عزت خانم متخلص به مشعل سلیمی

عزت خانم متخلص به مشعل سلیمی

عزت خانم متخلص به مشعل سلیمی بنت مولاداد  در سال 1351 خورشیدی در ولسوالی شغنان ولایت بدخشان تولد شده  وی  فارغ التحصیل لیسه حضرت ولسوالی زیباک بوده و از سال ۷۷ الی ۱۳۸۰ به صفت معلم در لیسه نسوان زیباک و از ۸۰ تا ۱۳۸۲ بحیث کارمند امور اجتماعی موسسه افغان اید، و از سال ۱۳۸۲ تا بحال کارمند امور اجتماعی در موسسه بنیادآغاخان. سرایش شعر را در دوران مکتب آغاز،  و تا به اکنون حدود سی قطعه شعرسروده اند. او صنف شش مکتب بود که روی شاعری آورد، وی صنف دهم مکتب بود که تن به ازدواج داد و به گفتۀ وی این ازدواج مانع ادامۀ آموزش‌های عالی شد و دیگر نتوانست، بالاتر از صنف دوازدهم قدم بگذارد و افزون بر آن، گیرافتادن در دام زندگی مشترک و دغدغۀ پرورش کودکان، او را نسبت به گردآوری و بسته ‌بندی شعرهایش بی‌علاقه ساخت و تا هنوز که هنوز است، محصول ۲۴ سال سرایش‌ گری را به گونۀ منظم در اختیار ندارد.

عزت‌ خانم یگانه زن است که بشمول خودش 5 تن از یک خانواده شاعر میباشد چهار دخترش نیز بنام های  نظیفه سلیمی، آمنه سلیمی، نیلوفر سلیمی و حلیمه سلیمی چهار شاعر و چهار دخترعزت‌ خانم اند که دو تن آنان دانش‌ آموز مکتب و دو تن دیگر دانشگاهی اند. آمنه دانش‌ جوی دانشکدۀ زبان و ادبیات دانشگاه کابل و حلیمه دانش ‌جوی دانشکدۀ اقتصاد دانشگاه بدخشان می‌باشد و دو خواهر دیگر( نیلوفر و نظیفه) دانش‌آموزان مکتب می‌باشند.

 

سروده های خانم مشعل سلیمی عمدتاً در رابطه  به آزادی، وطندوستی، صلح و عرفان میباشد.

نمونه از کلام مشعل سلیمی

انوار حقیقت

خدا لطف گرکند  از خشت عرفان  خانه میسازم

اصول  زنده گی بر اهل  دون  افســـانه میسازم

جهان  گرصحنه تمثیل  باشــــــــــد  در  فنا بهتر

ازین  رو در  سرای آخرت کاشانه میســــــــازم

ز راه  و طرز خاموشان  نیامد  مطلـــبی بر کف

طریق  نطق  و صحبت  من آزادانه  میســـــازم

ز بزم  شاعران  و خرمن  اشعار محــــــــرومم

ولی شادم  که ازیک خوشه اش من دانه میسازم

وفا  بر  رسم  و  آیین  ستمگاران  خطا  باشـــــد

پیام   مستمندان   درج   این   رسانه  میســــــازم

بدست  آرم  اگر  من  ساغری  از معرفت این دم

مزین  خانۀ  قلبم  از  این   میـــــــــخانه  میسازم

چو  وحدت  همدم  رشد  و تمدن  در  وطن باشد

نهادش   در   میان   خلق   مشتـــــاقانه   میسازم

مرام  من  همیشه  خدمت   خلق  است  در  میهن

صفا و صلح  را  در هر دعا  وردانه میســــــازم

نشاید   داشتن   منزل  به  تهداب  حباب  از عمر

بنای   حجله   دل    را  خردمندانه  میســــــــازم

مرا مقصد ازطاعت، جنت و دوزخ نخواهــد بود

به  اکرام  خداوندی  از  آن   شکرانه  میســـازم

چو  انوار حقیقت محو سازد  ظلـــــــــمت طبعم

فروزد “مشعل” ازفیضش چوعشرتخانه میسازم 

*******

 چه  بلا  فگنده  بر  ما  رخ  همچو مهتابت

چه قیامتیست امروز، که به پاست انقلابت

بدل ازرخت رقم شد، همه زنده گی الم شد

چه مهیب پیچ و خم شد، نرسد اگر جوابت

نه توان وتاب مانده، زشیوع رغم ورغبت

به  امید  آنکه  باشم  خدم  حسن جذابــــت

همه دم  د ر اضطرابم، همه عمردرعذابم

بخیال آنکه روزی،  شود این همه اجابـت

ز همه کشم  ندامت،  به هوای مهر خامت

به تلاطم  تخیل ز دو زلف پیچ و تابـــــت

ز صفا  و صدق قایم،  همه  التجاست دایم

تو  ببخشی  از جرایم،  ز چنین بود ثوابت

ز صفای طلعت  او،  به حضوررحمت او

همه  ظلمتست  “مشعل”  ز فروغ  آفتابت

******

 

 

چشم مستت به نگاهی دلم آسان گیرد

به تبسم لب لعل تو زمن جان گیرد

خوب داند که مرا تاب ترشرویی نیست

هر چه گیرد زکفم با لب خندان گیرد

باج از مردم آباد ستانند ولی

چشم مست تو خراج از دل ویران گیرد

به زر نقد به من باده کسی نفروشد

محتسب وام می از باده فروشان گیرد

روی از مردم افتاده نمی گردانی

رخ تو پند اگر از سیلی دوران گیرد

در فن عشق فلاطون به همه دانایی

با خبر باش که درس از من نادان گیرد

نخلم هرگز نکشد ناز چمن پیرا را

ریشه ام آب خود از چشمهٔ ایوان گیرد

۳ نومبر ۲۰۱۹

انوشه عارف

انوشه عارف

، شاعر چشم به راه...

انوشه عارف بانوی سخنور بدخشانی که نامش هنوز در پشت هفت پرده ی انزوا نفس می کشد، دست کم نیمه ی زنده گی خود را با شعر و شاعری زیسته است! بیشتر غزل می سراید که در سال های پسین به حس و زبان تازه‌یی در غزل دست یافته است. در سال 1370 خورشیدی بود در شهر فیض آباد بدخشان چشم به جهان گشود، انوشه خود جایی گفته است که او به تشویق خانواده در راه شعر و شاعری گام گذاشته است. در آغاز با دشواری های وزنی دست و گریبان بود، این امر هنوز گاه گاهی شعر های او را دنبال می کند. نمی دانم چه دعای پیر رفته است که شاعران بدخشان چه از بانوان و چه از مردان همیشه از درد سکته های وزنی رنج می برند. من خود نیز یکی از آنانم که در سروده های نخستینم باربار سکته ی وزنی کرده ام.

غزل های انوشه حس و عاطفه ی امروزین دارد، او جهان ذهنی خود را بیان می کند، شعر های او هر گونه پیوندش را با شعر سنتی و زبان شعر گذشته ی بدخشان بریده است، گویی شعر های او جدا از آن فضای سنتی ادبی حاکم در بدخشان بالیده است. او در یکی دو سال اخیر تلاش کرده تا از سیم خاردار افاعیل عروضی آن سوتر گام بر دارد و برسد به شعر آزاد عروضی ، او در این زمینه سروده هایی نیز دارد، البته مدت زمانی کار است تا با فن فوت شعر آزاد عروضی بیشتر و بیشتر آشنا شود. من باور دارم که چنین خواهد شد!

انوشته در زنده گی کوتاه خویش سالهای دردناکی را پشت سر گذاشته است. سال های تهدید ، سال های دود و انفجار، سال های فقر و گرسنه گی، سال های آواره گی خانواده ها و دوستان؛ سال های گسترش واژه اندوه ناک مهاجرت، سال های که گویی این واژه روی بام هر خانه یی خیمه بر افراشته است. سال های بدرود و سال های جدایی سال های که گویی که حس و عاطفه ی انسان ها نیز کوچ کرده و مهاجر شده است:

نگاهی گرم وخاموشت زچشمانم مهاجرشد

دو دستان سپیدی تو ز دستانم مهاجر شد

تمام شامگاهانی که عطر یاسمن دارند

تو گوی نیست در من دل، که یارانم مهاجرشد

دو دستم را فشردی و خداحافظ هم گفتی

از آن روزی که رفتی دیده از جانم مهاجرشد

با این همه در این سال ها خانواده ها همه چشم به راه بودند، خانواده و نزدیکان همیشه چشم به راه ماندند تا آواره گان شان از چهار گوشه ی جهان بر گردند که گاهی بر نگشتند. انوشه نیز چشم به راه است:

پس از یک انتظار دور می آیی ، نمیدانم

پس از ترک منی رنجور می آیی، نمیدانم

و شاید روزها هم انتظارهیچ می مانم

به درمان منی منفور می آیی، نمیدانم

و شاید عمر دیگر انتظارت را کشد این دل

در این دنیا سراغ خانه بی نورمی آیی، نمیدانم

هنوز آن نیروی بزرگ شاعری که در انوشه وجود دارد، آن گونه که باید که آزاد شود، آزاد نشده است. او از تخیل و عاطفآ گسترده یی بر خوردار است، امید بتواند این تخیل بلند و این عاطفه ی فورانی را با تجربه های بزرگ زنده گی و آگاهی های ادبی وفرهنگی در هم آمیزد. اگر چنین شود من باور دارم تا چند سال دیگر بانوی سخنوری از بدخشان قامت بلند می کند با نام گسترده در همه حوزه های ادبی کشور!

 اگر گفته اند که شعر سفری‌است به سرزمین های نا شناخته، به پندار من بیشتراین سخن از این جا بر می خیزد که دریافت انسان ها از زنده گی رنگارنگ و دگرگونه است. می توان گفت که هر انسانی جهانی ذهنی خود را دارد. حال هر شاعری از جهان ذهنی خود سخن می گوید. اگر شاعری از جهان ذهنی و عاطفی دیگری سخن گوید در حقیقت جز تقلیدکار دیگری نکرده است. با این حال مسایل و رویداد های مشترکی مانند زبان و فرهنگ مشترک، باور داشت های اجتماعی و فرهنگی مشترک وضعیت اجتماعی و سیاسی مشترک حتا نا خود آگاه مشترک، وجود دارد که گاهی سبب می شود تا همگونی های در چگونه گی آفرینشی شاعران پدید آید، چنین چیزی گاهی حتا در میان شاعران که سروده های یک دیگر را نخوانده نیز دیده می شود. من با نگاهی که به شعر های کریمه شبرنگ، خجسته الهام و نازی شریفی داشتم؛ همگونی های را در آفرینش های شعری آنان دریافتم که می خواهم به گونه ی فشرده به آن ها اشاره کنم.

نخست سخن این که این ها شاعران پسا طالبانی اند. شخصیت شاعرانه آن ها در همین کمابیش یک دهه ی گذشته شکل گرفته است. در این دهه نه تنها شعر بدخشان؛ بلکه در کلیت شعر افغانستان دستخوش تحول گسترده و چشم گیری شده است. شماری از جوانان شگرد ها تازه ی افرینش شعر ی وارد شعر کرده اند. در فرم کلاسیک عمدتا در غزل تحول چشم گیری پدید آمده و غزل امروزافغانستان چه از نظر زبان و چه از نظر موضوع دگرگونی های گسترده یی یافته است. بدون تردید این شاعر بانوان که شخصیت فرهنگی آن ها در چنین شرایطی شکل گرفته است. این وضعیت کشترک می تواند همگونی هایی را در آفرینش شعری آنان سبب شود.

آن چه که بیشتر از همه برای من در کار این شاعران مهم به نظر می آید، این است که نگاه آن ها به هستی نگاه تازه و نگاه خود آن هاست. آن ها از تجربه های خود می گویند و این تجربه ها تخیل آنان را قوت بیشتری می بخشد. من امید وارم که این شاعران عزیز بتوانند بیشتر از گذشته پیوند شان را بر جریان های ادبی کشور استوار نگهدارند. دگرگونی هایی را که در شعر مدرن افغانستان پدید آمده است بهتر درک کنند و بر کاستی های زبانی شعر خود بیشتر غلبه کنند تا بتوانند دامنه ی خواننده گان خود را گسترش بیشتری دهند. حال شاید کسانی باشند که به خواننده گان اهمیتی ندهند، اما در هر حال این طیف گسترده ی خواننده‌گان و دیدگاه‌ها آنان است که می تواند آفرینشگر را بسیار بسیار یاری رساند. آفرینشگر است که می آفریند و بعد اثر خود را می فرستد به خواننده‌گان در میان خواننده‌گان شماری هم می پردازند به اندیشه پردازی و نقد و این نقد می رسد به آفرینشگر و خواننده گان. آفرینشگر در آیینه گفته های خواننده‌گان و نوشته ها منتقد است که می تواند سیمای اثر خود را و ارزش کار خود را تما شما کند، در یک چنین وضعیتی است که می توان به رشد و توسعه ی ادبیات دل بست.

خجسته الهام

خجسته الهام

 

دست هایم را امانت نمی دهم!

خجسته الهام، ذهن و روانش از کودکی با عوالم شعر و شاعری آشنا است. پدرش محمد موسای حلیم نام دارد، آشنا با کتاب و قلم که هرازگاهی شعری می سراید. مادرش نیز زنی بوده با سواد و آگاه ، الهام در چنین خانواده یی در واپسین روزهای 1366 خورشیدی به دنیا آمد در شهر فیض آباد مرکز بدخشان. الهام پیش از آن که جهت آموزش های رسمی روانه ی مکتب شود، مادر پاره یی از آموزش های سنتی را برایش یاد داده بود.

آن گونه که خود جایی گفته است، صنف چهارم مکتب بود که نخستین بار واژه هایی را کنار هم گذاشت و احساس کرد که گویا شعری سروده است. به هر حال همین حادثه ی کوچک در ذهن او گونه‌یی بیداری شاعرانه را بر انگیخت و این حس زیبای کودکانه برای او نیرو می بخشید که گام در جهان شعر و شاعری بگذارد.

نخستین شاعری که خجسته الهام در کودکی با او آشنا شد، صوفی عشقری است. هرچند دریافت پاره یی از مفاهم شعرهای عشقری برای او در آن روزگار دشوار می نمود با این حال او از خواندن شعرهای عشقری لذت می برد و این شعرها پنجره های ذهن او را رو به سوی خیالات شاعرانه می گشود!

صنف دوازدهم مکتب بود که نخستین شعر الهام در نشریه ی «صدای آزادی» به نشر رسید. این امر چنان رویدادی بزرگی گونه یی حس اعتماد را در او پدید آورد. پس از آن رادیو « آمو» پیوسته شعر ها و نوشته ای او را به نشر می رساند.

به دانشگاه کابل که راه یافت، رفت به دانشکده ی علوم اجتماعی! محیط فرهنگی و اجتماعی دانشگاه و دست رسی به کتاب و کتاب‌خانه‌ها دگرگونی های را ذهنیت شاعرانه ی او سبب گردید. نوشته‌ها و شعرهایش در شماری از نشریه های شهرکابل اقبال نشر یافتند؛ اما مجله ی «جامعه ی مدنی» با معرفی و نشر شماری از شعرها و نوشته های خجسته الهام او را به حوزه های گسترده ی فرهنگ و ادبیات کشور در کابل و ولایات معرفی کرد. ، وی متاهل بوده و در یکی از ارگان دولتی وظیفه نیز دارد.

شعرهایش با حس و نگاه زنانه رنگ می گیرد. به زبان دیگر نگاه او به هستی نگاه زنانه است و این امر یست نیکو برای زنان سخنور. در شعرهایش گاهی گونه یی از پرخاش شاعرانه در برابر وضعیت حاکم اجتماعی رنگ می گیرد؛ اما این پرخاشگری بیشتر با نوع بد بینی می آمیزد. چنین است گاهی حتا گاهی نجوای ریزش باران نیز در گوش ‌های به پژواک خوشی نمی رسد. وقتی انسان در دورن خود نا آرامی دارد و از وضعیت خسته است، هستی و جهان را نیز خسته می بیند. ما در سال های پسین شاهد سنگسار زنان بوده ایم ؛ اما الهام از سنگسار روان سخن می گوید

نمونه از شعر سپید الهام

« حتا صداي باران هم نازيباست

وقتي روحت را با صداقتش سنگسار مي كنند

فلسفه هاي ناگفته ي باران

صيقل دردهايم نيست

مرا به جهنم فرا بخوان اي مرگ

زنده گي خود جهنمي است كه فقط آتشش نامريست...»

در شعر کمتر شاعری است که ستاره یی چشمک نزند، گاهی در نماد یک عشق ، گاهی در نماد یک آرزو . گاهی هم در نماد زیبایی معشوق و چیز های دیگر ؛ اما الهام در هوای بوسیدن یک کهکشان ستاره است برای آن که این ستاره ها مفهوم عشق دز دریافته اند و بدینگونه او در نماد این ستاره می خواهد برعشق بوسه بزند!

« چقدر دلم می خواهد اوج بگیرم

و چقدر دلم می خواهد ستاره ها را بوسه بزنم

تمام کهکشان من

در ابدیت یک عشق نهفته است

ترا به خدا سوگند

ستاره ها مفهومت را از کجا دانسته اند؟ »

در ادبیات گذشته و حتا در ادبیات معاصر زنان بیشتر از پنجره های حس و بینش مردان به هستی دیده اند. گویی هراس داشته اند تا عواطف زنانه ی خود در شعر بیان کنند. یعنی یک جامعه به زن اجازه نمی دهد تا از عشق سخن گوید. به زبان دیگر در چنین جامعه یی زن در عشق سهمی ندارد. اگر عشقی به سراغ زن می آید باید بی درنگ به خاطرمی آورد که او یک زن است و در چنین جامعه ی زن نباید از عشق سخن گوید.

« به درخت كنار خانه مان بوسه زدم

انگار فراموش كرده بودم كه من زنم

و دستان درختان

نيز در چشمهاي كنجكاوي پسر همسايه مردودم خواهد كرد

و فردا تمام محله گوش به گوش آگه خواهند شد كه

من گناه كرده ام!

انگار فراموش كرده بودم كه من زنم

و زن نميتواند كنار جویبار به بال مرغابی های عاشق

دست نوازش بكشد...»

با این همه زن در پناه عشق خود هستی می یاید، او نبودن دوست را بو می کشد تا به بودن او برسد.

« وقتی که نیستی

بو میکشم

تمام نبودنت را...»

گاهی چند سطر نخستین در شعر های او خود یک شعر کامل است، اما او باز هم ادامه می دهد. شاید باور نمی کند که شعر او در چند سر کوتاه تمام شده است.

« و...چی دلتنگ میشوم

وقتی‌که سبزه ها دیگر نمی رویند

و شاه پرک ها بال های شان را قفل می زنند...»

حال الهام بیشتر درعوالم شعر سپید سفر می کند، اما باید گفت که او با سروده های کوتاه خود توانست که چنین پنجره یی را به رخ خود بگشاید. او با این کوتاه سرایی به سوی شعر های بلند گام بر داشت که گاهی شعر های کوتاه او موفق تر از شعر های بلند اوست. با این حال هنوز هوای سرایش غزل و مثنوی او رها نکرده و هر از گاهی در قالب های کلاسیک نیز می سراید که بیشتر حال وهوای امروزین دارد.

نخستین گزینه ی شعر های الهام در خزان سال 1391 خورشیدی زیر نام «دست هایم را امانت نمی دهم » در شهر کابل انتشار یافت که شهرتی برای شاعر به همراه داشت. او افزون بر شاعری هر از گاهی به پژوهش های ادبی نیز دست می زند. چنان که هم اکنون کتابی دارد در پیوند به فلکلور یا دانش های عامیانه ی بدخشان که آماده ی نشر است.

گذشته ازین او به داستان نویسی نیز علاقه مند است و تا کنون داستان هایی نیز نوشته است و انتظار می رود تا در آینده ی نزدیک کتاب داستان ها و پژوهش های ادبی او انتشار یابند. خجسته الهام بدون تردید یکی ازاستعداد های در حال شگوفایی است که می توان چشم آنتطار آینده ی درخشان او بود. او از تخیل، حس و عاطفه ی یی قابل توجهی بر خوردار است که پیوسته در تلاش است تا بینش شاعرانه گی خود را داشته و به بیان خود بپردازد. چند سال پیش که من نخستین سروده های کلاسیک نشر نا شده ی او را خواندم، کمتر می توانستم باور کنم که بتواند ظرف چند سال آینده به یک چنین زبان ،  بیان و نگرش مدرن در شعر دست یابد. البته هنوز شعر الهام با مشکلاتی دست و گریبان است که بخش بیشتر این مشکلات به چگونه گی زبان شعری او بر می گردد. چنان که موجودیت سطر های اضافی، واژه گان اضافی سبب پراگنده تصویر در شعر شده و جلو فشرده گی زبان را می گیرد. الهام بیشتر از هر چیز نیازمند به پرورش زبان شعری خود است. شاعران جوان گاهی چنان دلباخته ی تصویرپردازی در شعر می شوند که بخش های مهم دیگرشعر را از یاد می برند. یکی از این اجزا ی مهم همانا زبان درشعر است. همه چیز در شعر بر بنیاد زبان شکل می گیرد. شاعری که زبان نا استواری داشته باشد، بدون تردید تصویر در شعر او نیز نا استوار و غیر فشرده خواهد بود.

کریمه شبرنگ

کریمه شبرنگ

 

کریمه شبرنگ شاعر زبر دست در سال 1365 در پیشاور پاکستان متولد شده است وی از پدر و مادر بدخشانی بوده و مکتب  در بدخشان تمام نموده در سال 1382 شامل دانشکده زبان و ادبیات دری در دانشگاه کابل شده و در سال 1385 فارغ گردید و هویت خود را در صدای خود که همان شعر اوست جستجو می کند. گویی او بیرون ازاین صدا هویتی ندارد. اوبا تمام هستی به شعر خود چسبیده و گویی می خواهد دنیای دیگری برای زیستن خود ایجاد کند. سال 1389 خورشیدی بود که انجمن قلم افغانستان نخستین گزینه ی شعری او را زیر نام « فراسوی بدنامی» به نشر رساند، این گزینه شهرتی خوبی برای  شاعر به بار آورد و در پیوند به چگونه‌گی شاعری او در کابل بحث هایی در میان شاعران نسل جوان که گاهی با مشکل پسندی های نیز دست و گریبانند، به راه افتاد. من در پیوند به این گزینه ی شعری شبرنگ نوشته ی جداگانه‌یی دارم که دوستان اگر می خواهند می توانند به این نشانی آن را دریابند.

با این حال سروده های شبرنگ زمانی که به بدخشان رسید گروهی که در هرزمینه یی حتا در زمینه ها ادبی و فرهنگی با هرگونه تغییری سر سازگاری ندارند، هرچه از واژگان نفرت و نفرنی در انبان داشتند، چنان پاره سنگی در فلاخن کردند و کوبیدند بر سر و روی شاعر! آن هایی که می پندارند که تمام حقیقت و تمام زیبایی تنها در دایره ی ذهنیت محدود آن ها نفس می کشد کمتر می توانند اندیشه های دگرگونه ی دیگران را بپذیرند. با دریغ که گزینه ی « فراسوی بدنامی » در بدخشان با استقبالی رو به رو نه شد. این هراس وجود داشت که شبرنگ لب از سرایش فرو بندد؛ اما خوشبختانه چنین نشد ؛ بلکه او بیشتر از گذشته با عشق و دلبسته‌گی به شاعری خود ادامه داد؛ اما این بار با پرخاش بیشتر و اعتراض بیشتر.

شبرنگ درگزینه ی شعری « پله های گنه آلود» در همان خط فکری، عاطفی با همان ویژه گی های زبانی که در گزینه ی نخستین « فراسوی بدنامی» داشت به پیش می رود. از این نقطه گویی شاعر در چگونه گی آفرینش خویش پیشرفت چشم گیری نداشته است. اگر او خود زنده گی را تکرار افسانه ی می داند و پیوسته از این تکرار خسته است، باید به این نکته توجه کند که تکرار این همه بد بینی ، دلتنگی، بیزاری از زنده‌گی، بیان پوچی هستی و ناجوانمردی در بیشتر شعر های او خود به افسانه ی دیگر است بدل می شود که برای خواننده می توانند دلتنگ کننده باشد. از این نقطه نظر پله های گنه آلود ادامه ی همان فراسوی بدنامی است و نمی توان ویژه گی های تازه‌یی بر آن برشمرد. این در حالی ست در هر دو گزینه تاثیر پذیری های را از شمار شاعران معاصر ایران و کشور به چشم می خورد، چیزی که انتظار می رفت تا در گزینه ی « پله های گنه آلود» یا از میان می رفت و یا هم به پیمانه ی زیادی کاهش می یافت که با دریغ چنین نشده است. امید شبرنگ در گزینه ی سوم بر چنین چیز های غلبه یابد و بتواند این همه سایه های تکرار و تاثیر پذیری ها را از سرزمین شعر و سرود های خود بیرون براند، تا خوانند در هر شعر بتواند به سر زمین تازه یی سفری داشته باشد! سخن آخر این که شبرنگ در کلیت شاعری است آگاه که آرمانگرایانه می سراید، که محور این آرامانگرایی را آزادی زن و برابری انسان تشکیل می دهد. او در جستجوی یک جهان آرمانی رنگین و زیباییست و در هوای رسیدن به چنان جهانیی می زید. شبرنگ از تخیل بلندی برخوردار است که با این توانایی ها او می تواند به قله های بلند و بلند تری از افرینش های ادبی دست یابد. شبرنگ از هم اکنون یک نام آشنا و موفق در شعرمدرن فارسی دری در افغانستان است.

نتیجه ی این همه مبارزه و استواری گزینه ی دوم شعری اوست که زیر نام « پله های گنه الود» به وسیله ی انتشارات برگ در 1991 خورشیدی به نشر رسیده است. او بخش بیشتر این شعرها را در بدخشان سروده است. در سال های که گویی او خود در زادگاه خود در انزوا و تبعید به سر می برد:

« روزگاری اگر بدخشان آمدی

مرا از پشت هفت‌کوه سیاه صدا کن

اگر رابطه ‌ات با خدا سرد بود

نشانی‌ام را از مهتاب بپرس

مهتابی که هرشب سر می‌زند از روزنه ‌ی خانه‌ ی من

بدبینی از و‌یژه‌گی شعر های شبرنگ است. بد بینی آمیخته با نوع زبان پرخاش و اعتراض و عصیان. گویی با همه چیز در جنگ است. گاهی با خدا در مناظره است و گاهی با خویشتن خویش در ستیز. درشعر او پرسشهایی در برابر هویت انسانی زن وجود دارد. گاهی از منظرگاه غریزه به زنده‌گیی نگاه می کند؛ اما بعداً این نگاه با مسایل و موضوعات زنده‌گی خصوصی و اجتماعی شاعر در می آمیزد. زنان در شعر او سرنوشتی ندارند، اگر دارند سرنوشتی است سیاه و یا هم در اختیار مردان. زن محکوم سر نوشت است، سر نوشتی که دیگران برایش رقم زده اند. در گزینه ی فراسوی بدنامی می خوانیم:

« برادرم

چایی را می نوشد شبیه خودش

همیشه سبز

همیشه صفا

من اما

شبیه سرنوشت چه کسی

که همیشه تلخ

که همیشه سیاه »

جامعه یی که او توصیف می کند جامعه ی مرد سالار و بیرحم است و هنوز این جامعه نپذیرفته است که زنان نیم هستی جامعه را می سازند و دارای عشق ، عاطفه و اندیشه اند و می توانند برسرنوشت خود حاکم باشند. چنین است که او چنین جامعه یی را به گذرگاه یک شام تاریک همانند که باید جنازه ی تقدیر خود را در آن جا بخواند:

« این شام تلخ عجیبی ست!

شام اعدام ترانه

شام بلعیدن فریاد

شام بستن روشنایی

این شام تلخ

شام عجیبی ست

من در گذرگاه یک شام تلخ

جنازه ی تقدیر خویش را خواهم خواند»

شبرنگ پس از نشر کتابش تحت عنوان « فراسوی بدنامی » کتاب دیگری از اشعارش تحت عنوان  «پله های گنه آلود» نیز به نشر رسیده است. شاید این پله ها پله های عشق اند؛ ولی جامعه عشق را برای زن گناه می داند و زن در یک جامعه ی مرد سالار نه حق عشق ورزیدن را دارد و نه هم حق عاشق شدن را سخن گفتن از عشق برای زن در چنین جامعه یی خود گناه است. من می پندرام که این گونه نام گذاری ها خود نوع عصیان اجتماعی است و در حقیقت شاعر می خواهد بگوید که این جامعه است که خود از پله های گناه و بیداد به بالا می رود.

نمونه های از کلام شبرنگ

عادت باید کرد

به بالا رفتن از پله‌های گناه‌ آلود زمان

درد من همه از دست بلند و بی‌مایه‌ی روزگار است.

چگونه می‌توانم زنده باشم؟

وقتی آزادی پروانه‌یی را که با عطر گیاه آمیزش عجیبی دارد

در چار راه بزرگی به دار می‌آویزند.»

شعر هایم را پر گناه می گویند
زمانه مهر طعنه بر رخم می زند
بگذار زاهدان نقابی شهر سنگسارم کنند
و داغترین موضوع روزنامه ها
تکفیر من باشد
من زنم، زن آزاده
زن عریان و بوسه خواه
شاید روح زندانی دختران شهر را آرامش می بخشم
بگذار زمانۀ نا محرم جار بزند
شعر هایم پر گناه است

ای خدا!
از تماشای حکمتت دلگیرم
یا بشکن « قرارداد » خویش را
تا رها شوم از قید
نه
آزاده گی هم حتا تکرار
چقدر تکرار
و چقدر دلخستگی
و در شعر دیگر:
ما همان نطفه های بیهوده ی بودیم
که تکرار شدیم تا امروز
بی آن که بدانیم، صدایی می شنویم
بی آن که بخواهیم می رویم

بگذار
راز چشمهای دردمندت را تفسیر کنم
در مسیر کهکشان ها و ابر های دلگیر
بگذار آسمان بگرید به سرنوشت من
به سر نوشت تو
بگذار دکمه های پیرهنت باز باشد
و نگذار روزه دار بمانم گرمی آغوشت را

بگذار دکمه های پیراهنت باز باشد
بگذاربه چشم هایت نگاه کنم
بعد کمی پایین تر
وسعت گرمای خورشید را در آغوشت تفسیر کنم
راز آلوده تر می شوم
وقتی به چشمهایت می اندیشم
چشمهای از جنس عسل
چشم های فراتر از دید گاه بشر
که حادثه اش را می نوشم هر نفس

آری می شود به بیهوده گی تن داد
وبا کسی که باورش نداری
در انتهای اتاق نشست
ساعت ها گیسوانت را روی دستانش گذاشت
در فشار بازوانش مرد

 

نازی شریفی

نازی شریفی

نازی شریفی  در روز سیزدهم حمل 1365 خورشیدی در شهر تالقان در ولایت تخار چشم به جهان گشوده است، اما پدر و نیاکانش همه از بدخشان اند. وی مکتب را در شهر فیض آباد تمام نموده و دوران مکتب به شعر و شاعری روی آورد است.

شعر های نازی شریفی هم حس و عاطفه بر انگیز است و هم اندیشه بر انگیز و به پندار من این امر بسیار خوبی است. زبان شعری او ساده است ؛ اما با این ساده گی گاهی در شعر های او خواننده با نوع ابهام روبه رو می شود، که بخشی از این ابهام به چگونه‌گی بیان او بر می گردد. حس می کنی شاعر آن چیزی را که می خواهد بگوید، نمی داند در شبکه ی واژه گان و تصاویر به درستی ادا کند. چنین است که در محیط ادبی چون بدخشان چنین شعرهایی کمتر می تواند از گستره ی بزرگ خواننده گان بر خوردار باشند. من فکر می کنم که شعر مدرن در بدخشان با دریغ هنوز خواننده گان زیادی ندارد. . وقتی چنین شعر های با نا رسایی هایی زبانی و ابهام در می آمیزد بدون تردید میزان خواننده گان را هنوز کاهش می دهد. امید نازی به امر زبان در شعرش توجهه ی بیشتر ی داشته باشد. برای آن که زبان عمده ترین عنصر در شعر است.

از نازی هنوز گزینه ‌یی به نشر نرسیده است. امید روزی گزینه ی شعری او را در دست داشته باشیم. من باور دارم که نازی با پشت کار بیشتر می تواند گام های استواری در کار شعر و شاعری به پیش بردارد و این شاعر نازی شریفی است که شاید بتوان او را از نخستین بانو شاعران بدخشان دانست، که به عوالم شعر سپید راه زده و هنوز در این جهان گسترده راه می زند که من برایش گام های استوارتری آرزو می کنم! نازی شریفی به خانواده ی وابسته است که می توان از آن به نام انجمن خانواده‌گی شاعران یاد کرد. او خود جایی گفته است که « در خانواده ی ما شش خواهر و برادر همه‌گان شعر می سرایند!»

پانزده ساله بود که قلمش روی صفحه ی کاغذ دوید و بعد واژه هایی کنار هم رنگ گرفتند و نازی شریفی تولد نخستین شعرش را جشن گرفت. شاید رفت به انجمن خانواده گی شاعران بدخشان تا شعرش را بخواند! نمی دانم که نخستین شعر او در این انجمن چگونه استقبال شده باشد!

باورمن چنین است که شاعری در اوزان آزاد عروضی و شعر سپید در آن حوزه های ادبی که هنوز سخن نخست را در شعر، وزن و قافیه می زند و از شعر بیشتر به وزن و قافیه توجه می شود، کار دشواری ‌است. بسیاری ها هنوز نه تنها در بدخشان، حتا درسطح کشور نیز نظر به دیدگاه های سنتی سنگ شده ی ادبیی که دارند، شعر آزاد عروضی و شعر سپید را شعر نمی دانند. نازی شریفی در یک چنین وضعیتی در بدخشان به دیدار شعر سپید رفته است. از تجربه های شاعران جوان بدخشان در یک دهه ی گذشته که بگذریم، حوزه ی ادبی بدخشان همیشه یک حوزه ادبی سنت گرا و محافظه کار بوده که با هر گونه نو آوری سرسازگاری نداشته استازاین نقطه نظر تمام آن بانوان سخنور بدخشان که دیوارهای سنگی اوزان عروضی را شکستند و خود را به دنیای گسترده ی شعرآزاد عروضی و سپید رساندند، سزاوار آنند تا از آن ها به شایسته‌گی تقدیر شود!

موضوعات شعر های او دانه دانه از هستی و فلسفه ی زنده گی، زنده‌گی اجتماعی عشق و وابسته‌گی های زن در شبکه های تنک سنت ها و آزادی های انسانی بر گزیده شده است. با این همه او پیش از پیش کمتر به انتخاب موضوع در شعر می پردازد؛ این شاعره بزرگ هنوز در قید حیات  می باشد در شهر فیض آباد زندگی میکند و کتاب وی تحت عنوان" زنی با جنازه ی ایستاده سخن می گوید" به چاپ رسیده است.

نمونه از اشعار نازی شریفی

روزگاربی عشق!

 چه روزگار بی عشقيست، بی آرزو

                لبخند هايت را به کجا خاک ميکنی

و اشکهايت را

                                مرده گان زمين

براين عصر زمخت گريه می کنند

در اين شب بوکرده، در اين شب زخم شده

به دنبال کرم شب تاب،  آرزو را کفن ميکنم

وزخم ها و مرحم

ای شب ببين که دستانم تاريکی را نوازش ميکند

و سرت بروی شانهء خسته ام مينالد

گريه نکن عشق مرده را

                                                به دلواپسی تلخ نمی ارزد

و زبان خشکم

                                شخم ميزند واژه های کهنه را

فردا سراغ عشق موی سفيد پيرزنان

                و جنازهء فرزندان که سينه هایچروک ميساوند

فردا سراغ عشق

                                پاشنه های خون آلود

                و مجنون های قلابی که از عشق ميرويند

فردا، شايد از جنين مادری ناله اش را ميشنوم

و فردا، عشق بازيچهء کودکانم را ميشکند

شايد عشق در باغچه مان يتيم ديگر

واگر مرحم چشمانت را بر زخم های باغچه بگذاری

شايد عشق سبز شود

                                                و چشمان تورا

گرم يک پنجره ديدن سازد!

در شعر زیرین حس می کنم که نازی شریفی از اعتیاد در میان جوانان هم شهری اش رنج می برد. او به جوانان پند نمی دهد؛ بلکه مصیبت را به تصویر می کشد!

کوکنـــار

درگونه های سرخ کودکان اين شهر

خون خشک مرگ جاريست

سفرم کهنه شده

                               و سر گردنه ها دودآلود

آسمان بغض گرفت اينجا

تا زاغان سيه جشن گيرند

پشت ديوارهــا

فرياد ميزنند

                نجات مان دهيد، نجات مان دهيد

و درمزرعهء پايان

                دهقانان گندم را ميکشند!

و زمين از خشم زهرآگين ميخندد برما

و من فقد واژه هايم را برايش قرض داده ام

دعاخواندم

برهنه بود

                دست التجا ام      

                دامن خورشيد تابان را

                و درپشت دعا ام

سرد می خنديد

                لبخندی     و طرح قامتم    

                                پاييز در برداشت

و ديواری که از خون بود

                                جسمم را

به بن بست دلم      ترا از عشق راهی داد

دعا خواندم!

برهنه بود افکارم

 عشــق باطله

دوشيزه گان چشم نقره يی کهکشان

برعشق های باطلهء دختران زمين گريستند

که مشق احساس شان بيهوده در قير خيابانهای شهر

و سايهء ديوارهای روستا می خسپيد

چه دزدانه

جادوگران پير نعش گيسوان بلند شان را

بر اجاق لذت پست آتش ميزد

که هيچ کتابی آيت رهايی شان را

فرياد نکرد!

 

آیینـــــــه

 

آیینه سوخت

            عاشق شدن از یاد ها برفت

تصویر میکاب کرده دیروز از ذهن اش

                                    ریخت بر زمین

حس عاشق بودن

                        ترا با پنجره ام پیوند میداد

تو از نهایت بی مهری عبور کردی

                        و من غربت گیسوانم را نالیدم

تو آنقدر خشمگین رفتی

                        و در فرار از کوچهء زمان

بر آنجا رسیدی

                        که نسب ات به روشنی ها میرسد

تو دیگر از قبیلهء سبز پوشانی

                        تو روشنی

مثل کوره های سوزان نور

بیا روزی در بازار تاریک زمان

                        کمی روشنی را عراج کن

و ستاره های کاغذی خانهء ما را

                        به آتش بکش

ما که دلخوشیم به خشمی که از دستانت جاری میشود

و سکوت ما را زخم آلود می کند

                        و به انتظار آمدنت می شکنم

و صبح شال خاکستری ام را

                        به شانه می اندازم

و در امتداد راهی رفته ات

                        جوانی را دفن می کنم!

نیلوفر ظهوری

نیلوفر ظهوری

 

13 سنبله سال 1353هجری شمسی تابستان آخرین نفس هایش را زمزمه می کرد و پدرم در انتظار چندین ماهه به غزل چشمان مادرم استعاره می آفرید که من در تنفس سحرگاهان هدیه شدم. ماه سنبله، زمزمه ی پرطراوت حنجره ی شفاف کوکچه و پیراهن سبز باغ و جلگه، پیشواز نخستین فرزندی را می گرفتند که در پیوند با سعادت پدرم ظهورالله ظهوری و مادرم، لبخند می آفرید. پدرم که نبض گل ها در سروده هایش ضربان موزون صمیمیت ایجاد می کرد که مند  در شهر فیض آباد ولایت بدخشان متولد شدم، نامم را نیلوفر گذاشتند تا در برکه ی حیات شان شناور باشم. مکتب را الی صنف سوم در لیسه عالی مخفی در شهر فیض آباد پیش بردم و  رفته رفته سند فراغت مکتب را از لیسه ی "فردوسی" شهر کابل در سال 1370 خورشیدی گرفتم و آرزوی رفتن به دانشگاه در برگ برگ برنامه هایم زبانه می کشید که تقدیر نفرین شده ی جنگ، سرنوشت غربت را بر پیشانی زندگی ما حکاکی نمود. آموختن همانگونه در شریان های امیدم جریان داشت که بالاخره در سال 2007 میلادی سند فراغت بخش روانشناسی کودک را از یکی از کالج های شهر هامبورگ جرمنی به دست آوردم. شعر را عاشقانه دوست دارم؛ خودم هم چیز چیزک هایی ایجاد می کنم تا آیینه ای باشند در برابر احساس و عاطفه ام. اکنون در شهر تورنتوی کانادا اقامت دارم و شوهر عزیزم هارون راعون نیز از جمله شاعران نامدار کشور میباشد.

 

 

 

نمونه از اشعار

 

کبودی ها

 کبودی ها شهروندانِ کوچیِ سرزمینِ

 سیاه سرانند

 که در تمامِ قلمروِ قامتِ

 شهوانی شان

جاه عوض می کنند

 کبودی ها

ترجمه های کتاب هایی استند

 که به زبان های چشمانِ

 تمامِ دنیا

مفهومند

 و تسلسلِ تسلطِ تاریخیِ

 حماقت و ظلم را

رقم می زنند

 کبودی ها

گوسپندانِ خلق شده ی

 خدایانِ شکنجه و اهانت اند

که در زیباترین زمینِ خدا

 آهسته می چرند

و سرگردانی می خورند

کبودی ها

از سرخترین لحظات

 سرچشمه می گیرند

 و سیاه ترین بخت ها را

به ما سپید می سازند

 کبودی ها را می گریم

 که خود ابر های بی بارانِ

 تلخ

بر آسمانِ بی ستاره هاست

 کبودی ها را می گریم

که جنازه های غرور و

 آرامشِ زنِ مظلوم اند

 حتی

 هنگامی که با لبخند

 شأنِ نزول شان را ه

م تقلب می کند

3 فبروری/2012

 

سرنوشت

عجب سرنوشتی دارند

 فرزندان اقلیم جهالت

 در جغرافیایی که نقشه اش فساد

و تاریخش پاتریاشیست

 عجب سرنوشتی دارند

غنچه هایی که رنگ از

 حرارت انفجار می گیرند

و نور از الماسک خمپاره

سیاهی چادرهایی استند

 که روی و موی جنایت را

 پرده می گردند

انتحاری، انفجار

 انتحاری، انفجار

 انفجار، انفجار، انفجار

دیگر تکراری ترین واژه

 های سرگردانِ اند

در شریان های رسانه ها

عجب سرنوشتی دارد

تاریخ تجاوز

 بر معصومیت اطفال فقیر

 کیمیای جهالت

 طلای انسانیت را ذوب می کند

تا عقلبند مسی ایجاد کند

عجب سرنوشتی دارند

 جوانه هایی که

 در خاک های خیانت قد بلند می کنند

 و از مرداب های اندیشه

سیراب می گردند

عجیب سرنوشتی

که باید از سرِ سر نوشت

*****************

آشفته در تزاحمِ آواز یک  

رقم اشکِ قصیده می چکد از ساز یک رقم

می خوانم از سکوتِ نگاهت ترانه ای

 امشب میانِ واهمه ها باز یک رقم

 بر شعرِ زلف من چقدر صِله می دهد

با پنجه ی نوازشِ تو، ناز یک رقم

بختِ غرورِ ملتهبم بال می کشد

 تا می کنم به سمت تو پرواز یک رقم

 آهسته بر زبان چکاوک فتاده ایم

 این ماجرا برون شده از راز یک رقم

  از سرزمینِ صاعقه تا باز می رسی

 یک آسمان ترنم و آواز می رسی

 تا رقصِ گیسوانِ مرا پنجه می زنی

 آهسته در نوازشِ یک ناز می رسی

 بر لاله های پیرهنم خیره می شوی

 تصویر می کشی و به پرداز می رسی

 سوزِ زلالِ مهرِ تو تا میدمد به رنگ

دستِ هنر گرفته به اعجاز می رسی

 آهسته می چکی ز غزل های آرزو

 با واژه واژه باز به آغاز می رسی

 تا عشق روی شانه ی تو بال می کشد

 از خویش می روی و به پرواز می رسی

مخفی بدخشی

مخفی بدخشی

 

 مخفی بدخشی لقب او، و نامش سید نسب یا بیگم نسب است. وی در سال 1258 هجری شمسی در ساحه قره قوزی در شهر فیض آباد ولایت  چشم به جهان گشود.

مخفی بدخشی از شاعران  فارسی دری گوی زنان  در افغانستان بود که  دانش و معلومات عمومی را به‌گونه مخفی و به ‌دور از نظر سیاسیون وقت از بزرگان و آگاهان خانواده خویش فرا گرفت. وی معاصر شاعر زن ایرانی فروغ فرخزاد است

نیاکان مخفی بدخشی از امیران محلی بدخشان بودند و خانواده‌اش در روزگار پادشاهی امیر عبدالرحمن خان از بدخشان به قندهار تبعید شدند

مخفی بدخشی از سن 16 سالگی به کمک برادرش به شعر وشاعری روی آورد ودر سن 84 سالگی درقریه قره قوزی حومه شهر فیض آباد بدون اینکه ازدواج کند جهان فانی را وداع گفت.

میرمحمودشاه بدخشی ازحکام محلی آنزمان که شخصی فاضل و هنر دوست بشمار میرفت ، بود. وی تحصیلات ابتدایی را نزد پدرش به اتمام  رسانید، وبا امکان که در دست داشت به فراگیری ادبیات و علوم دینی پرداخت مخفی بدخشی در سننین نوجوانی به سرودن  اشعارزیبا و دلنشین آغاز نمود و دیری نگذشته بود که در عرصه شاعری صاحب نام  شد  . مخفی بیشترین اشعارش را در محله بنام قره  قوزی که همانجا نیز زندگی مینمود، سروده است وی تن به ازدواج نداده و بیشترین دوران عمرش  را در معیت خانواده اش در حالت تبعید سیاسی در شهرهای کابل، جوزجان و قندهار دردوره  امیرعبدالرحمن خان بسر برد. ازجمله شاعره هاي معاصر ا ست

در خرد سالي وي ، پدر در ميگذرد و هشت ساله است  که با برادران به قندهار و کابل تبعيد مي گردد و دوران آوارگي وي آغاز مي گردد و در جواني نامزد ش (سيد مشرب شاه) را که محبوب وي وپسر عموي اوست از دست مي دهد و اندوه ديگري بر غم هايش افزون مي گردد.در روزگار امير حبيب الله خان ، رخصت بازگشت را به زادگاهش باز مي يابد و تمام زندگاني را در همان روستاي قره قوزي به سر مي برد و ميسرايد. ديوان شعرهايش را پنج هزار نوشته اند  امادر ديواني   که از مخفي در کابل چاپ شده است. 

مخفی بیشترین اشعارش را در محله ‌ای بنام قره ‌قوزی که همان‌جا نیز زندگی می‌نمود، سروده ‌است. وی ازدواج نکرد و بیشتر عمر خود را در کنار خانواده‌اش در حالت تبعید سیاسی در شهرهای کابل و قندهار در دوره امیرعبدالرحمن خان به ‌سر برد.

مخفی دختر مردی است به نام میرمحمودشاه بدخشی (میر محمود عاجز) بود که او نیز شاعر بوده و کتابی هم به نام چارباغ بدو منسوب است که اینک در دست نیست. برادران مخفی، میر محمد غمگین و میر سهراب سودا هم، شاعر بوده‌اند. بالاخره مخفی بدخشی بعد از چهل سال آوارگی و تعبید در قندهار، کابل و جوزجان دو باره به زادگاهش شهر فیض آباد برگشت و به عمر 84 سالگی در سال 1342 وفات نمود.

مخفی بدخشی که در خانواده اورا بیگم نسب میخواندند، یکی از بزرگان بدخشان زمین و به نسبتی نیز از زنان بزرگ سمنگان باستانی و بطریقی هم یک بانوی شاعر وشاعر بانوی قندهاری دانسته میشود.

شاه عبدالله بدخشي مؤلف کتاب (قاموس بعضي از زبانها ولهجه هاي افغانستان)  در پاسخ گرد آورندۀ ديوان شاعر که تصويري از مخفي تقاضا کرده بود ؛ مي نوسد:

« از اين که در بارۀ عکس وي نوشته کرده بودي ؛ تا حال در مطبوعات ما عکس برداري زنها معمول نيست .زينهار هوش کني که دنبال اين کار نگردي که مخفي حاضر نمي شود عکس بگيرد...شما عکس وي را خواستيد من حتي نتوانستم نام اصلي آن را پرسان کنم. »

آثار او زیر عنوان لعل ‌پاره‌ ها در مجله کابل به چاپ رسیده‌است. پارکی زنانه و لیسه عالی مخفی در بدخشان و لیسه مخلی در شهر کابل  نیز به نام او نام‌ گذاری شده‌است.

 

نمونه اشعار مخفی بدخشی

 

 شاکر بخت خود و بخت بدور ازجاهم            زاده دامن میرافسرو نسل شاهم
گرچه دور ازوطنم لیک قریبم بشما               هم ازآن دیده تر درسحر و بیگاهم
مادر مادر من دختر "شاه محمود               لیک من عاجزه کوچک آن درگاهم
که خبر میبرد ازمن به "ولی آگه "               ره نشین ره آزادی و  انــــدر راهم
مادر دهر که مارا بغمش پروردست              آه میگیریم و مینالم و این خرگاهم
دور بیداد به پایان برسانید یــاران                ورنه در آیینه خویش چوبرگ کاهم
قندهار آمده ام زاده تشقر غانم                      مخفی ملک بدخشانم و اندرچاهم 

 

غزل مخفی

ترک شوخم غم هجران نکشيده ست هنوز 

آه مشتاق به گوشش نرسيده ســــت هنوز

نوزيده ست صبا بر سر زلفش گســــتاخ  

چشم آيينه رخش سير نديده ســــت هنوز

جوش خـــــــط ،جلوه دهد حسن دلارايش را 

 سبزه بر گلشن رويش ندميده ســــت هنوز

کاش زاهد به ســــــــــر کوي تو آيـــــــد بيند  

باغ خلدي که شنيده ست و نديده ست هنوز

دل شيدا و تمنـــــــــاي  وصـــــــــالش مخفي    

 اين خياليست که در خواب نديده است هنوز

 

مخفی بدخشی

 ای چشم نيم مست ترا باشراب بحث

 دارد مه ی جمال تو با آفتاب بحث

 ازباغها برون کند ش بسته باغبان

 تا کرده با گل رويت گلاب بحث

 کج بحث عاقبت شود ازگفتگوخجل

 سنبل! بزلف يارترا نيست تاب بحث

 گرديده زان دروغ سيه روی نزد خلق

با طرۀ توداشت مگرمشک ناب بحث

آنها که گفتگو به سراين جهان کنند

 چون کودکان کنند برای حباب بحث

هرگزبکام دل نرسيده است کس بدهر

 عاقل کجاکند به سراين سراب بحث

 زاهد مپرس مذهب رندان با ده خوار

 بنشين بکنج مدرسه کن با کتاب بحث

 

             آهسته

خط آمد بر رخت ای سیمنتن آهسته  آهسته
بیرون شد سبزه ات گرد چمن آهسته  آهسته
ببین ای باغبان گل کرد آن حرفی که دی  میگفت
نسیم صبح در گوش چمن آهسته  آهسته
بت نامهربانم  مهربان گردیده  میترسم
مبادا بشنود چرخ کهن آهسته  آهسته
بصد افسون چو طفلی را بفریبند با  شکر
دلم را برد انشرین سخن آهسته  آهسته
فدایت جان من قاصد چو بردی نامه ام  سویش
زبانی هم بگو احوال من آهسته  آهسته
خوشا سیر بهارقندهار و دوستان با  هم
که میگشتیم در گرد چمن آهسته  آهسته
نبودی گر سر آزردن مخفی چرا  گفتی
سخن با مدعی در انجمن آهسته  آهسته

 

بشكن بشكن
زنورشمع من بزم رقيبان روشن است امشب
شرار آه من برانجمن آتش افكن است امشب
چنان گمگشته خوابم درفراق چشم جادويش
كه هرمژگان بچشمم همچو نيش سوزن است امشب
سزد گرمهرو مه برچرخ خون گريند ازين ماتم
كه صيد خاطر اورا شب جان كندن است امشب
تو اي قمري مزن كوكو به پيش قد دلجويش
كه سرو تو غلام سروآزاد من است امشب
شكستي زلف مشكين را شكست افتاد در دلها
فدايت جان مشتاقان چه بشكن بشكن است امشب
لباس سرخ دربركرده بهر قتل مشتاقان
توهم آماده باش ايدل شب خون خوردن است امشب
بگو اين فرد خوش را ازشجاع الملك اي مخفي
كه تيرآه من برچرخ ناوك افكن است امشب

چهار بتی ها مخفی

فدايت جان من قاصد چوبردي نامه ام سويش      

 زباني هم بگو احوال من آهســــــته آهســــــته

نبودت گر ســــــــر آزردن مخفي چــرا گفتي     

 سخن با مدعي در انجمن آهســـــته آهســـــته

                       ******

بشکند دستی که خم در گردن یاری نشد
کور به، چشمی که لذت‌ گیر دیداری نشد
صد بهار آخر شد و هر گل به فرقی جا گرفت
غنچه باغ دل ما زیب دستاری نشد

                       ******

 اگر بـــــه پيش تو جـانـــــا مرا گناهي هست      

چه غم که زلف دوتاي تو عذرخواهي هست

به خاک ديد مرا قاتل و بــــــه حسرت گفت    

هنــــــــــــوز در کفنش بوي آشنايي هست

                       ******

                 رباعي

فرياد که از جهان پر ارمان رفتم 

يک گل نگرفته زين گلستان رفتم

نکشاده لبي به خنده از جور فلک  

با داغ دل و ديـــــــدۀ گريان رفتم