برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در انتهاي کمال. بنگر که چگونه مي افتي، چون برگ زرد يا سيب سرخ؟
از برج مراقبت مزاحم تان مي شوم،اگر در قلب تان جای هست اجازه فرود مي خواستم، اجازه هست؟

 

تجربه شانه ايست که طبيعت وقتي ما کچل ميشويم, به ما مي دهد!

شايد کسي را که با او خنديده ايد فراموش کنيد .اما کسي را که با او گريستيد هرگز فراموش نخواهيد کرد .

غم و شادي در يک خانه زندگي مي کنند به آهستگي شادي کن تا غم بيدار نشود.

هرگز به كسي نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري....... هرگز به كسي محبت نكن وقتي قصد شكستن قلبش را داري...... هرگز قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري.

يک طفل همواره مي تواند سه چيز به يک آدم بزرگ بياموزد :
۱- شاد بودن بدون دليل ۲- دائم به کاري

 

مشغول بودن ۳- تقاضا کردن آنچه با تمام وجود مي خواهد.

هر كجا محرم شدي چشم از خيانت بردار .

دل آدمي بزرگتر از اين زندگي است و اين، راز تنهايي اوست.

تشویش نکنيد هرگز نمي دانيد چه کسي ممکن است با يک تبسم عاشقتان شود.

همه چيز در پايان خوب است. اگر خوب نباشد بدانيد که هنوز به نقطه پايان نرسيده است.

همه ميگویند بايد براي رسيدن به عشقش از تمام دنيا بگذرم ولي تو كه دنياي مني چطور ازت بگذرم؟

احمقانه است که بخواهي از اشتباهات ديگران در امان باشي . چنين کاري غير ممکن است . فقط سعي کن از اشتباهات خودت در امان باشي.


شما ممکن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال کنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد.

 


يک دختر كوري در اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختر يک دوست پسري داشت كه عاشق او بود.دختر هميشه مي گفت اگر من چشم داشتم و بينا بودم هميشه با او مي ماندم يک روز يكي پيدا شد كه به او دختر چشم هایش را بدهد. وقتي كه دختر بينا شد ديد كه دوست پسرش كور است. برایش گفت من ديگر تو را نمي خواهم برو. پسر با ناراحتي رفت و يک لبخند تلخ برایش زد و گفت :مراقب چشم های من باش.

ازش پرسيدم چه قدر مرا دوست داري؟ گفت: به اندازه رنگ خودكارم. گفتم: خيلي نامرد هستی چون رنگ خودكارت يک روز تمام مي شود لبخند زد و گفت: خودكار من اصلا رنگ ندارد.