عزت خانم متخلص به مشعل سلیمی
عزت خانم متخلص به مشعل سلیمی
عزت خانم متخلص به مشعل سلیمی بنت مولاداد در سال 1351 خورشیدی در ولسوالی شغنان ولایت بدخشان تولد شده وی فارغ التحصیل لیسه حضرت ولسوالی زیباک بوده و از سال ۷۷ الی ۱۳۸۰ به صفت معلم در لیسه نسوان زیباک و از ۸۰ تا ۱۳۸۲ بحیث کارمند امور اجتماعی موسسه افغان اید، و از سال ۱۳۸۲ تا بحال کارمند امور اجتماعی در موسسه بنیادآغاخان. سرایش شعر را در دوران مکتب آغاز، و تا به اکنون حدود سی قطعه شعرسروده اند. او صنف شش مکتب بود که روی شاعری آورد، وی صنف دهم مکتب بود که تن به ازدواج داد و به گفتۀ وی این ازدواج مانع ادامۀ آموزشهای عالی شد و دیگر نتوانست، بالاتر از صنف دوازدهم قدم بگذارد و افزون بر آن، گیرافتادن در دام زندگی مشترک و دغدغۀ پرورش کودکان، او را نسبت به گردآوری و بسته بندی شعرهایش بیعلاقه ساخت و تا هنوز که هنوز است، محصول ۲۴ سال سرایش گری را به گونۀ منظم در اختیار ندارد.
عزت خانم یگانه زن است که بشمول خودش 5 تن از یک خانواده شاعر میباشد چهار دخترش نیز بنام های نظیفه سلیمی، آمنه سلیمی، نیلوفر سلیمی و حلیمه سلیمی چهار شاعر و چهار دخترعزت خانم اند که دو تن آنان دانش آموز مکتب و دو تن دیگر دانشگاهی اند. آمنه دانش جوی دانشکدۀ زبان و ادبیات دانشگاه کابل و حلیمه دانش جوی دانشکدۀ اقتصاد دانشگاه بدخشان میباشد و دو خواهر دیگر( نیلوفر و نظیفه) دانشآموزان مکتب میباشند.
سروده های خانم مشعل سلیمی عمدتاً در رابطه به آزادی، وطندوستی، صلح و عرفان میباشد.
نمونه از کلام مشعل سلیمی
انوار حقیقت
خدا لطف گرکند از خشت عرفان خانه میسازم
اصول زنده گی بر اهل دون افســـانه میسازم
جهان گرصحنه تمثیل باشــــــــــد در فنا بهتر
ازین رو در سرای آخرت کاشانه میســــــــازم
ز راه و طرز خاموشان نیامد مطلـــبی بر کف
طریق نطق و صحبت من آزادانه میســـــازم
ز بزم شاعران و خرمن اشعار محــــــــرومم
ولی شادم که ازیک خوشه اش من دانه میسازم
وفا بر رسم و آیین ستمگاران خطا باشـــــد
پیام مستمندان درج این رسانه میســــــازم
بدست آرم اگر من ساغری از معرفت این دم
مزین خانۀ قلبم از این میـــــــــخانه میسازم
چو وحدت همدم رشد و تمدن در وطن باشد
نهادش در میان خلق مشتـــــاقانه میسازم
مرام من همیشه خدمت خلق است در میهن
صفا و صلح را در هر دعا وردانه میســــــازم
نشاید داشتن منزل به تهداب حباب از عمر
بنای حجله دل را خردمندانه میســــــــازم
مرا مقصد ازطاعت، جنت و دوزخ نخواهــد بود
به اکرام خداوندی از آن شکرانه میســـازم
چو انوار حقیقت محو سازد ظلـــــــــمت طبعم
فروزد “مشعل” ازفیضش چوعشرتخانه میسازم
*******
چه بلا فگنده بر ما رخ همچو مهتابت
چه قیامتیست امروز، که به پاست انقلابت
بدل ازرخت رقم شد، همه زنده گی الم شد
چه مهیب پیچ و خم شد، نرسد اگر جوابت
نه توان وتاب مانده، زشیوع رغم ورغبت
به امید آنکه باشم خدم حسن جذابــــت
همه دم د ر اضطرابم، همه عمردرعذابم
بخیال آنکه روزی، شود این همه اجابـت
ز همه کشم ندامت، به هوای مهر خامت
به تلاطم تخیل ز دو زلف پیچ و تابـــــت
ز صفا و صدق قایم، همه التجاست دایم
تو ببخشی از جرایم، ز چنین بود ثوابت
ز صفای طلعت او، به حضوررحمت او
همه ظلمتست “مشعل” ز فروغ آفتابت
******
چشم مستت به نگاهی دلم آسان گیرد
به تبسم لب لعل تو زمن جان گیرد
خوب داند که مرا تاب ترشرویی نیست
هر چه گیرد زکفم با لب خندان گیرد
باج از مردم آباد ستانند ولی
چشم مست تو خراج از دل ویران گیرد
به زر نقد به من باده کسی نفروشد
محتسب وام می از باده فروشان گیرد
روی از مردم افتاده نمی گردانی
رخ تو پند اگر از سیلی دوران گیرد
در فن عشق فلاطون به همه دانایی
با خبر باش که درس از من نادان گیرد
نخلم هرگز نکشد ناز چمن پیرا را
ریشه ام آب خود از چشمهٔ ایوان گیرد
۳ نومبر ۲۰۱۹
تيمورشاه الفت