برگ
|
برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در انتهاي کمال. بنگر که چگونه مي افتي، چون برگ زرد يا سيب سرخ؟ تجربه شانه ايست که طبيعت وقتي ما کچل ميشويم, به ما مي دهد! مشغول بودن ۳- تقاضا کردن آنچه با تمام وجود مي خواهد.
|
يک دختر كوري در اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختر يک دوست پسري داشت كه عاشق او بود.دختر هميشه مي گفت اگر من چشم داشتم و بينا بودم هميشه با او مي ماندم يک روز يكي پيدا شد كه به او دختر چشم هایش را بدهد. وقتي كه دختر بينا شد ديد كه دوست پسرش كور است. برایش گفت من ديگر تو را نمي خواهم برو. پسر با ناراحتي رفت و يک لبخند تلخ برایش زد و گفت :مراقب چشم های من باش.
ازش پرسيدم چه قدر مرا دوست داري؟ گفت: به اندازه رنگ خودكارم. گفتم: خيلي نامرد هستی چون رنگ خودكارت يک روز تمام مي شود لبخند زد و گفت: خودكار من اصلا رنگ ندارد.
تيمورشاه الفت