چگونه شكل ميگيرند؟
چگونه شكل ميگيرند؟
اين برچسبها خيلي ساده شكل ميگيرند. درست هنگامي كه به ديگران اجازه ميدهيم ما را براساس آنچه از ما درك ميكنند تعريف كنند يا زماني كه در مورد خود به نادرست قضاوت مي كنيم و اين قضاوت به عنوان توصيفي ماندگار از شخصيت ما، متبلور شده و در واقع، دروني ميشود.
فيليپ مك گرا معتقد است وقتي ما برچسبي را ميپذيريم به اين ترتيب، يك خود ادراكي غيرواقعي را مدلسازي كردهايم. برچسبها تعميم داده ميشوند و به شكل يك الگوي اصلي درميآيند كه درواقع خويشتن حقيقي ما ناديده انگاشته ميشود. چه اين برچسب از بيرون برما اعمال شده باشد و چه از درون.و به زودي آن را به عنوان خويشتن ميپذيريم و باور ميكنيم.
نكته اينجاست وقتي به خود اجازه ميدهيم با عينك ديگران و با محكي كه به ما تحميل شده، خود را سبك، سنگين كنيم و اين گونه بسنجيم، برچسبها نتايج خود را برما منعكس و نمايان ميكنند. بيعرضه، زشت، بازنده، كند و... ميتواند تنها معيارهاي ديگران باشد تا واقعيت.
مخالفت با اين نوع برچسبها بسياري اوقات دشوارمينمايد. اما متوجه باشيم كه پذيرش اين برچسبها برما يك رنج عاطفي بارميكند كه به سادگي نميتوان از زيرآن شانه خالي كرد و نقش آسيبزايي آن بسيار قابل توجه است مگراينكه فرد به يك انسجام شخصيت رسيده باشد يعني درچارچوب "احترام به خود" اين مقابله ميتواند جدي و كاملا پيشگيرانه سپري شود.
دكتر مكگرا با دقت خاص خود، موشكافانه تاكيد ميكند نيت خيرداشتن براي برچسبگذاري برديگران بخصوص كودكان و نوجوانان قابل قبول نيست. اين موضوع باعث نميشود كه برچسب اثرنامطلوب و مضر خود را نداشته باشد.
براي مثال، گاهي اوقات والدين كودكان معلول طوري با آنها ارتباط برقرارميكنند كه گويي اين بچهها قادر به ايجاد ارتباط با دنياي خارج نيستند. ميتوان درك كرد كه والدين از زورگويي و يا آسيب رسيدن به كودكان خود از سوي ديگران هراس دارند. با اين حال، اين ميل حمايت از كودك ممكن است موجب شود تا فرد در بزرگسالي بيشتر از جهت خود ادراكي همراه با ترس و ضعف، معلول باشد تا از جهت نقص جسمي.
بنابراين، انتخاب اصلي با ماست كه براي گفت و گو و ايجاد ارتباط با فرزندانمان و حتي با خودمان از چه عناوين و برچسبهايي استفاده كنيم. با اين آگاهي كه ميدانيم برچسبها انسانها را كنترل كرده و درواقع، زندگي را به آنها ديكته ميكنند.
نگرانيهايتان را سركوب كنيد
چقدر در زندگي خود به دنبال اضطراب ميگرديد؟ آيا شما هم از آن دسته افرادي هستيد كه كاملاً آگاهانه به پريشانيهاي فكري خود دامن ميزنيد؟
آيا هميشه نگران اين هستيد كه سر كار خود دير برسيد؟ آنقدر كه بايد خوب به نظر نياييد؟ همسرتان از بودن با شما احساس بيحوصلگي كند؟ وضعيت ماليتان دچار ركود شود؟ هواپيمايي كه با آن سفر ميكنيد دچار سانحه گردد؟ يا هنگام مواجهه با افراد جديد دستپاچه شده و خرابكاري نماييد؟ اگر چنين است با كمال اطمينان به شما ميگوييم كه گرفتار اضطراب مزمن هستيد!
طبق تحقيقاتي كه در اين زمينه به عمل آمده، 38 درصد از افراد شخصاً اظهار كردهاند كه هر روز با نگراني و اضطراب دست و پنجه نرم ميكنند و اين معضل در طول زندگي رهايشان نميكند.
شايد بيشتر اين اضطرابها ريشه در اتفاقات ناخوشايندي دارد كه در گذشته رخ داده و منجر به شكلگيري اين نگرانيهاي مزمن شده است. تنها مسئله خوشايندي كه در اين رابطه ميتوان ذكر كرد اين است كه 85 درصد از مسائلي كه شما بابت آنها نگران هستيد در نهايت نتايج مثبتي در بر خواهد داشت و هيچوقت واقعاً چنين اتفاقات بدي رخ نميدهد.
اگر شما هم دائماً بهخاطر همه چيز، از مسائل جزئي گرفته تا مسائل مهم نگران هستيد، بهتر است خودتان را جزو افرادي كه ذكر شد قلمداد كنيد. اگر اينطور است حتماً ميدانيد كه گذشت زمان هيچ تاثيري در كاهش اضطراب ندارد يا به عبارت ديگر شما عادت كردهايد كه هميشه منتظر وقوع اتفاقات ناخوشايند باشيد و پيشاپيش براي آنها مضطرب شويد.
اما چگونه اين احساس را تشخيص دهيم؟
براي درمان اضطراب مزمن، ابتدا بايد به ريشهيابي علل ايجاد آن بپردازيد. به خودتان و آنچه كه در درونتان نگراني ايجاد ميكند فكر كنيد.
1. اگر واقعاً قرار است اتفاق بدي بيفتد، شما هم واقعاً مسئول هستيد كه براي آن نگران باشيد.
حتي اگر شما ذاتاً هم آدمي دلشورهاي باشيد، لزوماً نبايد به هر نوع فكر آزاردهندهاي كه به سرتان راه مييابد توجه كنيد و درصدد رفع آن برآييد. ولي اگر مسئوليت كاري به عهده شماست، ديگر قضيه فرق ميكند و بهتر است حتماً نسبت به انجام آن حساسيت نشان دهيد. گاهي مواقع بهترين راه براي خلاصي از شر احساسات ناخوشايند همراهي با آنها و سد نكردن روند طبيعي بروز احساسات و عواطف دروني است.
2. لازم نيست هميشه از همه چيز مطمئن باشيد.
شما به عنوان يك فرد مضطرب حتماً ميدانيد كه نميتوانيد بلاتكليفي را تحمل كنيد و جملاتي شبيه «بايد مطمئن شوم كه خطري من را تهديد نميكند» يا «من ميخواهم مطمئن شوم كه همسرم هيچوقت مرا ترك نميكند» برايتان آشنا است. شما به عنوان يك فرد مضطرب هميشه به دنبال مطمئن شدن از صحت و درستي امور، جستجو براي يافتن اطلاعات بيشتر و امتحان كردن مردم هستيد تا دوباره از همه چيز اطمينان حاصل كنيد.
اما هميشه هم لزومي ندارد كه قبل از انجام كاري صد درصد از نتيجه آن اطمينان حاصل نماييد.
3. هرگاه مطمئن شديد افكار منفيتان به وقوع ميپيوندد برايش دلشوره بگيريد، در غير اين صورت بيخيال دلشوره شويد!
در حاليكه بيشتر مردم با احساسات منفي خود به عنوان امري جانبي و نه چندان مهم برخورد ميكنند، شما طوري رفتار ميكنيد كه گويي اين احساسات علامتي قطعي از وقوع اتفاق بدي هستند.
وقتي فكر ميكنيد كه من در امتحان امروز نمره بدي ميگيرم سريعاً نتيجهگيري ميكنيد كه احتمال وقوع چنين اتفاقي و بد شدن نمرهتان خيلي زياد است. اگر شما بهخوبي درس خوانده باشيد و كمي هم منطقي فكر كنيد ديگر دليلي وجود ندارد تا به اين فكر منفي توجه كنيد چراكه خودتان خوب ميدانيد تلقين چه اثراتي به دنبال خواهد داشت.
شايد همين احساس بد آنقدر كارايي شما را كم كند كه بهرغم تمام تلاشي كه كردهايد، همان نتيجهاي را كسب كنيد كه بهخاطرش نگران بوديد.
4. آيا هر آن چيز بدي كه ممكن است اتفاق بيفتد بازتابي از شخصيت شماست؟
وقتي احتمال ميدهيد اتفاقات بدي برايتان رخ ميدهد، باور داريد كه اين اتفاقات به اين دليل بهوقوع ميپيوندند كه شما به اندازه كافي شايستگي لازم براي جلوگيري از آنها را نداشتهايد. وقتي كه دير به جايي ميرسيد، اينطور نتيجهگيري مينماييد كه همه فكر ميكنند شما كلاً آدم بيمسئوليتي هستيد.
اگر در كارتان با مشكلاتي مواجه هستيد، به اين نتيجه ميرسيد كه كاملاً فرد نالايقي هستيد. شايد هيچ وقت كسي در مورد شما آنطور كه خودتان تصور ميكنيد فكر نكند، اما شما حاضر نيستيد دست از اين نتيجهگيريهاي منفي برداريد. شما فكر ميكنيد اين اتفاقات و مشكلات فقط بهخاطر اين رخ ميدهند كه من هستم. ولي لطفاً كمي با خودتان مهربان باشيد و اينقدر دست به تخريب شخصيتتان نزنيد.
5. شكست غيرقابل اجتناب است.
حتماً تا بحال متوجه شدهايد كه چقدر نقص در انجام كارها براي شما غير قابل قبول است. اما شايد به اين دليل كه شما نقص را با شكست يكسان فرض ميكنيد، شكست براي شما كشنده، ترسناك و به معني رسيدن به آخر خط است.
پس اينطور خود را قانع ميكنيد كه وقتي نگرانيد انگيزه بيشتري براي تلاش پيدا ميكنيد و وقتي براي وقوع اتفاقات بد در حالت آماده باش به سر ميبريد، ديگر با وقوع آنها غافلگير نميشويد.
شايد حق با شما باشد و كمي نگراني، البته تاكيد ميكنيم كمي نگراني انگيزه خوبي براي تلاش و جلوگيري از شكست باشد اما لطفاً بيش از اندازه مته به خشخاش نگذاريد و كمي هم واقعبين باشيد. هيچگاه فراموش نكنيد كه عدم موفقيت در كارها يكي از طبيعيترين جنبههاي زندگي است.
6. هر چه زودتر خود را از شر احساسات منفي خلاص كنيد
مثل بقيه افراد مضطرب شما هم تصور ميكنيد هرچه زودتر بايد فكري به حال افكار منفي خود بكنيد و آنها را كنترل يا در بهترين حالت از ذهنتان حذف كنيد. شايد اين طرز تفكر به اين دليل است كه تصور ميكنيد اگر جلوي افكار منفي را نگيرم بالاخره روزي زندگيام را خراب ميكنند، اما شايد قضيه به اين بدي هم كه شما ميگوييد نباشد.
افراد عادي در چنين مواقعي با خود فكر ميكنند، بالاخره براي هر كسي پيش ميآيد كه با احساسات منفي دست و پنجه نرم كند و نهايتاً از دست آنها خلاص شود. پس بد نيست شما هم كه مثل همه آدمها از اين قاعده مستثني نيستيد، طرز فكرتان را كمي تغيير دهيد.
7. در آخر بهتر است قانون هفتم را نيز با دقت بيشتري بخوانيد: شما مجبوريد كه همين الان از نگراني دست بكشيد يا اينكه خداي نكرده با ادامه چنين وضعي كارتان به جنون برسد!
فرض كنيد هماكنون آنقدر نگران هستيد كه ميترسيد نكند اين نگرانيها سرانجام كار شما را به جنون بكشاند، بيمارتان كند و نهايتاً كنترل زندگي را از دست شما خارج كند.
پس تصميم ميگيريد دست از نگران بودن برداريد. به خودتان ميگوييد، خب، حالا وقت آن شده كه دست از اين افكار منفي و نگرانيهاي بيمعني بردارم. اما بهتر است بدانيد كه اين راه هم جواب نميدهد و كارگر نيست. چراكه شما فكر ميكنيد بايد نگرانيهايتان را كنترل كنيد و وقتي از عهده چنين كاري بر نميآييد بهخاطر اين ناتواني از دست خودتان عصباني ميشويد.
شايد سعي كنيد راههاي ديگري را براي كنترل افكارتان انتخاب كنيد. مثلاً به مسائل خوشايندي فكر كنيد و به خودتان تلقين كنيد كه من واقعاً آدم خوبي هستم يا من به خودم ايمان دارم اما اين تصديقها فقط براي چند دقيقه موثر واقع ميشوند و پس از آن دوباره جاي خود را به احساسات منفي خواهند داد، و حتي بيشتر از قبل باعث تضعيف روحيه شما ميشوند.
شما از نگرانيهايتان براي حل مشكلاتي كه در واقع اصلاً وجود خارجي ندارند و براي خلاص شدن از شك و بلاتكليفي و براي اطمينان از اينكه هيچ وقت احساس بدي نخواهيد داشت و يا شكست نميخوريد، استفاده ميكنيد. اما حقيقت اصلي اين است كه اين اهداف، واقعاً دستنيافتني و غيرممكن هستند.
بجاي اين كارها بهتر است فكر كنيد چرا ميخواهيد از شر اين نگرانيها خلاص شويد؟ آيا تلاش ميكنيد تا هيچ وقت و حتي در شرايط غيرقابل پيش بيني غافلگير نشويد؟ آيا تلاش ميكنيد براي انجام كارها انگيزه لازم را در خودتان ايجاد كنيد؟ آيا تلاش ميكنيد ذهنتان را كنترل نماييد؟ اولين گام براي غلبه بر نگراني و اضطراب كشف دليل بوجود آمدن چنين احساسي است.
شايد واقعاً دليل خاصي براي اين همه تشويش وجود نداشته باشد. پس با صراحت به شما اعلام ميكنيم، اگر بيشتر اوقات دچار احساسات منفي و ناخوشايند هستيد، به دنبال مجرم نگرديد. مقصر اصلي خودتان هستيد. انتخاب با شماست كه چقدر ميخواهيد از لحظه لحظههاي زندگيتان لذت ببريد.
چه مواقعي پر حرف يا کم حرف ميشويم؟
صحبت كردن يكي از نيازهاي طبيعي انسانهاست و اگر بخواهيم حق مطلب را بهتر ادا كنيم، بايد بگوييم حرف زدن يكي از مهارتهاي زندگي است كه براي توسعه و تداوم روابط سالم و مستحكم لازم است
همچنين نحوه سخن گفتن و عادتهاي كلامي تا حد بسيار زيادي بازگوكننده شخصيت افراد است. بعضي از مردم آنقدر حرف ميزنند كه همه ترجيح ميدهند از مصاحبت با آنها اجتناب كنند، و برخي ديگر آنقدر كمحرفاند كه حتي در زماني كه به حرف زدن احتياج هست نيز از اينكار طفره ميروند.
در اينجا ما پيشنهاداتي به شما ارائه ميدهيم كه نه فردي پرحرف و خسته كننده باشيد و نه فردي منزوي و خجالتي. مثل تمام جنبههاي زندگي حفظ تعادل بهترين گزينه است.
چه مواقعي پر حرف ميشويم؟
وراجي كردن و مسلسل وار حرف زدن، شايد براي شخص سخنگو لذت بخش و دل انگيز باشد اما مسلماً اگر نظر شنونده را هم بپرسيد، تناقض اين نظرات كاملاً برايتان مشهود خواهد بود.
گاهي مواقع پرحرفي بجز دلايل شخصيتي ميتواند دلايل ديگري نيز داشته باشد، از جمله وقتي:
عصبي هستيم يا احساس ناامني ميكنيم
اغلب مواقع وقتي حس تعادل دروني ما دچار نوسان ميشود و احساسات ضد و نقيض ما را احاطه ميكند، ناخوداگاه سعي ميكنيم اين احساس را با تندتند حرف زدن جبران كرده و بپوشانيم.
در چنين مواقعي آنچنان با جديت به حرف زدن ادامه ميدهيم كه گويي براي جلوگيري از برقراري سكوت مسئوليتي به عهده ما گذاشته شده و وظيفه داريم براي اداي اين وظيفه دست به ايراد هر سخني بزنيم حتي اگر اين سخنان كاملاً بيربط و بيمعني بوده و فقط جنبه حرافي داشته باشد.
اما اگر حرف چندان جالب توجه، باارزش، و مهمي براي گفتن نداريد، نبايد بابت اين سكوت زياد نگران باشيد و خود را مجبور به سخن گفتن بدانيد. با اين آرامش كنار بياييد و اجازه دهيد احساس نياز براي گفتوگو كردن روند طبيعي خود را طي كند و خود به خود به جريان بيفتد.
وقتي درباره خودمان صحبت ميكنيم
صحبت كردن درباره خود بزرگترين اشتباهي است كه همه مردم مرتكب ميشوند. حتماً تا بحال با افرادي كه دائماً در حال بازگو كردن خاطرات و تجربيات شخصي هستند مواجه شدهايد، آنها در قبال كوچكترين كلامي كه از طرف شما گفته شود سيلي از حرفهاي خسته كننده را به سوي شما روانه ميكنند و هيچ توجهي نيز به بيقراري و كلافگي شما نشان نميدهند.
«براي ديگران سخن بگوييد نه بهخاطر خودتان» اين قانون طلايي همه جا جواب ميدهد. درست نيست كه هدف ما از صحبت كردن صرفاً شخصي باشد و تنها براي درد و دل كردن و سبك شدن باب گفتگو را باز كنيم.
مثل تمام رابطههاي دو طرفه در اينجا هم بايد به طرف مقابل توجه نماييم و براي آنها احساس ارزشمندي به ارمغان بياوريم. اما اگر فقط بخواهيم درباره خودمان صحبت كنيم و فقط نفس خود را ارضا كنيم، همان بهتر كه فقط و فقط خودمان مخاطب حرفهايمان باشيم.
براي اينكه متوجه شويد سخنانتان چقدر براي طرف مقابل خسته كننده و كسالت آور است، به زبان بدن آنها دقت كنيد.
اگر از حركات و احوالات آنها اينطور برميآيد كه تلاش ميكنند به هر بهانهاي از دستتان در بروند، اگر سرشان را در دستانشان گرفتهاند، اگر به نقطهاي دور خيره شدهاند، يا اگر تلاش ميكنند بحث را عوض كنند، اين بدين معناست كه آنها از سخنان شما خسته شدهاند.
شايعات بياساس و بدگويي از ديگران
صحبت كردن درباره خصوصيات بد ديگران، و يا مبالغه كردن درباره اشتباهات و نقطه ضعفهاي آنها عادت بسيار زشتي است كه متاسفانه اكثر جمعهاي دوستانه يا خانوادگي به چنين صحبتهايي منجر ميشود.
فقط به اين دليل كه همه اينكار را انجام ميدهند شما نميتوانيد خودتان را توجيه كنيد و با جماعت همرنگ شويد.
مسئله اين است كه اغلب اوقات با اينكه ميدانيم از لحاظ اخلاقي مجاز به انجام چنين رفتاري نيستيم، اما بازهم به نداي وجدان توجهي نكرده و به شيوه غلط خود ادامه ميدهيم، زيرا با بدگويي از ديگران ميتوانيم بيشتر و بيشتر حرف بزنيم و هميشه سوژه داغي براي ادامه گفتوگو داشته باشيم.
اما يادتان باشد مردم هميشه براي كساني كه در چنين مواقعي سكوت اختيار كرده و از موقعيتهايي كه منجر به بدگويي از ديگران ميشود كناره گيري كنند، احترام بيشتري قائل هستند.
اگر شما در همان برخوردهاي اوليه از ديگران انتقاد كنيد مسلماً در نظر آنها فرد قابل اعتمادي به نظر نميآييد. در چنين موقعيتهايي سكوت شما بر بزرگي و احترامتان ميافزايد.
وقتي كه حرف مناسبي براي صحبت كردن نداريد
عقلا هميشه ميگويند «وقتي حرف باارزشي براي گفتن نداريد، بهتر است كه چيزي نگوييد و سكوت اختيار كنيد» به حق كه نصيحت به جايي است اما واقعاً چه تعداد از ما به اين جمله عمل ميكنيم.
چه مواقعي كم حرف ميشويم؟
منزوي و گوشه گير شدن كار ساده ايست، اينطور نيست؟ در چنين مواقعي ما از برخورد با افراد تازه وارد اجتناب ميكنيم و ترجيح ميدهيم هيچگام مثبتي براي خارج شدن از خلوت آرامش و تنهايي خود بر نداريم.
در بيشتر مواقع اگر براي صحبت كردن و معاشرت با افراد جديد از خود علاقه نشان ندهيد، فردي خود شيفته و مغرور به نظر مياييد، پس سعي كنيد از لاك تنهاييتان بيرون بياييد و شما اولين نفري باشيد كه دست دوستي به سمت ديگران دراز ميكنيد.
البته تمام ما لحظاتي را تجربه كردهايم كه به دلايل خواسته يا ناخواستهاي دچار بيحوصلگي و كمحرفي شده باشيم. شايد بتوان براي ايجاد چنين حال و هوايي چند دليل ذكر كرد:
خشم
يكي از دلايلي كه ميتواند بطور موقتي باعث كمحرفي شود، خشم و عصبانيت نسبت به اتفاقاتي است كه در زندگي همه ما رخ ميدهد.
يك پيشنهاد براي خلاص شدن از اين احساس فراموش كردن مسائل و افرادي است كه شما را خشمگين كردهاند. اگر از كسي گله و شكايتي داريد بهتر است بهجاي اينكه خودخوري كنيد، با آرامش و خيلي مودبانه با او صحبت كنيد و يا حتي بهصورت غير مستقيم حرفهايتان را بزنيد.
صحبت كردن هميشه به شفاف شدن فضا و برطرف كردن بسياري از سوءتفاهمهايي كه در اثر سكوتهاي بيجا ايجاد ميشود كمك ميكند.
سعي كنيد اگر حرفي روي دلتان سنگيني ميكند هر چه زودتر آن را به زبان بياوريد قبل از اينكه آنقدر سنگين شوند كه ما بين شما و كساني كه دوستشان داريد فاصله بياندازند.
اگر ما ياد بگيريم با چه روشي سخنان خود را بيان كنيم تا منجر به ايجاد خشم و عصبانيت در طرف مقابل نشود، در اين صورت به كليد طلايي ارتباطات دست يافتهايم و تنها در اين صورت است كه ميتوانيم موقعيتهاي تنشزا را تنها با چند جمله به ظاهر ساده آرام كنيم.
غرور و كنارهگيري
بعضي مواقع غرور عامل كناره گيري ما از صحبت كردن با بعضي از افراد شده و اين احساس برتري نهفته در درون ماست كه مانع از هم كلامي ما با كساني ميشود كه از لحاظ موقعيت اجتماعي يا خانوادگي در سطح پايينتري قرار دارند.
آيا تا به حال براي صحبت كردن با مسئول نظافت شركت خود پيش قدم شدهايد؟ فكر نميكنيد كوتاهي شما به اين دليل بوده كه از لحاظ موقعيت اجتماعي او را پايينتر از خود ميبينيد؟
خجالت
خجالت يكي از عواملي است كه باعث ميشود نتوانيم شخصيت و احساسات واقعي خود را نشان دهيم و اين احساس مزاحم مانع از ارتباط ما با كساني ميشود كه دوست داريم با آنها هم صحبت شويم.
خجالت از احساس عدم امنيت و نگراني بابت آنچه در مورد ما گفته خواهد شد ناشي ميشود. اما اگر با خودمان صادق باشيم و نقاط ضعف و قوت خود را پذيرفته باشيم، ديگر نگران قضاوتهاي بعضاً نادرست ديگران نخواهيم بود.
ما موظف نيستيم كه همه را تحت تاثير اعمال و رفتار خود قرار دهيم. اجازه ندهيد خجالت سدي شود در مقابل علايق و خواستههايتان و مانع از آن شود كه به راحتي با ديگران سخن بگويد.
تيمورشاه الفت