دین و پیش‏فرض‏هاى علوم انسانى

 

 علوم انسانى ، مانند علوم طبیعى ، بر پیش‏فرض‏ها و اصول مسلمى استوارند که در خود این علوم مورد بحث و رسیدگى قرار نمى‏گیرند بلکه یا در علوم دیگر مورد بحث قرار مى‏گیرند و یا به عنوان ارزش‏ها و عقاید دینى و ایدئولوژیکى مسلم فرض مى‏شوند.

  • دین با ارائه معارف هستى‏شناسانه و احکام و باورهایى که بیش‏تر بار ارزشى دارند دو دسته عمده از پیش‏فرض‏ها را به پیروان خود القا مى‏کند که عالم و دانشمند علوم انسانى به میزان تاثیرى که از دین پذیرفته است، آگاهانه و یا ناآگاهانه، از آن‏ها در فرایند پژوهش علمى خود بهره خواهد برد.

این‏گونه معارف و باورهاى دینى گاهى مستقیما به عنوان معارف دینى به افراد منتقل مى‏شوند و گاهى به صورت غیر مستقیم و از طریق نفوذ در سایر عناصر فرهنگى و یا علوم پایه‏اى‏تر، نظیر فلسفه، به فرد انتقال مى‏یابد.

    • مثلا دین اسلام مى‏گوید خداوند هفت آسمان آفریده است و یک مسلمان آن را به عنوان یک معرفت دینى خطاناپذیر مى‏پذیرد، هرچند هیچ مدرک و شاهد تجربى‏اى براى تایید آن وجود نداشته باشد.

گاهى مثلا مى‏گوید هیچ مکانیزم خودکار و دست نامرئى‏اى، مانند آن‏چه که برخى از دانشمندان ادعا مى‏کنند، در جامعه وجود ندارد که مشکلات اقتصادى و اجتماعى را حل کند، و این خود مردم‏اند که باید براى حل مشکلات خود اقدام کنند، و سپس این دیدگاه در کتب درسى مدارس درج مى‏شود بدون آن‏که اشاره‏اى به منبع دینى آن شود.

روشن است که پیش‏فرض‏هاى علوم تنها از دین ناشى نمى‏شود بلکه فلسفه، هنر، ایدئولوژى ، فرهنگ عمومى ، کتب درسى ، و... همگى مى‏توانند منابعى براى این پیش‏فرض‏ها به حساب آیند
.
ولى نقش دین به دلیل آن‏که منبع بسیارى از منابع دیگر قرار مى‏گیرد اساسى‏تر و بنیادى‏تر است و چون در این‏جا تنها به نقش دین، به عنوان منبع پیش‏فرض‏هاى علوم انسانى،توجه داریم از طرح منابع دیگر صرف‏نظر مى‏کنیم.

اکنون این سؤال مطرح مى‏شود که این پیش‏فرض‏ها چه نفوذى در علم دارد و در کدام مرحله از فرایند علم و پژوهش، به چه میزان و چگونه تاثیر مى‏گذارد؟

  • در پاسخ باید گفت که این پیش فرض‏ها و مسلمات اثرات عمیق و گسترده‏اى تقریبا در تمامى فرایند پژوهش علمى بر جاى مى‏گذارد، یعنى هم بر مسایلى که براى مطالعه انتخاب مى‏شوند، هم بر نوع پرسش‏هایى که طرح مى‏شوند، هم بر نوع داده‏هایى که در مقام جست‏وجو و کندوکاو آن‏ها بر مى‏آیند و هم بر مفاهیمى که نظریه‏ها بر مبناى آن‏ها ساخته مى‏شود.
    • یکى از مهم‏ترین موارد تاثیر پیش‏فرض‏ها، نظریه است. بسیارى از علوم و از جمله علوم انسانى، بر اساس نظریات استوارند و تمام مراحل پژوهش‏هاى علمى توسط نظریه هدایت مى‏شوند.

بسیارى از فرضیات پژوهش از نظریه به دست مى‏آیند، انتخاب موضوع، روش مطالعه، انتخاب نوع داده‏ها و انتخاب شیوه‏هاى جمع‏آورى اطلاعات به پیمانه وسیعى از نظریه متاثراند و به وسیله آن هدایت و کنترل مى‏شوند، در حالى که نظریات، همان‏گونه که اشاره شد، بر اصول و پیش‏فرض‏هاى زیادى استواراند که از فرهنگ عمومى، فلسفه، هنر و به ویژه دین اخذ شده‏اند.

  • بنابراین، معارف و باورهاى دینى از این طریق بر تمام فرایند علم تاثیر مى‏گذارد. با توجه به این مساله مى‏توان گفت که نوع پیش‏فرض‏هاى ما در ساختن و یا پذیرش نوع نظریه‏هاى علمى ما تاثیر به سزایى دارد.

معمولا پذیرش یا رد یک نظریه صرفا به وسیله شواهد عینى انجام نمى‏گیرد بلکه در موارد زیادى به دلیل سازگارى و یا ناسازگارى با پیش‏فرض‏هاى پنهان و آشکار محقق انجام مى‏شود.

  • به عنوان مثال مى‏توان به نظریات موجود در جامعه‏شناسى دین اشاره کرد. نظریه از خودبیگانگى کارل مارکس و نظریه اجتماعى امیل دورکیم درباره دین ، مبتنى بر پیش‏فرض‏هاى زیادى است که عمده‏ترین آن‏ها انکار وجود خدا مى‏باشد.

طبیعى است که اگر قرار باشد یک فرد خداشناس نظریه‏اى درباره دین ارائه دهد نظریه‏اى ارائه خواهد داد که اگر اعتقاد به وجود خدا به نحوى در آن منعکس نشده باشد، لااقل با چنین اعتقادى منافات نیز نخواهد داشت. با تغییر پیش فرض‏هاى ما نگرش ما نسبت‏به داده‏هاى موجود نیز عوض مى‏شود و آن‏ها را به شیوه دیگر و از زاویه دیگر مى‏نگریم.
پیش‏فرض‏ها همان‏گونه که از طریق نظریات و فرضیات بر فرایند علم تاثیر مى‏گذارند، مستقیما برفرایند تحقیق نیز تاثیر مى‏گذارند، مثلا در انتخاب نوع داده‏ها، جمع‏آورى اطلاعات و... .

·         دین با القاى معارف و باورهاى مربوط به جهان، انسان و جامعه دیدگاه‏هایى را به پیروان خود ارائه مى‏دهد که به طور مستقیم و یا غیر مستقیم در نظریات، فرضیات، انتخاب داده‏ها و حتى اهداف تحقیق تاثیر شگرفى بر جاى مى‏گذارند.

با تغییر اساسى این دیدگاه‏هاى کلى، که بخش قابل توجهى از پیش‏فرض‏هاى علم را تشکیل مى‏دهند، دید ما نسبت ‏به پدیده‏هاى مورد مطالعه عوض مى‏شود و ممکن است از داده‏هایى که قبلا در اختیار داشته‏ایم تفسیرهاى جدیدى ارائه دهیم. بنابراین، این‏جا یکى از مهم‏ترین مواردى است که دین نقشى بنیادى در علوم، به ویژه علوم انسانى، ایفا مى‏کند.

نتیجه

علوم، از جمله علوم انسانى، به پیمانه وسیعى از دین، ایدئولوژى، فلسفه، و به طور کلى فرهنگ تاثیر مى‏پذیرد.                                           
هر چند معارف و باورهاى دینى در سراسر فرایند علم نقش و حضور فعالى دارند، ولى بیش‏ترین حضور و نفوذ دین را مى‏توان در پیش‏فرض‏ها، انگیزه‏ها و اهداف علوم انسانى یافت; زیرا علم، بسیارى از پیش‏فرض‏هاى بنیادى خود را از معارف و باورهاى دینى اخذ مى‏کند و انگیزه پژوهش و اهداف تحقیق نیز بیش‏تر به وسیله آن‏ها ساخته و توجیه مى‏شوند.

·         بنابراین، علوم انسانى موجود، که ساخته و پرداخته علماى غربى است، به هیچ‏وجه از این حکم مستثنى نمى‏باشد. این علوم پر از مسلمات و اصول پیشینى است که به هیچ روى با معارف و باورهاى دینى ما سازگار نیستند.

پذیرفتن این علوم بدون پالایش و پیرایش، همان‏گونه که موجب تعارض‏هاى ارزشى در سطوح مختلف علمى و فرهنگى در کشورهاى اسلامى مى‏گردد، نشانه عدم استحکام و ضعف توانمندى‏هاى علمى ما نیز مى‏باشد. وضعیت موجود نشان مى‏دهد که این کالاها، مانند بقیه کالاهاى فرهنگى و تکنولوژیکى غرب، در حالى وارد این بازار شدند که خریداران آن‏ها آمادگى پذیرش و مصرف آن‏ها را نداشتند.

  • دانشمندان مسلمان نتوانسته‏اند این علوم را با فرهنگ و عقاید دینى خود سازگار نموده و بدین ترتیب آن‏ها را از آن خویش سازند، بلکه تنها به صورت تقلیدى به فراگیرى سطحى و استفاده آن‏ها پرداخته‏اند

جایگاه علم و دین

 

وقتی درمورد جایگاه علم ودین صحبت می کنیم ، در واقع می خواهیم بدانیم این مسأله از مسائل کدام علم است ، در کجا و چه دانشی درباره علم ودین صحبت می شود.
مسأله علم ودین بیشتر در دو دانش مورد توجه و محل بحث است، یکی الهیات و دیگری فلسفه دین .

·         از آنجا که این دو دانش با مسائل دینی سرو کار دارند ، به بحث علم ودین و مناسبات بین آن دو می پردازند، اما این مسأله برای فرد متدین نیز که طالب علم هم هست ولو اینکه در فلسفه دین و الهیات کار نکند، مطرح است، چون او هم تحت تأثیر کنجکاوی فطری ، در طلب علم است و علم را دوست دارد و از آن سو دین را هم می خواهد ، پس بحث علم ودین از این حیث برای فرد متدین مطرح می شود.

·         بنابر این جایگاه این مسأله دانش فلسفه دین و الهیات است و هر کدام از جهتی به این مسأله می پردازند.متألهان از باب شبهه شناسی به مسأله علم ودین و به ویژه به مسأله تعارض علم ودین می پردازند.

  • وظایف متألهان علی العموم عبارت است از تبیین مفاهیم و اثبات عقاید دینی و دفع شبهات ، به این لحاظ الهیات موضوع و روش واحد ندارد و برای انجام وظایف یاد شده در موضوعات متعدد وارد می شود و از روشهای مختلف بهره می گیرد و به سخن دیگر الهیات کثیر الموضوع و کثیرالروش است. محور وحدت بخش مسائل الهیات غایت واحد و آن دفاع از دین است.
  • ولی نگاه فلسفه دین به مسأله مناسبات علم ودین از منظر دیگری است ، فیلسوفان دین از منظر برون نگر مسائل دینی را مورد بحث قرار می دهند و مباحثی از قبیل بررسی ادله اثبات وجود خدا ، زبان دین ، وجه حاجت بشر به دین ، مناسبات علم ودین و ... را تبیین و تحلیل می کنند.

خاستگاه علم ودین

در مورد اینکه خاستگاه علم ودین کجاست،یعنی به لحاظ تاریخی ابتدا در کجا این مسأله مطرح شد و شکل نخستین آن چه صورتی داشت و چه تطوراتی پیدا کرد ،باید گفت:

  • این مسأله هم در دنیای اسلام مطرح شد و هم در غرب .
  • در دنیای مسیحیت ، طرح آن به صورت جدی بعد از رنسانس بود.در دوره رنسانس ، علوم تجربی به خاطر تحولاتی که پیش آمد، به صورت شتابزده‌ای رشد پیدا کرد و در کوتاه مدت رشد بسیار چشمگیری در این علوم حاصل شد و لذا بحث رابطه علم ودین در دنیای مسیحیت عمدتا روی علوم تجربی متمرکز شد.

آنجا که بحث از علم و دین پیش می آمد معمولا تعارض یافته های عالمان تجربی با آموزه های دینی مشکل آفرین می نمود. در کتابهایی که متألهان غربی یا فیلسوفان دین غربی راجع به این مسأله نوشته اند ، تماما مناسبات علوم تجربی با دین مورد بررسی قرار می گیرد.
برای مثال کتاب تاریخ نزاع علوم تجربی و الهیات تألیف آندرو وایت در سال 1895 یکی از مبسوط ترین کتابها در این خصوص است.

ولی در دنیای اسلام بیشتر رابطه دین با فلسفه مطرح شد و دلیل این هم مشخص است ، مسلمانان در دوره نهضت ترجمه با میراث فلسفی یونان آشنا شدند و آن بخش از میراث فلسفی یونان را که با آموزه های دینی سازگار می یافتند ، وارد حوزه اندیشه اسلامی کردند و گروهی به وجود آمدند و صنفی از دانشمندان شکل گرفتند که فیلسوف نامیده می شوند .

 در فلسفه ای که از یونان گرفته شده بود، درباره جهان هستی ، خدا ، انسان ، آخرت و معاد بحث شده همچنانکه در متون دینی راجع به این امور صحبت شده، در اینجا ابتدا دو دیدگاه کاملا متفاوت و متعارض پیدا شد.

o   گروهی از مسلمانان ، فلسفه را موافق با آموزه های دینی یافتند و سعی کردند که بین آموزه های دینی و میراث فلسفه یونان ، هماهنگی ایجاد کنند، و تفسیر های فلسفی از دین ارائه کردند.

o   گروهی دیگر از مسلمانان به نظرشان رسید که آنچه در متون دینی مطرح شده ، به هیچ وجه سازگاری با تعالیم فلسفی ندارد و احساس تعارض کردند و به همین جهت می بینیم که کسانی با فیلسوفان خیلی سخت مخالفت ورزیدند و حتی آنها را تکفیر کردند و از آن طرف ، فیلسوفان تلاش کردند که از دین ، تفسیرهای فلسفی ارائه دهند.

رابطه دین با اخلاق

بحث و بررسى، رابطه دین و اخلاق‏ به‏صورت مستقل در جامعه ما کمتر مطرح‏شده ولی در مغرب‏زمین تحولات ونوسانات فکرى زیادى در این زمینه انجام گرفته است. نقطه‏عطف مهم در تاریخ فرهنگى اجتماعى مغرب‏زمین رنسانس‏ است، تا قبل از رنسانس، دین رایج در آن دیار که همان‏مسیحیت ‏بود بر همه شئون زندگى مردم از جمله علم، فرهنگ،سیاست، اجتماع، اخلاق و سایر مسائل حاکم بود و با شکست ‏کلیسا در صحنه‏هاى مختلف، مردم نیز از دین و گرایشهاى دینى ‏بیزار شدند و به‏جاى گرایش به خدا، گرایش به انسان‏مدارى‏مطرح شد. کار به آنجا رسید که بعد از انکار الهیات و معارف‏دین آنها احساس نیاز به نوعى دین کردند و کسانى مانند اگوست‏کنت فرانسوى که دوران حضور دین را سپرى‏شده اعلام کرده‏بودند ، دین انسان‏پرستى و انسان‏مدارى را به‏جاى آن اختراع واعلام کردند. به‏دنبال این تحول فکرى و فرهنگى در تمام شاخه‏هاى‏ معارف انسانى تحولات عظیمى پدید آمد و نوسانات مختلفى درخطوط مختلف پراکنده شد که هیچ جهت واحدى نداشت. یکی از این زمینه ها زمینه ارتباط دین با اخلاق است . بحثهاى‏زیادى در زمینه ارتباط دین و اخلاق مطرح شده است .

معمولا در ارتباط دین با اخلاق سه فرضیه تصور مى‏شود:

·         یکى اینکه دین و اخلاق دو مقوله مشخص متباین ازهم هستند و هرکدام قلمرو خاصى دارند و هیچ ارتباط منطقى‏بین آنها وجود ندارد. اگر مسائل دینى با مسائل اخلاقى تلاقى‏پیدا مى‏کند یک تلاقى عرضى و اتفاقى است و یک رابطه‏منطقى نیست که بین دین و اخلاق اتصالى برقرار شود. زیرا هرکدام فضاى خاص خود و قلمرو مشخص دارند که از هم دیگرجدا هستند و ربطى به‏هم ندارند. اگر به یکدیگر ارتباط پیدامى‏کنند مثل این است که دو مسافر هرکدام از یک مبدئى به‏سوى‏یک مقصدى حرکت کرده‏اند و در بین راه اتفاقا در یک ‏نقطه‏اى همدیگر را ملاقات مى‏کنند، ولى این معنایش این نیست ‏که بین این دو مسافر یک رابطه‏اى وجود دارد. پس یک فرض‏این است که دین و اخلاق چنین وضعى دارند، مثلا گفته شود که‏قلمرو دین مربوط به رابطه انسان با خدا است اما اخلاق مربوط به‏روابط رفتارى انسانها با یکدیگر است.

  • فرضیه دوم این است که‏اصلا دین و اخلاق یک نوع اتحاد دارند یا یک نوع وحدت بین‏آنها برقرار است ‏یا به تعبیر امروزیها یک رابطه ارگانیک بین‏آنها است. البته این رابطه باز به‏صورتهاى فرعى‏ترى قابل تصوراست ولى آنچه به فرهنگ ما نزدیکتر و قابل قبولتر مى‏باشد این‏است که اخلاق به‏عنوان یک جزئى از دین تلقى شود ما با این‏تعریف آشنا هستیم که دین مجموعه‏اى است از عقاید و اخلاق‏ و احکام، پس طبعا اخلاق مى‏شود جزئى از مجموعه دین،رابطه‏اش هم با دین رابطه ارگانیک و رابطه یک جزء با کل‏است مثل رابطه سر با کل پیکر انسان. از باب تشبیه مى‏توان‏گفت، اگر ما دین را به یک درختى تشبیه نماییم، این درخت‏داراى ریشه‏ها و تنه و شاخه‏هایى است. عقاید همان ریشه‏هاست‏و اخلاق تنه درخت است و شاخه و برگ و میوه درخت نیزهمان احکام است. رابطه تنه با خود درخت رابطه دو شى‏ءنیست. تنه هم جزء خود درخت است. در این تصور رابطه دین‏و اخلاق رابطه جز با کل است ‏یا چیزى شبیه به اینها، مى‏شودفرض کرد منظوراین است که یک نوع اتحاد بین دین و اخلاق در نظر گرفته‏مى‏شود که یکى در درون دیگرى جا بگیرد.
  • فرضیه سوم این‏است که هرکدام یک هویت مستقلى دارند اما هویتى است که درعین حال با هم در تعامل هستند و با یکدیگر در ارتباطند و دریکدیگر اثر مى‏گذارند، یعنى این‏گونه نیست که بکلى متباین ازهم باشند و هیچ ارتباط منطقى بین آنها برقرار نباشد بلکه یک ‏نوع رابطه علیت و معلولیت ، تاثیر و تاثر یا فعل و انفعال وبه‏طورکلى یک نوع تعامل بین دین و اخلاق وجود دارد، ولى‏این معنایش این نیست که دین جزئى از اخلاق است ‏یا اخلاق‏جزئى از دین است و یا اینکه اینها کاملا از هم متباینند. در دوفرضیه قبل نیز فرض شد که بین دین و اخلاق نوعى تاثیر و تاثرو فعل و انفعال و تعامل وجود دارد.

 بنابراین در رابطه دین و اخلاق، یا تباین یا اتحاد و یاارتباط برقرار است . نظریه اول عدم‏ارتباط و تباین کلى بین اخلاق و دین بود و اینکه اگر ارتباطى‏جایى حاصل شود تلاقى حاصل شده بالعرض و اتفاقى است.نظر مقابلش هم این بود که اصلا دین و اخلاق با هم متحدند،مثلا اخلاق جزئى از دین است. اما بقیه نظریات دیگر، همه دراین طیف قرار مى‏گیرد که اخلاق و دین دو ماهیت مستقل هستنداما بین آنها روابط فعل و انفعال و تاثیر و تاثر و تعامل وجوددارد.

رابطه دین با روانشناسی

عمده‏ترین تاثیر علم بر دین در قرون هفدهم و هجدهم، از ناحیه تصویر جدیدی از کیهان که محصول تحول در نجوم و فیزیک بود، حاصل شد. این تاثیر در قرن نوزدهم از ناحیه نظرات جدید در باب تاریخ حیات بر روی این کره خاکی بود که از سوی زمین‏شناسی و زیست‏شناسی تکاملی، مطرح شده بود.

·         در قرن بیستم، بزرگترین تاثیر را، اگرچه از نوعی متفاوت، علوم اجتماعی بر دین داشته‏اند. فیزیک و زیست‏شناسی از آن رو متالیهن را نگران ساختند که درباره کیهان، حیات و انسان، تئوریهایی را مطرح می‏کردند که با اعتقاداتی که به نحو تنگانگ با سنت دینی گره خورده بود، مثل خلقت جداگانه انسان، تعارض داشت. به عبارت دیگر، تاثیر علوم اجتماعی نه از ناحیه نظریه‏هایی است که با آموزه‏های بنیادین معارضه دارد، بلکه از ناحیه تبیینهایی در باب خود دین است که به نظر می‏آید از آن سلب اعتبار می‏کند. در قرون نوزده و بیست ایده‏هایی بی شمار در باب عوامل اجتماعی و روانی‏ای که مسبب دین‌اند پیشنهاد شده است.

  • مهمترین این ایده‏ها عبارتند از:

o        مارکسیسم که دین را یکی از بازتابهای ایدئولوژیک وضعیت موجود روابط متقابل اقتصادی در جامعه می‏داند.

o        نظریه مشابه اول اما استادانه‏تر امیل دوکیم جامعه‏شناس ، که اعتقاد دینی را عبارت می‏داند از فرافکنی ساختار جامعه.

o        نظریه فروید که طبق آن، اعتقاد دینی، ناشی از فرافکنی‏هایی است‏ به قصد تسکین انواع خاصی از کشمکش ناآگاهانه.

اینها همه تبیینهایی علمی هستند از دین، از این حیث که دین را به عواملی که کلا درون جهان طبیعت قرار دارند ارجاع می‏کنند و از این رو، این نظریه‏ها حداقل در نظر قابل آزمایش تجربی‏اند.

تبیین فروید

تقریر فروید از مشابهت‏هایی معین میان صفات یک خدای انسانوار و حالت روانی انسان در مقابل او از یک سو، و برداشت طفل از پدرش و نحوه ارتباط وی با پدر از سوی دیگر، شروع می‏شود. در هر دو مورد، موجود برتر، قادر مطلق، عالم مطلق، اسرارآمیز و مدبر تلقی می‏شود.واکنش فرد در هر دو مورد در قبال این وجود برتر، تعلق کامل، خشیت ، ترس از تنبیه و سپاسگزاری به خاطر رحمت و حمایت می‏باشد.                       

این مشابهتها، گو اینکه اثبات نمی‏کند، اما نشان می‏دهد که مدل اصلی برای مفهوم خدا را باید در برداشت کودکانه، شخص از والدینش جستجو کرد و نیز اعتقاد عمومی به خدایان انسانوار را در بقایای روانشناختی وضعیت کودکانه باید پی گرفت. طبق نظریه فروید، پسر در حدود سن چهار سالگی به مادرش علاقه جنسی پیدا می‏کند و پدر را رقیب می‏انگارد. واکنش کم و بیش نسبت ‏به اشارات و علائم موجود، طفل را چنان مرعوب خصومت پدر می‏کند و چنان خوف از دست دادن محبت پدر او را می‏گیرد که نه تنها علایق جنسی خود را به کناری می‏نهد بلکه مجموع تمایلات، ترسها و نظریات خود را نیز سرکوب کند. این مجموعه با شدتی بیشتر یا کمتر، در ضمیر ناخودآگاه او حفظ می‏شود.اینکه انسانها تمایلی این گونه شدید به اعتقاد به یک خدای انسانوار دارند و حالات روحی و اعمالی را که ملایم با این اعتقاد است، می‏پذیرند، از آن روست که خدای انسانوار فوق طبیعی، یک عین خارجی در اختیار می‏نهد تا آنان عقده را بر آن فرافکنند.

بنابر نظریه فروید، تمایل هر فرد برای قبول اعتقاد به یک خدای انسانوار فوق طبیعی همراه با سایر جنبه‏های فعالیت و اشتغالات دینی حداقل تا حدی، معلول میلی است ‏به فرافکنی تصویری از پدر که به دوران کودکی متعلق است و در ضمیر ناخودآگاه وجود دارد. این فرافکنی عادتا پس از یک واگشتی به وجود می‏آید که مساله رایج تعدیل درگیریهای ناخودآگاهانه و تسکین گناه ناخودآگاهانه، آن را موجب شده است. واضح است که این حداکثر یک تبیین ناتمام از اعتقاد دینی است. این تبیین از یک طرف وجود پیشینی مفاهیم دینی را در فرهنگ از پیش مفروض می‏گیرد و از سوی دیگر، حداکثر تبیینی است از آمادگی فرد برای اینکه این مفاهیم را به هنگام عرضه بپذیرد.

فروید کوشش کرد که با ارائه یک نظریه موازی در باب گسترش دین در جامعه، این کاستی را جبران نماید. مطابق این نظریه، دین به عنوان نوعی از فرافکنی عقده روانشناختی ایجاد می‏شود و ناشی از خاطرات نژادی ضمیر ناهشیار از قتل پدری است که چهره‏ای ظالمانه دارد و به «گروه آغازین‏» مربوط می‏شود. بدین سان فروید با تحول فرهنگی در امتداد همان خطوطی عمل می‏کند که با تقویت فرد می‏کرد; چیزی بسان «ضمیر ناخودآگاهانه جمعی‏» فرض شده که در آن، امر نفسی می‏تواند به شکلی ناخودآگاهانه از یک نسل به نسل دیگر منتقل شود. باری این نظرات هیچ گاه مقبولیت چندانی نیافت و در بحث از فروید می‏توان به تقریر او از مبانی روانشناختی دین در فرد، تکیه کرد.

 

رابطه دین و دمکراسی

 

پرسشی که مطرح می باشد اینست که :

آیا سازگاری یا همزیستی میان دین و دمکراسی هست یا نیست، و دلایلش چیست؟


در پاسخ به این سوال بحثهایی به میان آمده و یکی از مهمترین پیشنهادها این است که دمکراسی را می توان به عنوان تکنولوژی تلقی نمود نه ایدئولوژی.

تجارب ملموس تاریخی نشان می دهد که در کشورهای صنعتی با وجود دمکراسی دین نیز حضور و فعالیت دارد و کم و بیش میان آن دو تفاهم و همزیستی برقرار است و بعضی از مردم در عین برخورداری از همه آزادیها ، مذهبی هستند و رفتارهای دینی دارند. انجمنهای مذهبی در پناه دمکراسی چه بسا از برخی امور مثل حاکمیت پول، برهنگی ، همجنس گرایی ، نابودی محیط زیست ، مواد مخدر ، الکلیسم ، بی عدالتی ، نابرابری ، سلاحهای اتمی ، تبعیض نژادی ، خشونت و بد آموزیها انتقاد می کنند.

 ناسازگاری دین و دمکراسی در جوامع سنتی ناشی از این است که دمکراسی برای آنها پدیده ای نو ، آن هم برآمده از بیرون است. تنها گروهی از تحصیلکردگان ضرورت دمکراسی را با اقتباس از غرب احساس کرده و به ملت خود پیشنهاد می کنند.

اما هنوز در مرز و بوم آنها شهر نشینی ، افزایش سود و ثروت و ارتباطات و مطبوعات به حدی نرسیده است که جامعه مدنی شکل گرفته ، و زمینه ذهنی – عینی برای دمکراسی مساعد آید، ولی پا به پای فرایندهای یاد شده ، به تدریج دینداری آنها نیز با این وضع خو می گیرد و تطابق می یابد و سنتهای بومی و مذهبی با عرف دمکراسی تلائم پیدا می کند.

  • دمکراسی غربیان برآمده از ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگ عمومی و رفتارشناسی آنان است و این نه به صورت خلق الساعه و ابتدا به سکون ، بلکه طی فرایندی ، وبه تدریج ، شکل گرفته است. در این اثنا فهم دینی و نهادهای مذهبی آنها نیز توسعه و تحول یافته ، ضمن اینکه در دمکراتیزه شدن جامعه به نوبه خود سهیم می شود، تحت تأثیر آن قرار می گیرد. هیچ محال نیست که در جوامع دیگر نیز فرایندی مشابه صورت پذیرد، چنان که هم اکنون در کشور خودمان انبوهی از روشنفکران مذهبی طرفدار دمکراسی وجود دارند.
  • دمکراسی تجربه ای تاریخی ، نوعی تکنولوژی و روشی برای تقلیل خطاها و برای توزیع قدرت به اجزای اتمی جامعه و جلوگیری از تجاوز حاکمان به حقوق آحاد و اقلیتهاست . این تجربه را باید گرفت و به کار بست. در توصیه های دینی ما نیز تأکید شده که حکمت را از هر کجا که باشد بگیرید و تجارب را مورد استفاده قرار دهید. پیامبر و قرآن نیز عرفها و روشهای عقلایی مثل شورا و بیعت را تأیید و تلقی به قبول کردند.

ممکن است کسی بگوید پشت دمکراسی ، تفکر امانیستی وجود دارد. به او می توان چنین پاسخ داد ، پشت صنعت نیز این اندیشه هست که انسان باید متکی به فن ودانش خویش باشد . چطور می شود که ما در استفاده از مدرنترین الکتروکاردیوگرافی ، کامپیوتر و فکس ، مشکلی احساس نمی کنیم اما وقتی نوبت به فوت و فنهای اجتماعی مثل دمکراسی می رسد فریاد وامذهبا و وامکتبا بلند می شود؟

  • فن دمکراسی اولا مثل سایر فنون نیازمند نقد و تحول و توسعه است، ثانیا نباید حالت ثابت و جزمی پیدا کند، بلکه باید با ویژگیهای بومی تناسب یابد و درونی شود ، ثالثا دمکراسی نیز مانند سایر امور اخیر محض نیست و با شروری آمیخته است ، همان طور که فیزیک هسته‌ای و بمب اتمی دارد و صنعت موجب تخریب محیط زیست می شود .

·         برای همین کسانی که در غرب دمکراسی را مورد انتقاد قرار داده و ایراداتی بر آن داشته اند . مثلا دمکراسی را به کمیت زدگی، جمع کردن احساسات و نادانیها ، میان مایگی ، فردگرایی مفرط ، بی توجهی به منافع عمومی و ...متهم کرده اند.

پاسخ داده شده که منتقدان توجه نکرده اند در دمکراسی تواناییهای دانایان نیز به صورت طبیعی وارد ادراک عمومی ، آگاهی اجتماعی و تعقل جمعی می شود به این ترتیب کلیت هوشمندی پدید می آید و نیز توجه نکرده اند که ممکن است در جامعه ای فرد گرا هر کس در عین حال که به فکر نفع خویش است با انتخاب بهترین کالاها ، به گونه ای نامرئی ، در جهت نفع جامعه حرکت کند.

همچنین هوفمان از بیماریهای دمکراسی مثل پرزیدانیسم عوامسالاری ، حاکمیت پول و تضعیف مشارکتهای محلی سخن گفته است. از روسو تا به امروز لیبرالیسم به خاطر وجود قشرهای ندار که ار آزادی مثبت ( امکان استفاده از آزادیها ) محرومند مورد انتقاد قرار گرفته است. باری دمکراسی باید هم مورد انتقاد قرار بگیرد اما اینها هیچ یک به معنای نفی ضرورت روشهایی برای نهادینه کردن آزادیها و حفظ حقوق آحاد و اقلیتها و جلوگیری از تعدی حکومتها نیست.

 در نسبت دین و دمکراسی باید روش شناخت انضمامی به کارکردهای عینی آن توجه کنیم. ممکن است کسانی با روحیاتی خاص و فهمی ویژه که از دین دارند، آن را به ستیز با دمکراسی وادارند. و بر عکس کسانی با روحیاتی دیگر و فهمی دیگر از دین، آن را به یاری دمکراسی در آورند.

لذا درباره دین و دمکراسی حکم قطعی نمی توان داد، چون داوری منوط به این است که در شرایط و حالات و دوره ها و جوامع متفاوت، هر کدام از آن دو یعنی دین و دمکراسی چه وضع و کارکردی داشته باشد.

  • فرایندهای عینی و ذهنی موثر در سازگاری دین و دمکراسی را می توان اینگونه نام برد:

o        فرایندهای عینی مثل: توسعه اقتصادی ، شهرنشینی ، صنعتی شدن ، افزایش اطلاعات و ارتباطات ، تقسیم کار ، تخصص ، تشکلها و تأسیسات جدید، رسانه ها و ...

o        فرایندهای ذهنی مثل: توسعه فرهنگی ، تحول و توسعه فهم مذهبی و مواردی مثل پذیرش آزادی انسان ، نادرستی اکراه در دین ، تأیید روشهای سالم عرفی و عقلایی در اسلام، حجیت عقل و اهمیت علم در اسلام ، تنوع فهم بشر از دین ، محدوده انتظارات از دین ، تفکیک جوهریات دین از قالبهای شرعی و ...