کریمه شبرنگ
کریمه شبرنگ
کریمه شبرنگ شاعر زبر دست در سال 1365 در پیشاور پاکستان متولد شده است وی از پدر و مادر بدخشانی بوده و مکتب در بدخشان تمام نموده در سال 1382 شامل دانشکده زبان و ادبیات دری در دانشگاه کابل شده و در سال 1385 فارغ گردید و هویت خود را در صدای خود که همان شعر اوست جستجو می کند. گویی او بیرون ازاین صدا هویتی ندارد. اوبا تمام هستی به شعر خود چسبیده و گویی می خواهد دنیای دیگری برای زیستن خود ایجاد کند. سال 1389 خورشیدی بود که انجمن قلم افغانستان نخستین گزینه ی شعری او را زیر نام « فراسوی بدنامی» به نشر رساند، این گزینه شهرتی خوبی برای شاعر به بار آورد و در پیوند به چگونهگی شاعری او در کابل بحث هایی در میان شاعران نسل جوان که گاهی با مشکل پسندی های نیز دست و گریبانند، به راه افتاد. من در پیوند به این گزینه ی شعری شبرنگ نوشته ی جداگانهیی دارم که دوستان اگر می خواهند می توانند به این نشانی آن را دریابند.
با این حال سروده های شبرنگ زمانی که به بدخشان رسید گروهی که در هرزمینه یی حتا در زمینه ها ادبی و فرهنگی با هرگونه تغییری سر سازگاری ندارند، هرچه از واژگان نفرت و نفرنی در انبان داشتند، چنان پاره سنگی در فلاخن کردند و کوبیدند بر سر و روی شاعر! آن هایی که می پندارند که تمام حقیقت و تمام زیبایی تنها در دایره ی ذهنیت محدود آن ها نفس می کشد کمتر می توانند اندیشه های دگرگونه ی دیگران را بپذیرند. با دریغ که گزینه ی « فراسوی بدنامی » در بدخشان با استقبالی رو به رو نه شد. این هراس وجود داشت که شبرنگ لب از سرایش فرو بندد؛ اما خوشبختانه چنین نشد ؛ بلکه او بیشتر از گذشته با عشق و دلبستهگی به شاعری خود ادامه داد؛ اما این بار با پرخاش بیشتر و اعتراض بیشتر.
شبرنگ درگزینه ی شعری « پله های گنه آلود» در همان خط فکری، عاطفی با همان ویژه گی های زبانی که در گزینه ی نخستین « فراسوی بدنامی» داشت به پیش می رود. از این نقطه گویی شاعر در چگونه گی آفرینش خویش پیشرفت چشم گیری نداشته است. اگر او خود زنده گی را تکرار افسانه ی می داند و پیوسته از این تکرار خسته است، باید به این نکته توجه کند که تکرار این همه بد بینی ، دلتنگی، بیزاری از زندهگی، بیان پوچی هستی و ناجوانمردی در بیشتر شعر های او خود به افسانه ی دیگر است بدل می شود که برای خواننده می توانند دلتنگ کننده باشد. از این نقطه نظر پله های گنه آلود ادامه ی همان فراسوی بدنامی است و نمی توان ویژه گی های تازهیی بر آن برشمرد. این در حالی ست در هر دو گزینه تاثیر پذیری های را از شمار شاعران معاصر ایران و کشور به چشم می خورد، چیزی که انتظار می رفت تا در گزینه ی « پله های گنه آلود» یا از میان می رفت و یا هم به پیمانه ی زیادی کاهش می یافت که با دریغ چنین نشده است. امید شبرنگ در گزینه ی سوم بر چنین چیز های غلبه یابد و بتواند این همه سایه های تکرار و تاثیر پذیری ها را از سرزمین شعر و سرود های خود بیرون براند، تا خوانند در هر شعر بتواند به سر زمین تازه یی سفری داشته باشد! سخن آخر این که شبرنگ در کلیت شاعری است آگاه که آرمانگرایانه می سراید، که محور این آرامانگرایی را آزادی زن و برابری انسان تشکیل می دهد. او در جستجوی یک جهان آرمانی رنگین و زیباییست و در هوای رسیدن به چنان جهانیی می زید. شبرنگ از تخیل بلندی برخوردار است که با این توانایی ها او می تواند به قله های بلند و بلند تری از افرینش های ادبی دست یابد. شبرنگ از هم اکنون یک نام آشنا و موفق در شعرمدرن فارسی دری در افغانستان است.
نتیجه ی این همه مبارزه و استواری گزینه ی دوم شعری اوست که زیر نام « پله های گنه الود» به وسیله ی انتشارات برگ در 1991 خورشیدی به نشر رسیده است. او بخش بیشتر این شعرها را در بدخشان سروده است. در سال های که گویی او خود در زادگاه خود در انزوا و تبعید به سر می برد:
« روزگاری اگر بدخشان آمدی
مرا از پشت هفتکوه سیاه صدا کن
اگر رابطه ات با خدا سرد بود
نشانیام را از مهتاب بپرس
مهتابی که هرشب سر میزند از روزنه ی خانه ی من
بدبینی از ویژهگی شعر های شبرنگ است. بد بینی آمیخته با نوع زبان پرخاش و اعتراض و عصیان. گویی با همه چیز در جنگ است. گاهی با خدا در مناظره است و گاهی با خویشتن خویش در ستیز. درشعر او پرسشهایی در برابر هویت انسانی زن وجود دارد. گاهی از منظرگاه غریزه به زندهگیی نگاه می کند؛ اما بعداً این نگاه با مسایل و موضوعات زندهگی خصوصی و اجتماعی شاعر در می آمیزد. زنان در شعر او سرنوشتی ندارند، اگر دارند سرنوشتی است سیاه و یا هم در اختیار مردان. زن محکوم سر نوشت است، سر نوشتی که دیگران برایش رقم زده اند. در گزینه ی فراسوی بدنامی می خوانیم:
« برادرم
چایی را می نوشد شبیه خودش
همیشه سبز
همیشه صفا
من اما
شبیه سرنوشت چه کسی
که همیشه تلخ
که همیشه سیاه »
جامعه یی که او توصیف می کند جامعه ی مرد سالار و بیرحم است و هنوز این جامعه نپذیرفته است که زنان نیم هستی جامعه را می سازند و دارای عشق ، عاطفه و اندیشه اند و می توانند برسرنوشت خود حاکم باشند. چنین است که او چنین جامعه یی را به گذرگاه یک شام تاریک همانند که باید جنازه ی تقدیر خود را در آن جا بخواند:
« این شام تلخ عجیبی ست!
شام اعدام ترانه
شام بلعیدن فریاد
شام بستن روشنایی
این شام تلخ
شام عجیبی ست
من در گذرگاه یک شام تلخ
جنازه ی تقدیر خویش را خواهم خواند»
شبرنگ پس از نشر کتابش تحت عنوان « فراسوی بدنامی » کتاب دیگری از اشعارش تحت عنوان «پله های گنه آلود» نیز به نشر رسیده است. شاید این پله ها پله های عشق اند؛ ولی جامعه عشق را برای زن گناه می داند و زن در یک جامعه ی مرد سالار نه حق عشق ورزیدن را دارد و نه هم حق عاشق شدن را سخن گفتن از عشق برای زن در چنین جامعه یی خود گناه است. من می پندرام که این گونه نام گذاری ها خود نوع عصیان اجتماعی است و در حقیقت شاعر می خواهد بگوید که این جامعه است که خود از پله های گناه و بیداد به بالا می رود.
نمونه های از کلام شبرنگ
عادت باید کرد
به بالا رفتن از پلههای گناه آلود زمان
درد من همه از دست بلند و بیمایهی روزگار است.
چگونه میتوانم زنده باشم؟
وقتی آزادی پروانهیی را که با عطر گیاه آمیزش عجیبی دارد
در چار راه بزرگی به دار میآویزند.»
شعر هایم را پر گناه می گویند
زمانه مهر طعنه بر رخم می زند
بگذار زاهدان نقابی شهر سنگسارم کنند
و داغترین موضوع روزنامه ها
تکفیر من باشد
من زنم، زن آزاده
زن عریان و بوسه خواه
شاید روح زندانی دختران شهر را آرامش می بخشم
بگذار زمانۀ نا محرم جار بزند
شعر هایم پر گناه است
ای خدا!
از تماشای حکمتت دلگیرم
یا بشکن « قرارداد » خویش را
تا رها شوم از قید
نه
آزاده گی هم حتا تکرار
چقدر تکرار
و چقدر دلخستگی
و در شعر دیگر:
ما همان نطفه های بیهوده ی بودیم
که تکرار شدیم تا امروز
بی آن که بدانیم، صدایی می شنویم
بی آن که بخواهیم می رویم
بگذار
راز چشمهای دردمندت را تفسیر کنم
در مسیر کهکشان ها و ابر های دلگیر
بگذار آسمان بگرید به سرنوشت من
به سر نوشت تو
بگذار دکمه های پیرهنت باز باشد
و نگذار روزه دار بمانم گرمی آغوشت را
بگذار دکمه های پیراهنت باز باشد
بگذاربه چشم هایت نگاه کنم
بعد کمی پایین تر
وسعت گرمای خورشید را در آغوشت تفسیر کنم
راز آلوده تر می شوم
وقتی به چشمهایت می اندیشم
چشمهای از جنس عسل
چشم های فراتر از دید گاه بشر
که حادثه اش را می نوشم هر نفس
آری می شود به بیهوده گی تن داد
وبا کسی که باورش نداری
در انتهای اتاق نشست
ساعت ها گیسوانت را روی دستانش گذاشت
در فشار بازوانش مرد
تيمورشاه الفت