دین و پیشفرضهاى علوم انسانى
دین و پیشفرضهاى علوم انسانى
علوم انسانى ، مانند علوم طبیعى ، بر پیشفرضها و اصول مسلمى استوارند که در خود این علوم مورد بحث و رسیدگى قرار نمىگیرند بلکه یا در علوم دیگر مورد بحث قرار مىگیرند و یا به عنوان ارزشها و عقاید دینى و ایدئولوژیکى مسلم فرض مىشوند.
- دین با ارائه معارف هستىشناسانه و احکام و باورهایى که بیشتر بار ارزشى دارند دو دسته عمده از پیشفرضها را به پیروان خود القا مىکند که عالم و دانشمند علوم انسانى به میزان تاثیرى که از دین پذیرفته است، آگاهانه و یا ناآگاهانه، از آنها در فرایند پژوهش علمى خود بهره خواهد برد.
اینگونه معارف و باورهاى دینى گاهى مستقیما به عنوان معارف دینى به افراد منتقل مىشوند و گاهى به صورت غیر مستقیم و از طریق نفوذ در سایر عناصر فرهنگى و یا علوم پایهاىتر، نظیر فلسفه، به فرد انتقال مىیابد.
- مثلا دین اسلام مىگوید خداوند هفت آسمان آفریده است و یک مسلمان آن را به عنوان یک معرفت دینى خطاناپذیر مىپذیرد، هرچند هیچ مدرک و شاهد تجربىاى براى تایید آن وجود نداشته باشد.
گاهى مثلا مىگوید هیچ مکانیزم خودکار و دست نامرئىاى، مانند آنچه که برخى از دانشمندان ادعا مىکنند، در جامعه وجود ندارد که مشکلات اقتصادى و اجتماعى را حل کند، و این خود مردماند که باید براى حل مشکلات خود اقدام کنند، و سپس این دیدگاه در کتب درسى مدارس درج مىشود بدون آنکه اشارهاى به منبع دینى آن شود.
روشن است که پیشفرضهاى علوم تنها از دین ناشى نمىشود بلکه فلسفه، هنر، ایدئولوژى ، فرهنگ عمومى ، کتب درسى ، و... همگى مىتوانند منابعى براى این پیشفرضها به حساب آیند.
ولى نقش دین به دلیل آنکه منبع بسیارى از منابع دیگر قرار مىگیرد اساسىتر و بنیادىتر است و چون در اینجا تنها به نقش دین، به عنوان منبع پیشفرضهاى علوم انسانى،توجه داریم از طرح منابع دیگر صرفنظر مىکنیم.
اکنون این سؤال مطرح مىشود که این پیشفرضها چه نفوذى در علم دارد و در کدام مرحله از فرایند علم و پژوهش، به چه میزان و چگونه تاثیر مىگذارد؟
- در پاسخ باید گفت که این پیش فرضها و مسلمات اثرات عمیق و گستردهاى تقریبا در تمامى فرایند پژوهش علمى بر جاى مىگذارد، یعنى هم بر مسایلى که براى مطالعه انتخاب مىشوند، هم بر نوع پرسشهایى که طرح مىشوند، هم بر نوع دادههایى که در مقام جستوجو و کندوکاو آنها بر مىآیند و هم بر مفاهیمى که نظریهها بر مبناى آنها ساخته مىشود.
- یکى از مهمترین موارد تاثیر پیشفرضها، نظریه است. بسیارى از علوم و از جمله علوم انسانى، بر اساس نظریات استوارند و تمام مراحل پژوهشهاى علمى توسط نظریه هدایت مىشوند.
بسیارى از فرضیات پژوهش از نظریه به دست مىآیند، انتخاب موضوع، روش مطالعه، انتخاب نوع دادهها و انتخاب شیوههاى جمعآورى اطلاعات به پیمانه وسیعى از نظریه متاثراند و به وسیله آن هدایت و کنترل مىشوند، در حالى که نظریات، همانگونه که اشاره شد، بر اصول و پیشفرضهاى زیادى استواراند که از فرهنگ عمومى، فلسفه، هنر و به ویژه دین اخذ شدهاند.
- بنابراین، معارف و باورهاى دینى از این طریق بر تمام فرایند علم تاثیر مىگذارد. با توجه به این مساله مىتوان گفت که نوع پیشفرضهاى ما در ساختن و یا پذیرش نوع نظریههاى علمى ما تاثیر به سزایى دارد.
معمولا پذیرش یا رد یک نظریه صرفا به وسیله شواهد عینى انجام نمىگیرد بلکه در موارد زیادى به دلیل سازگارى و یا ناسازگارى با پیشفرضهاى پنهان و آشکار محقق انجام مىشود.
- به عنوان مثال مىتوان به نظریات موجود در جامعهشناسى دین اشاره کرد. نظریه از خودبیگانگى کارل مارکس و نظریه اجتماعى امیل دورکیم درباره دین ، مبتنى بر پیشفرضهاى زیادى است که عمدهترین آنها انکار وجود خدا مىباشد.
طبیعى است که اگر قرار باشد یک فرد خداشناس نظریهاى درباره دین ارائه دهد نظریهاى ارائه خواهد داد که اگر اعتقاد به وجود خدا به نحوى در آن منعکس نشده باشد، لااقل با چنین اعتقادى منافات نیز نخواهد داشت. با تغییر پیش فرضهاى ما نگرش ما نسبتبه دادههاى موجود نیز عوض مىشود و آنها را به شیوه دیگر و از زاویه دیگر مىنگریم.
پیشفرضها همانگونه که از طریق نظریات و فرضیات بر فرایند علم تاثیر مىگذارند، مستقیما برفرایند تحقیق نیز تاثیر مىگذارند، مثلا در انتخاب نوع دادهها، جمعآورى اطلاعات و... .
· دین با القاى معارف و باورهاى مربوط به جهان، انسان و جامعه دیدگاههایى را به پیروان خود ارائه مىدهد که به طور مستقیم و یا غیر مستقیم در نظریات، فرضیات، انتخاب دادهها و حتى اهداف تحقیق تاثیر شگرفى بر جاى مىگذارند.
با تغییر اساسى این دیدگاههاى کلى، که بخش قابل توجهى از پیشفرضهاى علم را تشکیل مىدهند، دید ما نسبت به پدیدههاى مورد مطالعه عوض مىشود و ممکن است از دادههایى که قبلا در اختیار داشتهایم تفسیرهاى جدیدى ارائه دهیم. بنابراین، اینجا یکى از مهمترین مواردى است که دین نقشى بنیادى در علوم، به ویژه علوم انسانى، ایفا مىکند.
نتیجه
علوم، از جمله علوم انسانى، به پیمانه وسیعى از دین، ایدئولوژى، فلسفه، و به طور کلى فرهنگ تاثیر مىپذیرد.
هر چند معارف و باورهاى دینى در سراسر فرایند علم نقش و حضور فعالى دارند، ولى بیشترین حضور و نفوذ دین را مىتوان در پیشفرضها، انگیزهها و اهداف علوم انسانى یافت; زیرا علم، بسیارى از پیشفرضهاى بنیادى خود را از معارف و باورهاى دینى اخذ مىکند و انگیزه پژوهش و اهداف تحقیق نیز بیشتر به وسیله آنها ساخته و توجیه مىشوند.
· بنابراین، علوم انسانى موجود، که ساخته و پرداخته علماى غربى است، به هیچوجه از این حکم مستثنى نمىباشد. این علوم پر از مسلمات و اصول پیشینى است که به هیچ روى با معارف و باورهاى دینى ما سازگار نیستند.
پذیرفتن این علوم بدون پالایش و پیرایش، همانگونه که موجب تعارضهاى ارزشى در سطوح مختلف علمى و فرهنگى در کشورهاى اسلامى مىگردد، نشانه عدم استحکام و ضعف توانمندىهاى علمى ما نیز مىباشد. وضعیت موجود نشان مىدهد که این کالاها، مانند بقیه کالاهاى فرهنگى و تکنولوژیکى غرب، در حالى وارد این بازار شدند که خریداران آنها آمادگى پذیرش و مصرف آنها را نداشتند.
- دانشمندان مسلمان نتوانستهاند این علوم را با فرهنگ و عقاید دینى خود سازگار نموده و بدین ترتیب آنها را از آن خویش سازند، بلکه تنها به صورت تقلیدى به فراگیرى سطحى و استفاده آنها پرداختهاند
جایگاه علم و دین
وقتی درمورد جایگاه علم ودین صحبت می کنیم ، در واقع می خواهیم بدانیم این مسأله از مسائل کدام علم است ، در کجا و چه دانشی درباره علم ودین صحبت می شود.
مسأله علم ودین بیشتر در دو دانش مورد توجه و محل بحث است، یکی الهیات و دیگری فلسفه دین .
· از آنجا که این دو دانش با مسائل دینی سرو کار دارند ، به بحث علم ودین و مناسبات بین آن دو می پردازند، اما این مسأله برای فرد متدین نیز که طالب علم هم هست ولو اینکه در فلسفه دین و الهیات کار نکند، مطرح است، چون او هم تحت تأثیر کنجکاوی فطری ، در طلب علم است و علم را دوست دارد و از آن سو دین را هم می خواهد ، پس بحث علم ودین از این حیث برای فرد متدین مطرح می شود.
· بنابر این جایگاه این مسأله دانش فلسفه دین و الهیات است و هر کدام از جهتی به این مسأله می پردازند.متألهان از باب شبهه شناسی به مسأله علم ودین و به ویژه به مسأله تعارض علم ودین می پردازند.
- وظایف متألهان علی العموم عبارت است از تبیین مفاهیم و اثبات عقاید دینی و دفع شبهات ، به این لحاظ الهیات موضوع و روش واحد ندارد و برای انجام وظایف یاد شده در موضوعات متعدد وارد می شود و از روشهای مختلف بهره می گیرد و به سخن دیگر الهیات کثیر الموضوع و کثیرالروش است. محور وحدت بخش مسائل الهیات غایت واحد و آن دفاع از دین است.
- ولی نگاه فلسفه دین به مسأله مناسبات علم ودین از منظر دیگری است ، فیلسوفان دین از منظر برون نگر مسائل دینی را مورد بحث قرار می دهند و مباحثی از قبیل بررسی ادله اثبات وجود خدا ، زبان دین ، وجه حاجت بشر به دین ، مناسبات علم ودین و ... را تبیین و تحلیل می کنند.
خاستگاه علم ودین
در مورد اینکه خاستگاه علم ودین کجاست،یعنی به لحاظ تاریخی ابتدا در کجا این مسأله مطرح شد و شکل نخستین آن چه صورتی داشت و چه تطوراتی پیدا کرد ،باید گفت:
- این مسأله هم در دنیای اسلام مطرح شد و هم در غرب .
- در دنیای مسیحیت ، طرح آن به صورت جدی بعد از رنسانس بود.در دوره رنسانس ، علوم تجربی به خاطر تحولاتی که پیش آمد، به صورت شتابزدهای رشد پیدا کرد و در کوتاه مدت رشد بسیار چشمگیری در این علوم حاصل شد و لذا بحث رابطه علم ودین در دنیای مسیحیت عمدتا روی علوم تجربی متمرکز شد.
آنجا که بحث از علم و دین پیش می آمد معمولا تعارض یافته های عالمان تجربی با آموزه های دینی مشکل آفرین می نمود. در کتابهایی که متألهان غربی یا فیلسوفان دین غربی راجع به این مسأله نوشته اند ، تماما مناسبات علوم تجربی با دین مورد بررسی قرار می گیرد.
برای مثال کتاب تاریخ نزاع علوم تجربی و الهیات تألیف آندرو وایت در سال 1895 یکی از مبسوط ترین کتابها در این خصوص است.
ولی در دنیای اسلام بیشتر رابطه دین با فلسفه مطرح شد و دلیل این هم مشخص است ، مسلمانان در دوره نهضت ترجمه با میراث فلسفی یونان آشنا شدند و آن بخش از میراث فلسفی یونان را که با آموزه های دینی سازگار می یافتند ، وارد حوزه اندیشه اسلامی کردند و گروهی به وجود آمدند و صنفی از دانشمندان شکل گرفتند که فیلسوف نامیده می شوند .
در فلسفه ای که از یونان گرفته شده بود، درباره جهان هستی ، خدا ، انسان ، آخرت و معاد بحث شده همچنانکه در متون دینی راجع به این امور صحبت شده، در اینجا ابتدا دو دیدگاه کاملا متفاوت و متعارض پیدا شد.
o گروهی از مسلمانان ، فلسفه را موافق با آموزه های دینی یافتند و سعی کردند که بین آموزه های دینی و میراث فلسفه یونان ، هماهنگی ایجاد کنند، و تفسیر های فلسفی از دین ارائه کردند.
o گروهی دیگر از مسلمانان به نظرشان رسید که آنچه در متون دینی مطرح شده ، به هیچ وجه سازگاری با تعالیم فلسفی ندارد و احساس تعارض کردند و به همین جهت می بینیم که کسانی با فیلسوفان خیلی سخت مخالفت ورزیدند و حتی آنها را تکفیر کردند و از آن طرف ، فیلسوفان تلاش کردند که از دین ، تفسیرهای فلسفی ارائه دهند.
رابطه دین با اخلاق
بحث و بررسى، رابطه دین و اخلاق بهصورت مستقل در جامعه ما کمتر مطرحشده ولی در مغربزمین تحولات ونوسانات فکرى زیادى در این زمینه انجام گرفته است. نقطهعطف مهم در تاریخ فرهنگى اجتماعى مغربزمین رنسانس است، تا قبل از رنسانس، دین رایج در آن دیار که همانمسیحیت بود بر همه شئون زندگى مردم از جمله علم، فرهنگ،سیاست، اجتماع، اخلاق و سایر مسائل حاکم بود و با شکست کلیسا در صحنههاى مختلف، مردم نیز از دین و گرایشهاى دینى بیزار شدند و بهجاى گرایش به خدا، گرایش به انسانمدارىمطرح شد. کار به آنجا رسید که بعد از انکار الهیات و معارفدین آنها احساس نیاز به نوعى دین کردند و کسانى مانند اگوستکنت فرانسوى که دوران حضور دین را سپرىشده اعلام کردهبودند ، دین انسانپرستى و انسانمدارى را بهجاى آن اختراع واعلام کردند. بهدنبال این تحول فکرى و فرهنگى در تمام شاخههاى معارف انسانى تحولات عظیمى پدید آمد و نوسانات مختلفى درخطوط مختلف پراکنده شد که هیچ جهت واحدى نداشت. یکی از این زمینه ها زمینه ارتباط دین با اخلاق است . بحثهاىزیادى در زمینه ارتباط دین و اخلاق مطرح شده است .
معمولا در ارتباط دین با اخلاق سه فرضیه تصور مىشود:
· یکى اینکه دین و اخلاق دو مقوله مشخص متباین ازهم هستند و هرکدام قلمرو خاصى دارند و هیچ ارتباط منطقىبین آنها وجود ندارد. اگر مسائل دینى با مسائل اخلاقى تلاقىپیدا مىکند یک تلاقى عرضى و اتفاقى است و یک رابطهمنطقى نیست که بین دین و اخلاق اتصالى برقرار شود. زیرا هرکدام فضاى خاص خود و قلمرو مشخص دارند که از هم دیگرجدا هستند و ربطى بههم ندارند. اگر به یکدیگر ارتباط پیدامىکنند مثل این است که دو مسافر هرکدام از یک مبدئى بهسوىیک مقصدى حرکت کردهاند و در بین راه اتفاقا در یک نقطهاى همدیگر را ملاقات مىکنند، ولى این معنایش این نیست که بین این دو مسافر یک رابطهاى وجود دارد. پس یک فرضاین است که دین و اخلاق چنین وضعى دارند، مثلا گفته شود کهقلمرو دین مربوط به رابطه انسان با خدا است اما اخلاق مربوط بهروابط رفتارى انسانها با یکدیگر است.
- فرضیه دوم این است کهاصلا دین و اخلاق یک نوع اتحاد دارند یا یک نوع وحدت بینآنها برقرار است یا به تعبیر امروزیها یک رابطه ارگانیک بینآنها است. البته این رابطه باز بهصورتهاى فرعىترى قابل تصوراست ولى آنچه به فرهنگ ما نزدیکتر و قابل قبولتر مىباشد ایناست که اخلاق بهعنوان یک جزئى از دین تلقى شود ما با اینتعریف آشنا هستیم که دین مجموعهاى است از عقاید و اخلاق و احکام، پس طبعا اخلاق مىشود جزئى از مجموعه دین،رابطهاش هم با دین رابطه ارگانیک و رابطه یک جزء با کلاست مثل رابطه سر با کل پیکر انسان. از باب تشبیه مىتوانگفت، اگر ما دین را به یک درختى تشبیه نماییم، این درختداراى ریشهها و تنه و شاخههایى است. عقاید همان ریشههاستو اخلاق تنه درخت است و شاخه و برگ و میوه درخت نیزهمان احکام است. رابطه تنه با خود درخت رابطه دو شىءنیست. تنه هم جزء خود درخت است. در این تصور رابطه دینو اخلاق رابطه جز با کل است یا چیزى شبیه به اینها، مىشودفرض کرد منظوراین است که یک نوع اتحاد بین دین و اخلاق در نظر گرفتهمىشود که یکى در درون دیگرى جا بگیرد.
- فرضیه سوم ایناست که هرکدام یک هویت مستقلى دارند اما هویتى است که درعین حال با هم در تعامل هستند و با یکدیگر در ارتباطند و دریکدیگر اثر مىگذارند، یعنى اینگونه نیست که بکلى متباین ازهم باشند و هیچ ارتباط منطقى بین آنها برقرار نباشد بلکه یک نوع رابطه علیت و معلولیت ، تاثیر و تاثر یا فعل و انفعال وبهطورکلى یک نوع تعامل بین دین و اخلاق وجود دارد، ولىاین معنایش این نیست که دین جزئى از اخلاق است یا اخلاقجزئى از دین است و یا اینکه اینها کاملا از هم متباینند. در دوفرضیه قبل نیز فرض شد که بین دین و اخلاق نوعى تاثیر و تاثرو فعل و انفعال و تعامل وجود دارد.
بنابراین در رابطه دین و اخلاق، یا تباین یا اتحاد و یاارتباط برقرار است . نظریه اول عدمارتباط و تباین کلى بین اخلاق و دین بود و اینکه اگر ارتباطىجایى حاصل شود تلاقى حاصل شده بالعرض و اتفاقى است.نظر مقابلش هم این بود که اصلا دین و اخلاق با هم متحدند،مثلا اخلاق جزئى از دین است. اما بقیه نظریات دیگر، همه دراین طیف قرار مىگیرد که اخلاق و دین دو ماهیت مستقل هستنداما بین آنها روابط فعل و انفعال و تاثیر و تاثر و تعامل وجوددارد.
رابطه دین با روانشناسی
عمدهترین تاثیر علم بر دین در قرون هفدهم و هجدهم، از ناحیه تصویر جدیدی از کیهان که محصول تحول در نجوم و فیزیک بود، حاصل شد. این تاثیر در قرن نوزدهم از ناحیه نظرات جدید در باب تاریخ حیات بر روی این کره خاکی بود که از سوی زمینشناسی و زیستشناسی تکاملی، مطرح شده بود.
· در قرن بیستم، بزرگترین تاثیر را، اگرچه از نوعی متفاوت، علوم اجتماعی بر دین داشتهاند. فیزیک و زیستشناسی از آن رو متالیهن را نگران ساختند که درباره کیهان، حیات و انسان، تئوریهایی را مطرح میکردند که با اعتقاداتی که به نحو تنگانگ با سنت دینی گره خورده بود، مثل خلقت جداگانه انسان، تعارض داشت. به عبارت دیگر، تاثیر علوم اجتماعی نه از ناحیه نظریههایی است که با آموزههای بنیادین معارضه دارد، بلکه از ناحیه تبیینهایی در باب خود دین است که به نظر میآید از آن سلب اعتبار میکند. در قرون نوزده و بیست ایدههایی بی شمار در باب عوامل اجتماعی و روانیای که مسبب دیناند پیشنهاد شده است.
- مهمترین این ایدهها عبارتند از:
o مارکسیسم که دین را یکی از بازتابهای ایدئولوژیک وضعیت موجود روابط متقابل اقتصادی در جامعه میداند.
o نظریه مشابه اول اما استادانهتر امیل دوکیم جامعهشناس ، که اعتقاد دینی را عبارت میداند از فرافکنی ساختار جامعه.
o نظریه فروید که طبق آن، اعتقاد دینی، ناشی از فرافکنیهایی است به قصد تسکین انواع خاصی از کشمکش ناآگاهانه.
اینها همه تبیینهایی علمی هستند از دین، از این حیث که دین را به عواملی که کلا درون جهان طبیعت قرار دارند ارجاع میکنند و از این رو، این نظریهها حداقل در نظر قابل آزمایش تجربیاند.
تبیین فروید
تقریر فروید از مشابهتهایی معین میان صفات یک خدای انسانوار و حالت روانی انسان در مقابل او از یک سو، و برداشت طفل از پدرش و نحوه ارتباط وی با پدر از سوی دیگر، شروع میشود. در هر دو مورد، موجود برتر، قادر مطلق، عالم مطلق، اسرارآمیز و مدبر تلقی میشود.واکنش فرد در هر دو مورد در قبال این وجود برتر، تعلق کامل، خشیت ، ترس از تنبیه و سپاسگزاری به خاطر رحمت و حمایت میباشد.
این مشابهتها، گو اینکه اثبات نمیکند، اما نشان میدهد که مدل اصلی برای مفهوم خدا را باید در برداشت کودکانه، شخص از والدینش جستجو کرد و نیز اعتقاد عمومی به خدایان انسانوار را در بقایای روانشناختی وضعیت کودکانه باید پی گرفت. طبق نظریه فروید، پسر در حدود سن چهار سالگی به مادرش علاقه جنسی پیدا میکند و پدر را رقیب میانگارد. واکنش کم و بیش نسبت به اشارات و علائم موجود، طفل را چنان مرعوب خصومت پدر میکند و چنان خوف از دست دادن محبت پدر او را میگیرد که نه تنها علایق جنسی خود را به کناری مینهد بلکه مجموع تمایلات، ترسها و نظریات خود را نیز سرکوب کند. این مجموعه با شدتی بیشتر یا کمتر، در ضمیر ناخودآگاه او حفظ میشود.اینکه انسانها تمایلی این گونه شدید به اعتقاد به یک خدای انسانوار دارند و حالات روحی و اعمالی را که ملایم با این اعتقاد است، میپذیرند، از آن روست که خدای انسانوار فوق طبیعی، یک عین خارجی در اختیار مینهد تا آنان عقده را بر آن فرافکنند.
بنابر نظریه فروید، تمایل هر فرد برای قبول اعتقاد به یک خدای انسانوار فوق طبیعی همراه با سایر جنبههای فعالیت و اشتغالات دینی حداقل تا حدی، معلول میلی است به فرافکنی تصویری از پدر که به دوران کودکی متعلق است و در ضمیر ناخودآگاه وجود دارد. این فرافکنی عادتا پس از یک واگشتی به وجود میآید که مساله رایج تعدیل درگیریهای ناخودآگاهانه و تسکین گناه ناخودآگاهانه، آن را موجب شده است. واضح است که این حداکثر یک تبیین ناتمام از اعتقاد دینی است. این تبیین از یک طرف وجود پیشینی مفاهیم دینی را در فرهنگ از پیش مفروض میگیرد و از سوی دیگر، حداکثر تبیینی است از آمادگی فرد برای اینکه این مفاهیم را به هنگام عرضه بپذیرد.
فروید کوشش کرد که با ارائه یک نظریه موازی در باب گسترش دین در جامعه، این کاستی را جبران نماید. مطابق این نظریه، دین به عنوان نوعی از فرافکنی عقده روانشناختی ایجاد میشود و ناشی از خاطرات نژادی ضمیر ناهشیار از قتل پدری است که چهرهای ظالمانه دارد و به «گروه آغازین» مربوط میشود. بدین سان فروید با تحول فرهنگی در امتداد همان خطوطی عمل میکند که با تقویت فرد میکرد; چیزی بسان «ضمیر ناخودآگاهانه جمعی» فرض شده که در آن، امر نفسی میتواند به شکلی ناخودآگاهانه از یک نسل به نسل دیگر منتقل شود. باری این نظرات هیچ گاه مقبولیت چندانی نیافت و در بحث از فروید میتوان به تقریر او از مبانی روانشناختی دین در فرد، تکیه کرد.
رابطه دین و دمکراسی
پرسشی که مطرح می باشد اینست که :
آیا سازگاری یا همزیستی میان دین و دمکراسی هست یا نیست، و دلایلش چیست؟
در پاسخ به این سوال بحثهایی به میان آمده و یکی از مهمترین پیشنهادها این است که دمکراسی را می توان به عنوان تکنولوژی تلقی نمود نه ایدئولوژی.
تجارب ملموس تاریخی نشان می دهد که در کشورهای صنعتی با وجود دمکراسی دین نیز حضور و فعالیت دارد و کم و بیش میان آن دو تفاهم و همزیستی برقرار است و بعضی از مردم در عین برخورداری از همه آزادیها ، مذهبی هستند و رفتارهای دینی دارند. انجمنهای مذهبی در پناه دمکراسی چه بسا از برخی امور مثل حاکمیت پول، برهنگی ، همجنس گرایی ، نابودی محیط زیست ، مواد مخدر ، الکلیسم ، بی عدالتی ، نابرابری ، سلاحهای اتمی ، تبعیض نژادی ، خشونت و بد آموزیها انتقاد می کنند.
ناسازگاری دین و دمکراسی در جوامع سنتی ناشی از این است که دمکراسی برای آنها پدیده ای نو ، آن هم برآمده از بیرون است. تنها گروهی از تحصیلکردگان ضرورت دمکراسی را با اقتباس از غرب احساس کرده و به ملت خود پیشنهاد می کنند.
اما هنوز در مرز و بوم آنها شهر نشینی ، افزایش سود و ثروت و ارتباطات و مطبوعات به حدی نرسیده است که جامعه مدنی شکل گرفته ، و زمینه ذهنی – عینی برای دمکراسی مساعد آید، ولی پا به پای فرایندهای یاد شده ، به تدریج دینداری آنها نیز با این وضع خو می گیرد و تطابق می یابد و سنتهای بومی و مذهبی با عرف دمکراسی تلائم پیدا می کند.
- دمکراسی غربیان برآمده از ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگ عمومی و رفتارشناسی آنان است و این نه به صورت خلق الساعه و ابتدا به سکون ، بلکه طی فرایندی ، وبه تدریج ، شکل گرفته است. در این اثنا فهم دینی و نهادهای مذهبی آنها نیز توسعه و تحول یافته ، ضمن اینکه در دمکراتیزه شدن جامعه به نوبه خود سهیم می شود، تحت تأثیر آن قرار می گیرد. هیچ محال نیست که در جوامع دیگر نیز فرایندی مشابه صورت پذیرد، چنان که هم اکنون در کشور خودمان انبوهی از روشنفکران مذهبی طرفدار دمکراسی وجود دارند.
- دمکراسی تجربه ای تاریخی ، نوعی تکنولوژی و روشی برای تقلیل خطاها و برای توزیع قدرت به اجزای اتمی جامعه و جلوگیری از تجاوز حاکمان به حقوق آحاد و اقلیتهاست . این تجربه را باید گرفت و به کار بست. در توصیه های دینی ما نیز تأکید شده که حکمت را از هر کجا که باشد بگیرید و تجارب را مورد استفاده قرار دهید. پیامبر و قرآن نیز عرفها و روشهای عقلایی مثل شورا و بیعت را تأیید و تلقی به قبول کردند.
ممکن است کسی بگوید پشت دمکراسی ، تفکر امانیستی وجود دارد. به او می توان چنین پاسخ داد ، پشت صنعت نیز این اندیشه هست که انسان باید متکی به فن ودانش خویش باشد . چطور می شود که ما در استفاده از مدرنترین الکتروکاردیوگرافی ، کامپیوتر و فکس ، مشکلی احساس نمی کنیم اما وقتی نوبت به فوت و فنهای اجتماعی مثل دمکراسی می رسد فریاد وامذهبا و وامکتبا بلند می شود؟
- فن دمکراسی اولا مثل سایر فنون نیازمند نقد و تحول و توسعه است، ثانیا نباید حالت ثابت و جزمی پیدا کند، بلکه باید با ویژگیهای بومی تناسب یابد و درونی شود ، ثالثا دمکراسی نیز مانند سایر امور اخیر محض نیست و با شروری آمیخته است ، همان طور که فیزیک هستهای و بمب اتمی دارد و صنعت موجب تخریب محیط زیست می شود .
· برای همین کسانی که در غرب دمکراسی را مورد انتقاد قرار داده و ایراداتی بر آن داشته اند . مثلا دمکراسی را به کمیت زدگی، جمع کردن احساسات و نادانیها ، میان مایگی ، فردگرایی مفرط ، بی توجهی به منافع عمومی و ...متهم کرده اند.
پاسخ داده شده که منتقدان توجه نکرده اند در دمکراسی تواناییهای دانایان نیز به صورت طبیعی وارد ادراک عمومی ، آگاهی اجتماعی و تعقل جمعی می شود به این ترتیب کلیت هوشمندی پدید می آید و نیز توجه نکرده اند که ممکن است در جامعه ای فرد گرا هر کس در عین حال که به فکر نفع خویش است با انتخاب بهترین کالاها ، به گونه ای نامرئی ، در جهت نفع جامعه حرکت کند.
همچنین هوفمان از بیماریهای دمکراسی مثل پرزیدانیسم عوامسالاری ، حاکمیت پول و تضعیف مشارکتهای محلی سخن گفته است. از روسو تا به امروز لیبرالیسم به خاطر وجود قشرهای ندار که ار آزادی مثبت ( امکان استفاده از آزادیها ) محرومند مورد انتقاد قرار گرفته است. باری دمکراسی باید هم مورد انتقاد قرار بگیرد اما اینها هیچ یک به معنای نفی ضرورت روشهایی برای نهادینه کردن آزادیها و حفظ حقوق آحاد و اقلیتها و جلوگیری از تعدی حکومتها نیست.
در نسبت دین و دمکراسی باید روش شناخت انضمامی به کارکردهای عینی آن توجه کنیم. ممکن است کسانی با روحیاتی خاص و فهمی ویژه که از دین دارند، آن را به ستیز با دمکراسی وادارند. و بر عکس کسانی با روحیاتی دیگر و فهمی دیگر از دین، آن را به یاری دمکراسی در آورند.
لذا درباره دین و دمکراسی حکم قطعی نمی توان داد، چون داوری منوط به این است که در شرایط و حالات و دوره ها و جوامع متفاوت، هر کدام از آن دو یعنی دین و دمکراسی چه وضع و کارکردی داشته باشد.
- فرایندهای عینی و ذهنی موثر در سازگاری دین و دمکراسی را می توان اینگونه نام برد:
o فرایندهای عینی مثل: توسعه اقتصادی ، شهرنشینی ، صنعتی شدن ، افزایش اطلاعات و ارتباطات ، تقسیم کار ، تخصص ، تشکلها و تأسیسات جدید، رسانه ها و ...
o فرایندهای ذهنی مثل: توسعه فرهنگی ، تحول و توسعه فهم مذهبی و مواردی مثل پذیرش آزادی انسان ، نادرستی اکراه در دین ، تأیید روشهای سالم عرفی و عقلایی در اسلام، حجیت عقل و اهمیت علم در اسلام ، تنوع فهم بشر از دین ، محدوده انتظارات از دین ، تفکیک جوهریات دین از قالبهای شرعی و ...
تيمورشاه الفت