انوشه عارف
انوشه عارف
، شاعر چشم به راه...
انوشه عارف بانوی سخنور بدخشانی که نامش هنوز در پشت هفت پرده ی انزوا نفس می کشد، دست کم نیمه ی زنده گی خود را با شعر و شاعری زیسته است! بیشتر غزل می سراید که در سال های پسین به حس و زبان تازهیی در غزل دست یافته است. در سال 1370 خورشیدی بود در شهر فیض آباد بدخشان چشم به جهان گشود، انوشه خود جایی گفته است که او به تشویق خانواده در راه شعر و شاعری گام گذاشته است. در آغاز با دشواری های وزنی دست و گریبان بود، این امر هنوز گاه گاهی شعر های او را دنبال می کند. نمی دانم چه دعای پیر رفته است که شاعران بدخشان چه از بانوان و چه از مردان همیشه از درد سکته های وزنی رنج می برند. من خود نیز یکی از آنانم که در سروده های نخستینم باربار سکته ی وزنی کرده ام.
غزل های انوشه حس و عاطفه ی امروزین دارد، او جهان ذهنی خود را بیان می کند، شعر های او هر گونه پیوندش را با شعر سنتی و زبان شعر گذشته ی بدخشان بریده است، گویی شعر های او جدا از آن فضای سنتی ادبی حاکم در بدخشان بالیده است. او در یکی دو سال اخیر تلاش کرده تا از سیم خاردار افاعیل عروضی آن سوتر گام بر دارد و برسد به شعر آزاد عروضی ، او در این زمینه سروده هایی نیز دارد، البته مدت زمانی کار است تا با فن فوت شعر آزاد عروضی بیشتر و بیشتر آشنا شود. من باور دارم که چنین خواهد شد!
انوشته در زنده گی کوتاه خویش سالهای دردناکی را پشت سر گذاشته است. سال های تهدید ، سال های دود و انفجار، سال های فقر و گرسنه گی، سال های آواره گی خانواده ها و دوستان؛ سال های گسترش واژه اندوه ناک مهاجرت، سال های که گویی این واژه روی بام هر خانه یی خیمه بر افراشته است. سال های بدرود و سال های جدایی سال های که گویی که حس و عاطفه ی انسان ها نیز کوچ کرده و مهاجر شده است:
نگاهی گرم وخاموشت زچشمانم مهاجرشد
دو دستان سپیدی تو ز دستانم مهاجر شد
تمام شامگاهانی که عطر یاسمن دارند
تو گوی نیست در من دل، که یارانم مهاجرشد
دو دستم را فشردی و خداحافظ هم گفتی
از آن روزی که رفتی دیده از جانم مهاجرشد
با این همه در این سال ها خانواده ها همه چشم به راه بودند، خانواده و نزدیکان همیشه چشم به راه ماندند تا آواره گان شان از چهار گوشه ی جهان بر گردند که گاهی بر نگشتند. انوشه نیز چشم به راه است:
پس از یک انتظار دور می آیی ، نمیدانم
پس از ترک منی رنجور می آیی، نمیدانم
و شاید روزها هم انتظارهیچ می مانم
به درمان منی منفور می آیی، نمیدانم
و شاید عمر دیگر انتظارت را کشد این دل
در این دنیا سراغ خانه بی نورمی آیی، نمیدانم
هنوز آن نیروی بزرگ شاعری که در انوشه وجود دارد، آن گونه که باید که آزاد شود، آزاد نشده است. او از تخیل و عاطفآ گسترده یی بر خوردار است، امید بتواند این تخیل بلند و این عاطفه ی فورانی را با تجربه های بزرگ زنده گی و آگاهی های ادبی وفرهنگی در هم آمیزد. اگر چنین شود من باور دارم تا چند سال دیگر بانوی سخنوری از بدخشان قامت بلند می کند با نام گسترده در همه حوزه های ادبی کشور!
اگر گفته اند که شعر سفریاست به سرزمین های نا شناخته، به پندار من بیشتراین سخن از این جا بر می خیزد که دریافت انسان ها از زنده گی رنگارنگ و دگرگونه است. می توان گفت که هر انسانی جهانی ذهنی خود را دارد. حال هر شاعری از جهان ذهنی خود سخن می گوید. اگر شاعری از جهان ذهنی و عاطفی دیگری سخن گوید در حقیقت جز تقلیدکار دیگری نکرده است. با این حال مسایل و رویداد های مشترکی مانند زبان و فرهنگ مشترک، باور داشت های اجتماعی و فرهنگی مشترک وضعیت اجتماعی و سیاسی مشترک حتا نا خود آگاه مشترک، وجود دارد که گاهی سبب می شود تا همگونی های در چگونه گی آفرینشی شاعران پدید آید، چنین چیزی گاهی حتا در میان شاعران که سروده های یک دیگر را نخوانده نیز دیده می شود. من با نگاهی که به شعر های کریمه شبرنگ، خجسته الهام و نازی شریفی داشتم؛ همگونی های را در آفرینش های شعری آنان دریافتم که می خواهم به گونه ی فشرده به آن ها اشاره کنم.
نخست سخن این که این ها شاعران پسا طالبانی اند. شخصیت شاعرانه آن ها در همین کمابیش یک دهه ی گذشته شکل گرفته است. در این دهه نه تنها شعر بدخشان؛ بلکه در کلیت شعر افغانستان دستخوش تحول گسترده و چشم گیری شده است. شماری از جوانان شگرد ها تازه ی افرینش شعر ی وارد شعر کرده اند. در فرم کلاسیک عمدتا در غزل تحول چشم گیری پدید آمده و غزل امروزافغانستان چه از نظر زبان و چه از نظر موضوع دگرگونی های گسترده یی یافته است. بدون تردید این شاعر بانوان که شخصیت فرهنگی آن ها در چنین شرایطی شکل گرفته است. این وضعیت کشترک می تواند همگونی هایی را در آفرینش شعری آنان سبب شود.
آن چه که بیشتر از همه برای من در کار این شاعران مهم به نظر می آید، این است که نگاه آن ها به هستی نگاه تازه و نگاه خود آن هاست. آن ها از تجربه های خود می گویند و این تجربه ها تخیل آنان را قوت بیشتری می بخشد. من امید وارم که این شاعران عزیز بتوانند بیشتر از گذشته پیوند شان را بر جریان های ادبی کشور استوار نگهدارند. دگرگونی هایی را که در شعر مدرن افغانستان پدید آمده است بهتر درک کنند و بر کاستی های زبانی شعر خود بیشتر غلبه کنند تا بتوانند دامنه ی خواننده گان خود را گسترش بیشتری دهند. حال شاید کسانی باشند که به خواننده گان اهمیتی ندهند، اما در هر حال این طیف گسترده ی خوانندهگان و دیدگاهها آنان است که می تواند آفرینشگر را بسیار بسیار یاری رساند. آفرینشگر است که می آفریند و بعد اثر خود را می فرستد به خوانندهگان در میان خوانندهگان شماری هم می پردازند به اندیشه پردازی و نقد و این نقد می رسد به آفرینشگر و خواننده گان. آفرینشگر در آیینه گفته های خوانندهگان و نوشته ها منتقد است که می تواند سیمای اثر خود را و ارزش کار خود را تما شما کند، در یک چنین وضعیتی است که می توان به رشد و توسعه ی ادبیات دل بست.
تيمورشاه الفت