اشعار عشق
پس از مرگم تو اي زيبا نگارم بيا با جمع خوبان بر مزارم
سر قبر من بيدل گذر کن که من در زير خاک چشم انتظارم
ما زنده به آنيم كه آرام نگيريمموجيم كه آسودگي عدم ماست
هر کسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد
من ساده به خیالم که همه کار و کسم شد
او که عاشقانه خندید خنده های من را دزدید
پشت پلک مهربانی خواب یک طوطئه می دید
زندگی شاید لبخند زیبای کودکیم باشد....
شادی های وجودی بچگی هایم...
دوست داشتن های خالصانه و بی ریای یک خردسال...
دستان گرم و تقوای پدر...
عشق و ایمان زیبای مادر...
زندگی این بود...این هست...
و همین خواهد بود...
پريشانم گريانم نالانم خدايا
سفر کرد از برم آن مونس جانم خدايا
چنان آتش گرفته خانه دلم خدايا
گذارم سر به صحرا و بيابان خدايا
خدايا شيوه ياري نه اين بود طريق و رسم دلداري نه اين بود
نمي گويم تو جانا بي وفايي ولي آيين غمخواري نه اين بود
نميداني غــم دوري چه سخت است فراق و داغ محجوري چه سخت است
چه سخته خفته در خاکت ببينم ندوني بي تو مسروري چه سخته
عزيز من کجا رفتي کجايي بسوي آشيان ديگر نيايي
نميدانم کجا گيرم سراغت . دريغا از جدايي از جدايي
خدايا خدايا فصل گل فصل خزان شد سيه در پيش چشمانم جهان شد
عزيزم از غــم و درد جدايي به چشمانم نمانده روشنايي
گرفتارم به درد غربت و غـــم . نه يار و همدمي نه آشنايي
خدا خواسته که من دور از تو باشم هميشه مايل روي تو باشم
عزيز من خدا داغ تو را کرده نسيبم که من در حسرت روي تو باشم
عزيزانم برفتن از چپ و راست چنان رفتن که گردشان نه پيداست
امان اي دل چنان رفتن که منزل گشته خالي تدارک بين که فردا نوبت ماست
کجايي اي همه عشق و اميدم کجايي اي گل ياس سپيدم کجايي اي همه عشقم گل پزمرده باغ خزانم
گل پرپر کجا گيرم سراغت صداي ناله مي ايد ز باغش


تيمورشاه الفت