ابو بصير نيز با همان شمشير كه در دست داشت به مدينه آمد و به پيغمبر عرض كرد:تو طبق قرارداد مرا به فرستادگان قريش سپردى و من نيز به خاطر دفاع از دين خود دست به چنين كارى زدم!

رسول خدا(ص)كه از دليرى ابو بصير تعجب كرده بود فرمود:عجب آتش افروزجنگى است اين مرد اگر همدستانى داشته باشد!

ابو بصير كه مى‏ديد طبق قرارداد نمى‏تواند در مدينه بماند با اشاره مسلمانان و يا به فكر خود از مدينه خارج شد و خود را به ساحل دريا و سر راه كاروان قريش كه براى تجارت به شام مى‏رفتند رسانيد و در آنجا پنهان شد و هرگاه مى‏توانست دستبردى به آنها مى‏زد و يا كسى از آنها را به قتل مى‏رسانيد.

كم كم افراد مسلمان ديگرى نيز كه در مكه بودند و طبق قرارداد حديبيه نمى‏توانستند به مدينه و نزد مسلمانان بيايند وقتى از داستان ابو بصير مطلع شدند خود را به او رسانده و در ساحل دريا منزل گرفتند و تدريجا عدد آنها به هفتاد نفر رسيد و خطر بزرگى را براى كاروان قريش فراهم ساختند و در نتيجه راه تجارتى قريش به شام نا امن شد و قريش كه متوجه شدند هيچ راهى براى رفع مزاحمت ابو بصير و يارانش جز توسل به پيغمبر خدا ندارند،ناچار شدند نامه‏اى به آن حضرت بنويسند و از او بخواهند ابو بصير و يارانش را به مدينه بطلبد و ماده مربوط به«استرداد پناهندگان»را از متن قرارداد حذف كند و آنها را در مدينه پيش خود نگاه دارد.

بدين ترتيب اين ماده قرارداد كه به مسلمانان تحميل شده بود و مسلمانان آن را براى خود ننگى بزرگ مى‏دانستند،به پيروزى و افتخار مبدل شد و به پيشنهاد خود دشمن،از متن قرارداد حذف گرديد.

فضيلتى از على بن ابيطالب(ع)

در تواريخ اهل سنت و دانشمندان شيعه با اختلاف اندكى مذكور است كه چون قرارداد حديبيه به امضا رسيد سهيل بن عمرو و جمعى از مشركين به نزد رسول خدا(ص)آمده گفتند:

ـجمعى از بردگان و كوته فكران ما در اين مدت پيش تو آمده‏اند آنها را به ما بازگردان !

در اينجا بود كه رسول خدا(ص)غضبناك شد بدانسان كه چهره‏اش سرخ گرديد و فرمود:«لتنتهن يا قريش او ليبعثن الله عليكم رجلا امتحن الله قلبه للايمان يضرب رقابكم و انتم خارجون عن الدين».

[اى گروه قريش(از اين لجاجت)دست بداريد و يا آنكه خداوند مردى كه دلش را به ايمان آزموده است بر شما بگمارد تا گردنهاى شما را در وقتى كه از دين بيرون هستيد بزند!]ابو بكر گفت :اى رسول خدا منظورت من هستم؟فرمود:نه،عمر گفت:من هستم؟فرمود:نه،«و لكنه خاصف النعل»بلكه او كسى است كه نعلين مرا وصله مى‏زند و در آن وقت على(ع)مشغول دوختن نعلين پيغمبر بود !

دعوت سران جهان به اسلام

پس از قرارداد حديبيه چنانكه گفتيم رسول خدا(ص)در فكر تبليغ اسلام به خارج شبه جزيره و انجام مأموريت و رسالت جهانى خويش افتاد و بدين منظور تصميم گرفت نامه‏هايى به سران جهان آن روز و زمامداران كشورهاى مختلف آن زمان بنويسد و افرادى را پيش آنها بفرستد و بدين منظور روزى به اصحاب خود فرمود:

اى مردم بدانيد كه خداوند مرا به همه جهانيان مبعوث فرموده و مبادا شما همانند حواريين عيسى در اين باره با من مخالفت كنيد!

و چون اصحاب عرض كردند:چگونه حواريين با عيسى مخالفت كردند؟پاسخ داد:

ـآنان را به دعوت كسانى مى‏فرستاد،پس آنكه راهش نزديك و كوتاه بود خوشنود و آنها كه راهشان دور و دراز بود ناراضى و در انجام مأموريتش كوتاهى مى‏كردند!

و بدين ترتيب آنها را آماده انجام مأموريت الهى و جهانى خويش نموده سپس دستور داد مهرى از نقره برايش بسازند و جمله«محمد رسول الله»را در آن بكنند تا پاى نامه‏ها را بدان مهر كند،و آن گاه دستور داد نامه‏هايى با عبارات مختلف كه مضمون همه آنها نزديك به هم بود به سران جهان بنويسند كه ما براى نمونه يكى ازآن نامه‏ها را در اينجا نقل كرده و تحقيق بيشتر را براى طالبين به كتابهاى مفصلى كه در اين باره نگاشته شده واگذار مى‏كنيم . (1)

نامه‏اى كه به مقوقس پادشاه مصر نوشت

متن نامه كه مى‏گويند هم اكنون در موزه‏هاى مصر و اروپا موجود است اين است:

«بسم الله الرحمن الرحيم.من محمد بن عبد الله الى المقوقس عظيم القبط،سلام على من اتبع الهدى،اما بعد فانى ادعوك بدعاية الاسلام،اسلم تسلم،يؤتك الله اجرك مرتين،فان توليت فانما عليك اثم القبط«يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم أن لا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فإن تولوا فقولوا اشهدوا بأنا مسلمون».

 [به نام خداى بخشاينده و رحيم،از محمد بن عبد الله به سوى مقوقس بزرگ قبطيان،سلام بر كسانى كه پيرو هدايت‏اند،سپس من تو را به اسلام دعوت مى‏كنم مسلمان شو تا در امان باشى و خدا پاداش تو را دوبار مى‏دهد،و اگر نپذيرفتى گناه قبطيان به گردن توست«اى اهل كتاب بياييد كلمه‏اى را كه ميان ما و شماست بپذيريد كه جز خدا را نپرستيم و چيزى با او شريك نكنيم و بعضى از ما بعضى ديگر را غير خداى يكتا به خدايى نگيرد اگر روى برتافتند بگو شهادت بدهيد كه ما مسلمانيم.]

«محمد پيامبر خدا»

مورخين نوشته‏اند:اين نامه كه به مقوقس رسيد در صدد تحقيق بر آمد و از فرستاده پيغمبر يعنى حاطب بن ابى بلتعه كه نامه را برده بود سؤالاتى درباره اوصاف و خصوصيات آن حضرت نمود و سپس پاسخ نامه را نوشت و با هدايايى براى آن حضرت ارسال داشت كه از آن جمله مقدارى لباس و چند كنيز و غلام و الاغ و استرى بود و برخى گفته‏اند طبيبى نيز به همراه آنان فرستاد كه مسلمانان را مداوا كند و چون آنها را به نزد پيغمبر(ص)آوردند همه را قبول كرد ولى به طبيب فرمود:تابازگرد چون ما مردمى هستيم كه تا گرسنه نشويم غذا نمى‏خوريم و چون غذا نيز بخوريم سير غذا نمى‏خوريم.

پيغمبر اكرم به همين مضمون نامه‏هاى ديگرى به پادشاه ايرانـكه در آن وقت پرويز بودـ،امپراتور روم كه نامش هرقل بود،نجاشى دوم (2) پادشاه حبشه،حارث بن ابى شمرـسلطان غسانـ،جيفر و عياذ پسران جلندىـپادشاهان عمانـ،ثمامة بن اثال و هوذة بن علىـپادشاهان يمامهـو ديگران نوشت و هر كدام را به وسيله يكى از اصحاب و ياران خود فرستاد و برخى گفته‏اند:همه نامه‏ها را نوشتند و فرستادگان همه در يك روز به سوى مأموريت خود عزيمت كردند و برخى نيز گفته‏اند:به طور مختلف و پراكنده نامه‏ها را بردند،و مجموع نامه‏هاى آن حضرت را كه جمع‏آورى كرده‏اند قريب به چهل نامه است كه به افراد مختلف و كشورها و قبايل نگاشته و فرستاده است. (3)

و به هر صورت برخى چون مقوقس با كمال ادب و احترام پاسخ نوشتند و هدايايى نيز ضميمه كرده براى پيغمبر اسلام فرستادند و مانند نجاشى پادشاه حبشه،و برخى چون پرويز و پادشاهان غسان از خواندن نامه خشمناك شده و آن را دريدند و پاسخى هم ندادند و بلكه افرادى را مأمور كردند براى دستگيرى و يا تهديد آن حضرت به حجاز بروند ولى بى‏نتيجه به نزد آنها بازگشتند،به شرحى كه در تواريخ مضبوط است.

در پايان اين فصل بد نيست قضاوتى را كه يكى از شخصيتهاى جهان معاصر ما درباره نامه‏هاى پيغمبر اسلام به سران جهان نموده است بخوانيد:

نهرو در كتاب خود،نگاهى به تاريخ جهان مى‏نويسد:

محمد(ص)از شهر مدينه پيامى براى حكمرانان و پادشاهان جهان فرستاد و آنها را به قبول وجود خداى يگانه و رسول او دعوت كرد،لابد اين پادشاهان وحكمرانان حيرت كردند كه اين مرد گمنام كيست كه جرئت كرده است براى آنها دستور صادر كند.

از فرستادن همين پيامها مى‏توان تصور كرد كه حضرت محمد(ص)چه اعتماد و اطمينان فوق العاده‏اى به خود و رسالتش داشته است و توانست همين اعتماد و ايمان را در مردم كشورش نيز به وجود آورد و به آنها الهام ببخشد،به طورى كه آن مردان توانستند بدون دشوارى بر نيمى از جهان معلوم آن زمان مسلط گردند،ايمان و اعتماد به نفس چيز بزرگى است و اين ثمرات عالى را به وجود مى‏آورد. (4)

سال هفتم هجرت

سال هفتم هجرت

جنگ خيبر

ماه ذى حجه بود كه رسول خدا(ص)از حديبيه بازگشت و تا مقدارى از ماه محرم در مدينه بود سپس به آن حضرت خبر رسيد كه يهود خيبر در صدد حمله به مدينه هستند و همين سبب شد تا دستور حركت به خيبر از طرف پيغمبر صادر شود و از طرفى به گفته برخى از مورخين رسول خدا (ص)پس از اينكه نامه به سران جهان نوشت به فكر افتاد ممكن است برخى از آنها مانند كسرىـپادشاه ايرانـو يا هرقل امپراتور روم در صدد برآيند تا از وجود خطرناكترين دشمنان اسلامـيعنى يهوديانى كه در حجاز سكونت دارندـبر ضد مسلمانان استفاده كرده و آنها را به جنگ با مسلمانان تحريك كنند و ديار يهوديان ساكن حجاز پايگاهى براى دشمنان اسلام گردد،و از اين رو پيغمبر اسلام بايد هر چه زودتر تصميم قاطعى براى پاك كردن حجاز از اين دشمنان خطرناك كه با شكست خوردن همكيشانشان يعنى يهود بنى النضير،بنى قينقاع و بنى قريظه در مدينه همچون مار زخم خورده‏اى شده بودند بگيرد،و پيش از اينكه آنها به فكر تهيه لشكر و جنگ و حمله به مدينه بيفتند آنها را سركوب كند،بخصوص كه آنها با قبيله غطفان نيز همپيمان بودند و در وقت بروز جنگ از كمك آنها نيز برخوردار مى‏گشتند.

به هر صورت لشكر اسلام از مدينه خارج شد و پرچم جنگ را نيز رسول خدا به دست على بن ابيطالب (ع)داد و بسرعت راه خيبر را در پيش گرفتند به طورى كه‏نزديك به دويست كيلومتر راه،مسافت ميان مدينه و خيبر را سه روزه طى كرد و براى اينكه ميان يهود مزبور و همپيمانانشان از قبيله غطفان جدايى اندازد كه قبيله مزبور نتوانند به كمك آنها بيايند در سر آب«رجيع»ـكه در نزديكى خيبر بود منزل كرد و آنجا را لشكرگاه خود قرار داد.

و به گفته ابن هشام قبيله غطفان وقتى از ماجرا با خبر شدند به قصد يارى يهود خيبر حركت كردند ولى به فكر زن و فرزند و اموال خود كه به جاى گذاشته بودند افتاده و گفتند:ممكن است در غياب ما محمد و لشكريانش به سرزمين ما حمله كرده و آنها را اسير نموده و اموال ما را به غنيمت ببرند از اين رو بازگشتند و به كمك آنها نيامدند و برخى از مورخين نيز عقيده دارند كه قبيله غطفان به آنها كمك كردند ولى آنها نيز مانند يهوديان خيبر شكست خورده به ديار خود بازگشتند و ظاهرا قول اول صحيحتر باشد.

و به هر صورت رسول خدا(ص)با لشكريان خود از آنجا حركت كرد و شبانه تا پشت قلعه‏هاى خيبر پيش رفت و در آنجا توقف نمود،صبح كه شد و يهوديان به عادت همه روزه با بيل و كلنگ از قلعه‏ها براى زراعت بيرون آمدند لشكريان اسلام را مشاهده كردند كه قلعه‏ها را محاصره كرده و پياده شده‏اند،از اين رو بسرعت وارد قلعه شده و فرياد زدند:

محمد با سپاهيانش!

پيغمبر خدا اين جريان را به فال نيك گرفت و فرمود:«خيبر خراب شد،ما وقتى بر قومى فرود آييم بدا به حالشان!»!

قلعه‏هاى خيبر

قبلا بايد دانست كه خيبر مركب از هفت قلعه محكم بود كه اطراف آن را مزارع سر سبز و نخلستانها احاطه كرده بود و محل سكونت چند تيره از يهود بوده.

نام اين قلعه‏ها به گفته ياقوت حموى به شرح زير بود:

ناعم،قموص،شق،نطاة،سلالم،و طيح و كتيبه.و در برخى از تواريخ دو قلعه ديگر به نام قلعه صعب بن معاذ و قلعه زبير نيز ذكر شده كه معلوم نيست نام ديگرى از همين قلعه‏هاى هفت گانه است و يا اضافه بر قلعه‏هاى مذكور بوده است.

يهوديان خيبر كه پيش بينى چنين حمله‏اى را از طرف مسلمانان كرده بودند قبلا تهيه جنگ را ديده و آذوقه و اسلحه كافى براى چنين روزى در قلعه‏ها ذخيره كرده بودند،و چون از ورود لشكر اسلام با خبر شدند براى مقابله با آنها به مشورت پرداختند و به دستور سلام بن مشكمـكه بزرگترين آنها بودـاموال و زنان را در قلعه وطيح و سلالم جاى دادند و اندوخته‏هاى خود را به قلعه ناعم بردند،و مردان جنگجو به قلعه نطاه رفتند و براى جنگى سخت خود را آماده كردند.

محاصره قلعه‏ها شروع شد و هر روز در پاى يكى از قلعه‏ها جنگ مى‏شد و يهوديان بسختى از قلعه‏ها دفاع مى‏كردند،زيرا بخوبى مى‏دانستند اگر شكست بخورند بايد از سراسر جزيرة العرب چشم بپوشند و نفوذ يهود در كشور عربستان از ميان خواهد رفت،و از اين رو محاصره قلعه‏هاى مزبور تا روزى كه يهوديان تسليم شدند بيش از بيست روز طول كشيد و سرانجام نيز فتح اين جنگ مانند اكثر جنگهاى ديگر به دست على بن ابيطالب(ع)انجام شد و شجاعتى كه از وى در ميدان جنگ به ظهور رسيد سبب يأس و نوميدى يهوديان از مقاومت و پايدارى گرديد و حاضر به تسليم و مصالحه شدند،بشرحى كه ذيلا بيايد،مورخين مى‏نويسند روزهاى نخست مسلمانان در پاى قلعه نطاه با يهود به جنگ پرداختند و جنگ سختى در آنجا روى داد كه در يك روز تنها از مسلمانان پنجاه نفر زخمى و كشته شدند،و در همان جنگ سلام بن مشكمـبزرگ يهوديانـبه قتل رسيد،و به دنبال او حارث بن ابى زينب فرماندهى جنگ را به عهده گرفت و به قلعه ناعم رفت و محاصره اين قلعه شروع شد و چند روز به طول انجاميد و مسلمانان كارى از پيش نمى‏بردند .

مورخين عموما نوشته‏اند:روزى پيغمبر اسلام(ص)پرچم جنگ را به دست ابو بكر داد و او را براى فتح قلعه قموص و جنگ با يهوديان مأمور كرد (1) ولى اونتوانست كارى انجام دهد و سرافكنده بازگشت و به نقل بسيارى از اهل حديث او و همراهان هر يك گناه شكست را به گردن ديگرى مى‏انداختند،ابو بكر همراهانش را سرزنش مى‏كرد و همراهان او را،روز ديگر پيغمبر خدا پرچم را به دست عمر داد و او را مأمور فتح قلعه و جنگ فرمود،ولى او نيز همانند رفيقش ابو بكر بدون فتح بازگشت و عذر خود را سرپيچى لشكريان از فرمان ذكر كرد و لشكريان نيز بى‏كفايتى او را در فرماندهى علت شكست مى‏دانستند.

شب كه شد به اتفاق اهل تاريخ و حديث پيغمبر خداـبا مختصر اختلافى كه در نقل حديث استـفرمود :

«لا عطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله لا يرجع حتى يفتح الله على يديه كرارا غير فرار».

[فردا پرچم را به دست مردى مى‏دهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند و باز نگردد تا آن گاه كه خداوند قلعه را به دست او بگشايد،آن حمله افكنى كه فرار نكند!]

چون روز بعد شد بزرگان را اصحاب پيغمبر زودتر از هر روز در خيمه آن حضرت جمع شدند و همگى انتظار داشتند اين افتخار نصيب آنها گردد و اوصافى كه پيغمبر خدا فرموده بود بر آنها منطبق شود و به همين خاطر وقتى رسول خدا(ص)در جاى خود نشست و نگاهى به آنها انداخت هر يك گردن مى‏كشيدند كه پيغمبر آنها را ببيند شايد پرچم را به او بسپارد.

و از عمر نقل شده كه گويد:من هيچ روز فرماندهى جنگ را به اندازه آن روز دوست نداشتم .

و چون رسول خدا(ص)نظر افكند و على را در ميان اصحاب نديد فرمود:على كجاست؟

گفتند:به چشم درد سختى مبتلا شده كه پيش پاى خود را نمى‏بيند.

پيغمبر فرمود:او را نزد من آريد.

و چون على(ع)را به نزد آن حضرت آوردند پيغمبر خدا قدرى از آب دهان خودبه ديدگان او ماليد و دست بر چشمان او كشيد كه چشمش باز شد و پرچم جنگ را به دست او داد و او را به سوى قلعه يهوديان فرستاد و اين جمله از دعا را نيز بدرقه راه او كرده گفت:

«اللهم قه الحر و البرد».

[خدايا او را از گرما و سرما حفظ كن. (2) ]

على(ع)عرض كرد:يا رسول الله تا چه مقدار با آنها بجنگم؟فرمود:تا وقتى كه مسلمان شوند و شهادتين را بگويند،كه آن وقت ديگر جان و مالشان محترم است.

على(ع)به پاى قلعه آمد و يهوديان به رسم هر روز با سابقه‏اى از فرار كردن مسلمانان در روزهاى پيش داشتند بيرون ريختند و به نقل بسيارى از اهل تاريخ در همينجا بود كه مرحبـپهلوان نامى يهودـغرق در اسلحه به ميدان آمد و رجز خوانده مبارز طلبيد

و سپس با دو ضربت مرحب را به خاك انداخت و يهوديان ديگر كه چنان ديدند به قلعه گريختند و با سرعت در قلعه را بستند كه مسلمانان نتوانند وارد شوند،در اين وقت‏على(ع)به پاى قلعه آمد و پنجه مبارك خود را به حلقه در انداخت و حركت سختى داده آن را از جاى خود كند و به صورت سپرى روى دست گرفت و سپس آن را به دور افكند و به دنبال آن مسلمانان وارد قلعه شده و آن را فتح كردند. (5)

و به نقل ابن هشام هنگامى كه رسول خدا پرچم را به دست على(ع)داد فرمود:اين پرچم را بگير و پيش برو تا خداوند قلعه را براى تو بگشايد.

و سپس از سلمة بن عمرو بن اكوع نقل كرده كه گفت:على(ع)پرچم را به دست گرفت و با سرعت به سوى قلعه روان شد،و من نيز به دنبال او بودم،پس همچنان هروله كنان تا پاى قلعه بيامد و پرچم را در وسط سنگهايى كه پاى قلعه بود در زمين فرو برد.مردى از يهوديان از بالاى ديوار قلعه سر كشيد و گفت:تو كيستى؟

على(ع)پاسخ داد:منم على بن ابيطالب.

آن مرد يهودى فرياد زد:سوگند بدانچه بر موسى نازل شد كه مغلوب شديد.

و از ابو رافع نقل كرده كه گفت:من در آن روز همراه على بودم و چون به در قلعه رسيد يهوديان بيرون آمده و با او به جنگ پرداختند،پس مردى از يهود ضربتى به دست على(ع)زد كه سپر از دستش افتاد،در آن هنگام على را ديدم كه دست برد و در قلعه را از جاى كند و آن را به دست گرفت و سپر خويش قرار داد و تا پايان جنگ آن در دست او بود و پس از آنكه قلعه را فتح كرد آن در را به يكسو افكند،و در آن هنگام من و هفت نفر ديگر كه روى هم هشت نفر شديم پيش رفته و هر چه خواستيم آن در را از جا حركت دهيم نتوانستيم.و به نقل ابن حجر عسقلانى در اصابه و قاضى دحلان در سيرة النبويه و ديگران از علمان اهل سنت پس از پايان جنگ چهل نفر كمك كردند تا توانستند آن در را به جاى خود بازگردانند،و قاضى عضد الدين ايجى در شرح مواقف و چند تن ديگر از محدثين آنها از على(ع)با مختصر اختلافى نقل كرده‏اند كه فرمود:

با فتح قلعه قموص و ناعم و كشته شدن چند تن از سران و پهلوانانشان و اسيران و غنايمى كه از اين قلعه‏ها به دست مسلمانان افتاد يهوديان از پيروزى خود نوميد شده و حالت يأس برايشان مستولى شد و با اين كه هنوز قلعه‏هاى كتيبه و وطيح و سلالم فتح نشده بود به فكر مصالحه افتادند تا جانشان سالم بماند،و از اين رو امية بن أبى الحقيق كه از سران ايشان بود براى قرارداد صلح نزد پيغمبر آمد و قرار شد مانند يهودان بنى قينقاع اموال خود را به جاى گذارند و هر كه مى‏خواهد برود به مقدار بار يك مركب از اثاثيه و لوازم بتواند همراه ببرد،رسول خدا(ص)موافقت فرمود.پس از تنظيم قرارداد به آن حضرت عرض كردند :اگر اجازه دهيد ما در همين سرزمين بمانيم چون به كار زراعت در اين سرزمين آشناتر هستيم و طبق قراردادى در آمد و محصول آن را با صاحبان آنـيعنى مسلمانانى كه زمينها به ايشان منتقل شده بودـتقسيم كنيم.پيغمبر اسلام با اين تقاضاى آنها نيز موافقت فرمود به شرط آنكه هر وقت بخواهد بتواند آنها را از آنجا بيرون كند،و قرار شد محصول آن را هر ساله نصف كنند نصف آن را به مسلمانان بدهند و نصف ديگر را خودشان بردارند،و به اين قرارداد تا زمان عمر بن خطاب نيز عمل شد و عمر در زمان خلافت خود آنها را از آن سرزمين بيرون كرد.

مصالحه يهود فدك

هنگامى كه يهود خيبر تسليم شدند پيغمبر اسلام على(ع)را به نزد يهوديان فدك فرستاد (7) كه يا اسلام آورند و يا آماده جنگ باشند،و يهود مزبور كه از سرنوشت يهوديان خيبر مطلع شده بودند تاب جنگ در خود نديدند و از اين رو پيغام دادند كه‏با ما نيز همانند يهود خيبر رفتار كن و رسول خدا(ص)پذيرفت و فدك بدون جنگ تسليم شد و از اين رو سرزمين فدك متعلق به خود آن حضرت گرديد و بر طبق روايات و مدارك بسيارى كه در دست هست آن حضرت فدك را به فاطمه(س)بخشيد و يكى دو سال نيز كه پيغمبر(ص)زنده بود كارهاى آن به دست فاطمه (س)انجام مى‏شد و محصول آن را به خانه فاطمه(س)مى‏آوردند،ولى پس از رحلت رسول خدا(ص)ابو بكر مدعى شد كه فدك ملك شخصى پيغمبر نبوده و او نيز پس از خود چيزى را به ارث نمى‏گذارد و هر چه متعلق به آن حضرت بود،مال همه مسلمانان است و چون فاطمه(ع)فرمود:پدرم او را در زمان حيات خود به من بخشيده از او شاهد طلب كرد و به دنبال آن ماجراهاى جانگدازى پيش آمد كه منجر به شهادت فاطمه(س)گرديد.تعجب اينجاست كه خليفه دوم كه از ماجراى فدك با خبر بودـبا كمال احتياطى كه به گفته اهل سنت در امور مالى مسلمانان داشت و شدت عملى كه براى ضبط آن به خرج مى‏دادـبر خلاف گفته ابو بكر آن را به بنى هاشم برگرداند به شرحى كه در كتابهاى تاريخى موجود است،و پس از وى بنى اميه دوباره آن را از بنى هاشم پس گرفتند و چون عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد براى بار دوم آن را به فرزندان على(ع)بازگرداند و همچنين در طول تاريخ اسلام چند بار به صاحبان اصلى آن داده شده و دوباره به زور از آنها گرفتند.

صفيه دختر حيى بن اخطب

در ميان زنانى كه اسير شدند يكى هم صفيه دختر حيى بن اخطب بود كه پدرش در جنگ بنى قريظه به قتل رسيد و شوهرش كنانة بن ربيع هم در اين جنگ كشته شد و چون او را به همراه چند اسير ديگر به نزد پيغمبر آوردند آن حضرت او را آزاد كرد و سپس به ازدواج خويش در آورد و جزء همسران خويش قرار داد و با اين كار شخصيت يك زن بزرگ زاده را كه پدر و شوهرش هر دو كشته شده بودند حفظ كرد و از آينده ذلتبارى او را نجات داد،و ضمنا به وسيله اين ازدواج با بنى اسرائيل و يهوديان وصلتى كرده و ارتباطى برقرار نمود كه خود در پيشرفت اسلام و تحكيم‏مبانى آن بسيار مؤثر بود و ثالثا با اين عمل درسى هم به مسلمانان داد كه زنان اسير را آزاد كرده و با احترام همچون زنان آزاده آنها را به عقد در آورند.

داستان گوشت مسموم گوسفند

مورخين نوشته‏اند:پس از آنكه رسول خدا(ص)از كار صلح و تقسيم غنايم خيبر فارغ شد زنى از يهوديان كه زن سلام بن مشكم و دختر حارث بن ابى زينب بود گوسفندى را كشته و بريان كرد و آن را با زهر مسموم نموده به عنوان هديه براى رسول خدا(ص)و مسلمانان آورد و چون شنيده بود كه پيغمبر اسلام كتف گوسفند را بيش از جاهاى ديگر دوست مى‏دارد زهر بيشترى در كتف ريخته بود.

رسول خدا(ص)و مسلمانان دست دراز كرده و پيغمبر و بشر بن براء بن معرور پيش از ديگران لقمه‏اى از آن در دهان گذاردند،بشر بن براء بن معرور لقمه خود را از گلو فرو داد ولى پيغمبر آن را از دهان بيرون انداخته فرمود:استخوان اين گوشت به من خبر داد كه زهر آلود است از اين رو مسلمانان ديگر از آن نخوردند،ولى بشر كه لقمه‏اى از آن خورده بود مسموم شد و در اثر همان زهر از دنيا رفت و چون آن زن را طلبيدند و جريان را از او پرسيدند صريحا اعتراف كرد كه آن را مسموم ساخته است.رسول خدا از او پرسيد:براى چه اين كار را كردى؟گفت:تو خود مى‏دانى با قوم و قبيله من چه كردى،از اين رو من اين كار را كردم و با خود گفتم:اگر اين مرد پادشاه است و قصد كشورگشايى دارد كه بدين وسيله از دستش آسوده خواهيم شد و اگر پيغمبر است كه از مسموم بودن آن با خبر خواهد شد!رسول خدا از آن زن درگذشت.و در روايات بسيارى است كه در هنگام رحلت رسول خدا(ص)به خواهر بشر بن براء كه به عيادت آن حضرت آمده بود فرمود:

هم اكنون اثر آن لقمه مسمومى را كه با برادرت بشر در خيبر خورديم در رگ حيات خود احساس كردم و دانستم كه همان موجب قطع زندگى من گرديد.

و از اين رو بسيارى را عقيده بر آن است كه پيغمبر اسلام شهيد از دنيا رفت و گذشته از تمام فضايل و افتخاراتى كه داشت به درجه شهادت نيز نايل آمد.

مراجعت از خيبر

چنانكه گفتيم:جنگ خيبر تا روزى كه منجر به تسليم يهوديان گرديد متجاوز از بيست روز طول كشيد و در اين جنگ جمع زيادى از مسلمانان زخمى شدند و به نقل ابن هشام بيست نفر از آنها نيز به شهادت رسيدند كه چهار تن آنها از مهاجرين و بقيه از انصار مدينه بودند.

از يهوديان نيز عده زيادى كشته شدند كه از آن جمله سلام بن مشكم،حارث بن أبى زينب،مرحب و چند تن ديگر از بزرگان ايشان بود.

و در مراجعت سر راه خود به وادى القرى آمد و در آنجا نيز گروهى از يهوديان سكونت داشتند و در آغاز به جنگ مسلمانان آمدند ولى بزودى مغلوب شدند و پس از چند روز محاصره تسليم شدند و پيغمبر خدا به مدينه بازگشت.

مراجعت جعفر بن ابيطالب از حبشه

پيغمبر اسلام هنوز در خيبر بود يا در راه بازگشت به مدينه بود كه خبر بازگشت جعفر را از حبشه بدو دادند و رسول خدا(ص)به قدرى از بازگشت او خورسند شد كه فرمود:

«ما أدرى بأيهما أسر بفتح خيبر أم بقدوم جعفر»!

[نمى‏دانم كدام يك از اين دو خبر براى من خورسند كننده‏تر بود:خبر فتح خيبر يا خبر ورود جعفر!]

و چون به مدينه آمد جعفر بن ابيطالب به استقبال آن حضرت شتافت و رسول خدا پيش رفته او را در آغوش كشيد و ميان ديدگانش را بوسيد و بر طبق روايت كلينى(ره)و شيخ طوسى به او فرمود:

آيا عطيه‏اى به تو ندهم؟و بخششى به تو نكنم؟

جعفر عرض كرد:چرا يا رسول الله!

مردم گمان كردند پيغمبر اسلام مى‏خواهد طلا و نقره‏اى به او بدهد از اين رو همگى خيره شده گردن كشيدند و رسول خدا(ص)نماز جعفر را به او تعليم فرمود ودر فضيلت و ثواب آن بدو گفت:

اگر بتوانى هر روز بخوان و گرنه دو روز يك مرتبه و گرنه هفته‏اى يكبار و گرنه ماه و سالى يك مرتبه اين نماز را بخوان كه خدا گناهانى كه در ما بين آن دو كرده‏اى مى‏آمرزد؟

در حديث ديگرى است كه فرمود:من چيزى را به تو ياد دادم كه اگر هر روز آن را انجام دهى از دنيا و آنچه در آن است براى تو بهتر است. (8)

داستان رد شمس

از حوادث سال هفتم يكى هم داستان رد شمس و بازگشتن خورشيد است به دعاى رسول خدا(ص)كه كازرونى و ديگران نقل كرده‏اند،و حافظ گنجى شافعى آن را در فتح خيبر و هنگام تقسيم غنايم ذكر كرده است.ما آن را از روى مشكل الآثار علامه طحاوى(به نقل احقاق الحق)براى شما نقل مى‏كنيم،كه او به سند خود از اسماء بنت عميس روايت كرده است كه روزى هنگام عصر رسول خدا(ص)سرش را در دامان على(ع)نهاد و حالت وحى بر آن حضرت عارض شد و طول كشيد تا غروب شد و على نماز عصر نخوانده بود اما به احترام پيغمبر نتوانست از جا برخيزد و چون پيغمبر برخاست به على(ع)فرمود:آيا نماز عصر خوانده‏اى؟عرض كرد:نه.

پيغمبر دعا كرده گفت:

«اللهم ان عليا كان فى طاعتك و طاعة رسولك فاردد عليه الشمس»

[پروردگارا على(بنده تو)در راه اطاعت تو و فرمانبردارى رسول تو بوده پس خورشيد را براى او بازگردان.]اسماء گويد:در اين وقت خورشيد را ديدم كه بازگشت و ديوارها را دوباره آفتاب‏گرفت تا على(ع)وضو گرفت و نمازش را خواند،آن گاه غروب كرد. (9)

عمرة القضاء

پس از جنگ خيبر تا ماه ذى قعده كه پيغمبر خدا به قصد انجام عمرهـطبق قرارداد حديبيهـحركت كرد اتفاق مهم ديگرى در مدينه نيفتاد جز چند مأموريت كوتاه مدت و سپاههاى كوچكى كه پيغمبر خدا براى سركوبى برخى از قبايل اطراف مدينه كه قصد تجاوز يا خيانتى داشتند فرستاد و خود با آنها نبود و در مدينه براى سر و صورت دادن به وضع مسلمانان توقف فرمود و از جمله حوادث،اسلام سه تن ازنامداران قريشـيعنى خالد بن وليد عمرو بن عاص و عثمان بن طلحهـبود كه در اين چند ماه اتفاق افتاد و به صف مسلمانان در مدينه پيوستند و برخى اسلام آنها را پس از«عمرة القضاء»ذكر كرده‏اند.

و چون ماه ذى قعده شد آماده حركت به سوى مكه و انجام عمره‏اى كه در اثر مخالفت قريش سال گذشته از او قضا شده بود گرديد،و با دو هزار نفر از مسلمانان بدان سو حركت كرد و طبق قراردادى كه با قريش داشت اسلحه‏اى جز شمشير غلاف شده همراه برنداشتند،ولى رسول خدا(ص)احتياط كار را كرده براى آنكه مبادا قريش پيمان شكنى كنند محمد بن مسلمه را با صد سوار از جلو فرستاد و دستور داد تا«مر الظهران»ـدره‏اى كه مشرف به شهر مكه استـپيش برود و در آنجا توقف كند تا او و مسلمانان برسند.

پيغمبر به«ذى الحليفه»ـو مسجد شجرهـرسيد و لباس احرام پوشيده«لبيك»گفت،همه مسلمانانى كه همراه آن حضرت بودند لباسهاى احرام پوشيده با شور و هيجان و شوق بسيار با آن حضرت لبيك گفتند.

قريش طبق قرارداد حديبيه وقتى از حركت پيغمبر اسلام آگاه شدند شهر مكه را خالى كرده به كوهها رفتند،فقط عباس بن عبد المطلب و چند تن ديگر در كنار دار الندوه ايستادند تا صفوف مسلمانان را از نزديك مشاهده كنند.

قرشيان نيز روى تپه‏ها و كوههاى مجاور چادر زده بودند و بخوبى زايران خانه خدا و گروههاى منظم مسلمانان را مى‏ديدند.

پيغمبر اسلام با همراهان لبيك گويان با جامه‏هاى احرام در حالى كه شصت شتر براى قربانى همراه آورده بودند به اولين نقطه شهر مكه رسيدند،مهاجرينى كه سالها بود اين شهر مقدس و وطن مألوف خود را از ترس آزار و شكنجه قريش ترك كرده و آرزوى زيارت آن را داشتند اكنون از نزديك مى‏بينند و با كمال آسايش خاطر و شوكت و عظمت خاصى وارد اين شهر مى‏گردند.مسلمانان مدينه و انصار نيز كه مدتها بود آرزوى زيارت خانه كعبه و طواف و عمره را داشتند ولى به خاطر جنگ با قريش و ساير درگيريها نمى‏توانستند بدانجا بيايند،اكنون در ركاب رهبر بزرگوار و پيغمبرعالى قدر خويش توفيق چنين زيارت و طوافى با اين همه قدرت و أبهت نصيبشان شده،خود رسول خدا(ص)نيز كه نسبت به اين شهر عشق مى‏ورزيد و به گفته خود آن حضرت كه به صورت خطاب به مكه فرموده بود:

اگر از ترس خويشاوندانم نبود هيچ جا را بر تو ترجيح نمى‏دادم!

بارى همه دلها مى‏تپيد و اشك شوق در بيشتر چشمها حلقه مى‏زد،رسول خدا(ص)در حالى كه بر ناقه«قصوى»سوار بود بسرعت از سمت شمال وارد شهر گرديد،عبد الله بن رواحه مهار ناقه آن حضرت را به دست داشت .

مسلمانان به همراه رسول خدا به مسجد الحرام آمدند و طواف خانه كعبه را انجام دادند و سپس ما بين صفا و مروه سعى كرده آن گاه موى سر را كوتاه نموده و شتران را در نزديكى مروه قربانى كردند.

و بدين ترتيب سه روز در مكه بودند و در هنگام نماز به مسجد الحرام مى‏آمدند و نماز مى‏خواندند و مهاجرين در اين سه روز به خانه‏هاى خود رفته و در كوچه‏هاى شهر آزادانه رفت و آمد داشتند و قريش نيز از دور و نزديك شاهد اعمال و كردار آنان بودند و جمع زيادى از آنان وقتى در همين فاصله كوتاه آن صميميت و صفا را از مسلمانان ديدند و بر خلاف تبليغات سوء مشركين و دشمنان اسلام كه مى‏گفتند:مسلمانان براى خانه كعبه چندان احترامى قايل نيستند و افرادى جنگجو و كينه توز هستند،مشاهده كردند چگونه پيغمبر اسلام در تجليل و احترام كعبه مى‏كوشد و تا چه اندازه مهر و محبت و صفا و صميميت در ميان مسلمانان حكمفرماست در دل متمايل به اسلام گشته و پس از رفتن مسلمانان از شهر مكه به دين اسلام در آمدند و اين سفر سه روزه اثر عميق خود را در دلهاى مردم مكه به جاى گذارد و در فتح مكه وماجراهاى بعدى كمك بزرگى به پيشرفت اسلام و فتح شهر مكه و پيروزى در ساير جنگها و غزوات نمود .

ازدواج با ميمونه

آخرين ازدواج پيغمبر ازدواج با ميمونه دختر حارث بن حزنـو خواهر زن عباس بن عبد المطلبـبود كه در همين سفر اتفاق افتاد،و به پيشنهاد عباس بن عبد المطلب عموى آن حضرت انجام شد و سبب اين ازدواج آن بود كه ميمونه اختيار ازدواج خود را به عباس واگذار كرده بود و عباس نيز با ورود پيغمبر به مكه علاقه ميمونه را به اين ازدواج درك كرد و بلكه مطابق گفته بسيارى از مفسرين ميمونه همان زنى است كه خود را به پيغمبر بخشيد و خدا در قرآن داستان او را نقل كرده و قبلا نيز دو شوهر كرده بود و چون زن با ايمانى بود و اين علاقه او به پيغمبر فقط منشأ ايمانى داشت پيغمبر اسلام به پاسخ اين محبت او را به ازدواج خويش در آورد و بخصوص كه ميمونه از نظر خانوادگى موقعيت خاصى داشت و اين ازدواج مى‏توانست ميان پيغمبر و قبايل بزرگ مكه و قريش را مرتبط سازد از اين رو با اين پيشنهاد موافقت فرمود.روز سوم توقف در مكه اين كار انجام شد ولى مراسم زفاف در خارج مكه در جايى به نام«سرف»صورت گرفت.

رسول خدا(ص)در نظر داشت به عنوان عروسى با آن زن،مهمانى ترتيب دهد و بزرگان قريش و خويشان ميمونه را دعوت نمايد و از نزديك با آنها گفتگو كند و به دشمنيها و اختلافات پايان دهد،ولى قريش حاضر به اين كار نشده و چون روز سوم شد سهيل بن عمرو با چند تن از قريش به عنوان نمايندگى از طرف آنها پيش پيغمبر آمده و گفتند:مهلت تو پايان يافت و ديگر در مكه نمان !

و چون رسول خدا(ص)به آنها فرمود:چه ضرر دارد كه من در شهر شما عروسى كنم و وليمه و غذايى به شما بدهم؟گفتند:

«لا حاجة لنا فى طعامك فاخرج عنا»!

[ما را به غذا و ميهمانى تو احتياجى نيست هر چه زودتر از شهر ما خارج شو!]رسول خدا(ص)كه چنان ديدـطبق قرارداد حديبيهـاز مكه بيرون رفت و ابو رافعـغلام خويشـرا در مكه گذارد تا ميمونه را با خود بياورد.  

9.نگارنده گويد:داستان«رد شمس»را بيش از بيست نفر از بزرگان اهل سنت با اختلاف مختصرى از اسماء بنت عميس،ابو رافع،ام سلمه،جابر،ابو سعيد خدرى،ابو هريره و ديگر از صحابه نقل كرده‏اند كه براى اطلاع از متون آنها مى‏توانيد به جلد پنجم كتاب احقاق الحق،صص 540ـ521 مراجعه كنيد و شايد براى برخى داستان مزبور مستبعد باشد اما بايد دانست كه داستان مزبور جنبه معجزه داشته و خدا بر هر چيز قادر و تواناست و با توجه و دقت در موضوع معجزه و قدرت الهى جاى هيچ گونه استبعادى باقى نخواهد ماند.

جالب اينجاست كه سبط بن جوزى،يكى از بزرگان عامه،به دنبال داستان حديث رد شمس داستان جالب ديگرى نقل كرد و مى‏گويد:

جمعى از مشايخ و بزرگان ما در عراق نقل كرده‏اند كه هنگام عصرى بود كه ابو منصور مظفر بن اردشير عبادى واعظ در محله ناجيه بر فراز منبر نشسته بود و مشغول ذكر فضايل اهل بيت و نقل داستان رد شمس بود و با بيان شيوا و سحرآميز خود دلها را به خود جذب كرده بود كه ناگاه ابر سياه و غليظى قسمت مغرب را پوشاند و خورشيد را از نظرها پنهان كرد و چندان طول كشيد و هوا تاريك شد كه مردم گمان كردند خورشيد غروب كرده،در اين وقت ابو منصور واعظ روى منبر ايستاد و با دست خود به سوى خورشيد اشاره كرد و گفت:

 اى خورشيد غروب نكن تا مدح من درباره اهل بيت پيغمبر و فرزندان او پايان يابد،و عنان خود باز گردان اگر بيان ثناى آنها را خواهى؟آيا فراموش كرده‏اى توقف خود را براى پيغمبر؟اگر براى مولى توقف كردى و ايستادى براى پيروان و نزديكان او نيز بايد بايستى.]راويان مزبور گفته‏اند:در اين وقت ناگهان ديدند ابرها به يكسو رفت و خورشيد بيرون آمد.

و ابن حجر عسقلانىـبا شدت تعصبى كه داردـداستان رد شمس را در كتاب الصواعق المحرقه، (چاپ قاهره)،ص 126،ذكر كرده و آن را از كرامات على(ع)دانسته و به دنبال آن داستان ابو منصور واعظ را نيز از تذكرة الخواص نقل نموده است.

و از روايات زيادى كه در كتابهاى شيعه و سنى در اين باره وارد شده معلوم مى‏شود كه داستان مزبور چند بار اتفاق افتاده و براى تحقيق بيشتر لازم است به كتاب كفاية الموحدين،ج 2 صص 413ـ411 نيز رجوع كنيد.

10.اى كافرزادگان راه خدا را(براى پيغمبر و فرستاده او)باز كنيد،راه دهيد كه هر چه خير است در نزد پيغمبر خداست.پروردگارا من به گفتارش ايمان دارم،و حق خدا را در پذيرفتن گفتار او مى‏دانم.

سال هشتم هجرت

سريه عمرو بن كعب و حارث بن عمير

پس از اينكه رسول خدا(ص)از عمرة القضاء مراجعت فرمود چند ماه در مدينه توقف كرد و در اين مدت بيشتر توجه آن حضرت به سوى شمال عربستان و بسط و توسعه اسلام در آن نواحى معطوف بود،زيرا از سمت جنوب با قرارداد صلح حديبيه خيالش تا حدودى آسوده شده بود و از آن سو بخوبى مى‏دانست كه با گذشت يكى دو سال خود به خود مردم مكه مسلمان خواهند شد و مقدمات فتح مكه فراهم مى‏شود،اما قسمت شمال عربستان كه تحت نفوذ دو قدرت بزرگ آن زمان يعنى ايران و روم بود محيط مساعدى براى تبليغ اسلام به شمار مى‏رفت بخصوص قسمت غربى آن كه تحت نفوذ دولت روم و دين مسيح بود آمادگى بيشترى براى پذيرش اسلام داشتند.

از اين رو فكر رسول خدا بدان سو معطوف گرديد و گروهى را به سركردگى عمرو بن كعب غفارى براى تبليغ اسلام به ناحيه شام به جايى به نام«ذات الطلح»فرستاد ولى مردم آن ناحيه دعوت آنها را نپذيرفته و در صدد قتل آنانـكه جمعا پانزده نفر بودندـبر آمدند و بجز عمرو بن كعب همگى به قتل رسيدند و عمرو بن كعب نيز با زحمتى توانست خود را از معركه نجات دهد و جان سالم به در برد.

به دنبال آن نيز پيغمبر اسلام حارث بن عمير را با گروهى به سوى شرحبيل بن‏غسان كه فرماندار شهر بصرى (1) از طرف امپراتور روم بود،فرستاد و نامه‏اى هم به منظور دعوت به اسلام بدو نوشت ولى شر حبيل حارث را با همراهان وى به قتل رسانيد.

اين دو ماجرا سبب اندوه پيغمبر و خشم مسلمانان مدينه و آمادگى آنها براى جنگ با امپراتور روم گرديد و در ماه جمادى الاولى سال هشتم هجرت رسول خدا(ص)لشكر مجهزى را به جنگ روميان به موته كه سرحد شام بود فرستاد.

جنگ مؤته

سه هزار مرد جنگى آماده حركت به مؤته شدند و پيغمبر اسلام پرچم جنگ را بسته و سركردگى آنها را چنانكه در روايات شيعه آمده است به جعفر بن ابيطالب واگذار كرد و فرمود اگر براى جعفر اتفاقى افتاد،زيد بن حارثه امير لشكر باشد و اگر او هم كشته شد عبد الله بن رواحه و طبق روايات اهل سنت فرماندهى لشكر را به«زيد بن حارثه»واگذار كرد و فرمود:اگر زيد كشته شد فرماندهى لشكر با جعفر بن ابيطالب باشد و اگر او نيز كشته شد عبد الله بن رواحه فرمانده سپاه باشد!

در برخى از تواريخ آمده كه به دنبال آن فرمود:اگر او نيز كشته شد مسلمان با نظر خويش فرماندهى از ميان خود انتخاب كنند.

مردى از يهود به نام نعمان كه اين ماجرا را شنيد گفت:اى ابا القاسم اگر تو براستى پيغمبر خدا باشى اينان را كه نام بردى همگى كشته خواهند شد،زيرا انبياء بنى اسرائيل هرگاه لشكرى را به جايى مى‏فرستادند و اين گونه فرمانده جنگ تعيين مى‏كردند اگر صد نفر را نيز به دنبال يكديگر نام مى‏بردند همگى در آن جنگ كشته مى‏شدند و به دنبال آن پيش زيد بن حارثه رفت و بدو گفت:با پيغمبر و خاندانت وداع كن كه اگر او براستى پيغمبر باشد تو ديگر زنده بر نخواهى گشت و زيد بن حارثه گفت:

به راستى گواهى مى‏دهم كه او پيغمبر صادق و فرستاده خداست.

و چون خواستند از مدينه حركت كنند پيغمبر براى آنها خطبه‏اى ايراد فرمود كه بااختلاف نقل شده و ما متن يكى از آنها را در اينجا انتخاب مى‏كنيم:

«اغزوا بسم الله فقاتلوا عدو الله و عدوكم بالشام ستجدون فيها رجالا فى الصوامع معتزلين الناس فلا تعرضوا لهم،و ستجدون آخرين للشيطان فى رؤسهم مفاحص فاقلعوها بالسيوف،لا تقتلن امرأة و لا صغيرا ضرعا و لا كبيرا فانيا و لا تقطعن نخلا و لا شجرا و لا تهدمن بناءا» .

[به نام خدا به جنگ برويد و با دشمنان خدا و دشمنان اسلام كارزار كنيد،و البته مردانى را در ديرها خواهيد يافت كه از مردم كناره گرفته(و به عبادت مشغول)اند مبادا متعرض آنها شويد،ولى مردان ديگرى را خواهيد يافت كه شيطان در مشاعر و دماغ آنان جاى گرفته آن سرها را با شمشير بركنيد!مبادا زنى يا كودك شيرخوارى را به قتل رسانيد و نه پير فرتوتى را بكشيد،و نه نخل خرما يا درختى را قطع كنيد،و مبادا خانه‏اى را ويران سازيد!]و در حديث است كه چون مردم خواستند با عبد الله بن رواحهـيكى از سركردگان لشكرـخداحافظى كنند او را ديدند كه گريه مى‏كند و چون سبب گريه‏اش را پرسيدند گفت:به خدا من علاقه‏اى به دنيا ندارم و گريه من براى آن است كه از رسول خدا(ص)شنيدم كه اين آيه را درباره دوزخ مى‏خواند كه خداى تعالى فرمود:

بارى لشكر مجهز اسلام به سوى شام حركت كرد و سربازان اسلام با شور و ايمان عجيبى بيابان خشك و سوزان عربستان را به سوى سرزمين حاصلخيز و خوش آب و هواى شام پشت سر مى‏گذارد و در اين سفر مسيرى طولانى‏تر از تمام سفرهاى جنگى را بايد طى كنند و بيش از صد و پنجاه فرسخ راه بروند و خالد بن وليد نيز كه تازه‏مسلمان شده بود در اين سفر به طور داوطلب همراه لشكر اسلام برفت.

مسلمانان تا«معان»ـكه اكنون در جنوب كشور اردن قرار داردـپيش رفتند و در آنجا توقف كردند،در آن هنگام خبر به آنها رسيد كه هرقل،امپراتور روم،با صد هزار سپاه براى جنگ با مسلمانان به سرزمين«مآب»آمده و صد هزار سپاه ديگر نيز از اعراب«لخم»،«جذام»،«قين»و«بهراء»كه در آن حدود سكونت داشتند به كمك وى آمده و جمعا با دويست هزار لشكر آماده جنگ با مسلمانان شده‏اند.

اين خبر كه به مسلمانان رسيد به مشورت پرداختند كه چه بكنند؟آيا بازگردند يا به پيغمبر اسلام جريان را بنويسند و از آن حضرت كسب تكليف كنند و يا با همان سپاه اندك با لشكر روم بجنگند؟

در اينجا نيز نيروى ايمان و شوق شهادت كار خود را كرد و عبد الله بن رواحه كه هم مردى شجاع و دلاور بود و هم شاعرى فصيح و زبان آور بود به پا خاسته و سپاه اسلام را مخاطب قرار داده گفت:

اى مردم به خدا سوگند اينكه اكنون آن را خوش نداريد،همان است كه به شوق آن بيرون آمده‏ايد و اين همان شهادتى است كه طالب آن هستيد!ما كه با دشمن به عدد زياد و كثرت سپاه نمى‏جنگيم،ما با نيروى اين آيينى جنگ مى‏كنيم كه خدا ما را بدان گرامى داشته،برخيزيد و به راه افتيد كه يكى از دو سرانجام نيك در جلوى ماست:يا فتح و پيروزى،يا شهادت...!

اين سخنان پرشور كه از دلى سرشار از ايمان بر مى‏خاست در دل ديگران نيز اثر كرد و همگى گفتند:به خدا عبد الله راست مى‏گويد و به دنبال آن همگى برخاسته و به راه افتادند و در«بلقاء»به سپاه روم برخوردند و راه خود را به جانب قريه«مؤته»كه در آن نزديك بود و از نظر موضعگيرى جنگى مناسبتر بود كج كردند.

جنگ شروع شد

همان گونه كه گفته شد:بنا بر نقل محدثين شيعه نخست جعفر بن ابيطالب پرچم جنگ را به دست گرفته و به عنوان فرمانده نخست به ميدان آمد ولى به گفته مورخين اهل سنت:نخست زيد بن حارثه پرچم اسلام را در ميان لشكر به اهتزاز در آورد وسپس چون صاعقه‏اى خود را به قلب سپاهيان روم زد و به دنبال او مجاهدان ديگر اسلام هر يك چون شهابى در سپاه بى‏كران سپاه روم فرو رفتند.

منظره با شكوهى بود:سه هزار نفر مجاهد از جان گذشته براى مرگ پرافتخار و رسيدن به شهادت خود را به قلب دويست هزار سپاه مجهز و جنگ آزموده زده بود و از انبوه نيزه‏ها و شمشيرها و رگبار تيرهايى كه به سويشان مى‏آمد هراس نداشتند و دست از جان شسته هر يك خود را به يكى از صفوف منظم دشمن مى‏زد و همچون شهابى سوزان تا جايى كه مى‏توانست پيش مى‏رفت.راستى براى سپاه روم اين شهامت و فداكارى باور نكردنى بود ولى از نزديك مى‏ديدند چگونه سربازان با ايمان اسلام در راه پيشرفت آيين و هدف مقدس خود تلاش مى‏كنند و مختصر خونى را كه در كالبد خود دارند در اين راه نثار مى‏نمايند!

در اين گيرودار زيد بن حارثه در ميان حلقه نيزه‏هاى دشمن از پاى در آمد و به گفته اينان به دنبال او جعفر بن ابيطالب بسرعت خود را به پرچم جنگ رسانده آن را به دست گرفت و به دشمن حمله كرد و همچنان جنگيد تا وقتى كه ديد در ميان حلقه محاصره دشمن قرار گرفته از اسب سرخ رنگ خود پياده شد و براى آنكه آن اسب به دست دشمن نيفتد آن را پى كرد و سپس پياده به جنگ پرداخت.

دشمن كه مى‏كوشيد هر چه زودتر پرچم جنگ را فرود آورد با شمشير دست راست جعفر را قطع كرد ولى جعفر با مهارت خاصى پرچم را به دست چپ گرفت ولى دست چپش را هم از بدن جدا كردند و او پرچم را به سينه گرفت و با دو بازوى خود نگاه داشت تا وقتى كه شمشير دشمن،او را به زمين افكند و به درجه شهادت نايل آمد و سن آن مجاهد بزرگ و نامى را در آن روز برخى سى و سه سال نوشته‏اند و برخى ديگر مانند ابن عبد البر در استيعاب گفته است:در آن روز چهل و يك سال داشت و اين قول صحيحتر به نظر مى‏رسد،زيرا با توجه به اينكه طبق روايات جعفر بن ابيطالب ده سال از على(ع)بزرگتر بوده در سال هفتم حدود چهل سال از عمر وى گذشته است.

از عبد الله بن عمر نقل شده كه گويد:من در آن جنگ مأمور رساندن آب به زخميها بودم و چون جعفر به زمين افتاد خود را به وى رسانيده و آب به او عرضه‏كردم،جعفر گفت:من نذر كرده‏ام روزه باشم آب را بگذار تا شام اگر زنده ماندم بدان افطار مى‏كنم من آب را در سپرى ريختم و نزد او گذاردم ولى قبل از غروب جعفر از دنيا رفت.

و همچنين از او نقل شده كه گفته است:در بدن جعفر بن ابيطالب پس از شهادت اثر هفتاد زخم شمشير و نيزه و تير يافتند.در نقل ديگرى است كه گفته‏اند:بيش از نود جراحت در بدن او بود و همگى آنها در جلوى بدن بود و در پشت سر اثرى از زخم ديده نشد. (3)

نگارنده گويد:در روايات زيادى از رسول خدا(ص)نقل شده كه فرمود:خداوند به جاى دو دست جعفر كه در جنگ مؤته جدا شد دو بال در بهشت به او عنايت مى‏كند كه با فرشتگان پرواز مى‏كند و از اين رو به«جعفر طيار»موسوم گرديد.

و پس از شهادت اين دو فرمانده دلاور و رشيد عبد الله بن رواحه پيش رفت و پرچم را به دست گرفت و پس از لختى تأمل كه كرد اين رجز را خواند:

[اى نفس اگر كشته نشوى سرانجام خواهى مرد،اين سرنوشت مرگ است كه پيش آمده!و آنچه آرزوى آن را داشتىـيعنى شهادتـاكنون به تو داده‏اند و اگر كارى كه آن دو(شهيد)انجام دادند انجام دهى به هدايت و رستگارى رسيده‏اى.]در اين وقت از اسب خود پياده شد و پسر عموى او استخوانى را كه مختصر گوشتى در آن بود به او داده گفت:بخور تا رمقى پيدا كنى،عبد الله آن را به دست گرفته و دندان زد،ناگاه صداى شكستن شمشيرى به گوشش خورد،بى‏تابانه بر خود فرياد زد:تو زنده‏اى؟استخوان را انداخت و سپس شمشير كشيده چون شعله‏اى جواله خود را به دشمن زد و پس از شهامت بى‏نظيرى به شهادت رسيد.

پس از شهادت عبد الله مسلمانان خالد بن وليد راـكه تازه مسلمان شده بود (4) و به بى‏باكى معروف بودـبه فرماندهى خود انتخاب كردند و او نيز آن روز را تا شب به زدو خوردهاى محتاطانه سپرى كرد و چون شب شد عده‏اى از سپاهيان را به عقب لشكر فرستاد و چون صبح شد آنا با هياهو به نزد لشكريان آمدند به طورى كه دشمن خيال كرد نيروى امدادى از مدينه رسيده از اين رو دست به حمله نزدند و لشكر اسلام نيز حمله را متوقف كرد و عملا جنگ متاركه شد و براى سپاه روم با آن شهامتى كه روز قبل از جنگجويان اسلام ديده بودند همين پيروزى به شمار مى‏رفت كه لشكر اسلام حمله نكند و از اين رو هر دو لشكر به سوى ديار خود بازگشتند.

پيغمبر(ص)از ميدان جنگ خبر مى‏دهد

ابن هشام و ديگران با مختصر اختلافى نوشته‏اند:در آن روزى كه مسلمانان در مؤته جنگ مى‏كردند رسول خدا(ص)بر فراز منبر بود و ناگهان شروع كرد به خبر دادن از ميدان جنگ و فرمود:اكنون برادران مسلمان شما با دشمنان مشغول جنگ شدند.سپس شروع كرد به خبر دادن از جنگ و گريز مسلمانانـمانند كسى كه خود در ميدان جنگ حضور داردـتا آنكه فرمود:زيد بن حارثه پرچم را به دست گرفت و همچنان جنگيد تا كشته شد،و پس از او جعفر پرچم را به دست گرفت و او نيز جنگ كرد تا به شهادت رسيد. (5)

در اينجا رسول خدا كمى درنگ كردـبه طورى كه انصار مدينه رنگشان تغيير نمودـو خيال كردند از عبد الله بن رواحه كه از آنها بودـعملى سر زده كه موجب سرافكندگى آنان شده،ناگاه پيغمبر(ص)ادامه داد و فرمود:

عبد الله بن رواحه پرچم را به دست گرفت و جنگيد تا كشته شد!

و از اسماء بنت عميسـهمسر جعفرـنقل كرده‏اند كه گفت:در آن روزى كه جعفر در«مؤته»شهيد شد من در خانه نان تهيه كرده بودم و بچه‏هاى خود را شستشو دادم كه ناگاه پيغمبر را ديدم به خانه ما آمد و فرمود:پسرانم كجا هستند؟من آنها را به نزد آن حضرت بردم (6) پيغمبر نشست و آن بچه‏ها را در بغل گرفت و دست به سرشان‏كشيد،اسماء گويد:عرض كردم:يا رسول الله گويا دست يتيم نوازى به سر ايشان مى‏كشى در اين وقت اشك از ديدگان آن حضرت جارى شد و فرمود:آرى جعفر به شهادت رسيد!

با شنيدن اين گفتار رسول خدا(ص)صداى من به گريه بلند شد و زنان ديگر نيز اطرافم را گرفته و شروع به گريه كردند،رسول خدا(ص)برخاسته به خانه رفت و به فاطمه(س)دستور داد غذايى براى خاندان جعفر تهيه كنيد و براى آنها ببريد و به زنان خود دستور داد به خانه جعفر بروند و در مراسم عزادارى با آنها شركت جويند.در برخى از روايات آمده كه اين كار را سه روز تكرار كرد و از اين رو سنت بر اين جارى شد كه پس از آن حضرت نيز اين برنامه را براى افراد مسلمانى كه عزادار مى‏شوند انجام دهند و تا سه روز غذاى گرم تهيه كرده براى ايشان بفرستند.

مراجعت سپاه به مدينه

چنانكه گفته شد:خالد بن وليد سپاه اسلام را برداشته به مدينه آمد و چون خبر آمدن آنها به شهر رسيد مردم براى ديدار آنها از مدينه بيرون آمدند و پيغمبر اسلام نيز بر چهار پايى سوار شد و با مسلمانان ديگر به استقبالشان رفت،اما وقتى مردم آنها را ديدند خاك بر روى آنها ريخته و ملامتشان مى‏كردند كه چرا در برابر دشمن استقامت نكرديد و از ميدان جنگ فرار كرديد؟

پيغمبر اسلام جلوى مردم را از اين كار گرفت و گفت:نه!اينها فرارى نيستند بلكه به خواست خدا(از اين پس)حمله افكنها خواهند بود!

مسلمانان به خانه‏هاى خود رفتند ولى بيشتر آنها با چهره‏هاى گرفته و خشمگين و زبانهاى سرزنش‏آميز خاندان خود رو به رو مى‏شدند تا جايى كه برخى حاضر نبودند در را به روى بازگشتگان از جنگ باز كنند و به آنها مى‏گفتند:

ـچرا با برادران مسلمان خود پايدارى نكرديد تا كشته شويد؟

كار به جايى رسيد كه بسيارى از سرشناسان و بزرگان شهر از ترس ملامت مردم جرئت نمى‏كردند از خانه‏ها بيرون آيند و حتى براى نماز به مسجد نمى‏آمدند تا آنكه‏پيغمبر اسلام به دنبال آنان فرستاد و يك يك را از خانه بيرون آورد و جلوى سرزنش مردم را گرفت و آنها آرام كرد .

و مطابق نقل ابن هشام در اين جنگ دوازده نفر از مسلمانانـاز مهاجر و انصارـبه شهادت رسيدند به نامهاى:جعفر بن ابيطالب،زيد بن حارثه،عبد الله بن رواحه،مسعود بن اسود،وهب بن سعد،عباد بن قيس،حارث بن نعمان،سراقة بن عمرو،ابو كليب و جابر پسران عمرو بن زيد،عمرو و عامر پسران سعد بن حارث.

اهل تاريخ عموما اين سريه را پس از جنگ مؤته نقل كرده‏اند و در كيفيت نقل هم اختلاف بسيارى در تواريخ ديده مى‏شود كه ما نقل شيخ مفيد(ره)را در كتاب ارشاد از نظر جامعيت و نزديكتر بودن به صحت انتخاب كرده و ملخص آن را در زير براى شما نقل مى‏كنيم:

مرد عربى نزد پيغمبر آمد و پيش روى آن حضرت زانو زده نشست و عرض كرد:آمده‏ام تا تو را نصيحتى كنم حضرت پرسيد:نصيحتت چيست؟عرض كرد:گروهى از عرب در وادى رمل اجتماع كرده و مى‏خواهند به شما در مدينه شبيخون بزنند و سپس خصوصيات آنها را براى پيغمبر بيان داشت،رسول خدا(ص)دستور داد مردم را به مسجد دعوت كنند آن گاه به منبر رفت و آنچه را مرد عرب گزارش داده بود به اطلاع مردم رسانيد و فرمود:كيست كه براى دفع آنها برود،جماعتى از اهل«صفه» (7) برخاستند و گفتند:ما به جنگ ايشان مى‏رويم فرماندهى براى ما تعيين فرما تا در تحت فرماندهى او حركت كنيم،پيغمبر خدا از روى قرعه هشتاد نفر از ايشان را انتخاب كرد و سپس ابو بكر را به فرماندهى آنها انتخاب نمود و فرمود:به نزد بنى سليم برو!

ابو بكر حركت كرد و به نزديك اعراب مزبور كه در وسط دره‏اى جاى داشتند و اطراف آن را سنگ و درخت احاطه كرده بود رسيد و چون به قصد حمله به آنها ازدره سرازير شد اعراب مزبور از اطراف آن دره حمله كردند و چند تن از مسلمانان را به قتل رسانده و ابو بكر را فرارى دادند.چون به مدينه بازگشتند پيغمبر خدا اين بار عمر را بدان سو فرستاد و اعراب مزبور اين مرتبه در پشت درختها و سنگها كمين كرده و چون عمر با لشكريان از دره سرازير شدند ناگهان از كمينگاهها بيرون آمده و او را نيز فرارى دادند.

رسول خدا(ص)از اين ماجرا ناراحت شد و عمرو بن عاص گفت:اى رسول خدا مرا به اين جنگ بفرست زيرا جنگ خدعه و نيرنگ است شايد من بتوانم با خدعه و نيرنگ آنها را سركوب كنم،پيغمبر (ص)او را با جمعى فرستاد ولى او نيز در برابر حمله اعراب مزبور نتوانست مقاومت كند و با از دست دادن چند تن از سربازان اسلام فرار كرد.پيغمبر كه چنان ديد چند روز صبر كرد و سپس على(ع)را طلبيد و پرچم جنگ را براى او بست و در حق او دعا كرده او را به سوى دشمن فرستاد و ابو بكر و عمر و عمرو بن عاص را نيز همراه او كرد.

على(ع)لشكر را برداشته و راه عراق را پيش گرفت و از راه سختى آنها را عبور داد و براى آنكه دشمن را غافلگير كند شبها راه مى‏پيمود و روزها پنهان مى‏شد تا وقتى كه خود را به دهانه آن دره كه دشمن در آن منزل كرده بود رسانيد و چون بدانجا رسيد به همراهان خود دستور داد دهان اسبان را ببندند و آنها را در جايى متوقف كرد و خود در سويى قرار گرفت،عمرو بن عاص كه چنان ديد دانست كه با اين تدبير شكست دشمن حتمى استـدر صدد كارشكنى بر آمدهـبه ابى بكر گفت:من به اين بيابانها از على آشناترم،در اينجا درندگانى چون گرگ و كفتار وجود داد كه خطرشان براى سربازان ما بدتر از دشمن است اكنون تو به نزد على برو و از او اجازه بگير تا به بالاى دره برويم.

ابو بكر پيش على(ع)آمد و سخن عمرو بن عاص را به وى گفت ولى على(ع)هيچ پاسخى نداد،ابو بكر بازگشت و به آنها گفت:على به من پاسخى نداد.عمرو بن عاص اين بار عمر را فرستاد و به او گفت:تو قدرت بيشترى در سخن دارى،ولى عمر نيز وقتى سخن عمرو بن عاص را براى على (ع)اظهار كرد با سكوت آن حضرت مواجه‏شد.عمرو بن عاص كه چنان ديد به سربازان اظهار كرد ما نمى‏توانيم خود را به هلاكت اندازيم بياييد تا به بالاى دره برويم ولى با مخالفت شديد سربازان مواجه شده و همگى گفتند:ما دست از اطاعت و فرمانبردارى فرمانده خود بر نمى‏داريم.

بدين ترتيب در همانجايى كه على(ع)دستور داده بود ماندند و چون نزديكيهاى سپيده صبح شد على(ع)دستور حمله داد و لشكريان از هر سو به دشمن حمله كردند و اعراب بنى سليم تا خواستند به خود آمده و آماده جنگ شوند شكست خورده و مسلمانان بر آنها پيروز شدند،و در اين باره آيات سوره«و العاديات ضبحا»ـتا به آخرـنازل گرديد. (8)

و چون به مدينه بازگشتند رسول خدا(ص)با مسلمانان ديگر به استقبال على(ع)آمدند و چون چشم على(ع)به پيغمبر افتاد به احترام آن حضرت از اسب پياده شد،پيغمبر بدو فرمود:سوار شو كه خدا و رسول او از تو خوشنودند.

على(ع)از خوشحالى گريان شد،پيغمبر(ص)بدو فرمود:اى على اگر نمى‏ترسيدم كه گروههايى از امت من درباره تو همان سخنى را بگويند كه نصارى درباره مسيح عيسى بن مريم گفتند،امروز درباره تو سخنى مى‏گفتم كه بر هيچ دسته‏اى از مردم عبور نكنى جز آنكه خاك زير پايت را (به منظور تبرك)بردارند.

اى مردم من فرستاده پيغمبر خدا به سوى شما هستم تا به شما بگويم:شهادت به يگانگى خدا و رسالت محمد(ص)دهيد و گرنه با شمشير بسختى با شما جنگ خواهم كرد.بنى سليم بدو گفتند :از راهى كه آمده‏اى باز گرد همان گونه كه رفيقانت بازگشتند!

على(ع)فرمود:من باز نمى‏گردم!نه به خدا،تا مسلمان نشويد يا شما را با اين شمشير نزنم باز نخواهم گشت!من على بن ابيطالب بن عبد المطلب هستم!

اعراب مزبور كه آن حضرت را شناختند خود را باختند و پريشان حال گشتند اما با اين حال تصميم به جنگ با او گرفتند و حمله از طرفين شروع شد و پس از آنكه شش يا هفت تن از آنها كشته شد منهزم گشتند و مسلمانان پيروز شدند و غنايمى از ايشان به دست آورده به مدينه بازگشتند.

فتح مكه

پيش از اين در جريان صلح حديبيه گفته شد كه از جمله مواد قرارداد صلح اين بودكه هر يك از قبايل عرب بخواهند با قريش و يا پيغمبر اسلام هم‏پيمان شوند آزاد باشند و از اين رو دو دسته از قبايل مزبور به نام«بنى بكر»و«خزاعه»كه سالها بود ميانشان اختلاف و نزاع بود هر كدام در پيمان يكى از دو طرف در آمدند.

«خزاعة»با پيغمبر اسلام همپيمان شدند و«بنى بكر»با قريش.

نزديك دو سال از اين پيمان گذشته بود و اين دو قبيله بدون جنگ با همديگر روزگار را مى‏گذراندند و اتفاقى ميان آنها رخ نداد،ولى اين وضع به هم خورد و بنى بكر در صدد حمله به«خزاعه»بر آمد و به دنبال اين فكر به مكه رفتند و با برخى از بزرگان قريش مانند عكرمة بن ابى جهل و صفوان بن اميه در اين باره مذاكره كرد آنها را نيز با خود همراه ساخته و نقشه حمله به«خزاعه»را با آنها طرح نموده از آنها نيز در اين باره كمك گرفتند.

و برخى احتمال داده‏اند كه عقب نشينى مسلمانان در جنگ مؤته سبب شد كه بنى بكر به اين فكر بيفتند زيرا فكر مى‏كردند با عقب نشينى مسلمانان در مؤته نفوذ آنها در جزيرة العرب متزلزل گشته و مى‏توانند ضربه‏اى بر آنها وارد كنند.

و به هر صورت شبى كه خزاعه بى‏خبر از همه جا در منزلهاى خود آرميده بودند مورد حمله بنى بكر و دستياران قريشى آنها واقع شده و مطابق نقلى بيست نفر آنها به دست بنى بكر كشته شد و با اينكه خود را به نزديكى مكه رساندند و داخل حرم شدند باز هم بنى بكر دست بردار نبودند و به كشتار و جنگ با آنها ادامه دادند.

رسول خدا(ص)در مسجد مدينه نشسته بود كه عمرو بن سالم خزاعى با گروهى سراسيمه وارد مسجد شد و خبر اين حمله ناجوانمردانه و نقض پيمان بنى بكرـو قريشـرا به اطلاع آن حضرت رسانيد،و از او كمك و يارى طلبيد.

رسول خدا(ص)كه از شنيدن اين خبر متأثر شده بود و عده يارى و كمك به آنها را به وى داد و آماده بسيج لشكر به سوى مكه و جنگ با قريش گرديد.

تجهيز لشكر

تجهيز لشكر

پس از رفتن ابو سفيان رسول خدا(ص)به مردم دستور داد آماده سفر شوند و به خانواده خود نيز دستور داد وسايل سفر او را تهيه كنند اما مقصد را اظهار نكرد،و به قبايل اطراف و همپيمانان خود نيز دستور بسيج داد و چون آماده حركت شدند مقصد را به آنها خبر داد كه شهر مكه است و براى فتح مكه مى‏رود و كوشش داشت كه لشكر با جديت و سرعت هر چه بيشتر بروند تا قريش از حركت او آگاه نشود و در اين باب دعا هم كرده از خدا نيز خواست كه اخبار او را از قريش پنهان دارد و هنگام حركت سپاهى گران كه مركب از ده هزار لشكر بود آماده حركت شد و نخستين بار بود كه مدينه چنين سپاهى را به خود مى‏ديد.

نامه حاطب بن ابى بلتعه به قريش

اما از آن سو حاطب بن ابى بلتعه كه در زمره مسلمانان در مدينه به سر مى‏برد ولى زن و بچه‏اش در مكه بودند نامه‏اى براى قريش نوشت بدين مضمون:

«ان رسول الله جاءكم بجيش كالليل يسير كالسيل»

[پيغمبر خدا با لشكرى همچون توده‏هاى تاريك شب و بسرعت سيل به سوى شما مى‏آيد.]

اين نامه را به زنى داد كه نامش ساره بود و چنانكه نقل شده پيش از آن در مكه به خوانندگى روزگار مى‏گذرانيد ولى پس از جنگ بدر و عزادار شدن مردم در آن شهر كارش كساد شده بود و مشترى نداشت از اين رو به مدينه آمد وى به آن زن ده دينار پول داد كه آن را مخفيانه و بسرعت به مكه برساند.

ساره نامه را گرفت و در ميان گيسوان خود پنهان كرد و راهى مكه شد.

از آن سو جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و آن حضرت را از ماجراى نامه حاطب بن ابى بلتعه مطلع ساخت،پيغمبر بى‏درنگ على بن ابيطالب و زبير بن عوام را به دنبال آن زن فرستاد و بدانها گفت:زنى به اين نام و نشان براى قريش نامه مى‏برد،نامه را از او بگيريد و او را به مدينه باز گردانيد.

آن دو بسرعت آمدند و در ذى الحليفهـيك فرسخى مدينهـيا جاى ديگر به آن زن رسيدند و او را متوقف كرده و بار و اثاثش را جستجو كردند و چيزى نيافتند،در اين وقت على(ع)پيش رفت و از روى تهديد به آن زن فرمود:به خدا سوگند نه به رسول خدا(ص)دروغ گفته شده و نه او به ما دروغ گفته است اكنون يا خودت نامه را بده يا به ناچار جامه‏ات را بيرون مى‏كنم و نامه را به دست مى‏آورم،آن زن كه على(ع)را مصمم ديد گفت:به كنارى برو و سپس نامه را كه در ميان گيسوانش پنهان كرده بود بيرون آورد و به على(ع)داد. (1) على(ع)نامه را گرفت و آن زن را به مدينه بازگرداندند.

پيغمبر(ص)حاطب بن ابى بلتعه را خواست و بدو فرمود:چه سبب شد كه تو اين نامه را به قريش بنويسى؟عرض كرد:يا رسول الله به خدا سوگند من به خدا و رسول او ايمان دارم و هيچ گونه تزلزلى براى من در دين پيدا نشده ولى من در ميان مردم اين شهر عشيره و فاميلى ندارم و زن و فرزند من نيز در شهر مكه است خواستم از اين راه خدمتى به آنها كرده باشم كه احيانا (اگر جنگى پيش آمد و آنها پيروز شدند)در وقت حاجت از آنها براى حفاظت زن و فرزند خود كمك بگيرم.

در روايت شيخ مفيد(ره)است كه چون على(ع)نامه را آورد پيغمبر(ص)دستور داد مردم را به مسجد بخوانند و سپس به منبر رفت و فرمود:مردم!من از خدا درخواست كردم تا جريان حركت ما را از قريش پنهان دارد ولى مردى از شما به مردم مكه نامه نوشته و خبر ما را به آنها گزارش داده اكنون آن كس كه نامه نوشته برخيزد و خود را معرفى كند و يا آنكه وحى الهى او را معرفى كرده و رسوا خواهد شد!

كسى برنخاست و چون بار دوم تكرار كرد حاطب بن ابى بلتعه در حالى كه همچون بيد مى‏لرزيد از جا برخاست و عرض كرد:نويسنده نامه من هستم و به خدا سوگند اين كار را از روى شك به نبوت شما و نفاق در دين انجام ندادمـو سپس همان سخنان را كه در بالا ذكر كرديم اظهار داشتـ.

در اين وقت عمر بن خطاب پيش آمد و گفت:يا رسول الله اين مرد منافق شده دستور مى‏دهيد تا من او را بكشم،پيغمبر او را از اين كار منع كرد و سپس دستور داد او را از مسجد بيرون كنند و مردم برخاسته او را از مسجد بيرون كردند ولى حاطب بن ابى بلتعه با نگاههاى معذرت خواهانه خود به آن حضرت نگاه مى‏كرد از اين رو رسول خدا(ص)دستور داد او را به مسجد بازگرداندند،و بدو فرمود:من تو رابخشيدم و از خطاى تو در گذشتم از خدا بخواه كه تو را بيامرزد و ديگر به چنين كارى دست نزنى!

و به گفته مفسران آيه ذيل در شأن حاطب بن ابى بلتعه و در اين ماجرا نازل شد:

«يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا عدوى و عدوكم اولياء تلقون اليهم بالمودة و قد كفروا بما جاءكم من الحق...» (2) تا به آخر.

[اى مؤمنان دشمن من و دشمن خود را به دوستى نگيريد(و براى خود دوست انتخاب نكنيد)كه مودت خود را(از طريق مكاتبه)به آنها هديه كنيد،با اينكه بدان حقى كه براى شما آمده كافر شدند...]تا به آخر.

حركت سپاه به سوى مكه

روز دهم ماه رمضان بود كه سپاه ده هزار نفرى اسلام،مدينه را به قصد فتح مكه ترك كرد و مردم مهاجر و انصار عموما در اين سفر همراه رسول خدا(ص)حركت كردند و از قبايل اطراف نيز گروه زيادى به آنها ملحق شده بودند،و تمام كوشش پيغمبر اسلام كه مى‏خواست خبر حركت او به قريش نرسد براى آن بود كه مقاومتى از قريش در برابر آنها نشود و قريش به جنگ و مقاومت برنخيزد و خونى در مكه ريخته نشود و بدين ترتيب حرمت خانه كعبه و حرم خدا شكسته نگردد،از اين رو پس از حركت نيز دستور داد لشكر بسرعت حركت كنند و به نقل مورخين اين فاصله زياد را به يك هفته طى كردند،و شب هنگام به«مر الظهران»يك منزلى مكه رسيدند و در آنجا توقف كردند بى آنكه مردم مكه از ورود آنان اطلاعى داشته باشند.

عباس بن عبد المطلب عموى پيغمبر نيز با چند تن از خويشان آن حضرت كه به قصد مهاجرت به مدينه از مكه بيرون آمده بودند در بين راه به رسول خدا رسيده و به آن حضرت ملحق شدند .

مورخين نوشته‏اند:در آن وقت عباس بن عبد المطلب به فكر افتاد تا به وسيله‏اى مردم مكه را از ورود اين سپاه عظيم مطلع سازد و فكر جنگ و مقاومت را از سر آنها دور كند و آنها را براى ورود لشكر اسلام آماده سازد و به همين منظور از ميان لشكراسلام بيرون آمده و به سمت مكه به راه افتاد تا به وسيله‏اى اين خبر را به مردم مكه برساند و برخى احتمال داده‏اند كه شايد در اين باره با پيغمبر نيز مشورت كرده و از آن حضرت اجازه اين كار را گرفته باشد،ولى به نظر مى‏رسد اين احتمال را تاريخ نويسانى كه عموما جيره خواران خلفاى بنى عباس بوده و يا از كانال آنها به مردم مى‏رسيد و كنترل مى‏شد و به وسيله كنترل كنندگان در تاريخ آمده باشد،و الله العالم.

از آن سو ابو سفيان و برخى از سران قريش كه از عكس العمل پيغمبر اسلام در نقض پيمان صلح حديبيه واهمه و بيم داشتند براى كسب خبر و اطلاع از تصميم و يا حركت لشكر اسلام،شبها كه مى‏شد از مكه خارج مى‏شدند و از مسافران و افرادى كه از سمت مدينه به شهر وارد مى‏شدند تفحص و جستجو مى‏كردند تا اطلاعى به دست آورند و تا به آن شب از كسى در اين باره چيزى نشنيده بودند.

رسول خدا(ص)در آن شب دستور داد لشكر در بيابان پراكنده شوند و هر يك آتشى برافروزند تا اگر كسى از قريش آنها را ببيند عظمت و كثرت آنها را بدانند و از اين راه به هدف خود نيزـكه فتح مكه بدون جنگ و خونريزى بودـكمك كرده باشد.

آن شب ابو سفيان با بديل بن ورقاء خود را به بالاى دره‏اى كه مشرف به«مر الظهران»و محل توقف سپاهيان اسلام بود رساندند و ناگاه مشاهده كردند در سرتاسر آن بيابان پهناور آتش روشن شده و دانستند سپاه عظيمى در آن صحرا فرود آمده!

ابو سفيان با تعجب و وحشت رو به بديل كرده گفت:به خدا سوگند تاكنون من اين همه آتش و اين قدر لشكر نديده بودم!

بديل بن ورقاء گفت:گمان مى‏كنم اينان مردم قبيله خزاعه هستند كه به منظور حمله به بنى بكر و انتقام از آنها بدينجا آمده‏اند!

ابو سفيان گفت:قبيله خزاعه كمتر از آن است كه اين همه آتش و چنين جمعيتى داشته باشد !

در اين وقت عباس بن عبد المطلب كه بر استر مخصوص رسول خدا(ص)سوار شده‏بود و در آن نزديكى گردش مى‏كرد صداى ابو سفيان را شنيد و خود را بدو رسانده گفت:اى ابا حنظله!

ابو سفيان صداى عباس را شناخت و گفت:اى ابا فضل!

آن دو به هم نزديك شده و به گفتگو پرداختند.

ابو سفيان پرسيد:چه خبر است؟و اينها كيان‏اند؟

عباس گفت:اينها مسلمانان هستند كه به همراه پيغمبر اسلام براى فتح مكه آمده‏اند!

ابو سفيان گفت:پدر و مادرم به قربانت بگو اينك چاره چيست و چه بايد كرد؟

عباس گفت:اگر تو را ببينند گردنت را مى‏زنند چاره اين است كه پشت سر من سوار شوى تا تو را به نزد پيغمبر ببرم و از آن حضرت براى تو امان بگيرم.

ابو سفيان بى‏تأمل پشت سر عباس بر استر پيغمبر سوار شد و عباس بسرعت به سوى اردوگاه بازگشت و راه خيمه پيغمبر اسلام را در پيش گرفت و به هر آتشى كه مى‏رسيد لشكريان نگاه مى‏كردند چون استر پيغمبر را مى‏ديدند راه را باز كرده و متعرض سواران نمى‏شدند تا نزديكى سراپرده رسول خدا(ص)به آتشى كه عمر افروخته بود برخوردند،عمر در ابتدا وقتى استر پيغمبر و بر پشت آن عباس عموى آن حضرت را ديد،راه را باز كرد ولى وقتى پشت سر عباس،ابو سفيان را مشاهده كرد با ناراحتى فرياد زد:

اين دشمن خدا ابو سفيان است كه بدون امان به دست ما افتاده بايد او را كشت،اين سخن را گفت و به سوى خيمه پيغمبر دويد تا اجازه قتل او را از پيغمبر بگيرد،عباس كه متوجه موضوع شد بسرعت خود را به خيمه آن حضرت رسانيد و داد زد:من ابو سفيان را امان داده‏ام و بدين ترتيب مشاجره سختى بين عباس و عمر در گرفت و سرانجام پيغمبر آن دو را آرام كرده و دستور داد عباس ابو سفيان را به خيمه خود ببرد و تا صبح نزد خود نگاه دارد و چون صبح شود او را به خيمه آن حضرت بياورد. (3)

ابو سفيان در خيمه رسول خدا

همين كه صبح شد و صداى بلالـمؤذن مخصوصـبلند شد ابو سفيان از عباس پرسيد:اين صدا چيست؟پاسخ داد:اين صداى مؤذن پيغمبر است كه براى نماز اذان مى‏گويد و پس از آن ابو سفيان را به خارج خيمه آورد و ابو سفيان مشاهده كرد چگونه مسلمانان اطراف پيغمبر را گرفته و نمى‏گذارند آب وضوى او به زمين بريزد،ابو سفيان در شگفت شد و به عباس گفت:

ـبالله لم أركاليوم كسرى و قيصر!.

[به خدا سوگند پادشاه ايران و امپراتور روم را اين چنين بزرگ و عزيز نديده‏ام!]و چون نماز بر پا شد و آن صفوف منظم را پشت سر پيغمبر ديد و نماز به پايان رسيد سخت تحت تأثير عظمت و شكوه آنان قرار گرفته بود،پس از اتمام نماز او را به نزد رسول خدا(ص)بردند و پيغمبر در حالى كه بزرگان مهاجر و انصار در حضورش بودند ابو سفيان را مخاطب ساخته فرمود :

واى بر تو اى ابا سفيان هنوز وقت آن نرسيده كه بدانى معبودى جز خداى يگانه نيست؟

ابو سفيان گفت:پدر و مادرم به قربانت.راستى كه چه اندازه بردبار و كريم و نسبت به خويشاوندان خود مهربان و رئوف هستى!به خدا من فكر مى‏كنم اگر به جز خداى يگانه معبودى بود تاكنون براى من كارى صورت داده بود.

پيغمبر فرمود:واى بر تو اى ابا سفيان هنوز وقت آن نشده كه بدانى من فرستاده ازجانب خدا و پيغمبر او هستم؟

ابو سفيان گفت:پدر و مادرم به فداى تو!چقدر رحيم و بزرگوار و نسبت به خويشان مهربانى و به خدا من هنوز در اين باره انديشه و فكر مى‏كنم!

در اينجا عباس سخن او را قطع كرده و با پرخاش به او گفت:واى بر تو چرا معطلى تا گردنت را نزده‏اند مسلمان شو!

ابو سفيان از روى ناچارى مسلمان شد،و عباس (1) به رسول خدا عرض كرد:يا رسول الله ابو سفيان مرد جاه طلبى است خوب است او را افتخارى بدهيد؟پيغمبر فرمود:آرى هر كس به خانه ابو سفيان برود در امان است!و هر كس به مسجد الحرام پناه برد در امان است و هر كس به خانه خود برود و در را به روى خويش ببندد در امان است .

و همين كه ابو سفيان برخاست كه برود رسول خدا(ص)به عباس فرمود:او را در تنگه دره روى دماغه كوه نگهدارد تا لشكر اسلام از آنجا و از پيش روى ابو سفيان عبور كنند و آن وقت او را رها سازد.

رسول خدا(ص)باز هم به منظور همان هدفى كه داشت و مى‏خواست در جريان فتح مكه خونى ريخته نشود و قريش به فكر مقاومت نيفتند اين دستور را داد تا ابو سفيان از نزديك سپاه منظم و عظيم اسلام را ببيند و مرعوب گردد.

عباس كنار ابو سفيان نشست و دسته‏هاى منظم سپاه از پيش روى آن دو مى‏گذشتند و عباس يك يك آنها را به ابو سفيان معرفى مى‏كرد كه اينها قبيله سليم‏اند...اينها مزينه هستند ...اينها كيان‏اند...

ابو سفيان سخت مرعوب شده بود بخصوص وقتى«كتيبة الخضراء»و محافظين مخصوص رسول خدا(ص)را كه غرق در اسلحه بودند و فقط چشمانشان از زير كله خود پيدا بود مشاهده كرد به عباس گفت :هيچ كس تاب مقاومت در برابر اينها را ندارد!به خدا سوگند اى عباس سلطنت برادر زاده‏ات عظيم گشته است!در اين وقت عباس ابو سفيان را رها كرد و او بسرعت از لشكر اسلام جلو افتاده خود را به مكه رسانيد و فرياد زد:اى گروه قريش اين محمد است كه با سپاهى گران مى‏آيد،سپاهى كه هيچ يك از شما تاب مقاومت در برابر آنها را نداريد،و بدانيد كه هر كس به خانه من در آيد در امان است!

هندـدختر عتبهـكه همسر ابو سفيان بود وقتى اين خبر را از شوهرش شنيد برخاست و سبيلهاى او را به دست گرفت و فرياد زد:

اين انبانه پر از باد و بى‏خاصيت را بكشيد!رويت زشت باد با اين خبرى كه آوردى!ابو سفيان گفت:واى بر شما اين زن شما را فريب ندهد كه شما تاب مقاومت با اين سپاه را نداريد بدانيد هر كس داخل خانه من شود در امان است!

مردم گفتند:خدايت بكشد آخر خانه تو گنجايش ندارد!

گفت:هر كس هم كه به خانه خود برود و در را بروى خود ببندد در امان است و هر كس نيز كه به مسجد برود در امان است!

مردم ديگر درنگ نكرده و جمعى به خانه‏هاى خود و گروهى هم به مسجد رفتند.

در ذى طوى

سپاه مجهز اسلام به«ذى طوى»رسيدـجايى كه مكه نمايان مى‏شدـاز طرف قريش هيچ گونه مقاومت و عكس العملى ديده نمى‏شد و سكوت شهر مكه را فرا گرفته در اين وقت رسول خدا(ص)دستور توقف داد و ناگهان به ياد روزى كه تنها از ترس مشركان از اين شهر خارج شده بود افتاد و به عنوان شكر گزارى پيشانى خود را بر پالان شتر نهاد تا براى خداى بزرگ و مهربانى كه او را به اين عظمت رسانده سجده شكر گزارد و سپس لشكر را بر چهار دسته تقسيم كرد و هر دسته را مأمور ساخت از سمتى وارد شهر شوند و به فرماندهان دستور داد با كسى جنگ و زد و خورد نكنند مگر آنكه حمله و تعرض از طرف آنها شروع شود،فقط چند نفر بودند كه به خاطر سوابق سويى كه داشتند و هيچ گونه اميدى به اصلاحشان نبود خونشان را هدر كرد و فرمان داد آنها را هر كجا يافتند بكشند و بعدا نيز چند تن از آنها را طبق دستور بعدى‏بخشيد و مورد عفو قرار داد.

فرماندهانـچنانكه گفته‏اندـعبارت بودند از زبير بن عوام،خالد بن وليد،ابو عبيده جراح و سعد بن عباده.

سعد بن عباده كه يكى از فرماندهان بود پرچم را به دست گرفته و با خواندن اين رجز

شعار جنگ را زنده كرد،اما وقتى پيغمبر آن را شنيد به على بن ابيطالب(ع)دستور داد خود را به سعد برساند و پرچم را از دست او گرفته و به جاى آن بگويد«اليوم يوم المرحمة» (3) و بدين ترتيب اين شعار هم خاموش شد.

گروههاى چهارگانه از چهار سمت وارد مكه شدند،خود پيغمبر نيز از طريق«اذاخر»به شهر در آمد و در كنار قبر ابو طالب و خديجه قبه و سراپرده‏اى براى آن حضرت نصب كردند كه در آن سكونت كند.

مردم شهر به خانه‏هاى خود رفته و گروه زيادى هم به مسجد رفته بودند و مكه حالت تسليم به خود گرفته بود تنها در يكى از محله‏هاى شهر كه گروهى از قبيله هذيل و بنى بكرـيعنى همان قبيله‏اى كه با شبيخون زدن به خزاعه سبب نقض پيمان حديبيه شده بودندـسكونت داشتند به تحريك عكرمة بن ابى جهل و صفوان بن اميه سر راه را بر سپاهيان اسلام گرفته و آماده جنگ شدند،و در جايى به نام«خندمه»موضع گرفتند.

سپاهى كه از آن محله مى‏گذشت سپاهى بود كه تحت فرماندهى خالد بن وليد پيش مى‏رفت،خالد كه از جريان مطلع شد دستور جنگ داد و شمشيرها كشيده شد و مشركان را تا نزديكى مسجد الحرام به عقب راندند و در اين گيرودار بيست نفر از بنى بكر كشته شد و بقيه از جمله عكرمه و صفوان فرار كردند و رسول خدا(ص)كه از دور چشمش به برق شمشيرها افتاد دانست كه در آنجا درگيرى و جنگ رخ داده و چون دستور داد تا به آنها پيغام دهند كه دست از جنگ بردارند كار پايان پذيرفته بود و مشركان پس از به جاى گذاشتن بيست نفر كشته فرار كرده و تسليم شده بودند. (4)

در كنار خانه كعبه

گروههاى چهارگانه از چهار سمت مكه خود را به كنار مسجد الحرام رساندند،رهبر عالى قدر اسلام نيز پس از آنكه سر و صورت را از گرد راه بشست و غسل كرد از خيمه مخصوص بيرون آمد و سوار بر شتر شده به سمت مسجد الحرام حركت كرد،شهر مكه كه روزى تمام نيروى خود را براى مبارزه با دعوت الهى پيغمبر اسلام و در هم كوبيدن نداى مقدس آن بزرگوار به كار گرفته بود،اكنون سكوتى توأم با خضوع و ترس به خود گرفته و مردم از شكاف درهاى خانه و گروهى از بالاى كوهها آن همه عظمت و شكوه نواده عبد المطلب و پيامبر بزگوار اسلام را مشاهده مى‏كردند.

خود پيغمبر نيز آن خاطرات تلخ و تمسخر و تكذيب‏هايى را كه در اين شهر از دست مشركان و بت پرستان در طول سيزده سال ديده بود از نظر مى‏گذراند و از اين همه نعمت و قدرت كه خداى تعالى به او ارزانى داشته با دل و زبان سپاسگزارى‏مى‏كرد و گاهى هم اشك شوق در ديدگان حق بينش حلقه مى‏زد و كوچه‏هاى مكه را يكى پس از ديگرى پشت سر مى‏گذارد و به سوى خانه كعبه كه به دست قهرمان توحيد در جهان،حضرت ابراهيم خليل الرحمان جد أمجدش بر پا شده بود،پيش مى‏رفت.

لشكر اسلام آماده شد تا در ركاب پيشواى عالى قدر و آسمانى خود مراسم طواف خانه كعبه را انجام دهد،و براى ورود آن حضرت كوچه داده و راه باز كرده‏اند پيغمبر اسلام در حالى كه مهار شترش در دست محمد بن مسلمه بود و جانبازان اسلام دورش حلقه زده بودند به كنار خانه رسيد و همچنان كه سواره بود طواف كرد و سپس با چوبدستى كه در دست داشت استلام حجر نمود و پس از استلام حجر پياده شد و دست به كار پايين آوردن بتهايى كه بر ديوار كعبه آويخته بودند گرديد تا آنها را بشكند و چون در دسترس نبود به على(ع)دستور داد پا بر شانه او بگذارد و آنها را به زير افكند (5) ،و در سيره حلبيه و بسيارى از كتابهاى شيعه و اهل سنت آمده كه از على(ع)پرسيدند:هنگامى كه بر شانه پيغمبر(ص)بالا رفتى خود را چگونه ديدى؟فرمود:چنان ديدم كه اگر مى‏خواستم ستاره ثريا را در دست بگيرم مى‏توانستم.آن گاه عثمان بن طلحه را كه كليددار كعبه بود خواست تا در خانه را بگشايد سپس وارد خانه‏كعبه شد و تصويرهايى را كه مشركين از پيمبران و فرشتگان ساخته و در كعبه آويخته بودند با چوبدستى خود بر زمين ريخت و اين آيه را تلاوت مى‏كرد:

«قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا».

[بگو حق آمد و باطل نابود شد كه براستى باطل نابود شدنى است.]

مشركان مكه و سركردگان و سخنوران آنها مانند ابو سفيان و سهيل بن عمرو و ديگران در كنار مسجد الحرام صف كشيده‏اند و با خود فكر مى‏كنند آيا اكنون كه پيغمبر اسلام مكه را فتح كرده پاسخ آن همه شكنجه‏ها و تهمت و افتراها و تمسخر و تكذيبها و سرانجام آن همه لشكر كشى‏ها و توطئه‏هايى را كه در طول بيست سال تمام بر ضد او كردند تا جايى كه براى كشتن و قتل او همدست شدند و او را ناچار كردند شبانه از شهر و ديار و كعبه آمال خود فرار كند،چه خواهد داد و چه تصميمى درباره آنها خواهد گرفت و از سوى ديگر ده هزار سپاهى اسلام كه از طواف فراغت حاصل كرده فضاى مسجد را پر نموده و جاى ايستادن را بر مردم تنگ ساخته و همه سركشيده‏اند تا سرانجام كار را ببينند،ناگهان ديدند چهره زيبا و درخشان محمد(ص)از ميان درهاى كعبه نمودار شد و دو دست خود را به دو طرف در گرفت و نگاهى به چهره‏هاى رنگ پريده و اجساد لرزان مكيان كرد و با يك نگاه ممتد همه را از زير نظر گذرانيد!

مردم مى‏خواهند بدانند آيا اين رادمرد الهى و قهرمان مبارزه با شرك و بت‏پرستى اكنون چه مى‏خواهد بگويد و با دشمنان خود چه رفتارى مى‏خواهد انجام دهد.

چشمها به لب پيغمبر دوخته شد و سكوت مبهمى سراسر مسجد را فرا گرفته،در يك قسمت مسجد كه مشركين صف زده‏اند دلها از ترس مى‏تپد و قسمت ديگر را كه لشكر پيروز اسلام پوشانده قلبها لبريز از شوق و پيروزى است،قرشيان مرگ و حيات خود را در ميان لبان پيغمبر مى‏بينند و خشم و رحمت را در چشمان رسول خدا(ص)و نگاههايش مى‏خوانند.

آنان كه اكثرا هنوز محمد(ص)را به نبوت نشناخته بودند و او را پيامبر الهى نمى‏دانستند حق داشتند وحشت و اضطراب داشته باشند،زيرا اگر آن روز پيغمبربزرگوار اسلام مانند سرداران فاتح ديگرى كه آنها سابقه‏شان را داشتند با گفتن يك جمله«القتل»،«النهب»و يا«الاسر»فرمان قتل و يا غارت و اسارت آنها را صادر مى‏كرد،مردى از قريش زنده نمى‏ماند و خانه‏اى به جاى نبود،اما نمى‏دانستند كه او پيامبر الهى است و به تعبير قرآن كريم«رحمة للعالمين»است،و در هنگام اقتدار و پيروزى مغرور قدرت نشده و تحت تأثير هوا و هوسهاى شخصى و نفسانى قرار نخواهد گرفت.

بارى لحظه‏هاى پراضطراب و تاريخى آن روز براى آنان بكندى گذشت و انتظار به پايان رسيد و صداى روح افزاى فاتح مكه در فضا طنين انداز شد و با همان جمله‏اى كه بيست سال پيش دعوت آسمانى خود را با آن آغاز كرد بود سخن را آغاز كرد و گفت:

«لا اله الا الله وحده لا شريك له،صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده».

[معبودى جز خداى يگانه نيست كه شريكى ندارد،وعده‏اش راست در آمد و بنده‏اش را نصرت و يارى داد و احزاب را بتنهايى منهزم ساخت...]

آن گاه براى آنكه خيال قرشيان را از هرگونه انتقامى كه فكر مى‏كردند پيغمبر از آنها بگيرد آزاد سازد و دلشان را آرام كند آنها را مخاطب ساخته فرمود:

«ماذا تقولون و ماذا تظنون؟»

[آيا در(باره من)چه مى‏گوييد و چه فكر مى‏كنيد؟]

و با اين دو جمله كوتاه مى‏خواست نظريه آنها را نسبت به خود و رفتارش با آنها بفهمد؟

قرشيان كه سخت تحت تأثير قدرت و شوكت پيامبر اسلام قرار گرفته بودند با زبانى تضرع آميز و پوزش‏طلبانه گفتند:

«نقول خيرا و نظن خيرا،اخ كريم و ابن اخ كريم و قد قدرت»!

[ما جز خير و خوبى درباره تو چيزى نمى‏گوييم و جز خير و نيكى گمانى به تو نمى‏بريم!تو برادرى مهربان و كريم هستى و برادرزاده(و فاميل)بزرگوار مايى كه‏اكنون همه گونه قدرتى هم دارى!]

دقت در همين چند جمله كوتاه كمال اضطراب و نگرانى آنها را بخوبى روشن مى‏سازد و ضمنا با تعبير بسيار كوتاه و جالبى با اقرار به پذيرفتن حاكميت آن بزرگوار از رفتار گذشته خود پوزشخواهى كرده و انتظار گذشت و عفو خود را از آن حضرت درخواست نمودند.رسول خدا (ص)نيز با ذكر چند جمله نگرانيشان را برطرف كرد و فرمان عفو عمومى آنها را صادر فرمود،و بدانها گفت:

«فانى اقول لكم ما قال اخى يوسف:لا تثريب عليكم اليوم يغفر الله لكم و هو ارحم الراحمين» .

[من همانى را به شما مى‏گويم كه برادرم يوسف(هنگامى كه برادران او را شناختند)گفت:امروز ملامتى بر شما نيست خدايتان بيامرزد كه او مهربانترين مهربانان است.]

و سپس افزود:

[براستى كه شما بد مردمانى بوديد كه پيغمبر خود را تكذيب كرديد و او را از شهر و ديار خود آواره ساختيد و به اين راضى نشديد تا آنجا كه در بلاد ديگر هم به جنگ من آمديد.]

اين سخنان شايد دوباره برخى دلها را مضطرب ساخت كه نباشد پيغمبر اسلام دوباره به ياد آن همه آزارها و شكنجه‏ها افتاده و بخواهد تلافى كند،اما رسول خدا(ص)براى رفع اين نگرانى هم بلادرنگ دنبال سخنان بالا فرمود:

«فاذهبوا فأنتم الطلقاء»!  [برويد كه همه‏تان آزاديد!]

در تاريخ و روايات آمده است كه وقتى رسول خدا اين سخنان را گفت،مردم همانند مردگانى كه از گورها سر بيرون آورده و آزاد شده‏اند از مسجد الحرام بيرون دويدند و همين بزرگوارى و گذشت شگفت‏انگيز پيامبر اسلام سبب شد تا بيشتر آنان به دين اسلام در آيند و اين آيين مقدس را بپذيرند.

فرازهايى از سخنان رسول خدا

در اينجا سخنانى از رسول خدا(ص)در تواريخ نقل شده كه برخى را ظاهرا پيش از خروج مردم از مسجد و قسمتى را پس از رفتن به بالاى صفا و يا جاهاى ديگر ايراد فرمود كه مى‏توان گفت:سخنان مزبور عصاره و فشرده‏اى از سخنانى است كه در سخنرانيهاى گذشته در مكه و مدينه ايراد فرموده و خلاصه‏اى است از آنچه به خاطر آن مبعوث گشته و داروى نافعى است براى بيماريهاى كشنده و مهلكى كه جامعه آن روز و جامعه‏هاى بيمار ديگر بدان دچار و مبتلا گشته:

«ايها الناس ان الله قد أذهب عنكم نخوة الجاهلية و تفاخرها بابائها،ألا انكم من آدم و آدم من طين،ان العربية ليست بأب والد و لكنها لسان ناطق،فمن قصر به عمله لم يبلغ به حسبه،ان الناس من عهد آدم الى يومنا هذا مثل اسنان المشط لا فضل لعربى على عجمى و لا للاحمر على الاسود الا بالتقوى،الا ان كل مال و مأثرة و دم فى الجاهلية كان تحت قدمى هاتين».

[اى گروه مردم خداوند نخوت و افتخارات دوران جاهليت و مباهات كردن به پدران را از ميان شما برده،هان بدانيد كه همگى شما از آدم آفريده شده‏ايد و آدم نيز از گل(و خاك)خلق شده،آگاه باشيد كه بهترين بندگان خدا آن بنده‏اى است كه از گناه و نافرمانى خدا پرهيز و خوددارى كند.

«هان اى مردم!عرب بودن(هيچگاه)ملاك شخصيت شما نخواهد بود بلكه آن تنها زبانى است گويا !و هر كس در انجام وظيفه و عمل كوتاهى كند افتخارات فاميل،او را به جايى نمى‏رساند.

همه مردم از روز خلقت آدم تا به امروز همانند داندانه‏هاى شانه مساوى و يكسان‏اند،عرب بر عجم،و سرخ بر سياه،فضيلت و برترى ندارد جز به تقوى و پرهيزكارى.

هان بدانيد كه هر ادعايى مربوط به جان و مال و افتخارات موهوم زمان جاهليت است همه را زير پاى خود نهادم و پايان يافته و بى‏اساس مى‏دانم.]و در پاره‏اى از نقلها جمله زير را نيز اضافه كرده‏اند كه فرمود:

«المسلم اخو المسلم و المسلمون اخوة و هم يد على من سواهم تتكافؤ دمائهم يسعى بذمتهم أدناهم».

[مسلمان برادر مسلمان است،و همه مسلمانان برادر يكديگرند و در برابر دشمنان و بيگانگان حكم يك دست را دارند،خون هر يك با ديگرى برابر است،كوچكترين فرد آنها اختيار دارد تا از طرف مسلمانان ديگر تعهد نمايد...]

و از آن جمله از مسجد بيرون آمد و به بلندى صفا بالا رفت و خويشان و نزديكان خود را مخاطب ساخته فرمود:

«يا بنى هاشم،يا بنى عبد المطلب انى رسول الله اليكم و انى شفيق عليكم،لا تقولوا ان محمدا منا،فو الله ما اوليائى منكم و من غيركم الا المتقون،فلا أعرفكم تأتونى يوم القيامة تحملون الدنيا على رقابكم و يأتى الناس يحملون الآخرة،ألا و انى قد أعذرت فيما بينى و بينكم و فيما بين الله عز و جل و بينكم و إن لى عملى و لكم عملكم».

[اى بنى هاشم و اى فرزندان عبد المطلب من پيامبر خدا به سوى شما هستم و نسبت به شما دلسوز و مهربانم!نگوييد محمد از ماست(و بدان مغرور شويد)كه به خدا سوگند دوستان و نزديكان من چه از شما و چه از ديگران تنها پرهيزكاران هستند،چنان نباشد كه روز قيامت شما را ببينم كه آمده‏ايد و دنيا را بر گردنهاى خود بار كرده(و زندگى دنيا را به جمع‏آورى مال دنيا و ثروت گذرانده و از توشه آخرت تهى دست باشيد)و ديگران بيايند و آخرت را همراه آورده باشند(و از رهگذر دنيا براى آخرت خود توشه‏اى برگرفته باشند)آگاه باشيد كه من در برابر شما و خداى عز و جل وظيفه خود را انجام دادم و آنچه را لازم بود به شما تذكر دادم و همانا من در گرو عمل خويش و شما نيز در گرو عمل خود هستيد!]

بيعت مردان و زنان قريش

سپس پيغمبر به صفا آمد و در آنجا نشست و مردان قريش يك يك مى‏آمدند و با آن حضرت بيعت مى‏كردند و اسلام اختيار مى‏نمودند،آن گاه نوبت زنان رسيد و چون پيغمبر اسلام از وضع اعمال زشت و آلودگى بسيارى از زنان قريش بخصوص اعيان و اشراف آنها اطلاع داشت دستور داد ظرف آبى حاضر كردند و دستهاى خود را در آن آب كرد و آيه زير را كه در مورد بيعت زنان بر پيغمبر نازل شده و حاوى چند ماده بود براى بيعت آنها قرائت كرد:

«يا ايها النبى اذا جاءك المؤمنات يبايعنك على أن لا يشركن بالله شيئا و لا يسرقن و لا يزنين و لا يقتلن أولادهن و لا يأتين ببهتان يفترينه بين أيديهن و ارجلهن و لا يعصينك فى معروف فبايعهن و استغفر لهن الله ان الله غفور رحيم» (1) .

[اى پيغمبر چون زنان مؤمن پيش تو آيند و با تو بيعت كنند كه چيزى را با خدا شريك نسازند و دزدى نكنند و زنا نكنند و فرزندان خويش را نكشند و دروغ وبهتان نزنند و در كارهاى شايسته عصيان و نافرمانى تو را نكنند،در اين صورت با ايشان بيعت كن و از خدا براى آنها آمرزش بخواه كه خدا آمرزنده و مهربان است.]

پيغمبر اسلام پس از خواندن آيه فوق دست خود را از ظرف آب بيرون آورد و دستور داد زنانى كه مى‏خواهند بيعت كنند بيايند و دستهاى خود را به نشانه بيعت با پيغمبر اسلام در ظرف آب كنند و براى انجام دستورهاى فوق متعهد شوند.

زنان قريش بدين ترتيب مى‏آمدند و دست خود را در ظرف آب كرده و بيعت مى‏كردند و از جمله هند دختر عتبه و همسر ابو سفيان بود كه به خاطر جنايتى كه در جنگ احد كرده بود و به تحريك او وحشى حمزة سيد الشهدا را به قتل رسانده بود به صورت ناشناس آمد و چون به گفتگو پرداخت پيغمبر او را شناخت و فرمود:تو هند هستى؟

هند نگران شد و گفت:اكنون مرا عفو فرما خدا تو را عفو كند!

ترس انصار از توقف پيغمبر در شهر مكه

انصار مدينه كه اين جريانات را يكى پس از ديگرى مشاهده مى‏كردند،و تسليم شدن كامل شهر مكه و قريش را در برابر پيغمبر اسلام از نزديك مى‏ديدند كم كم به فكر فرو رفتند و نگران شدند كه مبادا رسول خدا(ص)از اين پس بخواهد در وطن اصلى و ميان عشيره و فاميل خود بماند و توقف در مكه را بر مراجعت به مدينه ترجيح دهد،بخصوص كه مكه قبله مسلمانان بود و خانه خدا و مسجد الحرام در آن قرار داشت و اقامت در آن شهر آرزوى هر مسلمانى بود چه رسد به رهبر اسلام و كسى كه وطن اصلى او همان شهر بوده و روزگارى را به صورت اجبار و ناچارى در خارج آن شهر زيسته بود.

ولى مثل اين بود كه ماجراى پيمان عقبه را فراموش كرده بودند و قولى را كه پيغمبر اسلام در مورد توقف در مدينه تا پايان عمر به آنها داده بود از ياد برده بودند از اين رو نگرانى آنها زياد شد تا جايى كه پيغمبر اسلام از ماجرا با خبر شد و به نزد آنها آمده و براى اطمينان خاطر آنها فرمود:چنين چيزى نخواهد بود،زندگى من با شما و مرگم نيز با شما خواهد بود!

اعزام دسته‏هايى براى ويران كردن بتخانه‏ها و جنايتى كه خالد كرد.

رسول خدا(ص)پس از فتح مكه پانزده روز در آنجا ماند و در اين مدت به مردم تازه مسلمان مكه دستور داد هر كس در خانه خود بتى دارد آن را از بين ببرد و ترتيبى داد كه مردم مى‏آمدند و مسائل و احكام دين را از آن حضرت مى‏آموختند و در ضمن دسته‏هايى را به اطراف فرستاد تا بتخانه‏هاى اطراف را ويران كرده و مردم را به اسلام دعوت كنند.و به همه آنها دستور مى‏داد با كسى جنگ و قتال نكنند.

كه از آن جمله غالب بن عبد الله را به سوى بنى مدلج فرستاد،عمرو بن اميه ضمرى را به سوى بنى الديل اعزام كرد،عبد الله بن سهيل بن عمرو را به سوى بنى محارب بن فهر فرستاد و خالد بن وليد را نيز به سوى بنى جذيمه اعزام فرمود،كه البته قبايل مزبور برخى مسلمان شده و فرامين پيغمبر اسلام را پذيرفتند و برخى هم زير بار نرفته و يا در پذيرش اسلام تعلل كرده و به بعدها موكول نمودند و فرستادگان مزبور نيز به دستور پيغمبر هيچ جا دست به جنگ و كشتار نزدند.

از آن جمله عمرو بن عاص را براى ويران ساختن بتخانه«سواع»فرستاد و سعد بن زيد را مأمور ويران كردن«مناة»كرد،و آنها نيز بدون برخورد با مانع و دست زدن به جنگ،بتخانه‏هاى مزبور را ويران كرده و بازگشتند.

تنها در ميان فرستادگان مزبور خالد بن وليد دست به كشتار بى‏رحمانه و جنايت هولناكى زد كه سبب شد رسول خدا(ص)براى تلافى جنايت او على(ع)را بفرستد و خونبهاى كشتگان و ساير خسارتهاى وارده را به تمامى بپردازد.

و ابتداى مأموريت خالد به گفته برخى از اهل تاريخ و سيره نويسان از اينجا شروع شد كه مى‏نويسند:

در اطراف مكه بتخانه معروفى بود به نام«عزى»كه در سرزمين«نخله»واقع شده بود و مورد پرستش و احترام عموم قبايل و بخصوص قبيله‏هاى اطراف آن منطقه بود.

پيغمبر خدا براى ويران كردن آن بتكده،خالد بن وليد را مأمور كرد بدان ناحيه‏برود و آن بتكده را ويران سازد (2) و در ضمن به او دستور داد به نزد قبيله بنى جذيمه برود و آنها را نيز به اسلام دعوت نمايد و به او سفارش كرد كه مبادا در اين راه خونى از كسى بريزد و دست به خونريزى و كشتار بزند،و عبد الرحمن بن عوف را نيز به عنوان معاون و مشاور در كارها به همراه او گسيل داشت.

و به گفته شيخ مفيد(ره)علت انتخاب خالد براى اين مأموريت نيز سابقه خونريزى و دشمنى بود كه ميان خالد و عبد الرحمن بن عوف با قبيله مزبور وجود داشت (3) و گرنه خالد شايستگى امارت و فرماندهى مسلمانان را نداشت و در خور چنين مقامى نبود و پيغمبر خدا مى‏خواست بدين وسيله با تماسى كه از نزديك ميان آنها برقرار مى‏شود در پرتو تعاليم اسلام كينه‏هاى ديرينه و سابقه‏اى كه از زمان جاهليت ميان آنها وجود داشت برطرف گردد.

خالد ابتدا به سرزمين نخله رفت و بتكده عزى را ويران كرد و سپس به سوى بنى جذيمه رهسپار گرديد.

همين كه بنى جذيمه از ورود خالد مطلع شدند روى سابقه‏اى كه با او داشتند از وى بيمناك گشته و مسلح شدند و به استقبال خالد آمدند و بدو گفتند:اينكه ما مسلح شده‏ايم نه به خاطر آن است كه خواسته باشيم از اطاعت خدا و پيغمبرش سرپيچى كرده و نافرمانى كنيم بلكه احتياط كار خود را كرده و از شخص تو روى سابقه زمان جاهليت بيمناكيم و ما مسلمان هستيم،اكنون اگر پيغمبر اسلام از ما چيزى مى‏خواهد اين شتران و گوسفندان ماست،بگو تا هر چه خواسته است از آنها بدهيم؟

خالد گفت:بايد اسلحه را زمين بگذاريد چون همگى مسلمان شده‏اند،در اين وقت ميان بنى جذيمه درباره خلع سلاح اختلاف شد و سرانجام به تصويب سران قبيله،قرار شد اسلحه را زمين بگذارند و تسليم شوند.

اما وقتى تسليم شدند خالد بن وليد با كمال بى رحمى و بر خلاف دستور صريح پيغمبر اسلام دستور داد دستهاى آنها را از پشت بستند و سپس جمع زيادى از آنها راكشت.

همه اهل تاريخ نوشته‏اند وقتى اين خبر به گوش پيغمبر اسلام رسيد سخت متأثر و ناراحت شد و هماندم دستهاى خود را به سوى آسمان بلند كرده گفت:

«اللهم انى ابرء اليك مما صنع خالد».

[خدايا من از كارى كه خالد انجام داده به درگاه تو بيزارى مى‏جويم(و هرگز به كار او راضى نبودم).]

سپس براى تلافى و جبران اين عمل ناهنجار و جنايت هولناك على بن ابيطالب(ع)را مأمور كرد به سوى قبيله مزبور برود و خونبهاى افرادى را كه به دست خالد كشته شده‏اند و خسارتهاى مالى ديگرى را كه در اين ماجرا به آنها رسيده دقيقا بپردازد.على(ع)به نزد قبيله مزبور آمد و سران آنها را خواست و خونبهاى تمام كشتگان و خسارتهاى ديگر را پرداخت نمود،حتى مى‏نويسند:قيمت ظرف چوبى كه سگان قبيله در آن آب مى‏خوردند و در ماجراى حمله خالد شكسته شده بود پرداخت نمود و پس از انجام اين كارها مبلغى هم به طور رايگان به ايشان داد تا اگر ضررهاى ديگرى متوجه آنها شده و آگاهى ندارند جبران شود،حتى مبلغى نيز به افرادى كه از حمله خالد وحشت كرده و ترسيده بودند پرداخت نمود و از افراد قبيله مزبور با كمال مهربانى دلجويى كرده به نزد پيغمبر بازگشت و گزارش كارهاى خود را به آن حضرت داد،و رسول خدا(ص)ضمن تحسين و تقدير او درباره‏اش دعا كرده گفت:

«ارضيتنى رضى الله عنك».

[اى على تو رضايت مرا به دست آوردى خدا از تو راضى باشد!]

و به دنبال آن فرمود:

[اى على تو راهنماى امت من هستى،براستى رستگار آن كسى است كه تو را دوست بدارد و راه تو را دنبال كند،و بدبخت كامل كسى است كه با تو مخالفت كند و از راه تو منحرف گردد.]

جنگ حنين (4)

چنانكه گفته شد پيغمبر اسلام پس از فتح مكه پانزده روز در مكه ماند و در اين مدت به نشر تعاليم اسلام و محو آثار شرك و بت پرستى كه قرنها بر آن سرزمين حكومت كرده و پايگاه توحيد را به صورت مركز شرك در آورده بود همت گماشت و در ضمن با خويشان خود نيز تجديد عهدى كرده و در سايه اسلام همه كدورتها و اختلافات برطرف گرديد و محيط انس و الفتى در كنار بناى با عظمت كعبه براى همه افرادى كه در مكه بودند و يا از مدينه به همراه رسول خدا(ص)آمده بودند،فراهم شده بود.

اما نيروى اهريمنى شيطان كه حاضر نبود به اين آسانى در برابر نيروى توحيد و اسلام تسليم گردد اين بار فكر خود را به سوى قبايل اطراف مكه متوجه كرد و آنجا را دامنه فعاليت خويش قرار داد و گروهى از بت پرستان و سركردگان آن حدود را كه هنوز مسلمان نشده و محمد(ص)را به عنوان يك كشور گشايى كه مى‏خواهد همه قبايل را تحت تسلط خويش در آورد و بر آنها حكومت كند مى‏شناختند تحريك كرد تا جبهه واحدى بر ضد پيغمبر اسلام تشكيل دهند و پيش از آنكه از طرف مسلمانان مورد حمله قرار گيرند آنها براى جنگ و حمله آماده شوند.

در ميان سران قبايل مزبور مالك بن عوف نصرى بيش از ديگران جنب و جوش داشت و براى گرد آوردن قبايل فعاليت مى‏كرد و با اينكه حدود سى سال بيشتر از عمر او نمى‏گذشت به خاطر شجاعت و سلحشورى كه داشت مورد احترام قبايل پرجمعيت آن اطراف بود و از وى حرف شنوايى داشتند.وى تا جايى كه توانست قبيله‏هاى ساكن كوههاى جنوبى مكه را كه از هوازن بودند مانند بنى سعد (5) ،بنى جشم،بنى هلال و همچنين قبيله ثقيف را كه در طائف سكونت داشتند با خود همراه كرده و به نقل برخى از مورخان نزديك به سى هزار نفر از آنها را در جايى به نام«اوطاس» (6) براى جنگ بامسلمانان و زدن يك ضربه كارى به لشكر اسلام جمع كرد و خود او نيز فرماندهى آنها را به عهده گرفت و تحت فرمان او به سوى حنين حركت كردند.

مالك دستور داده هر كس مى‏خواهد در اين جنگ شركت كند بايد زن و فرزند و اموال خود را نيز همراه بياورد و منظورش اين بود كه مردان در هنگامه جنگ بهتر پايدارى كنند و به خاطر مال و زن و فرزند هم كه شده تا سر حد مرگ مقاومت داشته باشند.

در ميان لشكريان مزبور پيرمردى سالخورده و با تجربه در فنون جنگى وجود داشت كه نامش دريد بن صمة بود و از قبيله بنى جشم محسوب مى‏شد و با اينكه كارى از او ساخته نبود و كهولت و پيرى مانع از آن بود كه بتواند جنگ كند و بخصوص كه بنا بر نقل جمعى از مورخين نابينا نيز شده بود،اما قبيله‏هاى هوازن معمولا او را در جنگها همراه مى‏بردند تا از تجربيات و اطلاعات جنگى او استفاده كنند.

دريد بن صمه وقتى صداى زن و بچه و چهارپايان به گوشش خورد و دانست كه به دستور مالك آنها را همراه آورده‏اند،او را خواست و به وى پرخاش كرده گفت:تو را به جنگ چه كار؟تو گوسفند چرانى بيش نيستى؟آخر اين چه كارى است كرده‏اى؟مگر از لشكر فرارى چيزى مى‏تواند جلوگيرى كند؟اگر جنگ به پيروزى تو انجام شود كه همان مردان جنگى و شمشير و نيزه‏شان به كار تو خورده و مورد استفاده قرار گرفته و اگر به شكست تو منجر گردد آن وقت است كه همه چيز را از دست داده و تمام دارايى و ما يملك خود را تسليم دشمن كرده‏اى و با اسارت زن و فرزند رسوا خواهى شد؟مصلحت در آن است كه زن و فرزند و اموال را بازگردانى و همان مردان جنگى را با خود ببرى!

مالك بن عوف كه به فكر خود مغرور بود حاضر نشد سخن دريد را بشنود و چون دريد سخن خود را تكرار كرد و يكى دو تذكر ديگر نيز به او داد مالك بن عوف با بى‏اعتنايى و تمسخر بدو گفت:تو پير و فرتوت شده‏اى و افكارت نيز فرسوده شده و به كار ما نمى‏خورد،و چون پافشارى دريد بن صمه را ديد رو به لشكريان كرد و گفت:

اى گروه هوازن يا از من اطاعت و پيروى كنيد و يا هم اكنون نوك شمشير را بر سينه‏ام مى‏گذارم و آن قدر فشار مى‏دهم تا از پشت سرم بيرون آيد و بدين ترتيب به‏زندگى خود خاتمه مى‏دهم !

قبايل هوازن كه چنان ديدند گفتند:مطمئن باش ما فرمانبردار تو هستيم،و دريد كه چنان ديد آه سردى از دل كشيد و گفت:باشد تا اين روز را كه نديده‏ايم از نزديك ببينيم و سپس يك رباعى گفت كه حكايت از افسردگى و پشيمانى او در حضور اين معركه مى‏كرد.

تجهيز سپاه اسلام

خبر اجتماع هوازن در«اوطاس»به سمع پيغمبر اسلام رسيد و براى درهم كوبيدن آخرين سنگر مشركان و دفع باقيمانده پيروان شيطان،آماده تجهيز سپاه و حركت به سوى حنين گرديد.از نظر نفرات و تعداد سربازان جنگى نگرانى در كار نبود ولى احتياج به مقدارى زره و لوازم جنگى داشتند،در اين خلال رسول خدا(ص)مطلع شد كه صفوان بن اميه مقدارى زره و اسلحه جنگى در خانه دارد كه در برخوردها و جنگهايى كه قريش با قبايل ديگر داشته‏اند آنها را در اختيار قريش قرار مى‏داده،از اين رو به سراغ او فرستاد و به عنوان عاريه مضمونه از او خواست تا آنها را در اختيار لشكر اسلام قرار دهد به اين معنى كه اگر چيزى از آنها از بين رفت عوض آن را بدهد و بدون كم و زياد به او بازگرداند.

صفوان قبول كرد و يك صد زره و مقدارى لوازم جنگى ديگر در اختيار آن حضرت گذارد و روز بعد لشكر اسلام با دوازده هزار مرد جنگىـكه ده هزار نفرشان از مدينه به همراه پيغمبر آمده بودند و دو هزار نفر نيز از مردم تازه مسلمان مكه تحت فرماندهى ابو سفيانـبه سوى وادى حنين حركت كرد.

هنگامى كه چشم ابو بكر در خارج شهر به سپاه مجهز اسلام افتاد از كثرت سپاهيان دچار غرور شده گفت:ما ديگر مغلوب نخواهيم شد و اين غرور به برخى افراد ديگر نيز سرايت كرد و همگى از پيروزى و شكست دشمن سخن مى‏گفتند.ولى همين غرور بيجا در همان آغاز جنگ و حمله ناگهانى دشمن موجب هزيمت آنان شد و اين ايمان به خدا و پيغمبر اسلام بود كه آنان را دوباره گرد يكديگر جمع كرد و جلو شكست‏قطعى و پاشيدگى لشكر را گرفت.

لشكر اسلام همچنان تا نزديك وادى حنين پيش رفت (7) و شب را به دستور پيغمبر اسلام در همانجا توقف كردند تا چون صبح شود به وادى حنين در آيند.

مالك بن عوف پيش از آنكه لشكر اسلام بدان حدود برسد با لشكريانش به وادى حنين وارد شده بود و به لشكريان خود دستور داده بود زنان و كودكان و چهارپايان و احشام را پشت سر خود قرار دهند و غلاف شمشيرها را بشكنند.سپس در اطراف دره در پشت سنگها و شيارها و گوديهاى سر راه و دامنه كوه و سايه درختها كمين كنند تا وقتى لشكر اسلام از دره سرازير شد ناگهان يكپارچه بر آنها حمله كنند و آنها را منهزم سازند.

پس از اداى نماز صبح هنوز هوا تاريك بود كه سربازان اسلام به سوى دره حنين سرازير شدند .و پيشاپيش لشكر،خالد بن وليد با بنى سليم حركت مى‏كرد و به دنبال او گروههاى ديگر هر دسته به دنبال پرچم مخصوص به خود پيش مى‏رفت كه ناگهان مورد حمله سرسختانه هوازن كه با نقشه قبلى كاملا خود را آماده چنين حمله‏اى كرده بودند قرار گرفتند و از اطراف دره تيرها به صورت رگبار بر آنها باريدن گرفت و در پناه تيرها نيز هزاران سرباز از جان گذشته با شمشيرهاى برهنه،آنها را محاصره كردند.

اين حمله چنان سخت و غافلگيرانه بود كه مسلمانان تا خواستند به خود آيند و دست به اسلحه و سپر و نيزه ببرند عده‏اى از آنها كشته شدند و راهى جز فرار و هزيمت براى خود نديدند .پيغمبر اسلام كه در عقب سپاه بر استر سفيدى سوار بود و لباس جنگ بر تن داشت ناگهان ديد سپاه اسلام گروه گروه بسرعت فرار مى‏كنند و اين سپاه منظم دوازده هزار نفرى كه چون رودخانه‏اى به پيش مى‏رفت ناگهان در هم ريخت و هر قسمت آن به سويى رهسپار گشته و گريزان است.

رسول خدا(ص)كه چنان ديد بسرعت خود را به سمت راست دره حنين رسانيد و فرياد زد:مردم به كجا مى‏رويد؟منم رسول خدا،منم محمد بن عبد الله به نزد من آييد!

ولى هيچ كس متوجه سخن آن حضرت نشده و همگى مى‏گريختند و در اين وقت بود كه كينه‏ها ظاهر گرديد و نفاقهاى درونى افراد آشكار شد و منافقان از اين منظره به وجد و شوق آمده بودند تا آنجا كه ابو سفيان از روى تمسخر به رفيق خود شيبة بن عثمان گفت:اينها تا لب دريا فرار خواهند كرد و ديگر باز نمى‏گردند.

و كلدة بن حنبلـيكى ديگر از همان افراد منافقـگفت:امروز سحر باطل شد!

شيبة بن عثمان بن ابى طلحهـكه پدرش در جنگ احد كشته شده بودـدر آن لحظه تصميم گرفت پيغمبر اسلام را بكشد و انتقام خون پدر را از آن حضرت بگيرد و به همين قصد نزديك رفت و چرخى هم اطراف رسول خدا(ص)زد ولى چنانكه بعدها خودش مى‏گويد:حائلى ميان من و آن حضرت پيدا شد كه ديدم نمى‏توانم اين كار را بكنم.

در اين لحظه تاريخى،پيغمبر اسلام مى‏ديد زحمات بيست و يك ساله‏اش در راه تبليغ اسلام و پيروزيهاى بزرگى كه در اين راه نصيبش شده همگى به مخاطره افتاده و چيزى نمانده است كه در اين هواى نيمه روشن در دره مخوف حنين دفن شود،سپاه از هم گسيخته و فرارى اسلام نيز به فرياد او توجهى نمى‏كنند،دشمن نيز با پيروزى چشمگيرى كه در آغاز حمله خود به دست آورد وادى حنين را جولانگاه خويش قرار داده و همچنان پيش مى‏آيد،بايد اقدامى فورى جلوى اين شكست و هزيمت را بگيرد،از يك سو دست به دعا برداشت و به درگاه ياور حقيقى و پشتيبان واقعى خود كه همه جا از ورطه‏هاى سخت او را نجات داده بود معروض داشت:

«اللهم لك الحمد و اليك المشتكى و انت المستعان»

[خدايا تو را سپاس و شكوه حال خود را به درگاه تو مى‏آورم و تويى تكيه گاه!]و به دنبال آن گفت:

«اللهم ان تهلك هذه العصابة لم تعبد و ان شئت أن لا تعبد لا تعبد»!

[خدايا اگر اين جماعت نابود گردد كسى تو را پرستش نخواهد كرد و اگر هم براستى مشيت و اراده‏ات بدان تعلق گرفته باشد كه كسى تو را پرستش نكند پرستش نخواهى شد!(و بسته به مشيت و اراده توست).]

و سپس به ابو سفيانـفرزند حارث بن عبد المطلبـكه در كنار او قرار داشت فرمود:مشتى خاك به من بده آن خاك را به روى دشمن پاشيد و فرمود:روهايتان زشت باد!

آن گاه از آنجا كه دعا جاى عمل را نمى‏گيرد و لازم بود دست به كارى زند تا جلوى فرار و از هم پاشيدگى لشكر را بگيرد،در اينجا از عباس بن عبد المطلب نقل شده كه گويد:نخست رسول خدا به من كه صداى رسا و بلندى داشتم فرمود:فراريان را به اين گونه صدا بزن:

«يا معشر الانصار و يا اصحاب سورة البقرة،و يا اصحاب بيعة الشجرة،الى اين تفرون؟اذكروا العهد الذى عاهدتم عليه رسول الله»!

[اى گروه انصار و اى ياران سوره بقره و اى كسانى كه در بيعت شجره پيمان بستيد،به كجا مى‏گريزيد؟پيمانى را كه با رسول خدا بسته‏ايد به ياد آريد!]و من با بلندترين صدايى كه داشتم مردم را صدا مى‏زدم و خود رسول خدا نيز چنان بى‏تاب شهادت و جنگ بود كه استر خود را به سوى ميدان جنگ ركاب زد و مى‏خواست خود را به قلب دشمن بزند ولى ابو سفيان فرزند حارث بن عبد المطلب به جلوى استر پريد و دهانه آن را محكم نگه داشت و نگذاشت به جلو برود.

و در برخى از تواريخ است كه سرانجام پيغمبر اسلام تاب نياورد و يك تنه به دشمن حمله كرد و اين رجز را نيز مى‏خواند:

و گفته‏اند:تنها در اين جنگ بود كه پيغمبر اسلام شخصا به ميدان رفت و به دشمن‏حمله برد . (8)

و بعيد نيست اين حمله وقتى كه انصار به ميدان جنگ بازگشتند انجام شده و رسول خدا(ص)رهبرى حمله را به دست گرفته و پيشاپيش آنها حمله مى‏افكند و رجز مى‏خواند و آنها نيز به دنبال آن حضرت حمله مى‏كرده‏اند.  

افرادى كه با رسول خدا(ص)ماندند

مورخين مانند يعقوبى و ديگران نوشته‏اند:در آن گير و دار تنها ده نفر بودند كه با پيغمبر ماندند و فرار نكردند و اين ده نفر عبارت بودند از على(ع)،عباس بن عبد المطلب،ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب،فضل بن حارث،ربيعة بن حارث،عبد الله بن زبير،عتبة و معتب فرزندان ابو لهب،فضل بن عباس،ايمن بن ام ايمن و در اين ميان على(ع)از همه بيشتر دلاورى و تلاش داشت و دشمن را از جلوى پيغمبر دور مى‏نمود،گاهى خود را به عقب دشمن مى‏زد و گاهى به سوى پيغمبر باز مى‏گشت تا از حال آن حضرت و سلامتى او مطمئن گردد،و در اين گير و دار چهل تن از دشمنان را به خاك هلاك افكند و همه را از وسط دو نيم كرد.

ابن هشام در كتاب سيره از جابر بن عبد الله روايت كرده كه گفت:در ميان لشكر هوازن مرد شجاع و تنومندى بود كه بر شترى سرخ مو سوار بود و پرچم سياه رنگى در دست داشت و آن را بر سر نيزه بلندى كه داشت زده بود و آن پرچم را پيشاپيش هوازن مى‏كشيد و هر كس جلوى او مى‏رفت با آن نيزه بر او حمله مى‏كرد و چون فرار مى‏كرد دوباره آن نيزه را بر سر دست بلند مى‏كرد تا هوازن به دنبال او بيايند.

اين مرد همچنان به كار خود مشغول بود كه ناگاه على بن ابيطالب با مردى از انصار به قصد كشتن او پيش رفتند و على(ع)از پشت سر بدو حمله كرد و شترش را پى كرد و آن مرد به زمين افتاد،سپس مرد انصارى با شمشير او را از پاى در آورد.

و در ارشاد مفيد نام اين مرد هوازنى را ابو جرول ذكر كرده و قتل او را به على(ع)بتنهايى نسبت مى‏دهد،چنانكه ابن اثير نيز قاتل او را على(ع)ذكر كرده است.

دو تن از زنان فداكار

دو تن از زنان فداكار

در تواريخ و روايات نام دو زن نيز در لشكر اسلام ذكر شده كه در جنگ حنين بودند و با رسول خدا(ص)پايدارى كرده و منهزمين را ملامت و سرزنش مى‏كردند يكى نسيبه دختر كعب و ديگرى ام سليم دختر ملحان.

در تفسير قمى آمده كه نسيبه وقتى ديد مردم فرار مى‏كنند خاك به روى منهزمين مى‏پاشيد و مى‏گفت:به كجا فرار مى‏كنيد؟آيا از خدا و رسول او مى‏گريزيد؟و در اين وقت عمر را ديد كه مى‏گريزد،بدو گفت:واى بر تو اين چه كارى است كه مى‏كنى؟عمر گفت:اين امر خداست!

و در سيره ابن هشام آمده كه رسول خدا در آن وقت نظر كرد و چشمش به ام سليم دختر ملحان افتاد كه با شوهرش ابو طلحه به جنگ آمده بود و در همان حال فرزندش عبد الله بن ابى طلحه را حامله بود،رسول خدا(ص)ديد اين زن به وسيله بردىـو پارچه بلندىـكمر خود را بسته و براى آنكه شترش از دست او فرار نكند انگشتان خود را در سوراخ بينى شتر فرو برده و محكم آن شتر را نگاه داشته است و در دست ديگرش خنجرى است.

پيغمبر فرمود:ام سليم هستى؟

گفت:آرى اى رسول خدا پدر و مادرم به فدايت،امروز همان گونه كه دشمنان تو را بايد كشت اين مردمى را نيز كه تو را واگذارده و فرار كردند بايد كشت و من مى‏خواهم آنها را به قتل برسانم زيرا اينان نيز سزاوار كشته شدن هستند.پيغمبر فرمود:اى ام سليم خدا ما را كفايت مى‏كند.

ابو طلحه شوهرش پرسيد:اين خنجر چيست كه در دست دارى؟

ام سليم گفت:آن را به دست گرفته‏ام تا اگر مشركى به من نزديك شد شكمش را با آن پاره كنم.

كمك الهى و مراجعت منهزمين

قرآن كريم در سوره مباركه توبه وقتى اشاره به داستان جنگ حنين مى‏كند و سختى كار و فرار مسلمانان را بيان مى‏دارد به دنبال آن فرمايد:

«ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين و أنزل جنودا لم تروها و عذب الذين كفروا و ذلك جزاء الكافرين؟»

[سپس خداى تعالى آرامش خود را بر پيغمبر و مؤمنان نازل فرمود،و لشكريانى كه شما نمى‏ديديد فرو فرستاد و كافران را معذب ساخت و جزاى كافران اين چنين است.]

بارى نصرت الهى فرود آمد و صداى بلند و پى در پى و رساى عباس بن عبد المطلب به گوش فراريان رسيد و انصار را به خود آورد كه پس از آن همه فداكاريها كه در راه اسلام داشتند اين چه فرار ننگينى است كه در اين معركه مى‏كنند و از اين رو به سوى دره حنين بازگشته غلاف شمشيرها را شكستند و صداها را به«لبيك،لبيك»بلند كردند و با شمشيرهاى برهنه از هر سو به دشمن حمله‏ور شدند،صحنه جنگ كه داشت به سود دشمن پايان مى‏يافت تدريجا عوض شد و مسلمانانى كه غالبا از انصار مدينه بودند و به ميدان جنگ باز مى‏گشتند به جبران فرارى كه كرده بودند بسختى در برابر دشمن پايدارى كرده و صفوف آنها را به هم ريختند و جنگ سختى از نو در گرفت.

رسول خدا(ص)به عباس فرمود:اينها كيان‏اند؟عرض كرد:انصار هستند،پيغمبر فرمود:«اكنون تنور جنگ گرم شد»!

هوا ديگر روشن شده بود و معركه جنگ بخوبى ديده مى‏شد و برق شمشيرها به چشم مى‏خورد و صداى چكاچك ابزار جنگى و سپرها به گوش مى‏رسيد،قبايل هوازن كه به اين زودى حاضر نبودند پيروزى به دست آورده را از دست بدهند سخت مقاومت مى‏كردند،از آن سو از طرف پيغمبر اسلام اعلام شد«هر كس كافرى را بكشد جامه و اسلحه‏اش از آن اوست»و اين خبر براى مقاومت تازه مسلمانان مكه كه اكثرا به فكر غنيمت به جنگ حنين آمده بودند مؤثر بود و آنها را به صورت نيروى امدادى از پشت جبهه جنگ باز گرداند،ديگر نيروى دشمن ضعيف شده بود و با دادن تلفات‏سنگين تاب مقاومت نياورده رو به فرار گذارد و هر چه اموال و احشام و زن و فرزند داشتند همه را به جاى نهادند و به سه دسته تقسيم شده و هر دسته از آنها به سويى گريختند.

تنها از يكى از قبايل ثقيف به نام«بنى مالك»هفتاد نفر كشته شد و از قبيله‏هاى ديگر نيز گروهى به قتل رسيده و در آن ميان دريد بن صمه نيز به دست يكى از جوانان مسلمان به نام ربيعة بن رفيع سلمى به قتل رسيد.

غنايم جنگ و كشتگان

در اين جنگ بزرگترين غنيمت به دست مسلمانان آمد،زيرا همان طور كه گفته شد مالك بن عوف دستور داده بود لشكريان هر چه دارند همراه خود بردارند كه به خاطر آنها بهتر پايدارى و مقاومت كنند از اين رو مورخين مى‏نويسند در اين جنگ 6000 اسير،24000 شتر،40000 گوسفند و 4000 وقيه نقره(كه هر وقيه 213 گرم است)نصيب مسلمانان گرديد و چون رسول خدا(ص)براى تعقيب دشمن عازم طائف بود دستور داد موقتا تمامى غنايم را در«جعرانة» (1) بگذارند و اسيران را نيز در خانه‏اى نگهدارى كنند و چند نفر را نيز براى حفاظت و نگهبانى آنها گماشت تا در مراجعت آنها را تقسيم كند.

اما كشتگان چنانكه از برخى تواريخ بر مى‏آيد از دو طرف بسيار بوده،اما از هوازن و ثقيف تنها از يك قبيله هفتاد نفر به قتل رسيدندـچنانكه در بالا نيز ذكر شدـو از مسلمانان نيز همان طور كه از برخى تواريخ نقل شده جمع زيادى به شهادت رسيدند (2) ،اما ابن هشام و يعقوبى و طبرى نام شهداى مسلمانان را چهار تن ذكر كرده بدين شرح:

ايمن بن ام ايمنـاز بنى هاشمـيزيد بن زمعة بن اسودـاز اهل مكهـ،سراقة بن‏حارثـاز انصار مدينهـو ابو عامر اشعرى.

تعقيب از دشمن

همين كه قبيله‏هاى هوازن و ثقيف با دادن تلفات سنگين و به جاى گذاردن غنايم بسيار فرار كردند،رسول خدا(ص)دستور داد آنها را تعقيب كنند و تا شكست كامل به دنبال آنها بروند،ابو عامر اشعرى با برادرش ابو موسى اشعرى به دنبال گروههايى از دشمن كه خود را به«اوطاس»رسانده بود رفتند و در آنجا جنگ سختى ميان ايشان و فراريان درگرفت كه ابو عامر فرمانده لشكر اسلام در اثر اصابت تيرى به قتل رسيد و برادرش ابو موسى به جاى او پرچم جنگ را گرفت و جنگيد تا وقتى كه دشمن را بسختى شكست داد و تار و مار كرده آن گاه به نزد رسول خدا (ص)بازگشت.

مالك بن عوف نيز با گروه بسيارى به سوى طائف فرار كرد و چون ديد سپاهيان اسلام او را تعقيب مى‏كنند يكى دو جا نيز مقاومت كرد و چون ديد تاب مقاومت در آنها نيست خود را به طائف رسانده و بر قبايل ثقيف در قلعه‏هاى محكمى كه در طائف بود وارد شدند و چون مى‏دانستند مسلمانان به سراغ آنها خواهند رفت به استحكام قلعه‏هاى مزبور پرداختند.

جنگ طائف

رسول خدا(ص)چنانكه گفته شد دستور داد اسيران هوازن را با غنايم در«جعرانه»جاى دهند و خود در ماه شوال سال هشتم با سپاهيان اسلام به قصد تعقيب دشمن به سوى طائف حركت كرد،در سر راه به قلعه مالك به عوف رسيد و دستور داد آن را كه خالى از سكنه بود ويران كنند تا پشت سر آنها پايگاهى براى دشمن نباشد و در وقت ضرورت نتوانند از آن به نفع خود استفاده كنند و همچنان تا پاى قلعه‏هاى طائف پيش رفت.

مردم طائف كه از قبايل ثقيف بودند مردمى ثروتمند و جنگجو و قلعه‏هاى محكمى داشتند و چون از ورود سپاهيان اسلام مطلع شدند از بالاى برجها شروع به‏تيراندازى به سوى لشكر اسلام نمودند و در همان روز اول هيجده نفر از مسلمانان در اثر تيرهاى ايشان به قتل رسيدند،از اين رو پيغمبر اسلام دستور داد لشكريان عقب نشينى كنند و اردوگاه خود را در جايى كه از تيررس دشمن دورتر بود قرار دهند،كه پس از اسلام اهل طائف،مردم شهر در آنجا مسجدى بنا كردند و هم اكنون بناى آن باقى است.

محاصره قلعه‏هاى مزبور بيش از بيست روز طول كشيد و چون آذوقه فراوان در شهر و قلعه‏ها اندوخته شده بود و ديوار و برج و باروى آنها نيز محكم بود و افراد قبيله ثقيف نيز مردمانى جنگجو و سخت بودند كارى از پيش نمى‏رفت.

مورخين نوشته‏اند:مسلمانان از منجنيق،«دبابه»و«ضبر» (3) نيز استفاده كردند اما قلعه‏داران ثقيف با ريختن آهنهاى گداخته و مفتولهاى آتشين بر روى«ضبر»ها از پيشروى سربازان اسلام به كنار برج و باروها جلوگيرى مى‏كردند و آنها را ناچار به عقب نشينى مى‏ساختند.

محاصره طول كشيد قلعه‏ها گشوده نشد و پيغمبر اسلام براى تسليم دشمن اعلام كرد هر كس از حصار بيرون آيد در امان است،به اين اميد كه لااقل غلامان و بردگان ثقيف كه جمعيت زيادى را تشكيل مى‏دادند و افراد ديگرى كه نگران اسارت زنان و فرزندان خود بودند تسليم شوند،اما بيش از بيست نفر كسى تسليم نشد و هم آنها به پيغمبر گزارش دادند كه آذوقه بسيارى در انبارها ذخيره شده و قبايل ثقيف تصميم به مقاومت زيادى گرفته‏اند.

تهديد به ويران كردن تاكستانها و انهدام باغها

در اطراف قلعه‏هاى طائف تاكستانهاى زيادى بود كه متعلق به سران قبايل ثقيف و قريش بود و منبع در آمد بزرگى براى آنها به شمار مى‏رفت و يكى از رقمهاى مهم مال التجاره آنها،محصول كشمش همان تاكستانها بود كه هر ساله به خارج صادر مى‏شد.جمعى از مورخين نوشته‏اند:به منظور تسليم شدن مردم طائف پيغمبر اسلام براى آنها پيغام داد اگر تسليم نشويد تاكستانها دستخوش حريق و ويرانى خواهد شد ولى آنها اعتنايى نكردند و ناگهان ديدند مسلمانان دست به كار تخريب و كندن تاكستانها شدند از اين رو پيغام دادند به خاطر خدا و خويشاوندى از اين كار دست باز دارد و اگر مايل است آن تاكستانها را براى خود بردارد اما ويران نكند،پيغمبر دستور داد از ويران كردن تاكستانها خوددارى كنند!اما چنانكه در داستان جنگ بنى النضير گفته شد اين كار از جهاتى مورد ترديد است و پذيرفتن آن دشوار است،و بعيد نيست ماجرا در همان محدوده و مقدار تهديد بوده و جنبه ارعابى داشته و كارى در اين باره صورت نگرفته باشد.

ادامه محاصره با آن موقعيت كه پيش آمده بود بى‏فايده مى‏نمود،زيرا پيغمبر اسلام از طرفى متوجه شد كه آذوقه و خوار و بار لشكريان اسلام رو به اتمام است و جنگهاى بى‏ثمر آن مدت روح يأس و خستگى در توده لشكريان ايجاد كرده و از سوى ديگر بيشتر سپاهيان براى بازگشت به«جعرانه»و تقسيم غنايم جنگ حنين بى‏تابى مى‏كنند و قبايل ثقيف نيز خود را براى يك محاصره طولانى آماده كرده و به اين زودى تسليم نخواهد شد و از سوى ديگر ماههاى حرام در پيش است و جنگ در آن ماهها روا نبود و اگر محاصره و جنگ به ماه ذى قعده بكشد دشمن از يك حربه تبليغاتىـيعنى جنگ در ماه حرامـعليه پيغمبر اسلام در ميان اعراب استفاده خواهد كرد،از اين رو تصميم به بازگشت به مكه و«جعرانه»گرفت و جنگ طائف را به وقت ديگرى موكول كرده دستور حركت لشكريان به سوى مكه صادر شد و اعلان شد كه چون ماه ذى قعده در پيش است پيغمبر اسلام به قصد عمره به سوى مكه حركت مى‏كند و پس از انجام عمره و گذشتن ماههاى حرام دوباره به طائف باز خواهد گشت.

از حوادث ايام محاصره

شيخ مفيد(ره)و طبرسى و ديگران از محدثين شيعه رضوان الله عليهم روايت‏كرده‏اند كه در ايام محاصره طائف،رسول خدا(ص)على بن ابيطالب(ع)را مأمور كرد تا براى ويران كردن بتخانه‏ها و شكستن بتهاى آن حدود به اطراف طائف برود و على(ع)با جمعى كه در ميان آنها ابو العاص بن ربيع داماد پيغمبرـشوهر زينبـبود به دنبال مأموريت رفت و همچنان در هر جا با بت يا بتخانه‏اى رو به رو مى‏شد آن را شكسته و ويران مى‏كرد و در يكى از جاها با مقاومت گروهى از قبيله«خثعم»مواجه شد و يكى از دليران و شجاعان آنان به نام«شهاب»براى جنگ بيرون آمد و مبارز طلبيد و كسى از مسلمانان به جنگ او نرفت تا اينكه خود على(ع)به ميدان جنگ او آمد و ابو العاص پيش آمده خواست تا مانع از مقاتله حضرت با آن مرد شود ولى امير المؤمنين (ع)حاضر نشده پيش رفت و او را به قتل رسانيده همراهانش گريختند.

چون به نزد رسول خدا(ص)بازگشت پيغمبر كه او را ديد تكبير گفت و دست او را گرفته به كنارى برد و با يكديگر خلوت كرده مشغول گفتگو شدند و چون گفتگوى خصوصى آن حضرت با على بن ابيطالب (ع)به طول انجاميد عمر بن خطاب پيش رفته و از روى اعتراض گفت:

آيا با او تنها خلوت كرده‏اى و ما را در گفتگوى با او دخالت نمى‏دهى؟

پيغمبر(ص)در پاسخ او فرمود:

«ما أنا انتجيته بل الله انتجاه»!

[من نيستم كه با او گفتگوى خصوصى دارم بلكه خداست كه با وى گفتگوى خصوصى دارد؟]

عمر با ناراحتى روى خود را برگرداند و گفت:آرى اين سخن مانند همان سخنى است كه پيش از واقعه حديبيه به ما گفتى:كه ما در حال امنيت با سر تراشيده به مسجد الحرام خواهيم رفت و آخر هم نرفتيم؟

حضرت فرمود:من كه نگفتم همان سال خواهيم رفت!

ورود به«جعرانه»و استرداد اسيران

بارى لشكر اسلام قلعه‏هاى طائف را به حال خود واگذارد و به سوى مكه بازگشت و چون به«جعرانه»رسيدند فرود آمده تا درباره غنايم و اسيران بسيارى كه در آنجا بود،تصميم بگيرند.

اسيران تقسيم شدند ولى غنايم هنوز تقسيم نشده بود كه گروهى از قبيله بنى سعد (1) ـكه جزء هوازن بودندـو اسلام اختيار كرده بودند به نزد پيغمبر اسلام آمده معروض داشتند :اى رسول خدا ما اصل و عشيره تو هستيم و اكنون دچار چنين بلا و مصيبتى شده‏ايم كه خود مى‏دانى(و همه مال و زن و فرزندان از دست رفته)و با اين سخنان تقاضاى استرداد آنها و نيكى از آن حضرت را كردند!

و يكى از افراد آنها كه نامش زهير و مرد سخنورى بود برخاسته و معروض داشت:اى رسول خدا در ميان اين اسيران عمه‏ها و خاله‏ها و پرستاران تو هستند (2) و اگر ما حارث بن ابى شمرـپادشاه غسانى شامـيا نعمان بن منذرـپادشاه حيرهـرا شير داده و پرستارى كرده بوديم در چنين وضعى انتظار لطف و كرم از او داشتيم و تو از همه كس به بزرگوارى و لطف سزاوارترى؟!

رسول خدا پرسيد:آيا زنان و كودكان پيش شما محبوبترند يا اموال و دارايى‏تان؟گفتند:يا رسول الله تو ما را ميان اموال و زن و فرزند مخير ساختى؟ما همان زن و فرزند را اختيار مى‏كنيم،و آنها از مال و دارايى پيش ما محبوبتر است.

حضرت فرمود:اما آنچه سهم من و فرزندان عبد المطلب است همه را به شما واگذار مى‏كنم و اما سهم ديگران مربوط به خود آنهاست.

سپس راهى نشان آنها داد تا رضايت ديگران را نيز درباره استرداد اسيران جلب كنند و آنها نيز روى ميل و رغبت،اسيران هوازن را به صاحبانشان باز گردانند.و به همين منظور پيغمبر اسلام دنباله سخنان خود را ادامه داد و به آنها فرمود:

چون نماز ظهر تمام شد شما برخيزيد و درخواست خود را در ميان مردم تكرار كنيد و مرا واسطه و شفيع ميان خود و آنها قرار دهيد تا من در حضور آنها سهم خودرا به شما واگذار كنم و از مردم نيز بخواهم تا اين كار را نسبت به شما انجام دهند آنها به دستور پيغمبر عمل كردند و چون درخواست خود را اظهار كردند،پيغمبر فرمود:من سهم خود و فرزندان عبد المطلب را به شما واگذار كردم!

مهاجرين گفتند:ما هم سهم خود را واگذار كرديم.

انصار نيز از آنها پيروى كرده و سهمشان را بخشيدند.

اما اقرع بن حابسـرئيس قبيله بنى تميمـگفت:اما من و بنى تميم سهممان را واگذار نمى‏كنيم،عيينة بن حصن نيزـكه رئيس بنى فزاره بودـگفت:من و بنى فزاره هم واگذار نمى‏كنيم،عباس بن مرداسـرئيس بنى سليمـهم از آن دو پيروى كرده گفت:من و بنى سليم نيز سهممان را نمى‏بخشيم،ولى بنى سليم حرف او را قبول نكرده گفتند:ما سهممان را مى‏بخشيم،و عباس بن مرداس ناراحت شده گفت:شما مرا خوار و زبون كرديد!

رسول خدا(ص)به آنها كه حاضر نشدند اسيران را برگردانند فرمود:شما اسيران اينها را برگردانيد تا من در برابر هر يك از اين اسيران از نخستين اسيرانى كه به دست آيد شش اسير به شما بدهم و بدين ترتيب همگى حاضر شدند اسيران هوازن را به صاحبانشان بازگردانند تنها عيينة بن حصن بود كه پيرزنى سهمش شده بود و حاضر نشد آن را بازگرداند و او نيز سرانجام پس از گفتگويى كه زهير با وى انجام داد آن پيرزن را به قبيله‏اش بازگرداند. (3)

بدين ترتيب بزرگترين قبايل اطراف مكه دلشان نسبت به اسلام نرم شد و شنيدن اين گذشت و بزرگوارى از طرف پيغمبر اسلام براى قبايل و دشمنان ديگر پيغمبر اسلام نيز مؤثر بود و آنها را نيز متمايل به اسلام نمود.

خواهر رضاعى پيغمبر در ميان اسيران

مورخين نوشته‏اند در ميان اسيران هوازن كه در همان معركه حنين و يا ايام‏محاصره طائف به اسارت مسلمانان درآمده بودند،يكى هم شيماء خواهر رضاعى آن حضرت بود كه چون به اسارت در آمد به سربازانى كه نگهبان او بودند گفت:من خواهر رضاعى فرمانروا و پيغمبر شما هستم و چون او را به نزد پيغمبر آوردند و سخنش را به آن حضرت گفتند حضرت از او نشانه‏اى خواست و رداى خود را براى نشستن او پهن كرد و او را روى ردا نشانيد و اشك در ديدگان آن حضرت حلقه زد آن گاه بدو فرمود:اكنون اگر مى‏خواهى نزد ما بمان و اگر هم مى‏خواهى تو را به نزد قبيله‏ات بازگردانم و او بازگشت به ميان قبيله را انتخاب كرد و مسلمان شد و رسول خدا(ص)نيز چند گوسفند و شتر و غلام و كنيزى بدو داده و يكى دو نفر را براى حفاظت وى مأمور كرده و او را به سوى قبيله بنى سعد فرستاد.

و در پاره‏اى از تواريخ نظير داستان فوق را درباره حليمه نوشته‏اند ولى به گفته بعضى :زنده ماندن حليمه تا آن زمان بعيد به نظر مى‏رسد و ظاهرا داستان مربوط به همان شيماء بوده و در نقل براى برخى اين اشتباه رخ داده است.

مرحوم طبرسى(ره)در اعلام الورى مى‏نويسد:شيماء پس از آنكه خواست به سوى بنى سعد برود و پيغمبر او را شناخته بود درباره مالك بن عوفـكه هنوز در حصار طائف به سر مى‏بردـگفتگو و وساطت كرد و رسول خدا(ص)فرمود:اگر نزد من بيايد در امان خواهد بود.

تسليم شدن مالك بن عوف

در تواريخ ديگر است كه خود رسول خدا(ص)از نمايندگان بنى سعد حال مالك را پرسيد و آنها گفتند:وى در قلعه‏هاى طائف نزد ثقيف به سر مى‏برد،حضرت به وسيله آنها براى مالك پيغام فرستاد كه اگر تسليم شود خانواده و ثروتش را به او باز مى‏گرداند و علاوه بر آن صد شتر هم به او خواهد داد.

و چون اين پيغام به مالك بن عوف رسيد با آنچه از بزرگوارى و گذشت پيغمبر اكرم نسبت به اسيران شنيده بود سبب نرم شدن دل او نسبت به اسلام و آن پيغمبر بزرگوار گرديد و تصميم گرفت از طائف خارج شده و خود را به پيغمبر اسلام برساندو مسلمان شود،اما از قبيله ثقيف و مردم طائف وحشت داشت كه اگر از تصميم او مطلع شوند مانع خروج او گردند از اين رو با طرح نقشه قبلى،دستور داد اسب او را بيرون از شهر طائف در نقطه‏اى زين كرده و آماده نگاه دارند،و چون شب شد به بهانه‏اى از قلعه طائف خارج شد و به وسيله همان اسب بسرعت خود را در«جعرانه»به آن حضرت رسانده و اسلام آورد و رسول خدا(ص)نيز طبق وعده‏اى كه داده بود عمل كرد و سپس او را سرپرست چند قبيله از قبايل اطراف گردانيد و همين گذشت و بزرگوارى پيغمبر اسلام او را چنان فريفته و شرمنده كرد كه خود يكى از مدافعان اسلام گرديد و تدريجا زندگى را بر مردم مشرك طائف تنگ كرد تا ناچار شدند پس از چندى مسلمان شوند و گروهى را به عنوان نمايندگى و تسليم،به مدينه و نزد رسول خدا(ص)اعزام نمايندـبه شرحى كه خواهد آمد.

تقسيم غنايم

با استرداد اسيران هوازن شايد براى برخى از لشكريان اين فكر پيش آمد كه ممكن است نوبت استرداد اموال نيز برسد از اين رو پيغمبر(ص)را براى تقسيم غنايم تحت فشار قرار داده و خواستند تا هر چه زودتر دست به كار تقسيم شترها و گوسفندان و اموال ديگر شود و حتى ابن هشام و ديگران نوشته‏اند:رسول خدا(ص)سوار بر شتر خويش شده بود كه مردم اطراف آن حضرت را گرفته و فرياد مى‏زدند:يا رسول الله غنايم را تقسيم كن و سهم ما را بده و همچنان حضرت را تا پاى درختى بردند و در آنجا رداى پيغمبر را از دوشش كشيدند و رسول خدا(ص)به آنها فرمود:مردم رداى مرا بدهيد كه اگر به شماره درختان تهامه شتر و گوسفند داشته باشيد همه آنها را ميان شما تقسيم خواهم كرد و مرا شخص بخيل و ترسو و دروغگويى نديده‏ايد.

آن گاه به كنارى رفته و اندكى از پشم كوهان شترى را كه در آنجا ايستاده بود بركند و ميان دو انگشت خود گرفت و دست خود را بلند كرده فرمود:

اى مردم به خدا سوگند من از اين غنايم و حتى از اين مختصر پشم جز خمس آن حقى ندارم و آن را هم به شما واگذار مى‏كنم،اكنون هر چه از اين غنيمتها برداشته‏ايدبرگردانيد اگر چه سوزن و نخى باشد تا آنها را از روى عدالت ميان شما تقسيم كنم.

در حديث است كه مردى از انصار در اين وقت پيش آمد و مشتى نخ مويى در دست داشت و عرض كرد:يا رسول الله!من اين نخهاى مويى را برداشته بودم تا براى شترم كه پشتش زخم شده پلاسى بدوزم،رسول خدا(ص)فرمود:اما آنچه سهم من است از آن تو باشد!مرد انصارى گفت:حال كه چنين است و كار به اينجا كشيده مرا هم بدان نيازى نيست،اين را گفت و نخها را به زمين انداخت .

و سپس رسول خدا شروع به تقسيم غنايم كرد و در اين ميان به اشراف و بزرگان قريش كه تازه مسلمان شده بودند و يا مانند صفوان بن اميه هنوز در حال كفر بودند ولى در اين جنگ به مسلمانان كمك كرده بودند،سهم بيشترى داد تا دل آنها را نسبت به اسلام نرم كند و تأليف قلبى از ايشان بشود و بعدا نيز در زكات سهمى براى اين گونه افراد به عنوان«مؤلفة قلوبهم»مقرر شد و در اينكه آيا اين بخش اضافى بر اين گروه از سهم خود رسول خدا يعنى خمس بوده و يا از روى همه غنايم،اختلافى در تواريخ ديده مى‏شود و به عقيده ابن سعد در طبقات آن قسمت را رسول خدا از سهم خمس خود به آنها داد و گرنه حق ديگران را طبق سهمى كه داشتند بدون كم و زياد به آنها پرداخت كرده ولى طبق عقيده ديگران رسول خدا در هنگام تقسيم اصل غنايم نيز سهم بيشترى براى آنها منظور فرمود (4) و به هر صورت اين تفاوت در تقسيم،موجب ايراد و اعتراض جمعى از لشكريان و بخصوص مردم مدينه و انصار گرديد و از گوشه و كنار زمزمه‏هايى به عنوان گله و اعتراض برخاست.

اعتراض ذو الخويصرة تميمى

ذو الخويصرة مرد گستاخ و سرشناسى در قبيله بنى تميم بود و بعدها نيز در زمان خلافت على (ع)گروه خوارج را تشكيل داد و در جنگ نهروان به قتل رسيد.وى پس از آنكه غنايم تقسيم شد پيش رسول خدا(ص)آمده و گفت:

يا محمد من امروز تقسيم تو را ديدم!فرمود:خوب،چگونه ديدى؟

گفت:عدالت را مراعات نكردى!

رسول خدا(ص)با ناراحتى فرمود:اگر عدالت پيش من نباشد پس نزد چه كسى خواهد بود؟

عمر بن خطاب برخاسته گفت:براى اين گستاخى او را نكشم؟

فرمود:نه،او را به حال خود واگذار كه بزودى پيروانى پيدا خواهد كرد و همگى از دين خارج خواهند شد چنانكه تير از كمان خارج مى‏شود (5) .

و همان طور كه پيغمبر اسلام فرمود:ـو در بالا اشاره كرديمـبعدها همين مرد گروه خوارج را تشكيل داد و از اطاعت امير مؤمنان بيرون رفت و جنگ نهروان را به راه انداخت.به شرحى كه ان شاء الله در زندگى امير المؤمنين(ع)نگارش خواهد شد.

گله انصار و سخن رسول خدا(ص)

اعتراض و گله در ميان انصار به صورت عمومى در آمد تا جايى كه برخى گفتند:پيغمبر چون به قوم قبيله خود رسيد ما را فراموش كرد!سعد بن عبادهـرئيس انصارـكه چنان ديد نزد آن حضرت آمد و سخن آنها را به عرض رسانيد.

پيغمبر فرمود:تو خودت در اين باره چه فكر مى‏كنى؟

عرض كرد:من هم يكى از آنها هستم!

و با اين جمله به آن حضرت فهماند كه من هم مانند آنها از اين تقسيم گله‏مند هستم و گفتار آنها را تأييد كرد.رسول خدا كه چنان ديد فرمود:پس قوم خود را در اين‏جا جمع كن.

سعد بن عباده طبق دستور آن حضرت انصار را در مكانى كه اطراف آن را ديوارى كوتاه به صورت حصار احاطه كرده بود جمع كرد،آن گاه رسول خدا(ص)به اتفاق على بن ابيطالب(ع)به نزد آنها رفت و اجازه نداد شخص ديگرى از مهاجرين و يا مردم مكه همراه او بروند،سپس بيامد تا در وسط اجتماع آنها نشست و بدانها فرمود:

من از شما سؤالى دارم پاسخ مرا بدهيد؟

عرض كردند:بگو اى رسول خدا!

فرمود:آيا وقتى من به نزد شما آمدم گمراه نبوديد و خدا به وسيله من شما را هدايت كرد؟

گفتند:چرا،و اين منتى بود كه خدا و رسول او بر ما دارند.

فرمود:آيا بر لب پرتگاه عذاب و آتش(نفاق و اختلاف)نبوديد و خدا به وسيله من شما را از آن نجات داد؟گفتند:چرا و اين هم فضل خدا بود بر ما!

فرمود:آيا شما اندك نبوديد و خداوند به واسطه من جمعيت شما را زياد كرد؟

همان گونه پاسخ دادند،باز فرمود:آيا شما با يكديگر دشمن نبوديد و خدا به وسيله من شما را با همديگر مهربان ساخت؟عرض كردند:چرا يا رسول الله و اين فضل و منتى است كه خدا بر ما دارد.

در اينجا لختى سكوت كرد آن گاه سربلند كرده فرمود:

چرا پاسخ مرا نمى‏دهيد؟

عرض كردند:پدر و مادرمان به فدايت پاسخ ما همان بود كه گفتيم:اين منت و فضل خدا بود بر ما كه اين نعمتها را به وسيله شما به ما ارزانى داشت.

فرمود:ولى به خدا سوگند شما مى‏توانستيد در پاسخ من اين گونه بگوييدـو اگر هم مى‏گفتيد به حقيقت و راستى سخن گفته بوديدـكه:تو نيز وقتى به سوى ما آمدى كه ديگران تو را تكذيب كرده بودند و ما تصديقت كرديم،مردم دست از يارى تو برداشته بودند و ما ياريت كرديم،آواره بودى ما به تو پناه داديم،فقير بودى ما تو را همانند خود قرار داده و با تو مواسات كرديم؟اى گروه انصار آيا به خاطر مختصر ماليه دنيا كه مى‏خواستم به وسيله آن دل جمعى را به اسلام نرم كنم شما از من گله‏مند شديد؟در صورتى كه من شما را به همان اسلامتان واگذاشتم؟

آيا شما خوشنود نيستيد كه ديگران با گوسفند و شتر از اينجا بروند و شما پيغمبر خدا را همراه ببريد؟

به خدا سوگند اگر عنوان هجرت در كار نبود من نيز يكى از انصار بودم،و اگر مردم همگى به راهى بروند و انصار به راهى،من به همان راه انصار مى‏روم.سپس دست به دعا برداشته و گفت:

خداى انصار را رحمت كن،و فرزندان انصار و فرزندان فرزندان ايشان را نيز رحمت فرما.

پيغمبر اسلام اين سخنان را طورى با تأثر و علاقه نسبت به آنها ادا مى‏كرد كه عواطف آنها بسختى نسبت به آن حضرت تحريك شده صداهاشان به گريه بلند شد و گفتند:ما راضى شديم كه رسول خدا سهم ما باشد و ديگر گله‏اى نداريم.

مطابق نقل جمعى در اين وقت بزرگان و پيرمردان آنها برخاسته به دست و پاى پيغمبر افتاده و مى‏بوسيدند و ضمن عذرخواهى از گفتار خود عرض كردند:اى رسول خدا اين اموال ماست كه در اختيار شما قرار دارد هر گونه مى‏خواهى آن را به مصرف برسان و اگر كسى از ما سخنى گفته از روى دشمنى و كينه نبوده بلكه اينها خيال كردند مورد بى‏مهرى و خشم شما قرار گرفته‏اند كه سهم كمترى به آنها دادى و اكنون از اين گناه خود به درگاه خدا پوزش طلبيده و استغفار مى‏كنند،و تو نيز براى آنها از خدا آمرزش بخواه.رسول خدا(ص)براى آنها از خداى تعالى طلب آمرزش كرد.

عمره رسول خدا(ص)از«جعرانه»و بازگشت به مدينه

پس از اينكه كار تقسيم غنايم پايان يافت،رسول خدا(ص)از همان«جعرانه»محرم شد و براى انجام عمره به مكه آمد و پس از اتمام اعمال عمره عتاب بن اسيد را كه جوانى خردمند و بردبار بود به حكومت مكه منصوب فرمود،و معاذ بن جبل را نيزدر مكه گذارد تا به مردم قرآن و احكام دين بياموزد و اواخر ماه ذى قعده به مدينه بازگشت.

ولادت ابراهيم فرزند رسول خدا(ص)

از حوادث سال هشتم يكى هم ولادت ابراهيم است كه از«ماريه»ـهمان كنيزى كه نجاشى يا مقوقس فرماندار مصر براى آن حضرت فرستاده بودـمتولد شد و ولادت او در ماه ذى حجه اتفاق افتاد و قابله او زنى بود به نام سلمى كه اين مژده را به شوهرش ابو رافع داد و اونيز به نزد رسول خدا(ص)رفته و مژده مولود جديد را به آن حضرت داد و پيغمبر خدا به خاطر اين مژده بنده‏اى به او بخشيد و نام مولود را ابراهيم گذارد كه نام جدش ابراهيم خليل بود و چون روز هفتم ولادتش شد گوسفندى براى ابراهيم عقيقه كرد و موى سر نوزاد را تراشيد و به وزن آن نقره در راه خدا انفاق كرد و او را به زنى به نام ام بردة سپرد تا شيرش دهد.

ولادت ابراهيم سبب شد تا ماريه از عنوان كنيزى به مقام همسرى پيغمبر ارتقاء يابد و مقام بيشترى نزد آن حضرت پيدا كند.

اما همين امر سبب حسادت برخى از زنان پيغمبر چون عايشه و حفصه گرديد و براى اينكه ماريه و فرزندش را از چشم پيغمبر بيندازند به كارهاى ناشايست و سخنان ناروايى دست زدند كه نگارنده از نقل آنها خوددارى كرده و براى اطلاع بيشتر خواننده محترم را به كتابهاى ديگر مانند زندگانى محمد،تأليف دكتر محمد حسين هيكل،نويسنده مصرى حواله مى‏دهيم و به دنبال آن ماجراهايى پيش آمد كه بهتر است آنها را در همان كتابها بخوانيد و درباره عايشه و حفصه از روى سخنان نويسندگان اهل سنت،خودتان قضاوت كنيد كه اين دو به دنبال اين داستان چه تحريكاتى انجام دادند و چه توطئه‏هايى كردند و تا چه حد رسول خدا(ص)را آزار كردند و چه سخنانى گفتند تا آنجا كه پيغمبر خدا مدتى از آنها دورى كرد و سرانجام ابو بكر و عمر دخالت كردند...و تا به آخر (6) .و قبل از اين نيز در داستان افك بدان‏اشاره كرديم و گفته شد:كه بر طبق روايات زيادى داستان افك در مورد ماريه بوده نه درباره عايشه و شواهدى نيز بر اين مطلب ذكر كرديم .

مرگ زينب دختر رسول خدا(ص)

چيزى از شادى پيغمبر در مورد ولادت اين نوزاد نگذشته بود كه با مرگ دخترش زينب(همسر ابو العاص بن ربيع)مبدل به غم و اندوه گرديد و چنانكه پيش از اين گفتيم زينب بزرگترين دختر رسول خدا(ص)بود كه شرح حال او پيش از اين گذشت.

اواخر سال هشتم نيز يكى دو سريه اتفاق افتاد كه از آن جمله به گفته ابن اثير عمرو بن عاص را رسول خدا(ص)به سوى جيفر و عمرو بن جلندى فرستاد و او زكات اموال آنها را گرفته ميان بى‏نوايانشان تقسيم كرد و به مدينه بازگشت.

و از آن جمله عيينة بن حصن را به سوى بنى عنبر از قبيله تميم فرستاد و فاتحانه بازگشت .

و بدين ترتيب سال هشتم هجرت به پايان رسيد و محرم سال نهم در آمد.

سال نهم هجرت

سال وفود

سال نهم هجرت را به خاطر ورود وفدها«شخصيتها و هيئتهايى كه به نمايندگى قبايل و ساير ملتها به مدينه مى‏آمدند»ـعام الوفودـناميدند.شهر مدينه هر چند روز يك بار شاهد ورود اين هيئتهاى گوناگون بود كه برخى با لباسهاى محلى و هيئتهاى جالبى وارد مى‏شدند تا پيغمبر اسلام را از نزديك ببينند و به دين اسلام در آمده و با رهبر اسلام پيمان دوستى بسته و پيوند خود را به آن حضرت اعلام دارند.

اين بيشتر بدان خاطر بود كه با فتح مكه مركز قدرت بت پرستان و محور اصلى دشمنان اسلام سقوط كرد و سايه قدرت اين آيين مقدس بر سراسر شبه جزيره افتاد و قبايل و گروههاى مختلف و اقليتهاى مذهبى ديگر مانند مسيحيان ساكن عربستان دانستند كه دير يا زود اسلام در ميان تمام افراد و قبيله‏هاى ساكن جزيرة العرب نفوذ خواهد كرد و بهتر آن است كه زودتر به اين آيين مقدس وارد شده و يا از نزديك با رهبر عالى قدر اسلام آشنايى و دوستى برقرار سازند.

اسلام كعب بن زهير شاعر معروف

از آن جمله كعب بن زهير است كه پدرش زهير بن أبى سلمى از شعراى معروف عرب و سراينده يكى از«معلقات سبعه»بود كه قصيده‏اش مدتها پيش از نزول قرآن به‏ديوار كعبه آويخته بود و يكى از شاهكارهاى ادبى آن زمان به شمار مى‏رفت.زهير بن ابى سلمى دو پسر داشت يكى به نام بجير و ديگرى به نام كعب كه اين هر دو مانند پدرشان زهير شاعر بودند و در مدح و ذم افراد شعر مى‏سرودند.بحير مدتها قبل از فتح مكه مسلمان شده بود و در سلك مسلمانان به سر مى‏برد،ولى كعب در زمره دشمنان اسلام زندگى مى‏كرد و تا جايى كه مى‏توانست با شعر و نثر مردم را نيز عليه رسول خدا تحريك مى‏نمود.

پيغمبر اسلام دستور تعقيب و قتل شاعرانى امثال كعب را كه در هجو و مذمت او شعر مى‏گفتند و از اين راه موانعى سر راه پيشرفت اسلام ايجاد كرده و ضربه مى‏زدند صادر كرده بود و يكى از آنان نيز در جريان فتح مكه به دست مسلمانان به قتل رسيد و دو تن ديگر از اين شاعران فرارى بودند.

بجير كه پس از فتح مكه نگران وضع برادرش كعب بود و مى‏ترسيد به دست مسلمانان بيفتد و به سزاى تحريكاتى كه عليه پيغمبر اسلام كرده و اشعارى كه در هجاى آن حضرت سروده به قتل برسد،نامه‏اى به او نوشت كه اگر به حيات و زندگى خود علاقه‏مند هستى خود را به مدينه برسان و اسلام بياور و در پيشگاه پيغمبر اسلام از اعمال گذشته خود توبه كن كه پيغمبر مرد رؤف و مهربانى است و هر كس نزد او اظهار ندامت نموده و توبه كند او را مى‏بخشد.

اين نامه خير خواهانه كه به كعب رسيد تصميم گرفت به پيشنهاد برادرش بجير عمل كند و خود را به مدينه و رهبر بزرگوار اسلام رسانده مسلمان شود و از كرده‏هاى گذشته خود پوزش بخواهد و به همين منظور قصيده‏اى مشتمل بر پنجاه و هشت بيت در مدح رسول خدا(ص)سرود كه مطلعش اين بود:

سپس كعب خود را به مدينه رسانيد و به خانه مردى از قبيله«جهينه»كه با او سابقه رفاقت داشت وارد شد و آن مرد«جهنى»نيز چون صبح شد او را به مسجد آورد و هنگامى كه نماز صبح به پايان رسيد كعب برخاسته پيش روى پيغمبر آمد و نشست و سپس معروض داشت اى رسول خدا كعب بن زهير به مدينه آمده و مسلمان شده و از كارهاى گذشته خود پشيمان گشته مى‏خواهد به نزد شما بيايد و توبه كند،آيا او را مى‏پذيرى؟

فرمود:آرى‏در اين موقع كعب خود را معرفى كرده گفت:من كعب بن زهير هستم و آن گاه قصيده خود را خواند و رسول خدا از او درگذشت.

اسلام زيد الخير و عدى بن حاتم

قبيله«طى»از قبايل معروف عرب است كه نسبت به تيره«كهلان»رسانده و از قحطانيه بوده‏اند و اينان در يمن سكونت داشتند و تدريجا مانند بسيارى از تيره‏ها به سرزمين حجاز آمدند و مردان نامدارى مانند حاتم طايى كه به سخاوت مشهور و ضرب المثل گرديده از اين قبيله مى‏باشد،كه قبل از ظهور اسلام از دنيا رفته است.

فرزند همين حاتم طايى،عدى بن حاتم از بزرگان قبيله طى است كه پس از درگذشت پدرش حاتم او را به رياست خود برگزيدند و مطابق تواريخ وى به دين نصارى زندگى مى‏كرد و تا سال نهم هجرت نيز در زمره پيروان حضرت مسيح(ع)و از دشمنان رسول خدا(ص)محسوب مى‏شد.از شخصيتهاى بزرگ ديگر اين قبيله مردى است به نام زيد الخير كه پيش از آنكه اسلام را بپذيرد به زيد الخيل موسوم بود و پس از اسلام،پيغمبر خدا او را زيد الخير ناميد و درباره‏اش فرمود :

ـهيچ مردى را از عرب براى من توصيف نكردند جز آنكه وقتى از نزديك او را ديدم پايين‏تر بود از آنچه درباره‏اش گفته بودند مگر«زيد»كه او را بالاتر از آنچه شنيده بودم ديدم !

زيد در همين سال نهم به همراه گروهى از قبيله خود به مدينه آمد و مسلمان شد.

اما عدى بن حاتم در همان حال كفر به سر مى‏برد و حاضر هم نبود اسلام را بپذيرد و حتى پس از فتح مكه و نفوذ اسلام در سرتاسر جزيرة العرب تصميم به مهاجرت به شام و پيوستن به همكيشان خود گرفت و چون مى‏دانست لشكر اسلام روزى به سرزمين آنها نيز خواهند رفت تا آثار بت‏پرستى را در آن ناحيه از ميان ببرند و احكام اسلام را در آنجا نشر دهند،به همين منظور چند شتر راهوار و فربه انتخاب و آماده كرده و به غلام خود دستور داده بود هرگاه خبردار شدى كه لشكر اسلام به اين حوالى آمده مرا خبر دار كن.

روزى غلامش به او خبر داد كه سربازان اسلام،تحت فرماندهى على بن ابيطالب(ع)براى ويران كردن بتخانه‏ها و نشر احكام اسلام بدين ناحيه آمده‏اند.عدى بن حاتم با شنيدن اين خبر فورا خانواده خود را برداشته به سوى شام گريخت،سربازان اسلام نيز پس از ويران كردن بتخانه«طى»،جمعى را كه در برابر آنها مقاومت كرده بودند تار و مار نموده و گروهى را اسير كرده به مدينه آوردند.

در ميان اسيران مزبور دختر حاتم نيز كه نامش سفانه بود اسير شد و او را به مدينه آوردند و در كنار مسجد در جايى كه مخصوص نگهدارى اسيران بود محبوس ساختند.

چند روز گذشت و روزى پيغمبر اسلام از كنار آن خانه عبور مى‏كرد تا به مسجد برود سفانه برخاست و گفت:

«يا رسول الله هلك الوالد و غاب الوافد فامنن علينا من الله عليك».

[اى رسول خدا پدرم كه از دنيا رفته و آنكه بايد به نزد شما بيايد غايب است،اكنون‏بر ما منت گزار،خداوند تو را مشمول رحمت و نعمت خويش قرار دهد!]پيغمبر پرسيد:مقصودت از غايب كيست؟سفانه گفت:عدى بن حاتم!

فرمود:همان كسى كه از خدا و رسول گريخته!

در آن روز رسول خدا(ص)بيش از آن چيزى نگفت و از آنجا گذشت.روز ديگر نيز اين ماجرا تكرار شد،و سفانه گويد:روز سوم كه شد من ديگر مأيوس بودم چيزى بگويم ولى مردى كه همراه او بودـو بعدا دانستم كه او على ابن ابيطالب(ع)بودـبه من اشاره كرد كه برخيز و سخن خود را تكرار كن.

من برخاستم و همان سخنان را تكرار كردم،پيغمبر فرمود:من با آزاد ساختن تو موافقم ولى صبر كن تا شخص مورد اعتمادى پيدا شود تا تو را به همراه او به شهر و ديارت بفرستم.

چند روز از اين ماجرا گذشت تا روزى اطلاع يافتم كاروانى كه از خويشان ما نيز افرادى در ميان آنها بود به مدينه آمده و عازم بازگشت است،من جريان را به پيغمبر اطلاع دادم و آن حضرت مقدارى لباس و مبلغى پول براى خرجى راه و مركبى به من داد و مرا همراه آنها روانه كرد.

دنباله داستان را خود عدى بن حاتم اين گونه نقل كرده كه گويد:

روزى همچنان كه در شام بودم هودجى را ديدم كه به سوى ما مى‏آيد و وقتى رسيد ديدم خواهرم سفانه در ميان آن هودج است و چون پياده شد مرا مورد ملامت قرار داده گفت:اين چه كارى بود كه كردى؟خودت خانواده و زن و فرزندت را برداشته به اينجا آمدى و ما را در آنجا بى سرپرست گذاردى؟من بدو گفتم:خواهر جان مرا ملامت نكن كه در اين كار معذور بودم.

اين جريان گذشت تا روزى با اوـكه زن با فراست و با تدبيرى بودـمشورت كرده گفتم:راستى بگو نظرت درباره اين مرد(يعنى پيغمبر اسلام)چيست؟او ضمن تمجيد و بيان صفات نيك آن حضرت گفت:من صلاح تو را در آن مى‏بينم كه هر چه زودتر خود را به او برسانى و با او پيمان بسته و بيعت كنى،زيرا اگر او براستى پيغمبر باشد كه‏تو در ايمان به وى سبقت جسته‏اى و اگر داعيه سلطنت و پادشاهى هم داشته باشد كه پيمان بستن با او از شخصيت تو چيزى نخواهد كاست و از سايه قدرتش بهره‏مند خواهى شد.

عدى بن حاتم گويد:من رأى او را پسنديدم و به مدينه آمدم و پيش آن حضرت رفته سلام كردم،فرمود :كيستى؟گفتم:عدى بن حاتم هستم.

وقتى پيغمبر مرا شناخت برخاست و مرا به سوى خانه برد،در راه كه مى‏رفتيم پيرزنى سر راه او آمد و درباره كارى كه داشت با آن حضرت سخن گفت،من ديدم پيغمبر اسلام زمانى دراز در كنار آن پيرزن ايستاد و با كمال ملاطفت با او سخن گفت.

پيش خود گفتم:به خدا سوگند چنين مردى داعيه سلطنت و پادشاهى در سر ندارد و چون وارد خانه آن حضرت شدم ديدم تشك چرمى خود را كه ليف خرما در آن بود برداشت و براى نشستن من پهن كرد و به من گفت:روى آن بنشين،من خوددارى كردم ولى حضرت اصرار كرد و من نشستم و پيش خود گفتم:به خدا اين رفتار سلاطين نيست.سپس به من گفت:اى عدى بن حاتم مگر تو به آيين«ركوسيه» (4) نبودى؟گفتم:چرا،فرمود:پس چرا از قوم خود يك چهارم درآمدشان را مى‏گرفتى؟در صورتى كه اين كار در آيين تو جايز نبود.

و همچنين يكى دو خبر غيبى ديگر به من داد كه دانستم پيغمبر خداست و بدو ايمان آورده مسلمان شدم.

جنگ تبوك

پيش از آنكه جريان ورود ساير هيئتها و شخصيتهاى مذهبى و غير مذهبى عربستان را براى شما دنبال كنيم داستان جنگ تبوك را كه در اواسط اين سال يعنى ماه رجب سال نهم اتفاق افتاد ذكر نموده و به خواست خداى تعالى دوباره به نقل ماجراهاى بعدى و شرح ورود و فدها مى‏پردازيم .

داستان از اينجا شروع شد كه به پيغمبر اسلام خبر رسيد روميان در صدد تهيه سپاه‏براى حمله به حدود مرزى عربستان و شمال كشور اسلام هستند و مى‏خواهند نفوذ خود را در آن ناحيه توسعه داده و تثبيت كنند.

رسول خدا(ص)با شنيدن اين خبر تصميم گرفت با سپاهى گران شخصا به جنگ آنان برود و خيال تعرض و حمله به كشور اسلامى را از سر روميان بيرون كند و به همين منظور بر خلاف جنگهاى قبلى كه مقصد جنگ را اعلام نمى‏كرد در اين جنگ اعلام كرد قصد رفتن به تبوك و جنگ با روميان را دارد و ثروتمندان مسلمان را نيز وادار كرد تا به هر اندازه مى‏توانند براى تجهيز سپاه و تهيه آذوقه كمك كنند.چنانكه مورخين گفته‏اند:گروه زيادى چون عثمان،طلحه،عباس بن عبد المطلب،زبير و عبد الرحمن بن عوف كمكهاى مالى شايانى براى تجهيز سپاه كردند و برخى از منافقين نيز براى خود نمايى مبالغى پرداختند.

سختى كار

فاصله تبوك تا مدينه حدود يك صد فرسخ راه است و از دورترين سفرهاى جنگى بود كه پيغمبر خدا و مسلمانان مى‏بايستى راه آن را طى كنند و دشمن نيز سپاه روم بود كه از نظر افراد و لوازم جنگى تفوق كاملى بر مسلمانان داشت و به همين جهت نيز پيغمبر(ص)مقصد را اعلام كرد تا مسلمانان با آمادگى و تهيه بيشترى قدم در اين راه نهند و آذوقه و لوازم بيشترى با خود بردارند.

اتفاقا آن ايام مصادف با اواخر تابستان و فصل گرماى كشنده حجاز و برداشت محصول خرماى مدينه و از نظر خشكسالى و كم آبى نيز سالى استثنايى بود و راستى براى مسلمانان مسافرت دشوار و سختى بود و گرد آوردن سپاهى كه بتواند در برابر سپاه مجهز و فراوان روم مقابله و برابرى كند كارى بسيار مشكل و دشوار،اما عزم راسخ و ايمان كامل پيغمبر اسلام به كمك الهى و تعقيب هدف نهايى خود همه اين مشكلات را حل كرد و روزى كه لشكر اسلام از مدينه حركت مى‏كرد سى هزار سرباز كه مركب از ده هزار سواره و بيست هزار پياده بود همراه داشت .

رسول خدا(ص)براى تجهيز اين سپاه گران كه تا به آن روز در اسلام سابقه نداشت‏از همه قبايل اطراف كمك گرفت و حتى نامه‏اى به مكه نوشت و«عتاب بن اسيد»فرماندار خود را كه در مكه منصوب كرده بود مأمور كرد تا قبايل اطراف را براى حركت بسيج كند و براى هر قبيله‏اى پرچمى جدا و اميرى مستقل تعيين كرد و مخارج عظيم آن را نيز از راه زكات و كمك مالى ثروتمندان تأمين نمود.

كارشكنى‏ها

ناگفته پيداست كه در چنين شرايطى يك عده منفى باف و مخالف هم هستند كه به واسطه علاقه مفرط به دنيا و نداشتن ايمان و نبودن روح فداكارى در آنان،براى خود بهانه‏ها مى‏تراشند تا از زير بار وظيفه دينى شانه خالى كنند و بلكه براى افراد ديگر نيز وظيفه تعيين كرده و دست به كار شكنى و مخالفت مى‏زنند و تا جايى كه بتوانند مانع پيشرفت كارها مى‏شوند،بخصوص كه در دل هم نفاق و عداوت و دشمنى با اصل هدف و مرام داشته باشند.

محيط مدينه هم كه از نخستين روز ورود پيغمبر اسلام آلوده به چنين افراد منافقى بود و در فرصتهاى مختلف از كارشكنى و مشوب ساختن اذهان عمومى نسبت به رهبر عالى‏قدر اسلام و اهداف عاليه او خوددارى نمى‏كردند وقتى از ماجرا مطلع شدند به اقتضاى طبيعت آلوده و ناپاك خود با تبليغات مسموم و نيش زدن از شركت افراد در اين جهاد مقدس با هر وسيله و امكان،جلوگيرى مى‏نمودند و كم كم پا را فراتر نهاده به صورت گروهى و دسته جمعى به فعاليتهاى مخفى و پنهانى عليه پيغمبر اسلام و منع از بسيج لشكر دست زدند.

از آن جمله شخصى است به نام جد بن قيس كه وقتى پيغمبر اسلام به او پيشنهاد شركت در جنگ با روميان را داد براى تراشيدن بهانه و عذر و يا به صورت استهزا و تمسخر،در پاسخ آن حضرت گفت:من به زنان علاقه زيادى دارم و مى‏ترسم وقتى زنان زيباى روم را ببينم نتوانم خوددارى كنم و به فتنه دچار شوم!

اين بهانه به قدرى زننده و شرم‏آور بود كه خداى تعالى گفتار او را در ضمن آيه‏اى در قرآن بيان فرموده و خود عهده‏دار پاسخ آن گرديد كه فرمايد: «و منهم من يقول اذن لى و لا تفتنى ألا فى الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحيطة بالكافرين» (5)

[و برخى از آنها گويند به ما اجازه بده(تا در شهر بمانيم)و ما را دچار فتنه مكن!آگاه باش كه اينان به فتنه در افتادند و همانا دوزخ به كافران احاطه دارد.]

و جمعى هم بودند كه گرماى هوا را بهانه كرده و از رفتن به جنگ خوددارى كردند و به ديگران نيز مى‏گفتند:در اين گرماى سخت به اين سفر نرويد كه آنان را نيز خداى تعالى به آتش جهنم بيم داده و در پاسخشان فرموده:

«قل نار جهنم أشد حرا لو كانوا يفقهون،فليضحكوا قليلا و ليبكوا كثيرا جزاءا بما كانوا يكسبون» (6)

[به اينها بگو آتش جهنم گرمتر است اگر مى‏فهمند،اينان بايد كم بخندند و بسيار گريه كنند كه به جزاى سخت كردار خود خواهند رسيد.]و آيات زياد ديگرى كه در مذمت بهانه جويان و متخلفان از جنگ تبوك و منافقانى كه مانع شركت و حركت ديگران نيز بودند نازل شده و ضمن پاسخهاى محكمى كه به آنها داده شده وعده‏گاه آنها را آتش دوزخ و عدالت الهى قرار داده است. (7)

شدت عمل در برابر منافقان

كار از ايرادهاى فردى و بهانه‏جوييهاى شخصى به توطئه‏هاى دسته جمعى و فعاليتهاى گروهى كشيد و پيغمبر خدا اطلاع يافت كه منافقان گذشته از اينكه خودشان حاضر به شركت در جنگ نيستند در خانه يكى از يهوديان مدينه به نام سويلم كه در محله«جاسوم»قرار داشت انجمن كرده تا مردم را از شركت در جنگ باز دارند.براى سركوبى آنان و تنبيه توطئه‏گران و عبرت ديگران،پيغمبر اسلام طلحة بن عبيد الله را با گروهى از مجاهدان مأمور كرد تا خانه مزبور را آتش زده و ويران كنند.

منافقان بى‏خبر از همه جا دست به كار طرح نقشه عليه مسلمانان و جلوگيرى از حركت قبايل و شركت سربازان در اين جنگ بودند كه شعله‏هاى آتش از گوشه و كنار خانه بلند شد و توطئه كنندگان بسرعت خود را از ميان شعله‏ها بيرون انداخته فرار كردند و يكى از آنها نيز ناچار شد تا خود را از بام پرت كند كه وقتى به زمين افتاد يك پايش شكست و اين جريان،درس عبرتى براى ساير كارشكنان و منفى بافان گرديد و جلوى تبليغات مسموم كننده مخالفان را گرفت و دانستند كه ممكن است با عكس العمل شديد پيغمبر اسلام روبه‏رو شوند.

گريه كنندگان(بكائين)

در برابر اينان افرادى هم بودند كه دلباخته جانبازى در راه دين و عاشق شركت در اين جنگ بودند اما در اثر فقر و تنگدستى نتوانستند براى خود آذوقه و مركبى تهيه كنند و به ناچار به نزد پيغمبر آمده و از آن حضرت خواستند تا مركبى به آنها بدهد كه در ركاب آن حضرت به جنگ روميان بروند،و چون با پاسخ منفى پيغمبر رو به رو شدند و از آن بزرگوار شنيدند كه فرمود:من مركبى ندارم كه در اختيار شما بگذارم از شدت غم و اندوه اشك در ديدگانشان گردش كرد و سرشكشان بر چهره جارى شد و در تاريخ اسلام به«بكائين»معروف شدند كه نام يك يك آنها را نيز تاريخ نويسان در كتابهاى خود ثبت كرده و نوشته‏اند. (8)

خداى تعالى نيز عذر آنها را از عدم شركت در جنگ پذيرفت و در ضمن آيه 92 از سوره توبه به اطلاع پيغمبر خويش رساند تا آنان را از شركت در اين جنگ معاف دارد.

متخلفان از جنگ

يكى از سنتهاى الهى در مورد مردمان ديندار و با ايمان سنت آزمايش و امتحان است كه روى مصالح و حكمتهايى آنها را گاه و بى گاه به وسايط گوناگون و وسايل مختلف مورد ابتلا و آزمايش قرار مى‏دهد تا مؤمنان واقعى و راستگو از منافقان و دورويان دروغگو متمايز و جدا گردند و اين حقيقت را در آياتى از قرآن كريم يادآورى كرده است.

و جنگ تبوك يكى از اين صحنه‏ها بود كه جمع زيادى از مردم در آن آزمايش شدند،برخى مانند همين بكايين از شدت ناراحتى و افسردگى كه نمى‏توانستند در اين جنگ شركت كنند همچون ابر بهار مى‏گريستند و جمعى نيز گرما و جمع‏آورى محصول خرما و غيره را بهانه كرده شانه از زير بار اين فريضه بزرگ الهى خالى مى‏كردند و گروهى نيز كه مى‏خواستند جمع ميان هر دو كار كنند و در دل نفاق و دورويى نداشتند به سرنوشت سخت و دشوارى دچار گشتند.

از جمله افرادى كه از رفتن به تبوك خود دارى كردند اين چهار نفرند:كعب بن مالك،مرارة بن ربيع،هلال بن امية،ابو خيثمة.

ابو خيثمه پس از گذشتن يكى دو روز از حركت سپاه اسلام كه مدينه كاملا خلوت شده بود نزديكيهاى ظهر وارد باغ خود شد و دو همسر خود را مشاهده كرد كه هر كدام سايبان حصيرى مخصوص به خود را براى پذيرايى شوهر آب پاشيده و غذاى لذيذ و آب سرد و گوارايى فراهم كرده و هر كدام براى پذيرايى بهتر از شوهر،خود را آرايش كرده‏اند.

ابو خيثمه با ديدن آن دو،ناگهان به ياد پيغمبر بزرگوار خود و رهبر اسلام افتاد كه در آن گرماى سوزان در بيابانهاى حجاز براى سركوبى دشمنان دين پيش مى‏رود و آن همه مرارت و رنج و سختى را بر خود هموار مى‏سازد،با خود گفت:انصاف نيست كه من در كنار زنان زيباى خود در زير سايبان بياسايم اما رسول خدا گرفتار آفتاب و بادهاى سوزان و گرماى كشنده بيابان باشد!

از اين رو تصميم به حركت گرفت و به زنان خود گفت:شتر مرا حاضر كرده و توشه راه مرا مهيا سازيد كه من هم اكنون بايد حركت كنم.

ابو خيثمه در تبوك به پيغمبر اسلام رسيد و از تأخير خود اظهار ندامت وعذرخواهى كرد و رسول خدا نيز او را پذيرفت و همچنان با لشكر اسلام بود تا به مدينه بازگشت.

اما آن سه نفر ديگر يعنى كعب بن مالك و مراره و هلال بدون آنكه در دل نفاقى داشته باشند و از روى دشمنى با اسلام از سپاه عقب مانده باشند،بلكه روى تنبلى و گرفتارى امروز و فردا كردند و هر روز مى‏گفتند فردا حركت مى‏كنيم تا يك روز هم مطلع شدند سپاه اسلام از تبوك بازگشته و نزديكيهاى مدينه است.اينان براى قبول شدن توبه خود به سرنوشت رقت بار و سختى دچار شدند و پس از محروميتهاى زيادى كه كشيدندـبه شرحى كه در صفحات آينده مى‏خوانيدـتوبه‏شان پذيرفته شد و زندگى عادى خود را از سر گرفتند.

البته افراد زياد ديگرى هم بودند كه در جنگ تبوك شركت نكردند،اما چون افراد منافق و بى‏ايمانى بودند پس از مراجعت رسول خدا(ص)به مدينه به نزد آن حضرت آمده و براى تخلف خود عذرها تراشيدند و سوگندها خوردند و پيغمبر اسلام مأمور شد در ظاهر عذر آنها را بپذيرد و به همان حال نفاق و بى‏ايمانى خودشان واگذارشان نمايد،اگر چه در پيشگاه خداى تعالى عذرشان مقبول نبود و توبه‏شان پذيرفته نشد.

رسول خدا(ص)على را در اين سفر همراه خود نبرد

براى نخستين بار بود كه پيغمبر خدا(ص)به على بن ابيطالب دستور داد در مدينه بماند و سرپرستى خانواده و خويشان او را به عهده بگيرد با اينكه در همه نبردها و سفرهاى قبلى على(ع)ملازم ركاب و پرچمدار آن حضرت در جنگها بود و چون اين مطلب تازگى داشت بهانه‏اى به دست منافقان افتاد تا به ياوه سرايى بپردازند و هر كس پيش خود نوعى تفسير و تأويل كند و نسبت بهانه جويى به پيغمبر و يا على بن ابيطالب(ع)بدهند.

برخى تن پروران كه خود از ترس گرما و سختى،جمع‏آورى محصول را بهانه كرده و در مدينه مانده بودند گفتند:على هم از ترس گرما و دورى راه و مشكلات آن‏بهانه جويى كرده و همراه پيغمبر نرفته است و جمعى ديگر گفتند:حضور على در اين سفر بر پيغمبر سنگين و دشوار بوده و از اين رو پيغمبر براى بردن او بهانه‏جويى كرده و به عنوان سرپرستى خانواده و خويشان او را در شهر گذارده است.

اما پاسخى را كه پيغمبر خدا بعدا به على(ع)داد و علت اين كار را بيان فرمود به صورت رمز و كنايه پرده از روى اغراض پليد و نيتهاى فاسد و آلوده آنها برداشت و در همان سخنان،مقام على(ع)را تا سر حد خليفه بلافصل و جانشين واقعى خود بالا برد و با اين بيانى كه همه مورخين اهل سنت و محدثين آنها ذكر كرده‏اند،جلوى همه ياوه سرائيها را نيز گرفت.

مورخين مزبور مانند ابن هشام و طبرى و ابن اثير و ديگران و اهل حديث نيز مانند بخارى و ترمذى و نسايى و ديگران (1) با مختصر اختلاف و اجمال و تفصيل از راويان مختلف نقل كرده‏اند كه وقتى اين سخنان به گوش على بن ابيطالب(ع)رسيد اسلحه خود را برداشته و به دنبال پيغمبر(ص)آمد و در«ثنية الوداع»يا«جرف»به آن حضرت رسيده و سخن منافقان را به رسول خدا(ص)عرض كرد.

و در برخى از نقلها است كه خود على(ع)نيز به عنوان استفسار از اين ماجرا عرض كرد:

«أما ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى»؟[آيا خوشنود نيستى كه مقام و منزلت تو نسبت به من همانند مقام و منزلت هارون نسبت به موسى باشد؟جز آنكه پس از من پيغمبرى نيست.]و بدين ترتيب يك سند مسلم و قطعى را براى خلافت بلافصل و جانشينى على(ع)پس از خود بيان فرمود و جز مقام نبوت همه مقامهاى ديگرى را كه هارون پس از موسى (ع)داشت يعنى مقام خلافت و وصايت و وزارت و برادرى،همه را براى على(ع)پس از خود اثبات فرمود،و ضمنا با بيان بالا يعنى جمله«ان المدينة لا تصلح الا بى او بك»فهماند كه منافقان و دشمنان اسلام در كمين و فرصت هستند تا در اين موقعيت حساس يعنى پس از فتح مكه و سركوبى تمام دشمنان و تسليم قبايل ديگر،در غياب من ضربه خود را به مدينه بزنند و تنها كسى كه مى‏تواند غيبت مرا در مدينه جبران كند و جلوى اين توطئه را بگيرد و اساسا وجود او در مدينه مانع انجام نقشه و توطئه آنهاست تو هستى و مدينه در اين موقعيت جز به وجود من يا تو اصلاح پذير نيست و مصلحت نيست كه من و تو هر دو از مدينه خارج شويم!

على(ع)كه اين سخنان را شنيد و هدف پيغمبر را از اين دستور فهميد به مدينه بازگشت و به كار خود مشغول شد.

خطابه پيغمبر براى لشكريان

خطابه پيغمبر براى لشكريان

هنگامى كه مى‏خواست لشكر به سوى تبوك حركت كند پيغمبر اسلام خطبه زير را كه على بن ابراهيم (ره)در تفسير خود نقل كرده (2) ايراد فرمود:

«ايها الناس ان اصدق الحديث كتاب الله،و اولى القول كلمة التقوى،و خير الملل ملة ابراهيم،و خير السنة سنن محمد،و اشرف الحديث ذكر الله،و احسن القصص هذا القرآن،و خير الامور عزائمها،و شر الامور محدثاتها،و احسن الهدى هدى الانبياء،و اشرف القتل قتل الشهداء،و اعمى الضلالة الضلالة بعد الهدى،و خير الاعمال ما نفع،و خير الهدى ما اتبع و شر العمى عمى القلب،و اليد العليا خير من اليد السفلى،و ما قل و كفى خير مما كثر وألهى،و شر المعذرة حين يحضر الموت،و شر الندامة يوم القيامة،و من اعظم الخطايا اللسان الكذب،و خير الغنى غنى النفس،و خير الزاد التقوى،و رأس الحكمة مخافة الله،و خير ما القى فى القلب اليقين،و الارتياب من الكفر،و التباعد من عمل الجاهلية،و الغلول من جمر جهنم،و السكر جمر النار،و الشعر من ابليس،و الخمر جماع الاثم،و النساء حبائل ابليس،و الشباب شعبة من الجنون،و شر المكاسب كسب الربا،و شر المآكل اكل مال اليتيم،و السعيد من وعظ بغيره،و الشقى فى بطن امه،و انما يصير احدكم الى موضع اربعة اذرع و الامر الى آخره،و ملاك العمل خواتيمه،و أربى الربا الكذب،و كل ماهو آت قريب،و شنان المؤمن فسق،و قتال المؤمن كفر،و أكل لحمه من معصية الله،و حرمة ماله كحرمة دمه،و من توكل على الله كفاه،و من صبر ظفر،و من يعف يعف الله عنه،و من كظم الغيظ يأجره الله،و من يصبر على الرزية يعوضه الله،و من يتبع السمعة يسمع الله به،و من يصم يضاعف الله له،و من يعص الله يعذبه،اللهم اغفر لى و لامتى،اللهم اغفر لى و لامتى،استغفر الله لى و لكم».

[اى گروه مردم براستى كه راست‏ترين داستانها كتاب خداست و برترين گفتارها كلمه تقوى و پرهيزكارى است و بهترين ملتها(و آيينها)ملت(و آيين)ابراهيم است،و بهترين سنتها(و روشها)سنت (و روش)محمد(ص)است،و شريفترين سخنان ذكر خداى يكتاست،و بهترين سرگذشتها همين قرآن است،و بهترين كارها واجبات آنهاست،و بدترين كارها بدعتهاى آنهاست و بهترين راهنماييها راهنمايى پيغمبران الهى است،و شريفترين كشته شدنها كشته شدن شهيدان است،و تاريكترين گمراهى و ضلالت،گمراهى پس از هدايت است،و بهترين عملها آن عملى است كه سود بخشد،و بهترين هدايتها آن است كه پيروى شود،و بدترين كوريها كورى دل است،و دست بالا(يعنى دهنده)بهتر از دست پايين(يعنى گيرنده و درخواست كننده)است.

چيز اندك و به مقدار كفايت بهتر از چيز بسيارى است كه غفلت آورد،بدترين عذرخواهيها عذر خواهى هنگام مرگ است و بدترين پشيمانى‏ها پشيمانى روز قيامت است،و از بزرگترين گناهان زبان دروغ گفتن است،و بهترين بى‏نيازيها بى‏نيازى جان است (3) و بهترين توشه‏ها پرهيزكارى است،و اساس و اصل حكمت(و فرزانگى)ترس از خداست،و بهتر چيزى كه در دل افتد يقين است،و شك و ترديد شعبه‏اى ازكفر است،و خيانت از آتشهاى افروخته جهنم،و مستى از آتش دوزخ است،و شعر از شيطان است،شراب مجموعه بديها است،و زنان دامهاى ابليس،و جوانى شعبه‏اى از ديوانگى است،و بدترين كسبها(و درآمدها)كسب ربا است،و بدترين خوردنيها خوردن مال يتيم(از روى ستم و ظلم)است.

خوشبخت آن است كه از سرگذشت غير خود پند گيرد،و بدبخت آن است كه در شكم مادر بدبخت،هر يك از شما به چهار ذراع جا مى‏رود،و(خوبى و بدى هر)كار به پايان آن است،و ملاك هر عملى خاتمه(و سرانجام)آن است،و دروغ بيش از هر گناهى رشد و نمو دارد،و هر چه آمدنى است نزديك است،دشمنى و عداوت نسبت به مؤمن فسق و گناه است و جنگ با او كفر است،و خوردن گوشت وى (از راه غيبت)گناه و نافرمانى خداست،و حرمت(و احترام)مال او چون حرمت خون اوست.

هر كس بر خدا توكل كند خدا كفايتش كند،هر كس صبر كند پيروز گردد،و كسى كه ديگرى را ببخشد خدا او را عفو كند،و هر كس خشم خود را فرو برد خداوند پاداشش دهد،و هر كس در برابر مصيبتهاى سخت صبر كند خدا عوضش دهد،و هر كس كارى را براى خودنمايى و نشان دادن به ديگران انجام دهد خداى تعالى كارهاى بد او را مشهور سازد،و هر كس كه روزه بگيرد خداوند چند برابر پاداشش دهد،و هر كس نافرمانى خدا كند پروردگارش عذاب كند.

بار خدايا مرا و امتم را بيامرز!بار خدايا مرا و امتم را بيامرز،من از خدا براى خود و شما آمرزش خواهم.]

حركت«جيش العسره»به سوى تبوك

پيش از اين اشاره شد كه سفر تبوك سخت‏ترين و طولانى‏ترين سفرهايى بود كه پيغمبر و سپاهيان اسلام بدان اقدام كرده و مى‏رفتند،و با توجه به گرماى هوا و خشكسالى و فصلى كه اين سفر با آن مصادف شده بود كار را بسيار سخت و دشوار مى‏كرد و از اين رو در روايات و تواريخ نام اين سپاه را«جيش العسره»ـيعنى سپاه سختىـگذارده‏اند و در قرآن كريم نيز در سياق آيات مربوط به جنگ تبوك در سوره توبه بدان اشاره شده است.

با اين همه احوال،روزى كه سپاه،از لشكرگاه مدينهـكه جايى به نام«ثنية الوداع»بودـحركت كرد در مقدمه لشكر ده‏هزار سرباز و سپاهى بود كه راه خطرناك و مخوف و بيابانهاى بى سروته شمال حجاز را مى‏شكافت و پيش مى‏رفت و به دنبال آن پيغمبر اسلام با بيست هزار نفر به صورت صفوف منظم ديگر سپاه حركت نمود.

سر راه به منزل«حجر»و ويرانه‏هاى قوم ثمود كه آثارى از خانه‏هاى آنها در آنجا بود رسيدند و در كنار آن فرود آمدند و سر چاهى كه در آنجا بود رفته مقدارى آب از چاه كشيدند ولى شب كه شد پيغمبر اسلام دستور داد كسى از آب آن چاه نخورد و وضو هم نگيرند و اگر آردى هم با آن آب خمير كرده‏اند به شتران بدهند.

چون از بادهاى تند و سوزان آن سرزمين كه گاهى توده‏هاى شن را به صورت درياى مواج به حركت در مى‏آورد آگاهى داشت،دستور داد در آن شب كسى تنها از خيمه خود بيرون نيايد و دو نفر كه با دستور آن حضرت مخالفت كرده و شب هنگام از خيمه خود خارج شدند به هلاكت رسيدند،يكى را باد برد و ديگرى زير توده‏هاى شن مدفون گرديد.

و در سيره ابن هشام است كه يكى از آنها به مرض خناق مبتلا شد و ديگرى را باد به كوههاى قبيله طى انداخت و چون پيغمبر از ماجرا مطلع شد فرمود:مگر من نگفته بودم كسى تنها از خيمه بيرون نيايد و سپس درباره آن كس كه به خناق دچار شده بود دعا كرد و او شفا يافت و آن ديگرى را نيز قبيله طى پس از بازگشت لشكر به مدينه به نزد پيغمبر اسلام آوردند .

و به هر صورت چون طبق دستور پيغمبر(ص)آبهايى را كه از چاه برداشته بودند بر زمين ريختند پس از پيمودن مقدارى راه دچار بى آبى و تشنگى شدند باز هم به مدد دعا و كمك الهى قطعه ابرى آمد و به مقدارى كه مردم براى آشاميدن و ذخيره احتياج داشتند باران باريد و از اين نگرانى هم بيرون آمده و نجات يافتند.

يك خبر غيبى

پيش از اين گفته شد كه نشانه و دليل بر صدق گفتار پيغمبر الهى كه فرستاده خداى تعالى باشد معجزه است و معجزه بر چند نوع است كه يكى از آنها خبرهاى غيبى واطلاع از عالم غيب است كه پيغمبر از خدا درخواست كند و بخواهد تا از ماجرايى يا ماجراهايى از پس پرده غيب آگاه شود و خداى تعالى او را آگاه مى‏كند.

در سفر تبوك روزى شتر پيغمبر گم شد و اصحاب آن حضرت براى پيدا كردن آن شتر به اين طرف و آن طرف رفته و به جستجو پرداختند،يكى از منافقان كه همراه لشكريان بود از روى تمسخر گفت:او پندارد كه پيغمبر است و از آسمانها به شما خبر مى‏دهد اما اكنون نمى‏داند شترش كجاست؟رسول خدا(ص)اين سخن را شنيد و رو به افرادى كه در حضورش بودند كرده گفت:

مردى از لشكريان سخنى گفته ولى به خدا سوگند من نمى‏دانم جز آنچه را خدا به من ياد دهد و هم اكنون خداوند مرا به جاى آن شتر راهنمايى كرد و شتر در همين وادى و در فلان دره است كه افسارش به درختى گير كرده برويد و آن شتر را بياوريد!

باز هم يك خبر غيبى،و فضيلتى از ابى ذر غفارى

در ميان لشكريان افرادى بودند كه به خاطر كندى و يا ناتوانى مركبشان و يا علل ديگر گاهى عقب مى‏ماندند و نمى‏توانستند همراه ديگران راه را طى كنند و چون جريان را به پيغمبر معروض مى‏داشتند رسول خدا(ص)مى‏فرمود:او را واگذاريد كه اگر خيرى در او باشد خداوند او را به شما ملحق خواهد ساخت و گرنه از وجود او آسوده خواهيد شد.

ابوذر غفارى شترى داشت كه از راه بازماند و در نتيجه از لشكريان عقب افتاد و چون به پيغمبر اسلام جريان را گفتند حضرت همان سخن را تكرار كرد،و از آن سو وقتى ابوذر ديد شتر نمى‏تواند راه برود افسارش را به گردنش انداخت و او را در بيابان رها ساخته و توشه و اثاث خود را از روى شتر برداشت و به دوش گرفت و به دنبال سپاه پياده به راه افتاد .

پيغمبر اسلام و لشكريان در يكى از منزلها فرود آمده بودند كه ناگهان از دور شبحى پديدار شد و كم كم شخصى را ديدند كه بار خود را به دوش گرفته و تنها پيش مى‏آيد و چون به رسول خدا(ص)گزارش دادند فرمود:او ابوذر است...سپس دنبال گفتار خود را چنين ادامه داد:

«رحم الله اباذر يمشى وحده و يموت وحده و يبعث وحده».

[خدا رحمت كند ابو ذر را كه تنها راه مى‏رود و تنها مى‏ميرد و تنها محشور مى‏گردد!]

و چون نزديك شد ديدند أبوذر است،و آينده هم صدق گفتار رسول خدا(ص)را بخوبى نشان داد كه چون عثمان بن عفان ابوذر غفارى رضوان الله عليه را به جرم حقگويى به سرزمين بد آب و هواى«ربذه»تبعيد كرد پس از چندى ابوذر بيمار شد در آن سرزمين در حال تنهايى با وضع رقتبارى به شهادت رسيد به شرحى كه همه مورخين نقل كرده‏اند.

و در نقل مرحوم قمى است كه چون اباذر در سفر تبوك به سپاه اسلام نزديك شد رسول خدا(ص)فرمود :

آب براى او ببريد كه تشنه است و چون براى او آب بردند مشاهده كردند ظرف چرمى خود را آب كرده و در دست دارد،پيغمبر بدو فرمود:

اى اباذر آب همراه دارى و با اين حال تشنه‏اى؟

عرض كرد:آرى اى رسول خداـپدر و مادرم به فدايتـدر راه كه مى‏آمدم به سنگى رسيدم كه مقدارى آب باران در آن جمع شده بود و چون چشيدم ديدم آب شيرين و گوارايى است،با خود گفتم از آن نمى‏آشامم تا حبيب من پيغمبر از آن بياشامد،در اينجا بود كه رسول خدا(ص)بدو فرمود :

«يا باذر رحمك الله تعيش وحدك،و تموت وحدك،و تبعث وحدك،و تدخل الجنة وحدك،يسعد بك قوم من اهل العراق،يتولون غسلك و تجهيزك و الصلاة عليك و دفنك.»

[اى اباذر خدا تو را رحمت كند كه بتنهايى زندگى مى‏كنى و تنها مى‏ميرى و تنها وارد بهشت مى‏شوى،گروهى از مردم عراق به وسيله تو سعادتمند شوند كه متصدى كار غسل و تجهيز و نماز و دفن تو گردند... (4) ]

ورود به تبوك

سرانجام سپاهيان اسلام در ركاب رهبر بزرگوار و پيامبر الهى خود پس از تحمل دشواريها و سختيهاى بسيار و پيمودن بيابانهاى مخوف و راههاى ناهموار به تبوك رسيدند،اما متوجه شدند كه دشمنـيعنى لشكر رومـاز ترس مقابله با لشكر اسلام فرار كرده و به داخل مرزهاى خود عقب نشينى كرده است،و احيانا با اين عمل خود،مى‏خواستند اساس اين خبر راـكه بر ضد مسلمانان اجتماع كرده‏اندـتكذيب نمايند.

گرچه خود همين فرار دشمن و عقب‏نشينى آنها،از نظر سياسى پيروزى بزرگى براى مسلمانان به شمار مى‏رفت و به آنها و همه دشمنان نيرومند و مجاور مرزهاى كشور اسلامى آن روز نشان مى‏داد كه مسلمانان آماده‏اند تا هر تجاوزى را در هر كجاـبه هر اندازه هم كه راهش دور و پيمودن آن سخت و دشوار باشدـپاسخ دهند و به دفع آن اقدام نمايند،اما رسول خدا(ص)مى‏خواست تا بهره زيادترى از اين سفر برده باشد و از اين رو براى ادامه پيشروى در داخل خاك دشمن يا بازگشت به مدينه،روى دستور خداى تعالى با سران سپاه به مشورت پرداخت و پس از مذاكره‏اى كه انجام شد پيشروى در خاك دشمن را مصلحت نديدند و از اين رو پيغمبر اسلام مدت ده روزـو به گفته برخى بيست روزـدر همان تبوك توقف كرد و در اين مدت با مرزداران آن نواحى كه همگى مسيحى و عمال سياست روم بودند قراردادها و پيمانهايى به عنوان عدم تعرض منعقد كرد تا از ناحيه آنها خيالش آسوده شود و دولت روم نتواند از وجود آنها به نفع خود استفاده كند و فكر حمله مجددى را به سرزمين حجاز طرح نمايد.

و از آن جمله با فرمانرواى«أذرح»،«جرباء»و«ايله»پيمانهايى منعقد كرد كه متن قرار داد كتبى آن حضرت را با فرمانرواى«ايله»كه نامش يحنة بن رؤبه بود مورخين بدين شرح ضبط كرده‏اند :

[بسم الله الرحمن الرحيم،اين امانى است از خدا و محمد پيامبر او براى يحنة بن رؤبة و مردم ايله كه كشتى‏هاى آنها و كاروانهاشان در دريا و صحرا در امان باشد،آنها و هر كه با ايشان است از مردم شام و يمن و مردم دريا در پناه خدا و رسول او هستند و كسى حق ندارد ايشان را از استفاده كردن از دريا و صحرا جلوگيرى كند،و هر يك‏از آنها كه مرتكب جرمى شود دارايى و ثروت او مانع و حايل مجازات او نخواهد بود و در اين صورت مال او بهره كسى است كه آن را به دست آورد...]حاكم«ايله»گذشته از امضا كردن اين پيمان حاضر شد ساليانه مبلغ سيصد دينار طلا به عنوان جزيه بپردازد و هر مسلمانى هم كه از آن ناحيه عبور مى‏كند از او پذيرايى به عمل آورد و هنگام ورود به تبوك نيز استر سفيدى به عنوان هديه براى رسول خدا آورد.

با ساير فرمانروايان آن حدود نيز پيمانهايى مشابه پيمان فوق امضا كرد و براى تسليم شدن برخى از فرمانروايان ديگر نيز كه فاصله زيادى با تبوك داشتند گروههايى از سپاهيان را اعزام فرمود و خود آماده مراجعت به مدينه گرديد و از آن جمله ابو عبيده جراح را با گروهى به سوى قبيله«جذام»گسيل داشت،كه با مقدارى غنيمت و اسير بازگشت و نيز سعد بن عباده را با جمعى مأمور سركوبى بنى سليم نمود كه چون سعد بن عباده به نزديك سرزمين آنها رسيد گريختند و از آن جمله گفته‏اند:خالد بن وليد را نيز مأمور رفتن به سوى دومة الجندل كرد .

دومة الجندل يكى از قلعه‏هاى محكم مرزى و مناطق سرسبز و خوش آب و هواى حدود شام و سوريه بود كه حاكمى مسيحى به نام اكيدر بر آنجا حكومت مى‏كرد.

گفته‏اند:رسول خدا(ص)خالد بن وليد را مأمور كرد تا با جمعى از سپاهيانـكه طبق برخى از تواريخ پانصد نفر بودندـبراى جنگ با او به دومة الجندل برود و خود با همراهان به سوى مدينه حركت كرد.

خالد به دنبال مأموريت خود به دومة الجندل آمد و شب هنگام بدان ناحيه رسيده و اكيدر را كه با چند تن از نزديكان خود براى شكار از قلعه خارج شده بود دستگير ساختند و همراهان او به داخل قلعه فرار كردند.

خالد بدو گفت:اگر مردم دومة الجندل درهاى قلعه را باز كنند و اسلحه خود را تحويل دهند،از كشته شدن و اسارت مصون خواهند ماند و گرنه خونشان را خواهد ريخت،مردم دومة الجندل كه از گفتار فرمانده سپاه مسلمانان مطلع شدند تسليم شدند تا در ضمن اكيدر را نيز از خطر كشته شدن به دست سپاهيان اسلام برهانند وبدين ترتيب درهاى قلعه گشوده شد و اسلحه خود را كه عبارت از 400 زره و 500 شمشير و 400 نيزه بود تحويل دادند و خالد آنها را به ضميمه مقدارى گندم و شتر و گوسفند برداشته با اكيدر روانه مدينه شد.

و دنباله ماجرا را مورخين اين گونه نوشته‏اند كه چون به مدينه آمد پيمانى را امضا كرد كه بر ضد مسلمانان اقدامى نكند و ساليانه مبلغى به عنوان جزيه بپردازد و بدين ترتيب منظور رسول خدا(ص)عملى شد و او را آزاد كرده به دومة الجندل بازگشت.

داستان عقبه و نقشه قتل پيغمبر اسلام

حلبى در كتاب سيره خود و واقدى در كتاب مغازى و ديگر از مورخين سنى و شيعه با مختصر اختلافى از حذيفة بن يمان و ديگران روايت كرده‏اند كه گروهى از منافقان توطئه كردند تا در مراجعت از تبوك پيغمبر اسلام را به قتل رسانده و به اصطلاح ترور كنند به اين ترتيب كه در يكى از گردنه‏هايى كه سر راه است شتر آن حضرت را رم دهند تا رسول خدا(ص)را به دره افكند و در بسيارى از روايات است كه آنها دوازده نفر بودند هشت تن از قريش و چهار تن از مردم مدينه (1) و به هر ترتيب تصميم خود را براى اين كار قطعى كردند و از آن سو خداى تعالى به وسيله جبرئيل جريان توطئه آنها را به اطلاع رسول خدا(ص)رسانيد و پيغمبر اسلام چون به گردنه نخست رسيد به لشكريان دستور داد هر كه مى‏خواهد از وسط بيابان عبور كند چون بيابان وسيع است،ولى خود آن حضرت مسيرش را از بالاى دره قرار داد و عمار بن ياسر را مأمور كرد تا مهار شتر را از جلو بكشد و به حذيفه نيز دستور داد از پشت سر شتر بيايد.

شب هنگام بود و رسول خدا(ص)تا بالاى دره آمد بود،منافقانى كه قبلا خود را آماده كرده تا نقشه خود را عملى سازند جلوتر خود را به اطراف آن گردنه رسانده و براى آنكه شناخته نشوند سر و صورت خود را با پارچه‏اى بسته بودند،همين كه شتر به بالاى گردنه رسيد چند تن از آنها از عقب خود را به شتر پيغمبر رساندند،رسول‏خدا(ص)به آنها نهيبى زد و به حذيفه فرمود:

ـبا عصايى كه در دست دارى به روى شتران ايشان بزن.

حذيفه پيش رفت و عصاى خود را به روى شتران آنها زد و آنان كه پيش خود حدس زدند پيغمبر خدا از طريق وحى از توطئه آنها با خبر شده دچار وحشت و رعب شدند و درنگ را جايز ندانسته گريختند و در نقلى است كه رسول خدا(ص)بر آنها نهيب زد و آنها گريختند.

و در سيره حلبيه است كه شتر آن حضرت را نيز رم دادند و شتر از جا پريد و قسمتى از بار خود را نيز انداخت،در اين وقت رسول خدا خشمناك شده به حذيفه دستور داد با عصاى سركج خود كه از آهن بود مركبهاى آنها را از پيش رو بزند و آنها فرار كردند و بسرعت خود را به پايين كوه رسانده و در ميان لشكريان خود را گم كردند و چون حذيفه بازگشت پيغمبر(ص)از او پرسيد.

آنها را شناختى؟عرض كرد:

ـشترانشان را شناختم كه يكى از آنها شتر فلانى و آن ديگر شتر فلانكس بود ولى خود آنها سر و صورتشان بسته بود و در تاريكى شب گريختند و من آنها را نشناختم!

فرمود:مى‏دانى چه كار داشتند و منظورشان چه بود؟

عرض كرد:نه.

فرمود:اينها نقشه كشيده بودند تا به دنبال من به بالاى گردنه بيايند و شتر مرا رم دهند و مرا به دره بيفكند!ولى خداوند مرا از توطئه آنها با خبر ساخت،حذيفه عرض كرد:اى رسول خدا!آيا دستور نمى‏دهى گردن آنها را بزنند؟

فرمود:خوش ندارم كه مردم بگويند:محمد شمشير در ميان اصحاب و ياران خود نهاده است!

و طبق روايت مرحوم طبرسى(ره)در اعلام الورى پيغمبر(ص)نام يك يك آنها را براى حذيفه و عمار ذكر فرمود و سپس به آن دو دستور داد آن را مكتوم بدارند و به ديگران نگويند. (2)

يك مسلمان نمونه

عبد الله مزنى از مسلمانان نمونه‏اى بود كه در مكه دعوت پيغمبر اسلام را پذيرفت و به دين اسلام در آمد،وقتى قبيله‏اش مطلع شدند كه وى مسلمان شده او را تحت فشار قرار دادند تا دست از اسلام بردارد و از هر سو كار را بر او سخت گرفتند اما عبد الله همه دشواريها را تحمل مى‏كرد و از آيين مقدس خود دست برنداشت،عمويش كه سمت سرپرستى او را بر عهده داشت براى آنكه وى را به زانو درآورده تا تسليم شود جامه او را بيرون آورد و پوشش او منحصر به يك پارچه مويى و خشن گرديد كه خطهاى سفيدى در آن بود،اما عبد الله باز هم تحمل نمود و آن پارچه را دو قسمت كرد قسمتى را به كمر بست و قسمت ديگر را به شانه خود انداخت و ديگر نتوانست در مكه توقف كند و خود را به مدينه و نزد رسول خدا(ص)رسانيد و به خاطر همان دو قطعه پارچه پشمين به«ذو البجادين»معروف شد،چون«بجاد»در لغت به معناى پارچه مويى خطدار و خشن است.

ذو البجادين در اين جنگ شركت كرده بود و چون به تبوك رسيدند نزد رسول خدا(ص)آمده گفت :اى رسول خدا درباره من دعا كن تا شهادت روزى من گردد!پيغمبر فرمود:پوست درختى براى من بياور و چون آورد آن را به بازوى عبد الله بست و گفت:

«اللهم حرم دمه على الكفار».

[خدايا خون او را بر كافران حرام گردان!]عبد الله با تعجب گفت:اى رسول خدا من كه اين را نخواستم!

فرمود:وقتى براى جنگ با دشمنان دين در راه خدا بيرون آمدى و تب تو را گرفت و همان تب سبب مرگ تو گرديد تو شهيد هستى!

عبد الله ديگر چيزى نگفت و چند روزى گذشت كه ناگهان عبد الله تب كرد و به‏دنبال آن تب از دنيا رفت.

نيمه شبى بود كه برخى از مجاهدان و سربازان ديدند در قسمتى از بيابان و كنار خيمه لشكريان آتشى افروخته شده و رفت و آمد و جنب و جوشى در روشنايى آتش به چشم مى‏خورد،عبد الله بن مسعود گويد:حس كنجكاوى مرا وادار كرد به نزديك آن روشنايى بروم و ببينم چه خبر است؟و چون نزديك آمد پيغمبر اسلام را مشاهده كرد كه با چند تن از اصحاب مشغول كندن قبرى هستند تا جنازه ذو البجادين را در آن دفن كنند و چون قبر تمام شد خود پيغمبر به ميان قبر رفت و به اصحاب فرمود:برادرتان را نزديك آوريد و سپس جنازه او را بغل كرد و به پهلو روى زمين قبر خوابانيد آن گاه دست به دعا برداشت و گفت:

«اللهم انى امسيت راضيا عنه فارض عنه».

[خدايا من از اين مرد خوشنود و راضى هستم تو نيز از او راضى باش.]

عبد الله بن مسعود گويد:من در آن وقت آرزو كردم كه اى كاش من به جاى ذو البجادين بودم !

بازگشت از تبوك و داستان مسجد ضرار

در فصول گذشته شمه‏اى از كارشكنى‏هاى منافقان مدينه را در پيشرفت اسلام نقل كرديم،اينان در هر بار با شكست رو به رو مى‏شدند و غالبا وحى آسمانى موجب رسوايى و سرافكندگى و كشف توطئه آنان مى‏گرديد،اين بار به فكر افتادند براى پياده كردن نقشه‏هاى خائنانه خود از همان نام دين و اسلام استفاده كنند و بدين منظور مسجدى در محله قبا بنا كنند و در زير پوشش دين،محافل خود را در آنجا تشكيل دهند و مركزى براى اجتماع هم مسلكان و طرح نقشه‏هاى خود داشته باشند.

كسى كه بيشتر در بناى اين مسجد كوشش داشت و به فكر اين نقشه خطرناك افتاد،شخصى به نام ابو عامر راهب بود كه خود در مدينه نبود ولى از خارج به وسيله نامه‏ها و پيامهايى كه براى منافقان مى‏فرستاد،رهبرى آنها را به عهده داشت.

ابو عامر پدر همان حنظله غسيل الملائكة بود كه شرح فداكارى و ايمان وسرانجام شهادت جانگداز او را در جنگ احد پيش از اين ذكر كرديم،ابو عامر كه در سلك مسيحيان به سر مى‏برد در همان اوايل ورود اسلام به مدينه بناى مخالفت با اسلام و كارشكنى را در مدينه گذارد و چون نتيجه‏اى نگرفت و مطرود مسلمانان و مردم مدينه گرديد به مكه رفت و از آتش افروزان جنگ احد و احزاب و از همان افرادى بود كه در تحريك قريش و دشمنان اسلام به جنگ با مسلمين فعاليت زيادى داشت و با پيشرفت اسلام در جزيرة العرب و فتح مكه به طائف رفت و از آنجا نيز به شام گريخت ولى از فعاليتهاى تخريبى خود دست بردار نبود.

ابو عامر در ضمن نامه‏اى كه به منافقان نوشته بود دستور بناى اين مسجد را در محله قباء داده بود و آنها نيز دستورش را عملى كرده و مسجد مزبور را ساختند و هنگامى كه رسول خدا (ص)عازم تبوك بود پيش آن حضرت آمده معروض داشتند:

ـاى رسول خدا ما براى بيماران و پيران و افراد زمين‏گيرى كه نمى‏توانند براى نماز به مسجد جامع بيايند و بخصوص در شبهاى زمستانى،سردى هوا و دورى راه مانع حضور آنها در مسجد قباء است مسجدى ساخته‏ايم و ميل داريم شما بدانجا بياييد و با خواندن يك نماز در آن مسجد آن را افتتاح فرماييد!

پيغمبر فرمود:من اكنون در جناح سفر هستم و اگر ان شاء الله از اين سفر بازگشتم بدانجا خواهم آمد.

اكنون كه رسول خدا(ص)باز مى‏گشت در نزديكى مدينه به آن حضرت خبر دادند كه مسجد مزبور به اتمام رسيده و مركز اجتماع منافقان گرديده است.رسول خدا(ص)به دستور پروردگار متعال از همان خارج شهر پيش از ورود به مدينه،دو نفر از قبيله عمرو بن عوف را فرستاد تا آن مسجد را كه خداى تعالى«مسجد ضرار»ناميد ويران كنند و اين بناى بظاهر مقدس را كه در واقع به صورت مركز دسته‏بنديهاى سياسى عليه اسلام و مسلمين در آمده و كانونى براى ايجاد دو دستگى ميان مسلمانان شده بود با خاك يكسان سازند.

و از آن پس براى چندى به صورت مزبله و محل اجتماع زباله و كثافات در آمد و منافقان نيز از آن پس نتوانستند مركزى براى خود ترتيب دهند و پس از دو ماه نيزمرگ رئيس و بزرگ آنها يعنى عبد الله ابى پيش آمد و يكسره تشكيلات آنها را به هم زد،به شرحى كه ان شاء الله در جاى خود ذكر خواهد شد.

سرنوشت سه تن متخلفان از جنگ

چنانكه پيش از اين اشاره شد هنگامى كه لشكر اسلام به سوى تبوك حركت مى‏كرد جمعى از منافقان به بهانه‏هاى مختلف از رفتن به همراه لشكريان تعلل كردند و سرانجام هم نرفتند و پس از مراجعت رسول خدا(ص)نيز به نزد آن حضرت آمده و براى نرفتن خود عذرها تراشيده و قسمها خوردند و پيغمبر اسلام نيز موظف بود در ظاهر گفتار آنها را قبول كند و باطن كارشان را به خدا واگذارد،ولى گروهى هم بودند كه با اجازه پيغمبر اسلام و يا بدون كسب اجازه آن حضرت حركت خود را موكول به بعد كردند و به خاطر سر و صورت دادن به كارها و ضبط محصول خرما و يا گرفتاريهاى ديگرى كه داشتند در مدينه ماندند تا پس از انجام كارها خود را به تبوك برسانند،اما تنبلى و ترس از گرماى هوا و غيره مجال آن را كه بتوانند به تبوك بروند به آنها نداد و يك روز هم خبردار شدند كه لشكر اسلام مراجعت كرده و به نزديكيهاى مدينه رسيده‏اند.

اينان روى ايمانى كه داشتند هيچ گونه بهانه‏اى براى غيبت و تأخير خود ذكر نكردند و چنانكه در دل خود را مقصر مى‏دانستند از اظهار آن نيز در نزد مردم باكى نداشتند و هر جا صحبت مى‏شد علنا مى‏گفتند:ما از اينكه به همراه مسلمانان به جنگ نرفته‏ايم شرمنده و مقصر هستيم و عذرى جز تنبلى و امروز و فردا كردن و علاقه به مال دنيا نداشته‏ايم.

و از اين رو وقتى پيغمبر اسلام به مدينه آمد و علت غيبت و خوددارى آنها را از رفتن به تبوك سؤال كرد بدون ترس و واهمه حقيقت را اظهار كرده و گفتند:ما هيچ گونه بهانه‏اى جز تنبلى نداشتيم و از اين رو خود را مقصر و گناهكار مى‏دانيم و پيغمبر اسلام نيز فرمود :راست گفتيد و اينك برويد تا خدا درباره شما حكم كند.

اينان سه نفر بودند كه هر سه از مردان سرشناس مدينه و افرادى بودند كه به‏شايستگى و صلاح شهرت داشتند:يكى مرارة بن ربيع،ديگرى كعب بن مالك و سومى هلال بن امية واقفى بود .

پيغمبر اسلام كم كم دستور داد مردم ارتباط خود را با اين سه نفر متخلف قطع كنند و حتى از تكلم و معامله با آنها خوددارى نمايند.پنجاه روز بر اين منوال گذشت و در روزهاى آخر حتى زنان آنها نيز مأمور شدند از آميزش با آنان خوددارى كنند.و خلاصه كارشان به جايى رسيد كه شهر مدينه با آن همه وسعت و جمعيت بر آنها تنگ شد،چون احدى با آنها سخن نمى‏گفت و پاسخشان را نمى‏داد و از آميزش و مخالطت با آنان خوددارى مى‏كردند و از اين رو برخى از آنها مانند كعب بن مالك به كوه و صحرا پناهنده شد و به كنار كوه«سلع»آمده و در آنجا خيمه و چادرى زده و زندگى مى‏كرد،تا سرانجام پس از گذشتن پنجاه روز توبه آنها قبول شد و خداى تعالى در ضمن آيه 117 و 118 سوره توبه قبولى توبه‏شان را به وسيله پيغمبر خود به اطلاع آنان رسانيد. (3)

هيئت ثقيف در محضر رسول خدا(ص)

پيش از اين گفته شد كه لشكر اسلام پس از فتح مكه به حنين و از آنجا به طائف رفت و محاصره طائف مدتى طول كشيد و رسول خدا(ص)مصلحت در آن ديد كه موقتا از فتح طائف و محاصره آنجا صرفنظر كند و از اين رو به قصد عمره به سوى‏مكه حركت كرد و پس از آن به مدينه آمد.

با پيشرفت اسلام و توسعه آن در سراسر جزيرة العرب،بزرگان طائف خود را در محاصره آيين اسلام ديدند و تصميم گرفتند تا هيئتى را به نزد رسول خدا(ص)فرستاده و اسلام اختيار كنند .

ابتدا عروة بن مسعود ثقفى يكى از بزرگان ايشان به فكر افتاد تا خود به نزد پيغمبر آمده و ايمان آورد و به همين منظور از طائف حركت كرده و هنگامى كه پيغمبر اسلام در راه بازگشت از تبوك بود و هنوز به شهر مدينه نرسيده بود خود را به آن حضرت رسانده و مسلمان شد و سپس اجازه گرفت تا به شهر خود طائف بازگردد و آنها را به اسلام دعوت نمايد.

رسول خدا(ص)به او فرمود:آنان به جنگ تو خواهند آمد و دعوتت را نخواهند پذيرفت و بدين وسيله از كشته شدن او به دست قبيله‏اش او را بيم داد،ولى عروه كه خود را خيلى نزد آنها محترم مى‏دانست و چنين چيزى را باور نمى‏كرد عرض كرد:آنها مرا از ديدگان خود بيشتر دوست دارند،و بدين ترتيب از رسول خدا اجازه گرفته به طائف آمد.

و روز ديگر در ميان غرفه خود كه در بلندى قرار داشت ايستاد و مردم را به آيين مقدس اسلام دعوت كرد اما همان‏طور كه رسول خدا(ص)خبر داد و پيش بينى كرده بود قوم و قبيله‏اش به مخالفت با او برخاسته از اطراف تيربارانش كردند و سرانجام يكى از آن تيرها كارگر شده بر بدن عروه نشست و همان سبب شهادت و مرگ او گرديد و هنگام مرگ به نزديكانش گفت:

اين كرامتى بود كه خدا نصيب من كرد و پيغمبر به من خبر داد و سپس وصيت كرد جنازه او را در كنار قبور شهداى طائفـكه هنگام محاصره آن شهر به شهادت رسيده بودندـدفن كنند،و چون خبر قتل او به پيغمبر اسلام رسيد فرمود:عروه در ميان قوم خود همانند صاحب ياسين بود در ميان قومش.

قبيله ثقيف پس از اينكه عروه را به قتل رساندند از اين كار خود سخت پشيمان شدند و خود را در محذور سختى مى‏ديدند،زيرا مى‏دانستند از انتقام مسلمانان وقبايل اطراف طائف كه تدريجا مسلمان شده و روز به روز بر تعدادشان افزوده مى‏شد آسوده و ايمن نخواهند ماند،از اين رو به فكر چاره افتادند و پس از مشورتى كه با بزرگان خود كردند قرار شد عبد ياليل را كه از نظر سن و مقام و منزلت همانند عروة بن مسعود بود به سمت نمايندگى و پذيرش اسلام و مصالحه به نزد رسول خدا(ص)بفرستند.

عبد ياليل كه مى‏ترسيد پس از مراجعت به سرنوشت عروه دچار گردد گفت:من بتنهايى حاضر نيستم به دنبال اين كار بروم مگر آنكه چند تن ديگر را نيز با من بفرستيد و پس از گفتگو پنج نفر ديگر را نيز از تيره‏هاى مختلف قبيله ثقيف انتخاب كرده و همراه او فرستادند.

نمايندگان ثقيف به مدينه آمدند و مغيرة بن شعبه كه در سلك مسلمانان و خود از قبيله ثقيف بود به آنها برخورد و طرز سلام را در اسلام به آنها ياد داد كه هنگام ورود به محضر رسول خدا(ص)چگونه سلام كنند ولى آنها به همان وضع زمان جاهليت سلام كرده و حاضر نشدند در آغاز ورود تسليم آيين مقدس اسلام گردند.

براى آنها خيمه‏اى در مسجد زده شد و آنها در آن خيمه سكونت كردند و باب مذاكره ميان ايشان و پيغمبر اسلام براى مصالحه آغاز گرديد و نمايندگان ثقيف پذيرش اسلام خود را به دو چيز مشروط كردند يكى آنكه گفتند:تا سه سال بتكده«لات»به حال خود باشد و آن را ويران نكنند،ديگر آنكه قبيله ثقيف را از خواندن نماز معاف بدارد.

اينان خيال مى‏كردند دين اسلام يك دين ساختگى و قراردادى و احكام آن احكامى اختيارى است كه پيغمبر اسلام مى‏تواند در اصول و يا فروع آن روى صلاح ديد خود و يا روى تمايلات و تقاضاى افراد دخل و تصرفى كند و آنها را كم و زياد كرده و يا مدتى براى عمل و انجام آنها در نظر بگيرد و بخوبى معلوم مى‏شود كه به حقيقت اسلام و اين آيين مقدس آسمانى پى نبرده بودند و چون با مخالفت شديد پيغمبر اسلام رو به رو شدند دانستند كه چه تقاضاى بى‏مورد و بيجايى كرده‏اند و از اين رو سه سال را به يك ماه تنزل داده باز هم ديدند مورد قبول قرار نگرفت از اين رو تقاضا كردند كه خود آنها را از شكستن بتها و ويران كردن بتخانه معاف بدارد و اين كار را به ديگرى محول سازد كه البته اين تقاضا مورد موافقت رسول خدا(ص)قرار گرفت و چنانكه گفته‏اند آن حضرت ابو سفيان و مغيرة بن شعبه را مأمور اين كار كرد و آنها به دستور آن حضرت به طائف رفته و بتكده لات را ويران كردند.

در رد پيشنهاد و تقاضاى دوم آنها نيز رسول خدا(ص)آن جمله جالب و تاريخى را بيان فرمود كه گفت:

«لا خير فى دين لا صلاة فيه»

[دين و آيينى كه نماز در آن نباشد خيرى در آن دين نيست.]

نمايندگان ثقيف به ناچار اسلام را با تمام اصول و فروعش پذيرفته به شهر خود بازگشتند و در ميان آنها مردى بود به نام عثمان بن ابى العاص كه از همه جوانتر بود ولى به خاطر آنكه در مدت توقف در مدينه از آن پنج نفر ديگر بيشتر به اسلام علاقه‏مند شده بود و در ياد گرفتن قرآن و تعليمات مقدس اسلام كوشش بيشترى داشت،رسول خدا(ص)او را امير بر ديگران كرد و سمت نمايندگى خود را از نظر مذهبى و اجتماعى به او واگذار نمود و هنگامى كه مى‏خواستند از مدينه حركت كنند سفارشاتى به او كرد و از آن جمله درباره نماز جماعت و رعايت حال ناتوانان از مأمومين اين گونه فرمود:

«يا عثمان تجاوز فى الصلاة،و اقدر الناس بأضعفهم فان فيهم الكبير و الصغير و الضعيف و ذا الحاجة»

[اى عثمان در نماز زود بگذر،و حال ناتوانترين مردم را در نظر بگير،زيرا در ميان آنها بزرگ و كوچك و ناتوان و گرفتار وجود دارد(كه نمى‏توانند زياد صبر كنند).]

و بدين ترتيب سرسخت‏ترين قبايل عرب شبه جزيره و محكمترين شهرهاى حجاز از نظر قلعه و برج و بارو در برابر اسلام خاضع و تسليم گرديد و آثار شرك و بت پرستى از آن سرزمين برچيده شد.

3.و در تفسير قمى است كه آن هر سه وقتى متوجه شدند مردم از آنها دورى مى‏كنند و حتى همسران ايشان نيز از نزديك شدن با آنها خوددارى مى‏نمايند هر سه از شهر خارج شده به كنار كوه«سلع»رفتند،و در آنجا خيمه‏اى زده و روزها را روزه مى‏گرفتند و كارشان گريه و زارى و توبه و استغفار به درگاه خداى تعالى بود،و هنگام افطار خانواده‏هاشان مى‏آمدند و غذايى براى آنها آورده و بى آنكه با ايشان سخن بگويند غذا را گذارده و باز مى‏گشتند و چون چندى بر اين منوال گذشت،كعب بن مالك به آن دو رفيق ديگرش گفت:

وضع ما اين گونه است كه مى‏بينيد و خدا بر ما خشم كرده و رسول خدا و مردم مسلمان و حتى خانواده‏هاى ما نيز با ما قهر و غضب كرده‏اند،پس چرا ما خودمان با يكديگر قهر نكنيم و به دنبال آن هر سه از يكديگر فاصله گرفته و هر كدام جايى از اطراف آن كوه را براى خود انتخاب كرده و سوگند خوردند كه با يكديگر سخن نگويند تا آنكه بدان حال بميرند و يا خداى تعالى توبه‏شان را بپذيرد.

و چون سه روز از اين جريان گذشت خداى تعالى توبه‏شان را پذيرفت و آيات مزبور در اين باره به پيغمبر(ص)نازل شد.

هيئت نجران (1) و داستان مباهله

از جمله هيئتهايى كه در اين سال به مدينه آمدند هيئت نصاراى نجران بودند كه به دنبال نامه‏اى كه پيغمبر اسلام به كشيش بزرگ آنجا نوشت و او را به اسلام دعوت فرمود آنها به مدينه آمدند تا از حال آن حضرت از نزديك تحقيق كنند.

و داستان ورود هيئت مزبور را به مدينه محدثين سنى و شيعه به اجمال و تفصيل در كتابهاى سيره و تاريخ و حديث نقل كرده‏اند كه شايد جامعترين و در عين حال فشرده‏ترين نقلها نقل مرحوم طبرسى در اعلام الورى است كه ما عينا با تلخيص مختصرى براى شما ترجمه مى‏كنيم .

هيئت نجران كه شامل گروهى بيش از ده نفر از بزرگان آنها بود به رياست و سرپرستى سه نفر يعنى عاقب،سيد و ابو حارثه به مدينه آمدند.

عاقب كه نامش عبد المسيح بود،سمت رياست آنها را داشت كه بدون نظر و رأى او كارى نمى‏كردند .سيد كه نامش ايهم بود ملجا و تكيه گاه آنها در كارها بود و ابو حارثة كشيش بزرگ و اسقف اعظم ايشان بود كه پادشاهان روم كليساها به نام او ساخته بودند.

هنگامى كه به سوى مدينه حركت كردند ابو حارثه در كنار خودـدر كجاوهـبرادرش كرز يا بشر را سوار كرد و در راه كه مى‏آمدند قاطر آنها به زمين خورد و هم كجاوه او چون مى‏ديد اين رنج سفر را براى ديدار پيغمبر اسلام متحمل شده‏اند،به صورت كنايه گفت:نابودى بر اين مرد دور از خير و سعادت بادـو منظورش پيغمبر(ص)بودـابو حارثه كه اين حرف را شنيد با ناراحتى بدو گفت:

نابودى بر خودت باد!

وى گفت:براى چه برادر؟!

ابو حارثه پاسخ داد:براى آنكه به خدا سوگند او همان پيغمبرى است كه ما چشم به‏راه آمدن او هستيم.

وى با تعجب گفت:پس چرا پيرويش نمى‏كنى؟

ابو حارثه گفت:اين مقام و منصبى كه اين مردم به ما داده‏اند مانع از آن است كه من پيرو او گردم و تازه اگر من هم پيرو او شوم اينان از من پيروى نمى‏كنند و سرانجام هم وقتى به مدينه آمد به دست پيغمبر اسلام مسلمان شد.

و به هر صورت آنها هنگام عصر بود كه به شهر مدينه آمدند و با جامه‏هاى فاخر و زربفت كه به تن كرده و انگشترهاى طلا كه در دست داشتند با تجملات و وضعى كه تا به آن روز شهر مدينه به خود نديده بود وارد شهر شدند،اما وقتى پيش پيغمبر اسلام رفتند و سلام كردند ديدند آن حضرت رو از ايشان گرداند و پاسخ سلامشان را نيز نداد و سخنى با آنها نگفت. (2)

هيئت مزبور كه با عثمان بن عفان و عبد الرحمن بن عوف سابقه آشنايى داشتند به نزد آن دو رفته گفتند:پيغمبر شما براى ما نامه‏اى نوشته بود و چون ما به نزد او آمده‏ايم پاسخ سلام ما را نداده و با ما سخن نمى‏گويد،چاره چيست؟

آن دو نفر براى تحقيق مطلب و راه چاره به نزد على بن ابيطالب(ع)آمده گفتند:اى ابو الحسن به نظر شما چه بايد كرد؟على(ع)فرمود:به نظر من اگر اينها اين جامه‏ها را از تن بيرون كرده و اين انگشترهاى طلا را از انگشتان خود بيرون آورند،پيغمبر آنها را مى‏پذيرد و همين طور هم شد كه چون جامه‏ها و انگشترهاى طلا را بيرون كردند و به نزد آن حضرت رفتند پيغمبر اسلام پاسخ سلامشان را داد و آنها را پذيرفت،و آن گاه فرمود:سوگند بدانكه مرا به حق مبعوث فرموده اينان بار اول كه پيش من آمدند شيطان همراهشان بود.

سپس براى تحقيق حال،سؤالاتى از آن حضرت كردند كه از آن جمله سيد پرسيد:اى محمد درباره مسيح چه مى‏گويى؟

فرمود:او بنده و رسول خدا بود.ولى سيد سخن آن حضرت را نپذيرفته و بناى ردو ايراد را گذارد تا اينكه آيات سوره آل عمرانـاز نخستين آيه تا حدود 70 آيهـدر اين باره بر پيغمبر نازل شد كه از آن جمله اين آيه در پاسخ همين گفتارشان بود كه خدا فرموده:

«ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب...» (3)

[همانا حكايت عيسى در نزد خدا حكايت آدم است كه او را از خاك آفريد...]

و در ضمن همين آيات دستور«مباهله»با آنها را نيز به پيغمبر داد كه فرمود:

«فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم و نساءنا و نسائكم و أنفسنا و أنفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين» (4)

[و هر كس با وجود اين دانش كه براى تو آمده باز هم درباره عيسى با تو مجادله كند به آنها بگو:بياييد تا ما پسران خود را بياوريم و شما هم پسرانتان را و ما زنانمان را و شما نيز زنانتان را و ما نفوس خود را و شما هم نفوس خود را،آن گاه تضرع و لابه كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.]

و بدين ترتيب پيغمبر اسلام به امر خداى تعالى نصاراى نجران را به مباهله دعوت كرد و آنها نيز پذيرفته و گفتند:فردا براى مباهله مى‏آييم.

سپس ابو حارثه به همراهان خود گفت:فردا كه شد بنگريد اگر محمد با فرزندان و خاندان خود به مباهله آمد از مباهله با او خوددارى كنيد و اگر با اصحاب و پيروانش آمد به مباهله‏اش برويد.

و چون روز ديگر شد رسول خدا(ص)در حالى كه دست حسن و حسين را در دست داشت و فاطمه(س)نيز دنبالش بود و على(ع)از پيش رويش مى‏رفت براى مباهله حاضر شد.

عاقب و سيد هم نزد ابو حارثه آمدند و چون رسول خدا(ص)را ديدند ابو حارثه پرسيد:اينها كه همراه محمد هستند كيان‏اند؟

بدو گفتند:آن يك برادر زاده و داماد اوست،و آن دو كودك پسران دخترش‏هستند و آن زن نيز دختر او و عزيزترين و نزديكترين افراد نزد او مى‏باشد.

رسول خدا(ص)همچنان آمد و در جاى مباهله دو زانو روى زمين نشست. (5)

ابو حارثه كه آن منظره را ديد گفت:

به خدا سوگند محمد به همان گونه كه پيمبران براى مباهله روى زمين مى‏نشينند نشسته است و از اين رو از مباهله با پيغمبر اسلام خوددارى كرده و سرباز زد و گفت:من مردى را مى‏بينم كه با تمام جديت آماده مباهله است و ترس آن را دارم كه در ادعاى خود راستگو باشد و يك سال بر ما نگذرد كه در دنيا نصرانى مذهبى به جاى نماند و همگى هلاك شوند و به دنبال آن به نزد رسول خدا(ص)آمده گفتند:

اى ابا القاسم ما با تو مباهله نمى‏كنيم و حاضر به مصالحه و پرداخت جزيه هستيم،و رسول خدا(ص)براى آنها قراردادى نوشت كه هر ساله دو هزار جامه كه قيمت هر جامه چهل درهم خالص باشد بپردازند.

مرحوم طبرسى دنباله گفتار بالا نقل كرده كه ابو حارثه در آخرين روز توقف در مدينه به دست آن حضرت مسلمان شد.

و در تاريخ يعقوبى و ارشاد مفيد و كتابهاى ديگر متن قرارداد را با تفصيل بيشترى نقل كرده و از جمله نوشته‏اند كه از جمله مواد و شروطى كه در قرارداد مزبور ذكر شد اين بود كه نصاراى نجران متعهد شدند هرگاه در ناحيه يمن ميان مسلمانان و مردم آنجا جنگى درگير شد تعداد سى عدد زره،و سى رأس اسب،و سى رأس شتر به عنوان عاريه مضمونه در اختيار سربازان اسلام بگذارند،و ديگر آنكه نصاراى مزبور از آن پس ديگر ربا نخورند و گرنه پيغمبر اسلام تعهدى در برابر آنها نخواهد داشت.

اين بود داستان مباهله كه با مختصر اختلافى مورخين و علماى اهل سنت مانند ابن اثير و زمخشرى و فخر رازى و سيوطى و ابن بطريق و ديگران نقل كرده‏اند،و چنانكه خوانديد معلوم شد كه منظور از«ابناءنا»در اين آيه:حسن و حسين و از«نساءنا»فاطمه(س)و از«انفسنا»على بن ابيطالب(ع)بوده است چنانكه واحدى يكى از نويسندگان و دانشمندان ايشان در كتاب اسباب النزول عين همين مطلب را از شعبى روايت كرده است و زمخشرى و ديگران نيز همانند او رواياتى نقل كرده‏اند و بدين ترتيب بزرگان اهل سنت يكى از بزرگترين فضيلت خاندان اهل بيت و بخصوص على بن ابيطالب و همسر بزرگوارش فاطمه(س)را ذكر كرده و با اين نقل معتبر،سند برترى على (ع)را پس از رسول خدا(ص)بر تمام امت بلكه همه مردم عالم و رهبرى آن بزرگوار را بر امت اسلام پس از رحلت پيغمبر امضا كرده‏اند،زيرا با اين بيان على(ع)به منزله نفس رسول خدا (ص)است و بجز مقام نبوت و لوازم آن كه به صريح قرآن كريم و دليلهاى قطعى ديگر مخصوص به رسول خدا است مقامهاى ديگر آن حضرت براى امير المؤمنين(ع)ثابت مى‏شود كه چون بحث در اين باره از طرز تدوين و تأليف كتاب تاريخى خارج است شما را به كتابهاى كلامى و استدلالى كه در اين باره نوشته شده است ارجاع داده و از ادامه بحث در اين باره خوددارى مى‏كنيم و تنها به ذكر يك روايت كه زمخشرى در كشاف و مسلم در صحيح و حاكم در مستدرك در ذيل داستان«مباهله»نقل كرده‏اند اكتفا نموده به دنباله حوادث سال نهم باز مى‏گرديم:

اينان از عايشه روايت كرده‏اند كه در روز مباهله رسول خدا(ص)چهار تن همراهان خود را در زير عباى مويى و مشكى رنگ خود گرد آورد و اين آيه را تلاوت نمود:

«انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا» (6)

على(ع)در راه انجام يك مأموريت خطير و تاريخى

سال نهم هجرت رو به اتمام بود و ماه ذى حجه و ايام حج فرا مى‏رسيد.شهر مكه پس از اينكه به دست پيغمبر اسلام فتح شد در برابر اسلام تسليم و خاضع گرديد و بتها در هم شكسته شد و حاكم شهر مكه نيز از طرف پيغمبر اسلام تعيين مى‏شدـچنانكه پيش از اين گذشتـو خلاصه از نظر سياسى و ادارى به دست مسلمانان اداره مى‏شداما با تمام اين احوال هنوز افراد مشرك و بت‏پرست در مكه و اطراف آن بسيار بودند كه به همان آيين شرك و بت پرستى روزگار به سر مى‏بردند و حتى در انجام مراسم حج و طواف و غيره آزادانه طبق آيين خود آنها را انجام مى‏دادند،در اين سال آيات سوره برائت كه متضمن دستور نقض قرارداد با مشركان و رسوا كردن منافقان و متخلفان جنگ تبوك بود بر پيغمبر اسلام نازل شد و رسول خدا(ص)مأمور شد به وسيله‏اى آنها را بر مشركين ابلاغ كند و جلوى مراسم غلط و عادات زشت آنها را كه به عنوان حج و طواف انجام مى‏دادند بگيرد و شهر مكه و مراسم حج را از آلودگى به شرك و بت پرستى پاك سازد و اساسا مشركين جزيرة العرب و كسانى كه با پيغمبر پيمانى ندارند تكليف خود را از آن تاريخ تا چهار ماه ديگر براى انتخاب مذهب حق و پذيرفتن حكومت اسلام روشن كنند... (7)

رسول خدا(ص)ابو بكر را با گروهى كه برخى شماره آنها را تا سيصد نفر نوشته‏اند،مأمور كرد به حج برود و آيات مزبور را در اجتماعات حاجيان بر مردم قرائت كند.

ابو بكر براى انجام مأموريت خود حركت كرد ولى پس از رفتن آنها چيزى نگذشت كه جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و اين فرمان را از جانب خداى تعالى در مورد ابلاغ آيات برائت به آن حضرت ابلاغ نمود كه خدا مى‏فرمايد:

«لا يؤدى عنك الا أنت أو رجل منك».

[اين آيات را كسى از سوى تو جز خودت يا مردى كه از تو باشد شخص ديگرى نبايد ابلاغ كند !]

رسول خدا(ص)به دنبال نزول اين فرمان على(ع)را طلبيد و به او دستور داد بر شتر مخصوص خود سوار شود و به دنبال ابو بكر برود و آيات را از او بگيرد و اين مأموريت مهم و خطرناك را خود او انجام دهد.

على(ع)با چند تن كه از آن جمله جابر بن عبد الله بود به دنبال ابو بكر حركت كرد و به اختلاف نقل در«ذى الحليفه»يا در«روحاء»و يا در«جحفه»به او رسيد و آيات رااز او گرفت تا به مكه ببرد و آنها را كه به عنوان قطعنامه‏اى از طرف پيغمبر اسلام براى مشركان و كافران بود بر حاجيان ابلاغ كند.در اينجا روايات از طريق شيعه و اهل سنت به اختلاف نقل شده و در بسيارى از روايات كه از اهل سنت نيز روايت شده و سيوطى در كتاب در المنثور و ديگران در كتابهاى خود نقل كرده‏اند اين گونه است كه على(ع)به ابو بكر فرمود:

پيغمبر تو را مخير ساخته كه همراه من به مكه بيايى و يا از همين نقطه به سوى مدينه بازگردى ولى ابو بكر كه ترسيده بود مبادا در مذمت او آيه‏اى نازل شده باشد ترجيح داد به مدينه باز گردد و چون به شهر رسيد با كمال ناراحتى به نزد رسول خدا(ص)رفته و گفت:

آيا درباره من چيزى بر تو نازل شده(كه مرا از اين مأموريت معزول و على(ع)را به جاى من منصوب داشتى)؟

فرمود:نه،بلكه جبرئيل به نزد من آمد و به من گفت:خداى تعالى فرموده اين آيات را نبايد كسى از سوى تو جز خودت يا كسى كه از تو باشد ابلاغ كند!ابو بكر كه اين سخن را شنيد نگرانيش برطرف شد.

و در پاره‏اى از روايات اهل سنت آمده كه ابو بكر به عنوان امارت حج در آن سال به حج رفت و على(ع)نيز به همراه او براى ابلاغ آيات برائت و ساير دستوراتى كه مأمور به ابلاغ آنها بود برفت.ولى نقل اول از جهاتى كه برخى از آنها در ذيل مى‏آيد معتبرتر و به صحت نزديكتر است كه بر اهل فن و تحقيق پوشيده نيست.

مطلب ديگرى كه روايات اين داستان به دست مى‏آيد آن است كه امير المؤمنين(ع)علاوه بر ابلاغ آيات برائت مأمور به ابلاغ چند دستور ديگر نيز شده بود كه در آيات برائت نبود،چنانكه در روايتى از آن حضرت نقل شده كه فرمود:

من مأمور به ابلاغ چهار چيز شده بودم:

1.كسى جز افراد با ايمان نبايد داخل كعبه شود.

2.كسى حق ندارد با بدن برهنه طواف كند.

3.از اين به بعد هيچ مشركى حق ندارد به مسجد الحرام وارد شود..هر كس با رسول خدا(ص)عهد و پيمانى دارد تا پايان مدت،عهد و پيمانش محترم و پابرجاست و هر كس پيمانى و عهدى ندارد چهار ماه مهلت دارد تا تكليف خود را روشن كند.

در حديث ديگرى است كه اين مواد را پيش از قرائت آيات برائت ابلاغ مى‏كرد و سپس آيات برائت را بر آنها مى‏خواند.

و بدين ترتيب معلوم مى‏شود كه دايره مأموريت على(ع)وسيعتر از ابلاغ خصوص آيات برائت بود،زيرا از موضوع داخل نشدن افراد بى‏ايمان در كعبه و جلوگيرى از طواف كردن با بدن برهنه،در آيات برائت ذكرى نشده بود گذشته از آنكه در خود روايت بالا و وحى الهى كه درباره مأموريت مزبور فرموده بود:«لا يؤدى عنك الا انت أو رجل منك»اين مأموريت مقيد به ابلاغ آيات برائت بالخصوص نشده و نامى از مأموريت خاصى به ميان نيامده است،و به هر صورت يكى ديگر از دلايل قطعى و مسلم خلافت بلافصل على(ع)بدين ترتيب در كتابهاى اهل سنت و جماعت آمده و بدان اعتراف كرده‏اند،اگر چه وقتى در برابر استدلال دانشمندان بزرگوار شيعه به اين حديث قرار گرفته و نتوانسته‏اند آن را انكار كنند در صدد تأويل و توجيه بر آمده و سخنانى دور از انصاف و عدالت گفته‏اند،كه نقل آنها و تحقيق بيشتر در اين باره از وضع تدوين اين كتاب خارج است و خواننده محترم بايد براى اطلاع بيشتر به كتابهاى كلامى و استدلالى كه درباره امامت نوشته شده و يا به تفاسير شيعه در ذيل آيات برائت مراجعه كند . (8)

و به هر صورت على(ع)به دنبال انجام مأموريت به مكه آمد و آنچه را مأمور به ابلاغ آن شده بود با كمال شجاعت و ايمان و با صدايى رسا و محكم در اجتماعات مكه و منى به مردم ابلاغ كرد و با تمام خطرهايى كه ابلاغ اين مأموريت براى او داشت در ميان نگاههاى تند و خشم آلود و چهره‏هاى غضبناك مشركين مأموريت خود را با شمشير برهنه‏اى كه در دست داشت به مردم ابلاغ نمود.

مرگ ابراهيم فرزند رسول خدا(ص)

مرگ ابراهيم فرزند رسول خدا(ص)

پيش از اين در داستان نامه‏هايى كه پيغمبر اسلام براى زمامداران جهان فرستاد يادآور شديم كه نجاشى پادشاه حبشهـيا«مقوقس»پادشاه مصر پاسخ نامه آن حضرت را با كمال احترام نوشته و با هدايايى كه از آن جمله كنيزكى به نام«ماريه»بود براى آن حضرت فرستاد.

و باز در جاى ديگر متذكر شديم كه خداى تعالى از اين كنيز فرزند پسرى به رسول خدا(ص)عطا فرمود كه نامش را ابراهيم گذارد و ابراهيم تنها فرزندى بود كه خداى تعالى از غير خديجه به آن حضرت عطا كرده بود ولى تقديرات الهى در سال نهم،پس از آنكه هيجده ماه از عمر ابراهيم گذشت او را از پيغمبر باز گرفت و مرگش فرا رسيد،و مرگ وى رسول خدا(ص)را سخت داغدار كرد بدانسان كه در فقدان او گريست و اين چند جمله را كه امام صادق(ع)از آن حضرت روايت كرده است در مرگ او بر زبان آورد:

«تدمع العين و يحزن القلب و لا نقول ما يسخط الرب،و انا بك يا ابراهيم لمحزونون». (9)

[چشم گريان،و دل محزون و اندوهناك است ولى سخنى كه موجب خشم پروردگار گردد بر زبان جارى نخواهم ساخت،اما بدان اى ابراهيم كه ما در فقدان و مرگ تو اندوهناك و محزون هستيم.]

و چون برخى به آن حضرت اعتراض كردند كه اى رسول خدا مگر تو ما را از گريه نهى نكردى؟فرمود :نه،من نگفتم در مرگ عزيزانتان گريه نكنيد،زيرا گريه نشانه ترحم و مهربانى است و كسى كه دلش به حال ديگران نسوزد و مهر و محبت نداشته باشد مورد رحمت الهى قرار نخواهد گرفت .

آنچه من گفته‏ام اين است كه در سوك و فقدان عزيزان خود فرياد نزنيد و صورت خود را مخراشيد و گريبان چاك نزنيد و از سخنانى كه نشانه اعتراض و نارضايتى از خداست خوددارى كنيد. (10)

«و بدين ترتيب پاسخ افرادى را كه در طول قرنهاى بعدى نيز به گريه كنندگان در مصيبت اندوه‏بار فرزندان ديگر آن حضرت چون حضرت سيد الشهداء(ع)و ديگر شهداى واقعه طف و غيره اشكال گرفته‏اند نيز بيان فرمود».

به هر ترتيب رسول خدا(ص)دستور داد تا ابراهيم را غسل داده حنوط و كفن كنند سپس جنازه او را برداشته به قبرستان بقيع آوردند و در جايى كه اكنون به نام«قبر ابراهيم»معروف است دفن كردند.

در تواريخ آمده است:در آن روز كه ابراهيم از دنيا رفت خورشيد گرفت و مردم مدينه گفتند :خورشيد به خاطر مرگ ابراهيم گرفته است!

رسول خدا(ص)براى رفع اين اشتباه و مبارزه با اين موهومات و خرافات به منبر رفت و مردم را مخاطب ساخته فرمود:

«ايها الناس ان الشمس و القمر آيتان من آيات الله يجريان بأمره،مطيعان له،لا ينكسف لموت احد و لا لحياته،فاذا انكسفا أو احدهما صلوا»

[اى مردم همانا خورشيد و ماه دو نشانه از نشانه‏هاى قدرت حق تعالى هستند كه تحت اراده و فرمان او هستند و براى مرگ و حيات كسى نمى‏گيرند و هر زمان ديديد آن دو يا يكى از آنها گرفت نماز بگزاريد.]

و بدين ترتيب اين موهوم و خرافه را از ذهن آنها بيرون بردـبا اينكه در ظاهر اين سخن به نفع آن حضرت بودـو اگر يك مرد سياسى به معناى روز و دنيا طلبى بود مى‏توانست از اين انديشه موهوم به نفع خود بهره‏بردارى كند و آيندگان نيز هر گونه مى‏خواهند قضاوت كنند !چنانكه رفتار مردان سياست به معناى روز و منطق آنها چنين است.ضمنا چنانكه در حوادث سال ششم ذكر شد طبق نقل صحيح و معتبر در داستان مرگ ابراهيم فرزند رسول خدا برخى از زنان آن حضرت گفتند ابراهيم فرزند جريج بوده و به اصطلاح با اين گفتار ناهنجار و تهمت زشت مى‏خواستند به خيال خود دو كار كرده باشند،يكى با متهم جلوه دادن آن زن پاكدامن توجه رسول خدا را از او قطع كنند و ديگر آنكه رسول خدا را دلدارى دهند.ولى خداى تعالى به وسيله آيات‏افك مشت محكمى به دهان آنها زد و پاسخ ياوه سرايى آنها را داد كه بهتر است براى اطلاع بيشتر به كتابهاى بحار الانوار(ج 79،ص 103)و سيرة المصطفى(صص 482 به بعد)مراجعه نماييد و تفصيل مطلب را در آنجاها بخوانيد.

فرستادگان بنى عامر و توطئه قتل پيغمبر اسلام

در آغاز نقل حوادث سال نهم گفته شد كه در اين سال چون اسلام در سراسر جزيرة العرب انتشار يافت و دشمنان اسلام يكى پس از ديگرى شكست خورده و تسليم شدند قبايل و گروههاى مختلفى و حتى پيروان مذاهب ديگر نيز هيئتهايى مركب از سران و بزرگان خويش به مدينه مى‏فرستادند تا از نزديك با رسول خدا(ص)آشنا شده و اسلام را بپذيرند و يا آنكه پيمان صلحى با او امضا كرده و در كنار مسلمانان تحت شرايطى با آسايش زندگى كنند،اين هيئتها به قدرى زياد بودند كه آن سال را سال«وفود»ناميدند.

از آن جمله هيئتى از طرف بنى عامر كه به سركشى و شرارت معروف بودند و عده‏اى از مسلمانان را ناجوانمردانه در حادثه«بئر معونه» (1) به قتل رسانيده بودند به سركردگى سران خود به نام عامر بن طفيل،اربد بن قيس و جبار بن سلمى به مدينه آمدند تا مسلمان شوند.

افراد قبيله مزبور به استثناى آن چند نفر سران آنها روى صفاى دل و ايمان،به مدينه آمدند و نقشه‏اى نداشتند.

اما عامر بن طفيل و اربد با يكديگر توطئه كرده بودند كه چون به مدينه و محضر پيغمبر اسلام آمدند عامر آن حضرت را به گفتگو سرگرم كند و أربد با شمشير رسول خدا(ص)را بكشد .

هيئت بنى عامر وارد مجلس رسول خدا شدند و هر يك در گوشه‏اى نشستند تنها عامر بن طفيل بود كه نزديك پيغمبر خدا آمد و شروع به مذاكره با آن حضرت و اسلام خود و قبيله‏اش نمود و گاهگاهى هم از زير چشم به أربد كه نزديك‏پيغمبر(ص)ايستاده بود نگاه و اشاره مى‏كرد كه توطئه را اجرا كند،اما بر خلاف انتظار أربد را مى‏ديد كه بى‏حركت و آرام ايستاده و كارى نمى‏كند.

سرانجام خسته شد و بدون آنكه اسلام بياورد از جا برخاسته به سوى ديار خود حركت كرد و هنگامى كه مى‏خواست برود دشمنى خود را با اسلام و پيغمبر اظهار كرده و بلكه آن حضرت را به جنگ با سپاهيان بسيار تهديد نموده گفت:

اين شهر را براى جنگ با تو از سواره و پياده پر خواهم كرد!

رسول خدا(ص)با كمال خونسردى نگاهى به او كرده و پاسخى به او نداد و تنها از خدا خواست تا شر او و أربد را از آن حضرت بگرداند.

عامر و همراهان از شهر خارج شدند و در راه كه مى‏رفتند رو به أربد كرده گفت:چرا كارى را كه قرار بود انجام ندادى؟

گفت:به خدا سوگند هر بار كه تصميم گرفتم شمشير را بيرون آورم تو را مى‏ديدم كه ميان من و محمد حائل شده‏اى كه اگر شمشير مى‏زدم به تو مى‏خورد،و من چگونه مى‏توانستم تو را به قتل رسانم!

بنى عامر به سوى ديار خود بازگشتند و بجز عامر و أربد و جبار همگى اسلام اختيار كرده و مراتب وفادارى خود را به رسول خدا(ص)ابراز داشته بودند و عامر و أربد نيز به نفرين رسول خدا(ص)دچار گشتند،زيرا عامر در راه به مرض خناق دچار شد و در خانه زنى از بنى سلول از اين جهان رخت بربست و همراهانش او را در همانجا دفن كردند (2) و أربد نيز پس از ورود به ديار بنى عامر و گذشتن يكى دو روز از ورود خود به صاعقه دچار شد و مرد.

ساير وفدها و هيئتها

وفدها و هيئتهاى ديگرى كه از قبايل عرب در اين سال و يا اوايل سال دهم براى ديدار پيغمبر اسلام و يا معاهده و پيمان به مدينه آمدند،بسيارند كه چون عموما طرزبرخورد آنها با رسول خدا(ص)و اسلامشان به يك نحو بوده لزومى نداشت كه به طور تفصيل شرح حال يك يك را بيان كنيم و از اين رو نام جمعى از آنها را فهرست‏وار با مختصر تذكرى در هر جا لازم بود براى شما نقل كرده و حوادث سال نهم را به پايان مى‏رسانيم.

فرستاده بنى سعد

از آن جمله فرستاده بنى سعد است كه نامش ضمام بن ثعلبه بود و چون به نزد رسول خدا(ص)آمد و سؤالاتى كرده و پاسخ شنيد،مسلمان شد و سپس به نزد قوم خود بازگشته و چون براى شنيدن سخنان او جمع شدند نخستين سخنى را كه گفت اين بود كه فرياد زد:

مرگ بر لات و عزى!

و چون مردم به او گفتند:اى ضمام بترس از اينكه از خشم آن دو به بيمارى برص،جذام و جنون مبتلا شوى؟

گفت:به خدا سوگند آن دو هيچ سود و زيانى ندارند...و به دنبال آن مردم را به اسلام دعوت كرد و به گفته ابن عباس تمامى آنها دين اسلام را پذيرفتند.

فرستادگان عبد القيس

و از آن جمله جارود بن عمرو بود كه با چند تن به عنوان نمايندگان عبد القيس به مدينه آمدند و چون رسول خدا(ص)اسلام را بر ايشان عرضه كرد جارود گفت:اگر من مسلمان شوم قرض مرا ادا مى‏كنى؟فرمود:آرى.و بدين ترتيب مسلمان شد و به نزد قوم خود بازگشت و بعدها از مسلمانان خوش عقيده و ثابت قدم گرديد و در برابر كسانى از قوم خود كه مرتد شدند استقامت و پايدارى زيادى كرد.

فرستادگان بنى حنيفه

قبيله بنى حنيفه همان قبيله مسيلمه بودند كه به همراه مسيلمه به مدينه آمدند وهمگى مسلمان شده پيغمبر(ص)به هر يك از آنها چيزى عطا فرمود و سهمى نيز به مسيلمه داد ولى پس از آنكه به ديار خود بازگشتند مسيلمه مرتد شده ادعاى نبوت و پيغمبرى كرد و به«مسيلمه كذاب»معروف شد و مدعى شد كه من با محمد در امر نبوت شريك هستم و جملاتى را روى سجع و قافيه تنظيم كرد و گفت:اينها را جبرئيل بر من نازل كرده كه از آن جمله بود:

«لقد أعطيناك الجماهر،فصل لربك و جاهر،ان مبغضك رجل كافر»

و يا اينكه نقل شده كه در مقام معارضه با سوره بروج گفت:

«و الارض ذات المروج،و النساء ذات الفروج،و الخيل ذات السروج،و نحن عليهما نموج...»

و امثال اين گونه جملات خنده‏آور و بى‏محتوايى كه به او نسبت داده شده و حكايت از سبك مغزى و در عين حال زبردستى او در جور كردن جملات عربى و فريب دادن توده مردم مى‏كند،گرچه برخى در انتساب آنها به مسيلمه ترديد كرده و احتمال داده‏اند كه آنها مربوط به اسود عنسى باشد كه معاصر با مسيلمه بود و در يمن ادعاى نبوت كرد.

و ابن هشام در سيرة نقل كرده كه مسيلمه نامه‏اى به پيغمبر اسلام نوشت بدين مضمون:

«اما بعد فانى قد اشركت فى الامر معك و ان لنا نصف الارض و لقريش نصف الارض و لكن قريشا قوم يعتدون»

و رسول خدا(ص)در پاسخش نوشت:

«بسم الله الرحمن الرحيم،من محمد رسول الله الى مسيلمة الكذاب،السلام على من اتبع الهدى اما بعد فان الارض لله يورثها من يشاء من عباده و العاقبةللمتقين».

[به نام خداى بخشاينده و مهربان،اين نامه‏اى است از محمد رسول خدا به مسيلمه كذاب،درود بر كسانى كه از هدايت پيروى كنند،اما بعد زمين متعلق به خداست و به هر كس از بندگان خود كه بخواهد واگذار مى‏كند،و سرانجام نيك از آن پرهيزكاران است.]

و از كارهاى مسيلمه اين بود كه نماز را از امت خود برداشت و شراب و زنا را برايشان حلال كرد.از معجزات او نيز آن بود كه زنى نزد وى آمده گفت:نخلستان ما خشك شده دعايى كن تا چاههاى ما پر آب شود،زيرا محمد براى قوم خود دعا كرد و چاههاى خشك پر از آب شده است .مسيلمه پرسيد:محمد چه كرد؟زن گفت:ظرف آبى را خواسته و دعايى خواند و قدر از آن را در دهان خود مضمضه كرد و در چاه ريخت.

مسيلمه نيز چنين كرد و چون آن آب را در چاهها ريختند يكسره آب چاهها خشك شد.

و ديگر آنكه مردى به نزد او آمد گفت:محمد براى فرزندان اصحاب خود دعا مى‏كند تو هم درباره فرزند من دعايى كن!مسيلمه دستى به سر كودك آن مرد كشيد و سرش طاس شد!

وفد بنى زبيد

عمرو بن معدى كربـشاعر معروف و شجاع نامى عربـاز قبيله بنى زبيد بود كه در همين سال به همراه جمعى از مردان قبيله خود به مدينه آمده اسلام اختيار نمود.ولى چنانكه مورخين نقل كرده‏اند پس از رحلت رسول خدا(ص)از اسلام خارج گرديده و مرتد شد،ولى دوباره پس از زد و خوردى كه با خالد بن سعيد بن عاص كرده و داستانى كه با ابو بكر داشت مسلمان شد و در جنگ يرموك و قادسيه و جنگ نهاوند نيز شركت جست و سرانجام در سال 21 هجرى در نزديكيهاى نهاوند و يا در رى رخت از جهان بربست و از دنيا رفت.

وفد كنده

و از جمله وفدها فرستادگان قبيله كنده بودند كه از يمن آمده و اشعث بن قيس نيز با آنها بود و شماره نفرات آنها را تا هشتاد نفر ذكر كرده‏اند كه جامه‏هاى قيمتى بر تن كرده و سرها را شانه زده و سرمه بر چشم كشيده بودند و با وضع مخصوصى به مدينه آمدند.

وفدهاى ديگرى نيز از قبائل«ازد»،مردم«جرش»،«بنى حارث»،قبايل«همدان»،«طى» (4) و غيره به مدينه آمده و اسلام اختيار كردند و به طور كلى كمتر قبيله و يا نقطه‏اى در عربستان مانده بودند كه در سال نهم و يا اوايل سال دهم مردم آن مسلمان نشده و از شرك و بت‏پرستى دست برنداشته باشند.و به هر حال سال نهم براى اسلام و مسلمين و پيشرفت هدف مقدس توحيد سالى پربركت و بزرگ بود.

سال دهم هجرت

در اين سال نيز آمدن وفدها و هيئتهايى كه به نمايندگى از طرف قبايل عرب به مدينه مى‏آمدند ادامه يافت و مدينه هر روز شاهد ورود اين هيئتها بود.

و چنانكه گفته‏اند:در ماه ربيع الاخر رسول خدا(ص)خالد بن وليد را به سوى نجران فرستاد تا قبيله بنى حارث بن كعب را به اسلام دعوت كند و به او دستور داد تا سه روز اگر اسلام را نپذيرفتند با آنها بجنگد.

قبيله بنى حارث همان روزهاى نخست،اسلام را پذيرفتند و خالد نيز مدتى در ميان ايشان ماند تا وقتى كه به دستور رسول خدا(ص)با چند تن از بزرگان آنها به مدينه آمد و به دنبال آن رسول خدا(ص)على بن ابيطالب را براى جمع آورى و اخذ جزيه از اهل نجران و تعليم احكام و قضاوت در ميان مردم يمن بدان ناحيه فرستاد (1) .

مسافرت على(ع)به يمن

هنگامى كه على بن ابيطالب از طرف رسول خدا(ص)مأموريت يافت به يمن برود بدان حضرت عرض كرد:

اى رسول خدا مرا كه فرد جوانى هستم براى قضاوت در ميان مردم مى‏فرستى بااينكه من تاكنون داورى نكرده‏ام؟رسول خدا(ص)دست به سينه على(ع)زد و گفت:

«اللهم اهد قلبه و ثبت لسانه»

[خدايا قلبش را هدايت فرما و زبانش را از لغزش مصون و محفوظ بدار.]

على(ع)گويد:سوگند بدانكه جانم به دست اوست از آن پس هيچ‏گاه در قضاوت ميان دو نفر ترديد براى من پيدا نشد.

و در امالى شيخ(ره)است كه چون پيغمبر خواست على(ع)را به يمن اعزام كند بدو سفارش كرده چنين گفت:

«يا على اوصيك بالدعاء فان معه الاجابة،و بالشكر فان معه المزيد،و اياك ان تخفر عهدا و تعين عليه و انهاك عن المكر فانه لا يحيق المكر السى‏ء الا بأهله،و انهاك عن البغى فانه من بغى عليه لينصرنه الله».

[اى على تو را سفارش مى‏كنم به دعا زيرا اجابت با او قرين و همراه است،و به شكر و سپاسگزارى زيرا فزونى نعمت را به دنبال دارد.عهدى و پيمانى را كه بسته‏اى محترم بشمار و در صدد نقض آن برنيا و از مكر و حيله تو را بسختى نهى مى‏كنم زيرا حيله و نيرنگ بد به صاحبش باز مى‏گردد و تو را از ظلم و ستم نهى مى‏كنم زيرا كسى كه بر او ستم شود خداوند به طور حتم او را يارى خواهد كرد.]

على(ع)به يمن آمد و مدتى در ميان مردم آن ناحيه توقف و داورى كرد كه قسمتى از داوريهاى شگفت‏انگيز آن حضرت را در كتابهاى حديث ضبط كرده‏اند و اگر خداى تعالى توفيق داد شايد در جاى خود آنها را نقل كنيم و پس از انجام مأموريت با لشكريان خود به سوى مدينه حركت كرد و چون مطلع شد كه پيغمبر اسلام براى انجام حج به جانب مكه آمده راه خود را به سمت مكه كج كرده و هنگام حج در مكه به آن حضرت ملحق شد،به شرحى كه در صفحات آينده خواهيد خواند.

حجة الوداع

ماه ذى قعده سال دهم هجرت فرارسيد و رسول خدا(ص)طبق فرمان الهى عازم‏حج گرديد و به مردم نيز ابلاغ كرد براى انجام حج به همراه او در اين سفر آماده شوند و هدف مهمى كه رسول خدا(ص)داشت اين بود كه وظايف مسلمانان را در آن اجتماع بزرگ پس از پاك كردن محيط عربستان از شرك و بت پرستى به امر خدا تعيين كند و برنامه جهانى اسلام را به گوش همگان برساند .مردم مدينه و اطراف،وقتى مطلع شدند پيغمبر خدا مى‏خواهد امسال براى انجام حج به مكه برود با اشتياقى فراوان آماده شدند تا همراه پيامبر خود در اين سفر تاريخى در مراسم حج شركت كنند و برنامه حج را از رهبر بزرگوار خود بياموزند.

روز بيست و پنجم يا بيست و ششم ذى قعده بود كه كاروان عظيم حج كه به گفته برخى شماره آنان به صد هزار نفر مى‏رسيد،تحت رهبرى پيغمبر اسلام از مدينه بيرون آمده و در ذى الحليفه (مسجد شجره)لباس احرام پوشيده و تلبيه گفت و مسلمانان نيز به پيروى از آن حضرت جامه احرام پوشيده و لبيك گفتند.

رسول خدا(ص)بيش از شصت قربانى همراه خود آورده بود و روز چهارم ذى حجه بود كه به مكه وارد شد و طواف و نماز وسعى ميان صفا و مروه را انجام داد آن گاه به همراهان خود فرمود :هر كس قربانى همراه نياورده تقصير كند و از احرام خارج شود،ولى كسانى كه مانند من قربانى همراه آورده‏اند تا وقتى مراسم قربانى را در منى انجام مى‏دهند به حال احرام بمانند .

در اينجا بود كه دوباره اختلاف ميان برخى از همراهان آن حضرت پديد آمد و بناى اجتهاد را گذارده تحت عنوان اينكه ما چگونه از احرام بيرون آمده و با زنى نزديك شويم اما رسول خدا در احرام باشد؟از انجام اين دستور خوددارى كرده و با اينكه قربانى همراه نداشتند از حال احرام خارج نشدند،كه از آن جمله به گفته جمعى از مورخين يكى هم عمر بن خطاب بود كه وقتى پيغمبر او را در حال احرام ديد از وى پرسيد:مگر قربانى همراه آورده‏اى كه به حال احرام باقى هستى؟گفت نه،فرمود:پس چرا از حال احرام خارج نشدى؟پاسخ داد:براى من گوارا نيست كه شما در احرام باشى و من از احرام بيرون آيم!رسول خدا(ص)به او فرمود:

«انك لم تؤمن بهذا أبدا»[تو هرگز به اين حكم (2) ايمان نخواهى آورد!]

تدريجا وقتى مسلمانان از ناراحتى رسول خدا(ص)خبردار شدند به دستور آن حضرت عمل كرده و كسانى كه قربانى با خود نياورده بودند از احرام خارج شدند و لباسهاى معمولى خود را به تن كردند.

نزديكان رسول خدا(ص)و از آن جمله فاطمه(ع)دختر آن حضرت نيز كه جزء همراهان بود از احرام خارج شد و جامه‏هاى خود را به تن كرد.

بازگشت على(ع)از يمن

پيش از اين گفته شد كه على(ع)هنگام حركت رسول خدا(ص)از مدينه،در يمن بود و از طرف پيغمبر اسلام(ص)مأموريت يافته بود براى گرفتن جزيه از اهل نجران و تعليم احكام اسلام و قضاوت ميان مردم يمن بدان ناحيه برود.

رسول خدا(ص)به سوى مكه حركت كرده بود كه مأموريت على بن ابيطالب تمام شد و به قصد مدينه حركت كرد و حله‏ها(و جامه‏ها)يى را كه از اهل نجران گرفته بود همراه برداشته با لشكريان از يمن بيرون آمد و چون در راه مطلع شد كه رسول خدا(ص)به قصد حج به مكه آمده راه خود را كج كرد و همين كه به ميقاتگاه رسيد احرام بست و چون نمى‏دانست چگونه احرام ببندد در هنگام احرام نيت كرد و گفت:

«اللهم اهلالا كاهلال نبيك».

[بار خدايا به همان نيتى كه پيغمبر تو احرام بسته من هم احرام مى‏بندم.]

على(ع)براى ديدار پيغمبر اسلام لشكريان خود را در خارج شهر مكه گذارد و مردى را به جاى خود بر آنها امير ساخته و داخل مكه شد،و چون به نزد رسول خدا(ص)رسيد او را مانند خود در حال احرام ديد،اما وقتى به نزد همسرش فاطمه(س)آمد مشاهده كرد كه او از احرام خارج شده و لباسهاى معمولى به تن كرده است.

با تعجب پرسيد:چرا از احرام بيرون آمده‏اى؟

فاطمه(ع)گفت:رسول خدا به ما دستور داد نيت عمره كنيم و از احرام خارج شويم.على(ع)به نزد رسول خدا(ص)بازگشت و گزارش كار و مأموريت خود را به اطلاع آن حضرت رسانيد.پيغمبر اسلام كه از ورود على(ع)و گزارش كارهايى را كه بخوبى انجام داده بود خوشحال به نظر مى‏رسيد،بدو فرمود:اكنون برخيز و به مسجد برو و طواف كن و از احرام بيرون آى.

على(ع)عرض كرد:من در وقت احرام اين گونه نيت كرده و گفتم:«اللهم اهلالا كاهلال نبيك»پيغمبر از او پرسيد:آيا قربانى همراه آورده‏اى؟عرض كرد:نه،پيغمبر(ص)او را در قربانى خود شريك ساخته و دستور داد او نيز مانند خود پيغمبر به حال احرام باقى بماند.

بازگشت على(ع)به سوى لشكريان و فضيلتى از آن حضرت

رسول خدا(ص)بدو فرمود:اكنون به سوى لشكريان بازگرد و آنها را به شهر مكه بياور و هنگامى كه على(ع)پيش لشكريان بازگشت ديد مردى را كه به جاى خود منصوب داشته و بر لشكر امير ساخته بود پس از رفتن وى بارها را گشوده و جامه‏هايى را كه از مردم نجران به عنوان جزيه گرفته بود ميان لشكريان تقسيم كرده و آنها نيز جامه‏ها را پوشيده‏اند.

على(ع)با ناراحتى به او پرخاش كرده فرمود:

اين چه كارى بود كردى؟و چرا پيش از آنكه بارها را به نزد رسول خدا ببريم باز كردى و به سربازان دادى؟

پاسخ داد:مى‏خواستم كه سربازان هنگام ورود به مكه جامه نو در تن داشته باشد.على(ع)دستور داد جامه‏ها را از تن لشكريان بيرون آورده در بارها بگذارند و همان لباسهاى سابق را پوشيده به مكه بيايند.

اين جريان سبب شد كه چون لشكريان به نزد رسول خدا(ص)آمدند از على بن ابيطالب به آن حضرت شكايت كنند.

رسول خدا(ص)وقتى سخن لشكريان و شكايتشان را شنيد در ميان آنها بپا خاسته و فرمود:

«ارفعوا السنتكم عن على فانه خشن فى ذات الله،غير مداهن فى دينه».

[زبانهاى خود را از بدگويى درباره على ببنديد كه وى در مورد اجراى فرمان خدا سختگير است و اهل تملق و مداهنه نيست.]

فرازهايى از سخنان رسول خدا(ص)در عرفات

روز هشتم«روز ترويه»رسول خدا براى انجام مناسك حج عازم عرفات شد و شب را در منى توقف كرد و روز ديگر پس از طلوع آفتاب از منى حركت نمود و در عرفات فرود آمد.چند خطبه از رسول خدا(ص)در اين سفر در كتابهاى تاريخ و حديث نقل شده كه از آن جمله است خطبه‏اى را كه در عرفات روز نهم ذى حجه همچنان كه بر شتر سوار بود ايراد فرمود،كه ما ترجمه فرازهايى از آن را انتخاب كرده در زير براى شما نقل مى‏كنيم (3) :

«ستايش خداى را سزاست و او را مى‏ستاييم و از او يارى مى‏جوييم و از وى آمرزش مى‏خواهيم و به سوى او باز مى‏گرديم و از شر بديهاى خويش و اعمال بد خود به خدا پناه مى‏بريم،هر كه را خدا هدايت كند كسى گمراهش نتواند كرد،و كسى را كه خدا گمراه كند ديگرى هدايتش نتواند نمود،و شهادت مى‏دهم كه معبودى جز خداى يگانه نيست،و گواهى دهم كه محمد بنده و رسول اوست.»

«اى بندگان خدا من شما را به پرهيزكارى و تقوى از خدا سفارش مى‏كنم و به فرمانبرداريش ترغيب مى‏نمايم و بدانچه نيكوست سخن را آغاز مى‏كنم.»

«اى مردم آنچه را براى شما بيان مى‏كنم از من بشنويد كه من نمى‏دانم،شايد پس‏از اين سال ديگر شما را در اينجا ديدار نكنم،اى مردم خونها و اموال شما تا هنگامى كه پروردگارتان را ملاقات كنيد بر يكديگر حرام است مانند حرمت اين روز و اين ماه و اين شهر(يعنى مكه) !آيا ابلاغ كردم!بار خدايا گواه باش.»

«هر كس امانتى نزد او هست به صاحبش بازگرداند...»

«اى مردم شيطان نوميد شد از اينكه در سرزمين شما او را بپرستند ولى راضى است كه در غير آن از اعمالى كه آنها را حقير مى‏شماريد اطاعت و فرمانبردارى شود...»

«اى مردم زنانتان بر شما حقى دارند و شما نيز بر آنها حقى داريد،حق شما بر زنهايتان اين است كه غير شما را به بسترشان در نياورند و كسى را كه از وى كراهت داريد بى اجازه شما به خانه‏هاتان راه ندهند و كار زشت نكنند و اگر چنين كردند خدا به شما اجازه داده كه بر آنها سخت گيريد و بسترشان را ترك كنيد و مقدار اعتدال(كه آزار كننده و موجب جراحت و زخمى نباشد)آنها را كتك بزنيد،پس اگر خوددارى كرده و دست برداشتند و از شما اطاعت كردند روزى و پوشش آنها به طور متعارف به عهده شماست.كه براستى زنان اسير در دست شما هستند و در كار خويش اختيارى ندارند،آنها را به عنوان امانت و سپرده خدا گرفته‏ايد و به حكم كتاب خدا بر خود حلال كرده‏ايد،از خدا بترسيد درباره زنان و با آنها به نيكى رفتار كنيد.»

«اى مردم براستى كه مؤمنان با يكديگر برادرند و براى هيچ كس مال برادرش جز از روى رضا و طيب خاطر حلال نيست،بار خدايا آيا ابلاغ كردم!خدايا تو گواه باش،مبادا پس از من به راه كفر بازگرديد كه گردن همديگر را بزنيد،زيرا من در ميان شما چيزى را به يادگار گذاردم كه اگر بدان چنگ زنيد هرگز گمراه نشويد:كتاب خدا و عترت من خاندانم!بار خدايا آيا ابلاغ كردم؟خدايا تو گواه باش.»

«اى مردم پروردگار شما يكى است،پدرتان نيز يكى است،همه از آدم هستيد و آدم از خاك است،براستى كه گرامى‏ترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست،هيچ عربى را به عجمى برترى نيست جز به تقوى،آيا ابلاغ كردم!بار خدايا تو گواه باش!»

همه گفتند:آرى،فرمود:«حاضر به غايب برساند»!

رسول خدا(ص)در ميان آن جمعيت بسيار،روى شتر جمله جمله مى‏گفت و افرادى مانند ربيعة بن اميه و ديگران كه صداى رسايى داشتند سخنان آن حضرت راتكرار مى‏كردند و به گوش مردمى كه دورتر بودند مى‏رساندند.

بارى رسول خدا(ص)در آن سفر تاريخى احكام حج و حدود عرفات و مشعر و منى را نيز براى مسلمانان ذكر و تعيين كرد و چون روز عيد شد به منى آمد و پس از رمى جمره شتران قربانى را نحر كرد آن گاه به شخصى كه نامش«معمر بن عبد الله»بود دستور داد سرش را بتراشد و تا روز دوازدهم در منى بود و سپس به مكه آمد و بقيه اعمال حج را انجام داد.

بازگشت رسول خدا(ص)و داستان غدير خم

كاروان عظيم حج،مناسك را تحت رهبرى پيشواى عظيم الشأن اسلام انجام داد و به دستور آن حضرت به سوى مدينه حركت كرد و در اين خلال جبرئيل نازل شد و دستور نصب و تعيين على(ع)را به خلافت و جانشينى در ميان مردم فرود آورده و رسول خدا(ص)مأمور به ابلاغ آن گرديد.

پيغمبر خدا به فكر عميقى فرو رفت و انديشه مى‏كرد تا چگونه اين فرمان را ابلاغ كند و چگونه مردمى كه در جريان صلح حديبيه حاضر نبودند زير بار آن صلحنامه بروند.و در همين سفر حجة الوداع،بسيارى از آنها از انجام يك دستور ساده سرباز زدند و آن بزرگوار را خشمگين ساختند حاضرند اين دستور مهم را بپذيرند؟پيغمبر اسلام همواره مى‏انديشيد كه آيا آنها حاضر به تسليم در برابر چنين دستور بزرگ و مهمى هستند؟!و آيا عكس العمل آنها در برابر اين فرمان چگونه خواهد بود؟همين افكار موجب شد تا ابلاغ اين دستور به تأخير افتد.

كاروان به نزديكى«جحفه»رسيد و با رسيدن به آن منطقه تدريجا راه قبايلى كه همراه آن حضرت بودند جدا مى‏شد،در اين وقت براى دومين بارـو يا بيشترـجبرئيل نازل شد و آيه زير را كه متضمن تأكيد بيشتر و تعجيل زيادترى در ابلاغ اين دستور بود بر آن حضرت فرود آورد كه خدا فرمود:

«يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس». (4) [اى پيامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شد ابلاغ كن و اگر ابلاغ نكنى رسالتت را ابلاغ نكرده‏اى و خدا تو را از شر مردم نگاه مى‏دارد.]

آيه فوق،ضمن تأكيد و تعجيل در انجام اين دستور،موجب دلگرمى رسول خدا(ص)نيز گرديد و وعده صريح الهىـكه خدايت از شر مردم حفظ مى‏كندـخوف آن حضرت را از عكس العمل و واكنش مردم نيز برطرف كرد،و با نزول اين آيه با آن لحن قاطعى كه داشت ديگر تأمل جايز نبود.لذا رسول خدا(ص)كه در آن وقت به«غدير خم» (5) رسيده بود،دستور توقف داد و امر كرد تا آنها را كه از جلو رفته بودند بازگردانند و صبر كرد تا آنها نيز كه از دنبال مى‏آمدند رسيدند،سپس دستور داد زير درختهاى صحرايى را كه در آنجا قرار داشت،تميز كردند و منبرى از جهاز شتران ترتيب دادند و آن گاه كه روز هيجدهم ذى حجة الحرام بود در هنگام ظهر و وقت گرمى هوا بر جهاز شتران بالا رفت و خطبه بليغى ايراد فرمود كه در نقل برخى از جمله‏ها و تقديم و تأخير آنها اختلافى در تواريخ ديده مى‏شود،و ما از ميان همه آنها يكى را از روى كتابهاى اهل سنت و جماعت انتخاب كرده ترجمه آن را در زير از نظر شما مى‏گذرانيم و تحقيق بيشتر را به عهده خواننده محترم مى‏گذاريم .

مرحوم علامه امينى در كتاب شريف الغدير(ج 1،ص 214)از كتاب الولاية محمد بن جرير طبرىـمفسر و مورخ بزرگ اهل سنت از زيد بن ارقمـنقل كرده كه رسول خدا(ص)در آن روز در برابر مردمـكه چنانكه پيش از اين اشاره شد حدود يكصد هزار نفر بودندـپس از حمد و ثناى الهىـدر حالى كه على را نزد خود نگاه داشته بودـچنين گفت:

«...همانا خداى تعالى به من وحى فرموده كه‏[آنچه از پروردگارت به تو نازل شده به مردم برسان و اگر ابلاغ نكنى رسالت خود را ابلاغ نكرده و خدايت از شر مردم حفظ خواهد كرد] (6) و جبرئيل از جانب خداى تعالى به من دستور داده تا در اينجابه‏ايستم و به هر شخص سياه و سفيدى ابلاغ كنم كه على بن ابيطالب برادر و وصى و خليفه و امام پس از من است و من از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد تا مرا از اين كار معاف دارد،زيرا مى‏دانم كه پرهيزكاران اندك‏اند و آزار كنندگان من و ملامتگرانى كه مرا در مورد توجه زياد و ملازمتى كه با على دارم سرزنش مى‏كنند بسيارند تا آنجا كه مرا شخص دهان بين و«گوش»خواندند و خداى تعالى درباره‏شان فرمود:

«و منهم الذين يؤذون النبى و يقولون هو اذن قل اذن خير لكم» (7) .

[و بعضى از ايشان پيغمبر را اذيت كرده و گويند او گوش است،بگو براى شما گوش خيرى است .]

و اگر بخواهم نام آنها را ببرم و ايشان را معرفى كنم مى‏توانم ولى با پنهان داشتن نامشان جوانمردى كردم،اما(با تمام اين احوال)خداوند راضى نشد جز آنكه دستورش را درباره على بن ابيطالب ابلاغ كنم.»

اى مردم بدانيد كه خداوند على را براى شما ولى و امام قرار داده و اطاعت او را بر هر شخصى واجب كرده است،حكمش روا و گفتارش مورد قبول است هر كس با او مخالفت كند از رحمت خدا دور و هر كس تصديقش كند مورد رحمت حق واقع شود.»

«اسمعوا و اطيعوا فان الله مولاكم و على امامكم».

[بشنويد و اطاعت كنيد كه همانا خدا مولاى شما و على امام شما است.]

سپس امامت تا روز قيامت ميان فرزندان من كه از صلب اويند مى‏باشد،حلالى جز آنچه خدا و رسولش حلال كرده‏اند نيست و حرام هم جز آنچه خدا و رسولش حرام كنند نيست،هيچ علمى نيست جز آنكه خدا در من جمع نمود و من نيز آن را به على منتقل كردم،پس او را رها نكنيد و گمراه نشويد و از فرمانبردارى او خوددارى نكنيد.

اوست كسى كه به حق هدايت كند و بدان عمل نمايد،هر كس منكر او گردد خداوند توبه‏اش را نپذيرد و او را نيامرزد،بر خدا حتم است كه چنين كند و او را براى هميشه بر عذاب سخت دچار سازد،تا جهان برپاست و خلق برجاست او برترين مردم پس از من خواهد بود،هر كه با او مخالفت كند ملعون است و اين گفتار من گفتارى است كه جبرئيل از طرف خداى تعالى به من گفته،پس هر كس بنگرد تا براى‏فرداى قيامت خود چه از پيش فرستد.

محكمات قرآن را بفهميد و از متشابهات آن پيروى نكنيد و اينها را كسى براى شما تفسير نكند جز اين شخص كه دستش را گرفته‏ام و بازويش را بلند كرده‏ام!

ـو سپس براى معرفى او چنين فرمود:ـو من به شما اعلام مى‏كنم كه:

«من كنت مولاه فهذا على مولاه،و موالاتة من الله عز و جل انزلها على»[همانا هر كس من مولا و فرمانرواى او هستم،اين على مولاى اوست و موضوع فرمانروايى او چيزى است كه خداى عز و جل بر من نازل فرموده است.]

آگاه باشيد كه من ابلاغ كردم،آگاه باشيد كه من رساندم،آگاه باشيد كه شنواندم،آگاه باشيد كه آشكارا گفتم،امارت و پيشوايى مؤمنان پس از من براى أحدى جز او جايز نيست.

سپس على را به اندازه‏اى روى دست بلند كرد كه پاهاى على محاذى زانوهاى پيغمبر(ص)آمد آن گاه گفت:

«اى مردم اين مرد برادر و وصى و نگه دارنده علم من و جانشين من است بر هر كس كه به من ايمان آورده و بر من است تفسير كتاب پروردگارم.»

و در روايت ديگرى است كه دنبال آن فرمود:

«بار خدايا دوست بدار هر كس كه او را دوست دارد و دشمن بدار هر كس كه او را دشمن بدارد،و لعنت كن كسى را كه منكر او شود و خشم كن بر كسى كه حقش را انكار كند...»

اين بود يكى از احاديثى كه يكى از بزرگان اهل سنت در مورد داستان غدير خم و نصب على (ع)به خلافت پس از پيغمبر(ص)روايت كرده و بدين مضمون بيش از سيصد و پنجاه تن از علماء و محدثين اهل سنت داستان غدير خم را نقل كرده‏اند و اسناد آن به يكصد و ده تن از اصحاب رسول خدا(ص)مى‏رسد و جمع بسيارى از علما درباره اسناد و طريق حديث غدير كتابهاى مستقل و جداگانه نوشته‏اند كه يكى از آنها همين محمد بن جرير طبرى است كه اسناد آن را در دو جلد كتاب جمع‏آورى كرده است و خواننده محترم براى اطلاع بيشتر مى‏تواند به كتاب شريف عبقات‏الانوار،جلد غدير،و الغدير،ج 1،احقاق الحق،ج 2،صص 502ـ415،ج 6،صص 368ـ225،غاية المرام صص 90ـ71 و ساير كتابهايى كه در اين باره نوشته شده است مراجعه نمايد و در ضمن از آياتى نيز كه درباره داستان غدير نازل گرديده مطلع شود.

و در بسيارى از اين روايات است كه در آغاز رسول خدا(ص)از آنها پرسيد:چه كسى بر آنها سزاوارتر و اولى است؟همه گفتند:خدا و رسولش داناترند،سپس پرسيد:آيا من مولاى شما نيستم و يا فرمود:آيا من از شما بر خودتان«اولى»نيستم؟گفتند:چرا!

و چون اين اعتراف را از آنها گرفت آن گاه شروع به سخنان گذشته كرده و على(ع)را به جانشينى و خلافت خود منصوب فرمود.

و عجيب اين است كه در بسيارى از همين احاديث نيز آمده كه چون مراسم مزبور به اتمام رسيد و خطبه پيغمبر تمام شد،عمر بن خطاب على(ع)را ديدار كرد و با اين جملات به او تبريك گفت :

«هينئا لك يا بن أبى طالب اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة».

[گوارا باد بر تو اى فرزند ابى طالب كه اكنون مولاى من و مولاى هر مرد با ايمان و زن با ايمان گشتى!]و نيز از ابى سعيد خدرى و ديگران نقل كرده‏اند كه پس از پايان مراسم مزبور حسان بن ثابت،شاعر معروف مسلمانان،از رسول خدا(ص)اجازه خواست تا در اين باره اشعارى بگويد و چون رخصت يافت اشعار زير را سرود:

بارى پس از اين سخنرانى و انجام اين مسئوليت بزرگ الهى رسول خدا(ص)و همراهان به مدينه بازگشتند و روزهاى آخر ذى حجه و اواخر سال دهم بود كه وارد مدينه شد و پس از يكى دو روز هلال ماه محرم سال يازدهم در آمد و سال دهم را نيز بدين ترتيب پشت سر گذاردند.

سال يازدهم هجرت

تجهيز لشكر اسامه و بيمارى رسول خدا(ص)

اسامه فرزند زيد بن حارثه بود كه پدرش زيد بشرحى كه گذشت در جنگ موته به شهادت رسيد .رسول خدا(ص)پس از مراجعت از سفر حجة الوداع كه خيالش از دشمنان داخلى عربستان تا حدود زيادى آسوده شده بود و پيوسته در انديشه روميان بود كه از ناحيه شمال،كشور عربستان را تهديد مى‏كردند و براى اسلام و مسلمين خطر بزرگى به شمار مى‏رفتند از اين رو در اواسط ماه صفر بود كه در صدد تهيه لشكرى عظيم بر آمد تا روانه روم كند و فرماندهى لشكر مزبور را به اسامه واگذار كرد و پرچم جنگ را به دست خود به نام اسامه بست و عموم مهاجر و انصار را كه از آن جمله ابو بكر،عمر،ابو عبيده جراح،طلحه،زبير،سعد بن وقاص و ديگران نيز در ميان آنها بودند مأمور كرد تا تحت فرماندهى اسامه در اين جنگ شركت كنند.

اسامه در آن روز حدود بيست سال بيشتر نداشت و بلكه برخى سن او را هيجده سال نوشته‏اند و همين موضوع براى برخى از پيرمردان و كار آزمودگانى كه مأمور شده بودند تحت فرماندهى او به جنگ بروند گران مى‏آمد و از اين رو در كار رفتن به دنبال لشكر تعلل مى‏كردند و تدريجا آنچه را در دل داشتند به زبان آورده گفتند:

ـپسر بچه خردسالى را بر عموم بزرگان صحابه و مهاجر و انصار فرمانده ساخته!

اسامه منطقه«جرف»را كه در يك فرسنگى مدينه قرار داشت لشكرگاه خود قرار داد و منتظر بود تا كسانى كه مأمور بودند همراه لشكريان بروند به«جرف»رفته و ازنظر وسايل مجهز شده و به سوى محل مأموريت خود حركت كنند،و پيرمردان صحابه نيز روى همان جهت كه گفتيم از رفتن به«جرف»خوددارى كرده امروز و فردا مى‏كردند.

در اين خلال رسول خدا(ص)بيمار شد و در بستر افتاد،همان بيمارى كه منجر به رحلت آن بزرگوار گرديد،اما با اين حال وقتى مطلع شد كه مردم از رفتن به دنبال لشكر تعلل مى‏كنند با همان حال بيمارى و تب و سردرد شديد كه داشت دستمالى به سر خود بست و از خانه به مسجد آمد و به منبر رفته فرمود:

«اى مردم فرماندهى اسامه را بپذيريد كه سوگند به جان خودم اگر(اكنون)درباره فرماندهى او مناقشه مى‏كنيد پيش از اين نيز درباره فرماندهى پدرش حرفها زديد،ولى او شايسته و لايق فرماندهى است چنانكه پدرش نيز لايق اين مقام بود».

اين جملات را بر منبر ايراد كرد و به خانه آمد و پس از آن نيز به افرادى كه به عيادتش مى‏آمدند با جملاتى نظير«جهزوا جيش اسامه»سفارش مى‏كرد كه هر چه زودتر به لشكر اسامه ملحق شده و سپاه را حركت دهند و حتى گاهى مى‏فرمود:«لعن الله من تخلف عن جيش اسامة»[هر كس از لشكر اسامه تخلف كند لعنت خدا بر او (1) ]اما چون روز به روز حال پيغمبر سخت‏تر مى‏شد بهانه ديگرى به دست برخى افتاده بود و مى‏گفتند با اين وضع حال پيغمبر،دلمان راضى نمى‏شود آن حضرت را بگذاريم و برويم،اكنون در مدينه بمانيم و ببينيم حال پيغمبر بهبود مى‏يابد يا نه.با تأكيد و سفارشهاى پيغمبر بيشتر سپاهيان به جرف رفتند و خود اسامه نيز براى آخرين بار كه نزد رسول خدا(ص)آمد و اجازه خواست چند روز حركت خود را به تأخير بيندازد تا وضع بيمارى پيغمبر روشن شود،آن حضرت با لعن تند و قاطعى فرمود:به دنبال مأموريتى كه به تو داده‏ام برو و توقف مكن!

اسامه به«جرف»آمد و در صدد حركت بود كه پيك ام ايمن آمد كه حال پيغمبر سخت شده و مرگ آن حضرت نزديك شده و بدين ترتيب اسامه و همراهانش توقف كردند و افراد بهانه جويى كه دنبال عذرى مى‏گشتند تا از اين سفر سرباز زنند همين خبر را دستاويز قرار داده به مدينه آمدند و سرانجام نگذاردند يكى از آرزوهاى پيغمبر اسلام با آن همه تأكيد و سفارش در زمان حيات او جامه عمل بپوشد.

آخرين روزهاى زندگانى پيغمبر اسلام(ص)

سخنان پيغمبر(ص)و رفتار آن حضرت در روزهاى آخر عمر همه حكايت از اين داشت كه مرگ خود را نزديك مى‏داند و با گفتار و كردار از مرگ خود خبر مى‏دهد،از آن جمله در چند حديث آمده است كه در يكى از شبهايى كه بيماريش شروع شد نيمه‏هاى شب با ابو المويهبه غلام خويش از خانه خارج شد و به قبرستان بقيع آمد و براى مردگان آنجا طلب آمرزش كرد و سپس آنها را مخاطب ساخته چنين گفت:

«السلام عليكم يا اهل المقابر،ليهنئى لكم ما أصبحتم فيه مما اصبح الناس فيه،اقبلت الفتن كقطع الليل المظلم يتبع آخرها اولها،الآخرة شر من الاولى».

[درود بر شما اى ساكنان گورستان،گوارا باد بر شما روزگارى كه در آن هستيد زيرا بهتر از روزگار اين مردم است،فتنه‏ها همچون پاره‏هاى شب تيره پى در پى مى‏رسند و دنباله‏اش مخوف‏تر از آغازش مى‏باشد.]

ابو المويهبه گويد:آن گاه به سمت من متوجه شده فرمود:اى ابا مويهبه همانا كليد گنجهاى دنيا را براى من آوردند و مرا ميان ماندن هميشگى در دنيا و بهشت مخير ساختند و من رفتن به بهشت و ديدار پروردگارم را انتخاب كردم.

ولى در حديث اعلام الورى مرحوم طبرسى(ره)و ارشاد شيخ مفيد(ره)است كه اين جريان در روز اتفاق افتاد و على(ع)را مخاطب ساخته و آن جملات را فرمود،سپس به على(ع)گفت:همانا جبرئيل قرآن را در هر سال يك بار بر من عرضه مى‏كرد و امسال دو بار عرضه كرد و اين نيست مگر براى آنكه زمان مرگ من رسيده.

سفارش آن حضرت درباره قرآن و عترت

و از آن جمله شيخ مفيد(ره)گويد:راويان شيعه و اهل سنت اتفاق دارند كه رسول‏خدا(ص)در روزهاى آخر عمر خود فرمود:

«اى مردم من(در قيامت)پيشاپيش شما هستم و شما از دنبال نزد حوض كوثر بر من در آييد،آگاه باشيد كه من درباره«ثقلين»(آن دو چيز گرانبها كه در ميان شما گذارده‏ام)از شما سؤال مى‏كنم و(رفتار شما را با آن دو)جويا مى‏شوم پس بنگريد تا چگونه پس از من با آن دو رفتار مى‏كنيد،زيرا خداى لطيف و خبير مرا آگاه كرده كه آن دو از يكديگر جدا نشوند تا مرا ديدار كنند و من نيز همان را از خداى خود خواستم و آن را به من عطا فرمود،آگاه باشيد كه من آن دو را در ميان شما به جاى نهادم:يكى كتاب خدا،و ديگر عترت من،خاندانم.بر ايشان پيشى نگيريد كه پراكنده و متلاشى خواهيد شد،و درباره آنان كوتاهى نكنيد كه هلاك مى‏شويد،به ايشان چيزى تعليم نكنيد كه آنها از شما داناترند،اى گروه مردم چنان نباشد كه پس از رفتن من شما را ببينم كه به كفر بازگشته و گردن همديگر را بزنيد...

هان بدانيد كه على بن ابيطالب برادر و وصى من است،پس از من درباره تأويل قرآن بجنگد،چنانكه من درباره تنزيل آن جنگيدم...»

مفيد(ره)گويد:نظير اين گفتار را به طور مكرر و در مجالس متعدد مى‏فرمود.

آخرين سخنان پيغمبر(ص)در مسجد مدينه

حال پيغمبر روز به روز بدتر مى‏شد و مطابق نقل ابن هشام و ديگران حضرت براى اينكه تب و حرارت بدنش تخفيف يابد و بتواند براى وداع با مردم به مسجد برود دستور داد هفت مشك آب از چاههاى مختلف مدينه بكشند و بر بدنش بريزند،سپس دستمالى بر سر بسته و در حالى كه يك دست روى شانه امير المؤمنين على(ع)و دست ديگرش را بر شانه فضل بن عباس گذارده بود به مسجد آمد و بر منبر رفته و نشست آن گاه مطابق نقل مفيد و طبرسى(ره)فرمود: (2)

«اى گروه مردم نزديك است كه من از ميان شما بروم پس هر كس امانتى پيش من دارد بيايد تا به او بپردازم و هر كس به من وام و قرضى داده مرا آگاه كند،اى مردم‏ميان خدا و بندگان چيزى نيست كه سبب وصول خير يا دفع شرى شود جز عمل و كردار،سوگند بدانكه مرا به حق به نبوت برانگيخته،رهايى ندهد كسى را جز عمل نيك و رحمت پروردگار و من كه پيغمبر اويم اگر نافرمانى او را بكنم هر آينه به دوزخ مى‏افتم!بار خدايا آيا ابلاغ كردم!؟»

آن گاه از منبر فرود آمده نماز كوتاهى با مردم خواند سپس به خانه ام سلمه رفت و يك روز يا دو روز در اتاق ام سلمه بود،سپس عايشه پيش ام سلمه آمد و از او درخواست كرد آن حضرت را به اتاق خود ببرد و پرستارى آن حضرت را خود به عهده گيرد و همسران ديگر آن حضرت نيز با اين پيشنهاد موافقت كرده و حضرت را به اتاق عايشه بردند.

فاطمه بسيار گريست،پيغمبر كه چنان ديد به او اشاره كرد كه نزديك بيا و چون نزديك رفت آهسته به او سخنى گفت كه چهره فاطمه از هم باز و شكفته شد و به دنبال آن رسول خدا(ص)از دنيا رفت.

و در روايات بسيارى است كه بعدها از فاطمه(س)پرسيدند:كه پيغمبر چه چيز به تو گفت كه آن بى‏تابى و اضطراب تو برطرف گرديد؟

فرمود:پيغمبر به من خبر داد نخستين كسى كه از خاندانش به او ملحق مى‏شود من هستم و فاصله مرگ من و او چندان طول نمى‏كشد و همين سبب رفع اندوه و بى‏تابى من شد.

رحلت رسول خدا(ص)

بر طبق روايات مشهوررحلت رسول خدا(ص)در روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول واقع شد و در آن موقع شصت و سه سال از عمر شريف آن حضرت گذشته بود.

و چون امير المؤمنين(ع)طبق وصيت رسول خدا(ص)خواست بدن آن حضرت را غسل دهد فضل بن عباس را طلبيد تا به او كمك كند و بدو دستور داد چشمان خود راببندد و آب به دست على(ع)بدهد،و بدين ترتيب على(ع)جنازه را غسل داد و حنوط و كفن كرد،سپس بتنهايى بر او نماز خواند،آن گاه از خانه بيرون آمده و رو به مردم كرد و گفت:

همانا پيغمبر در زندگى و پس از مرگ امام و پيشواى ماست اكنون دسته دسته بياييد و بر او نماز بخوانيد،و پس از انجام اين كار عباس بن عبد المطلب شخصى را به نزد ابو عبيده جراح كه براى مردم مكه قبر مى‏كند فرستاد تا او كار حفر قبر آن حضرت را به عهده گيرد و در همان اتاقى كه پيغمبر از دنيا رفته بود قبرى حفر كرده و همانجا آن حضرت را دفن كردند.

و چون هنگام دفن شد انصار مدينه از پشت خانه صدا زدند:يا على براى خدا حق ما را نيز در اين روز فراموش نكن و اجازه بده تا يكى از ما نيز در دفن رسول خدا شركت جويد و ما نيز از اين افتخار سهم و نصيبى ببريم.على(ع)اجازه داد اوس بن خولىـكه يكى از شركت كنندگان در جنگ بدر و از بزرگان قبيله بنى عوف بودـدر مراسم دفن آن حضرت شركت جويد و چون اوس بن خولى به داخل خانه آمد على(ع)بدو فرمود:

ـتو در ميان قبر برو،و على(ع)جنازه رسول خدا(ص)را برداشته بر دست او نهاد و اوس جنازه را در قبر نهاد و چون روى زمين قبر قرار گرفت بدو فرمود:اكنون بيرون آى،سپس خود امير المؤمنين(ع)داخل قبر شد و بند كفن را از طرف سر باز كرد و گونه مبارك رسول خدا را روى خاك نهاد و لحد چيده خاك روى قبر ريختند و بدين ترتيب با يك دنيا اندوه و غم بدن مطهر رسول خدا(ص)را در خاك دفن كردند.

صلوات الله عليه و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين و لعنة الله على اعدائهم اجمعين من الآن الى يوم الدين

خداى تعالى را سپاسگزارم كه باز هم به اين بنده بى‏بضاعت اين توفيق بزرگ را عنايت فرمود و توانستم دنباله تاريخ زندگانى انبيا و پيغمبران الهى،زندگانى پيامبربزرگوار اسلام را نيز در يك جلد به اين صورت كه مى‏بينيد تأليف و به رشته تحرير در آورم و از خوانندگان محترم تقاضا دارم اين حقير را در وقت مطالعه از دعاى خير فراموش نفرمايند و ادامه توفيقات اين بنده ناچيز را در انجام اين گونه خدمات از درگاه خداى تعالى بخواهند.

و لازم به تذكر است كه تأليف اين كتاب در سال 1397 هجرى قمرى در قريه امام زاده قاسم شميران به پايان رسيده و تاكنون كه سال 1405 هجرى قمرى است بيش از شش بار تجديد چاپ شده و در اين سال توفيق الهى مجددا شامل حال اين بنده ناتوان گرديد كه اضافات و اصلاحاتى در آن نموده و در دسترس خوانندگان محترم قرار دهم.و الحمد لله اولا و آخرا.