روان شناسی چیست؟

روان شناسی چیست؟

روانشناسی زمینه است که بر تمام ابعاد زندگی شما سایه گسترانیده است ممکن است که شما از ان اگاهی داشته باشید و یا از ان اگاهی نداشته باشید. روانشناسی به شیوه تفکر، رفتار و واکنش درونی و برونی نسبت به دیگران و دنیای اطراف مربوط میشود.

تعریف روانشناسی

روان شناسی عبارت است از مطالعه و شناخت علمی چگونگی و چرایی ابعاد مختلف رفتار موجود زنده، به ویژه انسان. در این تعریف بیشترین توجه به رفتار و جنبه های مختلف آن است. به دیگر سخن، به یك معنا می توان روان شناسی را رفتار شناسی نامید، چرا كه موضوع اصلی روان شناسی به عنوان یك علم رفتاری ، مطالعه فعالیت ها و واكنش های حیوان وانسان در شرایط و موقیعت های مختلف است.

و اما منظور از " رفتار" آن دسته از حالت ها، عادت ها، فعالیت ها، كنش ها و واكنش های نسبتاً پایداری است كه از انسان سر می زند و همواره قابل مشاهده، اندازه گیری ، ارزیابی و پیش بینی است.

رفتارهای انسانی را می توان به انواع مختلف تقسیم كرد، از جمله:

روانشناسی چیست؟ روانشناس کیست؟...

تعریف روانشناسی:
علم مطالعه ی علمی رفتار و فرایندهای درونی است.
نگرش افراد نسبت به این دانش در اکثر موارد منفی و جهت گرایانه بوده است که در حال حاضر با توجه به تبلیغات و بالابردن سطح آگاهی افراد جامعه تا حدی دیدگاه ها در حال تغییر در جهت مثبت است .
روانشناسی تقریبا با تمام جنبه های زندگی ما ارتباط دارد به همان اندازه که جامعه پیچیده تر می شود ونوع زندگی تغییر می کند . روانشناسی نیز نقش مهمتری در حل مسایل آدمی به عهده می گیرد .

روانشناسی با انواع رفتارها سروکار دارد :
شیوه فرزند پروری ، آگاهی به شرایط خانوادگی که باعث ایجاد پرخاشگری ،از خود بیگانی و یا بزه کاری می شود. تأثیر صحنه های خشونت بار تلویزیونی بر کودکان، کنترل عصبانیت، یافتن معنا در زندگی ، پیشگیری از بیمارشدن ( بیماری های روانی )
روانشناسی در عین حال از طریق تاثیرگذاری در سیاست وقوانین ، برزندگی افراد اثر می گذارد.
قوانین مجازات و شرایطی که در آن فرد مسوول اعمال خود شناخته می شود ، همه از نظریه ها و پژوهش های روانشناختی اثر می پذیرند.
با توجه به اینکه روانشناسی در تمام وجوه زندگی ما اثر می گذارد ، شایسته است که حتی کسانی که در پی کسب تخصص در این رشته نیستند ، آگاهی مختصری از این دانش داشته باشند .
این دانش در مقایسه باسایر رشته ها ی علم ودانش بشری ، بسیار جوان است.
روانشناسی رابه شاخه های متعدد طبقه بندی کرده اند :
روانشناسی رشد ، اجتماعی ، تشخیصت ، بالینی مشاوره و... که در حیطه های بسیار وسیعی از جمله در حوزه های راهنمایی های تحصیلی ، شغلی، مشکلات عاطفی و رفتاری ، بیماری های روانی بزهکاری ، اعتیاد دارویی ، کشمکش های زناشویی و خانوادگی انتخاب همسر .... کاربرد دارد .
در این دانش ، نظریه پردازان مختلف دیدگاه های خود را طرح کرده اند ، دیدگاه روان پریشی،دیدگاه گرایشی،دیدگاه پدیدار شناختی،یادگیری و پردازش اطلاعات و...
لازم به ذکر است گرچه دیدگاههای مختلف از جهاتی باهم تفاوت دارند ، اما شباهت هایی بیش از آنچه که معمولا تشخیص داده می شود در بین دیدگاه ها وجود دارد .
بنابراین امروزه نیاز به دانش روانشناسی بیش از هر زمان دیگر ضروری به نظر می رسد .
لازم است به افراد آموزش دهیم که این حیطه از دانش بشری نیز مانند سایر دانش ها وحتی بسیار مهمتر و ضروری تر است نماید لازم نیست که مراجعه به روانشناسان ، محتاطانه مخفیانه صورت گیرد و نباید از مراجعه به این گروه احساس شرم و... کرد!
به یاد داشته باشیم استرسهای مختلفی درزندگی وجود دارد، بعلاوه تنها ماندن ازلحاظ عاطفی و مشکلات و مسایل مختلف اقتصادی و اجتماعی ، حکم می کند برای شاداب تر ماندن ، آموزش و پرورش صحیح فرزندان و آگاهی از خصوصیات سنی هر دوره ای، هر کس مراجعه به روانشناس را به عنوان امری مهم در سلامت روان بداند

روان شناسی چیست؟
روان شناسی عبارت است از مطالعه و شناخت علمی چگونگی و چرایی ابعاد مختلف رفتار موجود زنده، به ویژه انسان. در این تعریف بیشترین توجه به رفتار و جنبه های مختلف آن است. به دیگر سخن، به یك معنا می توان روان شناسی را رفتار شناسی نامید، چرا كه موضوع اصلی روان شناسی به عنوان یك علم رفتاری ، مطالعه فعالیت ها و واكنش های حیوان وانسان در شرایط و موقیعت های مختلف است.
و اما منظور از " رفتار" آن دسته از حالت ها، عادت ها، فعالیت ها، كنش ها و واكنش های نسبتا پایداری است كه از انسان سر می زند و همواره قابل مشاهده، اندازه گیری ، ارزیابی و پیش بینی است.
رفتارهای انسانی را می توان به انواع مختلف تقسیم كرد، از جمله:

رفتار شخصی

رفتار شخصی

رفتاری است كه كاملاً جنبه شخصی دارد، مثلاً فردی همواره لباس قهوه ای رنگ می پوشد و یا عادت دارد روزی سه مرتبه مسواك بزند.

رفتار شغلی

: یعنی رفتار خاص یا عادتی كه انسان در كار و حرفه از خود نشان می دهد، مثلاً همیشه بعد از نماز صبح كارش را شروع می كند ویا همواره با دو انگشت تایپ می نماید.

رفتار تحصیلی

: عبارت است از رفتار كودك یا بزرگسال در ارتباط با امور تحصیلی، فی المثل دانش آموزی همیشه قبل از تدریس معلم درس مورد نظر را مطالعه می كند و یا این كه برای یادگیری بهتر خلاصه نویسی كرده، با صدای بلند درس می خواند.

رفتار اجتماعی:

رفتار فرد در تعاملات بین فردی  و معاشرت های اجتماعی است، به عنوان نمونه خوش قول بودن و تقدم درسلام داشتن.

در ارزیابی رفتار باید توجه كرد كه رفتار چه كسی، در چه شرایط  و موقعیتی و با چه فراوانی و شدتی مورد بررسی قرار می گیرد؛ چرا كه زمانی می توانیم برداشت وتفسیر جامعی از رفتار یك فرد داشته باشیم كه شرایط زمانی و مكانی، موقعیت بروز رفتار و ویژگی های زیستی ، ذهنی و روانی وی را مورد توجه كافی قرار دهیم.

شاخه های مختلف روان شناسی

از زمانی كه روان شناسی به عنوان یك علم مستقل مطرح شده است، روان شناسان در زمینه موضوعات خاص، پژوهش های فراوانی به عمل آورده اند، به گونه ای كه امروزه شاهد شعب و شاخه های مختلف روان شناسی هستیم.

متداول ترین شاخ های روان شناسی عبارت است از:

1 - روان شناسی رشد و كودك

روان شناسی كودك به مطالعه مستمر رشد از زمان تشكیل نطفه تا دوران بلوغ و نوجوانی می پردازد.

موضوعاتی از قبیل نقش وراثت و محیط در شكل گیری شخصیت كودك، چگونگی رشد بدنی، ذهنی،عاطفی، كلامی، اجتماعی ، حسی و حركتی، همچنین نحوه بازی، خویشتن داری، تقلید و همانند سازی كودك و نوجوان و تحولات دوران بلوغ در این شاخه از روان شناسی مورد مطالعه و بررسی قرار می گیرد.

2-  روان شناسی شخصیت

در این شاخه از روان شناسی ابعاد مختلف شخصیت، جنبه های ادراكی، هیجانی، ارادی و بدنی افراد و چگونگی سازگاری فرد با محیط مورد مطالعه قرار می گیرد.

3- روان شناسی اجتماعی

روان شناسی اجتماعی ازتعامل فرد واجتماع، قانون های روانی گروه ها و سازمان های اجتماعی بحث می كند و در زمینه هایی از قبیل: معیارها و هنجارهای اجتماعی، مناسبات بین گروهی، باورهای عام، تكوین بازخوردها وتغییرنگرش ها و نقش رسانه ای جمعی به مطالعه و تحقیق می پردازد.

4- روان شناسی بالینی

این رشته از روان شناسی ویژگی های شخصیتی، اختلالات عاطفی و مشكلات رفتاری افراد را با بهره گیری از ابزارهای روان شناختی مورد بررسی ودرمان قرار می دهد.

5 - روان شناسی مرضی

در این شاخه از روان شناسی اختلالات عاطفی و رفتاری و بیماری های مختلف روانی مورد بررسی قرار گرفته، روش های درمانی متداول در جهت حفظ بهداشت روانی ارائه می شود.

6- روان شناسی كودكان استثنایی

روان شناسی كودكان استثنایی به مطالعه ویژگی های جسمی، روانی، حسی، حركتی، شناختی و اجتماعی كودكان عقب مانده ذهنی، نابینا و نیمه نابینا، ناشنوا و نیمه ناشنوا، ناسازگار، مصروع، كودكان معلول جسمی- حركتی، دانش آموزان مبتلا به اختلال خاص در یادگیری و كودكان و نوجوانان تیز هوش و خلاق می پردازد. این شاخه از روان شناسی همچنین در زمینه علل مختلف معلولیت، راه های پیشگیری از معلولیت و روش های اصلاح و ترمیم نارسایی ها و اختلالات رفتاری مباحثی را مطرح می كند.

روان شناسی تربیتی

-  روان شناسی تربیتی

این رشته ازروان شناسی كه درواقع مهمترین وكاربردی ترین رشته های روان شناسی است، تلاش دارد اصول، قوانین و یافته های روان شناسی و شاخه های مختلف آن را در قلمرو تعلیم و تربیت مورد استفاده قرار دهد. در روان شناسی تربیتی موضوعاتی از قبیل: روشهای مختلف یادگیری و قوانین آن، فرایند تفكر و اندیشیدن، یادآوری و به یادسپاری، حافظه و فراموشی، هوش و انگیزش، سنجش و اندازه گیری و كاربرد آزمون های روانی، نقش معلم و متعلم در انتقال یادگیری، شرایط و موقعیت یادگیری، انضباط و پیشرفت تحصیلی مورد توجه و مطالعه قرار می گیرد.

روان شناسی تربیتی و قلمرو آن

همان گونه كه پیش تر اشاره شد موضوع اصلی روان شناسی تربیتی یا پرورشی به كار بستن قواعد و یافته های شاخه های مختلف روان شناسی در فرایند تعلیم و تربیت است. به عبارت دیگر هدف اصلی روان شناسی تربیتی توجه عمیق به امر مهم آموزش و پرورش و پرداختن به عوامل مؤثر در یادگیری، پیشرفت تحصیلی، سازگاری، تحول ذهنی و روانی و رشد متعادل انسان است.

اركان اصلی روان شناسی تربیتی

به طور خلاصه می توان موضوعات، پایه ها یا اركان اصلی روان شناسی تربیتی را در هفت محور زیر مورد توجه قرار داد:

1- قوانین و عوامل موثر در فرایند یادگیری

2-  ویژگی های یادگیرنده یا تربیت شونده

3- موضوع یادگیری یا پیام تربیتی

4 -موقیعت یادگیری یا شرایط انتقال پیام تربیتی

5 -روش های تعلیم و تربیت یا انتقال پیام

6- ویژگی های مربی یا انتقال دهنده پیام

7- ارزیابی و ارزش سنجی

مطالعات روانشناسي

  عبارت است از تحقيق و مطالعه در حيات نفساني و اعمال و رفتار انسان در احوال و اوضاع مختلف آن . دکتر علي اکبر سياسي آرد: وجود انسان از دو جزء مختلف تشکيل يافته يا بعبارت صحيحتر داراي دو جنبه متفاوت است : يکي عضلات و ريه ها و قلب و معده و کبد و مغز و اعصاب ... يعني توده اي از ماده جاندار که به وضعي خاص ترکيب شده است و بر روي هم به لفظ بدن يا تن تعبير مي گردد، و ديگر احساسات و افکار وانفعالات و افعال مانند خيال و تذکار و انتباه و حکم و غريزه و اراده و غم و شادي و خشم و ترس و امثال آن که منسوب به روان يا روح هستند و حواس ظاهر از درک آنها ناتوان است . گروه اول بدنيات و گروه دوم نفسانيات نام دارد. آنها موضوع بحث زيست شناسي و اينها موضوع روانشناسي است . همانگونه که عالم فيزيک به ماهيت ماده کار ندارد بلکه فقط به تحقيق آثار و خواص آن مي پردازد در روانشناسي نيز به تحقيق و بحث کيفيات نفساني اکتفا ميشود و از همين جهت در تعريف اجمالي آن گويند: روانشناسي عبارت است از تحقيق و توصيف دقيق نفسانيات و يافتن قوانين آنها، بعبارت ديگر تحقيق در اينکه موارد معلومات ذهن چه هستند و چگونه تحصيل و نگاهداري ميشوند و به چه نحو با يکديگر آميختگي پيدا مي کنند و استعدادهاي نفساني کدامند و چه آثار شگفتي دارند و لذت و الم و محبت و نفرت و... از کجا ريشه ميگيرند. اين مسائل و نظاير آنها موضوع روانشناسي است                                       .
تاريخچه روانشناسي : روانشناسي تا دويست سال قبل در اروپا و تا چندين سال پيش در ايران جزء فلسفه و يکي از فصول آن بشمار ميرفت . جان لاک انگليسي و کندياک فرانسوي نخستين حکمايي بودند که از توجيهات آسان و موهومي که تصور «قواي نفساني » به حکمت قديم و فلسفه قرون وسطي ميداد چشم پوشيدند و سعي کردند که با روش «مشاهده » نسبتهاي منظم و ثابتي را که ميان نفسانيات برقرار است مکشوف بدارند، يعني قانونهاي اين کيفيات را به دست آورده آنها را جايگزين «قواي » مزبور بسازند. بدين طريق شالده روانشناسي جديد ريخته شد و اين رشته از معلومات بشري هم مانند بسياري از معلومات ديگر از فلسفه جدا گرديد و علمي مستقل را تشکيل داد. از اين رو بايد کتاب لاک در موضوع «قوه فهم بشري » و کتاب کندياک در موضوع «احساسات » را مبناي علم جديد محسوب داشت . پس از اين دو حکيم ، دانشمندان ديگر مانند ديويد هيوم ، بين ، ميل ، سپنسر، تن ، ژفروا، گارنيه و برگسن به استحکام اين بنيان کوشيدند و از خود آثاري جاوداني به يادگار گذاشتند. ليکن روشي را که اين حکما در تحقيقات خود بکار مي بردند عبارت بود از«مشاهده داخلي » يا «سيرانفسي » و آن هرچند طريقه ضروري اين علم است و نتايج بزرگ حاصل کرده و مي کند ولي چون از نقص و عيب مبرانيست نمي تواند بتنهايي توسعه کامل روانشناسي را تامين کند. اين بود که دانشمنداني ديگر به خيال افتادند مشاهده خارجي يا «روش عيني » و تجربه را که در علوم طبيعي معمول گرديده و اکتشافات و اختراعات بزرگي را نتيجه داده بود در اين علم نيز وارد کنند. از روزي که اين منظور عملي گرديد انقلابي عظيم در روانشناسي پديد آمد و بر وسعت دامنه آن چنان بيفزود که انسان را دچار بهت و حيرت ميسازد. اين پيشرفت سريع سبب شد که روانشناسي هر روز از فلسفه و علوم نظري بيشتر دوري جست و در ميان علوم تحققي جاي مناسبتري را براي خود باز کرد. از عمده ترين روشهايي که اين مقام را به روانشناسي داده اند و عوامل مهم توسعه آن بشمار ميروند يکي طريقه «پسيکوفيزيک » يا روش «روان و ماده » است که بوسيله آن سعي کرده اند ميان محرک خارجي و کيفيت انساني نسبت عددي بدست آورند و از اندازه گيري محرک يا عامل موثر خارجي که امر مادي و بنابراين قابل اندازه گيري است قياس کنند به کيفيات نفساني . موسس اين طريقه وبر و فخنر آلماني هستند. ديگر طريقه «پسيکوفيزيولژيک » يا روش «روان و تن » است که در واقع از زمان کابانيس و کتاب او موسوم به «مناسبات روان و تن » آغاز گرديد و دانشمندان ديگر آن را قبول کرده و بکار برده اند، مانند گال آلماني و شارکو فرانسوي که به تحقيق مناسبات نفسانيات با اعصاب و مراکز عصبي خاصه قشر خارجي مغز پرداخته اند و برون سيکوارد که بيشتر تاثير غدد آندکرين را در حالات نفساني معلوم داشته است . ديگر طريقه تحقيق در امراض روحي است که اهميت و لزوم آن را کتابهاي ريبو روانشناس نامي فرانسوي ، درباره «امراض حافظه » و «امراض انتباه » و «امراض شخصيت » و «امراض اراده » بخوبي آشکار ساخته است . دانشمنداني مانند بروسه و فالبر و در زمان حاضر دکتر پير ژانه و دکتر ژرژ دوما و ديگران در تحقيقات خود به اين طريقه متوسل بوده و هستند. ديگر طريقه «تست » است که بخصوص از سي سال به اين طرف معمول گرديده است و به کار تعيين سن عقلي کودکان و جوانان - که گاهي پايين تر و گاهي بالاتر از سن حقيقي آنان است - ميرود و استعدادهاي مختلف آنها را اندازه ميگيرد. اين طريقه تحقيق در واقع با گالتن مردم شناس انگليسي و کتاب او موسوم به «تحقيق درقوه دماغي انسان » و با آزمايشهاي روحي کاتل امريکايي آغاز شد و با آلفرد بينه فرانسوي به صورت قطعي خود درآمد و توسعه عجيبي حاصل کرد. ديگر طريقه اي است که حرکات و اعمال را مقدمه تحقيق نفسانيات قرار مي دهد و وجه کاملش آن است که پرفسور پاولو فيزيولژيست شهير روسي در تحقيقات خود راجع به حرکات انعکاسي مشروط به کار ميبرد و آن را پاره اي روانشناسان که سردسته آنها وتسن آمريکايي است درباره انسان نيز معمول داشته اند. اين طريقه که «بيهيوريسم » خوانده شده است و ميتوان از آن به علم «سلوک و رفتار» تعبير کرد، چنان است که محقق از هر گونه فرضي راجع به چگونگي حالات نفساني انسان يا حيوان خودداري کرده فقط به مشاهده و بررسي مجموع حرکات و رفتاري که از او در برابر عوامل موثر خارجي و اوضاع و احوال معين سر ميزند ميپردازد، بعبارت ديگر مطالعه چگونگي انطباق بدن است با محيط خارج . ديگر طريقه تحليل روحي است که فرويد حکيم نامي اتريشي را بايد واضع آن دانست . ديگر طريقه اجتماعي است که علمايي مانند دورکيم و ديگران بکار بستن آن را توصيه مي کنند.باري افزايش و تنوع روشهاي تحقيق در روانشناسي بر سرعت پيشرفت و توسعه اين علم بيفزود و چيزي نگذشت که علوم مختلف مانند «روانشناسي کودکان »، «روانشناسي حيواني »، «روانشناسي از لحاظ امراض دماغي » ، «روانشناسي تجربي »، «روانشناسي پرورشي »، «روانشناسي تطبيقي » و جز آنها از آن منشعب گرديد.                                
و رجوع به مقدمه روانشناسي پرورشي تاليف مهدي جلالي و روانشناسي پرورشي و علم النفس ابن سينا و تطبيق آن با روانشناسي جديد تاليف علي اکبر سياسي شود.

روان‌شناسي فرهنگ و تربيت

روان‌شناسي فرهنگ و تربيت

سخن گفتن از فرهنگ و تربيت، در واقع گفت‌وگو درباره زندگي انسان است. از اين رو، شناخت آن دو كه حكم دو روي سكه را دارند، شناخت انسان است.

مي‌توان گفت كه چگونگي فرهنگ و آموزش- پرورش، نمايانگر يك جامعه است به اين معنا كه جامعه متعالي داراي فرهنگ و تربيت متعالي است و در چنين فرهنگ و تربيتي غالباً ويژگي‌هايي نظير اعتماد اجتماعي، عطوفت اجتماعي، عدالت اجتماعي، اعتدال اجتماعي و... را مشاهده مي‌كنيم.

بديهي است در نخستين نهادي كه كمك به رشد و گسترش اين گونه ويژگي‌ها را مي‌توان ديد و بايد از آن انتظار داشت، پس از خانواده مدرسه است.

طبيعي است كه در فرهنگ سالم و متعالي، نخستين محرك و مشوق چنين مديريت آموزشي و آموزش، پرورش رسمي خواهد بود و گرنه فرهنگ، بيمار و فرسوده تلقي خواهد شد. همچنان كه مدرسه سالم و پويا مهم‌ترين عامل تقويت و ترويج فرهنگ سالم خواهد بود. در جامعه سالم و زنده، فرهنگ و آموزش، پرورش سرچشمه و زيربناي پيشرفت‌هاي همه‌جانبه آن جامعه تلقي مي‌شوند كه با هم در حركتند و از توقف و اكتفا به گذشته و حال بيزار.

اين كتاب به مطالعه همين مقوله‌هادر حوزه فرهنگ و آموزش، پرورش مي‌پردازد با اشاره به اين نكته كه هيچ مقامي در حوزه تربيت، از مطالعه مستمر مسائل جامعه و جهان امروزي بي‌نياز نيست.

كتاب حاضر در پنج فصل تهيه و تنظيم شده است كه فصل اول آن در خصوص ماهيت آموزش، پرورش و فرهنگ است.

به باور نويسنده، آموزش، پرورش يا تربيت، فرآيند كمك كردن به مردم، به ويژه كودكان و نوجوانان است تا استعدادهاي خدادادي خود را شكوفا سازند و رشد و گسترش دهند، رفتارشان را تغيير دهند يا وضع موجود رفتار خود را به وضع مطلوب تبديل كنند، در آموختن مهارت‌هاي زندگي موفق شوند و سرانجام از سلامت و زندگي لذت‌بخش بهره‌مند شوند تا بتوانند شهروندي سالم و مؤثر باشند.

در ادامه به ويژگي‌هاي تربيت رسمي يا آموزش، پرورش اشاره شده است. نويسنده معتقد است آموزش و پرورش،هم فرآيند است و هم روش، سراسر زندگي انسان را دربر مي‌گيرد، همه ابعاد رفتار انسان را شامل مي‌شود، هدفمند و جهت‌دار است، جزو مسئوليت همگاني است، فرآيندي است آينده‌گرا و آينده‌نگر، فرآيندي است اجتماعي كه تظاهر بردار نيست، هم متغير است و هم تابع، قابل خريد و فروش نيست، ذاتاً تغيير دهنده و پرهزينه است، از متغيرهاي متعدد و متنوع متأثر مي‌شود و همچنين آموزش و پرورش بدون شرايط يا موقعيت مساعد، موفق نمي‌شود.

نكته قابل توجه اينكه در مدرسه امروز، آموزش، پرورش تعاملي است ميان مدير، معلمان، دانش آموزان و خانواده‌هاي ايشان و شرايط يا موقعيت آموزشي، وضع جغرافيايي مدرسه، تجهيزات، منابع يادگيري، ساختمان و ساختار مدرسه، وسايل و ابزارهاي آموزشي و...

از ديگر ويژگي‌هاي آموزش و پرورش كه بدان اشاره شده است، اينكه فرآيند تربيت، ذاتاً و به ويژه در دنياي امروز، مستلزم آگاهي‌هاي متعدد، متنوع مطمئن است و ديگر اينكه اين فرآيند، ذاتاً زيربناي فلسفي، علمي و هنري داشته و مستلزم حساسيت، فعاليت، خلاقيت جدي و آگاهانه مربي و متربي باهم است.

به اعتقاد نويسنده، آموزش، پرورش، به عنوان يك علم و يك مهارت، ذاتاً زبان و منطق خود را دارد و ذاتاً به همه امور و موارد زندگي آدمي مي‌پردازد و از شرايط و مقتضيات زمان و مكان و به طور كلي فرهنگ جامعه و جهان متأثر مي‌شود و همچنين مستلزم مديريت حساس و فعال و خلاق و دقيق بوده به طوري كه اين فرآيند نه تبليغ است و نه تلقين بلكه هدايتي است مستدل و ماهيتاً متضمن نگرش جهاني و مستلزم مربيان يا معلمين و مديران تربيت شده است، چنانكه انجام گرفتن تربيت را تنها در تغيير رفتار مي‌توان ملاحظه كرد.

در مجموع اين مقوله ذاتاً دنياي افكار و عقايد و دنياي عمل را با هم در بر مي‌گيرد.

فصل دوم كتاب حاضر نقش آموزش و پرورش در فرهنگ عمومي را مورد بررسي و پژوهش قرار مي‌دهد كه در اين راستا آمده است: هم فرهنگ و هم آموزش، پرورش دو پديده آفريده انسانند و مانند خود انسان، مدام در حال تغيير و رشد و تكامل هستند. ركود هر كدام از آن‌ها به ركود انسان خواهد انجاميد و ركود انسان يعني در وضع گذشته و موجودش در جا زدن، و هراس از تغيير و تحول كه طبعاً به ركود و زنگ‌زدگي عمومي و آموزش، پرورش منجر خواهد شد. انسان از لحظه پيدايش تا پايان عمرش پيوسته در حال تغيير و تكامل يا رشد و تكامل است و به تبع آن نيازهاي او متعدد و متنوع خواهند شد و اگر آموزش و پرورش بر اين نيازها مبتني نباشد و هدفش اين باشد كه انسان را تابع خودش گرداند و تحول طبيعي را از او بگيرد طبعاً مرده و راكد تلقي خواهد شد و مدارس و دانشگاه‌ها را گورستان افكار و ديدگاه‌هاي پوسيده و سرانجام بي‌ حال و ايستا خواهد كرد.

در ادامه، مؤلف اين كتاب از مطالعات و تجارب شخصي خود به وجود نيازهاي زير در دانش‌آموزان و دانشجويان در جهان امروز و فردا پي برده است كه به اعتقاد وي هرگز نبايد آن‌ها را قطعي تلقي كرد و نيز تربيت آن‌ها بر حسب تقدم و تأخر نيست، از جمله اين نيازها به اين موارد اشاره شده است. چگونه به طور شخصي يا مستقل بينديشند، تصميم‌ بگيرند، انتخاب و يا عمل كنند و همچنين ياد بگيرند و به ديگران متكي نباشند و اينكه چگونه انتقادي و خلاقانه بينديشند و از تقليد محض به دور باشند و...

بديهي است ارضاي همه نيازهاي مذكور و نيازهاي ناگفته در اين يادداشت‌ها به شرايط اجتماعي بستگي دارد زيرا به طور عمده فرآيندهاي اجتماعي هستند و به عبارت ديگر هرگاه ارضاي سالم اين نيازها را خوشبختي يا سعادت تلقي كنيم مي‌توان گفت كه سعادت يا خوشبختي فرآيندي است اجتماعي. در دنباله اين بحث به انتظارهاي جامعه و جهان امروز از دانش‌آموزان و دانشجويان، پرداخته شده است به اين ترتيب كه جامعه و جهان كه سرمايه‌گذاران آموزش و پرورش هستند، متقابلاً از برخورداران از اين آموزش، پرورش، انتظارهايي دارند از اين گونه: خردمندي و فرزانگي، دريافت مسائل واقعي جامعه و جهان و پرداختن مسئولانه به آن‌ها، آشنايي به روش‌هاي حل اين گونه مسائل يا كمك به فراهم آوردن امكانات حل آن‌ها، توان و چالش به وجود آوردن امكانات و موقعيت‌هاي مساعد، برخورداري از يادگيري فعال و موفقيت بهتر در تحصيلات و پژوهش و... و سرانجام اينكه، طوري بارآيند و فرهيخته شوند كه به خودشويي مغزي گرفتار نشوند يعني اين جهان بزرگ و متحول را تنها از چشمه تخصص خود ننگرند و معلومات تخصصي خود را تنها درمان و داروي دردهاي جامعه بشري تصور نكنند.

به نقل از كتاب حاضر، آموزش و پرورش، كه در تدبير و تلاش نظام‌دار براي تغيير رفتار يا تبديل وضع به وضع مطلوب رفتار و زندگي آدمي، خلاصه مي‌شود، هنگامي مؤثر و موفق خواهد شد و واقعاً به نفع انسان خواهد بود كه: خرد و خردورزي جانشين احساسات شود.

در ادامه به اين نكته اشاره مي‌شود كه در انتخاب و تربيت مدير و معلم بايد به معيارهايي نظير سلامت شخصيت، برخورداري از اعتقاد به ضرورت آموزش، پرورش، برخورداري از جامعيت و جامع‌نگري به انسان و تربيت او و جامعه و جهان، برخورداري از اطلاعات و تمرين‌ها و... توجه داشته باشيم.

ب

به نقل از مؤلف اين اثر، مدارس بايد كارگاه آموزشي باشند، آموزش، پرورش و يادگيري اطلاعات و مهارت‌هاي واقعي براي زندگي واقعي، نه مراكز تبليغ نظرهاي شخصي به بيان ديگر، همه مراكز يا نهادهاي آموزشي، اعم از مدارس و دانشگاه‌ها، وظيفه دارند و مراقب هستند كه چهار نوع تغيير در همه دانش‌آموزان و دانشجويان، حتي در صورت امكان در اولياي ايشان، به وجود آورند و آن تغييرات از اين قرارند: آموختن آنچه دانش‌آموزان و دانشجويان نمي‌دانند و بدون آن، زندگي سالم و مستقل در دنياي امروز غيرممكن است، جبران، ترميم و تكميل نقص‌ها و نارسايي‌هايي كه در اطلاعات و مهارت‌هاي محصلان ديده مي‌شود، اصلاح يا برطرف ساختن عيب‌ها يا نادرستي‌هايي كه دانش‌آموزان و دانشجويان در افكار، معلومات و مهارت‌ها دارند، يادگيري در حد تسلط يا تخصص.

موضوع ديگري كه در اين فصل به آن پرداخته شده است اين است كه تفكر تأملي يا عميق‌انديشي را جانشين تفكر تخيلي يا ساده‌انديشي كنيم كه در اين باره مي‌خوانيم:

از جمله مؤلفه‌هاي ساختار آدمي كه گاهي بهترين معرف او تلقي مي‌شود، استعداد ويژه تفكر يا انديشيدن است. به اين معنا كه انسان قرن‌ها به عنوان يك حيوان متفكر يا انديشمند معرفي شده است كه هنوز هم اغلب چنين معرفي مي‌شود. اما در روان‌شناسي امروز براي بحث و تحليل و تبيين رفتار تفكر از عنوان كلي شناخت استفاده مي‌شود كه اصلاحي است دربرگيرنده تفكر، معرفت و حافظه.

در جاي ديگري آمده است: علم، فلسفه و هنر، به طور كلي معارف آدمي، بدون ترديد آفريده ذهن‌هاي كنجكاو و خلاق هستند. اگر ما خود را مقيد كنيم به اينكه از خط و محدوده فكري والدين و معلمان خود خارج نشويم و همچنان باشيم كه پيشينيان ما بودند و يا آن چنان بينديشيم كه بزرگان ما مي‌انديشيدند يا مي‌انديشند و يا از فرزندان خود انتظار داشته باشيم نسخه كپي ما باشند، به يقين همگان گرفتار ركود و جمود فكري خواهيم شد.

نكته ديگري كه در اين فصل به آن اشاره شده است، جهاني انديشيدن و جهاني عمل كردن است كه در اين باره آمده است تعبير جهاني شدن در برابر واژه globalization، به كار مي‌رود. اين مفهوم سابقه چنداني در علوم اجتماعي ندارد. مفهوم جهاني شدن كه اكنون روي همه حوزه‌هاي فعاليت بشري و رفتارش تأثير گذاشته است به شكل‌هاي ديگري از قبيل دهكده جهاني، فرهنگ جهاني، زبان‌ جهاني، حكومت جهاني، فلسفه جهاني، ايدئولوژي جهاني، جهان شمولي، جهان وطني و... مطرح مي‌شود.

در هر صورت، آنچه تقريباً مسلم است و حتي غيرقابل كنترل، اين است كه: آفرينش انسان، آن چنان است كه نمي‌تواند انفرادي زندگي كند، همچنين در جهان امروز نه تنها فرد بلكه ملت‌ها هم نمي‌توانند جدا از هم به زندگي خود ادامه دهند و نكته آخر فرهنگ و تجارب است كه با وجود مخالفت‌هاي برخي ملت‌ها و دولت‌ها، مدام در حال گسترش و جهاني شدن سريع هستند.

مطلبي كه درباره جهان شمولي آموزش- پرورش در اين فصل مطرح شده است اين است كه هيچ مسئله‌اي در جهان وجود ندارد كه به انسان مربوط نباشد و هيچ مسئله آموزشي وجود ندارد كه در مدرسه قابل طرح نباشد، پس هيچ مسئله جهاني وجود ندارد كه در مدارس و دانشگاه‌ها قابل طرح نباشد.

به نقل از نگارنده، مدرسه يا دانشگاهي را زنده و پويا گويند كه مطالعه مسائل جهاني را دربر دارد، كه در اين صورت آن مركز آموزشي فرزند روز يا پيشرفته يا شناگر و يا احياگر ناميده مي‌شود.

در ادامه به ويژگي‌هاي يك فرهنگ تربيت زنده و پويا پرداخته شده است نظير اينكه آموزش و پرورش مي‌بايست انديشيدن و چالش‌هاي فكري كودكان و نوجوانان را برانگيزاند و تشويق كند، اين فرآيند بايد نسبت به مسائل و نيازهاي واقعي جهان موجود، حساس باشد و به طور جدي به آن‌ها بپردازد و از روبه‌رو شدن با اين مسائل نهراسد و اينكه به روش‌هاي گوناگون، بدون هرگونه تعصب ايشان را تشويق كند و از هيچ گونه كمك به ايشان دريغ نورزد، همچنين مدارس و دانشگاه‌ها پالايشگاه‌ها و دادگاه‌هاي دانش و علم باشند و...

با توجه به آنچه گفته شد مي‌توان انتظار داشت كه حوزه آموزش، پرورش طبعاً يكي از جولانگاه‌هاي پديده جهاني شدن خواهد شد و بنابراين دست‌اندركاران امور آموزش و پرورش كشور ناگزيرند هر چه سريع‌تر و جدي‌تر به مطالعه علمي اين پديده بپردازند و درباره چگونگي رويارويي موفقيت‌آميز با آن بينديشند تا از هرگونه غافل‌گيري زيانمند در امان باشند.

بنا بر قول مؤلف، آموزش، پرورش فرآيندي است مترادف زندگي و بنابراين به واقعيت‌ها مي‌پردازد و ذهنيت‌ها تا آنجايي كه با واقعيت‌ها رابطه دارند، برايش مطرحند نه بيشتر.

همين ويژگي آموزش، پرورش يا تربيت ايجاب مي‌كند كه همه مسئولان يا گردانندگان امور آموزشي كشور، خصوصاً مديران و معلمان در تصميم‌گيري‌ها و فعاليت‌هاي آموزشي خود، واقع‌بيني را جانشين خوش‌بيني و بدبيني بيمارگونه كنند.

نويسنده در اين رابطه مي‌نويسد: براي پي بردن به واقعيت‌ها لازم است بيشتر از شنيده‌ها و خوانده‌ها، به ديده‌ها اعتماد كنيم و مدارس ما دانش‌آموزان و دانشجويان را به مشاهده دقيق يا نگاه كردن تشويق كنند تا گوش دادن و خواندن محض.

وي معتقد است، فلسفه و علم و هنر را سه ويژگي‌ تفكيك‌ناپذير آموزش- پرورش، تلقي مي‌كنيم همچون سه گوشه مثلث كه بدون يكي از آن‌ها ديگر مثلثي نخواهيم داشت و حتي نمي‌توان يكي از آن‌ها را بر ديگري ترجيح داد.

منظور از اين مطلب توجه دادن به اين نكته مهم روان‌شناختي و تربيتي است كه هر معلم بداند و باور كند كه خواه و ناخواه، يك فيلسوف است: مي‌داند چه كند و چرا؟ و چگونه؟ ناگزير است مفاهيم تربيتي را حلاجي كند، درباره زندگي، به طور كلي، خصوصاً آموزش، پرورش جامعه و جهان انتقادي بيندشد از تقليد و تحميل درباره افكار و عقايد اجتناب‌ ورزد، بتواند مطالب درسي را براي همه دانش‌آموزان و دانشجويان، معنادار گرداند به اين معنا كه از هر گونه اظهار فضل و دشوارگويي خودداري كند. ضمن اينكه معلم بداند و باور كند كه در مواد و موضوعات درسي خود، يك عالم است يعني در موضوعات درسي، معلومات مورد نياز را آموخته باشد و علمي بينديشد و عمل كند و بداند كه كودكان و نوجوانان امروز به چه نوع اطلاعات علمي نياز دارند و علاقه‌مندند، چگونه مي‌توان ايشان را به علمي انديشيدن و علمي عمل كردن، راهنمايي و تشويق كرد. چگونه مي‌توان تفكر انتقادي را در ايشان برانگيخت، رشد و گسترش داد و تقويت كرد، با نظر به اينكه هر معلم ناگزير است هنرمند باشد يعني اين واقعيت را بپذيرد كه آموزش و پرورش تقليدي هرگز نمي‌تواند كودكان و نوجوانان را شهروندان مبتكر و خودگردان بار آورد و طبعاً ناگزيرند كليشه‌اي زندگي كنند، دروس را تنها حفظ كلامي كنند، امتحان بدهند، مدرك تحصيلي بگيرند و حتماً هم كارمندي را پيشه كنند زيرا غير از اين را نياموخته‌اند و اين را مطمئن‌ترين راه تأمين زندگي مي‌دانند.

به نقل از كتاب حاضر، معلم هنرمند يا خلاق، گذشته را مي‌خواند اما در گذشته نمي‌ماند و بر حسب نيازهاي روزگار حركت مي‌كند، هميشه مي‌كوشد راه و روش‌هاي نويني را كشف كند، كلاس را به شكل كارگاه آموزشي درآورد، خود شناگر باشد نه شناور و دانش‌آموزان را به تمرين شناگري در طول زندگي برانگيزد و راهنمايي كند. چنين معلمي طبعاً در امروز و فردا زندگي مي‌كند از مطرح كردن و مطرح شدن فكر نو لذت مي‌برد، فعاليت‌ها و افكار ابتكاري همه دانش‌آموزان را تشويق مي‌كند و فرصت‌هايي را فراهم مي‌آورد كه ايشان آزادانديشي را تجربه كنند.

در فصل سوم اين مجموعه، به واقعيت‌هاي آموزشي پرداخته شده است كه عمدتاً روان‌شناختي و روان‌شناختي- اجتماعي هستند و تغيير وضع موجود آن‌ها به وضع مطلوب امكان‌پذير است به شرط آنكه واقع‌بينانه و بدون تعصب به آن‌ها پرداخته شود و آن‌ها قابل تغيير بداند و بتواند آن‌ها را تحليل و تبيين كند و واقع‌بينانه و به طور جدي به تغيير آن‌ها پرداخته شود.

اشاره به اين نكته مهم ضروري به نظر مي‌رسد كه با همه پيشرفت‌هاي علوم و فنون حتي درباره شناخت آدمي، هنوز هم انسان موجودي ناشناخته است و روان‌شناسي همانند بيشتر علوم مربوط به رفتار انسان، هنوز دوران نوزادي و نونهالي خويش را طي مي‌كند و نمي‌توان و نبايد از آن انتظار داشت كه به همه پرسش‌هاي ما درباره قانون‌هاي حاكم بر رفتار انسان و چگونگي تغيير آن پاسخ دهد جز اينكه مي‌تواند به مردم كمك كند كه برخي از اين قانون‌ها را شخصاً در رفتار

ت

خودشان كشف كنند، به چند و چون عوامل تغيير دهنده رفتار خويش پي ببرند، بر اساس آن‌ها علت‌هاي رفتارهايشان را دريابند و به تغيير آن‌ها بپردازند.

اين نكته مهم نيز بديهي است كه هر گونه غفلت در آموزش، پرورش علمي و مبتني بر مقتضيات و موقعيت‌هاي واقعي زمان طبعاً به پيامدهاي ناگوار جبران‌ناپذير فردي و اجتماعي خواهد انجاميد كه احتمالاً در بلندمدت، آشكار خواهد شد و در اين پيامدها ملت و دولت با هم مسئولند.

مؤلف در ادامه نيز ضمن اشاره به ويژگي‌هاي يادگيري فعال نظير اينكه اين مقوله، هدف روشن و قابل وصول دارد، برانگيخته است، لذت‌بخش است، جنبه‌هاي شناختي، رواني- حركتي و عاطفي را با هم دارد، مسئولان انجام گيرد، كمتر خسته‌كننده است و... ، به خصوصيت‌هاي آموزشي فعال مي‌پردازد نظير اينكه: يادگيرندگان را فعالانه در آموختن شركت مي‌دهد و درگير مي‌كند، فرآيند يادگيري از نيازها و رغبت‌ها، معلومات و تجارب و قدرت ادراك يادگيرندگان آغاز مي‌شود، براي يادگيرندگان معنادار است، تجربه يادگيري را به گونه‌اي سازمان مي‌دهد كه يادگيرندگان را در روشن ساختن و اظهار نيازهايشان ياري كند و...

مطلب ديگري كه در انتهاي اين فصل به آن اشاره شده است اين است كه آموزش، پرورش جز كمك كردن به پيدايش تغيير رفتار يا تبديل وضع موجود رفتار به وضع مطلوب رفتار فرد يا گروه نيست. از سوي ديگر، آموزش، پرورش حق طبيعي همگان است و بنابراين مدرسه، موظف است كه درباره چگونگي تغيير يافتن و تغيير دادن رفتار همه شهروندان بينديشد، برنامه‌ريزي كند، كوتاه‌مدت و بلندمدت و مستقيماً و مسئولانه به اين امر مهم اجتماعي بپردازد.

موضوع فصل چهارم، اين اثر، واقعيت‌هاي روان‌شناختي فراموش شده است در مقدمه اين فصل آمده است: چهار عامل مرتبط به هم،‌ خانواده، مدرسه، فرهنگ و شرايط مدرسه يا موقعيت‌ آموزش، يادگيري، جامعه و جهان به ويژه اطرافيان يا شهروندان هم منطقه به شكل يك سيستم و تعاملي عمل مي‌كنند. آن‌ها مؤلفه‌هايي هستند كه پيوسته با يكديگر تعامل دارند و به طور مستقيم اغلب بدون آگاهي شخصي، رفتار او را شكل مي‌دهند كه تغيير رفتار شكل گرفته، بدون تغيير همزمان آن مؤلفه‌هاي چهارگانه غيرممكن است.

بنابراين بنا بر قول نويسنده، اگر مسئولان امور جامعه، به ويژه در حوزه آموزش، پرورش عالي، واقعاً مي‌خواهند كودكان و نوجوانان ما شهروندان مؤثر و موفقي بار آيند، و همگي از سلامت و سعادت فردي و اجتماعي برخوردار باشند و جامعه ما شكل جامعه مدني، مطلوب يا جامعه‌اي كه همگان، كشور را متعلق به خودشان بدانند و براي پيشرفت همه جانبه آن بكوشند و مشاركت و هميار فعالانه داشته باشند ضروري است كه اولاً جامعه و جهان را يك سيستم در نظر بگيرند و اعتقاد علمي به آن داشته باشند ثانياً به همه شهروندان، همزمان و با هم، بينديشند و از ميان موارد ديگر اينكه معلم، محصل، خانواده و مدرسه يا موقعيت آموزشي از جمله وسايل ارتباط جمعي را با هم و همزمان در نظر بگيرند كه اگر ميان آن‌ها هماهنگي نسبي برقرار نباشد نبايد به آينده مطلوب كودكان و نوجوانان كشور اميدوار شد، از اين رو به گردانندگان آموزش و پرورش و وسايل ارتباط جمعي توصيه مي‌كنند كه هرگز گرايش‌هاي ويژه خود را در وظايف اجتماعي خود دخالت ندهند.

نكته‌اي كه در اين فصل ذكر آن ضروري به نظر مي‌رسد اينكه از جمله وظايف درجه اول مدارس و دانشگاه‌ها اين است كه به رشد علمي و گسترش تفكر علمي در همه شهروندان بينديشند و برايشان برنامه‌ريزي كنند و گام بردارند. و اينكه هر مقطع آموزشي، بايد در حد توانش، درباره انتظارات علمي شهروندان كشورش بينديشد و براي پاسخ‌گويي به آن‌ها برنامه‌ريزي كند و به راهنمايي علمي و آموزشي ايشان بپردازد از قبيل: زناشويي موفق، زندگي خانوادگي سالم، آماده‌سازي والدين براي بچه‌داري و...

در ادامه به اين مطلب پرداخته شده است كه از جمله بهترين راه‌هاي تحريك، تشويق و تقويت خلاقيت‌ در كودكان و نوجوانان، حتي بزرگسالان، آماده‌سازي محيط يا شرايط و آزادي دادن به ايشان در فعاليت و خلاقيت است.

در قسمتي از اين فصل درباره كتاب‌هاي درسي آمده است: تقريباً در همه كشورها و در همه مدارس آن‌ها، يك يا دو يا و... كتاب به نام كتاب درسي به دانش‌آموزان و دانشجويان پيشنهاد مي‌شود كه منبع اصلي و به زعم ناشر يا پيشنهاد كننده‌اش، معتبرترين منابع يادگيري مدرسه‌اي است و حتي گاهي معلمان را به تدريس آن‌ها، مستقيم يا غيرمستقيم، مجبور مي‌كنند و ايشان ملزم‌اند كه تنها از محتواي آن‌ها امتحان بگيرند و كتاب يا كتاب‌هاي ديگري را به محصلان تكليف نكنند.

در ادامه مي‌خوانيم: در كشور ما تهيه و تأليف و حتي توزيع كتاب‌هاي درسي به عهده وزارت آموزش- پرورش است و معلمان موظف‌ هستند فقط آن‌ها را تدريس كنند و امتحان بگيرند و معمولاً آن‌ها را جامع‌ترين و معتبرترين منابع علمي معرفي مي‌كنند.

به باور نويسنده ما هرگز به ويژه در عصر حاضر، از تفكر انتقادي بي‌نياز نيستيم و نخواهيم بود. چنين انديشيدني، فرآيندي آموختني است و مستلزم سرمشق زنده و پويا.

پس با توجه به مطالب ذكر شده، همه معلمان و مديران در همه مراحل آموزشي بايد الگوي تفكر انتقادي علمي باشند و تا جايي كه مي‌توانند آموزش يا تدريس خود را بر محور «تحريك و تقويت تفكر انتقادي، در محصلان برگزار كنند و به ايشان فرصت دهند و تشويقشان كنند كه هيچ مطلبي را صرفاً به اين دليل كه معلم گفته و يا در كتاب نوشته شده است دربست نپذيرند بلكه برعكس به بررسي تحليل عوامل يا مؤلفه‌ها و مفاهيم آن بپردازند.

در فصل پنجم كتاب حاضر به واقعيت‌هاي روان‌شناختي در تربيت توجه شده است.

در اين راستا آمده است هر كدام از مراحل رشد و تكامل انسان، داراي نيازهاي خاصي است كه اگر به موقع و مشروع ارضا نشوند، نه تنها همان مرحله را براي خود فرد ناگوار مي‌كنند بلكه در دوران‌هاي بعدي زندگي هم موجب ناراحتي‌هايي خواهند شد. بنابراين، اين واقعيت روان‌شناختي طبيعي بايد مورد توجه مربيان و معلمان باشد.

نكته قابل توجه درباره مقوله روان‌شناختي اينكه ديدگاه روان‌شناسي معاصر درباره نوجواني اين است كه نوجواني، دوران انتقالي است در رشد و تكامل از كودكي به بزرگسالي نه مرحله بحران.

اين واقعيت‌ روان‌شناختي ديگر را هم بايد در نظر داشته باشيم كه زمان زقيق «آغاز و انجام» نوجواني عمدتاً به عوامل فرهنگي بستگي دارد تا عوامل زيستي.

به نظر روان‌شناسان معاصر براي داوري درباره چند و چون رفتار يك شخص ناگزيريم علاوه بر مطالعه شخصيت او به عنوان يك فرد، موقعيتي را كه آن شخص در آن قرار دارد و زندگي يا كار مي‌كند و به طور كلي، عوامل انساني و غيرانساني كه او را احاطه كرده و تحت تأثير قرار داده‌اند دقيقاً در نظر بگيريم. چون كه موقعيت يا شرايط محيطي حاكم بر فرد، عامل بسيار مهم تعيين‌كننده شكل رفتار است. مطالعه كتاب روان‌شناسي و فرهنگ تربيت مي‌تواند فرصت مناسب و مطلوبي را براي معلمان و مربيان، والدين و خصوصاً مديران فرهنگي و بالاخص آموزش و پرورش كشور فراهم نمايد تا ضمن آشنايي با آسيب‌ها و مشكلات مرتبط با آموزش و پرورش رسمي كودكان و نوجوانان با دريافت و يا يادآوري راه‌هاي رسيدن به يك نظام آموزشي خلاق زمينه‌هاي تازه‌اي را براي رشد خلاقيت و تغيير اساسي در سيستم آموزش و پرورش كشور فراهم نمايند. اگر چه اين كتاب تنها مي‌تواند به عنوان يك تذكر و يادآوري مطالعه شود اما دربردارنده نكات ارزشمند و قابل توجهي براي ترميم و اصلاح الگوهايي است كه در حال حاضر مخدوش به نظر مي‌آيند.

روانشناسی سلامت

روانشناسی سلامت

آیا یگانه عامل دخیل در بیماری و سلامت، عامل جسمی است؟ آیا بین حالات بدنی و عوامل زیستی تناظری یك به یك برقرار است؟ آیا مسائل روانی در بهبود بیماریها نقش دارد؟ آیا افكار، عواطف و انگیزه های فرد ممكن است در بروز بیماری یا بهبود آن دخیل باشد؟ چگونه است كه برخی در مقابل مصائب تاب می آورند، ولی برخی دیگر در آن حال، دچار انفعال و افسردگی می گردند؟

اینها و دهها سؤال مشابه آن، مسائلی است كه در شاخه ای نوظهور و جدیدالتاسیس در روانشناسی به نام «روانشناسی سلامت » مورد توجه قرار می گیرد. بالا رفتن هزینه های بهداشتی و مشخص شدن نقش مهم عوامل رفتاری در بیمایهای جدید همه گیر، دو عامل از عوامل متعددی است كه باعث رشد چشمگیر و گسترش سریع این شاخه از روانشناسی شده است. در واقع، مشكلات الگوی «زیست پزشكی » به روانشناسان امكان داد تا از معلومات، تحقیقات و مهارتهای بالینی خود در علوم پزشكی نیز استفاده كنند. اثبات علمی این امر كه فرآیندهای بدنی «غیر ارادی »، نظیر ضربان قلب، فشار خون، امواج مغزی و جریان خون به اندامها را می توان با اراده كنترل كرد، دوگانگی روان - بدن را كه پایه اصلی الگوی زیست پزشكی است، با تردید مواجه ساخت.

این شاخه از روانشناسی در سال ۱۹۷۹ برای اولین بار با تاسیس بخش روانشناسی سلامت در انجمن روانشناسی امریكا به رسمیت شناخته شد.

این علم را در گسترده ترین معنای خود می توان كاربرد نظام مند روانشناسی در حیطه های مربوط به سلامت، بیماری و سیستم مراقبت بهداشتی تعریف كرد. انجمن روانشناسی امریكا این علم را با جزئیات بیشتر این گونه تعریف می كند: مجموعه ای از مساعدتهای آموزشی، علمی و حرفه ای رشته روانشناسی برای ارتقا و حفظ سلامت، پیشگیری و درمان بیماری، تشخیص روابط علی و تشخیصی سلامت، بیماری و اختلالات كاركردی مربوطه و نیز برای تجزیه و تحلیل و بهبود سیستم مراقبت بهداشتی و شكل دهی سیاستهای بهداشتی.

در یونان باستان نیز، كه پزشكی غرب ریشه در آن دارد، وضع چنین بوده است. بقراط اولین كسی بود كه شالوده های اولیه بنای رفیع پزشكی «عقل مدار» را ریخت و باورها و معلومات كنونی پزشكی تا حدود زیادی مرهون خدمات اوست. پس از وی، جالینوس راه او را ادامه داد و تشخیص بیماری را بر چارچوبی مبتنی بر كالبدشناسی و فیزیولوژی بنا نهاد. رنسانس در قرن پانزدهم میلادی، عقل گرایی را به حیطه پزشكی وارد ساخت. بسیاری از اقدامات چشمگیر در پزشكی در سالیان اخیر رخ داده است، ولی قرن بیستم شاید تنها دوره ای در تاریخ است كه در آن، جو غالب پزشكی بیشترین اهمیت را به مسائل بدنی می دهد و از نقش عوامل روانی در بیماری و سلامت غفلت می ورزد. امروزه با وجود پیشرفتهای عظیم در جنبه فنی پزشكی، جنبه انسانی آن به آسانی به بوته فراموشی سپرده شده است.

از سوی دیگر، تا این اواخر تقریبا همه روانشناسان منحصرا به مشكلات روانی توجه می كردند و در این علم، «دكتر» دقیقا معادل «روان درمانگر» گرفته می شد; اما در سی سال اخیر، آنان متوجه امكان كاربرد یافته های روانشناسی در نیل به سلامت و حفظ آن شدند و بدین ترتیب، شاخه روانشناسی سلامت به وجود آمد. در واقع، روانشناس سلامت، به بررسی مسائل روانی در حیطه كار پزشكی و حوزه های وابسته آن می پردازد و در این راه ممكن است به عنوان مشاور پزشك یا تیم پزشكی، پژوهشگر، ابداع كننده برنامه های آموزش بهداشت برای عموم مردم، از طریق رسانه های جمعی و یا متخصص بالینی مستقل عمل كند.

انسان كامل (مطلوب) از ديدگاه اسلام و روانشناسى

انسان كامل (مطلوب) از ديدگاه اسلام و روانشناسى

توجه به انسان كامل - انسانى كه معيارى براى افراد انسانى باشد - سابقه‏اى بس ديرينه دارد. در سير تاريخ، آدمى هميشه به دنبال انسان كامل بوده است و شايد در همين جستجو بوده كه گاه موجودات ماوراء الطبيعى و رب النوعها و گاه قهرمانان افسانه‏اى و اساطيرى; و زمانى هم شخصيتهاى برجسته تاريخ را به عنوان انسان كامل مطرح كرده است. در هر يك از فرهنگها و مكاتب فكرى وفلسفى و آيينها و مذاهب، ردپايى از انسان كامل را مى‏يابيم. بودا، كنفوسيوس، زردشت، عيسى(ع) وحضرت محمد(ص)، افلاطون، ارسطو، متصوفه، عرفا و همچنين برخى از روانشناسان معاصر، سخن از انسان كامل يا مطلوب به ميان آورده‏اند (با نامهاى مختلف: آزاده، فيلسوف، انسان بزرگوار، شيخ و پير، ابر انسان، خليفه‏الله، انسان به فعليت رسيده و...). شايد بتوان گفت ريشه گرايش به انسان كامل، ميل به كمال در درون آدمى است و همچنين دورى از نقص و ضعف و حقارت است. بنا به قول آدلر، دورى از احساس كهترى، از نيازهاى اساسى آدمى است; و نيز مى‏توان گفت: منشا آن در انديشه «خداگونه بودن انسان‏» است كه هم در تفكرات دينى و هم فلسفى وجود دارد.

اگر چه بررسى جامع موضوع «انسان كامل‏» كه در حقيقت موضوعى ميان رشته‏اى است (حداقل مشترك ميان فلسفه، روانشناسى و اخلاق)، نيازمند فراغ بال و جمع مساعى انديشمندان عديده است; اما در اين جستار با نگاهى گذرا به پيشينه تاريخى اين موضوع، تعريف وتحديد آن، بررسى تحليلى و تطبيقى آن را از زاويه‏اى محدود (ديدگاه روانشناسى و اسلام) در دو بخش پى‏مى‏گيريم.

اهميت مقام انسان از نظر هر متفكرى مربوط به جهان بينى و روانشناسى اوست. بدين معنا، فيلسوفى كه مادى است و به انسان از ديدگاه امور مادى و روابط سياسى و قوانين حاكم بر ماده مى‏نگرد، او را موجودى سلطه‏جو، وطالب هرج و مرج دانسته است; مثلا «هابز» مى‏گفت: «انسان براى انسان، گرگ است‏»; اما كسانى كه انسان را از جنبه معنوى و ملكوتى مى‏نگريسته‏اند، او را به درجه‏اى والا مى‏دانسته‏اند كه مانند «اسپينوزا» مى‏گفته‏اند: «انسان براى انسان، خداست‏».

يكى از اصول عمده انسانشناسى را در نيمه قرن پنجم ق. م «پروتاگوراس‏» يونانى بيان كرد: «انسان معيار همه اشياست‏» و سقراط، اصل «خودت را بشناس‏»، مقدمه تعاليم خود قرار داد. انسان، جهان و خدا، موضوعات عمده تفكر غربى را از آغاز تاريخ مكتوب آن تشكيل مى‏داده است. در قرون وسطى با الهام از انديشه مسيحى، پايگاه انسان عبارت از اين بود كه «انسان يكى از مخلوقات خداست‏» و بايد انديشه و كردار او چنان سامان يابد كه تفوق ارزشهاى دينى را منعكس نمايد. دانش انسانشناسى گرچه به صورت مستقل نبوده، ولى در بخشى از «كلام‏» كه در آن از سقوط و هبوط انسان بحث مى‏شد و امكان نجات او را به توفيق الهى و از طريق فدا شدن مسيح(ع) مطرح مى‏كرد، قرار داشت.

در طول قرن نوزدهم، چارچوب مادى و معنوى تمدن قديم، تحت‏تاثير انقلاب صنعتى و انقلابهاى سياسى در هم شكست. ماكس استيرنر، كركگور و نيچه، هر كدام يك نوع فردگرايى افراطى عرضه كردند. اگرچه مفهوم شخص نزد آنها تا حدى جهت‏گيرى منفى داشت، ولى مفهوم شخص‏گرايى در قرن بيستم (با الهام از همان فردگرايى قرن نوزدهم) مى‏كوشد تصورى مثبت‏باشد و اجزاى تشكيل دهنده انسان را به هم بپيوندد. «شخص‏» بيش از آنكه بكوشد يك منش استثنايى پيامبرانه نمايش دهد، عبارت از مجموعه‏اى از ارزشهاست كه هر انسانى را مى‏سازد. همين امر يكى از تفاوتهاى مهم انسانشناسى شرق و غرب است. در كشورهاى شرقى، تاكيد بر وجود فردى، غالبا نوعى خطا و گناه تلقى مى‏گردد و نجات يا آزادى را در انكار فرديت و محو كامل نفس در ذات نيستى مى‏توان يافت. در مقابل، «گوته‏» آلمانى مى‏گفت: «كيفيت‏يك شخصيت‏به تنهايى مى‏تواند سعادت آدميان را تضمين كند». در انسانشناسى فلسفى، فرد انسانى موضوع ارزشها به شمار مى‏رود; ولى ساختارگرايى اشتراوس، انديشه اصالت جمع افرادى چون ماركس، و روان‏پژوهى بيمارگونه فرويدى، همگى جرياناتى هستند كه انسانشناسى فلسفى را تهديد كردند. در اين علوم، انسان نه به عنوان فاعل، بلكه به عنوان منفعل و موضوع تركيبات انديشه‏ها عرضه گرديده است; ولى در مقابل، انسانشناسى فلسفى، تاكيد دارد كه هر موجود انسانى -على‏رغم همه تاثرات داخلى و خارجى- بايد مسئوليت وجود خود را مسلم فرض كند. اين علائق در پديدارشناسى معاصر، كه از «ادموند هوسرل‏» آلمانى و شاگردش «ماكس شلر» الهام گرفته است ديده مى‏شود. در نظر آنها، شعور شخصى عبارت از پيوستن به اصل و غايت‏حقيقت عينى است. اصالت وجود «كارل ياسپرس‏»، «برديانف‏»، «مارتين هايدگر»، «گابريل مارسل‏»، «موريس مولو پونتنى‏» و «ژان پل سارتر»، براى شعور شخصى به عنوان منشا همه تعهدات عينى انسان، تقدم قائل مى‏شود.

انسان به عنوان خلاق فرهنگ و متاثر از فرهنگ است; عالم عينى -كه هر انسانى زندگانى روزمره خود را در آن به سر مى‏برد- با نمادهايى نمايش داده مى‏شود كه خاص اجتماع ويژه‏اى در زمان ويژه از تاريخ آن است. بنابراين براى انسانشناس، انسانيت محصول همه تاريخ و فعاليت‏حال و گذشته انسان است. «جامعه‏شناسى معرفت‏» نيز پيش‏بينى مى‏كند كه هر فرد موجود، زندانى فضاى فرهنگى است كه در آنجا بهم رسيده است. البته اين درست است كه انسان محصول فرهنگ است، ولى اين نيز به همان اندازه درست است كه فرهنگ هم به وسيله انسانها پيدا شده است و اين دو حقيقت در تعامل با يكديگر، همديگر را توازن مى‏بخشند.

بنابراين مى‏توانيم به طور خلاصه اصول عمده انسانشناسى فلسفى اوايل قرن بيستم را به عنوان زيرساخت فكرى روانشناسان انسانگرا كه انسان كامل را توصيف كرده‏اند، چنين برشماريم:

1 - انسانى است كه از آسمان به زمين آمده و زمينى شده است.

2 - انسانى است كه در ميان جانوران ديگر و در كنار آنهاست.

3 - اين انسان، داراى شرافت و عظمت است.

4 - موجودى خردمند و فرهنگى است كه در تعامل با فرهنگ ساخته مى‏شود.

5 - هر انسانى‏يك‏شخص‏و موجودمنحصر به‏فرد است.

اصطلاح «انسان كامل‏» اگرچه به اين صورت در متون اوليه اسلامى (آيات و روايات) استعمال نشده است، ولى با اشاره‏اى به معناى لغوى آن مى‏توانيم سابقه استعمال آن را در فرهنگ اسلامى ريشه‏يابى كنيم; كمل: الكمال التمام; كمل: الكاف والميم واللام اصل صحيح يدل على تمام الشى‏ء يقال: كمل الشى‏ء وكمل فهو كامل اى تام; كمل: در ذات و صفات (هر دو) استعمال مى‏شود،كمل الشى‏ء كمالا وكمولا انجام يافت و تمام شد اجزاى آن چيز; كامل: درست و راست‏شده مقابل ناقص، بى‏كسر و نقصان و... كتب لغت ديگر نيز قريب به همين معنا گفته‏اند. بنابراين معناى لغوى آن، يعنى كسى كه در انسانيت تام و تمام باشد و هيچ نقصى نداشته باشد.

منشا و سرچشمه اين اصطلاح، قرآن و احاديث مروى از معصومين است و اگرچه معناى آن همواره ملحوظ نظر عرفا بوده است، شايد بتوان از موارد نادر استعمال آن، از رساله قشيريه نام برد كه مى‏گويد: بايزيد بسطامى (م 261) از «انسان كامل تام‏» ياد مى‏كند و مى‏گويد عارف پس از فناى در ذات الهى به اين مقام مى‏رسد. نخستين بار «محيى الدين بن عربى‏» اين اصطلاح را رايج مى‏كرد و اصولا هر فص از «فصوص‏الحكم‏» او مشتمل بر بحث در مورد يكى از انبيا يا انسانهاى كامل است، و نيز در ساير آثار خود خصوصا «فتوحات مكيه‏» اصطلاح «انسان كامل‏» را به كار مى‏برد; «انسان كامل كسى است كه به نظر عرفا به عالى‏ترين مقامات معنوى رسيده، جامع جميع عوالم الهيه و كونيه گرديده است، مجلاى تمام‏نماى همه صفات وكمالات الهيه و بالاخره خليفه خداوند بر روى زمين وحجت اوست...». «عزيزالدين نسفى‏» نيز چنين تعبير مى‏كند: «انسان كامل آن باشد كه در شريعت و طريقت وحقيقت تمام باشد... انسان كامل آن است كه او را چهار چيز به كمال باشد: اقوال نيك، افعال نيك، اخلاق نيك ومعارف‏».

بنابراين انسان كامل مورد نظر، مرتبه‏اى متوسط از كمال انسان است كه فراتر از بهنجارى و فروتر از آن حد اعلى و غايت قصواى انسانيت است كه براى جلوگيرى از خلط اصطلاحات، در اينجا تعبير «انسان مطلوب‏» را انتخاب مى‏كنيم و آن را به طور قراردادى چنين تعريف مى‏كنيم: انسانى كه حداكثر سرمايه‏ها و نيروهاى بالقوه خود را در جهت مثبت عليت‏بخشيده است. البته بديهى است كه اين مرتبه كمال يك طيف و يك مسير است نه يك نقطه. با اعتراف به وجود ابهاماتى در اين تعريف، صرفا براى آنكه حيطه موضوع بحث در تعاطى و محاوره بين روانشناسى و اسلام روشن باشد، اين تعريف ارائه گرديد.

انسان مطلوب از ديدگاه روانشناسان

انسان مطلوب از ديدگاه روانشناسان

روانشناسى كمال به جنبه سالم طبيعت آدمى مى‏پردازد، نه به جنبه ناسالم آن (بيمارى روانى). هدف آن نيز درمان مبتلايان به روان نژندى و روان‏پريشى نيست، بلكه بيدارى و رهايى استعدادهاى عظيم انسان براى از قوه به فعل رساندن و تحقق بخشيدن تواناييهاى خويش ويافتن معناى ژرفترى از زندگى است.

ويژگيهاى «خواستاران تحقق خود» (انسان مطلوب از ديدگاه مزلو) عبارت است از:

- آنها به نوبه خود، نيازهاى سطوح پايين‏ترشان را برآورده ساخته‏اند، روان‏پريش و روان‏نژند نيستند، بلكه الگوهاى بلوغ و پختگى هستند. در شرايط وفور نعمت، و در توانگرى و رفاه به سر مى‏برند.

- از نظر سنى، ميانسال يا سالخورده‏اند، البته جوانان هم مى‏توانند به سوى تحقق خود پيش روند.

- ادراك صحيح واقعيت: شناخت آنها از جهان آن گونه كه مى‏خواهند يا نياز دارند، نيست; بلكه همان گونه كه هست، آن را مى‏بينند (شناخت عينى). همچنين در جنبه‏هاى مختلف زندگى مثل هنر، علائق فكرى، سياسى و علمى، آن طور كه مردم يا بهترين مردم مى‏بينند; نمى‏بينند، بلكه تنها به داورى بدون تعصب خويش متكى‏اند.

- در پذيرش كلى طبيعت، ديگران و خويشتن، نقاط ضعف و قوت خود و ديگران را بدون نگرانى مى‏پذيرند; طبيعت را نيز به همان صورتى كه هست مى‏پذيرند. البته از تفاوت ميان آنچه هستند و بايد باشند، احساس شرمسارى دارند; ولى احساس گناه، اضطراب يا دلواپسى ندارند.

- خودانگيختگى، سادگى و طبيعى بودن: مطابق طبيعتشان عمل مى‏كنند، و صادقانه عواطف و هيجاناتشان را نشان مى‏دهند; البته در مواردى كه رفتارشان موجب رنجش يا ناراحتى ديگران بشود، خوددارى مى‏كنند.

- توجه به مسائل بيرون از خويشتن: نسبت‏به كارشان متعهد هستند بيش از ديگران كار مى‏كنند و از آن لذت مى‏برند; تفريح و استراحت آنها در كار كردن است.

- نياز به خلوت و استقلال و تنهايى: براى كسب رضايت‏به ديگران متكى نيستند و مى‏توانند بركنار از مردم باشند. مى‏توانند خودشان تصميم بگيرند، نظام ارزشى خاص خود دارند و خلوت و تنهايى را دوست دارند.

- كنش مستقل: از محيط و اجتماعى كه در آن به سر مى‏برند مستقلند، داراى نيروى اراده، آزادى عمل و فعاليت هستند.

- تازگى مداوم تجربه‏هاى زندگى و تحسين مستمر آن: با احساس لذت، احترام و شگفتى، تجربه‏هاى خاص زندگى را بدون توجه به تكرارى بودن آنها احساس مى‏كنند; در برابر عادى شدن مواهب زندگى روحيه شكرگزارى دارند و قدر مواهب زندگى را مى‏دانند.

- تجربه‏هاى عارفانه يا اوج: وجد و سرور و حيرتى عميق، مانند تجارب ژرف دينى احساس مى‏كنند و با آن احساس قدرت، اعتماد به نفس و قاطعيتى مى‏كنند كه چيزى جاى آن را نمى‏تواند بگيرد.

- نوعدوستى: نسبت‏به همه انسانها عميقا احساس همدلى و محبت دارند و آماده كمك به بشريتند و خود را از يك خانواده مى‏دانند (مانند احساس برادرى و خواهرى).

- روابط متقابل با ديگران: داراى روابط محكمترى با ديگران هستند، بيشتر از ديگران محبت مى‏كنند واستوارتر هستند; ولى از جهت كميت، روابطشان كمتر از ديگران است. خصوصا نسبت‏به كودكان مهربان و شكيبا هستند. محبتشان در اثر كمبود نيست، بلكه محبتى است كه سرشار از خوشى، شادمانى و خوشبختى است.

- خوى مردم گرايى: در برابر همه مردم -صرف نظر از طبقه، تحصيلات و...آنها-بردبار و شكيبايند و براى كسى كه در پيشه و هنر خود قابليت دارد، احترام صادقانه‏اى قائلند.

- تمايز ميان هدف و وسيله، و خير و شر: هدفها برايشان مهمتر از وسايل دستيابى به آنهاست و داراى معيارهاى‏اخلاقى‏مشخصى‏براى‏تشخيص‏درست‏ونادرست هستند و در تشخيص خير و شر، دچار مشكل نمى‏شوند.

- حس طنز مهربانانه: نوعى شوخ طبعى فيلسوفانه دارند (اين شوخ طبيعها غالبا آموزنده است، به كل افراد برمى‏گردد نه به فرد خاص، و از سر تحقير، خصمانه و براى آزار ديگران هم نيست).

- آفرينندگى: مبتكر و خلاقند; و با ديدى ساده، صميمى، مستقيم و بى‏تعصب به امور مى‏نگرند، نه الزاما به ابداعات هنرى و... .

- مقاومت در مقابل فرهنگ پذيرى: در برابر فرهنگ عمومى عصيان نمى‏كنند و متعارف هستند، ولى در موضوعات اخلاقى يا چيزى كه برايشان مهم باشد، در مقابل هنجارهاى جامعه مى‏ايستند. آنها خود مختارند، يعنى بيشتر به وسيله قوانين شخصى خودشان هدايت مى‏شوند تا قوانين جامعه.

به طور خلاصه مى‏توانيم شخصيت مطلوب از ديدگاه آبراهام مزلو را «انسان خواستار تحقق‏» بدانيم.

انسان مطلوب از ديدگاه اسلام

 انسان مطلوب از ديدگاه اسلام

اصطلاح «شخصيت‏»، همان رويكرد روانشناختى است كه مى‏تواند به گستره وسيع اوصاف انسان مطلوب در آينه اسلام، يكپارچگى بخشد. اين مطلب را هم در اينجا اضافه كنيم طرحى كه در اينجا ارائه مى‏شود، طبعا خالى از خلل‏وخلانخواهدبود،وبايددرآينده‏اصلاح‏وتكميل‏گردد.

در اين طرح با توجه به تعاريف متعدد از شخصيت (از جمله تعاريف آلپورت، مورى و...) تعريف «سالواتور مدى‏» و نمودارى را كه او براى ارائه اجزاى نظريه شخصيت‏بيان مى‏كند، برگزيديم.

تعريف شخصيت: مجموعه ثابتى از خصلتها و گرايشهايى است كه آن دسته از وجوه اشتراك و تفاوتهاى رفتار روانشناختى افراد (افكار، احساسات و اعمال) را تعيين مى‏كند كه استمرار زمانى دارند و از طرفى ممكن نيست‏به سادگى آنها را به عنوان نتيجه اختصاصى فشارهاى اجتماعى و زيست‏شناختى موقتى فهم كنيم. در اين تعريف دو اصطلاح «گرايشها» و «خصلتها»، نياز به توضيح بيشترى دارند.

گرايشها:فرآيندهايى‏است كه جهت گيرى در افكار، احساسات و اعمال را معين مى‏كنند.

خصلتها: «ساختارهاى ثابت‏شخصيت كه نه براى حركت‏به سوى اهداف يا تحقق كاركردها، بلكه براى تعيين واقعيت و محتواى اهداف يا مقتضيات به كار مى‏روند و يا براى تبيين افكار، احساسات و اعمالى كه‏تكرارمى‏شوند كاربرد دارند.» نمودار كلى بخشهاى يك نظريه شخصيت از ديدگاه «مدى‏» را در نمودار مشاهده مى‏كنيم.

همانطوريكه در شكل، قابل مشاهده است، متناظر با اجزاى يك نظريه شخصيت، مى‏توانيم سطوح شخصيت را در چهار مرتبه تصوير كنيم كه از بخشهاى هسته‏اى وعميق شخصيت‏شروع مى‏شود و به بخشهاى پوسته‏اى وسطحى شخصيت (تجليات ظاهرى شخصيت) خاتمه مى‏يابد. خصائل و گرايش هسته‏اى; تعامل اين دو با خارج، كه سبكهاى زندگى يا سنخهاى شخصيتى را ترسيم مى‏كند; خصائل پيرامونى به عنوان كوچكترين واحدهاى اكتسابى شخصيت; و در نهايت اعمال، افكار و احساسات، كه سطح رويه شخصيت را تشكيل مى‏دهد و در ظاهر، افراد مختلف را از يكديگر متمايز مى‏كند.

-قرب به خدا، در حقيقت‏يك نزديكى مكانتى است نه مكانى; كه اين امر با سعه وجودى انسان حاصل مى‏شود و لذا مى‏توانيم جزو خصائل هسته‏اى كه ساختار شخصيت مؤمن را تشكيل مى‏دهند، به حساب بياوريم: «اقرب الناس من الله سبحانه احسنهم ايمانا». «موجودات در اصل آفرينش به هر نسبت كه از وجودى كاملترند، يعنى از وجودى قويتر بهره‏مند هستند، به ذات الهى كه وجود محض و كمال صرف است نزديكترند...». بنابراين بدون ترديد مى‏توانيم قرب به ساحت قدس خداوند متعال را از خصائل هسته‏اى و ساختارهاى شخصيت مؤمن بشماريم.

 - رضا: رضا يك حالت نفسانى در مؤمن است كه نسبت‏به قضاى و قدر الهى تسليم است و نسبت‏به سرنوشت‏خود و امورى كه بر او حاكم است (امور غير اختيارى) خشم و نارضايتى ندارد: «فلا و ربك لايؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما». «نعم قرين الايمان،الرضا». بنابراين رابطه ايمان و رضا كاملا روشن است و مى‏توانيم حالت «رضا» را در عين اينكه جزو آرمانهاى يك مؤمن است از ساختارهاى اصلى تشكيل دهنده شخصيت مؤمن هم به شمار آوريم; كه در ابعاد هيجانى و عاطفى در برخورد با حوادث و مصائب و همه امور زندگى مى‏تواند نمودار گردد.

- فطرت: اين بدان معناست كه انسان چون لوح سفيد به دنيا نمى‏آيد، بلكه ساختار وجودى او داراى رنگ وبوى خاصى است: «كل مولود يولد على الفطرة حتى يكون ابواه يهودانه و ينصرانه...» مرحوم سيد مرتضى در توضيح اين روايت دو احتمال ذكر مى‏كند كه بنابريك احتمال، چنين معنا مى‏شود: «كل مولود يولد على الخلقة الداله على وحدانية الله وعبادته والايمان به‏». در آيات ديگر با اشاره به همين معنى، امر به احيا و اقامه آن فطرت (يعنى شكوفا كردن و به فعليت درآوردن آن) مى‏كند: «فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق الله‏».

بدون اينكه بخواهيم وارد مباحث فطرت بشويم(مثل اينكه: آيا محتواى آن مربوط به شناختهاست، يا گرايشها؟ و اينكه چيست و كدام است؟) همين قدر در اينجا خاطر نشان‏مى‏كنيم‏كه‏مطابق‏آيات‏و روايات فراوان نوعى آمادگى وجودى‏وساختارى براى ايمان به خدا(حداقل) براى انسان ثابت مى‏شود كه از آن تعبير به فطرت مى‏شود; مؤمن كسى است كه از اين ساختار وجودى استفاده مى‏كند و آن را شكوفا مى‏گرداند، بدون آنكه دچار خمول فطرت گردد.

-تعامل خصائل و گرايشهاى هسته‏اى با خارج: در اين بخش شخصيت مؤمن در تعامل با امور خارج از خود، مثل خداوند، خانواده، نهادهاى اجتماعى، اقتصادى و طبيعت و حتى با خود، داراى شيوه‏هاى برخورد خاصى است‏كه‏ازآن‏تعبيربه‏سنخ‏شخصيت‏وياسبك‏زندگى‏مى‏شود:

عبوديت‏خدا

الف - عبوديت‏خدا: عبادات بيشتر ناظر به انجام و ظايف خاص بدنى است (مثل ركوع، سجود، طواف، اعتكاف و...) و يا به تعبير دقيقتر، امورى كه داراى نمودهاى بدنى است (البته بخشهاى قلبى و قصدى آن نيز مورد توجه است). ولى حقيقت عبادت، عبوديت و بندگى خداست; يعنى انسان، خدا را مالك و مدبر خويش بداند. در عين حال اين بندگى و عبوديت، يك بعد عاطفى هم دارد كه نمودهاى آن را به صورت اعمال، افكار و احساسات، در نماز و نيايش، تلاوت قرآن، تهجد، ذكر و مظاهر شديد هيجانى مثل گريستن يا شادى و بهجت، كه به تعبير دقيقتر همان واحدهاى اكتسابى شخصيت را مى‏توانيم در اينجا نام ببريم. در بعد عاطفى مثل خوف وخشيت‏يا شوق و رغبت. همچنين مى‏توانيم تجارب اوج عرفانى را براى مؤمنين ذكر كنيم كه گاهى به صورت رؤياهاى صادقه و دلپذير براى آنها اتفاق مى‏افتد و گاهى هم به صورت مكاشفه و در بيدارى واقع مى‏شود.

در ابعاد شناختى هم، تفكر و انديشه عميق در هستى وآفرينش الهى -از آن جهت كه مرتبط با او هستند- وطلب شناخت و معرفت، در اين زمينه مطرح مى‏گردد: «...و يتفكرون فى خلق السموات و الارض ربنا ماخلقت هذا باطلا»، همچنين مى‏توانيم حسن ظن به خدا را از همين مقوله بدانيم: «احسن بالله الظن فان الله عزوجل يقول انا عند حسن ظن عبدى المؤمن ان خيرا فخر وان شرا فشر».

ب - احسان به خانواده: در مجموعه برخوردها و تعاملها با خانواده، كه در سه شاخه والدين، همسر و فرزندان قرار مى‏گيرند، احسان و نيكى به والدين مهمترين عنصر برخورد است.

ج - روابط اجتماعى: اصولى كه بر روابط اجتماعى مؤمنين حاكم است (كه در حقيقت تعامل همان خصائص و گرايش هسته‏اى با خارج است) عبارتند از: با زبان نيكو با مردم سخن گفتن: «و قولوا للناس حسنا»، خوشرفتارى با مردم، جود و احسان، تعاون و همكارى، مواسات و اينكه خود را ميزان روابط با ديگران قرار دهيد. همچنين بر اتحاد و همبستگى، امر به معروف و نهى از منكر، عفو، ايثار، اجتناب از كارهاى بيهوده و خصوصا بر اينكه در جهت قسط و عدالت در همه شئون جامعه بپا خيزيد تاكيد شده است: «يا ايها الذين كونوا آمنوا كونوا قوامين بالقسط‏»، «العدل راس الايمان‏»، «العدل زينة الايمان‏». در همين راستا، صدق و صفا و يگانگى با مردم اهميت‏بسيار دارد: «الايمان ان تؤثر الصدق حيث‏يضرك على الكذب حيث‏ينفعك‏»، «الصدق اقوى دعائم الايمان‏»، «الصدق راس الايمان و زين الانسان‏». البته اين حالت صدق در زبان و فعل بايد يكسان باشد.

در اين بخش مى‏توانيم خصوصيات اخلاقى ديگرى را نيز كه حاكم بر روابط اجتماعى مؤمنين ذكر كنيم: صبر و بردبارى در مشكلات و مصائب، امانتدارى، وفاى به عهد، عفت و پاكدامنى، فروتنى و تواضع، عزت نفس در مقابل ديگران، حاكم بودن بر هواى نفس و شهوت.

به يك تعبير كلى مى‏توانيم معيار اصلى و حاكم بر جميع روابط اجتماعى را «محبت‏براى خدا و دشمنى براى خدا» ذكر كنيم كه در اين صورت، رتبه‏بندى در مجموع روابط اجتماعى وجود دارد و به نسبتى كه افراد به خداوند نزديكتر باشند (روابط با مؤمنين) رابطه قويتر و بيشتر است. اين مرتبه روابط اجتماعى، كه همراه با ريشه‏هاى عميق عاطفى است و از آن تعبير به ولايت مى‏شود، اختصاص به افراد داخل در دايره ايمان دارد: «المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض‏»، ولى در خارج از اين دايره، وجود روابط اجتماعى ضعيفتر نفى نمى‏شود; خصوصا مراعات ادب و احترام در برخورد با ديگران از جنبه‏هاى عمومى دستورات اسلامى است.

در زمينه‏هاى شناختى نيز مى‏توانيم در همين قسمت «عدم پيروى از گمان و پرهيز از سوء ظن‏»، «حمل به صحت و حسن ظن داشتن نسبت مؤمنين‏»، «آزادى فكر وعقيده‏» و «به دنبال حق و حقيقت‏بودن‏» را ذكر كنيم: «يا ايها الذين آمنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن‏اثم‏».

نتايج كلى اين قسمت چنين است: اولا اسلام در زمينه روابط اجتماعى تاكيد بر مردم آميزى و اوصاف برونگرايى دارد; البته مشروط به آنكه با توجه به روابط خاص با معبود خود در خلوت، عزت نفس و استقلال نفس خود را از دست ندهد و هضم و جذب ديگران نشود. ثانيا مراعات عدل و انصاف و حسن خلق (خوشرفتارى و زبانى نيكو داشتن) در برخورد با مردم (حداقل) و از خودگذشتگى و ايثار و انفاق (در مرتبه بالاتر). ثالثا كيفيت و عمق عاطفى روابط با افراد، نسبت مستقيم با رابطه ايمانى آنها با خداوند متعال دارد.

د - خصوصيات مربوط به زندگى عملى و اشتغال: اخلاص در عمل، امانتدارى، خوب كار كردن، كوشش مجدانه براى كسب رزق، «ان الله يحب االعبد المؤمن المحترف‏» «ان الله يحب المحترف الامين‏». مراعات‏ميزان حلال و حرام و پرهيز از مشاغل و مكاسب حرام ودرآمد حرام به طور كلى.

ه- خصوصيات مربوط به رابطه با طبيعت: بهره بردارى صحيح از آن، استفاده از طيبات و محللات وپرهيز از محرمات; سير و سياحت عبرت آميز در طبيعت; عدم تخريب طبيعت پرهيز از اسراف و تبذير در بهره بردارى از طبيعت «يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث‏»، «قل سيروا فى الارض ثم انظروا كيف كان عاقبة‏المكذبين‏»، «قل سيروا فى الارض فانظروا كيف‏بدءالخلق‏».

و - ويژگيهاى مربوط به بدن: بهداشت و طهارت، ارضاى متعادل غرايز و نيازهاى فيزيولوژيك مثل گرسنگى، تشنگى، نيازهاى جنسى، نياز به استراحت،تفرج و تفريح و ... عدم رهبانيت و تحميل رياضتهاى شاق به خود، پاكيزگى و خلاصه در يك كلام: «مراعات اعتدال‏».

4) افكار، احساسات و اعمال: سطح چهارم شخصيت است كه از ديدگاه اسلام تك تك رفتار به معناى عام آن (شامل افكار، احساسات و اعمال) مى‏تواند در پرتو ايمان و انگيزه الهى رنگ خاصى داشته باشد.

نظرات تطبيقى اسلام نسبت‏به شخصيت مطلوب:

1) انگيزش: قصد تقرب به ساحت قدس خداوند متعال يا محبت و رضاى او، انگيزه اصلى انسان مطلوب از ديدگاه اسلام است. اين انگيزه‏اى است فرارونده از خود، ولى در عين حال داراى جهت گيرى كاملا مشخص; يعنى به سمت‏بالاترين مبدا آفرينش است.

اين انگيزه از امور عبادى شروع مى‏شود و دايره آن مى‏تواند تمام گستره زندگى مؤمن را فرا بگيرد. اگر چه نظريه «فرانكل‏» در اين قسمت مشابهتهايى با آن دارد، ولى او معنايابى را در امور ديگرى مثل رنج، عشق، و خلاقيت ترسيم مى‏كند كه الزاما جهتى فرارونده به سوى مبدا اعلاى الهى مورد نظر او نيست.

فقر و بهداشت رواني از ديدگاه دين و روان شناسي

فقر و بهداشت رواني از ديدگاه دين و روان شناسي

آثار فقر

 الف. آثار جسمي

فقر به صور گوناگون، سلامت جسمي طبقة پايين جوامع را تهديد مي‌كند. فقر، علت اساسي واكسينه نشدن نوزادان، در دسترس نبودن آب تصفيه‌شده و بهداشت، عدم وجود دارو و ديگر راه‌كارهاي درماني و مرگ نوزادان به هنگام زايمان است. فقر علت اساسي كاهش اميد به زندگي، معلوليت و ناتواني و گرسنگي است. فقر مهم‌ترين علت بيماري رواني، استرس، خودكشي، از هم‌پاشيدن خانواده و مصرف مواد مخدر مي‌باشد. در سال 1990 تعداد افرادي كه در فقر شديد زندگي مي‌كردند، يك ميليارد و صدميليون نفر تخمين زده شده است؛ يعني بيش از يك‌پنجم جمعيت كرة زمين. با وجود آنكه از هر ده كودك، هشت نفر عليه پنج بيماري عمدة كشنده براي كودكان واكسينه مي‌شوند و به طور كلي بين سال‌هاي 1980 و 1993 ميزان مرگ و مير نوزادان به 25درصد كاهش يافته و اميد به زندگي بيش از چهار سال افزوده شده و به حدود 65 سال رسيده است، اما در كشورهاي در حال توسعه، هر سال دوازده ميليون و دويست هزار كودك زير پنج سال مي‌ميرند. علّت بيشتر اين مرگ و ميرها، امراضي است كه با صرف چند سِنت براي هر كودك، قابل پيشگيري است. اميد به زندگي در كشورهاي توسعه‌نيافته طبق آمار 1993، چهل‌وسه سال و در كشورهاي توسعه‌يافته، هفتاد و هشت سال؛ يعني دو برابر كشورهاي فقير است. در كشورهاي ثروتمند، اميد به زندگي در سال 2000، به هفتاد و نه سال مي‌رسد، ولي در برخي كشورهاي بسيار فقير، اين شاخص به چهل‌ودو سال تنزل مي‌يابد. تعداد كودكان زير پنج سال كه در سال 1993 مُردند (يعني 12.2ميليون نفر)، معادل كل جمعيت نروژ و سوئد است.

در آستانة ورود به سال 2000، حدود 30 درصد از ثروتمندترين مردم دنيا، متجاوز از 45 درصد گوشت جهان را مصرف مي‌كنند. اين در حالي است كه نزديك 800 ميليون نفر دچار سوء ‌تغذيه‌اند. بيش از 85 درصد كالاها را20 درصد ثروتمندان جهان مصرف مي‌كنند، اما 20 درصدِ فقيرترين اقشار جامعه 0.4 درصد كالاهاي مصرفي را در اختيار دارند. درآمد كشورهاي عقب‌مانده كمتر از 89 ميليارد دلار است و اين در حالي است كه 10 نفر از ثروتمندترين افراد جهان 1.5 برابر رقم مزبور را در اختيار دارند. حدود 60 درصد مردم ساكن در كشورهاي در حال توسعه از خدمات بهداشتي كافي برخوردار نيستند. اين در حالي است كه در آمريكا و اروپا ساليانه معادل هزينة بهداشت و غذاي آن 60 درصد، تنها جهت خريد عطريات مصرف مي‌شود. مشكل جمعيت وسيعي از مردم جهان فقر مطلق است و از حداقل سرپناه و خوراك و پوشاك محرومند. متجاوز از 30 درصد كشورهاي در حال توسعه از آب سالم محرومند و ساليانه 30 ميليون نفر از گرسنگي مي‌ميرند. با وجود اينكه متوسط مصرف پروتئين در كشورهاي اروپايي متجاوز از 120 گرم در روز است، اين رقم در كشورهاي آفريقايي به سختي به 20 گرم در روز مي‌رسد.

با توجه به ارتباط ميان بيماري جسمي و بيماري رواني، فقر از راه تأثيرگذاري بر سلامت جسم، بهداشت رواني فرد را به خطر مي‌اندازد و امكان ابتلا به بيماري‌هاي رواني را در وي افزايش مي‌دهد. بيماري‌هاي جسمي و رواني معمولاً همراه با هم در يك فرد ديده مي‌شوند. افرادي كه بيمار رواني تلقي مي‌شوند، غالباً به لحاظ جسمي نيز بيمارند. از سوي ديگر، بيماران يا ناتوانان جسمي، اغلب دچار ناراحتي رواني‌اند؛ مثلاً، در كهنسالي، ميان افسردگي از يك‌سو، و بيماري‌هاي جسمي، از دست‌دادن كنترل بر ترشحات بدن، فقدان تعادل و ناشنوايي از سوي ديگر، ارتباط و همبستگي وجود دارد. اين ارتباط بين افسردگي، اختلالات شناختي، اغتشاش ذهني حاصل از عفونت، اثرات جانبي دارو، ديابت و اختلالات تغذيه‌اي نيز وجود دارد. بنابراين، اگر يك گروه اجتماعي يا افراد منطقة خاصي را در نظر بگيريم كه مرگ زودرس، مرض قلبي، بيماري‌هاي مزمن و ناتوان‌كننده، زخم‌هاي گوارشي، حوادث دوران كودكي و امثال آنها در آنان بيشتر است، به احتمال زياد فقيرند و ميزان خودكشي، افسردگي، اضطراب و اسكيزوفرني در بين آنان زياد است.

آثار فرهنگي ـ اجتماعي

ب. آثار فرهنگي ـ اجتماعي

1. فقر فرهنگي: غالباً فقر مادي با فقر فرهنگي همراه است. كسي كه از حيث مادي فقير است، فكرش آن‌قدر مشغول تأمين مايحتاج اولية زندگي است كه كمتر مجال و فرصتي براي برآوردن نيازهاي فرهنگي و تربيتي خود و خانواده‌اش دارد. اگر هم فرصتي براي اين كار پيش بيايد، زمينه‌ها و امكانات آن برايش فراهم نيست. در ‌نتيجه، بسياري از مواهب و استعدادهاي خدادادي وي به فعليت نمي‌رسند و بهره‌برداري درستي از آنها صورت نمي‌گيرد. آلفرد مارشال در كتاب تاريخي خود چنين مي‌نويسد: درست است كه به رغم فقر، تحت تأثير عوامل ديني، روابط دوستي و محبت‌هاي خانواده، ممكن است انسان احساس بزرگ‌ترين خوشبختي را بكند و امكان داشته باشد استعدادهاي خود را شكوفا سازد، ولي با وجود اين بايد اذعان داشت كه در محيط فقر، به ويژه در مناطق پرجمعيت، فقر اقتصادي موجب از بين‌رفتن و پژمرده‌شدن استعدادهاي انساني مي‌شود. كساني كه در شهرهاي بزرگ كنوني زندگي مي‌كنند، فرصت كمتري مي‌يابند تا با ديگران پيوند دوستي ببندند. بدون شك، بيماري روحي، جسمي، اخلاقي و فكري فقرا علل ديگري نيز دارد، امّا فقر يكي از عمده‌ترين آنهاست به‌طور كلي رفتار ناهنجار فقرا ناشي از فقر آنان است هنگامي كه علل فقر را بررسي مي‌كنيم، در‌واقع در علل تنزل مقام عدة زيادي از ابناي بشر مطالعه مي‌كنيم.

فقر فرهنگي و فقدان تعليم و تربيت و تحصيلات مناسب، فرد را از دستيابي به روش‌هاي كنترل بر محيط و كاستن از استرس‌هاي ناشي از فقر و محروميت باز ‌مي‌دارد و او را در معرض اختلالات رواني قرار مي‌دهد. علاوه بر اين، محروميت از سواد و تحصيلات، فقر مادي را تشديد مي‌كند و اين تسلسل همچنان ادامه مي‌يابد و با افزايش فقر، بهداشت رواني فرد بيشتر آسيب مي‌بيند.

2. انزوا: تنگدستي به طور طبيعي سبب مي‌شود فرد از چشم جامعه ساقط شود و به گوشة تنهايي پناه برد. حضرت علي عليه السلام  فرمودند: «غنا در غربت وطن است و فقر در وطن غربت». يعني كسي كه ثروتمند است اگر در غربت هم باشد، انگار كه در وطن خود زندگي مي‌كند، امّا تنگدست در وطن خود نيز همانند غريبه است; كسي به او اعتنا نمي‌كند و در‌ نتيجه منزوي است. كمبود روابط با ديگران و احساس تنهايي زمينة مساعدي است براي ابتلا به بيماري‌هاي رواني. از عوامل جاذبة ميان‌فردي و ارتباطات مناسب با ديگران، وضعيت ظاهري و از جمله، پوشش افراد است. به دليل اينكه معمولاً فقر موجب مي‌شود وضعيت ظاهري و لباس فرد در حد پايين و نامطلوب باشد، فقرا در برقراري روابط اجتماعي مشكلات جدي خواهند داشت كه گاه موجب در ‌پيش‌گرفتن انزوا از سوي آنان مي‌شود.

3. پرخاشگري: در جامعه‌اي كه به سبب بي‌عدالتي در توزيع ثروت‌هاي عمومي، مردم به دو دستة فقرا و اغنيا تقسيم شده‌اند و فاصلة طبقاتي عظيمي بين آنان وجود دارد، كينه و عداوت موج مي‌زند. مردم فقير با ديدن زندگي اشرافي ثروتمندان و مشاهدة زندگي فلاكت‌بار خود، كينة آنان را به دل مي‌گيرند و عقده‌هاي رواني بسيار در خود به‌وجود مي‌آورند. علاوه بر اين، كينة دروني و فروخوردة فقرا ممكن است روزي سرباز كند و كساني را كه مسبب اين وضعيت هستند، در خود فرو‌برد. بنابراين، خشم و پرخاشگري طبقات پايين جامعه يا متوجه خود آنان مي‌شود و عقده‌هاي رواني به‌وجود مي‌آورد و يا معطوف اغنيا مي‌گردد و جامعه را از حالت تعادل به سوي هرج‌و‌مرج سوق مي‌دهد. اميرالمؤمنين عليه السلام  به فرزندش محمد حنفيه فرمود: «پسرم، از فقر بر تو بيمناكم. از آن به خدا پناه ببر كه فقر كاستي در دين و پريشاني در فكر و عقل ايجاد مي‌كند و سبب دشمني و كينه است».جملة جالبي هم در اين زمينه از ابوذر نقل شده است: «فردي كه مايحتاج زندگي خود را در خانه ندارد، بسيار در معرض آن است كه پرخاشگري خود را نه‌تنها متوجه افراد، بلكه در جهت تخريب كل نظام اجتماعي سوق دهد».

ضعف اخلاقي و نابهنجاري‌هاي اجتماعي

4. ضعف اخلاقي و نابهنجاري‌هاي اجتماعي: فقر زمينة مساعدي است براي برخي صفات زشت اخلاقي، نظير حسد كه نتيجه‌اش در جامعه به صورت نابهنجاري‌هاي اجتماعي بروز مي‌كند. اميرالمؤمنين عليه السلام  مي‌فرمايد: «كسي را كه دنبال رزق و روزي خود مي‌رود، نكوهش نكنيد؛ زيرا كسي كه امكانات زندگي ندارد، خطا و اشتباهاتش زياد است». يكي از پيشتازان جرم‌شناسي در طي يك بررسي نشان داده است كه در ايتاليا خانواده‌هاي فقير 60 درصد جمعيت را تشكيل مي‌دادند، اما جرايم مربوط به آنها 85 تا 90 درصد كل جرايم بوده است. همچنين برخي تحقيقات ديگر حاكي از آن است كه 19 درصد جرايم مربوط به فقراي لندن بوده است، در صورتي كه آنان 8 درصد جمعيت را تشكيل مي‌دادند. البته اين بدان معنا نيست كه همة فقرا بزهكار هستند، بلكه بايد گفت كه اگر بيشتر منحرفان و مجرمان فقير باشند، بيشتر فقرا مجرم و بزهكار نيستند.

ماركس، هانري جرج، ويليام بونگر و ديگران در شيوه‌هاي پيشنهادي خويش توصيه مي‌كنند كه بايد كوشش خود را در راه بهبود وضع توزيع درآمدها به‌كار ببريم و بر نابرابري‌هاي اقتصادي فائق آييم. نه‌تنها به دليل اينكه اين امر به خودي خود زيبنده نيست، بلكه به دليل اينكه نابرابري‌هاي اقتصادي زايندة فساد، تباهي و انواع كجروي‌هاست.

5. ضعف اعتقاد و دينداري: شايد مهم‌ترين پيامد منفي فقر از ديدگاه دين آن باشد كه فقر بستر مناسبي براي كفر و بي‌ديني و ضعف اعتقادي است. در روايت مشهوري از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم  و نيز از امام صادق عليه السلام  نقل شده است: «كاد الفقر ان يكون كفراً»; فقر به مرز كفر نزديك است. احتمالاً مشكل‌بودن فهم رابطة فقر مالي با كفر موجب شده است كه برخي، فقر در اين روايت را به فقر نفس (فقر رواني) تفسير كنند، امّا بايد گفت كه برخي ديگر از مفسران حديث، نظير غزالي، لفظ فقر در اين سخن را به همان معناي فقر مادي گرفته و در تبيين آن گفته‌اند: فقر، انسان را در پرتگاه كفر قرار مي‌دهد؛ زيرا اولاً، موجب حسادت به توانگران مي‌شود كه حسد، حسنات و خوبي‌هاي انسان را از‌ بين مي‌برد و ثانياً، فقر موجب مي‌شود كه فقير در برابر ثروتمندان اظهار ذلت و خواري كند و به آبرو و دينش لطمه وارد شود؛ ثالثاً، سبب ناخشنودي به قضا و قدر الهي و نارضايتي از روزي مي‌شود و اين امر، اگر هم كفر نباشد، به كفر مي‌كشاند. علاوه بر اين، در سخن ديگري كه از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم  در اواخر عمرشان نقل شده است، ايشان به حاكمان پس از خود تذكراتي مي‌دهند كه از جملة آنها اين است كه مردم را فقير و تهيدست نگذارند تا به كفر كشيده شوند. در‌ واقع، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم  به حاكمان و برنامه‌ريزان اقتصادي جامعه، فقرزدايي را يادآوري مي‌كند و به آنان هشدار مي‌دهد كه بايد با اجراي عدالت و رفع تبعيض و برنامه‌ريزي براي استفادة بيشتر و بهتر از مواهب الهي، موجبات تأمين معيشت مناسب را براي عموم مردم فراهم كنند تا به كفر و بي‌ديني كشيده نشوند. با توجه به اينكه متوليان امر جامعه فقط مي‌توانند مأمور از بين‌بردن فقر مادي باشند، نه فقر رواني و با توجه به اينكه در هر دو حديث از رابطة فقر و كفر سخن گفته شده است، مي‌توانيم بگوييم كه به احتمال قوي مقصود از فقر در «كاد الفقر أن يكون كفراً»، فقر مادي است. علاوه بر اين، در برخي منابع، سخني از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم  به اين صورت نقل شده است كه اگر رحمت خداوند بر فقراي امت من نبود، فقرْ آنان را به مرز كفر نزديك مي‌كرد.[13] اين سخن، يا حديث مستقلي در كنار آن سخن مشهور است يا يك حديث است كه در برخي منابع به صورت كامل و در برخي ديگر، ذيل آن آمده است. در هر حال، به دليل اينكه مسلماً مقصود از فقرا در اين سخن نيازمندان جامعه است، قاعدتاً فقر در بخش پاياني آن نيز به معناي فقر مادي است.

در گفتار ديگري هم كه پيش از اين ذكر كرديم، امام علي عليه السلام  فقر را كاستي در دين توصيف مي‌كند. اينكه فقر موجب نقصان دين است، به چه معناست؟ فقر اگر حاصل از تنبلي و سستي فرد نباشد، گناه و جرم نيست و ننگي براي فرد به حساب نمي‌آيد. پس منظور از اين رابطه آن است كه فقر موجب مي‌شود كساني كه ايمان قوي ندارند زودتر به گناه بيفتند؛ زيرا برخي گناهان از فقر و احتياج ناشي مي‌شوند. اين تفسيري است كه استاد شهيد مطهري از اين جمله دارد.  شيخ محمد عبده هم در شرح اين جمله چنين نظري دارد و مي‌گويد: زماني كه فقر شديد شد، ممكن است انسان را وادار به خيانت، دروغگويي، ذلت‌پذيري، امتناع از كمك‌كردن به حق كند و همة اينها كاستي در دين است.

از نظر ما، تفسير ديگري نيز براي اين جمله متصور است؛ فقرا به دليل فقر مالي از انجام‌دادن برخي اعمال عبادي نظير حج، صدقه و دستگيري از نيازمندان محروم هستند. هر‌چند اين امر به اختيار آنان صورت نگرفته است و تقصيري متوجه آنان نيست، امّا در ‌هر‌حال محروميت از برخي منافع دينداري و اعمال عبادي است. به همين جهت، آموزه‌هاي ديني تأكيد دارند كه فقرا از لحاظ مالي بايد به‌نحوي تأمين شوند كه علاوه بر نيازهاي ضروري و فيزيولوژيك، نظير خوراك، پوشاك، مسكن و ازدواج، بتوانند نيازهاي معنوي خود را نيز ارضا كنند. امام صادق عليه السلام  در روايتي مي‌فرمايد: «به مؤمن از زكات آن‌قدر داده مي‌شود كه بخورد، بياشامد، لباس تهيه كند، ازدواج نمايد، حج به‌جا آورد، صدقه دهد و قرض خود را ادا كند». جمع بين اين دو تفسير دربارة رابطة فقر و كاستي در دين هم ممكن است؛ بدين‌صورت كه فقرا اگر ايمان قوي نداشتند، زودتر به گناه مي‌افتند و در‌نتيجه، دينداري و ايمانشان كاستي مي‌پذيرد، اما اگر صبر و تحمل كردند و در مقابل وسوسة گناه و آلودگي توانستند مقاومت كنند، از برخي مزاياي دينداري و كارهاي عبادي محروم مي‌شوند.

آثار رواني

 

 ج. آثار رواني

همان‌گونه كه بيان شد، آثار جسمي و فرهنگي ـ اجتماعي فقر، تأثير بسياري بر سلامت روان دارد. با وجود اين، در اين بخش برخي پيامدهاي نامناسب رواني را كه معمولاً بدون واسطه از فقر ناشي مي‌شود، بررسي مي‌كنيم.

 1. كاهش عزت‌نفس

فقير از جايگاه اجتماعي مناسبي برخوردار نيست و همواره مورد تحقير قرار مي‌گيرد. احتمالاً بتوان گفت كه بيشترين آثار رواني فقر از نگرش منفي مردم نسبت به آن نشأت مي‌گيرد. مردم با فقرا به شيوه‌اي كاملاً متفاوت از ثروتمندان رفتار مي‌كنند. اين نگرش منفي و تحقيرآميز در مورد مستضعفان را در مدرسه، فروشگاه، مطب پزشك، بيمارستان، بانك و مراكز اجتماعي ديگر مي‌توان مشاهده كرد. ونسان دكلژاك (1989) معتقد است كه در اجتماع مادي امروزي، كساني كه احساس مي‌كنند پايين‌تر يا بي‌لياقت‌تر از ديگرانند يا حتي احساس مي‌كنند كه محكوم شده‌اند، در همة موارد زندگي احساس شرمساري و خجالت مي‌كنند. اين شرم مثل يك زخم روحي احساس مي‌شود و به «نوروز طبقه» شباهت دارد. در‌واقع، نگاه و رفتار ديگران براي تشكيل هويت شخصي و خودپندارة كسي كه مبتلا به «نوروز طبقه» است، اهميت مي‌يابد.

انسان فقير احساس مي‌كند كه بينوا، فقير، بي‌دست و پا، بي‌لياقت و كمتر از همه است. او باور مي‌كند كه همين هويت را دارد. قبول تحقير ديگران به تدريج دروني مي‌شود و فرد را به اين نتيجه مي‌رساند كه خود را تحقير كند و عزت‌نفس و اعتماد‌ به ‌نفسش را از دست بدهد و اين تصور در وي ايجاد شود كه مسبب اصلي همة بدبختي‌ها و ناشايستگي‌ها، تنها خود اوست.

به نظر مي‌رسد كه نگاه متفاوت به فقرا به اجتماع مادي امروز اختصاص ندارد؛ هميشه اين‌گونه بوده است. اميرالمؤمنين عليه السلام  در كلامي بسيار زيبا مي‌فرمايد كه وقتي دنيا به كسي رو ‌كرد (مثلاً صاحب ثروت يا قدرت شد)، مردم فضايل و خوبي‌هايي را كه ديگران دارند، به او نسبت مي‌دهند، اما اگر دنيا به كسي پشت كرد، حتي خوبي‌هاي خود وي از او گرفته مي‌شود. آن حضرت در سخن ديگري مي‌فرمايد: «فقير حقير و ناچيز شمرده مي‌شود. به حرفش گوش نمي‌دهند و جايگاهش را نمي‌شناسند. اگر فقير راست بگويد، او را دروغگو مي‌نامند و اگر زاهد باشد، او را نادان مي‌خوانند».

خلاصه، فقير به دليل عدم برخورداري از جايگاه شايسته در ميان جامعه، عزت‌نفس خود را از دست مي‌دهد و به همين دليل در معرض ابتلا به انواع اختلالات رواني قرار مي‌گيرد. خودكشي كه اكنون دومين علت مهم مرگ‌و‌مير در ميان جوانان است، ارتباط و همبستگي بسيار نيرومندي با طبقة اجتماعي و محروميت دارد. همچنين خودكشي با الكليسم و اعتياد كه در ميان كارگران غير‌ماهر، بيكاران و بي‌خانمان‌ها رواج بيشتري دارد، مرتبط است. همچنين افسردگي كه شايد به لحاظ تعداد افرادي كه به آن مبتلا هستند متداول‌ترين شكل بيماري رواني باشد، همبستگي و ارتباط بسيار شديدي با طبقة اجتماعي دارد؛ هر‌قدر فقيرتر باشد، احتمال ابتلا به افسردگي در وي بيشتر خواهد بود. رفتار خودآزارانة شديد نيز كه دست‌كم ده برابر بيشتر از خودكشي رواج دارد و در‌واقع پيش‌درآمدي براي آن است، همين الگوي ارتباط با طبقة اجتماعي را نشان مي‌دهد.

2. اضطراب و تشويش‌خاطر

لازمة وجود آرامش در زندگي، تأمين‌شدن حداقل امكانات معيشتي است. بدون وجود اين امكانات، فرد دچار اضطراب و نگراني مي‌شود و زمينة ابتلا به بيماري رواني شديدتر ايجاد مي‌گردد. امام صادق عليه السلام  در حديث طولاني و معروفي كه در مقام بحث با مدعيان زهد و متصوفة زمان خود داشتند، به روش زندگي سلمان اشاره مي‌كند و مي‌فرمايد: سلمان وقتي نصيب سالانة خود را از بيت‌المال مي‌گرفت، به اندازة يك سال مخارج خود را ذخيره مي‌كرد. به او گفتند: تو با اين همه زهد و تقوا به فكر ذخيرة يك سال خود هستي؟ شايد امروز يا فردا بميري و به آخر سال نرسي. سلمان در جواب گفت: شايد هم نمردم. چرا فقط مردن مرا فرض مي‌كنيد و زنده ماندنم را در‌ نظر نمي‌گيريد؟ اگر زنده ماندم، نيازهايي دارم كه بايد برآورده شوند. اي نادان‌ها، شما نمي‌دانيد كه انسان اگر به مقدار كافي وسايل زندگي نداشته باشد، در اطاعت حق كوتاهي مي‌كند و نشاط و نيروي خود را در اين راه از دست مي‌دهد، ولي اگر به قدر كافي وسايل زندگي فراهم شد، آرامش و اطمينان‌خاطر مي‌يابد.

اختلالات رواني

3. اختلالات رواني

تا اينجا به برخي آثار رواني فقر اشاره كرديم و تبيين‌هاي نظري بر‌ اساس متون اسلامي از آن ارائه داديم. تحقيقات تجربي نيز ارتباط نزديك وضعيت اقتصادي فرد و بهداشت رواني وي را تأييد مي‌كند. معلوم نيست كه آيا وضعيت اقتصادي نامناسب، فرد را در معرض ابتلا به اختلالات رواني قرار مي‌دهد يا ابتلا به اختلالات رواني موجب وضعيت بد اقتصادي مي‌شود، اما با وجود اين، روشن است كه قرارگرفتن در شرايط بد اقتصادي، افراد را مستعد بروز مشكلات بهداشت رواني مي‌كند. علاوه بر اين، شرايط اقتصادي نامناسب، رهايي از بيماري رواني و بازيابي سلامت را بسيار دشوار مي‌كند. اين در مقايسه با افرادي است كه در شرايط بهتر و مطلوب اقتصادي قرار دارند.

يكي از اولين تحقيقات در مورد رابطة ميان متغيرهاي اجتماعي و اختلالات رواني، بررسي روابط بين طبقه اجتماعي و اسكيزوفرني بود. از زمان اجراي اولين مطالعه در دهة 1930 ميلادي در آمريكا، تاكنون تحقيقات پيگيرانه فراواني در نقاط گوناگون دنيا اجرا شده و ثبات غير‌منتظره‌اي در تمام اين مطالعات يافت شده است. در مطالعة اوليه‌اي كه در سال 1939، فاريس و دانهام منتشر كردند، محل سكونت تمام بيماران بستري‌شده در يك دورة دوازده ساله در چهار بيمارستان ايالتي و دوازده بيمارستان خصوصي شهر شيكاگو روي نقشة سرشماري آن شهر مشخص شد. وقتي آمار بيماري‌هاي رواني بر‌حسب تعداد موارد در هر صد ‌هزارنفر بيان شد، محققان متوجه تفاوت در بروز اختلال رواني در نواحي گوناگون شهر شدند. اين موضوع به‌ويژه در مورد اسكيزوفرني قابل‌توجه بود؛700 مورد در نواحي مركزي شهر و 100 مورد در نواحي مسكوني حومة آن. قدم بعدي هم‌بسته‌كردن شاخص‌هاي اجتماعي و جمعيت‌شناختي ديگر با ميزان‌هاي متفاوت پذيرش بيمارستاني در نواحي گوناگون آن شهر بود. در نواحي‌اي كه بيماران بيشتر بودند، الكليسم، اعتياد و فقر هم بيشتر بود و ساكنان آن غالباً جزو پايين‌ترين طبقات اجتماعي بودند و زير خط رسمي فقر زندگي مي‌كردند. اين دو محقق از مطالعة خود نتيجه گرفتند كه فقر و نابساماني اجتماعي، زمينه‌ساز اسكيزوفرني و ساير مشكلات رواني‌اند.

در اين مطالعه، چندين خطاي بارز وجود داشت كه عمده‌ترين آنها اصطلاحاً جهت عليت نام دارد؛ بدين معنا كه آنان فرض مي‌كردند كه فقر علت بروز بيماري‌هاي رواني است. امروزه امكان اتخاذ جهت علّي كاملاً مخالف با اين فرض هم وجود دارد. امروزه بحث بر سر اينكه آيا موقعيت اجتماعي پايين، علت اختلال رواني است يا اختلال رواني سبب مي‌شود موقعيت اجتماعي بيماران در پايين‌ترين سطح باشد، به بحثي كهنه تبديل شده و هنوز به‌طور كامل حل نشده است.

پس از اين مطالعه، مطالعات ديگري با روش‌هاي بهتر، از ‌قبيل بررسي فردي بيماران بستري‌شده و روش زمينه‌يابي اجتماعي نيز انجام گرفته‌اند كه همه نشان‌دهندة ارتباط موقعيت اجتماعي پايين و خطر بالاتر مشكلات رواني‌اند. در يك بررسي تطبيقي از يافته‌هاي 44 مطالعه كه از روش زمينه‌يابي اجتماعي استفاده كرده بودند، معلوم شد كه طبقة اجتماعي تنها متغير جمعيت‌شناختي است كه به‌طور پايدار با وضعيت روان‌شناختي ارتباط دارد. سن، جنس و نژاد هيچ‌كدام چنين ارتباط پايداري را نشان ندادند. در 28 مطالعه از 33 مطالعه‌اي كه طبقة اجتماعي را به مثابة يك متغير در‌نظر گرفته بودند، در پايين‌ترين طبقة اجتماعي، مشكلات رواني بيش از ساير طبقات به‌چشم مي‌خورد.

وضعيت اجتماعي‌ـ ‌اقتصادي پايين (از نظر درآمد، تحصيلات و شغل) ارتباط نيرومندي با بيماران رواني دارد. چندين دهه است كه مشخص شده است افراد طبقة اجتماعي‌ـ‌ اقتصادي پايين‌تر، حدود دوو‌نيم برابر بيشتر از طبقات بالاتر احتمال ابتلا به اختلال رواني دارند. دلايل اين ارتباط كاملاً روشن نيست، اما ممكن است وجود استرس بيشتر در زندگي فقرا و آسيب‌پذيري بيشتر آنان در برابر انواع عوامل استرس‌زا در مجموع، منجر به برخي اختلالات رواني نظير افسردگي شود. مؤلف ديگر در اين زمينه، ارتباط ميان شرايط اقتصادي و بهداشت رواني را چنين خلاصه كرده است: فقرا بيش از اغنيا، تقريباً به همة بيماري‌ها و ناتواني‌ها اعم از جسمي و رواني مبتلا مي‌شوند. اين هم به لحاظ دفعات ابتلا و هم شدت و مدت آن است.

رويكرد متون اسلامي به فقر

رويكرد متون اسلامي به فقر

در متون اسلامي به آموزه‌هايي مانند زهد و رضا برمي‌خوريم كه تصور مي‌شود تلويحاً فقر را مي‌پذيرد. از اين جهت براي روشن‌شدن ديدگاه اسلام مناسب است فقر را در متون اسلامي بررسي كنيم.

الف. معاني فقر: اين كلمه و مشتقات آن و نيز كلمات مشابه آن نظير مسكين، در منابع اسلامي دست‌كم به چهار معناي متفاوت به‌كار رفته است:

1. فقر مادي: مثل مواردي كه قرآن موارد مصرف زكات را بيان مي‌كند و فقرا را جزو آنان به‌شمار مي‌آورد.

2. فقر وجودي: به اين معنا كه انسان نسبت به خداوند فقير به تمام معناست؛ يعني در وجود و هستي خود نيازمند كامل به اوست .

3. فقرالنفس يا آزمندي و حرص: مانند: كاد الفقر أن يكونَ كفراً.

4. فقر و نياز به خداوند: مثلاً: اللهم اغنني بالافتقار اليك و لا تفقرني بالاستغناء عنك؛ خدايا، با احساس نياز به خودت مرا بي‌نياز كن و با حس بي‌نيازي از خودت، مرا به فقر مبتلا نكن.

به‌نظر مي‌رسد كه واژة فقر در اصل به معناي تهيدست‌بودن و نياز است كه متعلق آن گاهي وسايل زندگي و ماديات است و گاهي اصل وجود و هستي انسان. بنابراين، معناي اول و دوّم در‌واقع دو معنا نيستند، بلكه دو مصداق از يك معنا مي‌باشند. نياز وجودي بشر به خداوند امري است واقعي؛ يعني فرد چه به اين نياز توجه كند و آن را احساس نمايد و چه چنين احساسي در او وجود نداشته باشد، بالأخره اين فقر و تهيدستي در او هست. البته وجود چنين احساسي در درون فرد، آثار رواني فراواني برايش به ارمغان مي‌آورد و در تأمين بهداشت رواني وي بسيار مؤثر است. اگر انسان به چنين دركي رسيد، غني واقعي است، هر‌چند در زندگي مادي غني نباشد. اما اگر چنين فهم و دركي برايش حاصل نشد، فقير واقعي است و اگر تمام امكانات براي زندگي مادي را در اختيار داشته باشد، باز هم حريصانه دنبال مقدار بيشتري از آن است و به قول پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم  اگر انسان به اندازة وسعت دو بيابان مال داشته باشد، طالب گسترة بيابان سوم است و چشم او را جز خاك چيزي پر نمي‌كند. اين همان معناي چهارمي است كه اشاره شد و برخلاف معناي دوم، قابل تحسين و تمجيد است؛ زيرا امري اكتسابي است. اما دربارة معناي سوّم بايد گفت كه به‌نظر مي‌رسد استعمال كلمة فقر در آن، نيازمند قرينه باشد؛ مثلاً، گفته شده است كه بدترين نوع فقر، فقر رواني (زياده‌خواهي شديد) است. بنابراين، اگر قرينه‌اي وجود نداشت، فقر را در متون اسلامي بر فقر مادي حمل مي‌كنيم. به همين جهت در اين حديث معروف كه از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم  و امام صادق عليه السلام  نقل شده است: «كاد الفقر ان يكون كفراً»، منظور از فقر، فقر مادي است. نزديك بودن فقر به كفر را مي‌توان اين‌گونه تبيين كرد كه فقر مانع رفع نيازهاي اوليه مي‌شود و همين محدوديت موجب مي‌شود كه افراد در اعتقادات ديني خود هم به‌تدريج ترديد كنند. گاه محروميت موجب مي‌شود افراد به رفتارهاي نامناسب دست بزنند و انجام تدريجي رفتارهاي نابهنجار از لحاظ ديني، ممكن است افراد را به مرحلة كفر و بي‌اعتقادي بكشاند.

 

ب. عدم مطلوبيت فقر از ديدگاه اسلام

تأثير فقر بر كاهش دينداري را در متون اسلامي بررسي كرديم. توجه به موارد مزبور كه شواهد تجربي بسياري نيز بر آن وجود دارد، كافي است كه فقر را از ديدگاه اسلام نامطلوب تلقي كنيم، به عبارت ديگر، آموزه‌هاي ديني وجود فقر و نابرابري را براي جامعه ماية ننگ و براي بهداشت رواني و دينداري فرد نامطلوب مي‌داند. برخي دلايل عدم مطلوبيت فقر از نظر دين از لابه‌لاي مباحث مربوط به آثار فقر قابل استنباط است، اما براي وضوح بيشتر تلقيِ منفي اسلام از فقر به نكاتي اشاره مي‌كنيم:

1. اسلام شديداً طرفدار عدالت اجتماعي و اقتصادي است و اصولاً برپايي قسط و عدل از مهم‌ترين اهداف بعثت انبيا شمرده شده است.  از سوي ديگر، مي‌دانيم كه فقر در يك جامعه غالباً از نابرابري و بي‌عدالتي سرچشمه مي‌گيرد. اميرالمؤمنين عليه السلام  مي‌فرمايد: «فقير بخاطر زياده‌خواهي ثروتمند گرسنه مي‌ماند». در دو روايت تقريباً مشابه از امام صادق و امام كاظم عليهم السلام آمده است كه برقراري عدالت موجب غنا و بي‌نيازي مردم مي‌شود و در‌واقع، دليل فقر عده‌اي در جامعه، عدم رعايت عدالت در توزيع ثروت‌هاست.

2. فقرزدايي از برنامه‌هاي مسلم اقتصادي در اسلام است. پيشوايان دين، رفع فقر را وظيفة خود مي‌دانستند و چه به‌عنوان يك فرد عادي و چه به‌عنوان مسئول جامعة اسلامي، سعي در ريشه‌كن كردن فقر و محروميت داشتند. امام علي عليه السلام  در سخني كه در ابتداي به‌دست‌گرفتن زمامداري جامعه ايراد كردند، يكي از دلايل پذيرش آن را تعهدگرفتن خداوند از دانشمندان بر عدم رضايت به پرخوري عده‌اي ستمگر و گرسنگي و بيچارگي گروهي مظلوم مي‌داند. اصولاً واجب‌شدن زكات، خمس و صدقات واجبِ ديگر براي آن است كه فقرا زندگي بهتري پيدا كنند و از مواهب زندگي بهره‌مند شوند. اين نشانة آن است كه هدف دين و مقصود از اين مقررات، رسيدن به مواهب زندگي و بهره‌مند‌شدن از آن است. اگر مقصود و هدف دين فقيربودن بود و حد اعلاي تربيت ديني آن بود كه بشر از متاع اين جهان اعراض كند و در فقر و مسكنت و بيچارگي زندگي نمايد، پس فقرا به آن هدف عالي رسيده‌اند و نبايد به آنان چيزي داد تا از حال خوش و سعادتمندانة خويش خارج نشوند. آنان نيز چون غرق در سعادتند نبايد بپذيرند.

3. در كلام و دعاي امامان معصوم عليهم السلام موارد پناه‌بردن به خداوند از فقر و نيز درخواست غنا و بي‌نيازي از مردم فراوان ذكر شده است كه به‌عنوان نمونه به چند مورد اشاره مي‌كنيم:

الف. خدايا، از نيازمندي به همتايان خود، به تو پناه مي‌برم.

ب. خدايا، به تو پناه مي‌برم از ثروتي كه موجب طغيان شود، از فقري كه فراموشي آورد (ظاهراً مقصود آن است كه فقر موجب مي‌شود نام و ياد فرد در جامعه به فراموشي سپرده شود و در‌واقع، منزوي گردد)، از همسايه‌اي كه مرا بيازارد و به تو پناه مي‌برم از بي‌آبرويي‌هاي ناشي از فقر و از ذلت بدهي و قرض.

ج. رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم  فرمود: خدايا از كفر و فقر به تو پناه مي‌برم. فردي پرسيد: آيا اين دو همتاي هم و هم‌سنگ هستند؟ پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم  فرمود: آري.

علامه مجلسي با اينكه ديدگاه مقبولي در اين زمينه ندارد و به‌نظر مي‌رسد كه جانب فقر را ترجيح مي‌دهد، ولي مي‌گويد: درخواست فقر در دعاها وارد نشده است و در غالب آنها پناه‌بردن به خداوند از فقر آمده است.

بنابراين، چنين پديده‌اي كه پيشوايان ديني دائماً براي رهايي از آن به خداوند پناه مي‌برند و هيچ وقت آن را از او درخواست نمي‌كنند، چگونه مي‌تواند مطلوب دين باشد؟

4. انسجام اجتماعي و همدلي ميان افراد براي حفظ جامعة اسلامي بسيار ضروري است و به همين جهت در موارد متعددي به آن دعوت شده است؛ مثلاً، قرآن كريم در اين‌باره مي‌فرمايد: «به ريسمان الهي چنگ بزنيد و متفرق نشويد».از سوي ديگر، در جامعه‌اي كه عدالت در آن وجود ندارد و عده‌اي در ‌نهايت فقر زندگي مي‌كنند، در حالي كه برخي ديگر در اوج رفاه هستند، انتظار همدلي و انسجام جامعه، انتظاري واهي است و چنين جامعه‌اي محكوم به زوال مي‌باشد. در كلامي منسوب به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم  آمده است: «المُلك يبقي مع‌الكفر و لا يبقي مع الظلم»; اگر جامعه‌اي عادل و متعادل باشد قابل بقا هست، هر‌چند مردم آن جامعه كافر باشند، اما اگر ظلم و نابرابري در آن پيدا شد، ديگر چنين جامعه‌اي باقي نمي‌ماند، هر‌چند مردم به‌حسب ظاهر مسلمان باشند.

5. دين براي برآوردن نيازهاي عالي‌تر رواني و سعادت انسان برنامه دارد، امّا ارضا نشدن نيازهاي سطح پايين‌تر و فيزيولوژيك و در ‌واقع، وجود فقر در جامعه مي‌تواند مانعي براي دست‌يافتن به آنها باشد؛ به عبارت ديگر، برآوردن نيازهاي مادي و سطح پايين، زمينه و بستر مناسبي است براي اينكه فرد به فكر نيازهاي والاتر بيفتد و به‌دنبال ارضاي آنها برود. احاديث متعددي به اين مضمون وارد شده است كه غنا و تأمين معاش كمك خوبي براي تقواي الهي است.

6. عواقبي كه فقر به‌دنبال خود دارد، از نظر دين مطلوب نيست؛ مثلاً، آموزه‌هاي اسلامي براي عزت‌نفس اهميت فراواني قائل است. قرآن كريم نيازمنداني را كه جامعة اسلامي موظف به تأمين معشيت آنان است، چنين توصيف مي‌كند: آنان چنان خويشتن‌دار و عفيفند (عزت‌نفس دارند) كه افراد ناآشنا به احوالشان، آنان را بي‌نياز و ثروتمند تصور مي‌كنند، ولي از چهره‌هايشان مي‌توان فقر و نياز را در آنان تشخيص داد و به‌هيچ‌وجه با اصرار چيزي از مردم درخواست نمي‌كنند. همچنين در روايات متعددي آمده است كه خداوند كارهاي مؤمن را به خود وي واگذار كرده است، اما اجازة ذلت‌پذيري به وي نداده است. به همين دليل، به كسي كه قرار است نياز فقيري را برطرف كند، توصيه شده است كه اين كار را قبل از درخواست وي و قبل از آنكه آبروي خود را خرج كند، انجام دهد. در ذيل همين روايت امام صادق عليه السلام  تأكيد فرمود: به خدا قسم، اگر پس از درخواست و لطمه‌ديدن آبرو و عزت‌نفس فقير، همة اموال خود را در اختيار او بگذاري، نمي‌تواني آسيب وارده به شخصيت وي را جبران كني. سخن در اين زمينه بسيار است، اما آنچه در اينجا مدّنظر بود، آن است كه نمي‌توان معلول و پيامد چيزي را نامطلوب و زشت تلقي كرد، اما علّّت را مطلوب و قابل‌قبول دانست. پيامدهاي ديگر نابرابري و فقر، از‌قبيل فقدان تعليم و تربيت، ضعف اخلاقي و عقيدتي، نابهنجاري‌هاي اجتماعي و بروز كينه و عداوت در ميان افراد جامعه نيز چنين وضعيتي دارند. اگر دين براي انسجام اجتماعي، تدين و وجود فضايل اخلاقي و علم‌آموزي و بالابودن سطح فرهنگ و امثال آنها ارزش قائل است، پس مساوات و نزديك‌بودن سطح زندگي در ميان افراد جامعه و محو فقر و نابرابري را نيز مطلوب و ماية ثبات اجتماعي و تأمين‌كنندة اهداف والاي ديني مي‌داند.

موارد مطلوبيت فقر در متون اسلامي

ج. موارد مطلوبيت فقر در متون اسلامي

هر‌چند فقر به‌طور كلي از ديدگاه اسلام نامطلوب است و پيامدهاي نامناسبي براي سلامت جسماني و رواني افراد دارد، امّا مي‌توان در برخي شرايط و از جهات خاصي و برخي برداشت‌ها، آثار و جنبه‌هاي مثبتي براي آن در‌نظر گرفت. در اينجا با بيان نكته‌هايي، درصدديم موارد مطلوبيت فقر را از ساير موارد متمايز كنيم و بدفهمي‌هايي مربوط به فقر را شرح دهيم.

 1. فقر اختياري در مقابل فقر تحميلي

در يك تقسيم‌بندي، فقر مادي را مي‌توان به دو نوع فقر اختياري و فقر تحميلي تقسيم كرد. فقر تحميلي، همان‌گونه كه از نامش پيداست، وضعيت ناگواري است كه فرد علي‌رغم ميل باطني، مجبور به پذيرش آن مي‌شود و غالباً ناشي از توزيع ناعادلانة ثروت در جامعه است. در مقابل، در فقر ارادي (انتخابي) خود فرد فقر را برمي‌گزيند يا به سبب عواملي كه خود وي انتخاب كرده است، پديد مي‌آيد. اين پديده مي‌تواند هم مثبت و هم منفي باشد؛ مثلاً، اگر اين نوع فقر به سستي و تنبلي فرد يا اعتقادات نادرستش دربارة دنيا و آخرت مستند باشد، مسلماً ارزشمند نخواهد بود، امّا گاهي انتخاب زندگي فقيرانه براي تأمين اهداف والاتري نظير ايثار و فداكاري، همدردي با مستمندان و امثال آنهاست. اين نوع فقر انتخابي (كه گاهي زهد هم ناميده مي‌شود)، مثبت و داراي ارزش است. پيشوايان دين، بخصوص وقتي حكومت ظاهري بر جامعة اسلامي را بر‌عهده داشتند، زندگي در سطح زندگي كم‌درآمدترين اقشار جامعه را بر خود فرض مي‌دانستند و آن را موجب تسلي‌خاطر فقرا و حفظ سلامت رواني آنان قلمداد مي‌كردند. البته از نظر آنان، تأمين عدالت اجتماعي در جامعه و نزديك‌كردن سطح زندگي عموم مردم در اولويت اول قرار داشت و از اهداف اصلي آنان رفع فقر به‌طور كامل از جامعه بود، امّا اين امر به زمان نياز دارد و علاوه بر آن، گاهي حوادثي غيرمترقبه نظير زلزله و سيل رخ مي‌دهد و عده‌اي را به‌طور كامل از هستي ساقط مي‌كند. در چنين مواردي براي آنكه فقرا از جهت بهداشت رواني دچار مشكل نشوند، اقدامات مقطعي نيز ضرورت پيدا مي‌كند. يكي از اين اقدامات، هم‌سطح‌شدن زندگي حاكمان با ضعيف‌ترين افراد جامعه است.

 

2. ارزش‌داوري اخلاقي و اجتماعي بر ‌اساس فقر

در طول تاريخ افرادي ناآگاهانه يا براي تأمين مقاصد و خواسته‌هاي خود، فقر و غنا را ملاك ارزش در جامعه و حتي معيار شخصيت در پيشگاه خداوند مي‌دانستند؛ مثلاً، فرعون براي ردّ رسالت حضرت موسي عليه السلام  او را به دليل نداشتن ثروت و مقام، به پستي متهم مي‌كرد و خود را برتر از وي مي‌دانست. او مدعي بود كه اگر موسي راست مي‌گويد بايد دستبندهاي طلا در اختيار داشته باشد. از اين نمونه‌ها در قرآن فراوان به چشم مي‌خورد.

به همين ترتيب، جامعة جاهلي عرب شخصيت افراد را با مقدار مال، ثروت، شكوه و جلال ظاهري مي‌سنجيدند. شاعر مي‌گويد: ارزش فردي كه هزاردينار دارد، هزار است و دارايي خود را اضافه كن تا ارزشت افزوده گردد و ارزش صاحب يك درهم، به همان اندازه است. حتي در اوايل رسالت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم  به دليل فقر، به رسالت وي اعتراض مي‌كردند و آرزو داشتند كه قرآن بر يكي از دو مرد ثروتمند و مشهور مكه يا طائف نازل مي‌شد. آموزه‌هاي اسلام بسيار تأكيد دارد كه ملاك ارزش‌داوري شخصيت، امور مادي نيستو با تأكيد بر اموري مانند ايمان، عمل شايسته تقوا و دانش درصدد است مسائل اقتصادي را از ملاك‌هاي شخصيتي و ارزشي خارج كند. بنابراين، اگر در كنار فقر، فردي از ارزش‌هاي اصيل برخوردار باشد، نبايد فقر او مانع ارزش‌گذاري مثبت او باشد.

 3. مواردي كه متون اسلامي فقر را ستايش كرده است

كلمات اولياي دين اسلام نشان مي‌دهد كه در موارد متعددي فقر را ستوده‌اند؛ مثلاً، از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم  نقل شده است كه فرمود: «فقر ماية فخر من است و به آن افتخار مي‌كنم». مواردي از اين قبيل در روايات زياد به چشم مي‌خورند. تحليل‌ها و برداشت‌هاي گوناگوني در مورد اين روايات ارائه شده است كه به بررسي اجمالي آنها مي‌پردازيم.

الف. فقر ستايش‌شده: در ‌واقع ابراز فقر و نياز در درگاه الهي است و مقصود از فقر در اين موارد، فقر مادي نيست؛ زيرا فقري كه خود پيامبراكرم  صلي الله عليه و آله و سلم  بارها از آن به خدا پناه مي‌برد، چگونه مي‌تواند ماية فخر باشد. پس فقر معنوي و به اصطلاح فقر الي‌الله در اين‌گونه روايات منظور است؛ به عبارت ديگر، غرض پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم  آن است كه احساس نياز به خدا (معناي چهارم فقر طبق نقل سابق) ماية مباهات من است و به آن افتخار مي‌كنم.

از نظر ما، اگر توجيه ديگري براي اين حديث يافت نمي‌شد، تفسير فقر در آن به فقر معنوي (احساس نياز به خداوند) خوب بود، امّا با توجه به آنچه پيش از اين گفتيم كه كلمة فقر اگر بدون قرينه به‌كار رود، مقصود فقر مادي خواهد بود، مي‌توانيم در اينجا نيز آن را به معناي اصلي خود بگيريم و توجيه بهتري برايش بياوريم. به نظر مي‌رسد فقر در اين روايت و امثال آن مي‌تواند به معناي فقر انتخابي يا زهد باشد؛ يعني هدف از بيان اين جمله آن باشد كه منِ پيامبر به‌عنوان رهبر جامعة اسلامي به زندگي فقيرانه و در سطح زندگي عموم مردم افتخار مي‌كنم. فقري كه خود آن را برگزيده‌ام تا مرهمي باشد بر دل‌هاي فقراي شكيبايي كه در راه اعتلاي حق و براي طرفداري از آن، زندگي سخت و مشقت‌بار را بر خود هموار كرده‌اند.

ب. فقر با حفظ ارزش‌ها: گاهي مقصود از مدح فقر، ترجيح‌دادن آن در مقام مقايسه است. به اين معنا كه اگر بر سر دوراهي انتخاب فقر همراه با حفظ اعتقادات ديني يا ثروت و غنا با دست‌كشيدن از باورها قرار گرفتيم، بايد چنين فقري را برگزينيم. در اينجا به‌عنوان نمونه به حديثي از امام باقر اشاره مي‌كنيم. آن حضرت در جمع ياران خود فرمود: هيچ‌يك از شما به حقيقت ايمان دست نمي‌يابد، مگر آنكه سه ويژگي در او باشد: مرگ برايش محبوب‌تر از زندگي، فقر دوست داشتني‌تر از توانگري و بيماري خواستني‌تر از تندرستي باشد. اصحاب سؤال كردند كه چه كسي مي‌تواند اين‌گونه باشد. آن حضرت فرمود: همة شما اين‌گونه‌ايد و براي برطرف‌كردن تعجب آنان ادامه داد: مرگ همراه با دوستي ما اهل‌بيت براي شما دوست داشتني‌تر است يا زندگي همراه با دشمني ما؟ جواب دادند كه به خدا قسم، مرگ در راه محبت شما براي ما محبوب‌تر است. امام فرمود: فقر و توانگري و بيماري و تندرستي نيز چنين هستند. حديث پيامبر گرامي اسلام را نيز اين‌گونه مي‌توان تفسير كرد؛ زيرا گاهي كساني كه منافعشان در ‌نتيجة تبليغ اسلام به خطر افتاده بود، به ايشان پيشنهاد ثروت و رياست مي‌كردند و در مقابل، از وي مي‌خواستند دست از تبليغ توحيد و يكتاپرستي بردارد.

ج. فقر تحميلي همراه با شكيبايي: در برخي روايات، مقصودْ مدح فقراي صابر است، نه خود فقر به‌عنوان پديده‌اي اجتماعي كه غالباً ناشي از بي‌عدالتي در جامعه است. بنابراين، گرچه خود فقر، پديده‌اي است مذموم و بايد از آن به خدا پناه برد، اما گاهي در ‌نتيجة علل طبيعي از‌قبيل خشكسالي يا امتحان و آزمون الهي و امثال آنها انسان مبتلا به آن مي‌شود. اگر در اين راه استقامت به خرج داد و فقر او را از راه راست منحرف نكرد و در اعتقادات و اخلاقياتش خللي ايجاد نشد، چنين فردي مستحق مدح است، البته به دليل صبر و استقامت، نه خود فقر. در ‌واقع، اين روايات در پي ايجاد اعتماد به نفس در فقرا هستند تا شخصيت آنان آسيب نبيند و از سطح جامعه زياد فاصله نگيرند و در ورطة هلاكت نيفتند و از سوي ديگر، زندگي مترفانه و تجملي به‌عنوان يك ارزش در اجتماع مطرح نگردد.

د. زندگي متوسطي كه برخي از آن به فقر تعبير مي‌كنند: گاهي مقصود از فقر در روايات، چيزي است كه به تصور عامة مردم فقر است، ولي در واقع غنا و بي‌نيازي است. كسي كه زندگي متوسط و به‌اصطلاح رواياتْ «كفاف» دارد، محتاج ديگران نيست و در‌نتيجه، غني است، اما مردم ممكن است به دليل برخوردار نبودنش از ثروت كلان او را فقير به‌شمار آورند. بنابراين، اگر در برخي موارد، به رواياتي برمي‌خوريم كه فقر را مدح مي‌كنند، مي‌توانيم آن را به اين نوع زندگي آبرومندانه حمل كنيم.

در متون اسلامي نيز زندگي در حد متوسط مطلوب شمرده شده و پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم  از خداوند زندگي همراه با عفاف و كفاف براي خود، اهل و دوستداران خويش طلب مي‌كند. كفاف، حالت متوسطي بين فقر و غناست كه فرد در اين شرايط از پيامدهاي نامناسب فقر و غنا مصون مي‌ماند. دينداري فرد در اين شرايط نيز به‌نحو بهتري حفظ مي‌شود. البته مقصود از كفاف، داشتن قُوت لايموت نيست، بلكه زندگي آبرومندانه‌اي است كه در آن، احتياجات گوناگون فرد از‌قبيل خوراك، پوشاك، مسكن، ازدواج، تفريحات و امثال اينها تأمين شود و فرد در طبقة متوسط جامعه قرار داشته باشد.